هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: سالن امتحانات سمج
پیام زده شده در: ۲۰:۴۴ چهارشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۹
#24

آگوستوس پایold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۱ پنجشنبه ۲۴ دی ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱:۰۴ جمعه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۵
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 375
آفلاین
1- سرعت
2- دقت
3- زبون بازی

این سه اصل شما رو در امتحان عملی دفاع در برابر جادوی سیاه موفق میکنه. چیه مورفین من هنوز درسمو شروع نکردم. باید تا پایان کلاس تحمل کنی.

مورفیتن بینیش را با سرو صدا بالا کشید و گفت:

- نه اشتاد برای اون شیزا دشتمو بالا نکردم. شوال داشتم. این اشولایی که شما می گید، فکر کنم درشت نیشتن.
- منظورت چیه؟
- اشلای واقی اینا هشتن:
1- حژور ژهن
2- ژا خالی دادن
3- پیش مرگ قرار دادن

دو ساعت بعد

هرمیون به سمت طبقه سوم به افتاد تا خودش را به کلاس بعدی برساند، اما هنوز به پاگرد اول نرسیده بود که چشمانش به هیکلی سوخته با موهای سیخ شده افتاد که به سرعت برق پایین می امد.

- هری!!!

هری در حالیکه سعی داشت خودش را سرپا نگه دارد سعی کرد عینک درب و داغان شده اش را روی چشمانش تنظیم کند، گفت:

- هرمیون، فکر کنم ما یه کمی توی نقشه کشیدن عجله کردیم،بهتره کلاسا رو تعطیل کنیم!
- هری اول بگو چه بلایی به سرت اومده؟
- داستانش مفصله اما همینقدر بدونی کافیه که با اطلاعات غلطی که امروز بهشون دادم مدرسه رو منفجر نکنن خیله!!!


ویرایش شده توسط آگوستوس پای در تاریخ ۱۳۸۹/۱۱/۱۳ ۲۲:۱۹:۳۴

When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power


Re: سالن امتحانات سمج
پیام زده شده در: ۱۸:۵۲ سه شنبه ۱۲ بهمن ۱۳۸۹
#23

آمیکوس کرو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۲۶ شنبه ۲۰ مرداد ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۱:۴۱ پنجشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۶
از اليا
گروه:
کاربران عضو
پیام: 367
آفلاین
همان موقع در انبار

آنجا حتي يك مشعل هم وجود نداشت.چيزي كه كمي از تاريكي آنجا مي كاست چند چوب دستيي با نوك نوراني بود.اما سرما معضلي بود كه هنوز حل نشده و آنها مثل پنگوئن ها به هم چسبيده بودند.مورفين بازوانش را مي ماليد،آگوستوس چند جارو را به ديوار تكيه مي داد بلكه بالشي بسازد.آستوريا موشي را كه مي خواست وارد شلوراش شود از دم گرفت و به گوشه اي پرت كرد.رز با موهايش بازي مي كرد و ويكتور هم ناخنش را مي جويد.

-لعنت به اين شانش.اين ديگه شه مشيبتي بود؟ تموم اشتوخونام درد گرفته.يه حالي اژ اين مينروا بگيرم من.

همه گفته مورفين را تاييد كردند.آگوستوس لعنتي به اموات مسئول دفتر مبارزه با بي سوادي وزارت فرستاد و سرش را روي انتهاي جارو ها گذاشت.آستوريا در مورد امتحان فردا:

_ ببينيد،فقط كافيه به من نزديك باشيد.به همتون مي رسونم.من هميشه نمرات عالي مي گرفتم.فقط چون قوانينو رعايت نمي كردم اخراج شدم.باور ندارين پروفايلمو بخونين.

ليني رو به ملت كرد و گفت:

فعلا بگيرين بخوابين،فردا بايد بريم كلاس.


صبح روز بعد،محل كلاس تقويتي

ملت مرگخوار در كلاس واقع در طبقه سوم پشت ميز ها نشسته بودند و منتظر پاتر بودند.

_پش اين كله ژخمي كو؟ من صبونمو درشت و حشابي نخوردم كه به اينجا برشيم.اينم مارو اشكل فرژ كرده.

سوروس در حالي كه به موهايش دست مي كشيد از روونا در مورد تالار پرسيد و اينكه چيزي دستگيرش شده يا نه.در همين حين هري پاتر وارد شد.

