هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: نوری در تاریکی
پیام زده شده در: ۱۳:۰۲ جمعه ۴ تیر ۱۳۸۹
#16

روفوس اسکریم جیورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۶ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۶:۴۸ پنجشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۶
از دواج يك امرحسنه است !
گروه:
کاربران عضو
پیام: 690
آفلاین
پیتر با شک و تردید نگاهی به تام انداخت . او تام ریدل را میدید که با چهره ای عبوس در حال فکر کردن به موضوعی خاص بود. بررسی و تهیه نقشه ای برای آزار جیمز همان موضوعی بود که فکر تام را به خود مشغول کرده بود . آن پسر باعث شده بود تا او در مقابل چشمان همه تنبیه شود و اکنون بهترین وقت برای انتقام از او بود ...

اتاق دامبلدور
بی درنگ از قدح بیرون آمد . او اکنون این را فهمیده بود که پیدا کردن نقطه ای روشن در وجود چنین موجودی ، محال است ولی گویا قلبش به او این ندا را میداد که شاید بتواند در مرور خاطره های بعدی ، به هدف خود دست پیدا کند . بنابراین بی درنگ پا به خاطره ی بعدی گذاشت به امید پیدا کردن یک نور ... نوری در تاریکی !

او خود را درون یکی از راهروهای پرورشگاه می دید و پس از اینکه نگاهی اجمالی به راهرو انداخت ، اتاقی توجهش را جلب کرد . عاملی که باعث شده بود تا توجه دامبلدور به اتاق 32 جلب شود ، صدای تشویق و خنده هایی بود که از آن اتاق به گوش میرسید . او براین تصور بود که شاید تولد جیمز در این اتاق برگزار شود به همین جهت به سمت اتاق مورد نظر روانه شد و اتفاقا حدس او درست از آب درآمده بود . در آن اتاق تولد جیمز برگزار شده بود ؛ تولدی که به خاطر آن ، تعداد زیادی از بچه های آسایشگاه در آن اتاق نسبتا کوچک جمع شده بودند .

دامبلدور قدری جلوتر رفت و پس از چندلحظه جستجو ، تام را دید که درگوشه ای نشسته بود و لبخندی بر لب داشت . چنین لبخندهایی ، آن هم از سوی تام ریدل برای دامبلدور غیرعادی به نظر میرسید . دامبلدور همچنان مات و مبهوت به تام خیره شده بود و این خیره شدن ، عاملی شد تا باز هم او در دریای بزرگ افکارش غرق شود و تنها چیزی که باعث شد تا دامبلدور پس از چنددقیقه از افکارش بیرون بیاید ، صدای رسا و بلند یکی از بچه ها بود ...

- خوب دیگه .... حالا وقت دادن هدیه است !

این جمله با استقبال بچه ها روبه رو شد و سریعا همه ی آنها هدیه هایشان را در دست گرفتند تا به جیمز اهدا کنند . پس از گذشت چند دقیقه که بچه ها هدیه های خود را تحویل دادند ، نوبت به تام رسید . او پس از اینکه هدیه اش را برداشت ، به سمت جیمز به راه افتاد . دامبلدور این بار لبخندی را بر لبان او میدید ، که برایش دیگر غیرعادی و نا آشنا نبود ... او بارها اینگونه لبخندها را برروی صورت لردولدمورت دیده بود !


ویرایش شده توسط روفوس اسكريم جیور در تاریخ ۱۳۸۹/۴/۴ ۱۳:۰۵:۵۶
ویرایش شده توسط روفوس اسكريم جیور در تاریخ ۱۳۸۹/۴/۴ ۱۳:۱۸:۵۳

خدا ایشالا به ما خدمت بده به شما توفیق کنیم ...


Re: نوری در تاریکی
پیام زده شده در: ۲۰:۴۸ یکشنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۹
#15

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۳:۵۲:۳۲ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5582
آفلاین
تام ریدل کوچک وسط اتاق بزرگی نشسته بود.حدود بیست بچه حلقه ای دور او تشکیل داده بودند و با دقت به حرفهای تام گوش میکردند.

-آره...داشتم میگفتم...جادوگر قدرتمند به مادر بچه نزدیک میشه.مادر بچه سعی میکنه ازش دفاع کنه ولی جادوگره مثل پدر بچه اونم میکش...

