هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۱۷:۲۷ چهارشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۷
#46

بانز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۳۸ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
همه ی مرگخوارا مشتاق بودن...لرد سیاه مطمئن بود که مشتاق هستن...ولی اونا مرگخوارانی متواضع و فداکار بودن و این اشتیاق رو نشان نشون نمیدادن. برای همین بود که یکی سرگرم شمردن شیار های برگ همون درخت شده بود و یکی دیگه داشت به مورچه ای که شته ای را به طرف لونه اش حمل میکرد کمک مینمود.

-یاران ما...تواضع و از خودگذشتگی شما را درک میکنیم. ولی بالاخره افتخار حمل ما باید نصیب یکی بشود. برای همین برای انتخاب اون مرگخوار خوشبخت، ده بیست سی چهل میکنیم. تکون نخورین!

لرد سیاه شروع به شمردن میکنه.
-ده بیست سی...هشتاد نود...یاران ما...شما چرا تمام شدید؟


مرگخوارا نفس راحتی میکشن. ظاهرا لرد سیاه نمی دونست که...

-ارباب وقتی تموم شدن باید برگردین اول صف و شمارشتون رو ادامه بدین.


مرگخواری خود شیرین این موضوع رو به سمع و نظر لرد سیاه میرسونه...و شمارش دوباره شروع میشه.


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۱۹:۳۶ چهارشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۶
#45

لایتینا فاست


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۳ شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۵۹ شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۸
از زیر بزرگترین سایه‌ جهان، سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 347
آفلاین
مرگخوارا به درخت نگاه کردن و تو دلشون شاخه و برگ‌هاش رو مورد عنایت قرار دادن. از طرفی رودولف که صندلی لرد رو حمل می‌کرد، از موقعی که شروع به درخت نوردی کرده بودن، وزنش نصف شده بود، میخواست مثبت بین باشه و به خاطر لاغر شدنش، مرلین رو شکر کنه؛ چون میدونست حالا جذابیتش چندین برابر شده و ساحره‌های خیلی بیشتری به سمتش جذب میشن.

- منتظر چی هستین؟ بریم بالا دیگه.

لرد این رو گفت و دست‌هاشو روی دسته‌های صندلیش فشار داد.

رودولف:

و همون فشار کوچیک لرد به صندلی باعث شد رودولف پخش زمین بشه.

- چرا ارتفاعمون کم شد؟

لرد که متوجه شده بود، صندلی یکهو پایین تر رفته، با خشم به مرگخوارا نگاه کرد.

- چیزه ارباب، لابد به دلیل این که اینجا سینوسش نصف زمینه، ارتفاعتون کم شده.
- سینوس؟ کی به تو اجازه داد نصف شی؟

آرسینوس که درمرحله‌ی اول، با کراوات دار زدن مرگخوار خودشیرین رو توی ذهنش یادداشت کرد و در مرحله دوم به این فکر کرد که چجوری از زیر بار نگاه سنگین لرد فرار کنه.
- چیز ارباب، چیز.. چیز...
- با مورفین گشتی سینوس؟

- ارباب رودولف کتلت شده.

درست در لحظه‌ای که آرسینوس داشت با نقابش خداحافظی می‌کرد، لینی نجاتش داد.
- دیگه رودولف نیست که صندلیتون رو روی هوا نگه داره.

لرد تازه متوجه شد رودولف با زمین یکی شده و در نتیجه صندلی لرد هم روی هوا نیست و ارتفاعش کم شده. اما لرد، ارباب بود!
- خودمون می‌دونستیم دلیلش اینه، میخواستیم امتحانتون کنیم.

مرگخواران که از پاسخگویی به لرد معاف شده بودن، نفسشون رو با خیال راحت بیرون دادن.

- کی می‌خواد افتخار حمل صندلی ما نصیبش بشه؟


The MUSIC is making me growing
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down

Onlyتصویر کوچک شدهaven


پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۱۵:۰۶ یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۶
#44

پاتریشیا وینتربورن old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۲ جمعه ۲۶ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۶:۳۰ سه شنبه ۱ آبان ۱۳۹۷
از همون اول هم ازت خوشم نمی اومد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 146
آفلاین
لرد با آرامش شروع به نوشیدن آب پرتغالش کرد .
این درخت پیمایی سرگرم کننده تر از چیزی بود که فکر می کرد .
-

یک ماه بعد :

-
-

مرگخواران که عرق از سر و رویشان جاری بود و بوی گند گرفته بودند (به خصوص رودولف) با افکت مردگان متحرک از درخت بالا می رفتند و بالا می رفتند و بالا می رفتند و بالا می رفتند .....

