هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۹:۵۶ جمعه ۲۴ خرداد ۱۳۹۸

آملیا فیتلوورت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۵ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۵:۳۰:۴۷ چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۸
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 499
آفلاین
در باشگاه دوئل باز شد. داورا با آرامش، هر کدوم روی جای خودشون نشستن...

- کراب! مگه بهت نگفتیم دستت از این خط اینور تر نیاد؟!
- شـ... شرمنده ارباب... ولی از این خط اینور تر نیومد!
- خب... پس... از این به بعد، خط جاش عوض میشه...

خط که بچه خوبی بود، خودش بلند شد و رفت جفت کراب نشست.

- از این خط اینور تر اومده بود دستت کراب!
- ببخشید ارباب...
- بخشیدیمت، کراب. ما اربابی هستیم بسیار بخشنده!

داورا خیلی سحر خیز بودن و آفتاب نزده، میومدن در باشگاه رو باز میکردن تا مرلین ناکرده، دیر به درخواست دوئل کسی، رسیدگی نشه...

- ساعت چنده، کراب؟
- ساعت من بیتربیته ارباب، داره دوازده ظهر رو نشون میده!
- ساعتی که صاحبی مثل تو داره، بایدم بیتربیت باشه! ساعت تو چنده، هک؟

هکتور با نگاه اربابش، دست از تنظیم کردن عقربه های ساعتش کشید.
- چیز... ارباب... ساعت منم بیتربیت شده، اینم داره دوازده ظهر رو نشون میده!

لرد مطمئن نبود که دوازده ظهره یا نصفه شب. از یه طرف، مطمئن بود خیلی خوابیدن، از یه طرف هم هنوز خورشید بالا نیومده بود.
- نخیر، هکتور، داره دوازده نصفه شب رو نشون میده، ما اربابی هستیم سحرخیز!...

داورا منتظر نشستن... بازم منتظر نشستن... بازم...
هرچی داورا منتظر نشستن، خبری از شرکت کننده ای نشد. مثل اینکه ملت یادگرفته بودن مشکلاتشون رو با گفتگو حل کنن و دیگه نیازی به اینهمه خشونت نیست...

تــــــــق!

شاید هنوزم یه عده بخوان با خشونت مشکلشونو حل کنن...

- تو؟! بازم تو؟ مگه تو خواب نداری ساعت یک نصفه شب مزاحممون میشی؟!

نه، از گودی زیر چشماش به نظر میومد این بار، بیشتر از همیشه بیدار نشسته.
اما لرد نمیخواست باز وقتش رو صرف رسیدگی به دوئل آملیا بکنه. کارای مهمتری برای انجام دادن داشت. تو مدتی که اون داشت دوئل میکرد، میتونست حداقل سه - چهارتا ماگل دیگه رو سر به نیست کنه. تصمیم گرفت یه جوری دست به سرش کنه... اما چجوری؟

- چرا باز اومدی اینجا؟ میدونی تا خورشید بالا نیاد، از دوئل خبری نیست؟
- آخه... شش ساعت نشستم با ستاره ها و اینا حرف زدم، دیدم خورشید نمیاد بالا. شش ساعت دیگه هم نشستم، باز نیومد. نمیدونستم چیکار کنم که قنطورس گفت برو دوئل... خوش میگذره!
- قنطورس؟
- خورشید که نبود، با قنطورس صحبت کردم.

فکر خوبی به ذهن لرد رسید؛ اگه خورشید تا الان بالا نیومده بود، دیگه نمیاد! میتونست واسه یه مدت از دستش راحت شه، بعدا با یه نقشه بهتر، کلا از دستش خلاص شه!
- خب... این بار درخواست دوئلت رو قبول میکنیم. ما لردی هستیم قبول کننده! یه دوئل ویژه براتون داریم! یه دوئل فضایی!

آملیا چشماش از خوشحالی گرد شد.
- برای من و کی؟
- یعنی رقیب نداری؟ پس با کی میخوای دوئل کنی؟
- با هرکی دم دست باشه!

لرد نگاهی به اطراف انداخت.
- اینجا یه رابستن داریم، خیلی آدم فضاییه. میتونی با همون دوئل کنی! رابستن!
- ارباب، رابستن ماموریته...
- خب، چه بهتر! ما فرستادیمش خورشید رو بیاره بالا. اگه تو بتونی زودتر بیاریش بالا، تو بردی!

* * *


خوابگاه هافلپاف

- خب، دوست من، چجوری باید برم فضا؟ رابستن تا الان حتما رسیده. تا الان حتی شاید داره خورشید رو هل میده بیاد بالا. شاید هم حتی داره باهاش حرف... باهاش حرف میزنه!

فکر کردن به اینکه کسی غیر از خودش با خورشید و سایر اجسام فضایی صحبت کنه. دوباره به دوست عزیزش نگاه کرد.
- اگه باهاش صحبت کنه و دلش رو بدست بیاره چی؟ اگه دیگه نخواد با من صحبت کنه چی؟ تلسکوپ من، چیکار کنم؟

تلسکوپ، همچنان بی حرکت بود.

- راست میگی! باید موشک بسازم! اما... پولشو از کجا بیارم؟!... نه، نه، وایسا، باید بدزدم! اما... راهش دور تر از خورشیده...
- خب میخوای من بفرستمت فضا.
- دورا؟!

دورا خیلی وقت بود اون طرفا پیداش نشده بود؛ از وقتی آملیا، روی دامن مورد علاقه بنفشش چایی ریخته بود. اما الان دورا خیلی بدردش میخورد؛ چون پولدار بود و اگه دلش رو بدست میاورد، میتونست یه موشک گیر بیاره. ولی خب، خیلی سعی و تلاش نیازی نبود، خودش پیشنهاد داده بود...
- میتونی منو بفرستی فضا؟
- آره، ولی واست خرج داره!
- چه خرجی؟

آملیا خودش فهمید؛ دورا همیشه عاشق تخت آملیا بود. چون آملیا زودتر اومده بود خوابگاه، زودتر تخت رو گرفته بود. حتی نمیدونست دورا چه چیز اون تخت رو دوست داره ولی خب، اون هیچوقت واسه چیزای بی ارزش اونطور حرص نمیخورد. پس تصمیم خودش رو گرفت.
- باشه قبوله، فقط موشک واسم بگیر برم فضا!
- موشک؟!
- پس چجوری میخوای منو بفرستی فضا؟
- یه فکری دارم.

با نگاه کنجکاو آملیا، خنده شیطانیش رو تموم کرد.
- ببین، تو بپر بالا، بعد من با تلسکوپت میزنم زیرت، پرت میشی فضا!

آملیا پوکر شد، چرا این فکر خفن زودتر به فکرش نرسیده بود؟! میتونست بدون اینکه تختش رو از دست بده، از هر کس دیگه ای بخواد این کار رو براش انجام بده!
- خیلی خب، من آمادم، کجا باید بریم؟
-

نیم ساعت بعد - بالاترین نقطه قلعه هاگوارتز

- خب، الان چیکار کنم؟
- بپر!

هنوز تردید داشت. مطمئن بود که دورا بخاطر تخت، هرکاری انجام میده، اما مطمئن نبود که درست انجامش بده.
- مطمئنی؟
- بپر بابا! مگه نمیخوای بری فضا؟
- چرا!
- مگه نمیخوای دوئل رو ببری؟
- چرا!
- مگه نمیخوای رابستن با خورشیدت صحبت نکنه؟

با جمله آخر دورا، آملیا از خود بی خود شد و پرید. دورا ضربه ای بهش زد و اون چشماشو بست و وقتی باز کرد... توی فضا بود! به همین راحتی! چقد لذت بخش بود! ستاره ها اینقدر نزدیک بودن که دیگه نیازی نبود برای دیدنشون، از تلسکوپ استفاده کنه. همه جا پر از ستاره و سیاره بود. حتی زمین رو هم میشد به راحتی دید، اما خورشیدی نبود.
اطرافش رو واسه دیدن رابستن اسکن کرد، ولی ندید. این میتونست به این معنی باشه که رابستن هنوز نیومده فضا. اما شاید هم اومده، و الان هم خورشید رو دیده و داره مخش رو میزنه. باید عجله میکرد و خورشید رو پیدا میکرد.

شروع کرد به شنای پروانه ای و قورباغه ای و گوزنی و تسترالی... اما هرچی دست و پا میزد، جلو نمیرفت. هرکاری میکرد، از جاش تکون نمیخورد. ناخودآگاه صدا زد:
- یکی کمکم کنه!

یهو ده تا ستاره اومدن سمتش، یکی دستشو گرفت، یکی سرشو نوازش میکرد، یکی ازش پرسید:
- چرا اومدی اینجا عزیزم؟

همه این اتفاقات عجیب بود، اما نمیخواست اهمیت بده. فقط بردن دوئل براش مهم بود... و اینکه رابستن با خورشیدش صحبت نکنه... و...
حالا که فکر میکرد، خیلی چیزا براش مهم بود.

- نگفتی چی میخوای؟
- خب... میخوام خورشید رو ببینم!
- وقت قبلی داری؟
- من هرروز باهاش صحبت میکردم!

ستاره دلش به حال آملیا سوخت، ولی نمیتونست بدون وقت قبلی اجازه بده بره ملاقات خورشید.
- خب بگو چیکارش داری، خودم بهش میگم.
- میخوام بهش بگم بیاد بالا. دلم براش تنگ شده! با رابستنا هم صحبت نکنه...
- باشه عزیزم، حالا تو برگرد، ما راضیش میکنیم بیاد بالا...
- راستی، چرا امروز نیو...

اما قبل از اینکه بتونه جملش رو کامل کنه، ستاره ها غیب شدن و همه جا از اونی که بود، سیاه تر شد.
کم کم، هوا روشن تر شد. آملیا چشماشو باز کرد و خودش رو توی بیمارستان دید. هوا روشن شده بود، و هر لحظه داشت روشن تر میشد، به این معنی که خورشید داشت بالاتر میومد. اون ماموریتشو انجام داده بود و برنده دوئل شده بود. بلند شد و نشست. باید میرفت دفتر دوئل و جایزشو میگرفت.
- پرستار!

هیچکس به فریادش، کوچکترین عکس العملی نشون نداد. حتی کسی بهش نگفت اینجا بیمارستانه و نباید داد و بیداد کنه.
- چرا اینجا اینجوریه؟! بیخیال، من میرم!

اما قبل از اینکه بره، صدای پرستاری رو شنید که با پزشک صحبت میکرد.
- خب پس، این دختره کارش تمومه؟
- بله، متاسفانه. به هرحال، ما هرکاری از دستمون بر میومد براش کردیم!
- خب، دکتر، ما که کاری نکردیم، فقط از کف محوطه هاگوارتز جمعش کردیم آوردیمش اینجا!
- خب همین از دستمون بر میومد دیگه. خورشید هم هنوز در نیومده؟
- نه آقا، دانشمندای ماگلا هم میگن انگار ناپدید شده کلا!

آملیا متوجه چیزی شد؛ نوری که دیده بود، نور خورشید نبود، بلکه نوری بود که میومد ببرش پیش مرلین!

همان زمان - خانه ریدل ها

- آفرین دورا، تو ماموریتتو به درستی انجام دادی، تو لایق رنک مرگخوار نمونه هستی!


این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۰:۴۱ سه شنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

رابستن لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۹ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۱:۱۹:۴۱
از سیرازو
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
پیام: 219
آفلاین
رابستن پروداکشن

موضوع شماره 1

*****


-رابستن! فردا اولین ماموریت انفرادیت رو انجام می دی! الان هم برو و استراحت کن تا فردا با آمادگی ماموریتت رو انجام بدی!

