هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: ورزشگاه نقش جهان (در حال تعمیر!)
پیام زده شده در: ۲۲:۲۴ چهارشنبه ۵ شهریور ۱۳۹۳
#13

سیوروس اسنیپ old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۵:۲۸ پنجشنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۹۵
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 499
آفلاین
خرس های تنبل در برابر پاپیون سیاه
پست دوم


دیوید که از صدای خروپف کاپیتانش بیدار شده بود، مورفین را تکان داد: جناب گانت، میشه کمی آروم تر خرناس بکشین؟ فردا بازی داریم. باید استراحت کافی داشته باشیم.
- نمی تونی بخوابی؟
- جسارتا خیر!
- پش تو هم جاتو جمع کن برو تو هال!... خررررررپفففففففف...

به همین ترتیب تا چند دقیقه دیگر اسنیپ هم به درون هال تبعید شد و بساط تشک و لحافش را کنار دو نفر دیگر پهن کرد و سر چربش را روی بالش گذاشت.با وجود اعصاب ناراحتش در دل اعتراف می کرد خیلی شانس آورده که مادرش دیگر تیم نیست چون خوب می دانست آیلین با دیدن صحنه موهای چرب ش نصفه شبی او را به داخل وان حمام تبعید خواهد کرد.

قلعه ی هاگوارتز – ساعت 1 نیمه شب


مرلین: موهاهاها! بودلر نیمه جوان اون زهر خرچنگ کوالالامپوری رو به ما بده.
کلاوس: کوهاهاها!من کاملا جوانم ای پیری دروغی! بیا بگیرش.

کلاوس شیشه معجون را به دست مرلین داد و او بی درنگ کل شیشه را درون معجون خالی کرد.
- موهاهاها...سه دور در جهت عقربه های ساعت...موهاهاها حالا سه دور خلاف جهت عقربه های ساعت...موهاهاها!

پاپاتونده که راهپیمایی و تظاهرات را نیمه کاره گذاشته بود تا در مراسم معجون پزان شرکت کند ملاقه را از دست مرلین قاپید.
- پوهاهاها!بسه نوبت منه هم بزنم. هوم...عجب بویی میده...عین جوراب نشسته غول های غارنشینه...پوهاهاها!

پوفسور تافتی: توهاهاها!پاپا مگه شما تا حالا جوراب نشسته غولای غارنشینو از نزدیک دیدی؟

از آنجاییکه پاپا سخت مشغول هم زدن معجون بود و شدیدا روی دورهای ملاقه تمرکز کرده بود این سوال را نشنید.شاید هم نشنیده گرفت. کسی چه می داند؟ما که قلم دستمان است هم نمی دانیم چه برسد به شمایی که خواننده اید و طبیعتا شما هم نباید...
نقل قول:
کارگردان: مرگ!درد!باز تو شروع کردی چرت و پرت گفتن؟زود برو سر اصلا مطلب تا نگفتم بچه ها این دوربینو بکنن تو حلقت!

نویسنده:

اعضای تیم پاپیون سیاه هم چنان در حال افکت خنده شیطانی دقایق خوشی را می گذراندند و ته دلشان قرص بود که فردا با خوردن این معجون تیم خرس های تنبل را سوراخ خواهند کرد و اگر هم حتی از این معجون نخورند تیم خرس های تنبل خود به خود سوراخ است چون اسمش رویش است دیگر...تنبل جماعت همیشه خواب است جاش توی رختخواب است نه زمین بازی و...
نقل قول:
کارگردان: زهرمار!مرض!درد!بچه ها بگیرین این دوربینو بکنین تو حلقش!

فیلم بردار:آخه پس با چی فیلم برداری کنیم؟

- یه دوربین دیگه روشن کنین بوقیا!مگه همین یه دونه ست؟

- جسارتا قبلیو کردین تو حلق راوی قبلی دیگه نتونستیم از حلقش بکشیم بیرون.رفته بود دور روده هاش پیچیده بود.دوربین قبل از اونم تو سر راوی قبلیه خورد کرده بودین قبل از اون اونم...

کارگردان: بسه!فیلمتونو بگیرین!

در همان لحظه که بر و بچه های تیم پاپیون در حال افکت خنده شیطانی آمدن بودند و معجون را هم می زدند و آن را به هزار چیز تشبیه می کردند مرلین یک مرتبه در فاز غش و ضعف رفت و درحالیکه کف بر لب آورده بود روی زمین نزدیک پاتیل ولو شد تا معرکه بگیرد و ملت را دور خودش جمع کند. موفق هم شد و بچه های تیم همه گردش حلقه زدند تا با فرمت drool: فرو رفتن پیامبرشان در حالت خلسه را ببینند.

مرلین مبلغی به خودش پیچید و کف بر لب آورد و باز هم دور خودش پیچید و پیچید و خلاصه انقدر پیچید تا تاب برداشت و ریشش هم گره خورد به پایه دوربین فیلم برداری.
فیلم بردار هم نامردی نکرد و با یک قیچی ریش مرلین را تا جاییکه به دور پایه دوربین پیچ خورده بود قیچی نموده و خودش را با یک لگد وسط کادر شوت کرد.

کلاوس بودلر: کوهاهاها!مرلین بدون ریش!قیافه ت مثل پیامبرای بدون کتاب شده.

مرلین که ناجوانمردانه از خلسه درآمده بود با اندوه دستی به ریش نصفه نیمه اش کشید.
- موهاه...نه دیگه حسش نمیاد. آخه مردک بوقی اقلا کمتر می بریدی من بدون ریشم چیکار کنم خب؟ سه هزار سال طول کشیده بود به اون اندازه برسه تا بتونم تو رکورد گینس ثبتش کنم. بعدم چرا لگد می زنی؟ در رسم جوانمردان افتاده را لگد زدن...هیععع دیگه گذشت اون زمونا!نخیرم...من هیچوقت کتاب نداشتم.به پیروانم همیشه جزوه میدم.

پاپا:پوهاهاها!حالا چی شد رفتی تو خلسه؟
مرلین: هوم؟من رفتم تو خلسه؟کی؟کجا؟ چه وقت؟ هان...یه مرتبه به عالم بالا کانکت شدم و اصوات الهی بر من نازل شد که:
نقل قول:
صدای آسمانی: ای پیامبر!

مرلین در حال خلسه: جونم؟

صدای آسمانی: بدان و آگاه باش که همانا ما به تو علم تاویل احادیث را آموختیم.

مرلین: به من؟اشتباه نمی کنین؟ به یکی از برادران آسمانی دیگه م آموخته بودینا.

صدای آسمانی:هوم؟ بذار ببینم؟ای بابا بازم این زئوس با هرا دعواش شد کاغذارو جا به جا داد دستم. کجا گذاشتمش؟این چیه؟برگ جلب هرمس؟اینکه نیست...تقاضای ازدواج از ونوس...اینم نبود... احضاریه برای حضور در جلسه رسیدگی به تقاضای طلاق...اوه این برای هراست...آهان یافتم. وحی آسمانی برای مرلین!

مرلین: در خدمتم!

صدای آسمانی: ای مرلین!بدان و آگاه باش که آزمایشگاه سری شما لو رفته است و تا 5 دقیقه دیگر ستاد مبارزه با دوپینگ به آنجا هجوم آورده و به خاطر ایجاد تشکیلات غیرقانونی و دوپینگ در جریان مسابقه شما را دستگیر و روانه آزکابان خواهند کرد تا چند سالی را در آنجا آب خنک نوش جان نمایید.

بروبچ تیم پاپیون: :worry:

پروفسور ویریدیان: خب بعدش چی گفت؟
مرلین:بعدش این فیلم بردار بوقی منو شوت کرد وسط صحنه و دیسکانکت شدم دیگه.
پاپا:پس ما الان چیکار کنیم؟
مرلین: چند دقیقه من به عالم بالا متصل بودم؟

کلاوس بودلر که می رفت سیستمش از خنده شیطانی به روی جیغ تنظیم شود گفت:
- یه دقیقه!
- چند دقیقه طول کشید تا از همه اینارو برای شما بگم؟
- دو دقیقه!

مرلین دستی به ریش نصفه اش کشید.
- هوم...پس وقت زیادی نداریم.

اعضای تیم پاپیون دسته جمعی جیغی سر دادند که فیلچ که سهل است ماندانگاس از داخل کافه تریای مادام پادیفوت هم آن را شنید.

سر دو دقیقه بعد درب آزمایشگاه با صدای شترقی گشوده شد و چند نفر از اعضای نیروی ستاد مبارزه با مخفیگاه تشکیل...نه ببخشید تشکیلات مخفی داخل آزمایشگاه پریدند.
- به دلیل ایجاد تشکیلات غیرقانونی در دخمه مدرسه شما بازداشتین. می تونین وکیل بگیرین.ضمنا هرچی بگین علیه شما در دادگاه استفاده میشه...بعدشم فکر کردین الکیه؟تست خون ازتون میگیریم تا ببینیم دوپینگ...دنــــــــــگ!

مامور شماره دو یکی پس کله همکار شماره یکش نواخته بود.
- بوقی...قبل از اینکه این همه ور بزنی نیگا کن ببین اینجا کسی نیست!

مامور شماره دو گراوپ وار نگاهش را به آزمایشگاه خالی از وجود هر موجود زنده ای دوخت.اعضای تیم پاپیون سیاه به خواست نویسنده در عرض همان دو دقیقه با کل بند و بساطشان ناپدید شده بودند و به هیچکس هم ارتباطی ندارد این اتفاق چطور افتاد و اگر گرنجری پیدا شود که بگوید داخل هاگوارتز کسی نمی تواند آپارات کند پس اینها چگونه در عرض سیم ثانیه ناپدید شدند از گروهش 50 امتیاز کم میشود.

بلی و اینگونه بود که اعضای تیم پاپیون سیاه به خواست نویسنده موفق به فرار شدند ولی به دلیل ضعف در فن معجون سازی متوجه نشدند به جای زهر خرچنگ کوالالامپوری، اشتباها پودر فلس قازقالنگ سیبری در حال جوشیدن با سایر محتویات معجون نیرو زایشان است.

همان لحظه- خانه گانت ها

- خرررررررررررپپپپپپف!
- نه...اونو نبرین...یادگار مادرمه...
- نوربرت...آفرین کوچولوی من...بیاه بیاه بیاه...
-

- خخخخخرپفففففففففففففف!
- نه...اون روغن موئه نه...نبرینش...
- آراگوگ... قربون اون پاهای بلوریت بشم من!بیاه بیاه بیاه...
-

- خررررررررررررررپپپپپپپپپفففففففف!
- مامی...چرا رفتی؟چرا تنهام گذاشتی؟
- گراوپی...آفرین پسر خوب.بیاه بیاه بیاه...
-

با صدای جیغ دیوید ملت سراسیمه از خواب پریدند. مورفین با ناراحتی پتو را از رویش کنار زد.
- شیه؟شته بشه؟شرا نمیزاری دو دقیقه کپه مرگمونو بژاریم؟بگیر بکپ فردا مشابقه داریم مشلا!
دیوید: دِ آخه بوقیا با این سمفونی که شما نصفه شبی راه انداختین نمیشه دو دقیقه خوابید. تو که صدای خر و پفت تا خونه عباس ماست بند اینا میره.این کله روغنی که یه بند ناله می کنه و ننه شو صدا میکنه این نیمه غولم که هی قربون صدقه بچه های هیولاش میره تو خواب!من چه جوری بخوابم با این وضعیت؟

مورفین آب دهانش را مزه مزه کرد.
- خب اینکه ناراحتی نئاره...هوی کله چرب یه شی بده این کوفت کنه بخوابه بژاره مام بخوابیم.
- من از معجونای این کله چرب نمی خورم.گفته باشم!

