هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: عاشقانه های وزارت
پیام زده شده در: ۱۶:۰۷ یکشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۷
#71

وینسنت کراب


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۰ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۳:۵۴ سه شنبه ۹ مهر ۱۳۹۸
از هر جا ارباب دستور بدن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 595
آفلاین
-چیه؟ از هوش وافر و غیر قابل بحث ما متحیر شدین؟

سارا داخل ماشین داشت فکر میکرد که آیا واقعا ارزشش را دارد که زندگی اش را وقف چنین جادوگر آی کیویی بنماید؟
کسی که هی خودش را جمع میبست.
خیلی زود به این نتیجه رسید که ارزشش را دارد. دلیلش هم مشخص نبود. سارا کلا برای هیچیک از کارهایش دلیل درست و حسابی نداشت.
-تام...باز کن اون درو. خسته شدم خب!

تام صدای لیدی آینده اش را شنید. او هم میخواست در را باز کند، ولی کار سخت و طاقت فرسایی بود.

کمی به درباز کنی که در دست داشت نگاه کرد. جسمی فلزی با سوراخی بزرگ در وسطش.
-وسیله ایست بس پیچیده! ما الان کجای اینو کجای در بذاریم که در راضی به باز شدن بشه؟

سوراخ وسط دربازکن را وارد بخشی از دستگیره در کرد.

سارا همچنان با تعجب به تام نگاه میکرد. نمیفهمید کارهایش شوخی هستند یا جدی.

با خودش فکر کرد:
-نکنه این تا حالا لامبورگینی ندیده؟

و تصمیم گرفت این سوال را از تام بپرسد.


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: عاشقانه های وزارت
پیام زده شده در: ۱:۳۵ چهارشنبه ۲۸ آذر ۱۳۹۷
#70

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۵۸:۲۷
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6691
آفلاین
-آلوهومورا؟

اتفاقی نیفتاد...چون چوب دستی ای دست تام نبود. لوسیوس از داخل ماشین فریاد کشید:
-داری چیکار می کنی؟ ...مگه تا حالا لامبورگینی ندیدی؟ اگه در این ماشین خراب شه باید تا آخرین تار موی سرتو بفروشی که بتونی جبران کنی...

تام نمی خواست موهای سرش را بفروشد. برای همین رو به دستگیره کرد.
-لطف کن و باز شو...زیاد پیش نمی آید که ما از کسی خواهش کنیم.

در باز نشد.

تام از روش ناز و نوازش، تهدید و ترغیب و تطمیع، نگاه های جذاب و ساحره کش استفاده کرد. ولی هیچ چیز روی در تاثیری نمی گذاشت.

آبروی تام داشت پیش لیدی آینده اش می رفت. لیدی هم که انگار نه انگار...همینطور عین مترسک منتظر بود که لرد آینده در باز کند.

این جمله بالا، فکر به ذهن تام خطوراند!

دوان دوان به نزدیک ترین سوپرمارکت رفت و دوان دوان برگشت.
-نگران نباشید بانوی ما. ما مشکل را حل می کنیم. با این...این را خریدیم!

سارا از داخل ماشین به شیء کوچکی که در دست تام بود نگاه کرد.
-این...در باز کن؟




پاسخ به: عاشقانه های وزارت
پیام زده شده در: ۰:۵۳ دوشنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۷
#69

دیانا کارتر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۸:۲۷ یکشنبه ۱ دی ۱۳۹۸
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 242
آفلاین
تام در دلش به سارا که خيلى ساده بود ميخنديد ،اما اين خنده زياد دوام نداشت.
چون سارا که پشت لامبورگينى مانند پرنسس ها نشسته بود ،تام را صدا زد.
-تااام نميخواى سوار شى؟

