هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۷:۱۱ یکشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۶

مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۵۸:۱۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4766
آفلاین
هـافـلـکـلـاو
رز & لـیـنـی & آدر


بله! به نظر میومد که لینی، رز و آدر گم شده بودن که البته به نظر نمیومد چیز چندان عجیبی باشه. بالاخره قدم گذاشتن تو جنگل ممنوعه و خارج شدن از مسیر اصلی این نتایج رو هم به دنبال داشت! لینی شونه‌شو بالا می‌ندازه و قیافه‌ی نگرانش به چهره‌ای آسوده تبدیل می‌شه.
- پس همین‌جا چادر می‌زنیم و یکم استراحت می‌کنیم.
- چی چیو چادر می‌زنیم؟ مگه پیکنیک اومدیم؟ همه‌ش نیم ساعته حرکت کردیم!

رز که درست به اندازه‌ی لینی خواهان به تاخیر انداختن آفت‌گیری بود، گلدوناشو گوشه‌ای جاسازی می‌کنه و بر درختی تکیه می‌زنه.
- عصرتونم بخیر.

و به خوابی عمیق فرو می‌ره. طولی نمی‌کشه که صدای خر و پف ریز لینی هم به صداهایی که سکوت ترسناک جنگلو می‌شکوندن اضافه می‌شه. اما آدر هافلپافی کوشایی بود که مدافع حقوق حشرات و گیاهان هم نبود. پس "پووف"ـی می‌گه و برای پیدا کردن آفت از دو تای دیگه جدا می‌شه.
- نگران نباشین، خیلی دور نمی‌رم. همین اطرافم.

البته که آدر اینو رو به دو موجود خواب بیان کرده بود و انتظاری برای گرفتن پاسخ هم نداشت. آدر از این فرصت طلایی استفاده می‌کنه و درختی تنومد رو نشون می‌کنه و به سمتش می‌ره.
- به به، عجب جواهری پیدا کردم.

آدر اینو می‌گه و چرخی به دور تنه‌ی درخت می‌زنه. از لا به لای ترک‌های ریز و درشتی که تنه‌ی درخت رو حکاکی کرده بودن، موجودات ریزی در حرکت بودن.
- چقد آفت!

آدر با خوش‌حالی اینو می‌گه و شیشه‌ای رو از جیب رداش در میاره. وقتش بود تا آفت گیاهی‌ای که به دنبالش بودو به چنگ بیاره.
- ها؟ چی؟ عنکبوت؟ اینا عنکبوتن؟ این همه عنکبوت اینجا چی کار می‌کنه؟

همون موقع صدای داد و فریاد رز و لینی به هوا برخاسته می‌شه. آدر با بدخلقی سرشو از پشت تنه‌ی درخت بیرون میاره و به جایی که لینی و رز باید اونجا می‌بودن نگاه می‌کنه. عنکبوت‌هایی غول پیکر اون دو تا رو بلند کرده بودن و به سویی حملشون می‌کردن!
آدر با بیخیالی شروع به تکوندن دستاش می‌کنه و موجودات ریزی که آفت دیده بود و در واقع عنکبوت بودن، به سرعت به سمت دیگه‌ای حرکت می‌کنن.

- بهتر. ببرینشون. نیازشون ندارم. فقط مزاحم کارم بـ... ولی نه. آفت! شما حتما آفت دارین!

آدر اینو می‌گه و بدو بدو به دنبال عنکبوت‌ها می‌ره.




پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۳۰ شنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۶

نولا جانستون


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۰ سه شنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۹:۲۸ یکشنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۸
از ایرلـــند
گروه:
کاربران عضو
پیام: 48
آفلاین
نولا و گیبن


- خیابان شانزدهم شماره بیست و سه. همینه. بالاخره رسیدیم.

گیبن جمله را خطاب به نولا گفت اما جوابی نشنید، سعی کرد با تکان های آرام نولا را از خواب هفت مرلین بیرون بکشد اما انگار فایده ای نداشت، با ضربه ای به کنارکوله زیپ مخفی را باز کرد و کیسه ی یخ همیشگی مادام اسپارتاس که کلمات ضد درد روی آن می درخشید را برداشت و لبخندی شیطانی گوشه ی لبش جا خوش کرد. با دستانی لرزان از سرمای کیسه ی یخ به سمت نولا رفت، و با قرار دادن آن بر صورت نولا ، دخترک بیچاره را مهمان بیداری و خود را مهمان نیمچه جیغ نولایی کرد:
_وایـــــــــــــی!