مورفین با بدخلقی گفت:
- خوبم می خوری وگرنه به این هاگرید میگیم به ژور بریژه تو حلقت!بده بش کله شرب!نشد اژ این غول بیابونی کمک بگیر...خرررررررررررپف!

اسنیپ که شدیدا تحت فشار عصبی ناشی از مشکلات اقتصادی و رفتن مادرش و مسابقه فردا بود اشتباها دست در جیب کت هاگرید کرد و با حالت نیمه بیدار محتویات جیب او را بیرون ریخت. تا اینکه بعد از نیم ساعت وقتی در کنار رخت خوابش تپه ای از آت و آشغال های درون جیب هاگرید تشکیل شد دیوید که از شدت بی خوابی کاسه صبرش لبریز شده بود داوطلبانه دست اسنیپ را گرفت و آن را به سمت ردای خودش هدایت کرد.

نیم ساعت بعد از نیم ساعت اول


- معجون عصاره کوهی...این که نیست...معجون جنون جوانی...نه اینم نیست...معجون عشق...هوم؟کی اینو کذاشته اینجا؟50 امتیاز از گروهش کم میشه ...معجون حقیقت...نه...معجون تبدیل...نچ...معجون مرکب...ای بابا اینم نیست که...

دیوید به تپه ای از شیشه های کوچک و بزرگ معجون که رو به رویش چیده شده بود خیره ماند.
- موندم این همه معجونو چه جوری تو اون یه لاقبات جا دادی؟

اسنیپ خمیازه ای کشید.
- خب واضحه دیگه با یه طلسم ساده.آهان بیا...معجون خواب بدون رویا...بخور صداتو ببر بذار ما هم کپه مرگمونو بذاریم!

اسنیپ این را گفت و شیشه را به دست دیوید داد و بلافاصله خودش را توی رختخوابش انداخت تا به ادامه خواب های پریشانش بپردازد و دیوید هم که در دل بر باعث و بانی این وضعیت و مسابقه فردا و...لعنت می فرستاد شیشه معجون را لاجرعه سر کشید و به رختخواب رفت و طبیعتا در آن وقت شب هیچکدام متوجه نشدند که حواس پرتی ناشی از فشارها و مشکلات باعث شده تا اسنیپ نام معجون رویای بدون خواب که نوعی معجون توهم زاست را روی شیشه معجون به صورت عکس بنویسد معجون خواب بدون رویا!


ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۹۳/۶/۵ ۲۲:۲۹:۴۱
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۹۳/۶/۵ ۲۳:۰۱:۲۸
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۹۳/۶/۵ ۲۳:۲۵:۲۴


پاسخ به: ورزشگاه نقش جهان (در حال تعمیر!)
پیام زده شده در: ۱۰:۲۰ چهارشنبه ۵ شهریور ۱۳۹۳
#12

اسلیترین، مرگخواران

مورفین    گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۷ شنبه ۶ بهمن ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۰:۵۲:۴۴ یکشنبه ۸ دی ۱۳۹۸
از ت متنفرم غریبه نزدیک!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 810
آفلاین
خرس های تنبل در برابر پاپیون سیاه
پست اول


خانه ی گانت ها

- من دیگه بازی نمی کنم. بازیکن مفت گیر آوردی؟ زود باهام تسویه کن میخوام برم NGO ی حمایت از زاغ ها بزنم.

مورفین سعی کرد آیلین را منصرف کند: باباژون، الان دشتم تنگه. بذار قهرمان بشیم پولتو میدم برو CNG بزن، دست این هاگرید مفت خورم اونجا بند کن هی نیاد چیژ مفتکی گدایی کنه.

- قهرمان بشین؟! خرس های تنبل می خواد قهرمان بشه؟! این تیمت همت کنه تو زمین بازی حاضر بشه، قهرمانی پیشکشش! تو بازی قبلی هر چی سوابق درخشان کوییدیچی داشتم زیر سوال رفت. جای دو تا مهاجم و یه مدافع بازی کردم! یه دستم کوافل بود و یه دستم چماق!

- آخه رییش ژون! من چیکار کنم وقتی آرتروژ یکی عود می کنه و به اون یکی ماموریت خارج کشور وژارت می خوره؟ تو نگران نباش. میرم دانگ رو می خرم، بازی های بعدی رو می بریم، قهرمان می شیم ژون تو.

- کیو می خری؟ دانگ اصن تو رو می شناسه؟ بازی قبلی یادت نیس؟ قیافه ش موقع جواب دادن به اعتراضت عین موقعی شده بود که داشت با ریگولوس در مورد قاب آویز مفقود شده ش صحبت می کرد. اصن انگار تا حالا با تو برخوردی نداشته.

- چطو نداشته؟ باباژون موقع وژارت معاونم بود. بعدش بهم خیانت کرد. خوب می شناشدم. با هم کلی چیژ دود کردیم شر منقل.

- همون چیز مغزتو پکونده! مافنگی! اونی که معاونت بود ارنی مک میلان بود. اونیم که بهت خیانت کرد هلگا هافلپاف بود. این ماندانگاس فلچره. یه شخصیت جدیده. هیشکی رو نمی شناسه. زری قاطر باشی با یه بار تسترال پرونده ی آزکابان یا کورنلیوس فاج با یه عمر سوابق درخشان دولتی، براش فرقی نداری. مزاحمی! اصن این حرفا به من چه؟ زود پولمو بده برم وگرنه با همین زاغی میام تو اون چشای لوچت!

مورفین که دید تلاش برای قانع کردن ننه ی اسنیپ فایده ای ندارد، از توی جورابش یک چک روز شونصد گالیونی درآورد و غیر از آن 20 گالیون هم بابت کمک به NGO ی حمایت از زاغ ها پرداخت کرد تا خود را از چالش سطل آبلیمو برهاند.

بعد از محو شدن آیلین در افق های دوردست مورفین یک نگاه چپکی به دیوید انداخت: تیممون ناقص شد که پاپیون! بازی فردا رو چیکار کنیم با این کراواتیای سیاه؟
دیوید چانه ای خاراند و بعد بلافاصله نامه ی زیر را نوشت:

نقل قول:
آقای سوروس اسنیپ عزیز

رزومه کاری شما واصل گردید و متاسفانه مورد قبول بخش استخدامی قرار نگرفت. اما این مژده را به شما می دهیم که چون مادر گرامیتان مدتی را در استخدام دولت آزادی و پرواز و تیم کوییدیچ خرس های تنبل (که تا حدودی وابسته به وزارتخانه می باشد.) گذرانده است و تبصره ی قانون استخدامی می گوید که هر کارمند وزارت می تواند در هنگام بازنشستگی یکی از فرزندان خود را جایگزین کند از شما دعوت می شود که نیم فصل باقیمانده ی لیگ را به تیم کوییدیچ خرس های تنبل بپیوندید تا شاید همین، یک سابقه و بهانه ای بشود برای استخدامتان در وزارت.

با تشکر
دیوید کراوکر؛ کارمند بخش گزینش سازمان اسرار و مدیر برنامه تیم خرس های تنبل


بعد هم نامه را بست به پای جغدش و فرستاد برای اسنیپ.

مورفین: به نظرت میاد؟
دیوید: آره بابا! حقوق هاگوارتز کفاف زن و بچه شو نمیده مجبوره دوشیفت کار کنه.

نیم ساعت بعد اسنیپ در خانه ی گانت ها بود.

قلعه ی هاگوارتز - ساعت 12 شب

صدای طوفان و تندر از بیرون قلعه به گوش می رسید و نور صاعقه ها هر چند لحظه یکبار راهروها و کلاس ها را کاملا روشن می کرد.
همه ی دانش آموزان و اساتید و فیلچ ها و نوریس ها به خوابگاه هایشان پناه برده بودند و در قلعه حتی پیوز هم پر نمی زد.
اما در آزمایشگاه معجون سازی واقع در دخمه ها چند نفر بیدار بودند و قهقهه های شیطانی سر می دادند.

کلاوس بودلر: کوهاهاها! معجون گیاهان وحشی!
پرفسور تافتی: توهاهاها! من ترتیبشو میدم!
مرلین: موهاهاها! هرگز كسي باور نخواهد كرد كه انسان هایی كه سالها به مطالعه پرداخته اند با این معجون تبدیل به بهترین بازیکنان کوییدیچ دنیا شوند!
پرفسور ویکتور: ووهاهاها! پس پاپاتونده کجاست پرفسور ویریدیان؟
پرفسور ویریدیان: بازم ووهاهاها! رفته فرگوسن تا در حمایت از حقوق سیاهان راهپیمایی کنه ولی گفت قبل مسابقه برمی گرده تا از این معجون قوی کننده بخوره.
باری ادوارد رایان: بوهاهاها! ما اگه برای بازی فردا معجون قوی کننده نخوریم هم پیروزیم. چون حریفمون خرس های تنبله.
صدای تندر به همراه قهقهه های شیطانی شامل کوهاهاها، توهاهاها، موهاهاها، ووهاهاها، بازم ووهاهاها و بوهاهاها در تمام قلعه پیچید.

خانه ی گانت ها

هاگرید، مورفین، دیوید و اسنیپ تشک هایشان را کنار هم پهن کرده بودند و خوابیده بودند.
- خررررررپففففففففف... خررررررررررپفففففففف
- هوی بچه غول!... هاگرید... هوووووووی با تواما!
- چ... چی شده داش مورف؟... اومدن نوربرت کوچولو رو ببرن؟... نکنه جای آراگوگ لو رفته!... نگو که اومدن باک بیک رو بکشن... زود باش هری، کتاب های غول شناسی غول آسا و موجودات دم انفجاری جهنده رو توی تنبان خودت و رون قایم کن... هرمیون! تو هم پیش گراوپ بشین که هر کی پرسید بگی شوهرمه.
- به من میگی هرمیون، نکبت؟! پاشو جاتو جمع کن برو تو هال بخواب با اون صدای نکره ت!

هاگرید آهی کشید و جایش را جمع کرد و برد توی هال ولی هنوز چشم مورفین گرم نشده بود که...