_اهم،اهم.خوش اومدين دوستان به كلاس تقويتي و تضميني بنده.همونطور كه مي دونيد شما تعهداتي دارين كه بايد به اون پايبند بمونين.پس ديگه يادآوري نمي كنم.بعد كلاس به هركس گفته مي شه كه كجا بره براي آزمايشات...خب.بريم سر اصل مطلب.طبق تحقيقاتي كه من انجام دادم،تعداد سوالات امتحان فقط پنج تاست.و اون موارد به سه اصل كليدي بر مي گردن كه عبارتند از:

...


ویرایش شده توسط آمیکوس کرو در تاریخ ۱۳۸۹/۱۱/۱۲ ۱۹:۱۲:۵۱

تصویر کوچک شده

خاطرات جادوگران...روز هاي اشتياق،ترس،فداكاري ها و ...


سالن امتحانات سمج
پیام زده شده در: ۱۵:۲۸ سه شنبه ۱۲ بهمن ۱۳۸۹
#22

آلبوس دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۶ دوشنبه ۲۴ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۷:۱۲ پنجشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۴
از جايي به نام هيچ جا
گروه:
کاربران عضو
پیام: 788
آفلاین
چهار ساعت گذشت و غروب خورشید نزدیک می شد. همچنان که حلقه ی مرگخواران در گوشه ای از حیاط در فکر حیله و جاسوسی بودند ، انبوه جمعیت دانش آموزان به شکل حل شونده هایی در یک سیل جاری به سمت بیرون سرسرای هاگوارتز، به مقابل راهرو روان شدند و کنار تابلوی اعلانات نصب بر دیوار سنگی تجمع نمودند. پروفسور مک گونگال با اشاره چوبدستی اش اطلاعیه های مربوط به زمان امتحانات رو بر تابلوی اعلانات میخ می نمود. مرگخواران نیز از گوشه ی حیاط برخاستند و به انتهای جمعیت دانش آموزان پیوستند.
رز با پرخاشگری به برنامه امتحانات خیره شده بود. جمعیت دانش آموزان قد کوتاه مقابلش را به کنار هل داد تا به جلوی تابلو رسید:

« یعنی چی؟ این که نمیشه. هر روز پشت سر هم امتحان گذاشتید واسه ما که ! »

پروفسور مک گونگال بدون توجه و نگاه به رز تن استخوانیش رو به قدم های تندش سپرد و به سوی پله های چرخان رفت. بقیه مرگخواران نیز با تعجب به برنامه ی سنگین امتحانی خیره مانده بودند. امتحان اول آنها فردا عصر بود و عنوان "دفاع در برابر جادوی سیاه" مقابل چشمان آنها خودنمایی می نمود.

مورفین تصمیم گرفته بود خودکشی کند تا اینکه به نزد لرد برگردد و با سوزن دنبال رگ گردنش می گشت. روفوس نامه ای برای فرانسه می نوشت و درخواست پناهندگی میداد آما یک دفعه توجه همه به سمت هرماینی گرنجر برگشت که در میان جمعیت راه میرفت و کاغذهای تبلیغاتی به پیشونی همه می چسباند:

نقل قول:

دیگر نیازی نیست که گالیون هاتون رو خرج کنید. خودتون رو خرج کنید !
" کلاس تقویتی برای آمادگی در امتحانات سمج"، ویژه مردودین (مخصوص مهمان های جدید) برای کلیه دروس ارائه شده در هاگوارتز، دانش آموز می پذیرد. تضمینی ! زمان هر کلاس چهار - پنج ساعت زودتر از هر امتحان است !!!

اساتید:
هرماینی گرنجر (طلسم ها – تغییر چهره – معجون ها – گیاه شناسی)
هری پاتر (دفاع در برابر جادوی سیاه – مراقبت از موجودات جادویی)

* توجه: برای سایر دروس مثل ستاره شناسی، پیشگویی و ... چون استاد نداریم، به جاش شیوه های تقلب جهت قبولی توسط "دوقلوهای ویزلی" تدریس می شود.

هزینه: گالیون خرج نکنید. خودتون رو خرج کنید. کافیست اجازه دهید در پایان هر جلسه، از شما به عنوان موش آزمایشگاهی استفاده شود تا پروژه های امتحانی اساتید نیز تامین شود.


روفوس: « بدم نیستا. شانس مون رو امتحان میکنم. نقشه ی ناقص رونا سر جاش. امتحانا هم سرجاش. نه نزن به رگ مورفین. جمع شید ثبت نام کنیم ! »

مرگخواران دور هرماینی گرنجر حلقه زدند و یکی یکی نام خودشون رو گفتن و تعهد برای شیوه شهریه رو هم امضا کردن.

