هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۰:۴۹ سه شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۸۶
#23

محفل ققنوس

جیمز سیریوس پاتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۶:۵۰ جمعه ۱۳ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۲:۳۷ یکشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۶
از طلا گشتن پشیمان گشته ایم، مرحمت فرموده ما را مس کنید.
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 1532
آفلاین
بارتی با این حالت به لرد خیره ماند :
- ارباب من یه پیشنهاد دارم ! بارتی رو نفرستید ! همین جا کنار مغازه بشینیم تا بورکین بیاد مغازه اش رو باز کنه .
لرد لبخندی مهرآمیز و پس از آن کروشیویی خشونت آمیز نثار پرسی کرد که دیگر از این پیشنهاد ها ندهد.
- بارتی برو.
- ار... ار..
- چرا عر عر می کنی مرتیکه؟ کروشیو !
بارتی در حالیکه از درد به خود می پیچید گفت :
- ار... اربا...
- اربابت رو مسخره کردی ؟! کروشیو !
پس از مدتی عرعر و ار ار ، بارتی تصمیم گرفت به جای منصرف کردن لرد به دنبال قفلساز برود.
پس در حالیکه ردای خاکیش می تکاند پشتش را به لرد و دیگر مرگخواران کرد تا از ناکترن خارج شود که همین عمل بی ادبانه ی او و بی احترامیش به اربابش موجب شد تا کروشیوی دیگری از پشت دریافت کند.
_________________

کوچه ی دیاگون _ مغازه ی شوخی ویزلی ها :

فرد و جرج ، آسوده از هیاهوی بیرون مغازه ، بر روی صندلی هایشان نشسته و در حال شنیدن آهنگ چینی ملایمی به روبرویشان زل زده بودند.
پق !
جرج با خونسردی کف دستش را که آلوده به جنازه ی مگس شده بود با ردای فرد پاک کرد ...
________________
بارتی دوان دوان از ناکترن بیرون پرید و به سمت دیاگون رهسپار شد . صدایی در گوشش می پیچید :
باب این جا دنیای جادوییه ! همه چیز با آلوهومورا باز میشه ! این دیگه چه وضعشه؟ ای لرد خدا بگم چیکارت کنه ! منو فرستادی تو دنیای جادویی برم قفلساز....

صدا قطع شد ، بارتی ناگهان ایستاد. بله ! همین بود !
در دنیای جادویی نه ! ولی مشنگ ها ! آن ها می توانستند !
بارتی دوباره شروع به دویدن کرد ، این بار به سمت لندن مشنگی .
_____________

- ببینم پدر جان . شما می تونی هر قفلی رو باز کنی؟
- ها پسرجان ، من وتوانم هر قلف که وخوای رو باز وکنم ! ( توضیح نویسنده : برره ای بخوانیــــــد( برره ای بخوانید را با لحن مظفر زرگنده بخوانیــــــد !) )
- خب ، ببین ... من تو رو می برم یه دری رو باز کنی ، هر چه قدر که بخوای طلا می گیری ! طلای خالص ! ولی راجع به چیز هایی که ممکنه ببینی نباید کنجکاوی کنی ، گرچه من بعدش می فراموشونمت (چاکر ویدا اسلامیه) ، می فهمی؟ فقط به من گوش کن و هر چی میگم رو انجام بده !
پیرمرد نگاه مرموزی به بارتی انداخت :
- دزد بیدی؟
بارتی آب دهانش را قورت داد ، چشم بندی را از جیب ردایش بیرون کشید .
سپس با احتیاط به پیرمرد نزدیک شد .
- اممم... نه دقیقا ...ببین ، من می برمت اونجا ، تو فقط وسایل مورد نیازت رو بردار ، من... من باید چشماتو ببندم.
پیرمرد :
_____________

