هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۲۰:۲۳ جمعه ۱۵ خرداد ۱۳۹۴
#40

ریگولوس بلکold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۷ پنجشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۸:۵۴ پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۸
از یو ویش.
گروه:
کاربران عضو
پیام: 279
آفلاین
_دزد خونه ی ریدل ها تو بودی ملعون؟
_
_دستنوشته های هکتور رو هم تو برداشتی و باعث شدی پرنسس کوچولوی ما قرمز و زرد بشه؟
_
_دماغ ما رو هم تو برداشتی؟
_نه خدایی این دیگه پیش من نیس.

لرد سیاه با نهایت خشم به ریگولوس خیره شد. توی همین نصفه روز به اندازه ناکازاکی خسارت دیده بود،آنهم بخاطر یک بچه ی ملعون ابله بی ارزش جاستین بیبر. خشمی که درون نگاه لرد شعله میکشید باعث وحشت ریگولوس شد،انگار آتش درون چشمانش شعله می کشید.

_میگم که... توضیح میدم بخدا... باو...

لرد به او خیره شد... و در حالیکه زیر چشمی به اجناس دزدیده شده که جلوی رویش روی میز بودند نگاه میکرد با خشمی وحشتناک زمزمه کرد:
_گم شو فقط بیرون.

و ریگولوس که فقط منتظر دستور لرد بود که گم شود فقط بیرون، با افکت بدون هیچگونه بحثی به سمت در رفت. درست در آستانه ی در بود که با صدای لرد متوقف شد:
_بلک!
_
_حواسمون بهت هست.

ریگولوس نفس عمیقی کشید،و با تمام سرعتی که در توانش بود از لرد فاصله گرفت،هر چقدر که میتوانست . باید یک جا قایم میشد تا آب ها از آسیاب افتاده،ملتی که تمایل به جویدن خرخره اش را داشتند آرام می شدند.یک جای دنج،جایی که از فرط کسل کنندگی هیچ کس داخلش نیاید. نگاهش آهسته و با احتیاط به سمت در دفتر آرسینوس چرخید.

یک ساعت بعد

در حالیکه با خونسردی از داخل دفتر آرسینوس که قفلش را با بند کفشش باز کرده بود بیرون می امد،شیشه معجون سرخ رنگ را توی دستش چرخاند. پوزخند زد:معجون فرمانبرداری؟! مگه طلسمش نبود؟!

صدای جرینگ جرینگ به هم خوردن شیشه های معجون از درون جیب های معروفش شنیده میشد . همان طور که بی هدف قدم میزد،صدای قدم های کوچک و کوتاه کسی را حس کرد که کنارش شروع به قدم زدن کرد. زیر چشمی به او خیره شد... و لبخند زد:هی جن!

_هی ریگولوس!
_عمه منو ندیدی راستی؟!

نگاه جن با حسی مرکب از کنجکاوی و علاقه روی شیشه معجون توی دست ریگولوس ثابت شده بود.


ویرایش شده توسط ریگولوس بلک در تاریخ ۱۳۹۴/۳/۱۶ ۱۷:۵۶:۲۰
دلیل ویرایش: "یک ساعت بعد" رو یادم رفته بود بولد کنم :|

تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۱۳:۴۹ جمعه ۱۵ خرداد ۱۳۹۴
#39

لاکرتیا بلک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۸ شنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۵:۴۶ چهارشنبه ۴ اسفند ۱۳۹۵
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 430
آفلاین
ریگولوس چیزی را در جیبش چپاند و به سمت در خانه ریدل ها راه افتاد.آن چیز در جیبش وول میخورد و صدای خفه فریادش شنیده میشد.ریگولوس آرام زمزمه کرد:
-اوه جن کوچولو من میبرمت پیش عمه لاکی...اون عاشق جناست!

غافل ازین که عمه اش یعنی همان جن کوچک و زشت در جیبش بود.

-هی پسر اونقدی که تو جیبت وسیله گذاشتی انگاری هفتاد تا تسترال با بارشون رو اون تو جا دادی!

ریگولوس به مرد قمه بدست چشم دوخت و با لبخندی ساختگی گفت:
-جیبام مده!

-بررسی مدها هم از وظایف رودولف لسترنجه...آی ملت دزد رو گرفتم!

