هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۱۶:۰۹ یکشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۸۴
#22

Ali


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۲ شنبه ۴ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۶:۳۶ دوشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۴
از کافه هاگزهد
گروه:
کاربران عضو
پیام: 48
آفلاین
همه تو کافه هاگزهد نشسته بودن که در باز شد و سرمای گزنده ای همه رو گرفت.....اولش اصلا معلوم نبود کی اومد تو....
ولی یه هو ولدمورت شنلش رو زد کنار...
همه:
ولدمورت: سام با هم Face to Face شدیم...از بس با مکابیز و علیرضا Face to Face شدم حوصله م سر رفته بود....
سام:
آلبرفورث: کافه من نه!بیر (می خواست بگه بیرون ولی تو پرتوهای بنفش و سبز نتونست کامل بگه)......
سبز به میز سرژ خورد
سرژ: وای معجون تبدیل قیافم شیکست........
پاتریشیا:
در همین لحظه بود که از نوک انگشت سرژ چنگال هاش زد بیرون....دندوناش مثل ببر شده بود....لباس هاش پاره شد و ......
همه:
آلبرفورث:ریش خودم....بیرون جون مادرتون....
سام که گیج شده بود گفت:کومبالا جومبا.....
ولی ولدمورت بدون دفاع از خودش سالم بود....
سام: :
یه پوزخند از پشت سام شنیده شد.....
سام زیر لب:آلبی....
آلبرفورث با گوشکوب بالا اومده:1...2...3...
بچه ها:زومبا...
سام با صورت روی زمین:
خائنا........
ولدمورت به زاخی و آلبی:
زاخی: ما اینیم دیگه......
ولی آلبی گفت:
خاک تو سرتون من جاسوس دو طرفه بیدم.....

همه:
آلبی:پارانتوگیو.....
زاخی و برو بچ همه رفتن تو دیفال......
محفلیا از بیرون اومدن و ......


ویرایش شده توسط آلبرفورث در تاریخ ۱۳۸۴/۵/۲۳ ۱۷:۰۷:۵۵

اونجا هم با آلبرفورث باشین...
ww


Re: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۱۴:۱۲ یکشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۸۴
#21