لحظاتی بعد ، بارتی در کنار پیرمرد در مقابل دیواری بودند که رو به دیاگون باز می شد.
بارتی با یک دست چوبدستیش را نگه داشته و با دست دیگر دست پیرمرد را که سعی داشت به سمت کافه برود و چیزی بنوشد را گرفته بود.
- ها.. من وخوام ورم چای وخورم !
- پدر جان چای هم می دم به خوردت ! فعلا بیا بریم !
- نوخوام ! یا چای وده یا به همه وگم مشنگ بیدم !
- چی؟ تو می دونی مشنگ یعنی چی؟
- ها.. ... نه ... ولش وکن... من چای وخام !
بارتی برای اینکه موضوع را عوض کند گفت :
- راستی اسمت چیه پدر جان؟
- پدر جان او ننه ات بید ! از صبح بید به من وگی پدر جان ، ها ... سالارخان بیدم جیگر ! ... حالا چای وخوام.
بارتی آهی کشید و غرغر کنان ، همراه سالارخان به سمت کافه به راه افتاد.

___________________

- بارتی میاد ، بارتی نمیاد ، بارتی میاد ، بارتی نمیاد ، بارتی میاد ، بارتی نمیاد ، بارتی...
ایگور که با هر تار مویی که از سرش کنده می شد بیشتر و بهتر دلیل کچل بودن اربابش را درک می کرد با ترس نگاهی به بالا انداخت.
- ار... ار...
- چرا همه مرگخوارهای من امروز عرعر می کنن؟
- نه ، نه ار.. ارباب.. منظورم اینه که شما چرا اینقد جوش می زنید؟ اگه اینطوری پیش بره که سر منم مث خودتون پرتلالو می کنید !
لرد در حالیکه تارموهای ایگور در بین انگشتانش دیده می شد با این حالت به ورودی کوچه ی ناکترن چشم دوخته بود.



Re: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۱۹:۵۹ سه شنبه ۲۱ اسفند ۱۳۸۶
#22

باب آگدنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۸ پنجشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۹:۳۹ جمعه ۱۳ آبان ۱۳۹۰
از گروه همیشه پیروز گریفیندور
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 527
آفلاین
لرد:موهاها.خوبه.گابر مخت خوب کار میکنه.خب بارتی.بگو ببینم مغازه این بورگین بی همه چیز کجاست؟

بارتی نگاهی چاپلوسانه به لرد کرد و با لطافت گفت:
_قربان بی همهچیز نیست یک مغاز...

لرد:
بارتی: حالا که اینجوری به هش نگاه میکنم میبینم که خیلی هم بی همه چیزه...قربان مغازش در روبرویی از سمت راسته.

لرد:کم کم داری کاری میکنی که اجدادتو بیارم جلو چشات.مردک اون که درش بستس.

بارتی:مگه امروز چهار شنبه نیست؟
پرسی: خیر.امروز سه شنبه،ساعت ده و سیزده دقیقه صبح میباشد

لرد:بارتییییی اجدادت صدات میکنن...کریشیوووو.
بارتی:
لرد:چرا چیزیت نشد؟؟
بارتی:شامپو گلرنگ زدم.ضد کریشیوه

لرد دستی به چانش کشید و به کرکره بسته مغازه بورگین خیره شد.قفل های اون مغازه رو خودش درست کرده بود برای همین همینجوری باز نمیشدن.

لرد:بارتی.لرد یک فرصت دیگه بهت میده.قفل های این مغازه توسط شخص ماهری درست شده.در فقط با چیزی باز میشه که به فکر جن هم نمیرسه.

بارتی: چی قزبان؟

لرد:کلید

ملت:

لرد:به کله هیچ کدومتون نرسید نه؟این درا با آلوهمورا و این سوسول بازیها باز نمیشن.فقط و فقط کلید لازم دارن.بارتی.باید بری یک کلید ساز خوب گیر بیاری تا اینو برامون باز کنه.وگرنه


ویرایش شده توسط باب آگدن در تاریخ ۱۳۸۶/۱۲/۲۱ ۲۰:۱۷:۵۲
ویرایش شده توسط باب آگدن در تاریخ ۱۳۸۶/۱۲/۲۱ ۲۰:۱۹:۲۳



Re: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۱۶:۲۰ جمعه ۱۷ اسفند ۱۳۸۶
#21

اسلیترین، مرگخواران

مورفین    گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۷ شنبه ۶ بهمن ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۰:۳۳ شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۶
از ت متنفرم غریبه نزدیک!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 810
آفلاین
در کوچه ی دیاگون همه ی سرها به سمت در مغازه ی مادام مالکین که چند لحظه پیش با صدای مهیبی منفجر شده بود برگشت. همه با دهان باز سر جا خشکشان زده بود و به محل انفجار چشم دوخته بودند.