گیبن سه متر عقب پرید و با توجه به خوش شانسی قابل ذکر این بشر به زنگ فنری در خورد و صدای زنگ در خانه پیچید!( دینگ دییـنگ!)گیبن دوباره از ترس برگشت و دومتر دیگر در جهت مخالف به عقب پرید و با این حرکت ، خوش شانس خان به نولا خورده و باهم به زمین افتادند!
دراین دقیقه ی تاریخ ساز در حالی که نولا و گیبن سعی در بلند شدن و گیرنکردن به دست و پای همدیگه داشتند، چراغ پیشگاه در روشن و در بازشد!نولا سرخ شد و به هر زحمتی شده بلند شد و با لکنت لحظه ای گفت:
_سـ...لـــ...ام مامان بزرگ!

گیبن به سرعت بلند شد و سعی کردشخصی که در باز کرده را ببیند، اما قبل از آنکه هریک از آن ها تصمیم به کاری بکنند، دستی به سرعت آن هارا به داخل کشید و موجی ازماچ و بوسه و کلمات غلیظ ایرلندی، نولا و همچنین (غریبه ی همراه با نوه ی محبوب)! را دربر گرفت! گیبن که هنوز گیج و منگ اتفاق های افتاده بود با دست هایی آویزان در دستان زنی فشرده و سعی در تحلیل این لهجه ی غلیظ و زبان ناشناخته داشت! برای ذره ای کمک به سمت نولا برگشت ، نولا درحالی که بین دستان زن قدبلندی مچاله شده بود ، به سرعت تغییر کانال زبان داد و گفت:
_اهم! اهــــــم! مامـــــان بزرگ؟!
_@*&($%*&@!+_!
_اهــــم! کانالو عوض کن مامانی !

و با سر به گیبن اشاره کرد.زن قدبلند فرز چرخید و با لهجه ی عجیبی گیبن را مخاطب قرار داد:
_اوووه! عزیـــــــــزم! تو آیریش نیسیآ؟

گیبن فرصتی برای حرف زدن پیدا کرد:
_راستشو بخواید نه!

مادربزرگ زن قدبلند ولی نسبتا چاقی بود که برق موهایش چشم را می زد، درحالی که به عادت همیشه با سرعت حرف می زد و هنگام صحبت دستانش را به سمت آسمان می برد، گیبن در همان لحظه ی اول دریافت که در حرف هایش شاخه به شاخه می پرد و با لهجه ی غلیظش شنونده همیشه در بهت باقی می ماند!
به همان سرعتی که حرف از شیرینی های زنجبیلی اش می زد ، برگشت و به سرعت پرسید:
_شما این موقع شب اینجا چی کار می کنیدآ؟ راستشا من حتی اسم تورو نمی دونمآ!



ویرایش شده توسط نولا جانستون در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۳۰ ۱۶:۴۹:۴۱



Is é grá an scéal is fearr, Is maith an scéalaí an aimsir.
«زمان بهترین قصه‏ گو و عشق بهترین قصه است»





پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۴:۲۲ شنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۶

سوزان بونزold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۶ شنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
دیروز ۹:۵۹:۰۱
از تو خیابون
گروه:
کاربران عضو
پیام: 265
آفلاین
دای و سوزان



- حالا چی؟

دای درحالیکه گونی بزرگِ حاوی ابزارهای قصابی و جراحی را با یک دست روی شانه‌اش جابجا می‌کرد، و با دستِ دیگرش سوزان را روی زمین به دنبال خود می‌کشید و دستی نبود که عرق‌‌های روی پیشانی‌اش را پاک کند و باشلقش را کمی جلوتر بکشد، پاسخ داد:
- میریم خونه. شاید بتونیم یه تسترال از ارباب قرض بگیریم.
- من خسته شدم خب.

دای توقف کرد. گونی را روی زمین انداخت. مچ پای سوزان را رها کرد و برگشت. چشمانِ قرمز رنگش در سایه‌ی باشلق همانند دو یاقوت می‌درخشیدند.
- عخی... ببخشید همه‌ی وسایلو تو داری میاری.
- وظیفه‌ست.

روی تخته سنگی نشست. سپس فلاسک و لیوانی را از جیبِ درونیِ ردایش بیرون آورد و مشغولِ دوپینگِ روحی و روانی شد.

- تو نمی‌خوری؟
- نه ممنون. خوابم بهم می‌ریزه.
-

دقایقی که در سکوت گذشت را به تماشای دو دختر که به نظر می‌آمد توسط بیدِ کتک‌زنِ محوطه‌ی هاگوارتز مدام به هوا پرت می‌شدند، نشستند.


- حالا چرا آپارات نمی‌کنی اینهمه راهو؟
-

چند ثانیه بعد- خانه‌ی ریدل

دای دستش را به سمت دستگیره دراز کرد و انگشتانش را دورِ آن حلقه کرد. آن را چرخاند. در هنوز کامل باز نشده بود که نیرویی نامرئی او را به عقب پرتاب کرد که باعث شد به درختِ بزرگ و تنومندی برخورد کند.
- بله؟

به سمت در دوید. دوباره به سپری نامرئی برخورد کرد و به عقب پرتاب شد و به همان درخت برخورد کرد.
- سوزان؟
- ها؟
- من دیگه مرگخوار نیستم.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۰:۴۱ شنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۶

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۳:۳۸:۰۰ دوشنبه ۷ بهمن ۱۳۹۸
از دل تا لب میرسم و سکوت میکنم!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1122
آفلاین
هافلـکلاو

آملیا & کردلیا & رودولف





_آملیا!