سه سال بعد :

-
-

مرگخواران با چهره هایی چرب و آفتاب سوخته که معلوم بود از سو تغذیه رنج می برند خودشان را از درخت به سختی بالا می کشیدند تا اینکه پای هکتور سر خورد و با افکت پروفسور دامبلدور تو کتاب ششم به پایین پرت شد .
- اربــــــــابــــــــــــــــــــ ...

لینی جیغی کشید .
- هـــــــــــــــــک!
-
- خب بد نبود . حالا برین بالا ما گشنه ایم .

چند قرن بعد ، پس از انقراض مشنگ ها :

- ارباب مثل اینکه تموم شد !
- رسیدیم به بالاش !

مرگخواران که پس از چند قرن متمادی از درخت بالا رفته بودند به بالا ی درخت رسیدند .

همان لحظه / در ذهن مرگخواران :

آرسینوس:
رودولف :
نارسیسا :
بلاتریکس:
رز::vib :
لینی : هـــکتور ....
لیسا :
لرد سیاه : :۰۰۷:

در واقعیت :


مرگخواران که از شادی به عادت های محفلیانه روی آورده بودند یکدیگر را در آغوش کشیدند و از شادی جیغ زدند تا اینکه حقیقت همچون خورشیدی تابان بر آن ها طلوع کرد .
از بالای درخت تازه درخت دیگری روییده بود که دو برابر درختی بود که از آن بالا آمده بودند .
- چه سرگرم کننده ! یاران ما ! ما حوصله مان سر رفته ! می خواهیم برویم آن بالا شاید قصری چیزی پیدا کردیم .
-


I'm learning that who I'm is'nt so bad.The things that make me different are the things that make me





پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۳:۱۱ شنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۶
#43

آرنولد پفک پیگمیold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۴۲ شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۷:۲۴ سه شنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۹
از هررررررررررچی که منفوره، خوشم میاد!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 95
آفلاین
- خوش می‌گذره، ارباب؟
- بله... ما بدون کوچک‌ترین کاری داریم لحظه به لحظه، بیشتر از قبل اوج می‌گیریم. ما داریم کیف می‌کنیم.
- ارباب، من آسانسور خوبی هستم؟
- چی چی سور؟ ... بله رودولف، بالاخره به یه دردی خوردی. همون بهتر که تا آخر عمرت همین‌شکلی زیر صندلی‌مون باقی بمونی.

ولدمورت به صندلیش تکیه داده و آب‌پرتقال می‌نوشید. اون زیر هم رودولف داشت عرقِ سر و صورت و بدنش رو می‌نوشید.
ناگهان صندلی تکون خورد و عینک دودی ولدمورت هم کج شد و آب‌پرتقال هم روی رداش ریخت. لرد عینک رو برداشت، یکی از ابروهاش رو به سبک The Rock بالا برد و کروشیوی نیشگون‌صفتی به زیر صندلی فرستاد.
- رو رو ببین! یه بار توی زندگی بی‌مصرفش از طرف‌مون تعریف و تمجید شنید، اینجوری جواب ما رو میده!
- ولی ارباب، زبونم لال، من تکون‌تون ندادم که.
- پس کار کی بود؟

- کار من بود.

مرگخوارا به طرف صدا برگشتن و با یه غول روبه‌رو شدن که عصای گنده‌ای دستش بود.
ولدمورت چوبدستیش رو کشید.
رُز پوشش محافظ خارهاش رو پاره کرد.
کراب رژ لبش رو تراشید.
گیبن به نیزه‌ش مسلح شد.
آرسینوس به کراوات طنابیش.
هکتور به ملاقه‌ش.
ریتا به قلمش.
رودولف هم له شد! چون قبل از اینکه به قمه‌هاش مسلح بشه، صندلی رو ول کرده بود.