کله ی کچلی برای یک لحظه در آستانه ی در ظاهر شد و با دیدن انبوه جمعیت دوباره غیب شد.

داخل مغازه لرد از شدت عصبانیت در حالی که آرزو می کرد مو داشته باشد تا بتواند آنها را بکند و خودش را از دست مرگخوارها کچل کند غرولند کنان گفت:

از این بی سر و صداتر نمی تونستین درو باز کنین؟جلوی مردم! با این لباسایی که تنمه!نه! ابهت و حرمت لرد نباید شکسته بشه!
بارتی! باید لباساتو درآری بدی من بپوشم.

بارتی : و...و...ولی ارباب ...خودم چی کار کنم؟

لرد: من چه می دونم؟ وردار از این ردا زنونه ها بپوش!

بارتی گرچه اولش راضی نمی شد اما بعد از اینکه چند کروشیو ی پندآمیز از لرد دریافت کرد، لباسهایش را با لباس خواب لرد عوض کرد.

لرد: خب! حالا چطوری از جلوی چشم اینهمه آدم بریم بیرون؟
گابریل متفکرانه گفت: من یه نقشه ای دارم، لرد کبیر! که اگه اجازه بفرمایین در گوشتون بگم.

لرد اجازه فرمود و گابریل شروع به شرح دادن نقشه اش کرد و باعث شد لبخندی شیطانی بر لبان لرد بنشیند.
گابریل همچنان در گوش لرد زمزمه می کرد و هر چه زمان می گذشت لبخند لرد که به بارتی چشم دوخته بود شیطانی تر می شد.
بالاخره حرفهای گابریل تمام شد ولی لرد هنوز به بارتی چشم دوخته بود.
بارتی آب دهانش را قورت داد.

**

مردم که حس کنجکاویشان بر غافلگیریشان غلبه کرده بود، آرام آرام به مغازه نزدیک می شدند که ناگهان بارتی با لباس خواب گل منگولی، از دری که هنوز دود از کناره هایش برمی خاست به داخل کوچه پرت شد و صدای گابریل توجه همه را به خود جلب کرد:
ساحره ها و جادوگران عزیز! این شما و این هم بندباز سیرک لرد ترومدلو!

صدای تشویق مردم همه جا را پر کرد و همه ی چشم ها به بارتی که در وسط میدان برای ملت مراسم ژانگولربازی اجرا می کرد دوخته شد.

در این میان لرد وسایر مرگخواران به آرامی از پشت جمعیت به سمت کوچه ناکترن حرکت کردند.
مدتی بعد لرد و مرگخواران به همراه گابریل و بارتی ( که داشت پولهای حاصل از ژانگولربازی اش را می شمرد. ) جلوی در مغازه ی بورکین بودند.

ادامه دارد...


ویرایش شده توسط مورفین گانت در تاریخ ۱۳۸۶/۱۲/۱۷ ۱۶:۳۰:۰۳


هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!


Re: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۱۹:۴۹ دوشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۶
#20

هرميون  گرنجر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۹ شنبه ۳ آذر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۱:۳۷ سه شنبه ۲۷ فروردین ۱۳۸۷
از کلاس ریاضیات جادوویی!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 215
آفلاین
بارتی با جیغ وداد وارد مغازه میشه و فریاد می زنه :بلاخره موفق شدیم بلاخره موفق شدیم هورا ..اخ جون موفق شدیم راستش من می دونستم که ما موفق میشیم اخه موفقیت ماله ماست موفق شدیم چون موفیقییتی که ماله مماست خواست تا ما موفق شویم و اگر او نمی خواست ما موفق نمی شدیم خوب شد که موفقیتی....

ولدی گفت : بس کن باتری ..!