آملیا حس خوبی از اینکه برای رودولف در حال عشوه آمدن بود نداشت...ولی به نظر میرسید مجبور بود!
_رودولف...زهر نیجینی!
_چرا فحش میدی؟
_چی؟نه...منظورم با تو نبود که زهر نیجینی...منظورم این بود که تو مرگخواری!
_خفن ترین مرگخوار!
_قوی هستی!
_یه چیزی فراتر از قوی!
_جذاب هستی حتی!
_سوپر جذاب!
_هیکلی و تنومندی!
_تنومند ماله یک ثانیه اس!
_پس برو زهر نیجینی رو بگیر!
_یه چیزی بشتر از زهر نی...چی؟
_زهر نیجینی!
_هی اون ستاره دب اوسطه؟

آملیا با شنیدن اسم دب اوسط همه چیز را یادش رفت و به سمتی که رودولف اشاره کرده بود نگاه کرد!
اما پس از چند ثانیه تفکر، آملیا به حقایقی رسید...ستاره ای به نام دب اوسط وجود نداشت و فقط دب اصغر و اکبر وجود داشتند...همچنین اصلا دب ها ستاره نبوده، بلکه صور فلکی هستند...و در اخر اینکه در یک مکان مُسقف ستاره ها قابل رویت نیستند...وحتی اگر بودند در کف زمین یعنی آنجایی که رودولف به آن اشاره کرد قرار نداشتند!
_رودولف...من رو مسخره کر...عه!رودولف؟رودولف؟کجا رفتی؟

آملیا به اطرافش نگاه کرد...خبری از رودولف نبود...آملیا آهی کشید...برای به دست آوردن زهر نیجنی او به رودولف نیاز داشت...و این یعنی ابتدا باید رودولف را یکجوری راضی کند!




پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۰:۰۶ شنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۶

گیبنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۵ یکشنبه ۷ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۹:۴۴ سه شنبه ۸ مرداد ۱۳۹۸
از زیر سایه ی هلگا به زیر سایه ی ارباب
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 255
آفلاین
هافلکلاو

نولا جانستون به همراه گیبن


گیبن برگه ای که در دستش بود را نگاه میکرد. جلوی زهر نجینی کلمه ی "گرفته شد" ظاهر شد .
-زهر نجینی رو گرفتن. ولی مهم نیست، شاخ تک شاخ گزینه ی بهتریه. من خودم کلی سوال دارم که از تک شاخ بپرسم.

نولا بقیه ی زیپ های کوله ی گیبن را در جست و جو شکلات جست و جو میکرد.
-نابغه. تک شاخ ها خیلی وقته منقرض شدن. تازه زیاد از مردا خوششون نمیاد و با افراد مونث بهتر ارتباط برقرار میکنن. بعدشم...
-اممم نولا؟ تو چطوری اینقدر درباره ی تک شاخ ها میدونی؟
-میدونی راستش مادربزرگم! مادربزرگ من ایرلندیه. مثل خودم و وقتی بچه بودم کلی داستان از موجودات افسانه ای مثل تک شاخ برام تعریف کرده.

گیبن لبخند شیطانی زد و به نولا خیره شد.
-آدرس خونه ی مادربزرگتو حفظی؟
-البته.
گیبن کوله پشتی غول پیکرش را روی کولش انداخت و دست نولا را گرفت.
-آماده ای؟

ولی منتظر جوابش نشد و تلپورت کرد.


چند دقیقه بعد

درست در وسط دریاچه ای ظاهر شدند و توی اب افتادند به زحمت خودشان را به خشکی رساندند و نفس زنان زیر سایه ی درختی رفتند.
-دفعه ی بعد خواستی تلپورت کنی، قبلش بهم بگو لباس شنامو بپوشم. هاع.
-چیه چی شد؟
-ما واقعا اینجاییم! سرزمین مادریم.

و چرخی زد و چندین نفس عمیق کشید، و بوی خوب طبیعت را به داخل ریه هایش برد. در این فاصله گیبن با وسایل توی کوله پشتی اش اتشی درست کرده بود. نولا و گیبن کنار آتش نشستند تا گرم شوند.
-خب نولا خونه ی مادربزرگت کدوم وره؟
-امممم میگما میخوای اول یه دوری تو شهر بزنیم؟ من خیلی وقته اینجا نبودم.
-نه خیلی دیره. ما باید سریع شاخ رو... .
-خواهش موکونم.