مورفین: « حالا کی ژروع میژه؟ برنامه کلاسا شی پس؟ فردا عصر اولین امتحانه ااا ! دفاع در برابر و این حرفا داریما ! »

هرماینی بدون اینکه حرفی بزند کاغذهای پوستی حاوی برنامه کلاس های فشرده و پشت سر هم رو بین مرگخوارا پخش کرد و در میان انبوه جمعیت دانش آموزان مقابل تابلوی اعلانات غیب شد...


شب – دور شومینه در تالار گریفیندور

هری: «هرماینی، نقشه مون حرف نداره. چیزایی یادشون میدیم که صد در صد مردود بشن. چرندیات یاد میدم بهشون. آبرو نمی مونه برای ولدمورت ! از همین حمله های کوچیک، مثه بی آبرو کردن میشه کلکشو کند دیگه ! »

رون: « اسمشو نبر ! نبر ! »

و با سر به سوی مرلینگاه دوید تا عوارض ناشی از ترسش در مورد نام لرد سیاه را در تنهایی بروز دهد. . هرماینی لیست کوتاهی را جلوی هری گرفت که نام هیچ دانش آموزی در آن دیده نمی شد و همگی مرگخوار بودند.هرماینی که از منصرف کردن هری دیگر به ستوه اومده بار دیگر به دوقلوهای ویزلی خیره شد تا حرفشان را بشنود:

جورج: « گوش های جاسوس رو بین شون کار گذاشتیم. واسه هر سه تا گروه و اتاق اساتید نقشه کشیدن به غیر از گروه ما چون که کسی از اونا اینجا نیست »

هری: « می بینی هرماینی. اونو فقط برای امتحانات سمج و گرفتن مدرک نیومدن. حتی اگه به دستور ولدمورت هم نباشه، این مرگخوارا واسه خود شیرینی و دادن آمار و اطلاعات به ولدمورت میخوان جاسوسی کنن... درسی بدم بهشون ! »

صدای فریاد رون از درون مرلینگاه به داخل تالار گریفیندور طنین انداخت و توجه آنها را جلب نمود:

« هری ! لعنتی ! اسمشو نبر ! نبر ! آی خدااا ! هرماینی. برو آفتابه رو بیار»

هری نگاهی به کاغذ در دست هرماینی کرد و گفت:

« خب. مثه اینکه کلاس اول فردا صبح زوده ! دفاع در برابر جادوی سیاه ! عصر فردا هم که امتحانشه ! خوبه ! با من درس دارن دو سه ساعتی پس. برم یه چرتی بزنم که با انرژی فردا سر حال بیارمشون ! شب بخیر ! »

و با گام هایی تند به سمت خوابگاه پسران گریفیندور قدم برداشت و در تاریکی نیمه تاریک تالار گریفیندور غیب شد...


ویرایش شده توسط آلبوس دامـبـلدور در تاریخ ۱۳۸۹/۱۱/۱۲ ۱۵:۳۹:۴۴

"Severus...please..."
تصویر کوچک شده


Re: سالن امتحانات سمج
پیام زده شده در: ۱۴:۲۷ سه شنبه ۱۲ بهمن ۱۳۸۹
#21

روونا ریونکلاو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹ سه شنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۳:۱۱ دوشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۱
از ل مزل زوزولـه .. گاو حسن سوسولـه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 553
آفلاین
همین الآن،دفتر دامبلدور

سایه روشن های خورشید اول صبح، با تنبلی از پنجره به داخل می تابید، پرتره های خوشخواب دائمی، اینبار با لباس رسمی پشت دریچه ی صورتشان، بیدار و آگاه نشسته بودند و به صحبت های مینروا و دامبلدور گوش میدادند. گاهی وقتها که صدایشان بالا می رفت، ناگهان نفیر آتش خاموش کنی در فضا می پیچید! هَ..هَ..هَــچِّه ..! (عطسه)

-..اما اینجوری که نمی شه! داریم دستی دستی دانش آموزا رو میدیم دست نوچه های ولد..ولدمورت!

-می فهمم منظورتو مینروا، اما اونا با نامه ی وزارت اینجان؛ ما نمی تونیم کاری کنیم، و البته اونا هم! اما بهت اطمینان میدم که تمام سعیمو می کنم که روز براشون مثه شب سیاه بشه!

آفتاب کم کم به وسط آسمان میرسید و مرگخواران وسط حیاط هاگورارتز روی هم لم داده بودند!!