بارتی گفت : ارباب ببخشید ها پدربزرگ بزرگوارم ولی باتری نه بارتی در حقیت زبان شیوای هری پاتری می گوید که

ولدی اومد بگه بسه که یهو گابریل از کوره در رفت : بارتی احمق بس کن دیگه

ولدی که عصبانی شده بود گفت : گابریل تو به چه اجازه ای به نوه ی ما توهین می کنی ؟ بزن شلو پل و گولاخت کنم ؟
گابریل : نه قول می دهم دیگر به اقای باتری ..نه منظورم بارتی توهین نکنم مرا ببخش ارباب من مستحق مرگ هستم ..ولی من را نکش من هزار تا ارزو دارم خواهش می کنم می خواهم ازدواج کنم یک بچه ی کوچک گوگولی مگولی و بعد بزرگش کنم بفرستمش هاگوارتز و..

ولدی گفت : یا بس می کنی گابریل یا بست می کنم الان محفلی ها می رسن ما حتی وارد مغازه هم نشده ایم
و پرسی در حالی که داشت از شدت عصبانیت منفجر می شد {در دل پرسی : گیر چه ادم های ..بخشید مرگخوارایی افتادم ها } یافتم یافتم ما باید وارد شویم

ولدی: پرسی همیشه راست می گوید پس وارد میشیم ...


ببخشید اولین پستم توی این تایپیک بود خیلی خوب نشد ولی ایشلله پست های بعدی بهتر میشه


[b][color=FF6600]!و هرمیون گرنجر رفت و همه چیز را به هپزیبا اسمیت سپرد .

و فقط چند نفر را با


Re: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۱۹:۳۶ یکشنبه ۱۲ اسفند ۱۳۸۶
#19

گابریل دلاکور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۰۰ سه شنبه ۲۴ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۷:۳۳ دوشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۰
از يت نكن! شايدم، اذيت نكن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 710
آفلاین
-ردا فروشی-

پرسی: من یه چیزی بگم ، کسی نمیزنه منو؟
بلیز: ااااای!
لرد: بوگو پرسی! بوگو!
پرسی: در مغازه بسته اس!
لرد: واا! خب اینکه کاری نداره ، کلیدارو برمیداریم بازش میکنیم!
پرسی: اممم خب! میگم اگه نزنید میگم که مشکل چیه!
ملت:
پرسی: خب باشه! مشکل اینه که درهای مغازه ها معمولا با یه رمز توسط چوبدستی ِ صاحاب ِ مغازه ، یا روشای مشنگی باز میشه!
لرد: مشنگ؟ تو گفتی مشنگ؟ کروشیوی دوبل!

-بیست مین بعد-
لرد به همراهی ِ عده ی کثیری از مرگخواران کنار جنازه ی مادام مالکین نشسته بودند. لرد لباس شب ها را نگاه میکرد و مدام بر خودش و مرگخوارانش لعنت فرستاده ، کروشیو ضمیمه میکرد! بلیز روی سر بارتی خوابیده بود و تنها کسی که بیدار بود به جز خود لرد گابریل بود که بیچاره بدبخت اینقدر اسمش تو هیچ پستی نبود سادیسم گرفت!

-اممم..ارباب! یه چیزی!
لرد: بگو!
گابر: بارتی توی جیبش مواد منفجره داره!
لرد: خب داشته باشه! نوه ی آلبوسم داره!
گابر: اِ مگه آلبوس نوه داره؟
لرد:
گابر: خب. یعنی منظورم این بود که.. نمیشه درو منفجر کنیم؟

لرد:
مدتی بعد، که خیلی کوتاه بود و به سرعت سپری شد لرد متوجه شد که حق تقریبا با گابریل است و اگر بخوان منتظر به هوش اومدن مادام مالکین بشن ( البته بدون استفاده از ورد مخصوص! ) زمان رو از دست داده اند و شاید محفل ققنوس ، زودتر از اونا از برکین خرید کنند!

لرد: خودشه!!