اولین ماموریت انفرادی؟ بالاخره به خواسته اش رسیده بود؟!

رابستن روی تختش، توی اتاق زیر پله دراز کشیده بود ولی نمی تونست بخوابه. اون فقط داشت به ماموریت فرداش فکر می کرد. به خیلی چیزا در مورد ماموریتش فکر می کرد. به اینکه ماموریتش چیه...یا اینکه سعی کنه اونو به بهترین شکل انجام بده و...

فردا صبح

رابستن همچنان تموم شب رو داشت به ماموریتش فکر می کرد ولی این اواخر به چیز دیگه ای هم فکر کرد...چقد شب طولانی شد!

ظهر شده بود و همچنان رابستن داشت تموم شب رو به ماموریتش فکر می کرد. انقد فکر کرده بود که دیگه چیزی برای فکر کردن نداشت. ساعت رو نگاه کرد.

-دوازده شدن می شه؟ ینی من الان فقط یک ساعت فکر کردن می شم؟

این با عقل رابستن جور در نمیومد.

رابستن تو هر چی شوت باشه، توی زمان یکی از بهترین هاست!

از اتاقش اومد بیرون...دور و برشو نگاه کرد که آثاری از روز ببینه ولی چیزی ندید...چه بلایی سر روز اومده بود؟

-ارباااااب!

لرد ولدمورت شخصیتی سحر خیز بود...ایشون همیشه سر ساعت می خوابیدن و به موقع بیدار می شدن!
-بله رابستن؟
-ارباب! ینی چه که هنوز روز نشده؟

لرد تا اون موقع همه چیز رو می دونست ولی ایندفعه فرق می کرد.
-چرا همه منتظر هستند که ما همه چیز را به آنها بگوییم...خودت برو کشف کن رابستن...ماموریت تو، اینه!

رابستن توی سیرازو تا حالا با همچین چیزی مواجه نشده بود و برای همین نمی دونست که باید چیکار کنه، ولی اربابش بهش ماموریت داده بود و اون هم باید انجامش می داد!

رابستن از خونه ی ریدل اومد بیرون ولی نمی دونست باید کجا بره تا جواب این معما رو پیدا کنه!

بدون هیچ مقصدی، خیابون ها رو یکی پس از دیگری رد می کرد.

نقل قول:
به اطلاع عزیزان و شهروندان گرامی می رسانیم، مرکز رسیدگی به مشکلات شما عزیزان در وزارت سحر و جادو تاسیس شد.

مشکلات خود را با ما در میان بگذارید!


رابستن مقصد خودش رو پیدا کرد.

مرکز رسیدگی به مشکلات ما عزیزان

-سلام عرض کردن می شم...یه مشکلی دارن دارم...چرا رو...
-چرا روز نمی شه نه؟
-اوهوم! شما از کجا فهمیدن کردین؟
-این مشکل رو امروز همه دارن!
-خب چجوری حل شدن می شه؟
-نگاه کن! ما کشف کردیم که خورشید امروز نیومده بالا و برای همین هستش که روز نمی شه!
-خب خورشید رو آوردن کنین بالا!
-عزیز جان! به همین راحتی ها هم نیست...ما هنوز قادر نیستیم که به فضا بریم!
-پس این مشکل چطوری حل شدن می شه؟
-باید منتظر باشیم که خورشید خانوم هر موقع دوست داشتن، آفتاب مهربونیشون رو به صورت ما انسان ها بتابونن!

مسئول سعی داشت که با این حرف آخرش، روحیه ی رابستن رو حفظ کنه.

پارک

رابستن رو نمیکت پارک نشسته بود و داشت به این فکر می کرد که چطور این خبر رو به اربابش بده!

-داداژ چیژی می خوای؟ همه ژی هشتش!

رابستن متوجه کسی که کنار نشسته بود، نشده بود!
-شما کی هستن می شین؟
-من مورفینم! نگفتی ژی می خوای؟
-یه چیزی خواستن می شم که باهاش برم فضا!
-فضا؟ فضا که راش کار خودمه! بیا اینو بگیر...اینو بژنی، می ری فضا...اینم بگیر برای برگشتت!
-این رو باید چیکار کردن کنم؟
-اینا رو هر کار دوش داشتی بکن!

رابستن مواد رو از مورفین گرفت و خورد!
بعد از چند ثانیه سرش گیج رفت و افتاد!

-اینجا چیکار کردن می شی؟

رابستن سرش گیج می رفت و چشماش تار می دید ولی می تونست تشخیص بده که رو به روش یه چیز گندس!

-گفتن کردم اینجا چیکار کردن می شی؟

رابستن یکم پلک زد تا حالت تاری چشماش برطرف بشه!
بعد از چند بار پلک زدن، می تونست واضح ببینه...اون تو فضا بود!
-من دنبال خورشید گشتن می شم!
-من خورشید هستن می شم...تو کی هستن می شی؟
-من رابستن هستن می شم...چرا امروز بالا نیومدن کردی؟
-بالا اومدنم، نیومدن کرد! نخواستن شدم که بالا آمدن کنم.
-اربابم منتظر هستن می شن که تو بالا آمدن کنی...می شه بالا آمدن کنی؟ خواهش!

خورشید، ستاره ی سنگدلی بود و با این کار ها، تصمیمش رو عوض نمی کرد.
-نخیر! بالا آمدن نمی کنم!
-ولی اربابم...
-ارباب ارباب برای من نکردن شو! ارباب تو به من ربط داشتن نمی کنه.

رابستن دوباره رگ غیرتش باد کرد. اون هیچوقت اجازه نمی داد که کسی به اربابش بی احترامی کنه!
-در مورد ارباب من درست صحبت کردن شو!
-اگه درست صحبت نکردن بشم، اونقت چی شدن می شه؟
-اونوقت...اونوقت...

رابستن حرفی برای گفتن پیدا نکرد برای همین وارد عمل شد.
رابستن شروع کرد با خورشید دعوای فیزیکی کردن...در حین این درگیری ها، موادی که مورفین برای برگشت رابستن بهش داده، وارد دهن خورشید شد!

خورشید حالش بد شد...خیلی بد...اونقدری بد که حتی نمی تونست دعوا کنه!
بعد از چند ثانیه، خورشید "های" شد!

روی زمین

خورشید بالا اومده بود و نورش همه جا رو روشن کرده بود.

-بالاخره رابستن یک کار رو بدون هیچ اشتباهی انجام داد!

فضا

-من الان چجوری برگشتن کنم خونه؟! اربااااااااااااب!


ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در تاریخ ۱۳۹۸/۳/۲۱ ۰:۵۵:۴۶

تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۳:۰۷ جمعه ۳۰ فروردین ۱۳۹۸

آملیا فیتلوورت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۵ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۵:۳۰:۴۷ چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۸
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 499
آفلاین
- الان جیغ میزنم همه مرگخوارا بریزن روت بزننت!
- جیغ نزن!
- باش!

اصلا فکر نمیکرد راضی کردن هکتور به این سادگیا باشه!
- ببین، انتخابات نزدیکه، درسته؟
-
- زهره هم کاندید شده، درسته؟
-
- اون زهره که نه، سیاره زهره رو میگم!
-
- خوب... ببین، من میخوام اون توی این انتخابات، پیروز نشه!

هرکس دیگه ای جای هکتور بود، مطمئنا متوجه نکته قضیه میشد، ولی خب کس دیگه ای جای هکتور نبود و اون هم متوجه نشد.
-
-ازت میخوام یه معجون درست کنی که بریزم تو غذای اینا که به زهره رای ندن!
-

روز انتخابات

- بفرمایید آقا، نوش جان! :yep: ... بفرما آقا، شیرینی انتخابات دختر خالمه، به ریش پروف ناراحت میشم نخورید!

ده دقیقه بعد

- آقا، خانوم، به کی رای دادین؟
- چه سوالیه، قطعا زهره!
- بی شک زهره!
- فقط زهره!
- زهره!

شب آملیا فقط تو رختخواب غلط میزد. همه این مردم مخالف این بودن که یه غیر زمینی و غیر جادویی بیاد کاندید بشه، پس چی شد؟ هرکس دیگه ای جای آملیا بود، مطمئنا متوجه نکته قضیه میشد، ولی خب کس دیگه ای جاش نبود و اون هم متوجه نشد! تا صبح تو فکر این بود که چجوری دعوای اون شب رو از دل زهره در بیاره. شاید حتی زهره از ستاره ها شنیده بود که اون برای قبول نشدنش نقشه کشیده بود...

* * *


- خب، از اونجایی که زهره جان، جان جانان، نمیتونن به زبون ما صحبت کنه، من که زبونشو... اخ، چرا میزنی؟ آخ... باشه، من که زبون ایشون رو میفهمم، واستون ترجمه میکنم! ...
خب... اول از همه اینکه جامعه جادویی خیلی کم کار میکنه و خیلی زیاد میخوابه، که البته مشکل از شما نیست، بلکه مشکل از زمینه... همین کارارو میکنه که زن بهش نمیدن! کجای دنیا رو دیدی بیست و چهار ساعت باشه روز؟ سال 365 روز؟ چه خبره؟ روزا باید بلند باشه، سالا کوتاه! از این به بعد تقویم و ساعتاتون باید زهره ای تنظیم شه... زهره جون... روزات یه کم زیاد نیست؟
... اهم... ببخشید، فرمودن غلط کردین تنبلای تنه لش. البته این فارسیشه... بله... هر روز، 243 روزه...

حضار به صدا در نیومدن؛ چون با شنیدن این حرف گیج شده بودن... هر روز، 243 روز؟

- بله، هر روز 243 روزه! یعنی به جای 7 ساعت کار، باید... 81 روز... کار... رسمی... داشته... باشین! باشیم؟ ا...البته! جای نگرانی نیست! عوضش 162 روز استراحت مطلق!

نگاه اخم آلود زهره، وادارش کرد که ادامه حرفشو بزنه. هم قد و قواره زهره که نبود، وگرنه همون شب حسابشو میرسید.

- مشاوران وزیر هم باید به جای 81 روز، 101 روز سر کار باشن... خداروشکر که من... چی؟ زهره شوخیت گرفته؟

اما زهره اصلا شوخی نداشت! زهره داغ بود و هر لحظه ممکن بود بچزوندش! پس گلوشو صاف کرد و ادامه داد:
- چون کسی روی زمین زبونشو نمیفهمه، من باید وزیرش باشم!

کسی آملیا رو درک نمیکرد. همه فقط خودشونو درک میکردن. بیچاره خودشون! مجبور بودن سالی 81 روز بی وقفه کار کنن...

- آها، از این به بعد هم هر 225 روز یه بار میتونین عید بگیرین! اینجوری از ماه هم جلو میزنیم! اینجوری دیگه خواستگار گیرش نمیاد! ... از اینجا به بعد، قوانین یه ذره سخت میشن... جارو بی جارو... ها؟ جادو بی جادو؟ کدومش؟ آ...آها... جفتش؟

اینقد آملیا قیافشو اینطوری کرده بود، کسایی که اونجا حضور داشتن به خودشون قول دادن هیچوقت تو رولاشون دیگه از این شکلک استفاده نکنن! همه هزار بار از خودشون میپرسیدن که چرا به زهره رای دادن؟ که دیگه خودشون خسته شدن زدن تو گوش خودشون و گفتن: یه بار دیگه این سوالو بپرسی من میدونم و تو! و دیگه این سوالو از خودشون نپرسیدن!