تام ریدل


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۳ دوشنبه ۹ خرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۵:۴۰ جمعه ۱۱ فروردین ۱۳۸۵
گروه:
کاربران عضو
پیام: 565
آفلاین
در كافه
_هي..تو...اون جام سرخ رو برام بياد..زود..آهين
_چشم..امپراطور..چشم
جام سرخ رو براي امپراطور مياره
امپراطور جام رو ميگيره و بالا مياره...روي جام نوشته شده 55 سال عمر بيشتر با ضمانت پس از فروش0از اين جام ها اونجا زياد ديده ميشه)
ماده سرخ رنگ درون جام رو هورت ميكشه
امپراطور با حالتي خيلي خفن لبشو پاك ميكنه و ميگه:من ادعاي مرلين رو تو عمر زياد ميخوابونم.
غيب مشود...بالاي ساختمان كافه ظاهر ميشود و يك پرچم هم در دست او هست...
فرياد ميزند:اي ملت...همينك من پرچم را در اين سوراخ ميگزارم تا همگي بترسيد. .
مردم پايين پا به فرار ميگزارند
امپراطور پيش خود ميگويد :پرچم خوبيه..ولي حيف كه زياد بزرگ نيست
_هيچ پرچمي به اندازه كافي بزرگ نيست..امپراطور
سه نفر كنار امپراطور (بالاي ساختمان) ظاهر ميشوند...هر سه رداهاي بنفشي دارند كه كلاه آن صورت آن را پوشانده هست..رداي يكي از آنها كوتاه هست و كمي در ناحيه كمر و به پايين تنگ هست0به نظر ميرسد كه ساحره اي باشد كه برنامه هاي ماهواره زياد نگاه ميكند)
صداي زمزمه مانند اما تابلو از زير ردا:سرژ...پاتريشيا....تا سه شمردم رداهارو درمياريم...1...2...سه
دو نفر ردايشان را با يك حركت پرتاب ميكنند..ولي نفر سوم كه رداي كوتاه داشت چنين كاري نكرد
سرژ:پاتريشيا..چرا رداتو نميكني
پاتريشيا از زير ردا:نميدونستم ميخوايين ردا در بيارين..چيزي زيرش نپوشيدم
امپراطور:بازم شما شروع كردين به چرنديات گفتن...از اين مكان مقدس دور شين...
سرژ و زاخي گوشكوب هارو در مياورند و به طرف امپراطور ميگيرند
سرژ:يا پرچمو ور دار يا ميميري...
امپراطور خنده اي وحشتناك نيمد و فرياد ميزند:مردان كوچك ، اسلحه هاي بزرگ ، مارا نشانه رفته اندزاخي:تو نابود ميشي...ديگر چشم انداز تو از زندگي نابود شده...
امپراطور:واقعا به نظرت من چشم انداز ندارم؟...
دستش را از زير رداي سياه خود بيرون مياورد...كف دستش را به طرف پايين قرار ميدهد..با حركتي ناگهاني كف داستش را به طرف بالا مياورد...
امپراطور:اينها چشم انداز من هستند
عده اي با رداي سياه به ارامي در حال راه رفتن به سمت ساختمان زير پايشان هستند...وارد مشوند...
امپراطور:شايد با ديدن اينها به خاطر بياوري سرژ..كه زندگي تو يك جنگل حبابي بود
امپراطور جمله اخر را با فرياد ميگويد
زاخي:ما خودمون صد ساله تو كار حباب تركوندنيم...جدمون هم حباب ساز بود...براي همين پولدار شد
عده زيادي ناگهان روي سقف ظاهر شدند..به نظر ميرسيد همان رداپوشاني باشند كه در پايين بودند
زاخي:ريش مرلين..نه ريش سرژ...اينجا چين؟(هل شده بود)
پاتريشيا:من چيزي رو نميبينم
امپراطور با يك حركت چرخشي دوراني قوسي غيب شد
ولي با غيب شدنش انعكاس صدايي همه جارار پر كرد:جنگل حبابي...جنگل حبابي...حبابي..ابي..بي..ي..ير...يرز...رز..زز..زز..زز
رداپوشان سياه به طرف سه نفر در حركت بودند
زاخي:بچه ها غيب شيم
ااااااااا..امممممممم..تممممممممم...اوي.......(صداي زور زدن براي غيب شدن)
سرژ:چرا غيب نميشيم؟
_______________________________________
جمله هاي كيليدي:
1_هيچ پرچمي به اندازه كافي بزرگ نيست..امپراطور
2_مردان كوچك ، اسلحه هاي بزرگ ، مارا نشانه رفته اند
3_زندگي تو يك جنگل حبابي بود
4_ديگر چشم انداز تو از زندگي نابود شده...
برادر سیستم، لطفا کمی اسلامی تر بنویسید! شاهزادۀ دورگه


برادر...شاهزاده...كجاش غير اسلامي بود...؟بگو..چشم...ولي من چيزي نيديدم..


برادر سیستم نگفتم ضد اسلام نوشتی گفتم یکم قسمت اسلامیشو زیادتر کنی!


ویرایش شده توسط شاهزادۀ دورگه در تاریخ ۱۳۸۴/۵/۲۳ ۱۵:۱۰:۵۵
ویرایش شده توسط سرژ تانكيان در تاریخ ۱۳۸۴/۵/۲۳ ۲۱:۲۰:۲۴
ویرایش شده توسط شاهزادۀ دورگه در تاریخ ۱۳۸۴/۵/۲۵ ۲۰:۰۱:۳۶


Re: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۱۴:۳۱ دوشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۸۴
#20