-چند مدت بعد-
- پرسی! پرسی پاشو! کروشیو!اههه! اینقد این وردو زدم دیگه تاثیر نداره روشون! پرسی ، پاشو مرتیکه! بلیز، چرا بلند نمیشی؟ بارتی؟ اه!
به صورت ناگهانی، ملت مرگخواری که خواب بودند از آنی مونی که آخرین نفر از سمت چپ بود شروع کردند بلند شدن!جولیا با خواب آلودگی به بمب هایی که لرد در یک چشم به هم زدن ساخته بود خیره شد و جیغ کشید:
- وایییی! بمب! بمب!
لرد: سیست! اینا وسایل مشنگیه ، با اینکه مشنگ ها خیلی خرن (!) و حقشونه که بمیرن ولی تو این یه مورد وظیفه اشون بود به من کمک کنن! و البته من که کلا دانشم از دانش ِ مشنگا بالاتره و در نتیجه من اینو نساختم! کار این مرگخوارس که اینقد گم نامه که اسمشم نمیدونم.. خب چرا! گابریل!

ملت:
گابر:
بارتی بلند میشه و به سمت بمب میره. به ساعت اون نگاه میکنه.
بارتی: وای! اینکه تا ده ثانیه دیه میترکه!
لرد با وحشت بمب رو میندازه تو بغل بارتی! بارتی اون رو پاس میده به آنی مونی که با جاخالی خودش بمب رو میفرسته تو دست ِ بلیز! مورفین در طی یک اقدام خیلی فداکارانه ، و پترسانه! و دهقانانه! و اینا! میپره و بمب رو از دست بلیز چنگ میزنه. با حالت اسلوموشن به سوی در پرواز میکنه ( از سوتی های خز ِ رولینگ در کتاب هفتم! ) و تایمر بمب هم از روی چهار به سه ... سه به دو و دو به یک تغییر پیدا میکنه! مورفین اون رو پیش از یک ، پرتاب میکنه به سوی در و در با صدای بلندی منفجر میشه!

ملت: هووورررررا!
مورفین: پوووف!


[b]دیگه ب


Re: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۱۴:۴۲ پنجشنبه ۲ اسفند ۱۳۸۶
#18

اسلیترین، مرگخواران

مورفین    گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۷ شنبه ۶ بهمن ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۰:۳۳ شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۶
از ت متنفرم غریبه نزدیک!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 810
آفلاین
هیچ کس حرفی نمی زد.تنها صدای چرخش قاشق در فنجان لرد بود که سکوت رو می شکست.
لرد قاشق خیسش رو بیرون آورد، دو بار به لبه ی فنجانش زد وداخل نعلبکی اش گذاشت.
با آرامش فنجانش رو برداشت و در حالی که یه قلپ از شیرقهوه اش رو هورت می کشید نگاه مرموز وسردش رو به بارتی دوخت.
بلیز سکوت این جو سنگین را با احتیاط شکست و رو به لرد به آرامی گفت:

ارباب ، با اجازه ی شما، من یه رمزتاز آماده کردم که مارو تو یه کوچه ی خلوت، روبروی مغازه ی بورکین ظاهر می کنه.

و به میزی که خودش، لرد و مرگخوران دور آن نشسته بودند اشاره کرد.

لرد فنجانش را داخل نعلبکی گذاشت و با پیشبند غذاخوری اش لب های رنگ پریده اش را پاک کرد. آنگاه نان تست شده ای برداشت و در حالی که مقداری کره روی آن می مالید با لحنی سردتر از همیشه پرسید:

واقعا خودت تنهایی به این نتیجه رسیدی که میز نهارخوری رو رمزتاز کنی؟

بلیز با شور و شوق پاسخ داد:
بله ارباب! خودم تنهایی! ساعت 9 هم فعال می شه و آپارات می کنیم.

نان از دست لرد روی میز افتاد: الان ساعت چنده؟

ایگور نگاهی به ساعت شنی- مچی فوق پیشرفته اش انداخت و گفت: ساعت دقیقا هشت و پنجاه و نه دقیقه و پنجاه و هشت ثانیه است ... نه ... شد پنجاه و نه ثانیه.

کوچه ی دیاگون- ردا فروشی مادام مالکین- ساعت 8:57 دقیقه

تابلو ی "بسته است" پشت شیشه ی مغازه خودنمایی می کرد اما داخل مغازه، مادام مالکین، فاکتور به دست در حال بررسی جنس هایی بود که دیشب رسیده بود و با عصبانیت پیش خود زمزمه می کرد:

اوه، خدای من این بسته هم که ردای شبه! من که بهشون گفته بودم فقط ردای مردانه لازم دارم.نگاه کن تو رو خدا ! یا ردای شب فرستادن یا ردای زنانه! ریش مرلین! من حتی یه ردای مردانه هم تو مغازه ام ندارم!باید همشون رو پس بفرستم.