- ای بابا این شِه وژعیه آخه؟! ما اینژا امکانات نداریم! ما اینژا غژا نداریم! ما اینژا مواد نداریم! ما اینژا خوونه نداریم! ما اینژا ../ ای بابا بس کن دیگه مورفین! کم خودمون بدبختی داریم، تو هم چهار ثُم میری رو اعصابمون!

- منکه چیژی نگفتم آنتونیون ژوون؛ آخه اینژوری که نمی شه! ما اینژا امکانات نداریم، ما اینژا ..آخ!..باشه دیگه نمی گم.

- بچه ها، بچه ها زودباشین خودتونو جمع کنید، پیرِزنه داره میاد!

همگی به صف شدند، و آنتونین که مثل اینکه سخنگوی گروه بود رو به مینروا گفت:

- ای هندوانه، ای شفتالو، ای انار و سیب و آلو! ما را چه خبر آوردی؟، نور بَصَر آوردی؟ مار دو سر .. ساکت!

- لازمه به اطلاعتون برسونم که شما تو هاگوارتز هستید و اگر میخواید اینجا بمونید باید از قوانین اینجا پیروی کنید، این طرز صحبت کردن در اینجا ممنوعه، مفهوم شد؟

- آخه منکه کلی از شما تعریف کردم!!
- پیرزن عمه ته! و همینطور اینکه اسکان شما در حیاط باعث سد معبر شده! سریع خودتونو تکون بدید.

- آخه کژا بریم؟ شب کجا بخوابیم؟ کژا مواد بکش..اِ..اِ..سیگارمو پش بده!
- از در سرسرا که وارد میشین، سمت راست یه انبار جاروئه، میتونید شبو اونجا بگذرونید، و در ضمن، اگه یه مو از سر موشهای اونجا کم بشه، من شما رو مسئول میدونم!

- مینروا مک گوناگل، لازمه به عرضتون برسونم که این مدرسه رو من تأسیس کردم و هر کاری دلم بخواد توش انجام میدم و تو که نه، هیچ کس دیگه ای هم نمی تونه جلومو بگیره! مفهومه جونیور ؟!

سالازار که از شجاعت و جسارت روونا متعجب شده بود فریاد زد: بِراوو!

- چی ؟
- دمت گرم

- خِ..خــیلی خب، روونا ریونکلا شما میتونید به تالار ریونکلا برید.

- پس من چی؟

سالازار با قیافه ای حق به جانب و عصبانی مینروا را نگاه کرد..

- شما هم میتونید به خوابگاه اسلیترین برید.

- مینروا میدونی که میتونم با یه نامه از این مدرسه اخراجت کنم!

- خیلی خب وزیر روفوس، شما هم برید به خوابگاه هافلپاف.

- مینروا! همکار عزیز من، منو که فراموش نکردی؟!!
- واااای دیوونه شدم، تو هم بیا ورِ دلِ من تو اتاق معلما بخواب.

لبخندی ملیح!! بر لب های سوروس نشست!

- بقیه هم تو انبار، و تکرار نکنم " من همیشه حواسم به شما هست! "

مینروا رفت و جمع مرگخوارها به یکدیگر نگاه می کردند؛ گروهی خوشحال و گروهی عصبانی!

- صب کن آنتونین، من یه نقشه دارم!
- بهتره واقعا یه نقشه داشته باشی روونا وگرنه همه مون توسط لرد سوخاری میشیم!

- من توی ریونکلا، روفوس تو هافلپاف، سالازار توی اسلیترین و سوروس توی اتاق معلم ها، میتونیم از همه اسرار سر در بیاریم..یا حتی..یا حتی..همه رو تحت طلسم فرمان بگیریم!!

- پَ گریفیا چی میشن ؟ اونا رو می خواین شیکار کنین؟
- راس میگی، اونا رو یادم رفته بود!

- بهتره واقعا یه نقشه داشته باشی روونا وگرنه همه مون توسط لرد سوخاری میشیم!

-اینو یه بار نگفته بودی؟
- فکر نکنم!

- حالا باید چیکار کرد ؟

ادامه دهید


»»» ارزشـی متفکــر «««
.
.
.

باید که شیوه ی سخنم را عوض کنم!
شد..شد! اگر نشد دهنم را عوض کنم!!

I have updated a new yahoo account, plz add the last one!


Re: سالن امتحانات سمج
پیام زده شده در: ۲۱:۰۷ دوشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۹
#20

روفوس اسکریم جیور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۶ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۳:۱۵:۴۲ دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۸
از دواج يك امرحسنه است !
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 690
آفلاین
یک روز بعد ...
سرسرای هاگوارتز

همه ی دانش آموزان در سرسرای بزرگ جمع شده بودند و منتظر سخنرانی مدیر مدرسه شان ، یعنی آلبوس دامبلدور بودند.

