هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۱۸:۳۸ شنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۷

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۱۵:۴۲
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4853
آفلاین
خانه ریدل‌ها:

امر و نهی لرد به پایان رسیده بود و حالا همراه نجینی تو اتاقش مونده بود. تنها نکته‌ی عجیب عدم تحرک لرد بود. انگار که به مبل راحتیش میخ شده بود!
- نجینی! ما حس می‌کنیم به سرجامون میخکوب شدیم. تو چنین حسی نداری؟

نجینی فش‌فشی می‌کنه و یه دور، دورِ اتاق می‌تابه و بعد به صورت شال‌گردن دور گردن لرد حلقه می‌زنه.به نظر واضح میومد که نجینی اثری از میخکوب‌شدگی حس نمی‌کنه!

لرد با سردرگمی به دنبال علتی برای این واقعه‌ی عجیب می‌گرده.
- شاید مشکل از مبلمونه! نکنه مرگخوارانمون دستکاریش کردن و نیروی جاذبه‌ش چند برابر شده؟
- فسسس فیییس!

فش‌فش نجینی نشون از این بود که جاذبه به زمین برمیگرده نه اجسام. پس لرد به جستجوش ادامه می‌ده.
- فکر می‌کنیم مبله نمی‌تونه از ما دل بکنه! می‌خواد تا ابد پیشش باشیم. به ما علاقه‌ی خاص پیدا کرده!

این‌بار نشونه‌هایی از غیرت و شاید حسادت، از فش‌فش‌های تهدیدآمیز نجینی رو به مبل برداشت می‌شد. نجینی به غر زدن اکتفا نمی‌کنه و حلقه‌ی شال‌مانندش رو از دور گردن لرد باز می‌کنه و رو زمین فرود میاد.
نجینی مدام در حال کوبیدن سرش به پایه‌ی مبل بود، بلکه مبل دست از سر پاپاش برداره!

اون طرف، نزد کت:

مردی که مدام از بین جمعیت لایی می‌رفت و هربار خودشو به ورودی چادر نزدیک‌تر می‌کرد، ناگهان توجهش به کت جلب می‌شه...




پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۱۶:۲۲ یکشنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۲۸:۰۱
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6194
آفلاین
خلاصه:

آخرین هورکراکس لرد سیاه، یک کت زشته!
لرد این کت رو به آلکتو می ده که ازش مواظبت کنه. ولی باد کت رو می بره. کت به دست یه پیرمرد دستفروش می رسه و یه گوشه اش آتیش می گیره. این آتیش روی لرد هم اثر می ذاره.
باد دوباره کت رو با خودش می بره.

..............

کت پرواز کنان رفت و رفت و رفت. خیس شد...کثیف شد...زشت تر از قبل شد.

لرد سیاه که در خانه ریدل ها سرگرم امر و نهی بود، نمی فهمید چرا از روی سرش قطره های آب می چکد...صورتش گل آلود می شود...و زشت تر از قبل به نظر می رسد.


خیلی دورتر...


چادر کهنه و مندرسی روی زمین بنا شده بود و جادوگرانی بسیار محتاج و فقیر برای ورود به چادر با هم رقابت می کردند.

تکه مقوایی روی ورودی چادر به چشم می خورد.


حراج اجناس دست دوم به نصف قیمت و حتی کمتر از نصف قیمت در صورت چانه زدن!


چند میز در مقابل چادر قرار گرفته بودند. یک مشت چوب دستی شکسته و زوار در رفته روی یکی از میز ها...چند جانور جادویی بیمار و به درد نخور روی میزی دیگر...و تلی از لباس که روی هم تلنبار شده بودند...

و درست در کنار تابلو، کتی نارنجی رنگ و کثیف به میخ روی چادر گیر کرده بود...




پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۱۵:۳۴ جمعه ۲۲ تیر ۱۳۹۷

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۱۱:۰۵:۵۷
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 527
آفلاین
دقیقا درهمان لحظه، خانه ریدل ها:

لرد سیاه با آرامش روی صندلی خود نشسته بود و به مرگخوارانی که جلویش یک قل و دو قل بازی میکردند، نگاه میکرد.
- این بوی چیه...؟

مرگخواران به سرعت بازیشان را متوقف کردند و به لرد سیاه نگاه کردند.
سپس بینی ها، با کنجکاوی شروع کردند به بو کشیدن.
و دیری نپایید که بوی سوختنی عجیب و نفرت انگیزی فضای خانه ریدل را در بر گرفت و بالاخره لرد سیاه در حالی که دستش آتش گرفته بود، از جا پرید و شروع کرد به نعره زدن!
- ما داریم میسوزیم! شماها چرا افتادید زمین دارید قهقهه میزنید؟

مرگخواران که میدانستند خشم لرد به زودی دامنشان را میگیرد، از خندیدن دست کشیده، برای خاموش کردن دست آتش گرفته لرد سیاه جلو آمدند.

سمت هورکراکس نیم سوخته:

ایهاالناس که فریادهای پیرمرد را شنیده بودند، پس از آنکه وی را با بیل، کلنگ و حتی ریختن خاک بر سرش، خاموش کرده بودند، او را خسته، زخمی و حتی کمی تا قسمتی کبود شده رها کردند.
پیرمرد پس از دقایقی از جای خود بلند شد. تکه پلاستیکش را جمع کرد و دوباره به راه افتاد. دیگر از هر چه آتش در دنیا بود، وحشت داشت.
- برم زیر بارون توی پارک بخوابم بهتر از اینجاس اصلا.

پیرمرد راه افتاد و رفت زیر باران، در پارک خوابید، کت را هم به عنوان پتو روی خودش پهن کرد.
اما شدت باد و باران بسیار زیاد بود... و آنها دست در دست یکدیگر، به سادگی هرچه تمامتر کت را از روی پیرمرد بلند کردند و با خود بردند...



پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۵:۰۹ پنجشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۷

تاتسویا موتویاما


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۶ دوشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۵:۵۹:۲۴ یکشنبه ۶ مهر ۱۳۹۹
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 132
آفلاین
تکه ی کنده شده از آلکتو که لابه لای دندان های بلاتریکس به چشم می خورد، همانند کتِ ارزشمند هورکراکسِ ارباب تاریکی در هوا سرگردان بود؛ با این تفاوت که مرگخواران حجم باقی مانده ی آلکتو را در امان نگه داشتند اما کت... وای از دلِ کت!

***


پیرمرد، راضی و خشنود از بخششِ نخ، چَه چَه زنان در خیابان شلنگ تخته می انداخت و پیش می رفت.

درهمین لحظه، ابرهای سیاه و اخمو، لبخندِ آسمان آبی را بلعیدند و بارشِ بی امان باران شروع شد.

پیرمردِ هورکراکس پوش، به زیر پلی در نزدیکی پناه برد و در آن جا با مردی روبه رو شد که با حالتِ عجیبی مقابل آتش پهن شده بود و محتویاتِ کیسه ای کوچک کف دستش
را استشمام می کرد.
- رئیس؟ می شه تا بارون بند می آد، این‌جا رو باهات شریک شم؟

"رئیس" به شدت تکان خورد و بعد با چشمان خمارش، نگاهی به پیرمرد انداخت.
- پرید همش! چیژ... بیشین عمو. راحت باش.

پیرمرد تکه پلاستیکی از بساطش بیرون کشید و روی زمین پهن کرد. با وسواس صاف و صوفش کرد و کنار آتش نشست.

ترکیبِ مرگبارِ عطر باران و آتش، گرمی کت و خستگیِ طول روز دست به دست هم دادند و فقط برای لحظه ای، پلک های چروکیده اش را روی هم گذاشت. فقط یک لحظه بیشتر..‌.

بوی ناخوشایند و ناآشنایی بینی اش را غلغلک داد و به سختی چشمانش را باز کرد.
- آتیش! آستینم! کتِ جدید و گرمم! ایهاالناس، کمک!