پرستاری با عجله به گروه نزدیک شد و با نگرانی پرسید:
-تام...چی داری میگی باز؟قرارمون که یادت نرفته؟قصه های جادوگری و مرگ و شکنجه...

تام با لبخند شیرینی حرف پرستار را قطع کرد.
-ممنوعه...بله خانوم...کاملا یادمه.مطمئن باشین من به قوانین احترام میذارم.

و زیرلب ادامه داد:البته تا وقتی ازشون خوشم بیاد!

پرستار نگاه تردید آمیزی به تام انداخت و سرگرم کار خودش شد.با دور شدن پرستار تام رو به بقیه بچه ها کرد:
-خب...بقیه قصه باشه برای بعد.حالا اون آت آشغالایی که ته کمد پیتر قایم کردین چیه؟

پیتر با عصبانیت ار جا بلند شد.
-باز تو رفتی سراغ کمد من؟پس گم شدن ساعتی که یادگاری مامانم بود کار تو بود؟؟؟من همین الان به خانوم مدیر میگم.

تام که هیچ نشانه ای از ترس در چشمانش دیده نمیشد لبخند شرارت باری زد.
-تو به کسی چیزی نمیگی پیتر.خب...بهتره به فکر خواهر کوچولوت باشی..یادت که نرفته آخرین باری که از من شکایت کردی نصفه شب چه بلایی سر موهای بلندش اومد؟

پیتر درحالیکه میلرزید به آرامی روی زمین نشست.
-کاری باهاش نداشته باش.چیزی به کسی نمیگم...اون چیزایی هم که دیدی هدیه های بچه هاس.آخه فردا روز تولد جیمزه.خودش فراموش کرده ظاهرا.قراره غافلگیرش کنیم.

تام به فکر فرو رفت.
-هوممم...جیمز...همونی که قضیه تقلب منو تو مسابقات گزارش کرد؟خب...من خیلی وقته منتظر فرصتی برای تسویه حسابم.


زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!


Re: نوری در تاریکی
پیام زده شده در: ۲۰:۰۹ سه شنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۸۹
#14

لودو بگمنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۲ دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۰:۵۷ جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۷
از در عقب، صندلی جلو!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1317
آفلاین
دامبلدور از قدح بيرون آمد و با تاسف سر تكان داد. هيچ اميدي براي درست كردن تام به دست نميآورد. او از بدو تولد هيچ نور سفيدي در زندگي تاريكش نداشت. اما او بي خيال نشد و تصميم گرفت تمام خاطراتي كه از لرد به دست آورده بود را تماشا كند تا شايد ذره اي اميد بيابد.
چوبدستي اش را به سوي قدح گرفت و گفت: سوپريوس!
سپس شيشه هاي خاطره را يكي يكي از گوني اش بيرون كشيد و در قدح كه اكنون ده برابر شده بود ريخت. وقتي كه هه قدح كه اكنون حوضي بود پر شد به داخل قدح قدم گذاشت.
اكنون لرد دو سالش بود و تازه ياد گرفته بود حرف بزند. دامبلدور تصميم گرفت همه خاطرات را ببيند تا انتها ببيند تا چيزي از قلم نيفتد.
لرد كه در اتاق كوچك پرورشگاه ديوار را گرفته بود و راه ميرفت به بقيه ي بچه هاي همسن خودش نگاهي انداخت. هيچكدام هنوز نميتوانستند بايستند و حرفي بزنند اما او به راحتي با گرفتن ديوار مي ايستاد و كلماتي را از منظورش به ديگران ميگفت. با افتخار به همسالانش نگريست و ناگهان با صداي كودكانه اش گفت: لرد!

آنگاه به اين فكر افتاد كه چرا آن ها كه يك هزارم استعداد او را هم نداشته اند چرا بايد مساوي با او باشند؟ يكراست به سراغ بچه اي رفت كه روي تختش افتاده بود و گريه ميكرد. به زحمت از تخت بالا رفت و خودش را روي بچه انداخت. مسئول پرورشگاه با شنيدن صداي گريه ي وحشتناك بچه به آن جا دويد و لرد را از مچ گرفت و ضربات محكمي بر بدن او زد. لرد كه سعي مركد گريه نكند با خشم او را نگاه كرد و ناگهان پرستار درد شديدي را در ناحيه ي كمر حس كرد و لرد را ول كرد.
دامبلدور با چشمان گشادي لرد را نگاه كرد. تا به حال نديده بود جادويي به اين زودي شكوفا شود، چه رسد به اين كه يك طلسم ممنوعه باشد!!!