برخلاف هرروز که فقط دانش آموزان گروه های چهارگانه در سرسرا حضور یافتند ، امروز یک گروه دیگر به آنان افزوده شده بود که میز آنها در انتهای سرسرا چیده شده بود.

در دور آن میز ، مرگخوارانی نشسته بودند که به دستور اربابشان در مدرسه ی علوم و فنون جادوگری حضور یافته بودند تا با شرکت در امتحانات سمج ، مدرک لازم را کسب کنند .

همه ی دانش آموزان درون سرسرا بی صبرانه منتظر حضور دامبلدور بودند ولی مرگخواران با خونسردی به در و دیوارهای آنجا خیره شده بودند . اکنون این فرصت نصیب آنها شده بود تا بتوانند با چشمان خود جلال و شکوه هاگوارتز را مشاهده کنند .

پنج دقیقه بعد ...

سرانجام پس از گذشت دقایقی ، آلبوس دامبلدور در مقابل دانش آموزان ظاهر شد .
پیش از آنکه شروع به سخنرانی کند ، به سمت پایه ای که در سمت راستش قرار داشت ، رفت و چوبدستی اش را به سمت آن گرفت و نعره زد...

- آتسیو !

پرده از روی پایه کنار رفت و جام چهارخانه در مقابل دیگدگان همه به نمایش درآمد . پس از آن صدای تشویق دانش آموزان تمام سالن را پر کرد.
صدای تشویق دانش آموزان آنقدر بلند بود ، که مورفین کلافه شد و شروع کرد به داد زدن ...

- بش کنین دیگه ! همژین دش میژنن مشه اینکه ژام ژهانی کودییدیشو دیدن ! نمیگین با خودتون ممکنه یکی حالژ بد باژه؟

دامبلدور پوزخندی زد و گفت : کافیه !
همه دست از تشویق برداشتند ...

- بهتون تبریک میگم که تونستین امتیازهای زیادی رو واسه ی گروهتون کسب کنید ولی شما امتحانات سمج رو هم پیش رو دارید . امیدوارم که همتون از این امتحان ها سربلند بیرون بیایند . به همه ی مهمون های عزیزمون هم خوش آمد می گم و امیدوارم که بتونن توی امتحان ها موفق بشن !

دامبلدور نگاهی سطحی به میز مرگخوار ها انداخت که هرکدام مشغول انجام کاری بودند و کمابیش به سخنان دامبلدور گوش میکردند .

- فقط یک نکته ی دیگه مونده که خیلی مهمه و باید به اون توجه کنید . طبق تصمیمی که توی شورای مدرسه گرفته شده ، هرکس که یکی از امتحان های سمج رو مردود بشه ، دیگه قادر نیست که توی امتحان های بعدی شرکت کنه .

دامبلدور نگاهی به چهره های متعجب دانش آموزان انداخت و ادامه داد ...
- این تصمیم به این دلیل گرفته شده که اهمیت تمام درس ها در بین دانش آموزان حفظ بشه ! دیگه بیشتر از این حرف نمیزنم تا بتونید صبحانه تون رو میل کنید !

- یه درش ؟ این دیگه شه وژیه ؟
مرگخواران :


ویرایش شده توسط روفوس اسكريم جیور در تاریخ ۱۳۸۹/۱۱/۱۱ ۲۱:۱۹:۲۴

خدا ایشالا به ما خدمت بده به شما توفیق کنیم ...


Re: سالن امتحانات سمج
پیام زده شده در: ۱۷:۳۹ دوشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۹
#19

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۵۹:۵۱
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5903
آفلاین
سوژه جدید


دفتر کار لرد سیاه غرق در سکوتی وهم انگیز بود...

پشت میزی که در گوشه اتاق، نزدیک شومینه قرار داشت چهره خونسرد و بی احساس لرد قابل تشخیص بود.تعدادی از مرگخواران با فاصله کمی از میز لرد حلقه ای تشکیل داده بودند و با نگرانی به اربابشان خیره شده بودند.لرد سیاه سرگرم بررسی تعدادی از پرونده ها بود...بالاخره بعد از چند دقیقه سرش را بلند کرد.

-روفوس؟
-بله ارباب؟
-این فرم درخواست مرگخوار شدن توئه؟

روفوس به کاغذی که در دست لرد قرار داشت نگاه کرد.خط ناخوانای خودش را فورا شناخت.
-بله ارباب...فکر میکنم فرم من باشه.