- جارو بی جارو، وسیله نقلیه فقط سفینه! جادو بی جادو، اسلحه فقط تفنگ فضایی! همه هم باید قرمز بپوشن... چـــــــــــــــــی؟! زهره این کارو با من نکن!

اما زهره داشت این کارو میکرد!

فلش بک - شب دعوا، خوابگاه هافلپاف

- خب زهره، خوبی، چه خبر؟ سلامتی؟ میبینم که باز قرمز پوشید... چی؟! از تو یکی انتظار نداشتم! دیگه نمیخوام ریختتو ببینم!... نه، تو نمیتونی کاری کنی من قرمز بپوشم!... شرط میبندی؟ رو تلسکوپم؟ هرگز! باشه، من که مطمئنم میبرم!

- پیست، رز، میدونی داره با کی حرف میزنه؟
- نمیدونم، پیست، نه!
- داره با زهره حرف میزنه! از من بپرس که ذهن خونم!
- ولی آخه... ما تو زیرزمینیم!

* * *


ده روز به همین منوال گذشت... جادوگرا بلد نبودن با سفینه و تفنگ جادویی کار کنن، همش میخوردن به درو دیوار و گاها به همدیگه. همه جا پر بود از لاشه های سفینه. هوا تاریک شده بود، همه جا آتیش دیده میشد، هنوز 71 روز اداری دیگه مونده بود، و یه دختر که با تلسکوپ تو دستش داشت غصه میخورد... که یهو غصه تموم شد؛ آخه مردم همشو خورده بودن. مجبور شد یه ذره فکر کنه. فکر کرد و فکر کرد و فهمید...
نه این راه حل یه مشکل دیگه بود.
پس دوباره فکر کرد...
فکر کرد...
فکر کرد...
و بالاخره فهمید! و این فهمیدن ده روز دیگه به طول انجامید! ولی بالاخره فهمید. اون مشاور وزیر بود، باید یه کاری میکرد کارستون! باید وزیرو از این تصمیمش منصرف میکرد...

دفتر وزیر
- سلام خانوم وزیر... ببخشید بیرون بودم... قول میدم ازین به بعد سر وقت بیام! باشه دوروز دیگه واسم جریمه بنویس! دو روز زمینی البته! یه عرضی داشتم...

زهره گوش میداد.

- خب... ببین، زهره، ما هردومون یه کار بد کردیم، یه کار خیلی بد، که با هم دعوا کردیم، سر لجبازی همه چیو به اینجا کشوندیم... مردم خیلی غصه دارن زهره جون! دارن اذیت میشن! خیلی زجر میکشن! این همه فشار آخه؟ تا کی میخوای درد و رنج مردمو نبینی؟! تا کی میخوای چشماتو ببندی رو درداشون؟

تو جو زهره داشت بارون میومد. خیلی چشماش خیس شده بود. احساساتی شده بود. اما نه خیلی احساساتی، از آملیا خواست تا فقط یکی از قوانین بدی که گذاشته رو بگه تا منحلش کنه.

- نه نمیاری زهره جون؟ :shy: بگم؟ :shy: جون من؟ خب... از این به بعد همه آبی بپوشن! :ysmile:

از اون به بعد همه 81 روز پشت هم کار میکنن، 225 روز یه بار عید میگیرن، یاد گرفتن با سفینه رفت و آمد کنن و مهمتر از همه... همه آبی میپوشیدن!


این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۰:۳۸ پنجشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

رابستن لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۹ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۱:۱۹:۴۱
از سیرازو
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
پیام: 219
آفلاین
رابستن پروداکش!
بخش خاص


وزارت سحر و جادو

رابستن وارد وزارت خونه شد و به سمت دفتر وزیر حرکت کرد.
به در ورودی دفتر رسید ولی هیچ دستگیره ای برای باز کردن در پیدا نکرد.
روی در یه چیزی نوشته شده بود:

نقل قول:
بعد از ذکر جنسیت و وضعیت تاهل در باز می شود!

-مرد و مجرد می باشم!

در با گفتن "گمشو برو تو" باز شد!
روی صندلی وزارت، مردی با سیبیل های چنگیزی و هیکلی آرنولدی نشسته بود!
-سلام داداش! بالاخره اومدی؟ راحت پیدا کردی اینجا رو؟
-سلام داداش! آره راحت پیدا کردن شدم...کاری داشتی که بهم گفتن کردی که به اینجا آمدن کنم؟

رودولف از روی صندلی بلند شد و به سمت رابستن اومد.
-آره داداش...بهت گفتم بیای که یه خبری رو بهت بدم...یه کار برات پیدا کردم!
-چه کاری؟
-قراره بشی مدیر بخش "صدای مردم"! برای این بخش، که قراره تاسیس بشه، دنبال مدیر می گشتن، منم تورو پیشنهاد کردم و اونا هم مجبور شدن با کمال میل قبول کردن!
-ینی چه که "صدای مردم"؟
-ببین...کار این بخش، رسوندن صدای مردم به منه...ینی اینکه، مردم میان پیش تو و از خواسته هاشون یا هر چیز دیگه ای می گن، بعد تو میای و اونا رو به من می گی.
-اهاااا...مثل جغد...من جغد دوست دارن می شم!
-آفرین...دقیقا همینطوره که می گی!

رابستن از اینکه بالاخره قراره بره سر کار خوشحال بود.

-زن، مت...

در، قبل از اینکه زن به حرفش ادامه بده با گفتن "بفرمایید داخل خانوم محترم، قدم رو لولای ما گذاشتین" باز شد.
-آقای وزیر، براتون چایی آوردم.
-تو بیا، آب هم آوردی، آوردی!

رودولف این حرف رو با خودش گفت.
زن بعد از گذاشتن چایی روی میز، رفت!

-کسی برام کار کردن می کنه؟

رودولف که تو فکر اون زن بود، با این حرف رابستن به خودش اومد.
-ها...چی...آره بابا...یه سری ساحره برات کار می کنن...منم برای اینکه جلوی دست و پات نباشن، بهشون گفتم موقعی که تو توی دفترت هستی، بیان توی اتاق من.

رابستن به داداشش، که همیشه به فکرش بود، افتخار می کرد.

-خب می خوای بدونی که دفتر کارت کجاست؟
-کجا می شه باشه؟
-دفتری که کنار منه، دفتر کار توئه!

رابستن کمی بخاطر این موضوع تعجب کرد.
-کنار دفتر تو می شه باشه؟
-آره...همین اتاق کناری!
-خب پس چرا مردم اومدن کنن پیش من تا حرف هاشون رو زدن بشن؟ اومدن می کنن دفتر تو دیگه!
-رابستن...اینا جزو پرستیژ کاریه!
-ینی چه که "پرستیژ کاری"؟
-اینو خودمم نمی دونم...ولی خب، کلمه ی دهن پر کنیه!
-ینی چه که "دهن پر کن"؟

رودولف به مدت یک ساعت به "ینی چه که" های رابستن جواب داد!

فردا صبح

نقل قول:
روزنامه ی پیام امروز:
دیروز، جناب آقای وزیر فرموندند:
-از فردا بخش "صدای مردم" شروع به کار می کند.
ایشان اضافه کردند:
-این بخش برای رسیدگی به خواسته ها، انتقاد ها، پیشنهاد ها و... می باشد.

-خب رابستن، اینم اولین روز کاریت...ببینم چیکار می کنی!

رودولف اینو گفت و در دفتر رابستن رو باز کرد.
-یا کشکک زانو ی مرلین! ...چه صف طولانی ای... فک کنم روز پر کاری داری داداش کوچولو!

رابستن یک روز پرکار نداشت...چند روز پر کار داشت...چون چند روز بدون اینکه استراحت کنه، به حرف مردم گوش داد و یه قلم پر تند نویس هم حرفای مردم رو نوشت.

آخرین نفر هم حرف هاشو زد و رفت.

-آخیش! ...بالاخره تموم شدن کرد... باید رفتن کنم و اینا رو به رودولف دادن کنم!

رابستن رفت چند متر اونور تر...دفتر رودولف!

-رودولف...بالاخره تموم شدن کرد.
-خب بگو ببینم، چیا نوشتی؟

رابستن بیست برگه ی A4 رو از کیفش بیرون آورد و اونا رو به یه ساحره داد تا بخونه!
-اولیش برای بانزه...اون از این شاکی بود که چرا دولت تو به افراد نامرئی بهایی نمی ده...بعدی برای کرابه...اون گفته که چرا اون رژ لب صورتیش رو برداشتی و به یه ساحره دادی...سومی رو نجینی گفته ولی اینجا فقط نوشته "فس"...چهارمی هم برای هکتوره که یه پیشنهاده...اونم این اینه که اگه شما می خواین براتون معجون "ساحره جذب کن" بیاره...

ساحره همه ی انتقاد ها و پیشنهاد ها رو خوند.

-پس اون عجیب غریبه کجا می شه باشه؟

ساحره برگه آخر رو نگاه کرد.
-آها ببخشید...یکی دیگه هم هست...اینو یه صابون گفته...انگار قرار بوده، شما براش مخ یه شامپو رو بزنین ولی اینکارو نکردین...اونم رفته تا با شامپو حرف بزنه ولی شامپو اونو کف هم حساب نکرده...البته یه سری حقایق هم در مورد شما گفته که آدم خجالت می کشه به زبون بیاره!

رودولف خجالت کشید و برای اینکه بحث رو عوض کنه تا از این بدتر نشه، رو به ساحره گفت:
-خب حرفا رو شنیدم...حالا برو و ترتیب یه سخنرانی رو بده تا جواب سوالای مردم رو بدیم.

روز سخنرانی

رودولف برای سخنرانی یه چیزی شبیه قرص خورد تا صداش بلند تر شه و بعد شروع کرد از روی یک برگه خوندن.
-سلام عرض می کنم خدمت شما...خیلی خوشحالم از اینکه تشریف آوردید...همانطور که می دانید، ما، بخش صدای مردم را برای رساندن صدای شما به من تاسیس کردیم...بعد از چند روز که شما عزیزان، مشکلات و پیشنهاد های خودتان را با ما در میان گذاشتید، حالا من اینجا هستم که به سوال هایی که مهم بوده و به پیشرفت ما کمک می کند پاسخ دهم...یکی از بیشترین سوال هایی که داشتید، مربوط به طوفان های اخیر هستش...هم نوعان من، این ها رحمت مرلین است...وقتی ما فهمیدیم که آب هست ولی کم هست، از مرلین خواهش کردیم که تا رحمت خود را شامل حال ما کند...دومین سوالی که بسیار مهم بود...وضعیت معتادان بود...دوستان، معتاد مجرم نیست، بیمار است...ما باید دست به دست هم دهیم تا اینان را از این وضعیتی که دارند نجات دهیم...تازه عزیزان...این معتادان خاصیت دیگه ای هم دارند...از بزرگی پرسیدند، ادب از که آموختی، گفت از پسر بچه ای که تو نقاشیش خورشید رو سیاه می کشه تا باباش زیر آفتاب نسوزه...اون فرد بزرگ تازه از سر بساط بلند شده بود...

رودولف موقعی که این حرف ها رو می زد ذهنیت عجیبی نسبت به مردم داشت.

سخنرانی رودولف، حدود یک ساعت طول کشید.