گیبن به نولا خیره شد. دوست نداشت زمان را از دست بدهد ولی ته دلش زیاد هم از گردش بدش نمی امد. شاید میتوانست اثار تاریخی انجا را ببیند و بعدا برای اربابش تعریف کند.

-باشه بریم.
-ایـــول!

گیبن و نولا وارد خیابان شدند. انگار روز جشن بود. بیشتر مردم بیرون بودند و خوش میگذراندند. نولا دست گیبن را گرفت و به تک تک جاهای دیدنی ایرلند تلپورت کردند. اول از همه قلعه های دونلچه . کهیر تا قلعه ی بلارنی. در قلعه ی بلارنی سنگی با همین اسم وجود داشت که بوسیدن ان خوش شانسی می اورد. گیبن داشت لباس هایش را در می اورد که برای خوش شانسی بیشتر کاری بیشتر از بوسیدن انجام دهد اما با دیدن نگهبان ها که به سمت انان می امدند، نولا که سرخ شده بود دست گیبن را گرفت و به جای دیگری تلپورت کردند.
آب دریا با قدرت به صخره های موهِر برخورد میکرد و و قطره های اب تا بالای صخره ها به پرواز در می امد. بعضی شهر های ایرلند مانند قرون وسطی بود و خانه ها بسیار قدیمی به نظر میرسیدند. در آخر به یکی از کافه ها رفتند و غذای محلی ایرلندی خوردند. تقریبا شب شده بود. گیبن آرام در خیابان شهر قدم میزد و کاغذی که دستش بود را مرتب نگاه میکرد. نولا هم بالای کوله پشتی غول پیکر گیبن خودش را مچاله کرده بود و به خواب رفته بود.
- خیابان شانزدهم شماره بیست و سه. همینه. بالاخره رسیدیم.


هافلپافی خندان
تصویر کوچک شده



دنیا چو حباب است ولکن چه حباب؟! نه بر سر آب، بلکه بر روی سراب.
آن هم چه سرابی، که بینند به خواب آن خواب چه خواب؟ خواب بد مست خراب.


پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۰:۰۰ شنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۶

هافلپاف، مرگخواران

دورا ویلیامز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۴۷ شنبه ۳ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۳:۰۵ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
از اتاق مد!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 204
آفلاین
لیسا تورپین
هافلکلاو

دورا ویلیامز

رز که دلش میخواست اندی ثانیه هم که شده بر روی صندلی گرانبهایش لم بدهد، به سمت لایتنیا رفت. دم گوش راستش گفت:

_لیستو بخون تو!
اما صدای آهنگ لایت خیلی بلند تر از این بود که بخواهد به گوش راست یا حتی چپش برسد. این صدای بلند موسیقی، رز را ناچار کرد که ویبره‌ای بس عظیم بزند تا توجه لایت را به خود جلب کند. لایت با قیافه‌ای سوالی به رز نگریست.
_لیستو بخون تو!
مغز لایت جمله‌ی رز را این گونه پردازش کرد:
_از آهنگ عزیزت دل بکن و اسم چار تا ماده‌ی به درد نخور را پشت تریبون برای ملتِ بی توجه، فریاد بزن.
اگر قبول نمیکرد، رز مستقیم به سمت لیسا میرفت‌. با این حال دلش نمیخواست، دل هم گروهی و همکارش را از خود برنجاند. به همین خاطر به پشت تریبون رفت‌. نگاهی به جمع حاضر انداخت‌.سپس با صدایی رسا مشغول خواندن مواد شد.

_شاخ تک شاخ؟
_فکرشم نکن اینو برداریم!
_هوم؟ها؟
_گفتم ما دنبال شاخ تک شاخ نمیریم.
_هی من چیزی نگفتم که!
_مهمه مگه؟ ذهن خوانی گفتن، دورایی گفتن!
_ذهن منو خوندی؟ قهرم!

در همان لحظه گیبن دستش را در هوا به اهتزاز درآورد.

_خب... گیبن و نولا... دنده تسترال؟
_این خوبه بگیریمش.
_قهرم... این چی چیه؟

دای پتوی سوزان را بالا برد.

_آفت گیاهان و جانوران؟
_این ...

آدر همان طور که به همگروهی هایش نگاه میکرد، دستش را بالا برد و مجال بحث نداد.

_ زهر نجینی؟
_این خیلی سخته من یکی که نیستم.
_اهه بابا خوبه که.

رودولف همان طور که قمه هایش را برای جلب توجه کردلیا تکان میداد؛ تلسکوپ آملیا را برای نشان دادن موافقت، بالا برد.

_گوش برقك؟

این اصلا به گوش دورا و لیسا نرسید چون سخت در حال دعوا بودند.


_پر مرغ توفان؟
_اصلا چی هست؟
_من میدونم! من میدونم! جیسون تو یکی از سفرهاش دیده.