و با یک حرکت ناگهانی روی ریگ پرید و شروع کرد به ریگول تکونی(یعنی ریگول رو سر و ته تو هوا گرفت و تکونش داد)و وسایل زیادی که عبارتند از:قمه جدید رودی، لنگه کفش سیندرلا نارسی، تنبون مرلین، مجموعه وقایع نگاری نارنیا مورگانا، کفگیر راکی، پاتیل هکتور و در آخر یک عدد جن خانگی نقش بر زمین شدند.(بوق بر ادم ضایع).

ملت مرگخوار:
ریگی:

-دوستان من توضیح میدم..باو..

اما مرگخواران مجال ندادند و دزد خانه ریدل هارا کت بسته خدمت اربابشان بردند.

چند دقیقه بعدُمحل زندگی جن های خانگی!


لاکرتیا دوان دوان وارد صحنه شد و بر سر جن های خانه ریدل فریاد زد:
-ای ملت بپا خیزید و علیه انسان های خانه ریدل شورش کنید!

ملت جن:

-امممممم...بیاید حقتونو پس بگیرید بوقیا...هرکی هستش دستش بالا!
ملت جن:

-که اینطور...پس باید از یه راه دیگه وارد بشم!

لاکرتیا فکری داشت...شاید میتوانست از دفتر کار آرسینوس چند معجون خوب برای تحت فرمان درآوردن جن ها پیدا کند.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۳:۲۶ جمعه ۲۸ فروردین ۱۳۹۴
#38

مرلین کبیر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۸ دوشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۸:۱۰:۳۶ شنبه ۹ آذر ۱۳۹۸
از دین و ایمون خبری نیست
گروه:
کاربران عضو
پیام: 703
آفلاین
خلاصه:

لاکرتیا ( خواهر الادورا و مدافع حقوق جن های خانگی) در پی شکایت محفل از مرگخوارا به دلیل عدم رعایت حقوق جن های خونگی، به خانه ریدل ها اومده. همراه با لاکرتیا یک دوجین جن خانگی بی سرپناه ِ گوگولی هم وارد خانه ریدل ها شدند. لرد پس از دیدن خرابی های به بار آمده و سر و صدای جن های خانگی، هکتور رو موظف می کنه تا به این مسئله به نحو احسن رسیدگی بکنه. هکتور برای کم کردن شر لاکرتیا نمیتوانست از ورد و طلسم استفاده کند، اما استفاده از معجون هایش همه جا آزاد بود!
هکتور معجون مرگی درست میکنه و به لطایف الحیل به خورد لاکرتیا میده. طبق معمول معجون هکتور درست عمل نمی کنه و لاکرتیا خودش تبدیل به جن خونگی میشه. هکتور در فکر اینه که چطوری از شر این جن خلاص بشه که با ورود ریگولوس بلک معروف به دزد ِ سر گردنه، کور سوی امیدی رو در برابرش احساس میکنه.

=============================

- اینجا چه خبره؟!

لرد سیاه در حالی که از در پاگرد پلکان عمارت ایستاده بود، این را گفت. چهره ی لرد اصلا دوستانه به نظر نمی رسید و هر لحظه ممکن بود منفجر شده و تمام اعضای جمعیت را با پیام game over رو به رو کند و خودش از جان اضافه ای که داشت، استفاده کند. مرگخواران همگی ساکت شده بودند، هیچ کس حتی جرئت سر بلند کردن نداشت. لرد به آرامی از پلکان پایین آمد و گفت:
- این چه وضع پست زدنه؟! این همه سوژه فرعی رو آوردین وسط ماجرا و سوژه اصلی رو فراموش کردین؟! چند بار باید توی نقد ها بهتون یاد آوری کنیم؟!

فرد ِ مجهول الهویهِ شل ِ تازه وارد نگاهی از سر نا امیدی به مرگخواران کرد. انتظار داشت از ورود حماسی و با شکوه او نیز همانند ورود ریگولوس حمایت کنند و نگذارند که از سوژه بیرون انداخته شود، ولی متاسفانه انتظارات نا به جا همیشه سر آدم را به باد می دهند!