کوچه ی دیاگون- ردا فروشی مادام مالکین- اتاق پشتی مغازه- ساعت 9:01 دقیقه

بنگ (صدای آپارات)
لرد با کلاه بوقی و لباس خواب گل منگولی (با عکس های دامبل) همچنان با این حالت به بلیز خیره مانده بود.

بلیز که او نیز با این حالت به لرد خیره شده بود، ناگهان از جا پرید و به طرف در خروجی دوید.

لرد به خودش آمد و او هم با فریاد "کروشیو،کروشیو" دنبال مرگخوارش دوید.

مادام مالکین که از این همه سر و صدا در مغازه ی خلوتش شوکه شده بود در آستانه ی در ظاهر شد و مورد اصابت یکی از نفرین های لرد که بلیز از آن جاخالی داده بود، قرار گرفت و جیغش به هوا رفت.
بلیز با شنیدن صدای جیغ ، وحشت زده برگشت و با دستپاچگی اکسپلیارموسی به طرف مادام مالکین فرستاد که باعث شد تعادل زن بیچاره به هم بخورد و بعد از برخوردِ سرش با آستانه ی در، بیهوش روی زمین ولو شود.

پرسی آهسته زمزمه کرد: اِ، این که مادام مالکینه! یعنی ما الان تو ردا فروشی مالکین تو کوچه ی دیاگونیم؟!

با این حرفِ پرسی، لرد دوباره چشم غره ای به بلیز رفت و فریاد زد: کروشیو، بلیز!
---------------
ادامه دارد...



هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!


Re: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۱۳:۲۱ یکشنبه ۲۱ بهمن ۱۳۸۶
#17

بارتی کراوچold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ پنجشنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۲:۳۲ یکشنبه ۵ آبان ۱۳۹۲
از مرلینگاه شوری خانه ریدل
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1556
آفلاین
لرد به سمت اتاق شخصي خود رفت و وقتي از نظر ها پنهان شد مرگخواران او نيز پس از ضربه اي به شانه هاي خسته ي بارتي كه هر لحظه بيشتر در زمين فرو مي رفت به سمت اتاق هاي يك نفره يا دو نفره ي خود رفتند .

بارتي به كمك گابريل از زمين كف راهروي طبقه ي دوم بيرون آمد و دو نفري به سمت اتاق خودشان كه درست پشت سرشون بود و ملت مرگخوار در چارچوب آن ايستاده بودند رفتند و ...

... صبح زود بود و اين صبح تفاوت زيادي با صبح هاي ديگه داشت .
ملت مرگخوار همگي حاضر و آماده صبح الطلوع بيدار شده بودند و با سر و صداهاي خود بارتي خواب آلود را نيز بيدار كرده بودند و او با لباس خواب سبز رنگ خود از پله ها پايين مي رفت و سرش در حال چرخش بود كه بالاخره به طبقه ي اول كه آشپزخونه اونجا باشه رسيد و پس از سلام و احوال پرسي با همه مشغول خوردن صبحانه اي كه آني موني صبح زود درست كرده بود و توانسته بود يك پرس براي او نگه دارد شد .

ملت مرگخوار كه دور ميز نشسته بودند دائما او را نگاه مي كردند و چشمان او بين آنها در گردش بود كه بالاخره لرد به همراه كلاه بوقي اي كه شب ها باهاش مي خوابه و لباس خواب گل و منگولي كه عكسهاي دامبل روي آن بود از پله ها پايين آمد و با ورود او ملت مرگخوار خود را جمع و جور كردند و بارتي كه پشتش به او بود هنوز مشغول خوردن بود كه آرام رو به ديگر مرگخواران گفت :
- اين لرد كجاس ؟ چرا بيدار نمي شه ؟ شما چتون شده ؟ چرا شكلك در ميارين ؟ چيه ...

... كه بالخره بليز توانست به او بفهماند كه پشتش را نگاه كند كه بارتي با اين كار آب دهانش را به زور قورت داد و صدايش در آشپزخانه پيچيد و بالاخره همه جا ساكت شد .