و دستش را بالا برد. اما دورا با ضربه‌ای خشن در شکم لیسا منجر شد، دستش را پایین آورد و دور شکمش بپیچاند.

_شاخه ي بيد كتك زن.
_خیلی خفنه!
_هیجان انگیزه.
_دوستان این مال خودمونه!

_خب دیگه کدوم گروه مونده؟
لیسا و دورا در حالی که با نگاهی خصمانه به هم نگاه میکردند؛ دست‌هایشان را بالا بردند.
_برید دنبال ریش سفید!
_یعنی چی؟

لایت همان طور که داشت از زندگی نا امید میشد، توضیح داد:
_ریش فردی که پیر باشه سفیده.
و همان طور که هدفون را بر روی گوش‌هایش قرار میداد، از جلوی تریبون پایین پرید و به رز ملحق شد.

چند دقیقه بعد تمام گروه ها خوش‌حال و شاد و خندان، دست در دست هم، از سالن خارج شده بودند. همه بجز دورا و لیسا! هر دو با قیافه‌ای ماتم گرفته به نقطه‌ی کوری خیره شده و به بدبختی‌های زندگیشان فکر میکردند.
بالاخره دورا بحث جدیدی را برای ترک برداشتن سکوت ارائه داد:

- ببین همش تقصیر تو بود.
- حالا شد تقصیر من؟ تو همون اول ذهن منو خوندی. اگر اینکارو نمیکردی الان یه چیز بهتر داشتیم. اصلا برو اونطرف باهات قهرم! قهر!
- قهری که باش! فکر کردی من منتتو میکشم؟ من سرم شلوغه. امروز مجله‌‌ی مد اومده، میخوام برم کفشای گرونمو سفارش بدم!

و هر دو نخود شدند و به سمت خانه خودشان رفتند.

صبح روز بعد(ساعت یازده صبح)

لیسا و دورا در دستشویی پسرانه مغز هایشان را روی هم ریخته بودند تا فردی پیر و ریش ریش، پیدا کنند.

- حالا ریش کیو ببریم؟
- لرد سیاه ریشاش چه رنگیه!؟

لیسا برای دقایقی وارد کما شده و با سیلی که داشت به صورتش برخورد میکرد، به خود آمد.

_یه لحظه فکر کردم با چشم باز بیهوش شدی خواستم با سیلی به هوش بیارمت!
- نخبه...باهوش...دانشمند...ابو مرلین اسنیپ... لرد مو داره؟
_نداره؟
_نخیرم! لیزر کرده!
_پس کیه؟
- آممم.
_آمممم.
_آمممم.
_به به چه ساحره‌های با کمالاتی. تو دسشویی پسرا چه کار میکنید؟
_عه سلام! دنبال ریش سفید میگردیم.
_آها خب من میدونم ولی مفتی که نمیشه! میشه؟

دورا که برای این جور موقعیت ها در تالار هافل به خوبی آموزش دیده بود، به سرعت قلم خود را در آورده، چیزی یاد داشت کرد و به پسر داد.پسر پس از دیدن محتوای کاغذ، چشمانش برقی زد.
_دامبلدور!
و از دستشویی خارج شد. لیسا و دورا هم با کف دست خود بر پیشانی یک دیگر کوباندند.
سپس هر دو چند ثانیه به فکر فرو رفتند. گرفتن ریش دامبلدور به این سادگی ها هم نبود!


ویرایش شده توسط دورا ویلیامز در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۲۹ ۱۸:۵۶:۴۲


پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۲:۰۴ جمعه ۲۸ مهر ۱۳۹۶

لایتینا فاست


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۳ شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۵۹ شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۸
از زیر بزرگترین سایه‌ جهان، سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 347
آفلاین
هافلــکلاو
لایت و زلزله


رز ویبره زنان به سمت جایی که درخت بیدکتک زن قرار داشت به راه افتاد. به خیال این که لایتینا پشت سرش اومده به راهش ادامه داد.
- لات؟ به نظرت شاخه شو چه شکلی باید ببریم؟

رز جوابی نگرفت اما به راهش ادامه داد.
- مثلا من میتونم ویبره برم حواسش پرت شه تو شاخه شو بکشنی.

رز باز هم جوابی نگرفت، اما رز هافلپافی بود، پشتکار داشت؛ انقدر راه حل ارائه میداد تا بالاخره لایتینا جوابشو بده.
- یا مثلا من یه طرفشو بگیرم تو یه طرفشو شاید نصف بشه. نظرت چیه؟

این دفعه رز برگشت و متوجه شد اصلا کسی پشت سرش نیست. دختر هافلپافی خوف کرد، اطرافشو گشت و بالاخره با لایتینایی مواجه شد که چند متر اون ور تو دنیای خودش بود.
- لات!

رز با عصبانیت به لایتینا رفت. دستشو گرفت و با ویبره به سمت درخت بید کتک زن کشیدش.