The true meaning of the
'samurai'
is one who serves and adheres to the power of love.

"Morihei ueshiba"


پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۳:۱۹ پنجشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

نجینی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۸:۱۸ دوشنبه ۸ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۲:۱۵:۳۰ پنجشنبه ۶ آذر ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 246
آفلاین
همه‌ی مرگخواران در آشپزخانه جمع شده بودند. نجینی درحالی که بالاخره از اتاق‌ش خارج شده بود، روی یکی از صندلی‌ها لم داده بود و مشغول نوشیدن آب‌پرتقال‌ش بود.

لینی روی بُرش پرتقالی که لبه‌ی لیوان‌ش بود نشسته بود و مواظب بود درصورت خشم مجددِ پرنسس، لیوان را بر سر کسی نکوباند.

این سوی آشپزخانه آلکتو درحالیکه پخش زمین بود، بلاتریکس صندلی‌ای را روی قفسه‌ی سینه‌اش گذاشته بود و نوک چوبدستی‌اش را در یکی از چشم‌های او فرو کرده بود :

- ولی اون کت دست تو امانت بود! چطور تونستی اینقدر نسبت به دارایی‌های لرد بیتفاوت رفتار کنی؟! چطور تونستی؟!

بلاتریکس که دیگر نمیتوانست خشم‌ش را کنترل کند، چوبدستی‌اش را به گوشه ای انداخته و درحالی که دست آلکتو را به زور کشیده و گاز میگرفت، توسط بقیه مرگخواران کشان‌کشان از آلکتو دور شد!


"...And you, my friend, must stay close"

for you
"ما از رگِ دُم بهت نزديکتريم."


پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۰:۰۸ پنجشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۷

ارنى پرنگ old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۳ دوشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱:۴۹:۲۰ پنجشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۹
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 202
آفلاین
پیرمرد همچنان با خوشحالی پیش میرفت که به تابلوی عجیبی برخورد کرد و روی آن را خواند.
" با یک رشته نخ میشه چیکار کرد؟ آتیشش زد؟ چوبدستی درست کرد؟ کار خاصی نمیشه کرد؟ یا میشه برای کودکان فقیر روپوش و لباس تهیه کرد. نخ اهدا کنید شما هم سهیم باشید."

پیرمردباخودش فکر کرد: خب این کت رو که کسی نمیخره، میرم چند تا رشته نخ از یقه اش پاره میکنم اهدا میکنم. ثواب هم داره.
پیرمرد با این فکر وارد دفتر شد و چند رشته نخ از کت را اهدا کرد.


خانه ریدل چند دقیقه قبل از اهدای نخ

لرد تازه از احساس شادی و رقص بی دلیلی که در وجودش فوران کرده بود راحت شده بود که اینبار دردی ناخوشایند به سراغش آمد.
-آخ.
-چی شد ارباب؟
-هورکراکس! هورکراکس ما کجاست؟ همین الان هورکراکس مارو... نههههه...نههههه.
-چه اتفاقی داره میوفته؟ ارباب چی شده؟
-اعمالمون!!! اعمال سیاهمون یکی یکی دارن بخشیده میشن!

لرد با عصبانیت از روی صندلی بلند شد و روی کفه ی ترازوی سیاه سنجی ایستاد. عدد صد سیاهی مطلق و صفر سفیدی کامل محسوب میشد. عقربه چرخید و چرخید تا روی عدد نود ایستاد.

مرگخواران سخت تعجب کردند.
-پناه بر مرلین. ارباب...ارباب دارن... .
-تا حالا ندیده بودم ارباب از صد کمتر باشن.
-این امکان نداره.

-همون جا اونجوری واینستین. سریعا برید دنبال هورکراکس ما قبل از اینکه... .