خاطره عوض شد و در آن لرد بزرگتر بود. هنوز پنج خاطره مانده بود تا لرد به مدرسه برود...


ویرایش شده توسط لودو بگمن  در تاریخ ۱۳۸۹/۲/۷ ۲۱:۱۱:۴۴

هیچی به هیچی!
تصویر کوچک شده


Re: نوری در تاریکی
پیام زده شده در: ۱۸:۱۴ یکشنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۹
#13

مونتگومریold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۰:۴۵ دوشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۱
گروه:
کاربران عضو
پیام: 588
آفلاین
سوژه جدید

هشتاد و پنج سال قبل،در چنین روزی:

سوز و سرما امانش را گرفته بود. در سفیدی برف، جای پاهای کوچک و زنانه اش بجا مانده بودند. وی شال خود را محکم دور گردن خویش پیچید و تقلا کنان خود را جلوی در بیمارستان رساند.درد شکمش از هر لحظه دیگر شدید تر شده بود...گویا وقتش رسیده بود که بچه ای پا به جهان بگذارد.

نه سال بعد

صدای داد و بیداد پرستار چاق و میانسال، تمام یتیم خانه را پر کرده بود.
- بچه نفهم! من نمیدونم چه گناهی کردم که خدا تورو به جونم انداخته!آخه مگه مرض داری تو خمیردندونم فلفل ریختی؟
- موهاهاها...در مقابل لرد کبیر زانو بزن!
- تام! لرد کبیر کیلو چنده؟باز تو کتاب تخیلی خوندی؟زود باش از بالای کمد بیا پایین.کل یتیم خونه رو رو سرت گذاشتی.
تام خنده بلندی سر داد و بعد از بالای کمد به پایین پرید. تام ریدل پسر، کودکی با افکار شیطانی بود که از زمان نوزادی در همین یتیم خانه بزرگشده بود. در این چندسال،پرستاران راه های زیادی را برای آرام شدن این پسرک امتحان کرده بودند،اما تام همچنان به کارهای پلید خود ادامه میداد.

اشک در چشمان پرستار چاق حلقه زده و چهره اش از عصبانیت قرمز شده بود. وی همانطور که با زور بدن گوشتالوی خویش را تکان میداد، بندبال تام در یتیم خانه حرکت میکرد:پسرک نادون!صبر کن تا گیرت بیارم...خودم کاری میکنم که از اینجا بیرونت کنن...انشالله که در آینده یک کچل بیدماغ بشی!بیا اینجا...!
تام،همان طور که لبخند شیطانی بر لبانش داشت، با سرعت خود را به داخل اتاق خود رساند و در را پشت سر خود قفل نمود.


_______________________________
به مناسبت تولد لرد کبیر،ارباب ولدمورت، تصمیم بر این گرفتم که جوونی و نوجویی ایشون رو مورد بررسی قرار بدیم...سوژه زندگی لرد تا هشتاد و پنج سالگیشونه.

یا لرد،به عنوان اولین مرگخوار و گورکن میگم تولدتون مبارک ^:)^


پست از تاپیک دیگری، به این تاپیک منتقل شد.


تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از


Re: نوری در تاریکی
پیام زده شده در: ۷:۴۲ چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸۸
#12

رز ویزلیold2


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۳ یکشنبه ۸ شهریور ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱:۴۶ شنبه ۱ اسفند ۱۳۸۸
از میان کابوس ها
گروه:
کاربران عضو
پیام: 34
آفلاین
در همون موقع (به قول ارباب) دخمه ی گریمولد

مالی ویزلی در حالی که پنجره رو پاک می کرد گفت: آرتور از این مواد شست و شویی که خریدی خیلی خوشم اومد. همچین شیشه رو پاک کرده که انگار اصلا شیشه ای وجود نداره .

در همین موقع دست از پاک کردن شیشه بر داشت و پنجره رو بست. آلبوس دامبلدور برای هزارمین بار از تو اتاقش بیرون آمد و گفت: برای من نامه نیومده؟

و این دفعه جیمز با جیغی جواب او را داد: منتظره چه نامه ای هستی؟

دامبل در حالی که روزنامه رو از حرصش در دستاش می فشرد آرام گفت: هیچی فقط گفتم شاید برام نامه اومده باشه.