- ارباب! این خودش اومد تو؛ ما کاری نداشتیم.
- خودش در رو باز کرد؛ اصلا نمیخواستیم این رو وارد سوژه کنیم ما!
- میخواست ساطوریمون کنه!
- تازه؛ ارباب به مدیریت شما ایراد گرفت، گفت ما لاغر مردنی هستیم! حتما از عوامل محفله که اومده شما رو خراب کنه!

لرد نگاه خطرناکی به فرد تازه وارد انداخت، از همان نگاه هایی که معلوم بود اجل طرف سر رسیده و دیگر امیدی به بازگشت وی نیست. لرد رو به مرلین کرد و گفت:
- روح این فرد رو کشف، ضبط و به عالم بالا منتقل کن، رسالتش رو توی این سوژه انجام داد! دیگه نیازی به حضورش نمی بینیم. جسدش رو هم بندازین توی باغچه، کود میشه، مفیده!

مرلین لبخند شیطانی ای زد. تمام مرگخواران به انضمام لرد سیاه به لحظه ی کشف و ضبط روح اون فرد نگاه می کردند، این اولین باری بود که مرلین می خواست از این کار ها بکند. مرلین رو به جمعیت کرد و گفت:
- امروز می خواییم حقه ی شعبده بازی "روح ِ خفن" رو نشونتون بدیم. اول به یه داوطلب از حضار احتیاج داریم... اوه بله! شما فرد مجهول الهویه! خب شما همینجوری وایسین اینجا. حالا تماشاگران محترم به بنده نگاه کنین؛ ما قراره روح این فرد رو از بدنش در بیاریم!

مرگخواران همگی کف و سوت زدند و مرلین را برای ادامه کار تشویق کردند. مرلین از خود بی خود شد و دستانش را به صورت موجی در هوا حرکت داد و چیز هایی زیر لب زمزمه کرد.
- حالا تو ای روح ِ مجهول الهویه، بیرون بیا! بیرون بیا!

چیز صورتی رنگی از بینی و گوش و چشم و دهن فرد مجهول الهویه بیرون زد! روح ها اصولا رنگ ها متنوعی داشتند! با اشاره دست مرلین روح به سمت عالم بالا رفت و به آدرس"عالم بالا، دست راست" نقل مکان کرد و جسد وی نیز با اشاره بعدی دست مرلین به حیاط خانه ریدل منتقل و به کود اصل ِ طبیعی مبدل شد. همگی دوباره برای مرلین کف و سوت زدند. مرگخواران محو شعبده بازی مرلین شده بودند اما هیچکس متوجه غیب شدن ریگول و هکتور نشد.



پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۱۵:۳۳ جمعه ۱۴ فروردین ۱۳۹۴
#37

آگوستوس راک وود old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۱۶ چهارشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۱:۴۹ دوشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۵
از زیر سایه ارباب .... ( سایشون جهان گستره خوو ...)
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 118
آفلاین
تقه ای دیگر به در خورد . باز هم افراد داخل خانه ی ریدل ، به خود لرزیدند .

- این یکی دیگه بازرسه ! - وای خدا جون ! نکنه وزیرا با هم اومدن ?

- یعنی میشه یه ساحره باشه ?

- این روز در تاریخ ثبت خواهد شد .... بذار بنویسمش ....

صدای خشخش قلم پر در صدای جیغ ممتد هکتور و سپس پریدنش در آغوش پسرک مو پر کلاغی ، گم شد !

- ووااایییی ... نکنه ... معجونام ! همه دستور عمل هام .... پاتیلام ... همه اش ! الان میاد همشو موخوره .....

ملت قهرمان پرور و همیشه در صحنه مرگخواران :
تصویر کوچک شده


- خو چیه ? ... ا ? .... من اصن تو بغل تو چیکار میکنم ? بذارم زمین تا ...
پسرک جوان خوش قیافه مو فلان ، هکتور را با صدای " شلپ بوووم " روی زمین انداخت .
- ای بوقی ... اگه ازت معجون نساختم ... اصلا ... اربااااااااااب ? به این بوقی معجون بدم ?