- نـــــــــــــــــــه!
- هااااااااااااای!... تو دیگه چته کله چرب؟
- هاه؟... هیچی... خواب بد دیدم... اصن از زور فشار اقتصادی خواب و خوراک و تمرکز ندارم که... امروز پرفسور تافتی اومده بود ازم زهر خرچنگ کوالالامپوری می خواست. خوب که دادم رفت، فهمیدم اشتباهی پودر فلس قازقالنگ سیبری رو بهش دادم... اصن اعصابم خرابه مورفین. خدا کنه تو وزارت استخدامم کنن. به نظرت درست میشه؟
- خرررررررررپففففففففف... خرررررررررپففففففففففف...
-

دیوید که از صدای خروپف کاپیتانش بیدار شده بود، مورفین را تکان داد: جناب گانت، میشه کمی آروم تر خرناس بکشین؟ فردا بازی داریم. باید استراحت کافی داشته باشیم.
- نمی تونی بخوابی؟
- جسارتا خیر!
- پش تو هم جاتو جمع کن برو تو هال!... خررررررپفففففففف...


ویرایش شده توسط مورفین گانت در تاریخ ۱۳۹۳/۶/۵ ۱۰:۴۱:۳۱
ویرایش شده توسط مورفین گانت در تاریخ ۱۳۹۳/۶/۵ ۱۷:۵۲:۰۲


هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!


پاسخ به: ورزشگاه نقش جهان (در حال تعمیر!)
پیام زده شده در: ۰:۱۰ سه شنبه ۴ شهریور ۱۳۹۳
#11

هافلپاف

ماندانگاس فلچر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۶ شنبه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۱:۳۳:۵۶ چهارشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۹
از مرگ برگشتم! :|
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
هافلپاف
پیام: 413
آفلاین
هفته چهارم مسابقات کوییديچ

پاپیون سیاه - خرس های تنبل

زمان: از ساعت 00:00 روز 4 شهریور ماه - 23:59 روز 8 شهریور ماه

* قبل از شروع مسابقه قوانین را به دقت مطالعه کنید.



پاسخ به: ورزشگاه نقش جهان (در حال تعمیر!)
پیام زده شده در: ۱۸:۲۲ چهارشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۳
#10

هافلپاف

ماندانگاس فلچر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۶ شنبه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۱:۳۳:۵۶ چهارشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۹
از مرگ برگشتم! :|
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
هافلپاف
پیام: 413
آفلاین
نتیجه بازی ترنسیلوانیا - کیو. سی. ارزشی




ترنسیلوانیا

پست یکم؛ لودو بگمن، 97
* غلط املایی نگارشی.

پست دوم؛ دافنه گرین گراس، 86
* غلط املایی نگارشی، پرداخت سوژه.

پست سوم؛ لودو بگمن،100


امتیاز کل: 94.3

کیو. سی. ارزشی

پست یکم؛ تد ریموس لوپین، 87
* نحوه ی پرداخت سوژه، سوژه فرعی.

پست دوم؛ ویکتوریا ویزلی، 84
* غلط املایی نگارشی، هماهنگی پست های قبلی، ظاهر پست.

پست سوم؛ ویولت بودلر، 95
* غلط املایی نگارشی،

پست چهارم؛ جیمز سیریوس پاتر، 100

امتیاز کل: 91.5

برنده دیدار: ترنسیلوانیا


جاهایی که با * مشخص شده اند دلایل کم شدن امتیاز هستند.


ویرایش شده توسط ماندانگاس فلچر در تاریخ ۱۳۹۳/۵/۲۳ ۰:۲۵:۵۹


پاسخ به: ورزشگاه نقش جهان (در حال تعمیر!)
پیام زده شده در: ۱۷:۵۵ یکشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۳
#9

محفل ققنوس

جیمز سیریوس پاتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۶:۵۰ جمعه ۱۳ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۲:۳۷ یکشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۶
از طلا گشتن پشیمان گشته ایم، مرحمت فرموده ما را مس کنید.
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 1532
آفلاین
پست پایانی کیو سی ارزشی


- نه!
این صدای فریاد هولناک پروفسور مک گونگال بود که میکروفون را از لی جردن گرفت و خطاب به لرد ولدمورت دوباره جیغ کشید: نـــــــــــه!!

پوزخندی بر لب های سپید لرد ولدمورت نقش بست.
- لرد ولدمورت رو ساده می گیرید..؟

با حرکت چوبدستی ارباب تاریکی، هر 14 بازیکن نقش زمین شدند.
- تو.. !
جی کی رولینگ با وحشت سرش را بلند کرد. چشم های سرخ لردولدمورت به او خیره شده بودند.
- تو.. رولینگی؟..
جی کی رولینگ آب دهانش را قورت داد و آرام آرام عقب رفت. لرد ولدمورت آهسته نزدیک تر شد. رولینگ تند تند عقب رفت. لرد ولدمورت تند تند نزدیکتر شد. رولینگ بدو ولدمورت بدو.

- ریموس..

ریموس لوپین با خنده از تعقیب و گریز لرد و رولینگ چشم برداشت و به سمت تانکس برگشت. نیمفادورا مات و مبهوت به گوشه ی زمین خیره شده بود. جایی که یکی از تیم های کوییدیچ، شش نفره با هم دست و پای هم تیمی شان را که جوانی بود با موهای فیروزه ای، گرفته بودند. جوان سرش را بالا گرفت و تقریبا زوزه کشید: باعاااااااااااابااااااااااااو!
بعد با قدرتی باورنکردنی خودش را از بند بازوان دوستانش رها کرد و به طرف ریموس و نیمفادورا دوید.

ریموس و نیمفادورا:

اما در آن سوی زمین، هری پاتر نیز اکسپلیارموس زنان به دنبال لرد ولدمورت می دوید و زنی که به دنبال هری می دوید کسی نبود جز رولینگ که چون سرعتش خیلی بیشتر از ولدمورت بود، یک دور از او جلوتر زده بود.

اما جایی میان این ماراتن دو، هاگرید، مادام ماکسیم و گراوپ حال و آینده هوس Group Hug به سرشان زده بود و در مرکز این گروپ کسی نبود جز آقای همساده.

زنوفلیوس لاوگود و باباپنجعلی که برای هم دوستان خوبی شده بودند سرگرم رقص محلی علی آباد با ریتم باریکلا شعبون کد خدا باریکلا، باریکلا مرد با خدا باریکلا بودند و مرگخوارها و محفلی های سیاهی لشگر را نیز با خود همراه کرده بودند.

اما بشنوید از سیاوش قمیشی که خسته از این همه درگیری، سوار بر جارویش خود را به برج ستاره شناسی رسانده بود و با میکروفون جادویی که از مک گونگال کش رفته بود می خواند:

تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته

جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخت خوشبخته!

جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نیست!


لرد ولدمورت از سرعتش کم کرد. رولینگ از او جلو زد.


همه آزاده آزادن همه بی درده بی دردن

تو روزنامه نمی خونی نهنگا خود کشی کردن


جیمز ضربات مکرر یویو اش را بر سر هری پاتر، متوقف کرد.


تصور کن جهانی رو که توش آزکابان یه افسانه است

تمام جنگای دنیا شدن مشمول آتش بس..


بلاتریکس و رودولف لسترنج و باقی زندانی های آزاد شده از شکنجه ی آقای همساده دست کشیدند.

تصور کن تو می تونی بشی تعبیر این رویا...


و همه ی ملت سر جایشان متوقف شدند و به حالت به یکدیگر نگاه کردند و در ده دقیقه به ژانگولر ترین شکل ممکن همدیگر را در آغوش کشیدند. به ورژن های آینده شان قول دادند که در این 19 سال پولدار شوند. جینی و هری بعد از آشنایی با جیمز با تفاهمی منطقی قید یکدیگر را زدند و هری رفت با چو، جینی رفت با دین توماس.
ریموس و نیمفادورا قول دادند نمیرند.
رولینگ به لرد ولدمورت اطمینان داد که اینبار وقت خلقش برایش دماغ میگذارد تا بتواند نفس بکشد و بعد در اعلامیه ای رسمی از مربی گری تیم استعفا داد و سپس همه ی آیندگان سریع بند و بساطو جمع کردن و با رمزتازی که ممدقلی گذشته سمپادی هاگوارتز آماده کرده بود، قبل از ساعت 6 به زمان حال برگشتند!



پاسخ به: ورزشگاه نقش جهان (در حال تعمیر!)
پیام زده شده در: ۵:۱۰ یکشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۳
#8

لودو بگمنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۲ دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۰:۵۷ جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۷
از در عقب، صندلی جلو!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1317
آفلاین

ترنسیلوانیاVs.کیوسی ارزشی

پست سوم


دافنه شاد و خرم با استیل بی خیال همیشگی اش قلاده گوسپند به دست در پیاده رو حرکت میکرد و بدون این که از چیزی کام بگیرد به اطراف دود میپراکند! هرکس او را میدید حاضر بود شرط ببندد آخرین کاری که ممکن است قصد انجامش را داشته باشد پیشنهاد رشوه دادن به بازیکن تیم حریفش است.

تق تق تق تق!

- صبحت بخیر عزیزم ... با آن که گفته بودی ... دیشب خدا نگهدار :ant:

- ذوق نکن دوس دخترت برنگشته! وا کن درو بیام تو ... خجالتم نمیکشه از ریش سفید و سر کچلش تو این سن و سال بغض میکنه واسه یه دختر!

سیاوش با ناامیدی در را باز کرد و به دافنه خیره شد.

- نمیخوای تعارفمون کنی بیایم تو؟

سیاوش خیلی دوست داشت بگوید "خودت بیا ولی گوسپندت نه!" اما شعری در مورد گوسپند نخوانده بود و مجبور شد در سکوت راه را برای عبور آن دو باز کند تا وارد شوند و روی مبل بنشینند.

- خوب قضیه اینه که باید فردا به نفع ما بازی کنی ... قبوله؟

سکوت مطلق!

- هان! رشوه میخوای؟ یه راس گوسپند چطوره؟ دو راس؟ یه گلّه؟ خو یه چیزی بگو لامصّب!

سیاوش خیلی به خودش فشار آورد و نهایتا نزدیک ترین شعری که به ذهنش میرسید را خواند:

- تو روزنامه نمیخونی ... گوسپندا خودکشی کردن

- دلتم بخواد گوسپندای جادویی منو! بی لیاقت! اصن لازم نکرده به نفع ما توپ بزنی!

دافنه ی ریلکس به سرعت بیخیال شد و راهش را کشید و رفت!


فلش فوروارد


آسمان سرخ بود. سرخی حاصل از فجر سپاسی شیراز اول که خبر از طلوع قریب الوقوع آفتاب و بازگشت پیروزمندانه خورشید به پهنه بیکران آسمان میداد و مسابقه کوییدیچی که هنگام غروب شب قبل در ورزشگاه نقش جهان آغاز شده بود همچنان ادامه داشت. از تماشاگر بومی که خبری نبود اما معدود طرفداران دو تیم که فک و فامیل بازیکنان آن ها را تشکیل میدادند و با تیم ها به اصفهان سفر کرده بودند نیز در میان خرابه های سکو تماشاگران رخت خوابی از غیب ظاهر کرده و در خواب به سر میبردند. تنها چیزی که مسئولین ورزشگاه را از تعطیل کردن و رفتن باز میداشت دریافت اضافه حقوق بود!