و دوباره به اتاقش برگشت. تد گفت: مشکوش می زنه !

مالی با نگاهی مادرانه گفت: شاید عاشق شده منتظر نامه ای از طرف عشقشه که روش نمی شه به ما بگه !

بقیه ی محفلیا:

- آرتور یادته خودمون دو تا یی وقتی جوون بودیم...

در همین لحظه جغدی نگون بخت به دلیل شفاف بودن بیش از اندازه ی شیشه (!) باهاش برخورد کرد و با صدای ایجاد شده توسط او مالی رو از گفتن خاطراتش باز داشت.دامبلدور هم مثل فشفشه (!) خودش رو از اتاقش به جایی که جغد افتاده رسوند و نامه رو از پای جغد در آورد و قسمت آخر نامه رو بلند خوند: ... و شما رو هم به عنوان وزیر انتخاب کردیم.

ریموس سریع گفت: مگه شما چند بار در خواست وزارت رو رد نکردید ؟ پس چرا این دفعه این قدر هیجان داشتید ؟

دامبل : می خواستم تا نمردم یه بار وزیر هم شده باشم . اصلا می دونید اگه من وزیر نمی شدم تنها گزینه ی دیگه برای این مقام کی بود؟

محفلیا:

- تام بود دیگه ! منو بگو جلوی تام چقدر پز هوش شما رو دادم.

در همون لحظه خانه ی ریدل

لرد سیاه: یه ساعتتون تموم شد .ویزلی بیا جلو .

پرسی: رز با توئه ها برو جلو.

رز: نه خیرم با خودته.

لرد: فرقی نداره. جفتتون رو با هم می کشم.

رز: ارباب من یه فکری به ذهنم رسید ! من می تونم اژدها های عمو چارلی رو کش برم ، شما هم فنری گری بک رو به همراه چند تا از دوستای گرگینش احظار کنید . چند تا هم غول غار نشین رو هم افسون کنیم و ببریم با هاشون وزارت خونه رو تصرف کنیم.

- لرد سیاه برای تصرف اون جا نیازی به شما و اون جک و جونورا نداره ! آوادا کداورا !

در همین لحظه جغدی نگون بخت به خاطر این که موقع فرود نتونست خودش رو به موقع جمع و جور بکنه شیشه ی خانه ی ریدل رو شکست و درون خانه ی ریدل افتاد . قبل از افتادن بر روی زمین طلسم به او بر خورد کرد و درجا جانش رو به سالازار سپرد.

لرد نامه ای رو که به پای جغد بود باز کرد و گفت: دیگه نیازی به کشتن شما نیست .

و بدون این که حرفی بزند نامه رو بر روی میز رها کرد و به طرف اتاقش رفت که به نجینی خبر بدهد.

بلا نامه رو برداشت و آخرش رو خوند: ...و به همین دلیل شما رو هم به وزارت انتخاب کردیم.

گابر گفت: چرا گفته شما رو هم ؟!

....


The heart that was wounded by L♥VE..will be healed by L♥VE itself


Re: نوری در تاریکی
پیام زده شده در: ۱:۴۲ یکشنبه ۸ شهریور ۱۳۸۸
#11

نارسیسا مالفویold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۳:۰۷ چهارشنبه ۷ اسفند ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۲۱:۱۷ جمعه ۲۳ فروردین ۱۳۹۲
گروه:
کاربران عضو
پیام: 177
آفلاین
تحرک و هیجان دوباره به میان مرگخواران بازگشته بود.لرد دستور داده بود تا در عرض یک ساعت نقشه ای بکشند و به او گزارش دهند.هر کدام از مرگخواران در حال پیدا کردن نقشه ای بودند تا بتوانند به طور ناگهانی لرد را جانشین وزیر کنندو وزارت خانه را به دست گیرند.
بلاتریکس همانطور که برای مرتب کردن افکارش به طور مکرر رودلف را کروشیو می کرد رو به نارسیسا که با موهای دراکو بازی می کرد,کرد و گفت:
-سیسی!بهتره موهای دراکو رو ول کنی و به فکر یه نقشه ی درست و حسابی باشی.مگه نشنیدی مای لرد گفت که بعد از یه ساعت از ما نتیجه میخواد؟!