همانطور که بقیه مرگخواران در حال بحث سر این که باید با این پسر جدیده چه بکنن ، این بنده مرلین و مورگانا هنوز پشت در بود و تکلیفش را نمی دانست . بالاخره الان باید می رفت تو یا نه ? لحظه ای نگاهی به عوامل پشت ، جلو ، بالا و پایین صحنه انداخت و دلش را به دریا زد .
در عمارت باز شد . در پس باران شدید و رعد و برقی که هر از چند گاهی سایه این شخص نخراشیده رو روی زمین می انداخت ; اون شخصه با پایی شل ، که به نظر چوبی می آمد ، در طول سالن حرکت کرد .
همه مرگ خواران باز :
تصویر کوچک شده


- اه ... کر شدم بس که جیغ کشیدید ! ببین ... یه ماه نبودما . همه تون شدید پوست و استخون ! بعدم ... این چه وضعه استقباله بوقی های بوق زاده ! از این همه کوه و غار و موجودات عجیب غریب رد نشدم که بیاین جیغ بکشید ! حقتونه همین الان ساطوریتون کنم !
این پسر جدیده کیه ? اصلا حوصله این جوجه مرگخوارای جدید روشنفکر رو ندارما ! بهت اخطار ....ا .... ریگولس ? تویی ? اوووووخی !!!
بچه ها ... این ریگ ریگ صغیره ! داداش اقا وزیر محفلیمون ها !


آخرين فرصت ماست ....




پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۴:۳۴ پنجشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۹۴
#36

ریگولوس بلکold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۷ پنجشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۸:۵۴ پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۸
از یو ویش.
گروه:
کاربران عضو
پیام: 279
آفلاین
و برای لحظه ای تمام قصر بزرگ ریدل ها با صدای زنگ از جا پرید... صدای زنگی که این روز ها هیچ کس انتظارش را نداشت...
چه کسی میتوانست باشد؟! ماموران وزارتخانه بو برده بودند؟!
فک و فامیل های جن های ازاد بدنبال حمایتگرشان شورش کرده بودند؟!
یکی از جن های آزاد که رفته بود نان بخرد برگشته؟!
در حقیقت قلعه بطرز وحشتناکی در ترس و وحشتی غلیظ فرو رفته بود... همه میدانستند در صورت آسیب دیدن این بازرس چه بلایی سرشان خواهد آمد،هم از طرف لرد و هم از طرف وزارت سحر و جادو!و حالا وظیفه لاپوشانی کردن گند زده شده، این وظیفه ی بزرگ بر شانه های هکتور بود که این بار در زمینه معجون ها دست از پا دراز تر مانده بود.
جنی که به مراتب دماغو تر از جن مرحوم بود،به سمت در راه افتاد و دست های نحیفش به سختی در های بزرگ و چوبی را گشود...
این ناشناس که بود؟! این سوالی بود که برای یک لحظه در ذهن تمام حضار پیچید.
پسرک بلند قد و خوش سیما که سرش را بالا گرفته با چنان جسارتی به دنیای پشت در های قلعه خیره شده بود که انگار تمام عمرش را اینجا زندگی کرده است...

-وایستا... این که شبیه ورود های هکتور شد؟!
-ورودت خیلی چرت بود داداش!
-بچه ژیگول!
-نمکیــــه؟!

ورود باشکوه پسرک با صدای جن های آزاد شکسته شد. و پسرک بدون توجه به دیالوگ هایی که پشت سر هم به سمتش روانه میشدند گویی خودش از قبل قصد داشت ورودش را به فلسفه واصل کند زانو زد تا قدش با جن برابر شود... و نیشش را تا بناگوش باز کرد :

-چه تو نازی عمـــــــــــــــوووو! عمــــــــــویی به عمو سلام کن؟! عمـــوووووو!

و در حالی که هنگام گفتن همان کلمه ی کذایی لب های غنچه شده اش را وسط سالن پهن کرده بود،با نگاه های مرگخوارانی مواجه شد که چنان منزجر بودند انگار به ریگولوس بلک خیره شده اند...