تام ميخواست ،اما بلد نبود.
حتى وقتى لوسيوس در را براى سارا باز کرد ،تام انقدر مشغول ستايش خود و مسخره کردن سارا بود که به چگونگى باز و بسته شدن در ماشين توجه نکرده بود.
اينکه تام بلد نبود در ماشين را باز کند به معنى اينکه او تا به حال ماشين سوار نشده نبود .تام چندين بار سوار ماشين شده بود ،اما سوار ماشينى که تام تابه حال شباهتى بين خودش و اسمش پيدا نکرده بود "فلوکس قورباغه ای "از نظر او آن ماشين بجاى قورباغه ،شبيه موش يا از اين نوع فلوکس ها بود.
که البته تام حتى در فلوکس قورباغه اى هم باز نکرده بود ،شکانده و بعد سوار شده بود. اما الان اگر در لامبورگينى را مى شکاند ،لوسيوس ديگر به او ماشين نميداد و پيش سارا بى کلاس جلوه ميکرد.
چيزى که تام نبود ،يا حداقل خودش فکر ميکرد نيست!

-تااام چرا سوار نميشى؟؟؟
تام با صداى نه چندان آرام سارا به خود آمد.
-الان سوار ميشيم ،داريم تامل ميکنيم و ماشين رو اندازه ميگيريم ،چون خيلى باهوشيم ........چيزى که لوسيوس نيست!

لوسيوس به تام نگاه خيره اى خرد و زير لب چيزى را زمزمه کرد.
که براى تام اهميتى نداشت ،پس سعى کرد محلى را که با آن در ماشين را باز ميکنند پيدا کند.
-دستگيره اينجاست تام ،عجله کن!
تام به جايى که سارا نشان داده بود نگاه کرد و دستگيره را پيدا کرد.
-چقدر باهوشيم ،ما دستگيره رو پيدا کرديم!

اين درست بود که تام دستگيره را پيدا کرده بود ،اما هنوز نميدانست بايد چگونه در ماشين را باز کند...


تصویر کوچک شده


پاسخ به: عاشقانه های وزارت
پیام زده شده در: ۱۸:۵۲ یکشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۷
#68

پنه‌ لوپه کلیرواتر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۲ شنبه ۴ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۸:۴۱ جمعه ۲۱ خرداد ۱۴۰۰
از گریمولد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 198
آفلاین
تام سعی کرد به گونه ای رفتار کند که نه سیخ بسوزد و نه کباب. بنابراین منتظر ماند تا سارا ابتدا سوار لامبورگینی شود.
اما انتظار بیهوده ای بود. سارا همچنان ایستاده و پوکرفیسانه به او نگاه می کرد.

- چرا ما رو اینجوری نگاه می کنی؟
- یعنی تو واقع نمی دونی؟
- نمی دونیم!

نزدیک بود دوباره ذکر مشنگ سارا فضا را عطرآگین کند که تام برای جلوگیری از این اتفاق چوبدستیش را نامحسوسانه بالا آورد و رو به لوسیوس بخت برگشته و بی خبر از همه جا ایمپریویی گفت و دوباره منتظر ایستاد.
لوسیوس در لامبورگینی را باز کرد و رو به سارا با یک اشاره کوتاه و سراسر احترام ایستاد.

حالا سارا خرذوق، و همه چیز مطابق میل تام بود.


💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈


پاسخ به: عاشقانه های وزارت
پیام زده شده در: ۱۶:۲۱ یکشنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۷
#67

بانز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۳۸ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
لامبورگینی جلوی سارا و تام توقف کرده بود ولی هیچکدومشون از جاشون تکون نمیخوردن.

سارا هی نگاه های چپ چپ به تام مینداخت. تام هم اصلا نمیدونست منظور سارا چیه. شناختن ساحره ها از ساختن هورکراکس هم سخت تر بود. البته تام در اون لحظه نمیدونست ساختن هورکراکس دقیقا چقدر سخته...ولی حتما سخته که کسی نساخته!

به هر حال...دقایق میگذرن و اتفاقی نمیفته.

بالاخره صبر سارا تموم میشه.
-تام؟

-جونم؟
-الان وقت جونم نیست. الان باید وارد عمل بشی. مرد عمل باش!