استيو هالف


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۱۵ یکشنبه ۷ تیر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۹:۰۷ چهارشنبه ۶ شهریور ۱۳۸۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 132
آفلاین
استيو ولارا در جلوي كافه ظاهر ميشوند
استيو بسيار عصباني است و لارا آرام آرام اشك ميريزد
استيو: تمومش كن داري شورشو در مياري
لارا : اما اون عشق منه
استيو: بسه ديگه
استيو ب همراه لارا وارد كافه ميشه
استيو: من يه چند دقيقه كار دارم
استيو بلند ميشه و به كنار دار ك گاد ميره
استيو: بايد به عرض جناب برسونم كه هر جا يه قوانيني داره عزيز اينجا هم يه قوانين نا نوشته اي داره تو از همه كوچكتري و وقتي يه كوچكتر وارد جمع بزرگان ميشه لازم نيست با شمع خاموش كردن خودشو معروف كنه فهميدي
دارك گاد : تو اصلا چه كاره اي ؟
استيو : از خشم بلند ميشه و ميخواد كاري انجام بده كه ناگهان زاخي مياد جلو و ميگه
زاخي: استيو جان كارت عالي بود كلاس رو تو سر جيمز خراب كردي حال كردم راستي بيا در مورد بلك نيوز با هم حرف بزنيم
استيو : باشه زاخي
استيو: دارك گاد اين دفه اختار بود دفعه ي ديگه يه جور ديگه برخورد ميشه



کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۵:۲۸ جمعه ۳۱ تیر ۱۳۸۴
#19

زاخاریاس اسمیتold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۶ سه شنبه ۷ مهر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۲۳:۳۶ چهارشنبه ۲۷ دی ۱۳۸۵
از قدح انديشه دومبول!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 837
آفلاین
زاخی:بیا بریم سرژ بعدا به حسابش میرسیم...
سرژ:به نظرت منظورش از اون حرفا چی بود؟؟؟
زاخی:مثلا داشت مارو تهدید میکرد...ولش کن...مثلا فکر کرد ما ترسیدیم....هنوز قدرت مارو ندیده...ولی بالاخره حسابشو میرسم....حیف که تو کتاب هافلپاف نوشته نباید به ریونکلاویا کاری داشته باشیم مگر نه من مدونستم با اون.....
سرژ:آره بعد اون موقع میدونی چی کارش میکردم؟؟؟
زاخی:نه....چی کار؟؟
سرژ:تزریقاتو روش اعمال میکردم...
زاخی:نه....تو که اینقدر بی رحم نبودی سرژ....
سرژ:حالا شدم...مثل اینکه باید حال این ریونکلاویا رو بگیریم...
زاخی:نه نه....ما کارای مهمتری داریم...یادت رفته کتاب هافلپاف.....
سرژ:خب راست میگی...
زاخی:و همچنین مرحله دوم....
سرژ:آره
زاخی:



Re: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۲۰:۰۸ پنجشنبه ۳۰ تیر ۱۳۸۴
#18

نمید


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۲۹ پنجشنبه ۲ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۹:۰۳ شنبه ۴ آبان ۱۳۹۲
از جزیره های لانگرهانس
گروه:
کاربران عضو
پیام: 127
آفلاین
کسی ناشناس وارد کافه میشود.ناگهان همه ساکت میشوند و به او نگاه میکنند .چهره اش با نقابی پوشیده شده و باچشمان سبز رنگش از بالای نقاب به همه نگاه میکند.گارسن که قبلا او را دیده بود با عجله جلو می آید و تعزیمی میکند و می گوید :بفرمایید از این طرف خانوم الان نوشیدنی مخصوصتان را می آورم.

ناشناس به طرف میزی میرود که همه ی اشخاص میتوانستن او را به خوبی ببینند .در مرکز میز دایره ای بریده شده قرار داشت که کوچک و بزرگ میشد

.سام وایز که گوشه ای نشسته بود در دل گفت:همیشه میخواستم بدونم چرا کسی روی اون میز نمیشینه و گارسون از نشستن افراد تازه وارد روی اون جلوگیری میکنه.پس بگو اما این دایره مال چیه؟

ناگهان ناشناس رویش را به طرف سام وایز میکنه و میگه:حالا میفهمی کوچولو.