سریع خودش را جمع کرد:امـــ... بله بله ... بنده داشتم رد میشدم،یعنی داشتم طلا کاری های روی ستون های وزارتخونه رو می تراشیدم،که شنیدم یه ضعیفه ی دماغ عملی به نامزدش که میخورد الدنگ باشه گفت که شنیده که دختر دایی ترشیده ش به پسر عموی دست کجش گفته که مادرش کنار برادر گرد دندون اژدهایی ش نشسته بوده داشته با تلفن حرف میزده یهو از بیرون صدا اومده که همسایه مطلقه شون داشته با زنای غیبت کن محل میگفتن که -

صدای تمامی مرگخواران با هم بالا رفت و دیالوگ طولانی و یک نفسش را قطع کرد:تهش چی شد؟

و پسرک نفس نفس زنان جمله اش را با اصرار تمام کرد:روی دیوار دسشویی عمومی آدرس اینجا رو نوشتن گفتن که خوش میگذره.امکان لایک نبود اما کامنت زیاد خورده بود.

برای لحظه ای تمام قلعه در بهت و حیرت فرو رفت ... و بعد با صدای هکتور شکسته شد:

-وایستا... تو گفتی چیکاره ای؟!

پسرک نیشش را تا بناگوش باز کرد و دندان هایش را که درست مثل بینی اش بر خلاف انتظار سفید و مرتب بودند به نمایش گذاشت:

-دزدم داداش،دزدم.سفارشات مجالس،خنچه عقــــد پذیرفته میشود.

برقی درون چشمان هکتور درخشید... گویی بالاخره پرتو امیدی تابیده شده بود. بسرعت خودش را به پسرک رساند و او را کنار کشید... و با عجله ای که با کمی خشم نامحسوس حاکی از لو رفتن فرمول ورود های داغونش مخلوط شده بود پچ پچ کرد:

-ببین... میدونی کجا اومدی؟!
-چرا باس بدونم داداش؟! میگفتم... سفارشات_
-اینجا مقر لرد سیاهه.

و پسرک با خونسردی تمام نیشش را تا بناگوش باز کرد:واقن؟!

-و من بهت اعتماد نمیکنم تا تمام اطلاعات رو یهویی بذارم کف دستت.
-واقن؟!
-میخوام امشب برام یه چیزیو بدزدی... وقتی همه خوابن یه چیزیو بدزدی و برام بیاری. همین. بعد با هم تسویه حساب میکنیم.
-واقن؟!
-تو چرا همش میگی واقن؟!
-شرمنده داداش سیستمم این قسمتو اتصالی داره. از اول بریم؟!
-خدا لعنتت کنه.از اول بریم.

-... و من بهت اعتماد نمیکنم تا تمام اطلاعات رو یهویی بذارم کف دستت.
-اطلاعات نمیخوام...تهش چی گیرم میاد؟!
-میخوام امشب برام یه چیزیو بدزدی... وقتی همه خوابن یه چیزیو بدزدی و برام بیاری. همین. بعد با هم تسویه حساب میکنیم.
-و اون چیز چیه؟!
-یه چیز مثل یه... جن آزاد.
-واقن؟!


تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۱۸:۳۷ چهارشنبه ۱۲ فروردین ۱۳۹۴
#35

گریفیندور، مرگخواران

وینکی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۳ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۰:۵۰:۵۷ سه شنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۸
از پروپاگاندا
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 511
آفلاین
-ای آدم بوقی... من با این قیافه حالا چیکار کنم؟ چه جوری... وای قلبون خودم بلم چه جن خونگی نازی شدم! چه خوشملم حرف میزنم! اوخی چقدر من نازم...تصویر کوچک شده


هکتور با قیافه ای پوکر فیس به لاکرتیا و آینه ی قدی ای که جلوش ایستاده بود نگاه کرد. پیش خودش فکر کرد زیاد هم اشتباه نکرده است. میتوانست با یک معجون پاک کردن حافظه، کل خاطرات لاکرتیا را پاک کند و او را پیش بقیه ی اجنه ی خانه ی ریدل بفرستد. بعد هم به سادگی بگوید لاکرتیا برای سفری کاری رفته است و قال قضیه را بکند. پس در دلش بسیار شادمان شد و فکر کرد که با این کارش چه خدمت بزرگی به خانه ی ریدل میکند. و از آنجایی که هیچکس نمی فهمد کار اوست، ثواب زیاد هم میکند و بعد از مرگش با همراهی مرلین میرود به بهشت! ولی او را بخاطر اینکه مرگخوار بوده به بهشت راه نمیدهند و میفرستند جهنم! هکتور هم در جهنم آرزو میکند که کاش هرگز کار خوبی نمیکرد و از اول یک جنایتکار سریالی میشد!
هکتور بسیار فکر کرد و به این نتیجه رسید که برای جنایتکار شدن چه وقتی بهتر از حالا؟ پس چوبدستی اش را از جیبش برداشت و آماده شد که لاکرتیا را بکشد ولی از آنجا که هکتور گوش های تیزی داشت، صدای قدم های فردی را در راهروی بغلی شنید و بیخیال جنایتکار شدن شد! سریعا لاکرتیای جن شده را برداشت و دستش را بر دهانش نهاد و او را زیر ردایش پنهان کرد.