- چی شده؟
- باید بریم شاخه بید کتک زن رو بشکنیم.
- ها؟

لایتینا از شدت تعجب خشک شد. حتی میخواست پودر شه و تو زمین فرو بره اما گروهش به اون نیاز داشت. پس دوباره تبدیل به انسان شد و به رز زل زد.
- چیو؟
- شاخه بید...

در همین لحظه جسمی به سرعت از بالای سر دو دختر رد شد و باعث شد ریونی و هافلی خودشون رو عقب بکشن. وقتی رز و لایتینا به خودشون اومدن متوجه شدن درست جلوی درخت متحرک و عصبانی ایستادن. رز نفس عمیقی کشید و به شاخه های درخت که به سرعت در حال حرکت بودند نگاه کرد.
- کتک زن.
- حالا چی؟

و اینجا بود که هردو متوجه شدن چه چیز بدی رو برای جمع آوری انتخاب کرده بودن.


The MUSIC is making me growing
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down

Onlyتصویر کوچک شدهaven


پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۱:۱۸ جمعه ۲۸ مهر ۱۳۹۶

آدر کانلی old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۳ جمعه ۱۳ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۱۲ دوشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 87
آفلاین
هافلکلاو

لینی. آدر. رز ویزلی

رز ویزلی در حالی که جیغ می کشید و گلدانش را سفت بغل کرده بود به سمت راست جاده ی خاکی شروع به دویدن کرد.

- « نه نه. به گلدون من دست نزن. اون آفت نداره. »

آدر همه ی نیرویش را در پاهایش جمع کرد و پشت سرش دوید. لینی وارنر هم در حالی که نیشخند می زد با دوستش خداحافظی کرد. بعد پرواز کنان به دنبال آدر و رز راه افتاد.
رز با تمام سرعت می دوید ، از روی سنگ های نیم متری و ریشه های کلفت و خاک خورده ی درختان می پرید و خود و صورتش را سپر گلدانش در برابر شاخ و برگ های خشن درختان می کرد. آدر فریاد زد :
- « وایستا ، ما به اون آفت نیاز داریم. صبر کن. »

اما رز بدون آنکه حتی برگردد همچنان دوید و دوید. آدر به خس خس افتاده بود. احساس می کرد آب دهانش غلیظ و پر از خلط شده. سینه اش درد می کرد و عرق همه ی سر و صورتش را خیس کرده بود. درست مثل لینی و رز.
رز سرعتش کم شده بود. هر از چند گاهی با وحشت بر می گشت تا آدر را ببیند. نمی دانست وقتی گلدانش دست او برسد با آن چه کار می کند؟ آیا برگ هایش را برای گرفتن آفت تکه تکه می کند؟ این سوالات وحشتناک بر بدنش تازیانه می زد تا تند تر بدود.
تند تر تند تر...
به سختی نفس می کشید.
اما بالاخره بعد از نیم ساعت دوندگی پاهایش که سخت درد می کردند از حرکت ایستادند. دیگر نمی توانست بدود. اما همچنان گلدانش را در بغل داشت.
آدر هم ایستاد و دست به سمت گلدان برد. رز جیغ زد :
- « دستتو به گلدون من نزن! »

اما آدر بی اعتنا به تهدیدش گلدان را به سختی از او جدا کرد. بعد با ریز بینی و دقت مشغول چک کردن برگ های لطیف و زیبای گل رز شد. رز خود را به زمین انداخت و به تخته سنگی تکیه کرد. می دانست که نمی تواند گلدان را از دست آدر بیرون بیاورد. لینی هم بر ساقه گلی همان اطراف جا خوش کرد و شهد شیرینش را نوشید. آدر با دقت به برگ های گل نگاه می کرد. چند بار ذره بینش را بیرون آورد و گل را چک کرد. اما هیچ چیز بر روی آن نبود. صحیح و سالم و بدون حتی یک دانه آفت. با صدایی بلند و دو رگه گفت :
- « اما اینکه کاملا سالمه. »


رز با صدایی تحکم آمیز داد زد :

- « بهت که گفتم. تو گوش نمی دی. حالا گلدون بده به من. »


آدر آهی از خستگی سر داد و با چهره ای پر چروک از خستگی غرغری کرد و گلدان را به رز برگرداند. خود را بر زمین قهوه ای رنگ انداخت و به تنه ی پر گره درخت تکیه داد. بعد یادش آمد که لینی وارنر بود که گفت روی برگ های گلدان رزآفت هست. صورتش سرخ شد و غرید :
- « لینی. تو گفتی رو گلدون رز آفت هست. تو بودی که ما رو نیم ساعت دووندی. »

لینی در حالی که می خندید گفت :
- « اون موقع ، بود. »