-چرا بلا شنیدم!منم دارم فکر میکنم دیگه!تو خودتم بهتره فکر کنی و دست از سر رودلف بیچاره برداری شاید اونم بخواد فکر کنه!

-تو نگران رودلف نباش!اون که نمیتونه درست و حسابی فکر کنه,بذار حداقل یه ارزشی داشته باشه!

سپس رو به بقیه ی مرگخواران کرد و با صدای بلند گفت:
-کسی نقشه ای به ذهنش رسید؟

مورفین که ششمین سیگار را از هدیه های لرد دود می کرد با صدای دورگه ای گفت:
-داریم فک میکنیم دیه!نمیبینی اژ صب شن تا دود کردم!

بلاتریکس چشم غره ای به او رفت و به ایوان که همچنان چشم هایش را بسته بود و چهره ای خونسرد داشت, رو کرد و گفت:
-ایوان!صدای منو شنیدی؟گفتم کسی فکری به ذهنش رسید یا نه؟!

ایوان که بالاخره متوجه فضای اطرافش شده بود سری تکان داد و با خونسردی گفت:
-من چیزی به ذهنم نمیرسه,اما تا اونجایی که میدونم....

در این هنگام لرد سیاه که نجینی را به شانه داشت از اتاقش خارج شد و در حالی که چوبدستیش را بالا گرفته بود شروع به صحبت کرد:
-خب چه خبر؟

-مگه خبری شده ارباب؟

-کروشیو بلا,مگه قرار نبود راه حلی پیدا کنید و نقشه ای درست و حسابی بکشید؟

-آهان,

-خب؟

ملت:
-

-کروشیو تو اّل!چطور اسم خودتون رو گذاشتید مرگخوار!بلد نیستید یه نقشه ی درست و حسابی بکشید؟همون بهتر که برم مسافرت و از دست شما بی مصرف ها راحت بشم!باب خسته شدم, یکی تون نمیتونید درست و حسابی فکر کنید و اربابتون رو سرافراز کنید. اون ریشو با اون جوجه محفلی ها چه کارا که نمیکنه.اما مرگخوارای من....ای خدا

بلاتریکس با ناراحتی از جایش بلند شد و در حالی که اشک هایش را پاکی می کرد به سمت لرد آمد تا دستش را بگیرد و او را آرام کند.

-کروشیو بلا
چطور جرئت میکنی به ارباب دست بزنی؟ و شما ها یه ساعت دیگه فرصت دارید اگه نقشه ای پیدا کردید که هیچ.وگرنه همتون رو آواداکداورا میکنم

ملت مرگخوار:
-


ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۸ ۲:۰۸:۲۳


Re: نوری در تاریکی
پیام زده شده در: ۱۱:۱۴ جمعه ۳۰ مرداد ۱۳۸۸
#10

روفوس اسکریم جیورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۶ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۶:۴۸ پنجشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۶
از دواج يك امرحسنه است !
گروه:
کاربران عضو
پیام: 690
آفلاین
همه ي مرگخواران با ديدن كله ي كچل لرد ،‌به سمت او هجوم بردند ...
- يا لرد ... خوش اومديد !
- ماي لرد ... مسافرت خوش گذشت ؟
بارتي گفت : بابايي ... براي من سوغاتي چي اوردي ؟
لرد چند بسته را از چمدان ها در آورد و قفس نجيني را را به ايوان سپرد و گفت : براي همتون سوغات اوردم ...
سپس چند بسته را در دستانش گرفت و گفت : براي ايوان دمپايي ... براي بلا ، چوبدستي مخصوص كروشيو ... براي مورفين يه بسته سيگار فيلتر دار و ...
همه مرگخواران پس از گرفتن هدايايشان به لرد ابراض احساسات كردند ...
- ماي لرد ، سپاس گذاريم ...
لرد پس از مدت ها به كاناپه ي خود لم داد و خوابيد ...