تام دقیقا نمیدونست باید مرد کدوم عمل باشه. برای همین به زل زدن به سارا ادامه داد. سارا فهمید که تام نفهمیده!
-باید سوار ماشین بشیم.

-از کجاش باید سوار بشیم؟

-از درش خب مشنگ!

به تام برخورد...بدجوری هم برخورد. کلا به تام هر چیزی رو میتونی بگی، ولی مشنگ رو نمیتونی. نباید بگی. اصولا در این قسمت تام باید بند و بساطشو جمع میکرد، غرورش رو هم میزد زیر بغلش و سارا رو ترک میکرد.

ولی لعنت به مال دنیا!

تام بند و بساطشو جمع نکرد و جایی نرفت.
ولی در حالی که سارا منتظر بود تام در ماشین رو براش باز کنه، تام اصلا نمیدونست چطوری باید سوار لامبورگینی بشه.


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: عاشقانه های وزارت
پیام زده شده در: ۳:۱۲ شنبه ۱۴ مهر ۱۳۹۷
#66

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
دیروز ۱۶:۰۰:۰۷
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 797
آفلاین
-تام؟... کی میای خواستگاریم؟

تام و سارا منتظر لوسیوس نشسته بودند و این، سوالی بود که سارا نتوانست خودداری کند و از دهانش بیرون پرید.

-خواستگاری؟... ما خواستگاری هم باید بیایم؟!
-آره دیگه... من به بابام چی بگم؟... بگم تو خیابون خواستگاری کرد و منم بدون اجازت قبول کردم؟... عاقم میکنه!

عاق والدین، به معنی محرومیت از ارث بود و این اصلا چیزی نبود که تام بخواهد. حالا با یکبار خواستگاری رفتن هم که چیزی از آدم کم نمی شد... تام به شدت در حال متقاعد کردن لردولدمورت درونش بود!
-هوم... خواستگاری! خوبه... میایم!
-تــــــام؟
-بله؟
-تـــــــــام جونم؟
-بله؟!
-تــــــام قشنگم؟!

عصب متصل به چشم سارا، پس از شنیدن این جمله قصد خودسوزی کرد... که خب خوشبختانه با پادرمیانی مغزش، قضیه به خیر و خوشی ختم شد.

-گفتیم بله دیگه! بله؟
-بله چیه بی ذوق؟! باید بگی جونم... بگو جونم!

تام خواست جوری سارا را بزند که فرق سرش بچسبد به انگشت پایش، اما بخاطر گالیون های عزیزی که منتظرش بودند، این بار را گذشت کرد.
-جونمان؟
-هیچی... همینجوری صدات کردم.
-

خوشبختانه قبل از آنکه تام در افق محو شود، لوسیوس سوار بر لامبورگینی اش رسید!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: عاشقانه های وزارت
پیام زده شده در: ۲۱:۳۲ سه شنبه ۲ مرداد ۱۳۹۷
#65

محفل ققنوس

گادفری میدهرست


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۹ سه شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۱۰:۵۲:۰۸
از سیرک چالگاه غریب
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 115
آفلاین
سارا تصمیمش را گرفته بود، اما با خودش فکر کرد که خوب نیست این قدر زود بله را بگوید. روی صندلی نشست و وانمود کرد که مشغول تأمل روی پیشنهاد ازدواج است. تام مدتی به صورت عملی و بزک شده ی سارا خیره شد تا اینکه حوصله اش سر رفت و یکی طی و سطل برداشت تا مشغول نظافت سر بی مویش شود.

بالاخره بعد از مدتی نه چندان کوتاه، سارا لبخندی زد و گفت:
- من تصمیممو گرفتم. مهم قیافه و ظاهرت نیست تام. مهم اینه که ما با هم تفاهم داریم و اصلا هم من به مقام و لیدی شدن و اینا فکر نمی کنم.