آدر غرش خشم را در درونش احساس کرد. خواست در یک جهش به جلو بپرد و آن حشره ی کوچک را در میان دستان خود له کند. اما چشم هایش را بست و نفس عمیقی کشید. عصبانیت هیچ چیز را درست نمی کرد.
چند دقیقه گذاشت. گلویش خشک شده بود. خیلی خسته تر از آن بود که به مسخره شدن توسط لینی فکر کند. آفتاب در وسط آسمان با اشعه های داغش صورت بچه ها را می سوزاند. جیر جیرک ها با صدای بلند و تیزشان جنگل را پر کرده بودند. رز برگ گلدان هایش را ناز و با دقت گلدانش را چک می کرد. لینی زیر لب شعر می خواند.
بعد ده دقیقه استراحت آدر برخاست و گفت :
- « خب دیگه پاشین. باید دنبال آفت بگردیم. »

رز اعتراض کرد :
- « اما من هنوز خسته ام. »
- « منم همینطور. به خاطر همینه که می خوام هر چه سریع تر اون آفتا رو پیدا کنیمو برگردیم. »

لینی موافقت کرد :
- « آدر راست می گه. وقتی آفت ها رو پیدا کردیم بر می گردیمو کلی استراحت می کنیم. »

رز در حالی که زیر لب غر می زد برخاست و شلوار لباسش را تکاند. بچه ها به دور و برشان نگاه کردند. درختان با تنه های غول پیکرشان تا ده ها متر سر به فلک کشیده بودند و ریشه های کلفتشان از زمین بیرون زده بود. علف های سبز و بلند همه جا را پوشانده بودند. تخته سنگ های بزرگی با فاصله هایی زیاد از هم و پراکنده دیده می شد. لینی متفکرانه اخم کرد و به دور و بر نگریست و گفت :
- « خب ، ما از کدوم طرف اومدیم. »

رز به سمت لینی اشاره کرد و گفت :
- « از اون طرف. »

آدر مخالفت کرد :
- « نه ، نه. من مطئنم باید از اینور بریم. »

و به جلو اشاره کرد. بعد سریع دستش را پایین آورد و گفت :
- « نه ، نه. فکر کنم... »

باز دستش را پایین آورد و لبش را گزید. آب دهانش را قورت داد و قلبش لرزید. پرنده ای در آن دور دور ها بر شاخه ای جیغ جیغ می کرد. آدر احساس کرد دنیا دور سرش می چرخد. لینی که رنگ از صورت کوچکش پریده بود با صدایی ضعیف گفت :
- « ما... ما... گم شدیم؟ »






من رو از روی طرز فکر و گفتار و رفتارم بشناس ، نه از روی ظاهرم.


پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۸:۵۶ جمعه ۲۸ مهر ۱۳۹۶

جسیکا ترینگold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۲ دوشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۵:۵۲ شنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 143
آفلاین
هافلکلاو

جسیکا.جیسون.پیوز(بابابزرگمون)


جسیکا دستش را با خوشحالی بالا برد و بعد با مکثی کوتاه آ ن را پایین آورد.
-راست میگه مرغ توفان اصن کجا هست که پرش رو باید گیر بیاریم؟


جیسون نگاهی به دو هافلی سر در گم انداخت و رو به ناظر مسابقات کرد.
-میگما! نمیتونم گروهمو تغییر بدم؟
-نع!
-اام آخه اینا ضریب هوشی...
-خب این هافلکلاوه پس یعنی مجبوری یکی از همین آی کیو ها رو انتخاب کنی!


جیسون که قانع شده بود برگشت و دست پیوز را گرفته و به دنبال خود کشاند.بعد از راه رفتن طولانی به جنگل ممنوعه رسیده بودند،جیسون به سمت ورودی جنگل اشاره کرد و گفت:
-تو جنگل ممنو عه هر چیزی پیدا میشه!پس مرغ توفان هم پیدا میشه!


جسیکا با قاطعیت روی زمین نشست و مخالفت خودش با ورود به جنگل ممنو عه را اعلام کرد.
پیوز هم که چیزی از حرف های جیسون را نشنیده بود، به تبعیت از جسیکا روی زمین نشست و عصایش را تابی داد.
جیسون نفس عمیقی کشید و رو به آنها کرد و با صدایی که به وضوح برای هر دو مخاطب قابل شنیدن بود گفت:
-اگه پیداش نکنیم مسابقه رو هم می بازیم!
-اگه بریم اون تو به احتمال 99.999999درصد، میمیریم و من نمیتونم مرگخوار بشم و برم پیش ارباب....

پیوز که تنها حرفی که شنیده بود جمله آخر جیسون بود،گفت:
-اگه بختیار رو میخوایین باید بگم که مرده...


جیسون با قیافه پناه به مرلینی که گرفته بود به سمت جسیکا برگشت و گفت:
-باشه خب. تو چه فکری داری؟

جسیکا با لبخند هافلی رو به پدر بزرگ کرد و سپس به سمت قلعه اشاره کرد.
جیسون نگاهی به جسیکا انداخت و با وجود روح سفیدی که درون وجودش بود،به پلیدی نقشه جسیکا پی برد.
پس هر سه نفر به آرامی به سمت قلعه راه افتادند.