لرد كه سعي مي كرد خشانت خود را فرو برد بالاخره موفق به اينكار شد و مشغول خوردن صبحانه شد !



Re: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۴:۱۹ یکشنبه ۲۱ بهمن ۱۳۸۶
#16

اسلیترین، مرگخواران

مورفین    گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۷ شنبه ۶ بهمن ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۰:۳۳ شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۶
از ت متنفرم غریبه نزدیک!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 810
آفلاین
"سوژه ی جدید"

ساعت 3:10 بامداد

بارتی کراوچ به آرامی از در پشتی خانه ی ریدل ها وارد شد.
همه ی چراغ ها خاموش بود. بارتی به آرامی از پله ها بالا رفت تا به اتاقش برود. ظاهرا امشب خبری از خر خرهای آنی مونی نبود.
در اتاق را به آرامی باز کرد و وارد اتاق تاریک شد.
چوبدستیش را بیرون آورد و آهسته زیر لب زمزمه کرد: لوموس

- وییییییییییییییییییییی!
فریاد ترس بارتی به سرعت خاموش شد و به ملت مرگخوار ودر پیشاپیششان لرد که با این حالت نگاهش می کردند چشم دوخت.

بارتی: شماها نصفه شبی تو اتاق من چیکار می کنین؟

ایگور : تو بگو چرا نصفه شبی تو اتاقت نیستی؟

لرد با نگاهی مشکوک به بارتی نزدیک شد و گفت:
کجا بودی؟دلم هزار راه رفت! نمی گی تو خونه نگرانت می شن؟بوقی!

ملت مرگخوار: ارباب! مطمئنی دیالوگات درسته؟
لرد :چی؟بذا ببینم!
لرد کاغذ های دیالوگش را زیر و رو می کند و رو به بلا می گوید:
دیالوگای مالی ویزلی دست من چیکار می کنه؟کروشیو!

لرد:خب! کجا بودیم؟ آهان! کجا بودی؟ یه هفته است شبا دیر میای مقر!قضیه چیه؟این چه بوییه می دی؟ (لرد و مرگخواران بو می کشند.) سیگاری شدی؟ معتاد! بدبخت! کروشیو!

بارتی:آاااااااااااااااااا! ارباب چرا همچین می کنی؟ توضیح می دم!

لرد:چی رو توضیح می دی؟ صبر کن ببینم! نکنه محفلی شدی؟ ها؟
داری به ما خیانت می کنی؟ اسرار نظامی مون رو پیش اون دامبل پشمکی افشا می کنی؟جاسوس دوجانبه! بزنم آواداکداورات کنم؟

بارتی : ارباب! جون اون نجینیت! بذار برات توضیح بدم!
قربون اون کله ی پرتلالوت! این بوی باروته. من الان مدتیه دارم می رم پیش بورکین! داریم با هم دیگه ترقه مرقه درست می کنیم برای چارشنبه سوری!
اگه هم می بینی به شما نگفتم واسه اینه که خواستم وقتی کارمون تکمیل شد بهتون خبر بدم، خیر سرم خوشحالت کنم. امشب کارمون تموم شد!می خواستم فردا موقع صبحونه بهتون بگم، ولی مگه می ذاری؟

لرد در حالیکه کم کم اخم هایش باز می شد با لبخندی شیطانی گفت:
هه هه .زود بخوابین. فردا صبح اول وقت می ریم مغازه ی برکین!


ویرایش شده توسط مورفین گانت در تاریخ ۱۳۸۶/۱۱/۲۱ ۴:۲۲:۰۹
ویرایش شده توسط مورفین گانت در تاریخ ۱۳۸۶/۱۱/۲۱ ۴:۲۵:۴۰


هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!