-ئه هکتور تو چرا اینجایی؟ بیا غذا بخور تا باز زلزله نشده... میگم تو همیشه اینقدر چاق بودی؟

رودولف به محلی که لاکرتیای جن شده و شکم هکتور در آنجا قرار داشتند اشاره کرد.

-اممم... نه!

رودولف کمی فکر کرد و بعد، در حالیکه به صورتی شیطانی لبخند میزد گفت:

تصویر کوچک شده


هکتور:

رودولف درحالیکه قار قار می خندید و کم کم از هکتور دور میشد گفت:
-شوخی کردم... بیا اتاق غذا خوری.

هکتور لب و لوچه اش را در هم کشید و به در و دیوار زل زد که ناگهان مهمان بعدی او از راه رسید.

-وینکی جارو کشید و جارو کشید و تمیـــــــــــز کرد! وینکی حتی در وقت غذا هم خاک رو ریز ریـــز کرد!

هکتور با دیدن وینکی و شنیدن شعر بی سر و تهش، فکری احمقانه کرد و لبخندی از روی آسودگی زد. لاکرتیا را از زیر ردایش بیرون آورد و گفت:
-هی وینک! میتونی چند لحظه این جن رو برام نگه داری؟ بیچاره به سرش زده که لاکرتیا بلکه!

وینکی ذهن کوچکی داشت و اصلا به تغییر حالت ناگهانی هکتور مشکوک نشد. پس تعظیمی کرد که باعث شد جارویش در بینیش و خاک انداز در دهانش فرو رود.

-چشب القاب هشکور!


ویرایش شده توسط وینکی در تاریخ ۱۳۹۴/۱/۱۲ ۱۹:۱۴:۴۰

mērī Arbab
īlon jorrāelagon ao ñuha āeksio


!smoke ROLE every day


پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۲۳:۴۹ سه شنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۳
#34

الادورا بلک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۱۲ جمعه ۲۰ مرداد ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۳:۱۵ یکشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۴
از مد افتاد ساطور، الان تبرزین رو بورسه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 572
آفلاین
لاکرتیا با سرعت نیم میل در ثانیه بطری معجون رو به لب هاش نزدیک می کرد...نزدیک می کرد...هی نزدیک می کرد...
هکتور:
تصویر کوچک شده


بالاخره بطری معجون با ده تا ترمز و بیست تا نیم کلاج و پنج دقیقه روندن تو دنده یک، به دهن لاکرتیا رسید و اونم یه نفس بطری رو رفت بالا! هکتور همچنان با شور و شوق وصف ناپذیری به لاکرتیا خیره شده بود و در دل به اجرای انواع رقص های کردی، لزگی، بندری و هیپ هاپ می پرداخت از این بابت که سوژه کش نیومده و طی چهار پنج پست ماموریت محوله ش رو به نحو احسن انجام داده! لاکرتیا بطری رو پایین آورد و به هک خیره شد. هک دست هاش رو با اشتیاق به هم مالید و گفت:
-خب؟

لاکی کمی با قیافه بهت زده به هک خیره شد و بعد به بطری.
-خب؟ خب چی؟

دست های هکتور آویزون شدن.
-خب حس عجیبی نداری؟ مثلا حس اینکه داری دچار مرگ بی بازگشت میشی؟

لاکی تمرکز کرد و بعد از چند لحظه با صدای جیغ جیغی گفت:
-چرا، الان که اشاره کردی حس عجیبی دارم! مثلا اینکه...چرا صدام اینجوری شده؟! گفتی اسم این معجون چی بود؟

هکتور که از اثربخشی معجونش ناامید شده بود با شونه های فروافتاده جواب داد:
-اممم...خب...معجون جن آزاد...جن آزاد...جنِ...تو چرا داری....