سام واز:

گارسون با میمونی زنده وارد کافه میشود و در دست دیگرش یک سینی را حمل میکرد روی سینی یک لیوان بود که داخلش یک نی بود.کنار لیوان نیز یک کارد پهن و تیز بود.گارسون سینی را به ناشناس نزدیک کرد.آن خانوم نی را از داخل لیوان برداشت کمی از نقاب جلوی دهانش را کنار زد و آمده نوکش را در دهانش قرار داد.گارسون سر میمون را در داخل دایره گذاشت طوری که بدنش زیر میز بود و با یک حرکت سریع مغز میمون را با کارد به طور افقی دو نصف کرد.زن نی را به سرعت در آب مغز گرم میمون گذاشت و یک دفه همه را خورد.رویش را به طرف سام چرخواند و گفت :فهمیدی گکوچولو؟

سام:

ناشناس با دیدن قیافه سام قهقه را سر داد.سام که حسابی عصبانی شده بود شمشیرش را در آورد و تا زن متوجهش نشده بود شمشیر را در مغزش فرو کرد.و ناشناس بی رحم را کشت.

افراد داخل کافه :
---------------------------------------------------------------
باید بگم تو فیلیپین بعضیا آب مغز میمون را همین جوری میخورند اما همدیگه را نمیکشند.


[img]<a href="http://www.jadoogaran.org/modules/new ... .php?topic_id=4349/" target="_blank"><br><img src="http://www.jadoogaran.org/uploads/bar3.gif" alt="Help Prevent Spoilers.Join Us Now"></a>[/img]


Re: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۱۴:۴۷ پنجشنبه ۳۰ تیر ۱۳۸۴
#17

خداوند تاریکی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۵ دوشنبه ۲۷ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲:۵۷ دوشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۸۴
گروه:
کاربران عضو
پیام: 2
آفلاین
ناگهان همه شمع ها خاموش میشه

صدای ساعقه ای میاد و در های کافه باز میشه


شخصس با شنل سیاه وارد میشه راه رفتنش به طور باور نکردنی نرم و نا محسوس بود گویی پرواز میکرد


روی یکی از صندلی ها میشینه و با اشاره دست گارسن برای نوشیدنی سبز رنگی میبره




این فقط وروود خداوند تاریکی بود بقیه اش باشه برای بعد



Re: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۱۲:۲۴ پنجشنبه ۳۰ تیر ۱۳۸۴
#16

سدريك ديگوري


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۴ شنبه ۲۱ خرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۱:۲۲ جمعه ۲۱ مهر ۱۳۸۵
از لبه ي پرتگاه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 530
آفلاین
در گوشه ای تاریك در شهر:
ولدمورت:حالا بیحساب شدیم.
سام:آره منم تو همین فكر بودم.
ولدمورت:بهت پیشنهاد میكنم به سپاه ما بیای من پست خوبی بهت میدم.
سام:خفه بمیر قازقلنگ.
ولدمورت:با من اینجوری حرف نزن.آدواكدو...
سام:فلوریوس.
ناگهان به صورت پودر به زمین میریزه.
سام:
یك نفر در تاریكیهای پشت سام:كارتو خوب انجام دادی سام.
سام: تو كجایی؟
فرد نامعلوم:مهم نیست.مهم اینه كه گیرت اوردیم.
سام كور خوندید.
سرژ:آب لمبیوس.
سام:فویلیوس.
زاخی:مییبینم كارتو خوب بلدی.
سرژ:بچه ها عملیات TPx209.آماده...3....2....1...(همه گوشكوب هارو بالا گرفتند)مثال باد و طوفان و هیاهو بشو سرگشته و حیران و منگول.(نام ورد بود)
سام:والیوس.و ناگهان دیوار بزرگی در جلوی او ظاهر میشه.
سام درحالی كه داشت میرفت:بچه ها من به شما حمله نكردم و نمیكنم و همون طور كه گفتم فعلا بیطرفم.ولی اگه لازم باشه افسونهای خوبی بلدم.در ضمن مواظب اون گروهتون هم باشید چون چیزای بدی در انتظارش.
زاخی:اكه هی در رفت.
سرژ:وللش بعدا به حسابش میرسیم.
زاخی شاید رفته باشه به یه كافه.
سرژ و زاخی به سمت یك كافه پردختر میرن.و سام از آنها دور میشه و به مخفیگاهش پیش ... میره.