هافلپاف ایز خفن!
شیپور خواب رودولف دست منه!
صبحا زود بیدار شید شبا هم زود بخوابید!
مراقب تلسکوپ آملیا باشید!اصلا حوصله نداره!
ارباب
بعله!و باز هم بعله...
در پناه هلگا باشید.
همین...
تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۵:۰۵ جمعه ۲۸ مهر ۱۳۹۶

پیوز قدیمی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۱ جمعه ۲۵ اسفند ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۲:۱۸ جمعه ۲۸ تیر ۱۳۹۸
از توی دیوارای تالار هافلپاف
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1513
آفلاین
جسیکا و جیسون و پیوز (بزرگ خاندان)


- بیا دیگه پدر جان شب شد !!

پیوز در حالی که عصایش را در هر حرکت تاب بزرگی می داد، سعی میکرد لنگان لنگان خودش را به جسیکا و جیسون برساند، و هر چند دقیقه که خسته میشد، می ایستاد، سبیل سفیدش را تاب میداد و کمی نفس تازه می کرد. جیسون و جسیکا هربار با ناراحتی او را به دنبال خودشان می کشاندند.

وقتی تقریبا نزدیک مسئولین برگذاری مسابقه رسیده بودند جیسون رو به جسیکا گفت : « مجبور بودین این پیر خرفت رو بیارین ؟ »

پیوز که گوش هایش سنگین شده بود پرسید : « چی؟ »
جسیکا چشم غره ای به جیسون رفت و با صدای بلند گفت : « جیسون میگه خیلی خوشحاله که با شما هم گروه شده پدر جان ... »

سرانجام به مسئولین برگزاری مسابقه رسیدند. جسیکا جلو دوید تا آیتم انتخابیشان را اعلام کند : « شاخ تک شاخ مال ما ... شاخ تک شاخ مال ما ... »

ناظرین رو به دای کردند و گفتند :
نقل قول:
- باشه ولی چیزی که شما باید بیارین دنده تستراله. نه کباب دنده!

سپس رو به جسیکا برگشتند:« و شما ... تنها چیزی که باقی مونده "پر مرغ توفانه" ... شاخ تک شاخ رو همون اول گرفتن ... بعضی از شرکت کننده ها حتی دارن با یافته هاشون بر میگردن » (نگاه عاقل اندرسفیهی به دای و سوزان می کند)

جسیکا برگشت و با ناراحتی رو به پیوز گفت : « دیدی دیر شد ... من شاخ تک شاخ رو میخواستم ... »
و در حالی که کاملا پروانه ای شده بود گفت : تک شااااخ ... سپس بالهای رنگارنگش را باز کرد و پر کشید و رفت

پیوز : حالا طوری نشده که، چی رو باید پیدا کنیم ؟

جیسون : پر مرغ توفان رو ...

پیوز : مرغ طوفان ؟!؟

جیسون : نه پدر جان سمعکت رو بزن ... میگم مرغ توفان !!!

پیوز : من که زبون (رسم‌الخط؟) شما جوونا رو نمی فهمم ... مرغ توفان مگه بختیار نبود ؟

- کی ؟!؟؟؟!

- بختیار ... قبل از اینکه کالین کریوی وزیر بشه و حکومت آسلامی جادوگری درست بکنه ... بختیار نخست وزیر حکومت طاغوتی دراکو مالفوی بود ... و به خودش میگفت مرغ توفان !!

- پدر جان من فکر کنم شما دارین تاریخ دنیای جادوگری و ماگلی رو با هم قاطی میکنید !

- نه پسرم ... من که این موها رو توی آسیاب بی رنگ و شفاف نکردم، حاصل یه عمر روح بودنه ...

جسیکا که عمر پروانه ای بودنش تموم شده (چنانکه شاعر می فرماید: گفتمش احوال عمر ما چه باشد ، عمر چیست ؟ / گفت : یا برقیست یا شمعیست یا پروانه ای ) میاد کنار پیوز و میگه : « دیگه این بحثا بسه ... باید یه فکری بکنیم ... »

جیسون : «تو کجا بودی ؟»

جسیکا جواب داد : « پر کشیدم بین گلهای رنگارنگ ... ولی ببین ... آفت هاشون چسبیده بهم » و سعی کرد حشرات ریز بی شماری که روی بدنش بود را با دست بتکاند ...

پیوز گفت : « خیلی خوب ... حالا کجا میشه مرغ توفان پیدا کرد ؟!؟»



ویرایش شده توسط پیوز در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۲۸ ۱۵:۰۸:۳۵

هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر کوچک شده






A Never Ending Story ...







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.