- مملی! دادا! میگم این کوییدیچم ورزش خُبیِسا! ما دعا میکردیم یه بازی جامی حذفی اینجا برگزار شِد بلکه بکشِد به پنارت دو مثقال اضافی حقوق بدن بمون واسه نیم ساعت؛ این بازیه حساب کتاب ندارِد ممکنِس یه سال طول بکشِد.

- آ دادا راس میگوی خعلی خُبِس ... باس اصن کلا اینجارا بوکونیم استادیومی کوییدیچ، فودبال نمیصرفِد. :sharti:

- میگم چطورِس بریم تیم کوییدیچی سپاهانا تاسیس کونیم ... یه سالی حقوق کارگرا کارخونه را نیمیدن باهاش بازیکون جذب میکونیم بعدم همین تاجا میذاریم رییس فدراسیون بازیارا در میارِد برامون با یه قهرمانی پولمون برمیگردِد.

شرایط بازی اما پس از این همه ساعت تغییری نکرده بود. همساده از فرط خنده از جارو پرت شده و مقابل حلقه های کیوسی ارزشی ولو شده بود. همچنان تک تک شوت های بازیکنان ترنسیلوانیا منحرف شده و به او برخورد میکرد!

- آقو اینم از بخت سیاه مائه دیگه! میخوایم گل بخوریم نمیخوریم ... حتم دارم بعد بازی این خانوم خون آشامه هم ما هم مرحوم پدرمون هم کل خونوادمونو گاز میگیره. ما که زن نداریم ولی یکی حتما پیدا میشه چون خون آشامیم مهریه شو میزاره اجرا و طلاق میستونه مام تا قرون آخر مهریه شو میدیم داغونِ داغون میشیم لِهِ لِه!

استاد قمیشی به من تو من شدید با ویلیام ادامه داده و فول آلبومش را برای او خوانده بود، آپ ست نیز درخواست تغییر شناسه اش به "ویلیام سو ف**ینگ دپرسد" را به داور بازی یعنی ماندانگاس ارائه داده بود. دیگر کارش از یک پاکت دو پاکت گذشته و به جای سیگار سیگاری پیچیده و گذاشته بود گوشه لبش! ویکتوریا و تد نیز با توجه به نتیجه 690 بر 0 خیالشان از بابت برد راحت شده و گوشه ای مشغول راز و نیاز بودند و جیمز نیز به آنان خرده نمیگرفت ... یعنی سرش آن قدر گرم یافتن اسنیچ بود که فرصت گیر دادن و ایفای نقش منکرات را نداشت. به جای او پنجعلی رفته بود بالای سر آن ها و ضمن تکان دادن تهدید آمیز چماغش میگفت:

- زنته؟ زشته جلو بچه ها! بخوابونم دهنتون؟

دافنه که از وضعیت موجود خسته شده بود هوش ریونی اش را به کار گرفت و به محض این که کوافل دستش رسید با سرعت بالایی ارتفاع گرفت و از دیدرس خارج شد. سپس از همان ارتفاع در حالی که کوافل را زده بود زیر بغلش جارو را رها کرد و خودش را به سمت حلقه ها پرتاب کرد ... لحظه ای بعد یک توپ وارد حلقه شد و توپ دیگری از کنار حلقه عبور کرد و با هم افتادند بغل همساده!

- به جان کاپیتانمون قسم گل شد!

- نه آقو اگه بخت سیاه مائه که خودت از تو حلقه رد شدی ولی کوافلو نرفت توش. برو کنار از بغل ما تا خونواده زنمون به جرم خیانت نریختن یه فصل کتکمون بزنن لهمون کنن.

ماندانگاس نتوانسته بود به درستی دافنه را از کوافل تمییز دهد اما برای بستن در دهن لودوی همیشه معترض یک گل به نفع ترنسیلوانیا اعلام کرد که تاثیری روی نتیجه بازی نداشت!


استدیو برنامه دویست و یک، چهار


- فرصــــــــت برای ترنسیلوانیا ... وووووووووَ ... تــــــــــــوی دروازهــــــــــــــــع! تـــــــــــــــوی دروازهـــــــــــــــــــعععععع! داف ... نه ... گرین ... گراس!

سرهنگ علیفر که برای بار هفتاد ضربدر دوم نعره میزد توی "دروازهع" دچار پارگی از ناحیه حنجره شد و از گزارش ادامه بازی بازماند و نتوانست بار دیگر تاکید کند علت گل های متعددی که ترنسیلوانیا دریافت کرده دفاع خطی چهار نفره بوده و کیوسی ارزشی تا پیش از این با استفاده از دفاع پوششی دروازه اش را بسته نگه داشته بود!

- خوب تا پیدا شدن گزارشگر جایگزین از استدیو در خدمتتون هستیم با تحلیل بازی. آقای محتشمیان میشه یک تحلیلی از گل اول ترنس بعد از چندین ساعت ارائه کنید؟

- وقتی سرعت رو چاشنی کار قرار میدی، نمیتونی به موقع ترمز بگیری و خودت با توپ یه جا میرین توی دروازه.

- دکتر صدر فکر میکنم شاهد طولانی ترین بازی کوییدیچ تاریخ هستیم درسته؟

- خیر غلطه! در سال 33 پیش از میلاد خاطرم هست یک بازی دو شبانه روز طول کشیده بود که خود من توی استادیوم بودم و تا پایان بازی از شدت هیجان نخوابیدم! البته اون موقع اسنیچ از محل بازی که روم باستان بود تا محلی بر فراز اقیانوس هند پرواز کرده بود ولی از سال 666 میلادی فیکا تصویب کرد طلسمی روی اسنیچ ها قرار داده بشه که از محدوده خاصی خارج نشن.

- خوب دوستان یک ویدیو آماده کردن راجع به طولانی ترین بازی های کوییدیچ تاریخ که فکر میکنم آماده پخش باشه ...

گوفش!گوفش!

در استدیو از جا کنده شد و تعدادی تماشاگر پرشور گرز و چماغ به دست ریختند تو! عده ای مشغول تخریب استدیو شدند و بقیه مجریان و کارشناسان را خفت کرده و سین جیم میکردند ...

- تراکتور طولانی ترین بازیه!

- چرا وختی نشون میداد ساعتو؛ آقای عادل پور ... فردر پوس میخند؟

- دیشب گوشه صفه زده بود دقیقه 30 ... چرا من خوابیدم بیدار شدم الان شده 8 ساعت؟

- اون اسنیچ کجاست؟ اونه به من نیشان بده اول!

- یه دونه اسنیچ میخواستیم اونه نداد به ما. تراکتور طولانیه چون من گلبم الان گرفته.

- شما الان حساب کن خودت ما 50 نفریم اینجا! 50 نفر میشه 8 ساعت؟


نقش جهان


بازی هم چنان در جریان بود ... حسن مصطفا فرود آمد و از قالیچه اش پیاده شد و شروع به تکاندن آن کرد بلکه اسنیچ لابلای تار و پود آن گیر کرده باشد! جیمز نیز از جارو فرود آمد و شروع به انگولک کردن حلقش کرد بلکه پسر بدارد نشان از پدر و اسنیچی چیزی بالا بیاورد! لودو به رختکن رفت و منو را از ساکش خارج کرد و مشغول سرچ کردن اسنیچ در آن شد. ویولت زار و خسته که گوشه ای از زمین ولو شده بود قاصدکی از لابلای موهایش درآورد و عاجزانه از او خواست برود و با اسنیچ برگردد و سپس به آسمان فوتش کرد! آماندای تشنه مشغول پرس و جو از ماندانگاس در مورد قوانین کوییدیچ شد که آیا مانند فوتبال گاز گرفتن وسط زمین جریمه سنگینی دارد؟! گلرت در اندیشه بود که اگر ابرچوبدستی را واگذار نکرده بود میتوانست با آن "اکسیو اسنیچـ"ـی بگوید و همه را راحت کند. دافنه نیز میان بازیکنان بالا پایین میپرید و میگفت: "من اسنیچم من اسنیچم بیاین منو بگیرین بازی تموم شه "
قمیشی همچنان میخواند: "آخ که دیگه کوییدیچ ... اسنیچت داغونم کرد "
این وسط تد و ویکی توجهی به اسنیچ گم گشته نداشتند و سرگرم کار خودشان بودند. پنجعلی نیز فارغ از دو دنیا موبایل به دست مشغول سفارش نهار برای خودش و لیلا بود ... گراوپ؟! مدت ها پیش خسته شده و ترک زمین کرده بود!

- آقو ما گفتیم ما نیایم کوییدیچ بازی کنیم گوش نکردین دیگه ... تا ما تو زمین باشیم اسنیچو پیدا نمیشه که!

- دوستان اینطوری فایده نداره! گریفیندور فراموش نمیکنه برد و باخت مهم نیست و همه خسته‌ن و ما حاضریم 150 امتیاز اسنیچ رو به شما واگذار کنیم.

- جم کن باو گل سرختو الکی تز نده ... تو جیبت باغچه داری؟ آقا به نظر من قانون قانونه ولی خوب ما با این نتیجه دیگه امیدی به ادامه بازی نداریم که! پس بیاین بازی رو از اول صفر - صفر شروع کنیم و یه اسنیچ جدید ول بدیم

باقی بازیکنان نیز به کاپیتان هایشان پیوستند و دور ماندانگاس جمع شدند برای چاره جویی ...

- هی دانگ! یه تدبیری بیندیش باب اینجوری فایده نداره که حاجی تمومش کن بریم به کارمون برسیم ... من کلی درخواست نقد مونده رو دسّم!

- من فقط عــــاشق اینم ... یه روز اسنیچو ببینم

- خودتون یه تصمیمی بگیرین من اجرا میکنم ... به شلوار شیش جیب مرلین قسم منم نمیدونم اسنیچ کدوم گوریه!

- الِکی میگه! تصویر کوچک شده


فلش بک


ماندانگاس کوافل را بالا انداخت و قمیشی آن را تصاحب کرد ... بازیکنان به سرعت به اطراف پرواز کردند و در آسمان گم شدند. از داخل صندوق اسنیچ را برداشت و برد بالا که رها کند ...

- طلاس؟

اندکی اسنیچ را برانداز کرد و سپس نگاهی به بالا انداخت؛ کسی حواسش به او نبود جز پنجعلی که از پشت عینک ته استکانی اش چیز خاصی نمیدید. سریع آن را در جیب کتش جا داد ...

- نباشه هم به قیمت طلا آبش میکنم.

پایان فلش بک


این صدای پنجعلی بود که به سبک گولاخانه ای همراه با موزیک متن سوپرمن وارد حلقه بازیکنان شده و دوربین کلوز آپ چهره ی فوتوژنیکش را گرفته بود ...

- چیو الکی میگه بابا پنجعلی؟

- اسنیچه برداشت! از بچگی دس کج بودی قهرمان ماندانگاس! بخوابونم دهنت؟

- دانگ؟

- دروغ میگه بابا این پیرمرد چیزی نمیتونه ببینه که!