تام که از فکر رسیدن به پول و ثروت سارا به وجد آمده بود، لبخندی زد که چهره ی بی دماغش را ترسناک تر از قبل نشان می داد.
- می دونیم لیدی ما. تو عاشق مایی و ما هم عاشق توییم و کلا عشقه که مهمه.

بعد به خاطر گفتن این جمله حالش به هم خورد و در سطل بالا آورد. سپس از جایش بلند شد؛ طی را کناری گذاشت و در حالی که کف سرش از تمیزی برق می زد، خودش را با رضایت در آینه برانداز کرد.

سارا هم از جایش بلند شد و در حالی که به سمت آشپزخانه می رفت، پرسید:
- شام چی درست کردی عزیزم؟

تام که اصلا از حرف سارا خوشش نیامده بود، برگشت و گفت:
- چه می گویی ضعیفه؟ ما شام درست کنیم؟

بعد ناگهان یاد گالیون های سارا افتاد و حرفش را تصحیح کرد:
- منظورمان این است که می خواهیم امشب لیدی سارایمان را به قصرمان برده و شام را آن جا با هم صرف کنیم.

سارا از شدت ذوق دست هایش را به هم کوبید.
- واییی! نگفته بودی که قصر هم داری.

تام با حالتی حق به جانب گفت:
- معلوم است که داریم. ناسلامتی لرد هستیم.

البته قصری که تام از آن سخن می گفت، متعلق به یکی از هم دانشگاهی های تسترال پولش به نام لوسیوس مالفوی بود. تام گوشی تلفن را برداشت و شماره ی لوسیوس را گرفت.

- به، تام! چه طوری؟
- تام دیگر چیست، حرف دهانت را بفهم .. ما لرد ولدمورت هستیم و تو زین پس باید ما را 'سرورم' خطاب کنی.
- چی زدی تام؟
- فورا با لامبورگینی به دنبال ما و لیدی سارا بیا. می خواهیم شام را در قصرمان میل کنیم.

لوسیوس با خودش فکر کرد که حتما فشار زندگی و پول آب و برق تام را به هذیون گفتن وا داشته. می خواست گوشی تلفن را قطع کند و حرف های او را نشنیده بگیرد، اما ناگهان درد شدیدی در گوش هایش حس کرد. در حالی که نفسش بند آمده بود، گفت:
- این.. چی.. بود دیگه؟

تام که آپشن جدیدی در خودش کشف کرده بود، پاسخ داد:
- طلسم شکنجه ای بود که از پشت تلفن به سویت روانه کردیم.. تا مغزت را ذوب نکرده ایم، با لامبورگینی به دنبالمان بیا.




پاسخ به: عاشقانه های وزارت
پیام زده شده در: ۱:۳۸ پنجشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۹۷
#64

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۵۸:۲۷
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6691
آفلاین
تام که سارا را به شکل کیسه گالیون می دید، سر از پا نشناخت. سارا همسری شایسته برای او بود. برای همین با آغوش باز به طرف سارا رفت که از او استقبال کند.

ولی سارا سرش را بلند کرد و چهره کریه تام را دید!
-تام...تو زشت شدی!

-به نظر خودمون که خیلی هم خفن شدیم!

سارا با نگاهی مشکوک به دور و برش نگاه کرد.
-خودتون؟ خودتون کی باشین؟ چشم و دلم روشن... دختر دیگه ای اینجا بوده؟

تام که هنوز مردمک چشمانش به شکل گالیون بود تکذیب کرد!
-اصلا...تو اولین و آخرین دختری هستی که به زندگی ما وارد می شه. ما خودمون از وقتی که خفن شدیم بصورت جمع صحبت می نماییم. چنین می پنداریم که اینگونه خفن تر است. تازه تصمیم گرفتیم روحمونو تیکه پاره کنیم که هی نمیریم. ما روزی لرد خواهیم شد...تو هم می تونی همراه ما باشی و لیدی سارا لقب بگیری. به اسمتم میاد.