پس از دو ساعت ...
- يا لرد ، مجله ي پيام امروز رو براتون اوردم ...
سپس لرد مشغول مطالعه ي روزنامه شد ..
نارسيسا در گوشي به لوسيوس گفت : از كي تا حلا ارباب روزنامه ميخونه ؟
ولي در هنگامي كه لوسيوس خواست به نارسيسا جواب بدهد ، متوجه نعره ي لرد شدند ...
- يو هاها ... بالاخره جا زد ... من ميدونستم ...
بلا گفت : سرورم اگه فوضولي نباشه ، ميتونم بپرسم كه چه اتفاقي افتاده ؟
- مك گوناگل از سمت وزيري استعفا داده ... يوهاها ...
مرگخواران :
لرد نعره زد و گفت : حالا وقتشه تا من طي يك كودتا ، وزارتخونه رو مال خودم كنم ... يوهاها
- ارباب ، منظورتون چيه ؟
- ميخوام به وزارتخونه حمله كنم و اونجا رو به تصرف خودم در بيارم ...


ویرایش شده توسط روفوس اسكريم جیور در تاریخ ۱۳۸۸/۵/۳۰ ۱۱:۱۵:۴۴

خدا ایشالا به ما خدمت بده به شما توفیق کنیم ...


Re: نوری در تاریکی
پیام زده شده در: ۲۱:۴۹ جمعه ۲۶ تیر ۱۳۸۸
#9

آنتونین دالاهوف


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۴ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲:۱۷ شنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۵
گروه:
کاربران عضو
پیام: 2599
آفلاین
سوژه جدید

از چند روز پیش اگر فردی ناشناس وارد عمارت اربابی مالفوی میشد به جای مخفیگاه قدرتمند مرگخواران آنجا را با تجمعگاه دیوانه سازها اشتباه میگرفت!

همه جا را سردی و ناامیدی و رخوت در برگرفته بود. لرد که رفت جنب و جوش از این عمارت پرکشید و به جای آن رخوت و کرختی در آن لانه کرد.

مرگخواران گو اینکه گمشده ای دارند در گوشه و کنار عمارت کنج عزلت گزیده بودند. اما ایوان این وضعیت را تحمل نکرد. چوبدستی اش را جلوی دهان گرفت و با قاطعیت گفت بطنین:
_آی خونه دار و بچه دار، مرگخوار با غیرت با حال! پاشو بیا تو انجمن، جلسه داریم، فوری فشنگ!

مرگخواران دور میزی که همیشه لرد آنها را به دور آن جمع میکرد جمع شدند. ایوان شروع به صحبت کرد:
_خوب گوش کنید! نباید بذاریم جای خالی لرد حس بشه. باید یه حمله ترتیب بدیم و کلا محفل ققنوس رو ویران کنیم!

مورفین: ماااااا مادرجان! خود پسر خواهر گلم هم نتونست اینکارو بکنه.

ایوان: هووم؟ چی میگه؟ کلا گفتم. حرف نباشه اصلا!

بلاتریکس: اوه. بیگیرید منو که الانه یه بلا ملائی سر این ایوانه دربیارم. چه غلطا! ای کی تا حالا تو اینجوری حرف میزنی؟

ایوان: از همون موقع که مامور مخصوص و نایب بر حق حاکم بزرگ، ارباب لرد ولدمورت کبیر (دامه برکاته) شدم!

مورفین که گرخیده بود سریع عقب نشینی کرد و گفت: چیزه میگم بیخیل شیم اصلا ایوان جون هر چی تو بگی. میگم خوبه اصلا یه دونه از اون بمبای اتم دو سه تنی بزنیم تو محفل ققنوس؟

دالاهوف: چی چی رو بیخیل شیم یه لحظه صبر کنید ... دالاهوف رداشو درآورد و ادامه داد: آییییییییی ... نفس کش میطلبم ...

بعد با صدای آهسته به مورفین که بغلش ایستاده بود گفت: مورفین ژون یعنی مورفین جون! یه زحمت بکش این دست منو بگیر ... هر چقدرم گفتم ول کن دستمو ول نکنیا!

مورفین: واسه چی؟
دالاهوف: تو بیگیر کارت نباشه

مورفین دست دالاهوف رو گرفت و دالاهوف ادامه داد: آره داشتم میگفتم آیییییییی نفس کش ... مورفین ولم کن بذار این ایوانو نفله کنم ... نه میگم ولم کن ... دِ ولم کن دیگه ...

مورفین: خب بیا ولت کردم

و اینطور شد که داداش ضیا ضایع شد.