فلچر پرید پشت جارو و با نهایت سرعت از صحنه جرم دور شد و یازده جادوگر نیز به دنبال او پرواز کردند ... مشنگ های اصفهانی زیادی اعتقاد داشتند آن روز بر فراز آسمان تعدادی جادوگر جاروسوار دیده اند و از ادارات مختلف طلب حق الکشف کردند!

- هوا روشن شده عزیزم موافقی بریم تو رختکن ادامه بدیم؟

- اگه زیرشلواری بنفشه رو بپوشی چرا که نه!


هیچی به هیچی!
تصویر کوچک شده


پاسخ به: ورزشگاه نقش جهان (در حال تعمیر!)
پیام زده شده در: ۳:۱۸ یکشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۳
#7

دافنه گرینگراسold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۱ پنجشنبه ۸ تیر ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۳:۵۴ چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۵
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1174
آفلاین

ترنسیلوانیاVs.کیوسی ارزشی
پست دوم

فلش به بک


لودو اسپری به دهانش زد؛ آن را تف کرد. کرواتش را صاف کرد. سبیلش را فر قشنگی داد و کت و شلوارش را تکان داد تا گرد و خاکش برود و رو به بابا پنجعلی گفت: سلام بابا!
- ســــــــــــلام لَیلا!

لودو اخمی کرد و به دور و برش نگاه کرد تا لیلای مشکوک را پیدا کند که فهمید خودش مورد خطاب بوده. لبش را غنچه کرد و با صدای بچگانه ای گفت: تو بابای گل کی هستی؟ :pashmak:

بابا پنج علی با شادی گفت: بابا پنجعلی!
- اما تو خودت بابا پنجعلی ـی!

بابا پنجعلی دستش را جلوی دهانش گرفت و با هق هق گفت: نـــــــــا! من بابا پنجعلیَم!

لودو عصبانی شد. این مرد چه ـش بود؟ چرا نمی فهمید که لودو نیست؟ لودو باید شخصیت خودش را حفظ می کرد و نمی گذاشت این پیرمرد فکر کند خودش لودو است و بابا پنجعلی نیست.
- اما من لودو ـَم!
- نــــــا ! من بابا پنجعلی ـَم! پس بوریم مهـــــــشد!

لودو خواست مخالفت کند. اما کلمه مهشد او را به یاد دلیل اصلی سر و کله زدن با این پیری انداخت.
- باشه! اما شرط داره!

بعد دولا شد و سعی کرد تا درگوش بابا پنجعلی نقشه اش را بگویید تا خفن تر به نظر برسد. اما با اولین بازدم، بوی گوش او ا حس کرد و بی خیال در گوشی حرف زدن شد.
- باید به بازیکن های تیم خودتون بلاجر بزنی و بعد، میریم مهشد پیش لیلا! سو وات دو یو ســِی؟
- دَدی پنجعلی ویل مردر دِم آل!

لودو مات و مبهوت به پیرمرد خیره ماند. او به چند زبان تسلط داشت؟

پایان فلش بک

خیلی ها حاضر بودند برای دیدن بابا پنجعلی ای که ویراژ می دهد روی جاروی جادوگریش و در هوا، پشتک واروو می زند؛ گوسپندشان را بدهند. بابا پنجعلی قصه ما هر بلاجری را که نزدیک می شد؛ پرتاب می کرد و همه ـی ضربه هایش بلااستثنا به هدف برخورد می کرد. حداقل حراحت از دست دادن همیشگی هفت دندان بود و حداکثر، شبیه آن هایی که انگار کامیون از رویشان رد شده باشد؛ بود.

لودو با یک دست به جارو چسبیده بود و با دست دیگر سعی می کرد مانع از ریختن وسایل داخل شکمش که با بلاجر تقدیمی بابا پنجعلی به او خورده بود؛ بشود. تابحال یک معده و یک قلبش افتاده بودند و روده بزرگش هم داشت به پایین می رفت. اما اینقدرکه دراز بود؛ تمام نمی شد.

او به بازیکن ها علامت داد که بدون توجه به بلاجر هایی که قصد کشتشان را دارند؛ به بازی ادامه دهند. حداقل نجات یافته ها!

پریشان ترنسی به طرف دروازه هجوم برد و در حالی که کوافل را در دستانش گرفته بود؛ داد زد: گل می شی یا پریشان می شم! تصمیم با توئه؛ نامرد!

کوافل پرواز کنان به طرف آقای همساده رفت. همساده چشمانش را ریز کرد و در حالت آماده باش قرار گرفت و کوافل در دستانش جای گرفت. آقای همساده در حالی که از بدبختی هایش گل می گفت و گل می شنید؛ زمزمه کرد: من چقدر بدبختم! زندگی خیلی با من بده! زنم گوشیش خرابه. بچمون تو ماشین لباس شوییه. جورابم سوراخه. رایانه هم دیگه دریافت نمی کنم. دستمم زگیل زده. روغن شتر مرغ هم ندارم! هی هی هی هی!

همساده کوافل را به ویکی پرت کرد ولی گلرت صاحبش شد و نگذاشت دستان غاصب ویکی به آن برسد و وقتی به محوطه جریمه نزدیک شد؛ کوافل را دست به دست کرد و دور و برش را نگاه کرد و وانمود کرد که به راست نگاه می کند و یک دفعه، از آن شوت های سوباسایی ای زد که حتی کاسیاس یا واکی بایاشی نمی توانستند آن را بگیرند. اما آقای همساده گرفت و آن را دوباره به ویکی پرت کرد.

این بار دافنه به شکل خفنی، جارویش را به سمت ویکی پرتاب کرد و خودش در هوا سه بار معلق به پشت زد و از بمباران های بلاجر جاخالی داد و بدون هیچ اثری از ژانگولر بازی، کوافل را گرفت و از همان جا به طرف آقای همساده که داشت قاصدک های شناور در هوا را فوت می کرد؛ پرتاب کرد.

در حالی که هیچ کس فکر نمی کرد همساده آن کوافل را بگیرد؛ این اتفاق افتاد.

دافنه به لودو نگاه کرد و با چشم هایش در مورد اتفاق های پیش آمده پرسید. دروازه همساده باز نمی شد...

دوباره همساده کوافل را به ویکی پرتاب کرد و ویکی هم که دید عرضه کوافل نگه داشتن را ندارد؛ خودش دو دستی آن را به ترنس تقدیم کرد.

فلش به بک


همساده تنها بالای سقف اتاق زیر شیروانی خانه ـشان نشسته بود و پودینگ می خورد و به خورشید نگاه می کرد و در مورد بدبختی هایش فکر می کرد.

همین بود که آماندا ماری ای که داشت دور و بر خانه تشان گشت می زد را ندید. آماندا ماری بدون هشدار، با یک پرش بسیار بلند مدل هندی کنار آقای همساده به روی سقف اتاق زیر شیروانی نشست و انگشتش را در پودینگ فرو کرد و بعد، آن را خورد و گفت: همچین بدمزه هم نیست! :pint:

در حالی که ملچ مولوچ می کرد؛ گفت: چشمات خیلی گیران، آقای همساده!

همساده که تا آن موقع نه سرش را بالا آوده بود و نه حرف زده بود؛ به آماندا نگاه کرد و پرسید: دو چشمون من گیران؟ تو واقعا این جوری فکر می کنی؟

آماندا نیشش را باز کرد و گفت: درواقع، بله! اما به یک شرط این جوری به فکر کردنم ادامه میدم؛ همساده ـی عزیز جان!

همساده که تقریبا تا انتهای پودینگ پیش رفته بود؛ چیزی را دید که می درخشد. معمولا در جعبه های برشتوک جایزه بود؛ نه پودینگ. اما وقتی او متوجه شد که درخشش برای الماسی است که احتمالا اشتباهی آنجا افتاده؛ فکر کرد که این حتما حکمت مرلین بوده. آن را در آورد و فوت کرد تا پودینگ هایش برود و آن را به آماندا تعارف کرد.
- من هرکاری می کنم که تو این رو قبول کنی!

آماندا خنده ی شیطانی ای سر داد و گفت: اما قبلش، باید یک کاری برام بکنی!

و این جا بود که آماندا در گوش همساده، نقشه شومش را شرح داد و همساده هم نه گذاشت و نه برداشت. بدون این که به منافع تیمش فکر کند؛ قبول کرد که هیچ گلی را نگیرد.

:tab: :bigkiss:


پایان فلش به بک

همساده به ویلی آپست نگاه کرد که به طرفش می آمد و چشمانش را بست و سعی کرد کاری به کوافلی که با سرعت فراصوت به طرفش می آید؛ کاری نداشته باشد. اما وقتی چشمانش را باز کرد؛ کوافل در دستش بود.

آهی کشید و کوافل رابه ویکی پرتاب کرد. داشت آماندا را از دست می داد.

گلرت که بار دیگر صاحب کوافل شده بود؛ با ناامیدی به طرف همساده رفت که گل بزند. اما حتی نصف مسیر را طی نکرده بود که بلاجری به شکمش خورد و از آن طرف بیرون آمد.

آماندا با دیدن روده هایی که به بلاجر چسبیده بود؛ غرولند کرد: آققققق!

لودو با دقت به پنجعلی نگاه کرد. چرا او قرارشان را زیر پا گذاشته بود؟ یعنی دیگر مثل قبل مشهد را دوست نمی داشت؟ سر تا پایش را بر انداز کرد. قیافه اش مثل همیشه بود؛ اما تغییر کرده بود. یک چیزی کم داشت. یک عینک! :no:

حمله گلرت ناموفق بود. همین باعث شد که ویلیام بسیار پریشان شود و پند گل به خودی بزند تا فقدان کمبود گل را جبران کند. بابا پنجعلی بلاجر ها را کنترل می کرد و بلاجر ها اصلا حتی به دست سه مدافع دیگر نمی رسید.

بازی خسته کننده بود.

فلش به بک

حسن چند وقتی بود که در خودش فرو رفته بود. هیچ چیزی نمی گفت و در مهمانی ها پشت مادرش قائم می شد و سلام نمی کرد و وقتی می گفتند تا شعری برای مهمان ها بخوانند؛ خود را به خنگی می زد. قبول کردن این که آن چیز با ارزش را باید به ویکی پیشنهاد می داد؛ قلبش را به لرزه در می آورد. اما لودو حتی ذره ای شک نداشت که با رشوه دادن آن چیز مرموز به ویکی تیمشان برنده می شود.

او رفت دم در خانه ویکی اینا و در زد.

دینگ دینگ لالای لای لایی آی اوی اون

کسی جواب نداد. حسن لحظه ای خوشحال شد. ممکن بود کسی خانه نباشد و او بتواند آن چیز را پیش خودش نگه دارد. اما خوشحالی اش زیاد دوام نیاورد.