[size=medium][color=0000FF]غم و اندوه را مي ستايم زيرا همواره همراه من بوده Ø


Re: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۸:۵۲ پنجشنبه ۳۰ تیر ۱۳۸۴
#15

مودی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۲۷ چهارشنبه ۲۹ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۸:۱۹ جمعه ۱۱ شهریور ۱۳۸۴
گروه:
کاربران عضو
پیام: 5
آفلاین
مودی همچنان در تاریکی کافه ی تاریک میره و کم کم اونم داره مثه بقیه گم میشه...
-یکی بگه اینجا چه خبره؟من هر چی می خونم نمی فهمم اصلا قضیه چیه؟
اقا یکی درست بگه این نمایشنامه ها یعنی چی؟من باید چی کار کنم؟


مشکوکه همه چی..


Re: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۴:۵۵ پنجشنبه ۳۰ تیر ۱۳۸۴
#14

سیبل ایزابل دورست


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۴ پنجشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۸:۴۸ دوشنبه ۹ آبان ۱۳۸۴
از هر جایی که یه کاکتوس بتونه زنده بمونه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 163
آفلاین
سیبل از اون جیغ های ابی اسمانی می زننه .
سیبل:زاخی...پاتی!......سرژ ......مردم...فرار کرد.
زاخی:کی؟
سیبل :خاله کوچیکه من ...ولدمورت.
سرژ در جعبه رو با طلسم پلومپیوس می بنده.
پاتریشیا:کدوم وری رفت؟
سیبل:کدوم وری رفت نابغه جانم؟ غیب شد..
زاخی گوشتکوبشو می گیره سمت دیوار :انتیغیبوس...کار نمی کنه.
پاتریشیا:خب تو و سرژ عین پسرهای خوب پاشید برید دنبالش...
سرژ :تو چی؟
سیبل: اب معدنی شهر کم اومد .اینقدر اب بستم به این نمایشنامه با این کم ابی.رها کنید موضوع رو...پاتریشیا با این 10 وجب قدش نمی دونید هنوز هفده سالش نشده؟
سرژ و زاخاریاش می رند.
(به قول سرژ )دوربین می ره اون ور شهر...
اون دو تا جلوی یه کافه پر دختر ظاهر می شند ...
زاخی:پس کوش؟
سرژ :نمی دونم .حالا بریم تو شاید تو باشه...دستگاهه که نشون می ده همین جا اومده.
دو ساعت بعد یه دفه رنگ زاخی و سرژ سفید می شه ...
زاخی:دستم!
سرژ : شکسته...
زاخی:دخترا....
سرژ:پاترشیا...
زاخی:نکنه سام و ولدمورت ...
سرژ با یه طلسم دست هر دوشون رو خوب می کنه.:بریم ما الان...
----------------------------
این داستان تا زمانی که اب پشت سدهای ایران تمام نشده ادامه دارد.


از شما دعوت می شه تا در کلاس پیشگویی شرکت کنید .


کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۲:۱۱ پنجشنبه ۳۰ تیر ۱۳۸۴
#13

زاخاریاس اسمیتold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۶ سه شنبه ۷ مهر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۲۳:۳۶ چهارشنبه ۲۷ دی ۱۳۸۵
از قدح انديشه دومبول!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 837
آفلاین
سام وایز داشت میرفت تویه تاریکی دوباره که یه دفعه همه بچه ها یرمیگردن....
زاخی:هی تو کجا داری میری؟؟؟
سام:به تو ربطی نداره...
زاخی:سخت در اشتباهی....خیلی هم به من ربط داره...
سام:چطور مگه؟؟؟
زاخی:آخه میخوام با پست سفارشی بفرستمت اونجا...
سام:منظورت چیه؟؟/
زاخی:منظورت کاملا واضحه....تالانتالگرا....
*سام لق وزد***
زاخی:بچه ها جعبه رو بیارین...
پاتریشا:اون بزرگه یا کوچیکه؟؟؟؟
زاخی:خب معلومه جفتشونو...
*****زاخی سام رو میکنه تو جعبه بزرگه..
سرژ:پس جعبه کوچیکه چیه؟؟؟
زاخی:اونم میزارم تو جعبه بزرگه بقل سام جون....یه بمب ساعتیه....که بعد از مدتی که براش تایین کردم میترکه و پودر عطسه پخش میکنه..
سرژ:ایول زاخی...
همه

زاخی:من مطعلق به همتونم........








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.