لاکی که لحظه به لحظه کوتاه تر و نحیف تر می شد جیغ زد:
-جنِ تو دار؟ یه جن تو دار رو به خورد من دادی؟!

هکتور دو دستی توی سر خودش کوبید:
-یا پاتیل ده لیتری روکش طلا! داری تبدیل میشی به...به...

یه جن آزاد!






پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۱۸:۰۶ دوشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۳
#33

ایرما پینس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۱۹ چهارشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۰:۵۵:۱۸ سه شنبه ۲۴ دی ۱۳۹۸
از bella città
گروه:
کاربران عضو
پیام: 176
آفلاین
لاکرتیا:بله،با خودم فکر کردم که ساحره ای مثل من که بازرس وزارتخونه و محافظ جان و مال جنای خونگیه نباید زود قضاوت کنه!فورا اون معجون رو بده که خیلی کار دارم و باید به وزارتخانه برم و صدای اعتراض جن های خونگی رو به گوش جامعه جهانی برسونم!

هکتور که در تمام مدت با تعجب به لاکرتیا که حملات بالارو یک نفس و پشت هم ادا میکرد،خیره شده بود دست درجیبش کرد تا معجونی به لاکرتیا بدهد.
جیب هکتور همواره مملو از بطری های کوچک معجون بود،که هیچکس حتی خود هکتور هم کاربرد آن ها را نمیدانست.در آخر هکتور بطری کوچک حاوی معجون صورتی روشنی را به لاکرتیا داد.

لاکرتیا:هووم؟!این چه معجونیه دقیقا؟!

هکتور:مهم نیست،شما فقط بخورین،خودم درستش کردم تنهای تنها!

لاکرتیا با تردید نگاهی به معجون انداخت،باید از چیزی مطمئن میشد.
-در این معجون از هیچ یک از اجزای جن های خونگی استفاده نشده؟هیچ جنی برای تهیه این معجون مجبور به کار نشده؟روی هیچ جن بی دفاعی آزمایش نشده؟

-نه بانو،مطمئن باشید!اصلا اسم این معجون"جن آزاد هست"!سریعتر بنوشید

با شنیدن اینم حرف لاکرتیا مجاب شد!آزادی جن ها آرزوی همیشگی او بود!پس بطری معجون را به آرامی به لبهایش نزدیک کرد!


ویرایش شده توسط ایرما پینس در تاریخ ۱۳۹۳/۱۲/۲۵ ۲۰:۳۳:۲۶

è Se mio amico capelli preferito profumare la mattina
Perché il mio cuore triste è rilassante







پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۲۰:۳۲ پنجشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۳
#32

مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۷:۴۵:۲۳ شنبه ۳ اسفند ۱۳۹۸
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4779
آفلاین
لاکرتیا بالاخره سرجاش وایمیسه و آروم به سمت هکتور برمی‌گرده.

ازونجایی که هکتور به طور معمول بعد از پیشنهاد معجون‌هاش بلافاصله با مخالفت مواجه می‌شد، این درنگ لاکرتیا و عدم ریجکت سریع معجون، شور و هیجان هکتورو به نهایت حد خودش می‌رسونه و به ویبره‌ای دوچندان بیشتر از قبل دچار می‌شه طوری که زمین خانه‌ریدل به لرزش در میاد.

که البته موجب مشاهده‌ی مقادیری واکنش در اقصی نقاط خونه می‌شه.
- زلزله زلزله! فرار کنین ملت!

چند مرگخوار با شنیدن این حرف، دوان دوان و با سرعت جت از بیخ گوش لاکرتیا و هکتور عبور کرده و در حالی‌که دست از فریاد کشیدن برنمی‌دارن به بیرون از خونه هجوم می‌برن! نتیجه‌ش لاکرتیا و هکتوری می‌شن که مث گردباد دور خودشون می‌چرخن و در نهایت پخش زمین می‌شن.

اما سایر مرگخوارا که باهوش‌تر از این حرفا بودن، به مواخذه‌ی مرگخوارای فرار کرده مشغول می‌شن.