در باز شد و ویکی بیرون آمد.
- چی می خوای؟
- الویکی جون ناقلا، البیشنهاد دارم برات! (»» طرف عربه، غلط تایپی نیست بورووووونا)

ویکی اخم کرد و با خنده ای زورکی گفت: تو؟ تو؟ تو که چشمات گرم و نجیبه، تو موی ژولی، ناخون بلند، صورت سیاه داری، عمرا! پیشنهادت رو قبول نمی کنم! نِوِر این اِ میلیِن یِرز!

ویکی سعی کرد در را ببندد. اما حسن پایش را لای در گذاشت و ویکی موفق نشد.
- اما تو هنوز البیشنهادم رو نشنیدی!
- مهم نیست.

ویکی دوباره سعی کرد در را ببندد.
- عاقو، کرم داری مکه؟ میکَـم در رو نَبند! بوکو جَشم!
- نوموگوم!

ویکی سرش را تکان داد و گفت: باز این لحجه زد بالا!

بعد گفت: پبشنهادت چیه؟
- من در مورد کلکسیون زیر شلواری های معروفت می دونم.

ویکی سرخ شد. اما حسن بدون توجه ادامه داد: و می خوام یک رقم البیشنهادی با ارزش بسیار بالا رو بهت بدم. المطمئن باش که هیج وقت الجنین جیز باحال و با ارزشی الکیرت نمی آد و خیلی ها حاضرن براش جون بکشن. خانواده ما اون رو سال های سال نکه داشته و استفاده کرده و جند باری که از البدبختی فروخته شد؛ دوباره تو المزایده خانواده و خاندان من اون رو برکردوندن! من دارم به تو جیزی با القدمتِ-
- فقط نشونش بده!

حسن نگاهی به قیافه بی ذوق ویکی کرد و بعد، زیر شلواری نقش دار عربی بلند کتانش را از جیبش در آورد و به ویکی نشان داد و منتظر ماند تا او التماس آن زیرشلواری را بکند. اما ویکی فقط در عوض گفت: جدا؟ تو فکر می کنی منی که زیر شلواری تد رو دارم؛ چنین بُنجل هایی رو به کلکسیون ـم اضافه می کنم؟

حسن سر را پایین انداخت و ساعت بن تن جدیدش که قابلیت واکی تاکی و بیسیم شدن را داشت را به دهانش نزدیک کرد و زمزمه کرد: پلن بی!

اما پلن بی ای در کار نبود. فقط فکر کرد که حالا اگر جلوی دوربین مسابقات کمی زرنگ و خفنز بازی در بیاورد؛ خیلی کول می شود.

پایان فلش بک


صحنه دوباره به حالت عادی برگشت و از حالت سیاه وسفید خارج شد و لودو از فکر بیرون آمد.

او با حساب این که قرار است همساده راحت گل بخورد و ویکی و پنجعلی بازیکن های کیوسی را کچل کنند؛ به زمین مسابقه آمده بود. آن ها حمله بی نتیحه ـشان را کرده بودند و اگر تا چند لحظه دیگر کسی در خواست استراحت نمی داد؛ کیوسی حمله تاریخی خودش را شروع می کرد.



لودو آهی کشید و گفت: خب به درک!


تنها گیاهِ سیاهِ فتوسنتز کننده ی بدون ریشه ی گرد، با ترشح مواد گازی سیاه از واکوئلش. چرا ایمان نمی آورید؟


پاسخ به: ورزشگاه نقش جهان (در حال تعمیر!)
پیام زده شده در: ۱۶:۲۱ شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۳
#6

ویولت بودلر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۰ یکشنبه ۱ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۳:۱۱:۴۵ شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۸
از اون یارو خوشم میاد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1547
آفلاین
کیو.سی.ارزشی


Vs.


ترنسیلوانیا


پُست سِیُّم!



- داااشت عبــاس قُلی‌خان پسری.. پسر بی‌ادب و بی هنری..! تصویر کوچک شده


نویسنده و کارگردان که هردو یه اندازه گیج شده بودند، به حالت ِ بدون اعتنا به هوارهای فیلمبردار که "رو آنتنه! رو آنتنه! " جلوی دوربین می‌رن و به گروه ِ هم‌آوایی فوق‌الذکر خیره می‌شن.

کارگردان برمی‌گرده سمت نویسنده:
- مگه قرار نبود فلش بک داشته باشیم؟

نویسنده سرش رو می‌خارونه و کاغذهاش رو نگاه می‌کنه:
- چرا دیگه. قرار بود در مورد عباس‌قلی خان صحبت کنیم. هووم؟

کارگردان در طی رول‌های بسیار، سال‌های طولانی ایفای نقش در ایفای نقش (!) جادوگران و فشارهای عصبی و دوشواری‌های دوچندان و نداشتن ِ حتی یک شناسه [ ] دیگه جونِش به اینجاش رسیده بود، حتی نا نداشت چماقش رو بلند کنه و توی سر نویسنده بکوبه.
- نه.. عباس‌قلی‌ نه.. ممدقلی! ممدقلی! ممدقلی!! تصویر کوچک شده


و بدین ترتیب کارگردان رفت و در افق‌های دور محو شد و دیگر هرگز کسی نامی از او در رول‌ها نشنید. روحش شاد و یادش.. تف به این فلک دون و بوقلمون.

سپس نویسنده که فشار نگاه‌های خشم‌آگین‌آلودناک کاپتان تیم را بر خودش حس می‌کرد، انگشتان کارآموزده‌ش را ( ) روی کی‌بُرد گذاشت و نوشت:

فلش‌بک


[ البته با توجه به این که نویسنده در دوران جنگ تاریخی هاگوارتز به سر می‌برد، بیشتر این قسمت فِلَش فور.. [ - ] خیله‌خب.. خیله‌خب! چه زودم جوش میاره! تصویر کوچک شده
]

دانگ نشسته روی کله‌ی مجسمه‌ی جِن خونگی وسط وزارتخونه و یه مُشت ممد اَعَم از ممد تقی، ممد نقی، بوق‌ممد، کور ممد، نور ممد و ممدقلی حتی، دورش رو گرفته بودن.

- جادوکاران ویزنگاموت؟
- مـــــــن!
- حلّه! نگو و نپرس؟
- مــــــن!
.
.
.
- خــــــب.. آخریش هم.. هااون. ریاست حمل و نقل جادویی، بخش رمزتازها؟

و در این لحظه، آینده‌ی بازیکنای درخشان و کار دُرُست کیو.سی.ارزشی و ترنسیلوانیا، توسط وزارتخونه‌ی به هرج و مرج کشیده شده، با خاک گور ِ مرلین یکی شد.
-
- دس مریزاد بچه. حالا بپر دو تا رمزتاز بزن واس مسابقه‌ی تیما.

و ممدقلی که سال‌های سال نقش لولو رو به عهده داشت [ شنیدید اون صدای کذایی رو که پدر مادرا واس خر کردن بچه‌ها می‌ذارن واسشون؟ یه بابایی به اسم ممدقلی نقش لولو رو بازی می‌کنه توش؟ آباریکلا! همون! ] و در اثر این شب‌کاری‌ها، در اون لحظه خستگی بهش غلبه کرده و خمیازه می‌کشید، مات و مبهوت به اطراف نگاه کرد.
- من؟! رمزتاز چی هَس اصن؟!

ولی کسی نبود که به سؤالش جواب بده. در نتیجه، ممدقلی تنها چیزی رو که بهش کمک می‌کرد در یک زمان به چندجا سر بزنه، ینی "رمزتاز سفر در زمان" رو دُرُس و به دانگ اینا قالب کرد. فوقع.. ماوقع!..

پایان فلش‌بک!


- می‌دونم که دارید برای جنگ مهیا می‌شید..

صدای هَوار رولینگ بلندتر از صدای ولدمورت شنیده می‌شد:
- بهت می‌گم گَند نزن به داستان ِ من، تد ریموس لوپین!

بی توجه به جَک [ ] که داشت سعی می‌کرد جلوی تدی رو برای مداخله توی جنگ بگیره، کسی از نوزده سال پیش زیاد این دیالوگ رو جدی نگرفت. تد ریموس لوپین؟! یحتمل الان پیش مامان‌بزرگش داشت شَستشو می‌مکید باو.

- تلاش‌هاتون بیهوده‌ست..
- آی دَده! وای دَده! همی الانه سَوار جاروهاتون می‌شید یا جُف تیما حذفن! ملتفتین؟!

خب.. این دیالوگ دانگ تقریباً تونست توجه عده‌ی زیادی رو جلب کنه. کدوم احمقی وسط جنگ هاگوارتز می‌خواست سوار جاروش بشه؟! حتی لرد ولدمورت هم وسط ادامه‌ی دیالوگش که داشت می‌گفت: «نمی‌تونید با من بجنگید. علّه هری پاتر رو تحویل بدین و بهتون قاقالی‌لی می‌دم.» نگاهش برگشت سمت زمین کوییدیچ هاگوارتز. که..

- بلاتریکس؟
- سرورم؟
- اون موجوداتی که دارن بالای زمین اسمشونبر هاگوارتز پرواز می‌کُنن چی‌ـَن؟

بلاتریکس بدون حتی نگاه کردن، اولین چیزی که به ذهنش رسید رو گفت:
- حتماً تسترالن سرورم.

و در این لحظه، فشار تحقیر و توهینی به این شدت و حدت، فشار دیدن بازی محبوبش توی این موقعیت و فشار هشت سال دفاع مقدس در برابر مرگخوارانی چُنین [ ] کلاً باعث شد ولدمورت دایورت شه روی ایفای نقش کمال‌الملک، درس سوم کتاب ادبیات سال سوم دبیرستان [ ] و یک ایفای نخش تلفیقی و خلّاقانه ارائه بده:
- تسترال تویی یار بلاتریکس! تسترال این مرگخوارای زیر پای منن! یک عُمر زندگی کردیم و به تسترالای دور خودمون نگاه نکردیم!

چوبدستی‌ش رو بالا می‌بره و از خودش علامَت شوم ِ دوبل ول می‌ده:
- پاترو فراموش کُنین! حمله به سمت زمین کوییدیچ هاگوارتـز!!

+ چطور یک ممدقلی، شاهکاری ادبی را به نابودی می‌کشاند؟
- اوه.. به سادگی!


- خب به نظر می‌رسه حالا وقتشه که تدی لوپین.. اوه! عجب بلاجری پرت کرد لودو بگمن! دود از کُنده بلند می‌شه به هر حال! وقتشه که تدی لوپین، علاوه بر سه تا بلاجر موجود در میدون، از طلسمای مرگخوارا هم جا خالی بده و چه می‌کنــــه این تدی لوپین! گرچه از وقتی تونست مُخ اون ویکی خوشگله رو بزنه..
- بازیو گزارش کُن جردن!

نه تنها لی جردن برای گزارش بازی و انجام وظیفه‌ی همیشگی‌ش به زمین شتافته بود، بلکه پروفسور مک‌گونگال هم به این نِدای تاریخی لبیک گفته و حالا با چماق بالای سر جردن نشسته بود تا بازی رو درست گزارش کنه. تماشاچیا که کاملاً "گور بابای جنگ" بودن، دور تا دور زمین نشسته و بی‌ادبی ِ فیل می‌خوردن و هر از گاهی نگاهی به مرگخوارانی که چیزی نمونده بود به زمین کوییدیچ برسن و از دور، طلسم دَر می‌کردن، می‌نداختن. صدای گریه‌های سوزناکی از دور شنیده می‌شد.
- نـــــــــــــــــه!! نــــــــــــــــــــــــه! من پسر برگزیده‌م! من باید ولدمورتو شپلخ کنم! اکسپلیارموس! اکسپلیارموس!