لرد جمله اش را با اخم غضبناکی به پایان برد؛ حتی از بیان کردن اتفاقی که میتوانست بیوفتد واهمه داشت. ترازو را زیر بغلش زد و سریعا به سمت زیرزمین رفت تا با شکنجه ماگل هایی که انجا زندانی بودند کارنامه اعمالش را دوباره پر از سیاهی کند.
در طبقه بالا مرگخواران به تکاپو افتادند و برای پیدا کردن کت آماده میشدند که الکتو کرو با ناراحتی وارد خانه شد و قضیه را برای مرگخواران تعریف کرد.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۲۲:۳۳ چهارشنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۷

لایتینا فاست


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۳ شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۵۹ شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۸
از زیر بزرگترین سایه‌ جهان، سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 347
آفلاین
خانه گریمولد

محفلیا بعد از مدتی با کوهی سوزن و نخ برمیگردن، اما متوجه میشن یه جای کار ایراد داره.

- به نظرتون دکوراسیون این اتاق تغییر کرده از وقتی رفتیم؟
- هوووم... شاید جای میز و صندلی رو عوض کردن.
- نه نه من فکر کنم اون قاب عکسه قبلش اونجا بود.

محفلیا سخت درگیر این بودن که بفهمن چه چیزی توی اتاقی که کت...

- کت نیست!

با فریاد یکی از محفلیا، همگی آرایش نظامی به خودشون گرفتن تا با هم دیگه و هماهنگ تو سر خودشون بزنن، اما یهو مالی ویزلی با یه جارو وارد اتاق شد و به هرکی رو که میدید اشاره میکرد که پاشو بلند کنه تا زیرشو جارو بکشه.

- کت پروف فرار کرد.
- کت که پا نداره خودش خبر نداره.

- همون کت زشت بی ریخت رو میگین؟

همه به سمت مالی برگشتن که اینو گفته بود.

- اره، همون کت زشت بی ریخت رو میخواستیم بدیم به پروفسور.
- آخی شما چقدر شوخ و مهربونین. اونو که با اون ریخت قیافش کسی نمیپوشه. منم زرنگی کردم و دادمش به یه پیرمرده اونم به جاش بهمون کلی پیاز داد تا باهاش سوپ درست کنم.

و بعد از اون محفلیا که اکثرشون ویزلی بودن، مشغول این شدن که ثابت کنن مالی مامانشون نیست و هیچ نسبتی باهاش ندارن!

اون طرف سمت پیرمرد

پیرمرد همین طور که روی کتش جدیدش دست میکشید و بهش می نازید توی کوچه دیاگون راه میرفت. بعد از این که یه گوشه خالی پیدا کرد بساطشو پهن کرد. بعد کتش رو در آورد.
- با این که کت باعث جنتلمنی آدم میشه اما باعث سرگرمی هم میشه.

بعد گوشه‌ی کت رو گرفت و شروع کرد به بالای سرش چرخوندن، آواز خوندن و حتی رقصیدن!
اما غافل از این که یه تیکه از روح لرد توی کت بود...


The MUSIC is making me growing
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down

Onlyتصویر کوچک شدهaven


پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۱۹:۲۷ چهارشنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۷

محفل ققنوس

گادفری میدهرست


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۹ سه شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۷:۰۰:۵۹ جمعه ۷ آذر ۱۳۹۹
از سیرک چالگاه غریب
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 115
آفلاین
خانه ی گریمولد

پنه لوپه در حالی که با یک دست کمرش را گرفته بود و با دست دیگر سعی داشت ستون فقراتش را که از بدنش بیرون زده بود، سر جای اولش برگرداند، زیر لب ناسزا می گفت. آن روز داوطلب شده بود تا دستی به سر و روی خانه ی گریمولد بکشد و این کار نزدیک بود به قیمت جانش تمام شود. چند داکسی را که داشتند انگشتانش را می جویدند، به زور از دستش جدا کرد و به سمت اتاق گادفری رفت. به محض اینکه در را گشود، انواع خزندگان، چرندگان و بندپایان به او حمله ور شدند. پنه لوپه ماسک شیمیایی اش را زد و به میان گرد و خاک ها و جانوران موذی پرید.