فردا صبح

نقل قول:
روزنامه ی پیام امروز:
بعد از سخنرانی عجیب دیروز جناب آقای وزیز، شایعاتی مبنی بر اینکه ایشون قبل از سخنرانی با هوریس اسلاگهورن و مورفین گانت دیدار داشتند به گوش می رسد!

پشت در های بسته چه خبر است؟

-به رابستن بگو بیاد دفتر من، البته اگه پاهات خسته نمیشه، ساحره خانوم؟

ساحره بعد از گفتن "نه" به سمت دفتر رابستن رفت.
-آقای وزیر می خوان شما رو ببینن!

دفتر وزیر

-اخبار امروز رو خوندی رابستن؟
-آره داداش...خیلی از تو بد گفتن کردن.
-روزنامه ها همینن دیگه!

رابستن روحیه خیلی لطیفی داشت!
-برای منم اینجوری نوشتن می کنن، رودولف؟
-همونقدر که احتمال داره من توی دو دقیقه یه ساحره رو تور کنم، این احتمال وجود داره که در مورد تو هم اینجوری بنویسن.
-خب پس هیچوقت نوشتن نمی کنن، خیالم راحت شد!
-منظورم این بود که حتما می نویسن!

رابستن می دونست که اگه توی روزنامه، اینجوری ازش بنویسن دیگه نمی تونه سرش رو بالا بگیره.
-من نخواستن می خوام...چجوری می شه که نوشتن نکنن؟
-خب...تنها راهش اینکه استعفا بدی!
-استعفا دادن کنم؟ ولی من این کار رو دوس داشتن دارم.
-تنها راه همینه داداش!

فردا صبح

نقل قول:
روزنامه ی پیام امروز:
طی اقدامی ناگهانی و مشکوک از طرف رابستن لسترنج، ایشان از سمت خودشان به عنوان مدیر بخش صدای مردم، استعفا دادند.
ایشان با این عمل خود نشان دادند، شایعاتی که از آقای وزیر به گوش می رسید دروغ بوده و رابستن لسترنج خواسته های مردم را اشتباه به آقای وزیر می رساندند!
بعد از استعفای رابستن لسترنج، آقای وزیر فرمودند:
-ایشان فقط چند روز برای وزارت خانه کار کردند و من بخاطر این چند روز از ایشان تشکر می کنم.

مردم بعد از اینکه فهمیدند شایعات دروغ بوده، به خیابان ها ریخته، جامه دریدند و فریاد "لا چسب اِلا تُف، لا وزیر اِلا رودولف" سر دادند

رودولف با خواندن روزنامه لبخندی زد.
-آدم تو سیاست حتی نباید به برادر خودش اعتماد کنه!


ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در تاریخ ۱۳۹۸/۱/۱۵ ۲۰:۵۱:۲۲
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در تاریخ ۱۳۹۸/۱/۱۵ ۲۱:۰۲:۱۵
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در تاریخ ۱۳۹۸/۱/۱۶ ۱۱:۵۴:۲۲

تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۰:۱۸ جمعه ۲ فروردین ۱۳۹۸

نیمفادورا تانکس old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۶ شنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۵۲ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 114
آفلاین
نیمفادورا تانکسVSریموس لوپین

موضوع: مرسوله جا به جا


قطرات درشت باران مانند آهنگ خارج از ریتمی به پنجره ها می خورد و باعث می شد نیمفادورا نتواند روی تکالیف کلاس ستاره شناسیش تمرکز کند.
ماتیلدا خمیازه ای کشید، به ساعت طلایی رنگ روی میز اشاره کرد و گفت:
_ساعت از نیمه شب گذشته تانکس، بهتره بقیشو فردا انجام بدیم. هنوز تا آخر تعطیلات زیاد مونده.

گویی تعطیلات کریسمس روی صندلی سالن عمومی هافلپاف در حال خروپف کردن بود.
دانش آموزان هافل به تعطیلات رفته و فقط چهار نفر در خوابگاه مانده بودند.

رز زلر دختر ویبره ای همان طور که پتویی دور خودش کشیده بود، همراه با سدریک که موهایش براشفته شده بود از پله های خوابگاهشان پایین آمدند.
_میبارهه سیلی عجببب.

رز و سدریک کنار نیمفادورا و ماتیلدا روی صندلی های نرم سالن عمومی نشستند.
دورا تکلیفش را عقب گرفت تا آن را برانداز کند. سپس مچاله اش کرد و داخل شومینه انداخت و گفت:
_فایده ای نداره؛ نمیتونم درست انجام بدم.

ماتیلدا سعی کرد توضیح دهد:
_ببین باید قمر هارو این طرف بکشی، این سیاره ها...

صدای تق تق در سالن عمومی بلند شد. هر چهار نفر نگاهی به هم انداختند. صدای نا آشنایی به گوش رسید:
_این در لعنتی باز کنید. به ی جای گرم نیاز دارم لعنتیا.

سدریک از روی صندلیش بلند شد، به طرف در رفت و لای آن را باز کرد.
مردی کوتاه قد با لباس هایی خیس و بسته ای در دست وارد سالن عمومی شد. به قیافه ی متعجب آنها نگاه کرد و توضیح داد:
_به خاطر این بارون لعنتی، مجبور شدم کل امروزو به جای جغد های لعنتی اداره ی پست خودم بسته هارو جا به جا کنم.

او بسته ای چرمی و سبز رنگی را جلو گرفت و ادامه داد:
_آدرس گیرنده ی این بسته ی لعنتی به خاطر این بارون لعنتی پاک شده، منم شنیدم کسی از خاندان بلک توی خوابگاه هافلپاف زندگی می کنه و به خاطر اینکه بسته ی لعنتی از اونجا فرستاده شده تصمیم گرفتم اینو به اون لعنتی بدم. حالا کدومتونید؟

هر سه نفر برگشتند و به نیمفادورا نگاه کردند که با چشمانی گرد شده از تعجب به بسته خیره شده بود.
او دستش را جلو آورد و بسته را گرفت.
ثانیه ای بعد مرد پستچی دیگر آنجا نبود.

ماتیلدا با لحنی کنجکاو پرسید:
_چی میتونه این تو باشه؟

نیمفادورا شانه بالا انداخت و بعد خمیازه ای ساختگی کشید و گفت:
_خب من خیلی خستم؛ بهتره برم بخوابم. شب به خیر!

سدریک، رز و ماتیلدا پشت در بسته ی خوابگاه گوش ایستادند. ماتیلدا به آرامی گفت:
_رز انقد تکون نخور احساس می کنم...

صدای فریاد دورا و پشت سر آن باز شدن در خوابگاه هرسه را از جا پراند.
سدریک زود تر از رز و ماتیلدا به خودش آمد و پرسید:
_چی شده؟

زبان نیمفادورا بند آمده بود. او به درون بسته اشاره می کرد و نفس نفس می زد.
دقیقه ای بعد هر چهارنفرشان روی تخت خوابگاه نشسته بودند.

ماتیلدا یادداشت درون جعبه را می خواند:
_با سلام خدمت ارباب، لرد سیاه عزیز والا و مقتدر.
همانگونه که شما امر فرمودید ابر چوبدستی قوی ترین چوبدستی در سرتاسر جهان را با پستی بی ارزش برایتان می فرستم تا کسی شک نکند.
قربانتان   چ.ج.ح.خ

تانکس چوبدستی را بین انگشتانش چرخاند.
هیچ کس حرفی نمیزد و همه به دست تانکس نگاه می کردند.
ماتیلدا سکوت را شکست:
_خب...امم، باید بسته رو به لر...پس بدیم؟

همچنان هیچکس حرف نمی زد.
ماتیلدا دوباره پرسید:
_پس میدیم؟

رز، سدریک و تانکس هم زمان گفتند:
_نهه.
_خیلی خب پس نمیدیم. پس چی کار می کنیم؟
_باید نابودش کنیم. خطرناکه.

تانکس این را گفت و سدریک را از روی تخت به پایین هل داد. این آخرین گفت و گوی آن شب بود.

فردا صبح سر صبحانه هر چهار نفر به توافق رسیدند.
رز سعی می کرد بشقاب بقیه را از سوسیس پر کند اما از هیجان می لرزید و سوسیس ها به جای بشقاب روی میز می افتادند.

سدریک دوباره نقشه را مرور کرد:
_به جنگل ممنوعه میریم و چوبدستی رو آتیش میزنیم. همین؟
_نظر دیگه ای داری؟
_نه.
_خوبه.

نیم ساعت بعد رز در حال غر زدن بود؛ چون کفش هایی که در روز کریسمس هدیه گرفته بود به خاطر زمین گلی جنگل ممنوعه کثیف شده بود.
تانکس احساس می کرد چوبدستی در جیب ژاکت قرمز مخملیش، سرد تر و سنگین تر شده بود.
او قدمهایش را با تردید و استرس بر میداشت. آیا واقعا باید چوبدستی را به لرد پس میدادند؟ اگر این کار را می کردند عواقبش چه می شد؟

ماتیلدا گویی فکر نیمفادورا را خوانده بود، چون به پشتش زد و گفت:
_نگران نباش دورا. ما کمکت می کنیم.

هرچه بیشتر پیش می رفتند درختان و خطر آتش سوزی بیشتر می شد. سدریک به جایی تقریبا مسطح اشاره کرد و گفت:
_همینجا خوبه.

تانکس چوبدستی را روی خاک های خیس گذاشت، سپس همزمان با حرکت چوبدستیش گفت:
_اینسندیو.

ابر چوبدستی لحضه ای آتش گرفت و دوباره به شکل قبلیش برگشت. دورا دوباره امتحان کرد:
_اینسندیو.

باز هم اتفاقی نیفتاد. سدریک به کمک او آمد:
_اینسندیو.
_اینسندیو.
_نه کار نمیکنه...
_اینسندیو.
_بس کن سدریک.

بعد از تلاش های ناموفق برای از بین بردن چوبدستی، هر چهار نفر نا امید به طرف قلعه راه افتادند.
سدریک، رز و ماتیلدا خسته از وقایع آن روز، هر یک به خوابگاه خود رفته تا بخوابند. اما نیمفادورا از نگرانی خواب به چشمانش نمی آمد.

تانکس به آتش درون شومینه ی سالن عمومی خیره شده بود. هیزم ها ترق تروق می کردند و می سوختند.
کم کم چشمانش سنگین شد و به خواب رفت.
در خواب مرد پستچی را دید که زیر لب مانند یک آهنگ زمزمه می کند:
_لعنتی...لعنتی...لعنتیا.

مرد پست چی به لرد سیاه تبدیل شد که ردای بلندش را ورانداز می کرد و می گفت:
_بلا ببین این ردا به ابر چوبدستیم میاد؟ می خوای وقتی چوبدستی رسید لباسمو انتخاب کنم؟ هوم؟

نیمفادورا از خواب پرید.
او تصمیمش را گرفته بود. دیگر تحمل سنگینی چوبدستی را در جیبش نداشت.
دخترک سرش را روی دسته ی چوبی کاناپه گذاشت، اما دیگر خواب به چشمانش نمی آمد. او داشت برای فردا و کارهایش نقشه می کشید.

فردا صبح سدریک از پله های خوابگاهش پایین آمد و با منظره ای ترسناک روبه رو شد.
جناب پستچی در لباس های تانکس وسط سالن عمومی ایستاده بود.
_چه...چه اتفاقی...افتاده؟ تو اینجا چی کار می کنی؟ تانکس کجاست؟

_شششش. ساکت سدریک دیگوری.
_به من نگو سدریک. بهم بگو دورا کجاست؟
_وای خدا سدریک. تو آدمو...