, و رولینگ سخت تو فکر فرو رفته بود:
- ولی من اونو اینطوری خلق نکرده بودم.

ویولت همونطور که با چماقش، یکی از "سه" تا بلاجر موجود رو که داشت "عــــــرررربــــــــــاب! " گویان به سمت لرد و بیرون از زمین می‌رفت، سمت لودو می‌فرستاد، داد زد:
- بعداً نگین محفلیا فُلان! الان جون ِ جفتتونو حاجی‌تون نجات داد!

و خب حقیقت این بود که اگر لرد ولدمورت نسبت به اون بلاجر دودی احساس ِ طور داشت، در مورد یه بچه خوشگل ِ خائن ِ کوییدیچ باز، کاملاً احساس ِ طور داشت و اگر دو مرگخوار موفق می‌شدن خودشون رو به اربابشون برسونن، با خاک گور مرلین یکی می‌شدن!

در گوشه‌ای از زمین هم دانگ داشت سر ممدقلی نوزده سال قبل هوار می‌کشید که تا نوزده سال بعد نحوه‌ی ساخت رمزتاز رو یاد بگیره تا روند حوادث به کلّی تغییر کنه و نوزده سال بعد اصلاً ممدقلی رمزتاز سفر در زمانی نسازه که اونا رو بفرسته نوزده سال قبل ولی سؤال اینه که اگه اونا نرن نوزده سال قبل، کی به ممدقلی بگه که نوزده سال بعد.. ولش کنین..

و در کمال تعجب، به نظر می‌رسید اولویت اول مدافعای کیو.سی.ارزشی، چه ویولت و چه پنجعلی که از زمان شنیدن صدای ولدمورت اصرار داشت: «بخوابونم دهنــــش؟! تصویر کوچک شده
» ، دفاع از آقوی همسایه باشه که به شدت مستعد حضور در چنین مناطق پر خطری بود.

بازی بین دو تیم که یکی‌شون نماینده‌ی مرگخوارها بود و دیگری نماینده‌ی محفل، با هیجان بالا دنبال می‌شُد که..

ولدمورت و یارانش به زمین کوییدیچ رسیدند و..

جبهه‌ی مقابل، مدافعین ِ کوییدیچ و هرکسی با نام خانوادگی پاتر و ویزلی، جلوش صف بستن.

رولینگ روی زمین نشسته بود و کاملاً از دست رفته به نظر می‌رسید:
- نــه.. قرار نبود اینطوری بشه!

ولی اینطوری شده و..
جنگ به زمین کوییدیچ هاگوارتز کشیده شده بود!


But Life has a happy end. :)


پاسخ به: ورزشگاه نقش جهان (در حال تعمیر!)
پیام زده شده در: ۱۲:۳۲ شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۳
#5

ویکتوریا ویزلیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۷ چهارشنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۱:۳۷ دوشنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۵
از ت نمیگذرم!! هیچ وقت!!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 59
آفلاین
کیو.سی.ارزشی


Vs.


ترنسیلوانیا



پست دُیُم!



جرررررر!!

با صدای پاره شدن زیرشلواری های 6 جیب ممد قلی 14 بازیکن به همراه ماندانگاس در زمین کوییدیچ هاگوارتز ظاهر شدند.

ویکی از جا بلند شد و پلکاشو هی به هم زد :

- تدیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی! روی مژه هام پر خاکه! هیچی نمی بینم!! (چیه فک کردین جیمزه؟ )

- - معلومه دیگه وقتی زیرشلواری دوران طفولیت ممد قلی رمزتاز بشه همینه دیگه.

- آقو ما ام چیزی نمی بینیم نکنه داریم کور می شیم هوهوو میدونستیم هوای ممالک غرب به ما نمی سازه!

- سکوتم از رضایت نیس دلم اهل شکایت نیست.


-الـــــــــِکیه! تصویر کوچک شده



سیا نگاهی به ویلیام کرد:
- چون صبا نکهت آن زلف پریشان آرد, دل پر درد مرا مژده‌ی درمان آرد.

ویلیام موهایش را تاب داد و نسیمی شروع به وزیدن گرفت و دود و گرد و خاک از بین رفت! ( پخس موسیقی حماسی در پس زمینه! )

صحنه ی پیش رو واضح و هاگوارتز نیمه ویران در آتش در مقابل چشم بازیکنان ظاهر شد.هر چهارده بازیکن به همراه مربیانشان در جا خشکشان زد.


فلش بک


سیا ناراضی از رفتن به هاگوارتز نالید:

- دلم می خوااااااد به اصفهان برگردم !


دانگ طور نگاهی به سیا کرد ، تایمر جادویی اش را چک کرد و در حالی که زیرچشمی عکس العمل ویکی را چک میکرد زیر شلواری راه راه آبی و نارنجی ای را از جیب کوچک داخل کتش ( اسمایلی این شعبده بازا هستن هی دستمال میکشن بیرون دستمال تموم نمیشه! ) بیرون کشید:


- اینم رمزتازتونه...ممدقلی اختصاصی واستون تدارک دیده. می دونین که بهترین مسئول رمزتازمونه! ولی حیف شد ها! تازه لیست موزه های اصفهانو دراورده بودم واسه "بازدید" !


ویولت و تدی نگاه جادوکار اندر دست کجی نصیب دانگ کردند.


ویکی با هیجان سقلمه ای به بابا پنجعلی زد:


- بابا اون سیبیلو با ابهته رو می بینی؟ کاپتانشونه! می گن تو بازی اول زیرشلواری پاش بوده با شنل رسمی مشکی !


پنجعلی که به خاطر تند حرف زدن ویکی حرفاشو نفهمیده بود با گیجی دور و برش را نگاه کرد:


- لیلائه؟ تصویر کوچک شده



جیمز و همساده که رفته بودن لب زاینده رود تا آقای بلوپ تنی به آب بزنه دست از پا درازتر برگشته و به آن ها پیوستند.


- هوهوهو خلاصه آقو این بود ازخاطره ی سفر ما به اصفهان!!


جیمز که از شدت خنده صورتش همرنگ یویوی توی دستش شده بود قهقهه زنان گفت:

- یعنی تنهایی باید کل چی بود اسمش؟ منار جنبونو می لرزوندی؟ اوه بچه ها باید این خاطره رو بشنوین. معرکه بود! راسی می تونیم از زاینده رود واسه زمین بازی استفاده کنیما ازمزرعه ی سیا اینا خشک تره متاسفانه.وایسا بینم! دانگ تو اینجا چیکار میکنی؟؟


پایان فلش بک


و حالا آ ن ها در هاگوارتز بودند.


ویولت جارویش رابا حالتی متفکرانه چرخاند:

- اینوبگما! حاجی تون مطمئنه وقتی داش ازینجا به اصفهان آپارات میکرد روز بود و هاگوارتز سالم!


لودو متفکرانه به هاگ نگاه کرد:


-یعنی ممکنه...نه..فک نکنم...


گراوپ با هیجان غرید:


- خو..نه..اِر..می..اون..


بچه های ترنسیلوانیا ابلهانه به آن دو نگاه کردند.


- فاصله یه حرف تازه ست..بین دیدن و ندیدن؟


بچه های کیو سی ارزشی با همان حالت به سیاوش نگاه کردند.

- فک کنم یه چیزی شبیه این صحنه تو یکی از مستندای جادوگر تی وی دیدم.

جیرینگ !

جیرینگ !

جیرینگ !

این صدای دوناتی ها بود که یکی پس از دیگری شروع به افتادن کرد و دانگ بلافاصله شیرجه زد روی زمین!

اولین نفری که اعتراض را شروع کرد ویلیام آپ ست بود :


- من بازی نمی کنم!من به مامانم می گم! این چه وضعشه . اینجا چه خبره؟


انفجار کوچکی کلبه ی هاگرید را به آتش کشید.


صدای همهمه و اعتراض از سمت بازیکنان دو تیم برخاست!


- هوهوهو اقو اصن بازی در محیط گرم و خشک به ما نیومده!


نور بنفشی از پنجره ی برج زمین شناسی بیرون زد.


- انا مایه دار!من جطور توی هاکوارتز بازی رو ادمه بدم؟ اینجا بر از هیاهوئه. کراوب بیا بریم! کلرت کریندل والدم بیار با خودت! ( شرمنده ییم حسن هنوز کیبرد فارسی روش نصب نشده ! )


صدای فریادی از سمت دریاچه آمد.


آماندا که در حال غش کردن بود رو به لودر کرد:

- از همه جا خین وَچِکه! ( اِ اِ خط رو خط شد این مال شیر فرهاده! )


جسمی مبهم که از دورطرح اندام یک ساحره را داشت از بالای پشت بام سقوط کرد.


- خووون؟؟تدی من لباسام خونی شه بازی نمی کنما! اینا همه رو مامان بزرگم از فغانسه فغستاده!


شترق!

تمامی شیشه ی پنجره های طبقه دوم قلعه شکست و از آن ها آب بیرون زد، گویی سیل آمده باشد.

دلیل افتادن دوناتی های بازیکنان مشخص شد، بعله دوستان عزیز! روی رمزتاز ها زمان برگردان نصب شده بود. (افکت صدای افتادن دو ناتی داور )

دانگ زیر لبی غرغر کرد:
- خدا بگم چیکارت نکنه ممد قلی! غلط میکنی وقتی بلد نیستی واسه قبول مسئولیت دست بلند کنی! بگو چرا جای این که از اتاق رمزتازا بیاد از اتاق زمان برگردانا بیرون اومد.

در اینجا واسه بینندگان محترم زیرنویس می شه پایین صفحه : بزرگترین جنگ تاریخ هاگوارتز جنگ عله با اون کچله در سال 1998بوده است. اون کچل چینیه که دیگه تازگیا غزل حافظ می خونه نه! اونی که دماغ نداره!


ویولت که در حال جدا کردن ماگت از زلف های پریشان ویلیام بود داد زد:


- معلومه که کنسله فک کردین من فرصت تماشای بزرگترین جنگ تاریخو از دست میدم؟



جیمز اما چهره ی گرفته ی تدی را دید...

پدر و مادرِ برادرش اینجا بودند و...

و.. زنده بودند :


- معلومه که کنسله!


حسن مصطفا روی زمین زانو زد:


- بس من قالیجه را برمی کردونم سر جاش !


- سی لنسیووو!


دو تیم ساکت شده و با تعجب به دانگ نگاه کردند.


دانگ گلویش را صاف کرد:


- اهم... اهم... الکی که نیس!


- الِکیه!

- پنجعلی...


تدی و جیمز بازوهای ماندانگاس را گرفتند تا به پنجعلی حمله نکند.