همان طور که داشت با یک کت مخملی گل دار کف اتاق را می سابید، در اتاق باز شد و گادفری لبخند زنان داخل آمد. وسایل کارش را که شامل یک جعبه ی چوبی سوراخ سوراخ و چند شمشیر خونی بود، کناری گذاشت و با دیدن پنه لوپه لبخندش محو شد. با وحشت فریاد زد:
- هیچ معلوم هست داری چی کار می کنی؟

پنه لوپه در حالی که چند تا هزارپا را از داخل موهایش خارج می کرد، پاسخ داد:
- اگه منظورت این جونورای دوست داشتنیه باید بگم که اصلا نگران نباش.. به زودی میفرستمشون خونه ی خودشون...

گادفری سرش را به نشانه ی نفی تکان داد و به کت مخملی اشاره کرد.
- این لباس.. این یه عتیقه س.. مال زمان فتح آرتور شاه قاجاره...

پنه لوپه با تعجب گفت:
- این کت بید زده؟.. امروز باد اوردش تو بالکن.. خیلی خوب گرد و خاکو جذب می کنه...

گادفری کت را از دست پنه لوپه گرفت و آن را روی میز کارش گذاشت.
- می تونیم یه تغییراتی توش ایجاد کنیم و بدیمش به پروف.. مطمئنم خیلی بهش میاد.

پنه لوپه سرش را به نشانه ی تأیید تکان داد و رفت تا وسایل دوخت و دوز را بیاورد.

خانه ی کروها


آلکتو همان طور که جیغ می زد و با چوب بیسبال مرتب روی سرش می کوبید، کف زمین نشست.
- بدبخت شدیم.. بدبخت شدیم!

مادرش در حالی که سعی داشت چوب بیسبال را از دخترش بگیرد و او را آرام کند، گفت:
- عزیزم!.. چی بود اون کت کپک زده؟.. غصه نخور، یه خوشگلشو واست می گیرم...

خانه ی ریدل ها

تاتسویا نامه ای برای آلکتو فرستاد تا کت را هر چه زودتر به خانه ی ریدل ها بیاورد. لرد هم در پذیرایی نشست و مشغول خوردن نوشیدنی زهر مار مورد علاقه اش شد.

سر و صدای شکستن که از اتاق نجینی می آمد، اوج گرفت. پاتریشیا پرسید:
- ارباب!.. یه سری به پرنسس بزنم؟

لرد با خونسردی پاسخ داد:
- نه.. مقتضای سنشه.. دخترمان در سن حساسی...

لرد نتوانست جمله اش را به پایان برساند. چرا که ناگهان صحنه ای کابوس وار مقابل چشمانش ظاهر گشت. خودش را دید که با قیچی تکه تکه اش کردند و بعد با چرخ خیاطی عملیات دوخت و دوز را رویش انجام دادند.




ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در تاریخ ۱۳۹۷/۴/۲۰ ۱۹:۵۰:۵۵


پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۱۷:۵۹ چهارشنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

نجینی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۸:۱۸ دوشنبه ۸ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۲:۱۵:۳۰ پنجشنبه ۶ آذر ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 246
آفلاین
همان صبح ... خانه‌ی ریدل


- زولبیای ما! در رو باز کن. برای صبحانه‌ت پیتزای مارگریتا گرفتیم! تو دختر مایی! پرنسس مایی! ولی اون کُت فقط یه هورکراکس تفریحیِ دیگه ست. تویی که برای ما مهمی!

برای چندمین بار صدای شکستن به گوش رسید و همچنان در اتاق نجینی بسته بود. لردسیاه با یک جعبه پیتزا پشت در اتاق‌ش ایستاده بود. و مرگخوارها درحالیکه از راه‌پله‌ی خانه به صحبتهای لردسیاه گوش میکردند، جرأت نزدیک شدن به آن راهروی خانه را نداشتند.

لردسیاه قصد دور شدن از اتاق نجینی رو داشت، که تکه‌ای کاغذ از زیر در به بیرون پرت شد. لرد با تکان دستش کاغذ را تا جلوی چشمانش شناور کرد و جملاتی که نجینی نوشته بود خواند :

نقل قول:
فسسس ، سسسس سیس!
کیسسس بیسس هیسسس!