-خوب نگاه کن...مطمئنی؟ این فرم توئه؟
-بله ارباب.
-جلوی مدرک تحصیلی نوشتی فارغ التحصیل از هاگوارتز با نمره عالی در دروس تغییر شکل و معجونها و...،درسته؟
-بله ارباب.
-پس تو از هاگوارتز فارغ التحصیل شدی؟
-بله ارباب.
-میتونم مدرکتو ببینم؟
-نخیر ارباب!

برخلاف انتظار مرگخواران لرد عصبانی نشد.لبخندی زد و رو به آنتونین کرد.
-آنتونین؟...این یکی هم فرم توئه.نظر تو چیه؟به نظرت لازم نیست که مدرک تو رو هم بررسی کنیم؟
-نخیر ارباب...به هیچ عنوان لازم نیست.

-تو چی رز؟تو که تازه وارد گروه شدی...مدارک تحصیلیت ضمیمه پرونده ات نشده.میتونی فردا بیاریشون؟
-ن...ن...نخیر ارباب...فکر نمیکنم بتونم.

لرد سیاه با عصبانیت از روی صندلی بلند شد و مشتش را روی میز کوبید.
-درسته!نمیتونی...هیچکدومتون نمیتونین...هیچکدوم از مرگخوارا!برای اینکه همچین مدرکی ندارین!حتی مدرک سمج رو هم ندارین!همه شما سعی کردین ارباب رو گول بزنین.به چه جراتی؟!!!در تمام این سالها یه عده جادوگر بی سوادو دور خودم جمع کردم...لینی؟تو دیگه چرا؟تو که عضو ریونکلاو بودی...ما فکر میکردیم اعضای ریون باهوش باشن...

لینی سرش را پایین انداخت و با صدایی که به سختی شنیده میشد جواب داد:
-ارباب...آخه این...ربطی به هوش نداره.ما همه علاقمند بودیم که هر چه سریعتر به گروه مرگخوارا بپیوندیم...بعدش هم سرگرم اجرای دستورات شما شدیم و نتونستیم در امتحانات آخر سال شرکت کنیم...بعدم...اینجوری شد دیگه...

لرد پرونده های روی میز را بست و کنار گذاشت.پاکت نامه قرمز رنگی را که مزین به مهر وزارت سحرو جادو بود از روی میز برداشت.
-اینو میبینین؟نامه وزارت سحرو جادوئه.بخش مبارزه با بی سوادی جادوگران.آبرو نذاشتین برای من!...بهتون اطلاع دادن که میتونین برین و در امتحانا شرکت کنین و مدرکتونو بگیرین.تا پایان امتحانا هم مصونیت دارین و کسی دستگیرتون نمیکنه و آزادانه میتونین در هاگوارتز رفت و آمد کنین، به شرط اینکه هیچ شرارتی انجام ندین...روشن شد؟

-بله ارباب!

- و وای به حال کسی که در یکی از درسها نمره عالی نیاره...من تو جامعه جادوگری اعتبار دارم.حتی فکرشم نکنین که با نمره هاتون این اعتبار رو زیر سوال ببرین..حالا بیرون.برین وسایلتونو جمع کنین و بطرف هاگوارتز آپارات کنین.


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


Re: سالن امتحانات سمج
پیام زده شده در: ۱۵:۲۵ دوشنبه ۱۵ آذر ۱۳۸۹
#18

هافلپاف

رز ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۲۴ پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۱۷:۳۶:۰۴ شنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۹
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 1473
آفلاین
در سالن انتظار فرودگاه

لایرا:
-خوب در رفتیم ها.... اما خوب اینا واحد پولشون تومنه... یا یه همچین چیزی... ما باید از این پولا داشته باشیم نمیشه همه رو مث بلیط فروش و مسئول چمدون ها بفراموشونیم!!

سلسی:
-حالا اونا به درک.... شما تا حالا سوار هواپیما شدین؟ به نظرتون کولر داره یا باید از پنجره ی باز دود بیاد تو؟

لینی:
-توی اون جمجمه خاک اره اس یا مغز؟هواپیما رو دیگه من میدونم چیه.تا 1.5 ساعت دیگه ما توی یه دهکده مشنگی نزدیک هاگزمیدیم.


در دفتر مدیریت

- قربان! یه مرد تاکسی ران تو پارکینگ بیهوش شده! هیچ اثر هم از زد و خورد نیست! انگار دزد بوده!یه سکه طلا رو صندلی ماشینش بود!!