خلاصه درگیری و مجادله لفظی شدیدی در جلسه حکمفرما شده بود و مرگخوارانی مانند مورگان که از دور شاهد این قضیه بودند کلا ناامید شده بودند. آنها هیچ امیدی به وحدت دوباره مرگخوارها و تشکیل همان گروه قدرتمند نداشتند اما اینجا بود که ناگهان نوری در تاریکی درخشیدن گرفت ...

همه مات و مبهوت شده بودند. در عمارت باز شد و نور لحظه به لحظه نزدیکتر میشد اما بخاطر تابش زیاد آن منبع نور قابل تشخیص نبود تا اینکه نزدیک و نزدیکتر شد و در آخر ...

... بله آن نور از سر مبارک لرد ساطع میشد، ارباب برگشته بود ...



Re: نوری در تاریکی
پیام زده شده در: ۲۱:۱۹ یکشنبه ۲ تیر ۱۳۸۷
#8

جسیکا پاتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۱۵ یکشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۲:۱۶ جمعه ۴ اسفند ۱۳۹۶
از تالار قحط النساء گریف!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 1541
آفلاین
ياهو



آرام و بي صدا به راه افتاد. صداي ارباب همچون پتكي بر فرقِ سرش اصابت ميكرد " حادثه اي در راه - توطئه - مجازات " !
ابرهاي گرفته ي آسمان بلاخره پس از گذشت هفت روز بغض خود را رها كردند و گريه هاي خود را همچون سيلي بر زمين فرو ريختند.
بربر كه " كايلو " نام داشت، بدون هيچ توجهي به صداي غرش و اعتراض آسمان كه بي مهابا رعد و برق ميزد، روي زمين نشسته بود و براي كشيدن نقشه اي موفقيت آميز، فكر ميكرد.




سه روز از پيدا شدن آرماندو فرانسیس ميگذشت. آرتاس، سيريوس و تلماكيس همراه 4 تن از قويترين و شجاع ترين افراد سلدون به سمت قبايل دور و نزديك براي دعوت كردن از رئيس آنها با به صدا در آمدن اولين بانگ حيوان اهلي به 8 جهت مختلف حركت كردند.


- اولين سفير - قبيله ي آديپوس -

نزديكترين قبيله به ايالت سلدون، قبيله ي آديپوس بود كه با چندين كلبه ي كوچك در دل جنگل وجود داشت. عبور از ميان شاخ و برگ هاي تنومند و دام هايي كه براي شكار در جنگل هاي مرموز و اسراز آميز "آدرنال" وجود داشت، راه را براي آرتاس سخت ميكرد. او حتي در افسانه هاي نيز خوانده بود كه به محض تاريك شدن هوا، درختان جنگل به پياده روي ميپردازند و صداهايي غير قابل فهم را از خود خارج ميكنند، گل ها و حيوانات در اين جنگل نيز ناشناخته بوده و با درك كوچكترين احساس خطر، ترشحاتي حاوي زهرهاي كشنده رو تا فاصله ي يك متري خود پرتاب ميكنند.
آرتاس چوبدستي خود را محكم تر از هميشه در دستانش گرفت و بدون درنگ به سمت مركزي ترين نقطه ي جنگل كه محل اسكان اهالي قبيله بود به راه افتاد.


كمي گذشت تا اينكه صداي چند بچه را شنيد كه بدون هيچ پروايي در ميان بوته ها مشغول بازي بودند. آرتاس نفس عميقي كشيد و با قدم هايي استوار به سمت آنها رفت. وي با كنار زدن آخرين شاخه ي درخت ، كلبه هايي را ديد كه با شاخ و برگ درختان ساخته، و با سبزي طبيعت اطراف به خوبي استتار پيدا كرده بود.
چند قدم به جلو برداشت، نگاه كنجكاو بچه ها به او، بخصوص لباس جنگي كه به تن داشت باعث شد تا با سر و صداي زياد به سمت كلبه هاي خود پناه بگيرند. در همين بين مردان قبيله و در جلوي آنها رئيسشان كه مردي مسن با عصايي در دست داشت، مقابل آرتاس ظاهر شدند.
آرتاس با نگاهي همه را از مقابل چشمانش گذراند و طومار كوچكي را از جيب لباسش بيرون آورد و همراه با تعظيمي به آن مرد داد.