سیا پنجعلی را با خود به سمت دیگر زمین برد. صدایش در حال دور شدن شنیده می شد:

- می شه بشینی پیشمو یه شعر برام بخونی؟

دانگ گلویش را صاف کرد و ادامه داد:
- اهم..اهم...فک کردین اشتباهی آوردیمتون اینجا؟ فک کردین وزارت اشتباه می کنه؟همین شما ارزشیایین که نمی ذارین وزارت کارشو انجام بده.


ارزشیا هم صدا:


- باشد که وزارت نباشد!


لودو با بیچارگی با حالت گربه ی شرک شروع به التماس کرد:


- اقا منوی مدیریت گرو می ذارم! سیبیل گرو می ذارم !دافنه رو گرو می ذارم!


- همینه که هست!اگه میخواین از لیگ حذف نشین بازی کنین!


سیا که برگشته بود سینه سپر کرد و گفت:

- نگو طفلکی منم من ! من شَهامتم زیاده!


بازیکنان دو تیم دماغاشونو بالا کشیدن و به سمت وسط زمین راه افتادن. هیشکدوم حتی فکر بیرون اومدن از لیگو به ذهنشون راه ندادن! ناسلامتی لیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــگه!

دانگ سوت را به سمت دهانش برد و هنوز صدای دماغ بالا کشیدن ویکی می اومد که آسمان با نورهای رنگی فراوانی روشن شد.

دانگ پشت لودو پناه گرفت. بازیکنان همه در کنار هم کز کردند.


علامت شومی که بچه ها تا آن زمان فقط در کتاب ها دیده بودند بالای جنگل ممنوعه آشکار شد.... وصدایی که سردی و بی رحمی از آن می بارید شروع به سخن گفتن کرد...


ویرایش شده توسط ویکتوریا ویزلی در تاریخ ۱۳۹۳/۵/۱۸ ۱۳:۱۸:۳۲

اعتقاد دارم... به جادوی واقعی تو وجود ادمای واقعی !


پاسخ به: ورزشگاه نقش جهان (در حال تعمیر!)
پیام زده شده در: ۲۰:۰۹ جمعه ۱۷ مرداد ۱۳۹۳
#4

محفل ققنوس

تد ریموس لوپین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۳۰ سه شنبه ۱۰ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۳:۵۵ پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۶
از دور شبیه مهتابی‌ام.
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 1495
آفلاین
کیو.سی.ارزشی


Vs.


ترنسیلوانیا


پست یکم!


- اِلای بُپُِکی... ینی چی ورزشگاه در دست تعمیرِه‌س؟

تدی، خشمگین، جفت دستای مشت کرده‌اش رو روی میز مدیریت ماندانگاس فلچر، شعبه ی وزارت ورزش و جوانان کوبید و با چشمانی که ازشون آتیش می‌بارید، منتظر جواب ایستاد.

- تو چرا لهجه‌ت عوض شده تدی جان؟ اصلا مگه دست منه؟ مگه من به کارگراشون گفتم بعد از سه ماه یادشون بیاد حقوقشون عقب افتاده و اعتصاب کنن؟

تدی روی صندلی وا رفت; همه ی نقشه‌هاش نقش بر آب شده بود.. صدای سیاوش تو گوشش پخش میشد که میخوند:

آخر اون همه لبخند و سرود/ دست پر حسادت زمونه بود

- الان جواب سیا رو چی بدم؟ جواب تیم رو چی بدم؟ جواب هوادارا رو چی بدم که از یه ماه پیش دارن کوچه‌ها رو آب پاشی میکنن واسمون.. وااااای... جواب جیمزو چی بدم؟

فلاش بک

- قدم سر چِشِ ما میذارین آقای لوپین. افتخاریه‌س واسمون که ورزشگاه نقش جهونو بازی شوما و ترانسیلوانیا افتتاح کُنهِ‌س. این دعوت‌نامه شهردار اصفهونه‌س، چن روز زود تشریف بیارین پیشی ما هم مهمون نوازی اصفهونیا رو نیشونیتون بدیم، هم ببینین اگه به اینجا میگِن نصفه جهون، دارِن فروتنی نیشون میدن، اینجا همه‌ی جهونه‌س.

تدی به صورت نماینده‌ی شهرداری اصفهان که با برگزاری بازی تو ورزشگاه تازه تاسیس نقش جهان موافقت کرده بود، لبخند زد.

- حتمنی مزاحم شوما میشیم حج آقا. شهر قشنگتون همه جا زبونزده‌س. خدافس!

وقتی کله‌‌ی نماینده‌ی شهردار بین شعله‌های شومینه ناپدید شد، تدی هم بلند شد و به طرف اعضای تیم برگشت که همه به حالت نگاش میکردن.

- باز چتون شده‌س؟

ویولت که داشت یه لیوان آب‌قند دست خانم رولینگ می‌داد، گفت:

- تو چرا لهجه‌ات عوض شده؟ خب جو پس افتاد! هی تو حرف میزدی، این بال بال میزد که این چرا لهجه داره؟ ایفای نقشش چرا انقدر بوقه؟ کی این بلا رو سر تدی من آورده؟
-

- تدی من؟

هم‌زمان جیمز و ویکی به سمت رولینگ حمله کردن، یکیشون لیوان آبو از زیر دستش پرت کرد اونور و اون یکی ویولتو هول داد و با هر ضربه ی یویو بهش یادآوری کرد:

- اون تدی تو نیست... اون تدی تو نیست... تدی تو نیست... نیست.. نیست
- بچه‌ها.... بچه‌ها... بسه! آها... ببینین! دیگه لهجه ندارم. خوشحال شدی خانم ...

و با دیدن نگاه برادر و نومزدش! جمله‌ش رو اصلاح کرد.

- ... خانم‌ها؟ آقایون؟

- آقو به نظر بنده هم خیلی خوبه که تدی انقدر قشنگ با لهجه‌ی محلی حرف میزنه، تاثیر داره. اتفاقا من یاد یه خاطره‌ای افتادم که یه جایی با لهجه محلی حرف نزدم..

- خف بمیر بابا!

و آقای همساده با اردنگی ویولت از کادر خارج شد.

- باور کنین به اون بدی هم نیست!
-الکی میگه! تصویر کوچک شده


تدی چپ چپ به باباپنجعلی نگاه کرد ولی به احترام ریش سفیدش چیزی نگفت و چراغا رو خاموش کرد. مسئول نور یک لحظه جوگیر شد و خواست نورافکن رو بندازه روی سیاوش که شروع به خوندن کنه که به دو دلیل بی‌خیالش شد، دلیل اول که پر واضحه نورافکن طبیعی بودن سر سیاوشه ولی دلیل دوم، تدی بود که دستگاه نمایش اسلاید جادویی رو روشن کرده بود تا برنامه‌ی سفر رو ارائه بده... ظاهرا خبری از کنسرت نبود!

- من میخوام از امکانات این شهر هم واسه سیاحت استفاده کنیم، هم ریاضت! مثلا اینو ببینین... بهش میگن چهل ستون.. تمرین پاسکاری بین ستوناش از مهم‌ترین برنامه‌هامونه. بله جیمز؟
- اینکه ۲۰ تا ستونه استاد ریاضیات جادویی!
- نخیرم، اینم مثل توئه.. نصفش زیر زمینه! همین برنامه رو تو سی و سه پل هم داریم. یه تمرینم مخصوص ضربه‌زنا داریم که باید با بلاجر این بنا رو که اسمش منارجنبونه، بجنبونن، ولی طوری که رو سر ملت خراب نشه. اینم که رودخونه معروفشه، زاینده رود..
- برم اونجا بشینم، در کنار زاینده رود... بخونم از ته دل، ترانه و شعر و سرود... همم؟ نگاهی میکنی ما را؟

ویکی لوموس گویان، نور رو به طرف سیاوش گرفت و سر تاپاش رو ورانداز کرد. بالاخره label سیا رو پیدا کرد. بعد از مکث کوتاهی، آهی کشید و گفت:

- باید از اول حدس می‌زدیم جنسش تقلبیه! ایناهاش.. اینجا نوشته made in china!

و به این ترتیب معمای پارازیت‌های گاه و بیگاه مهاجم کچل کیو.سی. که گاهی معین میخوند، گاهی شادمهر و حتی در رول ‌های ثبت نشده.. ساسی مانکن حل شد.

- داشتم میگفتم، زاینده رود بهترین فرصت واسه آقای بلوپ جیمزه!

جیمز توجهش به موضوع جلب شد.

- ادامه بده تدی!
- من شنیدم اصلا اسمش به خاطر این زاینده روده که تنها رودیه که به نهنگا قدرت زایندگی! میده.
- زودتر بریم! تصویر کوچک شده


پایان فلاش بک

- متاسفم تدی! راستش لودو خیلی راحت‌تر از تو با این قضیه برخورد کرد و اتفاقا از ورزشگاه جایگزین خیلیم خوشش اومد.
- ورزشگاه جایگزین؟
- بهت نگفتم مگه؟ هوومم.. انگار نگفتم.. انقدر فلاش بک طولانی بود، دیالوگام یادم رفت. با وقت کمی که داریم و اینکه یه روز بیشتر به بازی نمونده، زمین کوئیدیچ هاگوارتز رو با کلی التماس از مدیرش کرایه کردیم.

تدی یک لحظه انگار خواست چیزی بگه ولی یک مرتبه دوزاریش افتاد:

- مدیرش که خودتی، مرد حسابی!
- راست میگیا... اصلا حواسم نبود. :grin: بهر حال بازی تو هاگه. دست تیمتو بگیر بیار تو اتاق رمزتازها که جا نمونین.
- رمزتاز چرا؟ خب آپارات می‌کنیم.

ماندانگاس این‌بار بلند شد و رو در روی تدی ایستاد، به نظر عصبانی و خسته می‌رسید، میشد حدس زد که همین بحث‌ها رو با لودو هم داشته، بهر حال هر روز اتفاق نمیفته که کاسه‌ صبر دست‌کج معروف رو سرریز ببینیم.

- ببین، میدونی چقدر واسه این رمزتازها هزینه کردم که همه به موقع به بازی برسین؟ میدونی چقدر هماهنگیش سخته؟ چقدر پول دادم به ممد قلی..میشناسیش که.. فوق تخصص رمزتازشناسی وزارته .. که اینا رو دوباره تنظیم کنه؟ میدونی چقدر به وزارتخونه رشوه دادم؟
- ولی وزارتخونه هم که دست خودته!

دانگ یک لحظه جا خورد، چند لحظه فکر کرد و بعد خنده‌ی عصبی سرداد.

- راست میگیا تدی! بهر حال... بار و بندیل و تیمتو جم کن... اگه میخوای آپارات کنین، مشکلی نیست ولی یادت باشه هاگوارتز منطقه ی آپارات ممنوعه.

و انصافا این یکی رو دیگه راست میگفت. کیو.سی.ارزشی باید به هرچه زودتر آماده‌ی پرواز با رمزتاز به مقصد جدیدی میشد.


تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.