- ابلها! زلزله چیه؟ من حاضرم شرط ببندم همه‌ش زیر سر هکتوره!
- نکنه یه قوطی معجون رو زمین خالی کرده؟!
- مث اینکه هکتور تا همه‌مونو به کشتن نده یا این خونه‌رو به هوا نفرسته ول کن نیست.

هکتور که به وضوح صدای اظهار نظر مرگخوارارو می‌شنید برای اینکه لاکرتیا بیش از این به حرفای مرگخوارا گوش نده، سریع از جاش بلند می‌شه و می‌گه:
- به حرفاشون گوش نکن. اینا همیشه به توانایی من تو ساخت معجون حسادت می‌کردن. امان از دست آدمای حسود که آرامش برای بقیه نمی‌ذارن. امان!

هکتور بعد از لحظاتی ابراز تاسف کردن، یاد معجون میفته و دستشو جلوی لاکرتیا دراز می‌کنه.
- بفرما! ^_^

لاکرتیا تکونی به رداش می‌ده تا گرد و خاک روشو بتکونه و همزمان می‌گه:
- کی گفته من می‌خواستم معجون تورو بگیرم؟ فقط خواستم بگم این حقه‌ها دیگه قدیمی شده. تعارف معجون بی‌نام و نشون. خجالتم نمی‌کشه.

لاکرتیا بعد از بیان این حرف دوباره به سمت در حرکت می‌کنه. هکتور خودشو بین لاکرتیا و در می‌ندازه و می‌گه:
- کی گفته بی‌نام و نشونه؟ تو بیا دو دقیقه بشین تا من برات طرز کار معجونو توضیح بدم. از ساحره‌ی با درک و کمالاتی مثل شما که بازرس وزارتخونه و محافظ جان و مال جنای خونگیه بعیده که ندیده و نشنیده قضاوت کنه و مهلت توضیح به کسی نده! اصلا چنین انتظاری ازتون نداشتم. اصلا!

هکتور اینو می‌گه و با گرفتن چهره‌ای بس آشفته و ناامید در خلاف جهت لاکرتیا به حرکت در میاد. با شنیدن صدای قدم‌های لاکرتیا که به دنبالش راه افتاده بود، صورت درهمش به خنده‌ای شیطانی تغییر پیدا می‌کنه.




پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۱۲:۰۵ سه شنبه ۱۹ اسفند ۱۳۹۳
#31

ایرما پینس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۱۹ چهارشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۰:۵۵:۱۸ سه شنبه ۲۴ دی ۱۳۹۸
از bella città
گروه:
کاربران عضو
پیام: 176
آفلاین
لاکرتیا-به چه حقی اون جن بی دفاعو کشتی؟ این جنایته!قساوته!دنائته!
ظالم!شرور!قاتل!فاسق!فاجر!

الا-خودتو نگران نکن خواهر من،این یه جن بی ارزش بود،لازم نیست خودتو خیلی نگران کنی!

لاکرتیا-چی؟!!جن ها با ارزشند!اونا حق حیات دارن!این نقض آشکار حقوق بشره!
من فورا به سازمان ملل گزارش میدم.

وسریعا از پشت میز بلند شد،نگاهی به جن بی کله انداخت و از آشپزخانه خارج شد!
هکتور سریعا به فکر فرو رفت،اگر پای لاکرتیا به سازمان ملل می رسید و وضعیت جن های خانگی راگزارش میداد،اربابش او را زنده نمیگذاشت!
پس به سرعت دنبال لاکرتیا به راه افتاد و در مسیر تنه ای به ایرما،که تازه وارد خانه شده بود و مشغول مرتب کردن کتاب ها بود زد.
سرانجام لاکرتیا را در حال خروج از در سرسرا دید،سریعا چوبدستی اش را بیرون کشید،اما به یاد آورد که اگر کوچکترین آسیبی به این بازرس برسد،همگی بیچاره میشوند.پس چوبدستی اش را غلاف کرد.باید با روش های دیگری لاکرتیا را از رفتن منصرف میکرد!
-لاکی!هی لاکی!صبر کن یه لحظه!
-چیه!
_تو واقعا میخوای بری؟
-البته،هدف من ریشه کن سازی ظلم و جور علیه جن های خونگیه!
_خب میشه قبل از رفتن این معجونو بخوری؟



è Se mio amico capelli preferito profumare la mattina
Perché il mio cuore triste è rilassante












شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.