------------

پاورقي : من با توجه به پست بليز كه گفته بود، که: چند پست باید به دعوت کردن بقیه قبایل و همچنین خود شورا اختصاص بدیم، زدم !
فكر كنم اگه بخوايم اينجوري عمل كنيم، بايد هر 8 قبيله اي كه سالازار اسليترين تو پستش اشاره كرد رو توضيح بديم !! ... اميدوارم خيلي بد نشده باشه .





Re: نوری در تاریکی
پیام زده شده در: ۱۴:۱۱ شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸۷
#7

مورگان الکتوold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۳ شنبه ۲۰ اسفند ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۷:۳۰ چهارشنبه ۴ مرداد ۱۳۹۱
گروه:
کاربران عضو
پیام: 622
آفلاین
سرباز بربر با تمام وجود سعی می کرد ، استوار قدم بردارد.به آرامی خم شد و مچ بند فلزی اش را محکم کرد.کاری که مدت ها از انجامش غافل بود.هر چند به تازگی اتفاقاتی در حال وقوع بودند ، اما تا زمانی که جنگی در نمی گرفت، او نیز به عنوان یک سردسته، نیازی به مبارزه نداشت.

اما ملاقات ارباب بزرگ ، متفاوت بود. از کسانی که می شناخت، تنها "زاکس" ارباب را ملاقات کرده بود . و مدت ها بود که زاکس لب به سخن نمی گشود اگر چه قدرتمندتر شده بود.

با قدم هایی شمرده از گذرگاه کوچک متصل کننده ی دو برج عبور کرد و برای لحظاتی آسمان همیشه ابری الدمار را دید. آب و هوایی که از سه سال گذشته بر آنجا حاکم بود ، شباهت عجیبی به آب و هوای زادگاه اجدادیشان داشت.سرد و مرطوب!

به پله های پایانی رسید.جایی که پس از طی چند نگهبان، می توانست مستقیما خود را به اتاق بزرگ برساند.بلندترین برج قلعه، جایگاه همیشگی ارباب بزرگ.محلی که بر تمامی منطقه اشراف داشت و تنها قسمت قلعه که پس از "جنگ عظیم"، ساخته شده بود. اتاقی که بدون پنجره طراحی وساخته شده بود.

با یادآوری شخصی که به زودی با او مواجه میشد ، لرزش ضعیفی را در سراسر بدنش حس کرد. اما به سرعت بر خود مسلط شد. زمانی که خود را در مقابل درب کنده کاری شده ی اتاق بزرگ دید، رشته ی افکارش از هم گسست.دست درشتش را به آرامی به طرف در برد.اما قبل از این که انگشتان پر گرهش در را لمس کنند ، صدایی عمیق و غیرانسانی به گوش رسید، صدایی که معمولا برای اعلام دستورات ، سراسر قلعه را پر میکرد. اما شنیدن ، این صدا از نزدیک ، به آن تازگی می داد.

- می تونی وارد شی.

صدا با انعکاس عجیبی به پایان رسید، انگار که در محیطی خالی از شی پخش میشد و اطرافش را همانند سمباده، صیقل می داد.

با تمام قدرتی که در خود می دید، در را گشود.در به سختی روی لولا چرخید و اتاق را نمایان کرد.اگر چه تاریکی بیش از آن بود که بتوان چیزی را دید ، اما سرمایی که حس میکرد ، خبر از حضور ارباب بزرگ می داد.لحظاتی صبر کرد تا چشمانش به تاریکی عادت کنند، اما اتفاقی نیفتاد و این با توجه به قدرت بینایی فوق العاده بربر ها ، عجیب می نمود.

- اتفاقاتی در حال وقوعه... می تونم حس کنم... توطئه. برو ، و باعثشون رو پیدا کن. بهتره که بتونی، و گر نه ... مجازات سختی پیش رو داری...

یک لحظه کافی بود که ذهن بربر، همه چیز را تجزیه و تحلیل کند.شورش دیگری در شرف وقوع بود.اتفاقی که حتی ارباب بزرگ را هم به فکر واداشته بود. دستور باید اجرا میشد.
...


ویرایش شده توسط مورگان الکتو در تاریخ ۱۳۸۷/۳/۱۱ ۱۴:۱۷:۴۹
ویرایش شده توسط مورگان الکتو در تاریخ ۱۳۸۷/۳/۱۱ ۱۴:۱۸:۵۲
ویرایش شده توسط مورگان الکتو در تاریخ ۱۳۸۷/۳/۱۱ ۱۴:۲۲:۰۴

تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.