فس!

نقل قول:
اگر کت هورکراکس مهمی نیست،
بگید توی اون کمد شکسته‌ی توی زیرزمین خونه‌ی ریدل ازش نگهداری کنن!

امضا: زولبیا


-

ده دقیقه بعد، جلسه‌ی فوری لرد با مرگخواران

- طی مشورتی که ما با پرنسس‌مون داشتیم، قرار شده کت رو کنار خودمون در زیرزمین نگهداری کنیم. چه جایی بهتر از نزدیکِ خودِ ما؟

مرگخواران در تایید سریع سرهایشان را تکان دادند.

- به آلکتو بگید هورکراکس باارزش ما رو ..

صدای شکستن چیزی از طبقه‌ی بالا به گوش رسید!

- به آلکتو بگید اون کت بی‌قواره رو به خونه‌ی خودمون منتقل کنه!


"...And you, my friend, must stay close"

for you
"ما از رگِ دُم بهت نزديکتريم."


پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۱۷:۱۳ چهارشنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۲۸:۰۱
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6194
آفلاین
سوژه جدید


سالن مخصوص جلسات بسیار سری و بسیار مهم مرگخواران، مملو از جمعیت بود.
تمامی مرگخواران دور میزی جمع شده بودند و در راس میز، لرد سیاه با شکوه و ابهت همیشگی ایستاده بود.
روی میز کاملا خالی بود. تنها چیزی که به چشم می خورد قلاب کوچکی بود که روی هوا شناور شده بود و کت نه چندان زیبایی به آن آویزان شده بود.

و تنها صدای پیچیده در فضای اتاق، صدای لرد سیاه بود.
-یاران ما...کتی که مشاهده می کنین دارای پارچه ای نرم و مخملی، طرحی سنتی و رنگ آبی فیروزه ای با گل های ارغوانی و سایز متوسط، و بسیار بسیار حائز اهمیت است.

مرگخواران سعی کردند پسندیدگی از مردمک چشمانشان باریده و لرد سیاه را متوجه کند.

-زیباست ارباب!
-مطمئنیم که به شما میاد.
-ابهتتون رو صد چندان می کنه.

-یاران ما...سلیقه ندارید! مگه ما دامبلدوریم اینو بپوشیم؟ این از جهتی دیگر حائز اهمیت است. این کتی که می بینین آخرین هورکراکس ماست... به دلیل کشیدگی بیش از حد روح، ضخامت روحمون کم شده. فعلا روحمون دیگه جای تکه تکه شدن نداره. تا اطلاع ثانوی همین یه هورکراکس رو داریم که باید حفظش کنیم. این وظیفه خطیر و مهم رو به شما می سپاریم. از جان ما حفاظت کنید! آلکتو...بیا جلو ببینیم...


صبح روز بعد...خانه کرو ها!


-آلکتو...دخترم...کجایی؟ اینا چیه اینجا ریخته؟ لباسای دیروزت کجاس؟ می خوام بندازم تو ماشین جادوشویی. آلکتوووو....

جوابی از آلکتو دریافت نشد. مادر هم که نمی توانست بی خیال لباس های کثیف و میکروبی و هپلی شود. در کمد را باز کرد.
-پناه بر لاله گوش مرلین...این چه کت زشتیه! چه گرد و خاکی هم گرفته. همینو می برم. می ندازم تو ماشین و با آب داغ ترو تمیز می کنم. گرچه تمیزش هم زشته...ولی حداقل تمیزه!


دو ساعت بعد:

مادر آلکتو کت را روی طنابی که به جایی وصل نبود پهن کرد.
-حدسم درست بود. هنوزم زشته...بمون همینجا تا خوب خشک بشی...

صدای زنگ در باعث شد مادر "آلکتوووووو" گویان به طرف در دویده و زدن گیره ای به کت را فراموش کند...

باد تندی که شروع به وزیدن کرد، این فرصت را از دست نداد و کت را مثل پر کاه از روی طناب بلند کرد و با خود برد...









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.