لحظه ای بعد دورا دوباره به حالت قبلیش برگشت. و گفت:
_من بودم.
_خب...من باید از کجا می فهمیدم؟

تانکس به قائله خاتمه داد و دوباره به حالت پستچی برگشت.
در همان حین که لباس هایش را عوض می کرد، نقشه اش را برای پسرک توضیح داد.
_یعنی تو می خوای ابر چوبدستیو به لرد پس بدی؟
_آره سدریک. خب هرچی باشه بسته ی پستی مال اسمشو نبر بود؛ باید اونو بهش پس بدم.

در آن لحظه اگر کسی مرد پستچی را می دید، هیچ وقت متوجه نمی شد او همان نیمفادوراست.
تانکس از قابلیت دگرگون نمایی اش استفاده کرده و بسته به دست و با اندکی استرس و نگرانی به طرف خانه ی ریدل ها به راه افتاد.

در راه به دیالوگ هایی که باید می گفت فکر کرد:
_با عرض سلام و احترام و اردات...نه این خوب نیست...اینم بسته ی پستی شما؟ نه این هم درست نبود.
از طرف اداره ی پست، خدمت به شما. خب... آره این بهتره.

جلوی در آهنی بزرگ خانه ی ریدل ها ایستاده بود. همچنان داشت به یک شروع درست فکر می کرد که صدایی از پشت در بلند شد.
احساس می کرد روی ستون فقراتش، مورچه هایی قرمز و خشمگین رژه می رفتند.
_هی...پتی گرو ببین پشت در مهمون داریم؟

از آهنگ صدا و بم بودنش، تانکس فهمید لرد این دستور را داده است.
صدای جیر جیر در صدا کرد و دم باریک بی حوصله جلوی در سبز شد.
_چی کار داشتی؟
_باید با اربابت صحبت کنم.

پیتر لحظه ای به تانکس خیره شد و بعد داخل خانه رفت و در را بست. دقیقه ای بعد دوباره ظاهر شد و گفت:
_بیا تو. البته اگه جرئت داری.

پستچی( دورا) لحظه ای با تعجب به پیتر نگاه کرد و سپس در را هل داد و داخل شد.
پلکانی بلند و مارپیچ جلوی در ورودی قرار داشت که بالا می رفت. کنار آن دری بسته و قهوه ای و جلوی در، بسته های بزرگی کنار هم گذاشته بودند.

پتی گرو از پله ها بالا رفت و به دورا نیز اشاره کرد که دنبالش برود.
وقتی به آخرین پله قدم گذاشت صحنه ای دید که نه تنها دیالوگ هایی که برگزیده بود بلکه اسمش هم را یاد برد.

لرد ولدمورت پشت میز طویلی روی صندلی نشسته و نجینی مار محبوبش را نوازش می کرد.
_خب...خب میبینم که مهمون داریم. دم باریک برو پایین.

پتی گرو همان طور که از پله ها پایین می رفت و زیر لب دشنام می داد، تانکس را با لرد سیاه تنها گذاشت.
_من...چون...خانم بلک برای محافظت از محتوای درون جعبه، من را سرباز و مسئول رساندن این جعبه به شما کرده...ارباب.

تانکس هم از لحن کتابی و مطمئنش و لبخند رضایت برلبانش تعجب کرده بود.
_مگه  توی این جعبه چیه؟

دورا خواست جواب دهد:
_ابر چوبدستی.
اما به یاد آورد پستچی وظیفه ندارد درون بسته را ببیند به همین دلیل فقط سر تکان داد.

لرد با لحنی تند گفت:
_خیلی خب اونو روی میز بذار و برو بیرون.

تانکس به سرعت نور از پله ها پایین رفت و در را پشت سرش بست. خیالش راحت شد؛ حالا وظیفه اش را انجام داده بود.
صدای فریاد ولدمورت از داخل خانه می آمد:
_هی...دم باریک. این چوبدستی تقلبیه! برو و اون پستچیو بیار.

اما تانکس دیگر خیلی دور شده بود. او با قدم هایی تند و شاد و شنگول و دلی آسوده خاطر، راه خانه ی ریدل ها به هاگوارتز را در پیش گرفت.


ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در تاریخ ۱۳۹۸/۱/۳ ۰:۰۷:۱۷
ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در تاریخ ۱۳۹۸/۱/۳ ۰:۲۵:۴۶

تصویر کوچک شده


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۳:۳۴ دوشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۷

هافلپاف

ارنى پرنگ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۳ دوشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
دیروز ۹:۵۹:۴۹
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 181
آفلاین
شما مامور شده اید تا بسته ای را از نقطه ی A به نقطه ی B ببرید اگر وزن این بسته فلان قدر و و انرژی خود را فلان قدر محاسبه کنید. مطلوب است:
-الف)..............
-ب).............
-ج)............

ارنست محکم سرش را به میز کوبید. همیشه از درس های محاسباتی امتحانات ماگلی متنفر بود. درس معجون سازی هاگوارتز که هر دفعه حداقل یک نفر را راهی بیمارستان میکرد را ترجیح میداد. سرش را بلند کرد ولی برگه امتحان که به صورتش چسبیده بود باعث خندیدن بغل دستی اش شد و صدای عجوزه ی پیر که مراقب امتحان بود درآمد.

-هی اونجا چه خبره؟ بهتره فکر تقلب به سرتون نزنه. سرتون رو برگه باشه. آهای با شمام.

ارنست با خودش فکر کرد چه فکر مسخره ای. او میتوانست بدون اینکه کسی بفهمد تقلب کند و نمره ی عالی بگیرد. با خطور کردن این فکر به سرش یخ کرد.

-من چم شده؟ تقلب برای نمره؟ من میتونم بدون اینکه امتحان بدم تمام نمراتم را تغییر بدم فقط یه کم معجون تغییر چهره و یه کم از...

ارنست دوباره یخ کرد. این چه فکر هایی بود؟ تقلب؟ تغییر چهره؟ گول زدن؟ او اصلا آدم متقلبی نبود اصلا روحیه ی هافلپافی اش اجازه نمی داد که شرم جرزنی را به جان بخرد. پس باید چیکار میکرد؟

-فهمیدم من این مسئله رو حل میکنم.

تقریبا بلند این را گفت و پیرزن مراقب خطبه سرایی دیگری انجام داد. کمتر از یک ساعت تا پایان امتحان فرصت داشت. فکری به ذهنش خطور کرد. آرام چوبدستی اش را بیرون آورد و با وردی جادویی روح خودش را وارد برگه امتحانی کرد. بهتر از این نمیشد جسمش سر جلسه ی امتحان بود و خودش وارد دنیای دیگری شده بود.

همه چیز ابتدا گنگ بود اما کم کم برایش واضح شد که وِرد به درستی عمل کرده و در دنیای ریاضی است. رو به رویش زنجیر هایی از اعداد به سمت جلو و عقب کشیده شده بودند و انگار تا بی نهایت ادامه داشتند. با خودش فکر کرد.
-سوال... سوال امتحان... اها در مورد حرکت از نقطه A به نقطه ی B بود. بهتره به نقطه ی A برم.

با گفتن این حرف، کتاب حل المسائل غول پیکری که کمی ان طرف تر صدها کتاب را مثل پتو رویش ریخته بود خودش را تکانی داد.
-اوووه. مرد جوان سوالی داری؟
-البته تو میدونی چجوری باید به نقطه ی A برم؟
-این که خیلی ساده است. فقط کافیه روی زنجیره ی اعداد طبیعی سوار بشی و اون ها میبرنت به نقطه ی A البته یه نیم ساعتی تو راهی چون باید از چند بعد مختلف بگذری.

ارنی با تعجب به زنجیره ی اعداد نگاه کرد. آرام پایش را روی یک گذاشت با گذاشتن پای دومش زنجیر به شکل موجی درامد و با فشار زیاد ارنست را به جلو هل داد.
-واو. این واقعا سریعه مثل اینکه این دنیای ریاضی اونقدر هم بد نیست.

کم کم کتاب حل المسائل و کتاب های اطرافش از دیدش خارج شد و چیزهایی دیگری وارد دیدش شد. انواع زاویه ها، کسر ها و اعمال ریاضی که هر کدام در گوشه ای از ان سرزمین پهناور در حال جوش و خروش بودند. کمی بعد نقطه ی A بسیار بزرگی را دید که از کتاب خیلی بلند تر بود. ارنست در کمترین فاصله بین زنجیره اعداد و حرف موردنظرش خودش را پرت کرد و بین دو پای A به زمین افتاد.
-ارنست... . ارنست... .

ارنست برگشت صدایی که صدایش میکرد بیش از حد آشنا بود.
-پرنگ ارنی.
-تو؟
-

ارنست نمیتوانست چیزی را که می دید باور کند. دختری که اورا می شناخت. در واقع بیش از حد میشناخت.
-رز زلر؟
-خیلی وقته ندیدمت.
- تو؟ تو اینجا چیکار میکنی؟
-کنکور ماگلی دارم. مثل تو اومدم اینجا تا این ریاضیات را سریع تر بفهمم. البته الان دیگه اینقدر مشتق خوردم انتگرال شدم.

ارنست با چشمانی از حدقه بیرون زده به رز نگاه میکرد.
-اصلا تو چجوری میدونستی من برای چی اومدم اینجا؟
-گفتم که من یه چند وقتیه اینجام. بیا اینم اون بسته ای که باید ببری به نقطه ی B. ببرش اونجا و بعد جواب سوالت رو پیدا میکنی.

ارنست هنوزم نمیتوانست باور کند اما بسته را از دست رز گرفت و به جایی که رز اشاره میکرد رفت.

-عدد P داره میره اونجا. میتونی روش سوار شی و تا اونجا بری. برو. وقت زیادی نداری. من باید برم بازم درس بخونم. امیدوارم موفق باشی.

و با عجله از او دور شد. ارنست با خودش فکر کرد.
-درسته منم وقت زیادی ندارم.

و با عجله دوید و روی عدد پرید و عدد حرکت کرد.

ارنست به سختی تعادلش را حفظ میکرد. همانطور که مواظب بود نیوفتد به رز فکر میکرد.
-امیدوارم کنکورت رو خوب بدی.


ارنست حوصله اش از سواری روی عدد به ظاهر P خسته شده بود. سرش را پایین اورد و گفت:
-چه قدر مونده برسیم؟
-چیزی نمونده. عه. رسیدیم.

ارنست با شنیدن این از عدد پایین پرید و رو به روی خودش حرف انگلیسی بزرگی را دید. باورش نمیشد آنجا باشد. حرف انگلیسی غول پیکری که جلویش بود را خواند.

-C!C? سی؟؟ لعنتی اما من قرار بود برم به نقطه ی B!

برگشت و با سرعت به سمت عدد پی رفت چوبدستی اش را دراورد و بینی اورا هدف گرفت.
-لعنتی منو کجا اوردی؟ چرا میخواستی من به جواب نرسم مگه قرار نبود بری به نقطه ی B عدد پی عوضی. چرا منو اوردی اینجا؟

عدد پی اما با پوکرفیسش به او خیره شده بود.
-عدد پی؟ اما من که عدد پی نیستم. من ضرب دکارتی ام. به نیوتون قسم اشتباه زدی داداش. ینی هنوز فرق منو و با عدد P نمیدو...
-آواداکاداورا.