- زنگ بزن 110 احمق!

اداره ی آگاهی:
- سروان مقدادی؟ شما بیکارین؟

-نه مگه نمیبینی دارم آدامس بادکنکی میخورم؟!!!

-سرگرد هاجر زاده؟

- بذار چای دم بیاد!!!

-باشه خودم میرم ببینم این یارو چی شده... ازکجا معلوم یهو دیدی پاداش دادن بم...

همه:
- ما هم به عنوان دستیار هات میام.

-باشه پس شروع میکنیم...



ارباب جان، جان جانان اند اصلا!






Re: سالن امتحانات سمج
پیام زده شده در: ۴:۰۵ چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۸
#17

برتا جورکینز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۱۷ سه شنبه ۱۷ دی ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۷:۵۱ جمعه ۵ تیر ۱۳۹۴
از قبرستون!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 145
آفلاین
[spoiler=خلاصه]لینی و لایرا و سلسیتنا برای گرفتن سوالات امتحان از پروفسور اسنیپ به عکس های لیلی اونز نیاز داشتند. به همین دلیل به خانه ی لیلی پاتر(دختر هری) در ایران رفتند. ولی هنگام برگشتن متوجه شدند که شومینه ای در آنجا نیست تا دوباره با آن برگردند. به همین خاطر سوار تاکسی شدند...[/spoiler]


لینی شیشه ی ماشین را بالا کشید گفت:
-اَه. چه قدر هوای اینجا آلوده ست. خفه شدم.

لایرا که از گرما در حال عرق ریختن بود گفت:
-چرا شیشه رو بالا کشیدی؟ الاناز گرما میپزم.

سپس رو به راننده کرد و گفت:
-ببخشید آقا، میشه کولر ماشینو روشن کنین؟

راننده نگاهی به لینی و لایرا و سلسی انداخت و با خنده گفت:
-شما اهل کجایین؟ پیکان که کولر نداره.


چند مین بعد


دینگ، دینگ، دینگ! (صدای آهنگ اخبار)

-با عرض سلام خدمت شنوندگان گرامی. خبرهای امروز بدین شرح است:

سیاستمداران انگلیسی به فساد مالی در این کشور اعتراف کردند.

دولت آمریکا اقرار کرد که عامل اصلی خرابی های به بار آمده در عراق است.

خشکسالی در کشورهای آفریقایی باعث مرگ هزاران نفر شد.

گردبادی در کانادا صدها نفر را بی خانمان کرد.

نخبگان میهن آباد و آسلامی ما هم موفق یه اختراع نوعی اتومبیل مخصوص نابینایان شدند.

این بود خبرهای این بخش خبری. خدانگهدار.



-واو! اینجا چه کشور خوبیه! میگم بیاین بیخیال هاگ شیم همینجا زندگی کنیم.

در همین هنگام ماشین گشت آرشاد از کنار آنها رد شد و سلسی از این حرف خود به شدت پشیمان شد.


3 ساعت بعد


ماشین جلوی فرودگاه امام خمینی متوقف شد. راننده به سمت آن سه نفر برگشت و گفت:
-رسیدیم. میشه پونزده تومن.

لینیو لایرا و سلسی یکصدا گفتند:
-تومن چیه؟

-خودتونین بوقیا! اگه پول نداشته باشین من میدونم و شماها.

لینی آهسته به دو نفر دیگر گفت:
-...(برای هیجان انگیز کردن، سانسور شد. )

2نفر دیگر موافقتشان را اعلام کردند. سپس سلسی چوبدستی اش را از زیر ردایش به سمت راننده گرفت و زیر لب گفت:
-استیوپفای!

لایرا هم یک گالیون روی صندلی انداخت و هر سه از ماشین پیاده شدند.


ویرایش شده توسط برتا جورکینز در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۱۸ ۴:۰۸:۱۱


Re: سالن امتحانات سمج
پیام زده شده در: ۱:۱۵ چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۸
#16