سارا مطمئن نبود.

تامی که در مقابلش قرار داشت، بسی زشت بود. ولی لیدی شدن هم وعده خوبی بود. می توانست چشم همه ساحره ها را در آورده و حسادت همگان را برانگیزد.




پاسخ به: عاشقانه های وزارت
پیام زده شده در: ۲۲:۰۶ چهارشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۷
#63

محفل ققنوس

گادفری میدهرست


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۹ سه شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۱۰:۵۲:۰۸
از سیرک چالگاه غریب
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 115
آفلاین
تام دوید و دوید. روزها و شب ها از پی هم می آمدند و او هم چنان می دوید. آن قدر به این کار ادامه داد که فراموش کرد اصلا برای چه شروع به دویدن کرده. پس ایستاد و فیلم را به عقب برگرداند تا مروری بر قسمت های قبل داشته باشد. در همین حین، سارا در حالی که نفس نفس می زد، بالاخره خودش را به تام رساند.

سارا: تام... می... کُ... شَ... مِت!

او این را گفت و بعد از شدت خستگی روی چمن ها از حال رفت. تام هم کنارش نشست و همان طور که ذرت بو داده و سیر می خورد و تخمه می شکست، مشغول دیدن ادامه ی فیلم شد. در همین هنگام، چیزی در جیبش شروع به بوق زدن کرد. تام شی ء مزبور را از جیبش درآورد و به صفحه نمایش آن خیره شد؛ مبایلش بود که داشت برنامه ی کاری آن روز را به او یادآوری می کرد.

-حمام کردن کرم خانگی ام، نجینی... شستن ظرفای یه سال اخیر... پرداخت اجاره خانه.

با خواندن مورد آخر، سکته ی ناقص را زد. حالا چه طور می خواست اجاره را پرداخت کند؟ در همین لحظه، لامپی بالای سرش روشن شد و فکری به کله اش زد. او یک عدد خاطرخواه مونث پولدار داشت و آن هم کسی نبود جز سارا. باید هر طور شده این دختر را تسترال می کرد و پول از او می گرفت.

حبه سیری از جیبش درآورد و آن را زیر دماغ سارا گرفت. دختر جوان به بینی اش چین داد و چشمانش را گشود. تام چهره ای جنتلمن طور به خود گرفت و گفت:

-لطفا بهم افتخار بده و امشب به خونه ام بیا تا شامو با هم بخوریم...

سارا از تغییر رفتار ناگهانی تام متعجب گشت، ولی مرلین را شکر کرد که او بالاخره سر عقل آمده.

***


عصر هنگام بود. تام مقابل آیینه ی مرلینگاه ایستاده و با نارضایتی انعکاس چهره اش را برانداز می کرد. خیلی خوشگل بود! او به یک تیپ آوانگارد از نوع زشت نیاز داشت. پس، ژیلت را برداشت و موهایش را از بُن تراشید. بعد، مقداری شامپو در چشمانش ریخت تا سفیدی آن به سرخی گرایید. سپس، چاقویی برداشت و به جان دماغش افتاد تا از شر آن راحت شود، اما از شدت درد روی زمین ول گشت و مثل کرم خاکی اش چند بار دور خود پیچید و به هم گره خورد.
به هر سختی ای که بود خودش را جمع و جور کرد و گفت:

-بالاخره از قدیم گفتن بکش و زشتم کن...

دوباره چاقو به دست شد و این بار موفق گردید دماغش را از بیخ ببرد. سیلی از خون را که کف مرلینگاه راه افتاده بود، نادیده گرفت و به چهره ی جدیدش در آینه خیره شد.

...I'm soooo kachal and I know it-

در همین لحظه، زنگ در به صدا درنیامد و سارا همین طوری عین تسترال سرشو انداخت پایین و اومد تو...


ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در تاریخ ۱۳۹۷/۳/۳۰ ۲۳:۲۳:۴۲


پاسخ به: عاشقانه های وزارت
پیام زده شده در: ۲۲:۳۹ شنبه ۲۶ خرداد ۱۳۹۷
#62

ماتیلدا استیونز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۹:۵۱ چهارشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۹
از کالیفرنیا
گروه:
کاربران عضو
پیام: 359
آفلاین
- پس نیام تو؟

- خیر

- این گل ها رو می بینی؟

- بله
سارا گل ها را توی صورت تام پرت کرد
-الان گل ها رو روی صورتت می بینی. ساعت شش بعد از ظهر ،توی پارک همیشگی می بینمت. سعی کن دیر نکنی وگرنه خودت می دونی چی میشه!!

سارا با حالت ناراحت از دم خونه ی تام رفت. تام گلبرگ های باقی مونده گل های آفتاب گردان رو از روی صورت خود پس زد و در خونه را بست. عجب آدم گوگول مگولی بود. تام دستگاه قهوه ساز رو روشن کرد و روی کاناپه لم داد.
یه پس مونده ی پیتزا که برای هشت یا نه روز پیش بود، از روی میز کنار کاناپه برداشت و شروع کرد به خوردن . وقتی پیتزا خوردنش تموم شد، دستگاه قهوه ساز را خاموش کرد و قهوه را همراه با نون، چیپس، پفک و کمی تافی برداشت و به خرید امروز، ساعت شش فکر کرد.

💝💝💝💝

ساعت شش بعد از ظهر ، پارک

سارا با خود فکر کرد:ساعت شش و یک دقیقست و هنوز تام نیومده. معمولا پسرا باید زودتر از دخترا سر قرار باشن. باید به او آداب معاشرت می آموخت و با خود در همین خیال ها موند.

💝💝💝💝

ساعت شش بعد از ظهر، بازار تره بار
تام همینطور که با خود آهنگ می خوند، کلم، توت فرنگی، بروکلی، شاتوت و کلی چیز های دیگه که حتی اسمشان هم نمی شناخت، برداشت.پول به فروشنده داد و به مغازه ی بعدی رفت. کلی سیب زمینی و پیاز و سیر اونجا بود. از هرکدوم تست کرد.اون چیز هایی که تست کرده بود رو در قفسه می گذاشت. بالاخره تام فقط از اونجا سیر گرفت. در راه برگشت به خونه بود که یادش افتاد روزی با سارا قرار داشته.نگاهی به ساعت خود کرد.هفت بود!!
سریع به خود آمد و به سمت پارک روانه شد.او بجای کت و شلوار و یا حداقل یه چیز تمیز بپوشد با یه پیرهن که روش لکه های سس قرمز و شلوارک، به پارک می رفت و از همه مهمتر این بود که عطر نزده بود. در راه تعداد زیادی سیر خورد. چون معتقد بود که سیر دهان را بسیار خوشبو می کند و از نظر او، بهترین خوش بو کننده ی دهان در قرار ها، سیر است. بالاخره با کلی سبد خرید، به پارک رسید. از همون اول تونست قیافه ی شاخص عصبانی سارا رو تشخیص بده. به دستانش تف زد و با همان دست موهایش را مرتب کرد. به سمت سارا که بر روی صندلی ای ، تک و تنها نشسته بود، رفت. کنار او نشست

و گفت:سلام، مگول

- کجا بودی؟

- از ساعت شش ما داشتیم تو را نگاه می کردیم.

- اههه. این بویه چیه؟

- سیر، بهترین خوشبو کننده ی جهان. راستی تولدت مبارک

- تولد؟...
تام حس کرد باید کمی از او فاصله بگیرد.
-اوه. اصلا یادم نبود که امروز روز ولنتاینه.

سارا با قیافه عصبانی گفت: ولنتاین؟؟؟

- سیر می خوری؟

سارا جیغ کشید: نه!!!
تام از صندلی بلند شد و از دست سارا فرار کرد.
سارا هم گفت: می کشمت!!
و به دنبال او رفت.


Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.