Re: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۶:۳۲ جمعه ۳۱ فروردین ۱۳۸۶
#15

تئودور نات


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۷ دوشنبه ۱۰ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۴:۰۰ چهارشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۸۸
از كنار بر بچ مرگ خوار
گروه:
کاربران عضو
پیام: 791
آفلاین
مینروا که بشدت عصبانی بود چوبش در دستش بود و ان را به دست دیگرش میزد.دامبلدور هم سر ارمی را از روی پایش بلند کرد و از او فاصله گرفت.
مینروا با عصبانیت غیر قابل وصفی گفت:این اینجا چی کار میکنه؟
دامبلدور که به من من افتاده بود گفت:الان بهت توضیح میدم .این من رو اغفال کرد که این کار رو بکنم!
ارمی که داشت شاخ در می اورد با تعجب گفت:مگه خودت پیشنهاد ندادی !
و در همین لحظه چوب دستی خود را در اورد و خواست یه کروشیو نصیب دامبل کنه که قبل از اینکه ورد رو بگه مینروا با یک اکسپلیراموس چوبش را از دستش قاپید.وبعد چوب خود را به طرف دامبل هدف گرفت.
دامبل که ترس تمام وجودش را در بر گرفته بود گفت:صبر کن مینروا ،خواهش میکنم،من تقصیری نداشتم،من......
اما دیگر دیر شده بود،مینروا با صدای بلند کروشیو گفت.صدای دامبل جیغ دامبل به هوا رفت.

در پایین لرد و همه مرگ خوارها از صدای جیغ به هوا پریدند.
بلیز با تعجب:چه اتفاقی افتاده؟
ارباب ولدی:این صدای دامبل هستش انگار که ارمینتا به اونم رحم نکرده!
رودولف گفت:شایدم اون طرف ما بوده و داشته نقش بازی میکرده.
اما در همین موقع صدای ارمینتا هم به گوش رسید که داشت با صدای بلند کمک می خواست!!


گزیده ای از برداشتهایم...
جوانا کاتلین رولینگ،بعد از نوشتن کتاب هری پاتر و Ø


Re: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۱۳:۰۳ یکشنبه ۲۲ بهمن ۱۳۸۵
#14

پرسی ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۱۸ سه شنبه ۱۸ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۲:۳۴:۰۲ پنجشنبه ۲ اسفند ۱۳۹۷
از تو میپرسند !!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 3757
آفلاین
دامبلدور که کم کم داشت کلافه میشد با عصبانیت گفت : ای بابا ! برو بیرون دیگه !

مینروا که رنگ چهره اش داشت برمیگشت و خوی آرامش رو از دست میداد گفت : چی گفتی پدر سوخته ؟ هان ؟ هان ؟ هان ؟

دامبل که سرخ شده بود با ملاطفت گفت : عزیزم ، امروز یه سر رفتم سنت مانگو ، اون شفادهنده ای که منو معاینه کرد گفت که بیماری من واگیر دار هست و اگر هوای دهنم مداوم به کسی بخوره ، اون فرد هم بیماری من رو میگیره .

مینروا که احساس میکرد ، دامبلدور از صمیم قلب میخواد که اون مریض نشه ، با حالتی همدرد گویانه از روی تخت بلند شد ، به سمت درب اتاق رفت و گفت : باشه عزیزم ، امیدوارم هر چه زودتر خوب بشی !
دامبل با چهره ای گرفته برای او دستی تکان داد و با بغضی ساختگی گفت : امیدوارم ، چون دوری تو برام خیلی سخته .

مینروا به آرامی از اتاق خارج شد و در را پشت سرش بست ؛ غم ، درد ، ناراحتی ، بغض و هر چه در دامبل وجود داشت به یکباره از میان رفت .
او مثل کودکان گرسنه دستانش را به هم مالید و با خوشحالی تمام گفت :
بیا بیرون آرامینتا جان !

10 دقیقه بعد ...

آرامینتا روی تخت دراز کشیده بود و سرش را روی پای دامبلدور گذاشته بود ، دامبل به نرمی موهای او را نوازش میکرد و آرامینتا هم در عوض ریش های او را مینواخت .

لولاهای در اتاق جیرینگی کرد و با صدای خش خش کشداری باز شد ، مینروا با صورتی کبود در آستانه در پدیدار شده بود و چپ چپ به دامبل و آرامینتا نگاه میکرد .

دامبل که ...

« چون با داستان همراه نبودم ، نتونستم درست ادامه بدم ، ببخشید »


با تشکر


ما شیفتگانِ خدمتیم ، نه تشنگانِ قدرت







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.