آقای الیوندرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۴ چهارشنبه ۱۴ آذر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۷:۲۴ چهارشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۰
از دستت عصبانیم!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 266
آفلاین
لینی گفت : حالا می گم اول بگردیم عکسو پیدا کنیم بعد یه خاکی تو سرمون می کنیم.
لایرا و سلسیتنا سری تکان دادن و مشغول گشتن شدن. بالاخره بعد از یک ساعت دو تا عکس دیگه پیدا کردنو لایرا گفت :
خب حالا مرحله خاک بر سرونه!
سلسیتنا گفت : من شنیدم تو ایران یه چیزایی هست به نام خط بی آر تی بیاین با اونا بریم.
لینی و لایرا :
پس از در خانه بیرون اومدن و به سمت خیابون راه افتادن. به اولین میدون که رسیدن از یه آقائه پرسیدن : آقا این خط بی آر تی کجاست؟
آقاهه یه نگاه انداخت و گفت : بی آر تی می آر تی چی چیه؟ بیاین خودمو دربست ای کی ثانیه می رسونمتون!
لینی و لایرا و سلس...() :
سپس به سرعت سوار ماشین آقاهه شدن. آقاهه هم سوار شد و پس از سه چهار بار استارت راه افتاد. وقتی به اولین خیابون رسیدن چشمشون به یک واقعیتی باز شد.
لینی و لایرا و سلسیتنا :
لایرا گفت : بچه ها تا حالا درباره ترافیک توی ایران چیزی شنید بودین؟


همان لحظه هاگوارتز :

اسنیپ : پس اینا چی شدن؟ کاش همون یه عکسو قبول کرده بودما...!
من که اول و آخرش نمی خوام سوالا رو بدم...!


چوبدستی ساز معروف
چوب می خوای؟
تصویر کوچک شده


Re: سالن امتحانات سمج
پیام زده شده در: ۱۵:۳۰ سه شنبه ۱۷ شهریور ۱۳۸۸
#15

ترورس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۰۱ دوشنبه ۵ مرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۶:۱۸ چهارشنبه ۱۶ تیر ۱۳۸۹
از این سبیل ها خوف نمی کنی یابو !
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 209
آفلاین
لايرا طوري به شومينه نگاه ميكرد انگار كه تا به حال چيزي به اين شكل نديده بود.

سلسيتنا داشت وسائل ارايشش را داخل پنجمين گوني فرو ميكرد و ليني هم با انگشت كوچكش داخل دماغش را كندو كاو مي كرد.

لايرا سرش را كمي برگرداند و گفت : خب ما بايد چي مي گفتيم !؟
سلسيتنا كه بلاخره وسائل ارايشش تموم شده بود گفت : بايد بگيم " خيابان شهيد فهميده ، كوچه شهيد اويني ، پلاك شهيد 83!
ليني : واي چقدر شهيد داشتن اينا !
لايرا : خب كي هجرت مي كنيم !؟
ليني : بريم داوش !

همه دخترا اماده ميشن و با هم ميرن تو شومينه ، خاك مخصوص رو ميريزن و جمله رو فرياد ميزنن!

بيرون هاگ

هر سه دختر با مغز توي جوب فرود ميان و ملتي كه اون اطراف بودن به شككل چخي شروع به مسخره كردن و خنديدن ميشن!

دخترا نگاهي به اطرافشون مي كنن مي فهمن كه رو به روي يك خونه دو طبقه هستند.

ليني : همينه من ازش پرسيدم همين جوريه خونشون !
سلسيتنا ( باو عجب اسم چخي داري مغزم دود كرد ) :بريم تو په !

سه دختر قفل رو با جادو باز كردند و به در خونه رسيدند.
ليني :
لايرا:
سلسيتنا :

همه جور قفلي به در زده شده بود تا از ورود دزد جلو گيري شود ولي اين طور كه پيدا بود خود صاحب هاي خانه هم از باز كردن ان عاجز خواهند بود.

سه دختر در را شكستند و وارد خانه شدند و در نگاه اول ترورس رو ديدند !!!

(ويراش ناظر : نه نه پست خيلي ارزشي ميشه گمشو بيرون )

ترورس خيلي سريع ميپره از پست بيرون و ميزاره دخترا تنها باشن.

ليني و سلسيتنا شروع مي كنن به گشتن ولي مي بينن كه لايرا داره فك مي كنه!
ليني : داري فك ميكني !؟ عجيبه تو از اين نا پرهيزي ها نميكردي!؟
لايرا : ما گيريم عكسو پيدا كرديم ، چجوري برگرديم !؟ اينجا شومينه نداره !
سلسيتنا : واو تازه يادم افتاد بگم ، تو ايران هنوز شومينه جا نيفتاده ااكثر ملت نميشناسن چيه!
دخترا كه تازه به عمق فاجعه پي برده بودند به اين شكل بهم نگاه كردند.


خدا يكي ؛ زن يكي ، يكي !

"تا دنیا دنیاست ابی مال ماست / ما قهرمانیم جام تو دست ماست"







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.