طلسم به علامت ضرب خورد و درجا له شد. و ارنست دوباره حالت گنگی که در هنگام ورود به انجا تجربه کرده را احساس کرد. چیزی به ذهنش نرسید. حتی اگر دوباره سوار بر چیز دیگری میشد معلوم نبود به نقطه ی B برسد.
آسمان ابری سیاه شد و غرید و ارنست با ترس به بالا خیره شد.
-وقت آزمون تا پنج دقیقه دیگر به پایان میرسد.

ارنست دیگر چاره ای نداشت خودش را به جسمش برگرداند. کلاس کمی خالی تر شده بود اما هنوز پیرزن مراقب و چند نفر از دوستانش انجا بودند. نمیتوانست آن امتحان را مردود شود پس رویش را به سمت بغلدستی اش کرد و با دستش علامت عدد 2 را نشان داد.
-هی.. پیست.. هی.. جواب سوال دو چند میشه؟


تصویر کوچک شده


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۵:۱۷ دوشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۷

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۹:۴۶:۳۰
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 251
آفلاین
سدریک دیگوری vs ارنی پرنگ
سوژه: مقصد اشتباه

سدریک با عجله از این سوی اتاق به آن سو به دنبال لباس هایش می دوید. شب گذشته در خانه ی آن ها مهمانی ای برگزار شده بود و ظاهرا بچه ی شیطان یکی از مهمان ها پس از این که سدریک از دادن جاروی پرنده اش به او خودداری کرده بود، لباس های او را جادو کرده بود تا بعد از دوازده ساعت، خود به خود شروع به دویدن به دور اتاق بکنند.

پس از کلی تلاش در پی یافتن یک لنگه از جوراب هایش، بالاخره آن را درحالی که سعی میکرد در جیب یکی از رداهای در حال فرار پنهان شود، گیر انداخت. پس از آن نوبت پیدا کردن شلوارش بود.

درحالی که به دنبال شلوارش می دوید، مرلین را شکر می کرد که تی شرتش تنش است و لازم نیست بار دیگر دومیدانی را در اتاقش آغاز کند. شلوار را درحالی که می خواست خود را از پنجره به پایین بیندازد، گرفت و با عجله پوشید.

ساعت چهار با دوتا از هم گروهیانش، نیمفادورا و ماتیلدا در کوچه ی دیاگون قرار گذاشته بود. این اولین قرار او با آنها بود و برایش اهمیت زیادی داشت که به موقع برسد؛ زیرا به هیچ وجه نمی خواست بدقول شناخته شود.

پس از ده دقیقه که با مشقت سپری شد، سرانجام توانست کاملا آماده ی بیرون رفتن شود. به ساعتش نگاهی انداخت و ناگهان برق از سرش پرید؛ ساعت بیست دقیقه به چهار بود. با عجله کیفش را برداشت و به دوان دوان به طرف ایستگاه قطار به راه افتاد.

درابتدا سدریک قصد داشت با قطار معمولی به کوچه دیاگون برود، اما حالا که دیرش شده بود تصمیم گرفت که سوار قطار سریع السیر شود. هنگامی که به ایستگاه رسید با عجله به سوی باجه ی بلیت فروشی رفت و یک بلیت خرید.

دوان دوان به طرف قطارها رفت که ناگهان یادش افتاد شکل ظاهری قطار سریع السیر را نمی شناسد، در اطراف هم هیچ نگهبانی دیده نمیشد و وقتی هم نداشت تا برگردد و در این باره از مسئول بلیت فروشی سوال کند؛ ساعت ده دقیقه به چهار بود.

به ناچار به طرف قطارها رفت. چند تا از آنها را می شناخت و می دانست که قطار های معمولی اند. فقط دو قطار نا آشنا درمیان قطارها به چشم می خورد. صدای سوت قطار به گوش رسید. سدریک با عجله یکی از آن دو قطار را انتخاب کرد و سوار شد.

درحالی که روی یک صندلی می نشست، نفسی از سر آسودگی بیرون داد. خود را با این تفکر که هیچ کس با یک ربع دیر کردن، بدقول شناخته نمی شود، آرام می کرد. متوجه شد که در قطار کسی به جز خودش وجود ندارد. این قضیه کمی به نظر سدریک عجیب می آمد، اما همین که خواست از قطار پیاده شود، قطار با صدای بلندی حرکت کرد.

حالا علاوه بر استرس دیر رسیدن، استرس قطار ناشناخته ای که به آن سوار شده بود نیز به احساساتش اضافه می شد. چاره ای نداشت، مجبور بود صبر کند تا ببیند قطار او را به کجا می برد. بارها و بارها به خودش لعنت فرستاد که چرا دیر کرده بود و چرا درمورد قطار سریع السیر از کسی سوال نکرده بود!

حدود یک ربع بعد، قطار در ایستگاهی ناشناخته ایستاد. سدریک از قطار پیاده شد. در ایستگاه هیچ کس نبود. با عجله به سمت باجه ی بلیت فروشی رفت تا از نگهبان آنجا سوال کند.

داخل باجه مردی عبوس و اخمو نشسته بود. چهره اش نشان می داد که از وضعیت شغلی اش بسیار ناراضی است. سدریک با احتیاط شروع به صحبت کرد:
_ خیلی ببخشید آقا، من سوار قطار اشتباهی شدم و نمی دونم اینجا کجاست. میشه بگید قطاری که به لندن میره کدوم طرفه؟

سدریک منتظر جواب بود اما مرد با چشمانی گرد شده به او خیره شده بود. سدریک دوباره حرفش را تکرار کرد. این بار مرد با تعجب بیشتری به سدریک چشم دوخت و ناگهان تکانی خورد و با علاقه به او نگاه کرد. به آرامی زبانش را دور لبانش کشید و دستش را روی شکمش گذاشت. سدریک برای بار سوم سوالش را پرسید و هنگامی که ناامید شده بود و می خواست برگردد، مرد با صدای آرامی گفت:
_ به نظر خوشمزه میای!

و قبل از این که سدریک بتواند این حرف را هضم کند، مرد از باجه بیرون پرید و دست سدریک را گرفت و در تلاش بود که آن را به دهان خود نزدیک کند. سدریک با یک حرکت سریع مرد را به کنار پرت کرد و با عجله از ایستگاه بیرون دوید.

خود را در شهری مملو از مرد و زن و بچه یافت که راه رفتنشان دست کمی از دویدن نداشت. با کمی دقت متوجه شد که همگی به جلو خیره شده و پلک نمی زنند. آب دهان بعضی ها راه افتاده و دور دهانشان خونی بود. بعضی نیز چشمانشان به حدی گود افتاده بود که کاملا بیرون زده بود. گویا در یک قدمی مرگ به سر می بردند.

قبل از این که سدریک راهی برای فرار بیابد، آن مردم عجیب بوی انسان سالم را احساس کرده و به طرف سدریک هجوم آوردند. طوری به سدریک نگاه می کردند که انگار نمی دانستند از کجایش شروع به خوردن بکنند.

سدریک با وحشت عقب عقب رفت و شروع به دویدن کرد. کاری به اطراف و مسیرش نداشت، فقط می دوید. هیچ فکر نمی کرد با یک قطار اشتباهی پایش به سرزمین آدمخواران باز شود. هرچه بیشتر می گذشت، بر تعداد تعقیب کنندگانش افزوده می شد.

اندکی بعد، از خطی سفید رنگ عبور کرد. دوثانیه پس از عبور سدریک از خط، صدای برق گرفتگی و بوی سوختگی بلند شد. سدریک با وحشت ایستاد و به عقب نگاه کرد. همه ی کسانی که سعی کرده بودند از روی خط عبور کنند به طرز فجیعی سوخته بودند. کسانی که عقب تر بودند، گویا جنازه های جزغاله شده ی پیش رویشان را نمی دیدند و همچنان به سمت جلو پیشروی میکردند. ابتدا دچار برق گرفتگی شدید می شدند و سپس در کسری از ثانیه می سوختند.

سدریک به این نتیجه رسید که آن خط، خط مرزی آن شهر است که هر شخصی به جز ساکنان همان شهر، می تواند از روی آن عبور کند. با خستگی و گرسنگی به راهش به سمت جلو ادامه داد.

پس از گذشت بیست دقیقه، به روستایی کوچک رسید. وارد روستا شد. روستا به طرز مشکوکی خلوت بود. از سر درماندگی به طرف یکی از خانه ها رفت و در زد. زنی با پوست جوگندمی و موهای بلند مشکی در را باز کرد. سدریک گفت:
_ خیلی ببخشید خانم، میشه به من یه ذره آب بدین؟ این اطراف قطاری هست که به لندن بره؟

چیزی که باعث تعجب سدریک شد، رفتار عجیب آن زن بود. زن پس از شنیدن حرف های سدریک اخمی کرد و سپس با کلافگی در را به هم کوبید؛ انگار که سدریک قصد مسخره کردن و گرفتن وقت او را داشته است. سدریک با تعجب آنجا را ترک کرد و سپس به راه افتاد.

به دختر کوچکی برخورد و همان حرف ها را به او نیز زد. دخترک گویی سدریک نمایشی برای سرگرمی اجرا میکند، به او زل زد. سدریک بارها و بارها حرفش را تکرار کرد اما او کاری بجز تماشا کردن سدریک انجام نمی داد. مدتی بعد حوصله اش سر رفت و از آنجا دور شد.

مدتی طول کشید تا سدریک به کشف جدیدش برسد: آن مردم زبان سدریک را نمی فهمیدند! بار دیگر ترس سراسر وجودش را فرا گرفت. اما او دست از تلاش بر نمی داشت.

به راه افتاد و در بین راه به هرکس که می رسید دوباره حرف هایش را می زد، اما هربار با همان رفتار تکراری مواجه میشد. اندکی بعد، به خانمی برخورد که دست پسر کوچکش را گرفته بود؛ دربرخورد با این خانم سدریک رفتار متفاوتی را از او دید. این بار سدریک حرف هایش را کمی تغییر داد تا شاید زن منظور او را بفهمد.
_ معذرت میخوام خانم، شما قطاری رو میشناسین که به لندن بره؟ من راهمو گم کردم و خیلی خستم!

هنگامی که سدریک این حرف ها را زد، ناگهان زن جیغی کشید و حرف های نامفهومی به زبان آورد؛ گویا سدریک قصد حمله به او را داشته است.

با صدای جیغ زن، ناگهان چندین پلیس از کوچه ها به بیرون ریختند. سدریک با وحشت شروع به دویدن کرد. دیگر از دویدن خسته شده و توانی برایش نمانده بود. با هر زحمتی که بود، خود را به کوچه ای خلوت رساند. پلیس ها او را گم کردند اما همچنان در خیابان ها بالا و پایین می رفتند تا سدریک را گیر بیندازند.

با درماندگی گوشه ای نشست و به ساعتش نگاهی انداخت؛ ساعت شش بود. از این که تا دو ساعت پیش تنها دغدغه اش دیر رسیدن و بدقول شدنش پیش تانکس و ماتیلدا بود، خنده اش گرفت. دیگر دیر رسیدن مهم نبود، حالا فقط رسیدن به شهرش و خارج شدن از اینجا بود که اهمیت داشت!


ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در تاریخ ۱۳۹۷/۱۲/۲۷ ۲۱:۵۱:۰۱

فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۰:۳۶ پنجشنبه ۲ اسفند ۱۳۹۷

ریونکلاو، مرگخواران

سو لى


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۳:۰۱:۴۰ یکشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۹
از این سو، به اون سو!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
پیام: 402
آفلاین
دوئل من و چوبدستی

سو نگاهی به بلیتی که در دستش بود انداخت. مسلما جنس کاغذ آن بسیار خوب و مقاوم بود؛ چون پس از هزاران بار تا خوردن و تبدیل شدن به موشک و قایق و انواع و اقسام اشکال اوریگامی، همچنان سالم بود و میشد اعداد و نوشته های روی آن را خواند.
سو بالاخره دست از سر بلیت بخت برگشته برداشت و کاغذی دیگر از جیبش بیرون آورد. کاغذی که بی شباهت به نامه نبود؛ اهمیت آن نامه برای سو را میشد از سالم ماندن و تا نخورده بودنش فهمید.
سو کاغذ را در چند میلی متری چشمانش گرفت و با دقت، مشغول خواندن آن شد.

نقل قول:
لندن
خیابان هفتم، شماره شش
خانم سو لی

به اطلاع می رساند در روز سه شنبه، 19 فوریه، عمه ی شما از دنیا رفته اند و طبق بررسی های ما، شما تنها وارث ایشان می باشید.
در صورتی که مایل هستید ارثیه خود را دریافت کنید، تا آخر ماه آینده به آدرسی که در انتهای نامه درج شده است مراجعه کنید.
لطفا تاریخ و ساعت پرواز خود را برای ما ارسال کنید تا برای ورود شما آماده شویم.



برای بیستمین بار نامه را خواند و برای بیست هزارمین بار از تعجب، نفس کشیدن را فراموش کرد.
با صدایی که شماره پرواز او را اعلام می کرد، سو نفس کشیدن را به یاد آورد و به زندگی برگشت.
اگر قرار نبود کسی از زمان پروازش با خبر شود، می توانست با یک آپارات خود را به مقصد برساند.
مشکل اینجا بود که عمه اش فشفشه بود و مطمئنا همه اطرافیانش مشنگ بودند. اما ارزشش را داشت؛ قطعا افراد زیادی از آشنایان عمه اش به پیشواز او می آمدند و او را تحویل می گرفتند. عمه ای که هیچ وقت او را ندیده بود!

چند دقیقه بعد از نشستن روی صندلی هواپیما، سو چشمانش را بست و در افکارش غرق شد.
-آخه عمه مائم بیکار بوده؟! ...هفت میلیارد آدم روی کره زمین... پنجاه و پنج میلیون نفر توی انگلیس... هشت میلیون نفر توی لندن... اونوقت پاشده رفته ایران ازدواج کرده! ای روزگار... عمه، هیچ فکرشو می کردی اینجوری غریب بمیری؟! ... البته اگر غریب نبودی چیزی از اموالت به من نمی رسید... اصلا همون بهتر که غریب مردی! از زنده ات که خیری بهمون نرسید؛ لااقل مرده ات پولدارمون کرد.

بالاخره هواپیما در فرودگاه تهران فرود آمد و سو که دل در دلش نبود، قدم بر روی پله برقی گذاشت و با ژستی بسیار مغرورانه به افق خیره شد.
به نظرش آن مدل پایین آمدن از پله ها بسیار شیک و خاص بود.

درست لحظه ای که به زمین رسید و عینکش را برداشت، با جمعیتی روبرو شد که او را دوره کرده بودند.
-باورم نمیشه! شما همه به خاطر من اومدین؟!

همگی با حرکت سر تایید کردند.

-خب پس زودتر بریم که من خیلی خسته شدم.

بلافاصله، مسئولان زحمتکش گشت ارشاد به حرف سو عمل کرده و او را درون ون سفیدی بردند...

ساعاتی بعد، در حالی که سو ارشاد و هدایت شده بود و الگو گرفتن از غرب را فراموش کرده بود، به دامان پر مهر جامعه بازگردانده شد.
او واقعا از اینکه هدایت شده بود و جامعه هم با آغوش باز او را پذیرفته بود خوشحال بود؛ برای سو هیچ اهمیتی نداشت که تا اطلاع ثانوی ممنوع الخروج شده بود. هیچ اهمیتی!

سو در خیابانی شلوغ تنها مانده بود و دنبال راهی می گشت تا هرچه سریعتر خود را به اموالی که انتظارش را می کشیدند برساند.
با دیدن تاکسی ای که از جلویش رد شد، چاره کار را پیدا کرد.
دستش را برای ماشین بعدی تکان داد و راننده هم با لبخند، برای او دست تکان داد و روز بخیر گفت!

سو تصمیم گرفت از روش دیگری استفاده کند و از قدرت تکلم بهره ببرد.
-تاکسی!
-خانم کجا تشریف می برید؟
-خونه عمم.

راننده دوم هم پس از پنج ثانیه خیره شدن به صورت سو و پلک نزدن، با ذکر "گرونی رو اعصاب مردم تاثیر گذاشته! " صحنه را ترک کرد.
پس از مدت حدودا هفت دقیقه، تاکسی دیگری آمد و سو بدون اینکه درباره مقصدش چیزی بگوید، آدرس پایین نامه را نشان راننده داد.
-مسیرتون اینجاست؟
-
-بفرمایید سوار شید.

بالاخره سو یک قدم به هدفش نزدیکتر شد. نفس عمیقی کشید و سرش را به طرف صندلی راننده چرخاند.
-ببخشید آقا...
-کار خودشونه!
-چی کار خودشونه؟!
-همین گرون شدن دلار دیگه... می خوان جنسایی که انبار کردن گرون بشه...

چهل و هفت دقیقه و سی و نه ثانیه ی تمام، راننده از مشکلات جامعه و گرانی، تا کیفیت پایین کنجد های روی نان سنگک نالید و علت همه ی آنها به همراه باعث و بانیشان را آشکار کرد و چشمان سو را، رو به حقایق باز کرد.
اما چشمان سو توان بیشتر باز شدن را نداشتند؛ بنابراین برای محافظت از چشمان زیبایش، دوباره راننده را خطاب قرار داد.
-ببخشید...
-خانم گفتم که کار خودشونه! تازه اون روز که...
-آقا فقط بگو کی می رسیم؟ چقدر مونده؟ یک ساعته می خوام همینو ازت بپرسم.
-عهههه... خب اگر به ترافیک نخوریم، یه ربع دیگه می رسیم؛ ولی اگر به ترافیک بخوریم، نزدیک یک ساعت.

بعد از دو ساعت و هفده دقیقه، ماشین جلوی در عمارتی بزرگ توقف کرد. سو با آخرین پولی که همراه داشت، کرایه را حساب کرد و از ماشین پیاده شد.
دستش را به طرف زنگ در برد؛ ولی همین که خواست زنگ در را بزند، مرد جوانی در را باز کرد و با لبخند به او خیره شد.
-سلام! شما باید خانم لی باشید... خیلی خوش اومدید. بفرمایید داخل. اجازه بدید چمدونتون رو براتون بیارم.

دقایقی بعد، سو در سرسرای عمارت نشسته بود و به حرف های وکیل عمه اش گوش می داد.

-خب... همونطور که خدمتتون عرض کردم، شما تنها وارث اموال ایشون هستید. یعنی همه کارخونه ها، خونه ها، ماشین ها، برج ها و زمین ها!

آب از دهان سو جاری شده بود و غرق در افکارش بود.
خود را در میان دریایی از پول می دید... کلاه های زیبا و بزرگ... گرانترین سرم های تقویت کننده ی رشد مژه...
همه دورش جمع می شدند و به او احترام می گذاشتند...
تصمیم داشت بانز را مسئول نظافت کلاه هایش بکند و کراب را هم مسئول نگهداری ابزار آراستن مژه هایش!
با این فکر، لبخند حجیمی روی لبهایش نشست.

-خانم لی، حواستون هست؟
-بله بله... چی فرمودید؟
-گفتم طبق درخواستتون همه رو فروختم و براتون نقد کردم. این خونه هم تا دو ساعت دیگه صاحب جدیدش می رسه... بفرمایید؛ همه پولا توی این چمدونه...

گرینگوتز، شعبه مرکزی تهران

-اینم پول شما، چنج شده.
-چی؟! جنِ حسابی این که فقط دو گالیونه! اون همه پول شد همین؟!
-تقصیر ما چیه؟ ... ریال ارزون شده!
-ولی اون آقائه که گفت دلار گرون شده...
-کدوم آقا؟
-هیچی، مهم نیست.... فقط شما مطمئنید درسته؟
-بله خانم لی... کاملا درسته.

سو درحالی که چیزی به انفجارش نمانده بود، به طرف در خروجی حرکت کرد.
تمام آرزوهای او بر باد رفته بود و جز دو گالیون، پول دیگری در جیبش نبود...
تمام دارایی عمه اش را فروخته بود و هیچ جایی هم برای ماندن نداشت.
ممنوع الخروج شده بود و پاسپورتش را هم از دست داده بود... فقط می توانست با آپارات کردن، به خانه ریدل ها برگردد و دست از پا دراز تر، مورد تمسخر مرگخواران دیگر قرار گیرد.

به گوشه ای کنار اتاقک نگهبانی رفت و چوبدستی اش را بالا آورد...
چشمانش را بست و آپارات کرد.
وقتی چشمانش را باز کرد، با دیدن اطرافش، چوبدستی اش را برانداز کرد و در آن دنبال مشکل گشت؛ سپس نگاهی به نگهبان بانک انداخت که با تعجب به او خیره شده بود.

-ببخشید خانم... شما چه کار کردین؟!
-آپارات.
-چی؟! یعنی شما نمی دونید؟ دو ماهه که اینجا آپارات چوبدستیا ف.ی.ل.ت.ر شده!

سو هیچ چیزی نگفت... فقط به افق های دوردست خیره شد و فهمید که تا اطلاع ثانوی، باید در دامان پر مهر جامعه بماند!


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۷/۱۲/۲ ۱:۰۵:۳۸

بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۰:۱۱ پنجشنبه ۲ اسفند ۱۳۹۷

گریک الیواندرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ جمعه ۲۷ مهر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۳۲ چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۸
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 156
آفلاین
من vs کلاه به سر
موضوع: ارثیه
----------------

کوچه ی دیاگون

در یه روز بسیار دوست داشتنی، گریک و دوستانش در مغازه ی گریک دور هم جمع شده بودند.

- گریک!... از کار و کاسبی چخبر؟... برا تو هم رونق نداره؟
- نه بابا... از اون موقعی که اون زنیکه کار با چوبدستی رو توی هاگوارتز ممنوع کرد منم کار و کاسبیم خوابید!
- خب چرا از فامیلتون پول نمی گیری؟
- کدوم فامیلمون دقیقا؟
- پدربزرگت، الیواندر برزگ!
- اونو میگی؟ ... نگا بذار یه چیزی رو در مورد اون بهت بگم... اون یکی از خسیس ترین و پول دوست ترین آدماییه که می تونی توی زندگیت ببینی... زن و بچش با هزار التماس ازش پول می گیرن!... بذار اینجوری بهت بگم، اون کلا آدمِ...

گریک قبل از اینکه حرفش رو تموم کنه، پسری وارد مغازه اش شد.
- آقای الیواندر، آقای الیواندر!
- چی شده پسر؟
- پدر بزرگتون!... پدربزرگتون، مردن و مادرتون، خانوم والریا، منو فرستادن که بهتون بگم، سریع برین اونجا چون شاید براتون چیزی به ارث گذاشته باشن!

گریک تا اسم ارث رو شنید لبخندی به پهنای صورت زد!
- از همون اولم می دونستم اون کلا آدمِ سخاوتمند و بخشنده ایه! :love"

گریک با دوستاش خداحافظی کرد و سریع خودشو به خونه ی پدربزرگش رسوند.

خانه ی الیواندر بزرگ

- یا مرلین، یامرلین... خانوما، یا مرلین!

والریا، صدای پسرشو شنید.
- بیا داخل گریک!

گریک وارد خانه شد. مامانشو پیدا کرد، رفت و کنارش نشست.
بعد از گذشت دقایقی، والریا نگاهی به گریک کرد.

- خاک تو سرت!... یکم گریه کن، مثلا پدر بزرگت مرده!
- خب مامان چیکار کنم گریه ام نمیاد... خودت که می دونی من چقد ازش بدم میومد!
- مرلینا، من چه گناهی کردم که همچین بچه ی خنگی رو به من دادی؟... پسرم، من می دونم، بقیه که نمی دونن... تو باید برای ظاهر سازی هم شده گریه کنی!... بحث، بحثه ارثیه ست!

والریا پسرشو می شناخت و می دونست که اون وقتی پای پول وسط باشه، مخش کار نمی کنه و به این فکر نمی کنه که وصیت نامه قبل از مرگ پدربزرگش تنطیم شده.
گریک تا اسم ارثیه رو شنید، پخش زمین شد و زار زار روی سر کسی گریه کرد.

- پسره ی احمق! ... اونی که داری بالا سرش گریه می کنی پدربزرگت نیست، مادربزرگته که بخاطر گریه بیهوش شده!

گریک متعجب به کسی که زیر لحاف بود نگاه کرد. مادربزرگ گریک، در همان لحظه به هوش آمد و لحاف را کنار زد و به گریک خیره شد.

- بالاخره اومدم ننه!
ایشالا خاکش باشه بقای عمر همه!
بالاخره اومدم بیا بغلم!


گریک وقتی که داشت این آهنگ رو می خوند دستاشو باز کرد که مادر بزرگشو بغل کنه ولی مادربزرگش یه سیلی تو گوشش زد.
مادر بزرگ گریک اصلا از رپ خوشش نمیومد، اون فقط تو کار سنتی بود.

- چرا می زنی چرا من درد دارم؟
به سر سودای آغوش تو دارم!


گریک با خواندن این دوباره شانس خودشو امتحان کرد و چون این دفعه سنتی خونده بود مادربزرگشم اونو بغل کرده و در آغوش هم دوباره گریه کردن تا اینکه مادربزگش دوباره غش کرد.


یک ساعت بعد

- خاله این آب قند چی شد؟... پسر خاله، آروم باش چیزی نشده که، هر کسی یه روزی می میره!

والریا از اینکه پسرش انقد تو نقشش فرو رفته بود، خوشحال بود و وقتی که به همراه آب قند از آشپزخونه اومد بیرون نگاهی مغرورانه به همراه نیشخند به جاریش کرد.

- بده اون آب قند رو!
- یا مرلین، یا مرلین!

وکیلِ الیواندر بزرگ وارد خونه شد. گریک تا اونو دید از جاش بلند شد.
- سلام آقای وکیل خیلی خوش اومدین!
- سلام گریک جان، خیلی ممنونم!

تو دستِ وکیل یه جعبه ی بزرگ بود.
وکیل رفت رو مبل نشست. در همین حین مادربزرگ دوباره به هوش اومد.

- سلام وکیل جان... خوش اومدی!
- سلام ایزابلا!... ممنون!... الیواندر بزرگ امر فرموده بودن که دقیقا روز مرگشون وصیت نامشونو بخونم... اجازه هست؟!

گریک سریع جواب داد:
- معلومه که هست... اصلا اجازه ی ما هم دست شماست!

ایزابلا نگاهی به گریک کردو خطاب به وکیل گفت:
- بله بفرمایین!

وکیل شروع به خوندن وصیت نامه ی الیواندر بزرگ کرد و تک تک اموالشو تقسیم کرد ولی چیزی به گریک نداد.

- ببخشید آقای وکیل چیزی به من نداده؟
- داده گریک جان... این جعبه برای توئه!... اینو بهم داد و گفت که بهت بگم این چیزی هستش که دوسش داری!

گریک جعبه را باز کرد و صحنه ی عجیبی رو به رو شد.
- این؟!... حتما شوخیت گرفته؟

داخل جعبه یه کلاه سیاه بود.
مرحوم همیشه شخصیتا رو قاطی می کرد.





Ravenclaw is my everything



تصویر کوچک شده


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۸:۴۳ پنجشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۷

اشلی ساندرز old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۴ چهارشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۰:۳۱ شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۸
از لندن گرينويچ
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 206
آفلاین
من vs مردکیفی (بگمن)
موضوع: ابلاغ!


مرد گنده این یه هیپوگریف خوشحال به سمتم یورتمه می رفت، خیر سرش وزیر سحر و جادو بود!
چیزی خورده بود تو سرش؟شاید...
خودمو کشته بودم تا استخدامم کنه حالا از حضورم تو وزارت خوشحال بود.

فلش بک روز قبل:

- من جدا به این شغل نیاز دارم! نمی تونین این کارو بکنین!
- من مسئول استخدامم و هر کی مناسب باشه استخدام می کنم! و من الان شما رو مناسب نمی دونم!

صدامو بالابردمو سر هری پاتر وزیر سحر و جادو داد می زدم.
- معیار شما برای استخدام چیه؟ اینکه یه مرد کله شق با شکم گنده باشی؟ بهتره فردا حتما پیام امروزو بخرید چون صحفه ی اولش با تیتر بزرگ درباره ی روش استخدام شما و اینکه وزارتو پر کردید از رفقا و فامیلاتون!

کاملا زده بود به سرم، داشتم وزیر سحر و جادو رو تهدید می کردم؟

سکوتی تو دفتر برقرار شد، وزیر خودش را روی صندلی چرخدار ول کرد; به نظر می اومد چیزی یادش اومده، لبخندی شیطانی روی لب هایش نشست و برگه ی استخدامو دستم داد.
مطمئنم یه نقشه ای تو سرش داشت...

پایان فلش بک!

-به به! خانم ساندرز تشریف اوردین! خیلی خوشحالم دوباره می بینمتون!

حالا کاملا مطمئن بودم چیزی که خورده تو سرش واقعا باعث شده مخش تاب برداره!

- منم همینطور.
- تشریف بیارین دفترم تا یکم درباره ی کار امروزتون باهاتون صحبت کنم.

او به سمت دفترش حرکت کرد، خوشبختانه یورتمه نمی رفت، چون اون موقع منم مجبور بودم پشت سرش یورتمه برم!

وارد دفترش شدم، از دیروز تا حالا فرقی نکرده بود، پرده ی نمایش نسبتا کوچکی رو پایین کشید که روش عکس هاگوارتز نمایش دراومده بود.

- هاگوارتز، دردسر اصلی وزارت خونه! این مدرسه هیچ سودی باسه وزارت نداره و دانش اموزا حتی یه گالیونم باسه حضور تو مدرسه نمی دن، با توجه به اینکه مالیاتایی که از مردم می گیریم کفاف وزارتو نمی ده دیشب یه جلسه گذاشتم تا ببینیم چطور می تونیم از هاگوارتز بهره برداری کنیم و نظر به اینجا رسید که هاگوارتز باید تبدیل به یه هتل بزرگ بشه، دامبلدورم مدیرشه و بقیه معلمام میشن خدمه ی هتل!
-پس دانش اموزا چی؟ اونا می خوان چی کار...
- اونش دیگه به شما مربوط نیست، وظیفتون اینه که خبرو به دامبلدور بدید تا دانش اموزا رو تخلیه کنه.
زیر لب بهش فحش می دادم که امیدوار بودم نشنیده باشه.
- تو روحت...
- چیزی گفتین؟
- نه.
- پس زودتر برید اگه تا اخر شب هاگوارتز خالی نشه شما اخراج میشید، زود تر برید!


هاگوارتز:
- پوفف...

خیلی وقت بود دامبلدور رو ندیده بودم، اخرین بار سال اخر هاگوارتزم بود که به خاطر بردن آبروش جلوی مدرسه های دورمشترانگ و مهرتوکیو کشیده شده بودم دفترش، هیچ وقت ازم خوشش نمی اومد من ازش خوشم نمی اومد.

صد در صد از دیدن دوبارم خوشحال نمی شد، منم از دیدن دوبارش خوشحال نبودم. ولی چاره ای نداشتم.

عین تسترال وارد دفترش شدم. به محض ورود به چیزی شبیه یه پرده ی سفید بزرگ برخوردم، هیچ نظری نداشتم که این چیز سفید چیه بینیم را نزدیکش بردم بوی خاصی نمی داد، با احتیاط کشیدمش...
که یکدفعه پرده با سرعت نیم بوس که سهله با سرعت تمام بوس چرخید، وقتی پرده یه دور صد و هشتاد درجه زد مقدار دیگری از همون چیز سفید ظاهر شد فقط با این تفاوت که چیزی مثل صورت ادم وسطش بود.

- جیغ!!! یه سنتور پشمالو تو دفتر دامبلدوره! کمک!

سنتور با پشماش جلوی دهنمو گرفت.
- سنتور چیه بی تربیت! از کی تا حالا به مدیر سابقت می گی سنتور؟ عوض سلام کردن شه.

دامبلدور دستشو از روی دهنم برداشت و مطمئن شد دیگه جیغ نمی زنم.

عین تسترال به دامبلدور خیره شده بودم از زمان تحصیلم خیلی عوض شده بود موهاش و ریشاش دوبرابر شده بود...
شاید حتی سه برابر...

قلبم هنوز تند می زد ولی سریع خودمو جمع و جور کردم.

اخم بدی کرده بود.

- سلام پرو... پروفسور.
- سلام اشلی. چیزی می خوای؟

دامبلدور سفید ترین ادمی بود که می شناختم قطعا خیلی حرصش داده بودم که باهام تند صحبت می کرد.

- نه پروفسور فقط باید یه چیزی رو به اطلاعتون برسونم.
- چی می خوای فرزندم؟

فقط می خواستم تصمیم وزارتو ابلاغ کنمو از دفتر لعنتیش برم. برای همین بی مقدمه شروع به ابلاغ کردم:
- از نظر وزارتخونه هاگوارتز سودی برای دولت نداره، برای همین تصمیم گرفته شده هاگوارتز به یه هتل بزرگ تبدیل شه شمام بشین مدیرشو و بقیه معلما بشن خدمه ی هتل و اقای پاتر خواستن تا فردا صبح هاگوارتز تخلیه شه.
- می دونستم اینطوری میشه...

دامبلدور سوتی زد اول اتفاقی نیفتاد اما ناگهان هاگرید در حال گریه و فین کردن وارد دفتر شد.
شکم بزرگش محکم بهم خورد و مثل موشک به سمت دیوار بتنی پرتاب شدم و با سر به دیوار برخورد کردم، زمین خوردم و چندتا از تابلوهای مدیران قبلی تو سرم خورد، دیگه چیزی نمی دیدم فقط صدای دامبلدورو میشنیدم:
- عالی بود هاگرید ایشونو ببر پیش مادام پامفری به هری یه جغد بفرستو بگو این خبرنگار مضاحمم سر به نیست شد.


ویرایش شده توسط اشلی ساندرز در تاریخ ۱۳۹۷/۱۱/۱۸ ۱۸:۴۶:۴۹
ویرایش شده توسط اشلی ساندرز در تاریخ ۱۳۹۷/۱۱/۱۸ ۲۲:۳۹:۵۳

تا حالا کسی با گیتار زده تو سرت!؟







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.