- هوی غوله! از سر راهمون برو کنار. ما به طعمه‌هامون فرصت میدیم‌. خوشمون نمیاد به همین راحتی شکست‌شون بدیم. ما ارباب بسیار بخشنده‌ای هستیم. از این فرصت گران‌بهایی که بهت دادیم، نهایت استفاده رو...
- کی جلوتو گرفته؟ من منتظر جَکَم. جَک و کرم فلوبر سحرآمیزش. شماها کدوم‌یکی‌تون جَکه؟
- هیچکدوم‌مون.
- پس تا جَک نرسیده و اوضاع خیط نشده، زودتر فلنگو ببندین!

مرگخوارا هم فوراً تصمیم گرفتن به بالا رفتن‌شون ادامه بدن.


ویرایش شده توسط آرنولد پفک پیگمی در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۲۹ ۳:۲۵:۰۳

Rock 'n' Roll 'n' Rule 'n' Role!


پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۸:۵۸ سه شنبه ۲۲ فروردین ۱۳۹۶
#42

آماندا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۰ یکشنبه ۵ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۶:۵۵:۲۳ چهارشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۰
از همه جا
گروه:
کاربران عضو
پیام: 226
آفلاین
مرگخواران نمیتوانستند روی حرف لرد سیاه حرف بزنند بنابر این همگی شروع کردند به بالا رفتن از گیاه ولی یک متر بالا نرفته بودند که لرد گفت:
- یکی بره صندلی مخصوص مارو بیاره و مارو ببره بالا.

مرگخوار ها به دلیل اختلال احساسات، از پوکر فیس گرفته تا شوق روی زمین ولو شدند.

- ارباب، حالا کی بره؟
- خودت!

مرگخوار ها و حتی خود لرد سعی کردند کسی که این سوال را پرسیده بود پیدا کنند و سر انجام نتیجه ی جست و جوها به رودولف رسید.

- اما من که نمیتونم صندلی تون بیارم...اون خیلی بزرگه حتی برای فرد ورزشکاری مثل من!

مرگخوار ها موتور های جست و جوی مغزشان را روشن کردند تا یک خاطره از رودولف وقتی داشته ورزش میکرده بیابند ولی زرشک!
لرد سیاه به رودولف گفت:
- تو مجبوری بری و اونو برامون بیاری راستی اگه خواهرمون تو اتاقمون دیدی بهش بگو ما تورو فرستادیم.

همین حرف لرد سیاه درمورد خواهرش کافی بود تا رودولف سریعا به ماموریتی که بهش داده اند برود اما رودولف بنده خدا اصلا نمیدونست لرد سیاه خواهر ندارد!

سه ساعت بعد

- بینندگان محترم ره ما همچنان ره در انتظار رودولفیم ره.
- دهنتو ببند باروفیو.
- چشم ره ارباب.

سه ساعت گذشته بود ولی هنوز رودولف نیامده است.
- کی گفته نیومدم؟
- رودولف، میبینم که صندلیمون آوردی.
- بله ارباب ولی همه جای اتاقتون حتی کل خونه ی ریدل گشتم ولی خواهرتون پیدا نکردم!
- ما چنین دستوری هم بهت ندادیم رودولف به هرحال زودباش مارو از این گیاه غول پیکر ببر بالا.

سپس لرد خودش را روی صندلی مخصوصش ولو کرد و آماده شد که رودولف صندلی اش را بلند کند و او را از گیاه بالا ببرد.


ویرایش شده توسط آماندا در تاریخ ۱۳۹۶/۱/۲۲ ۱۶:۳۰:۳۳
ویرایش شده توسط آماندا در تاریخ ۱۳۹۶/۱/۲۲ ۱۶:۳۳:۳۵


پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۲۱:۴۱ پنجشنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۵
#41

هافلپاف

رز ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۴ پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۲۱:۳۵ سه شنبه ۱۶ شهریور ۱۴۰۰
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 1473
آفلاین
خلاصه:

مرگخواران و لرد برای خریدن وسیله ای که لرد رو سرگرم کنه به فروشگاه زونکو می رن.


____________________
فروشگاه زونکو، فروشگاه در هم برهمی بود کلا. از تاریخچه ی این فروشگاه هم البته می شد به این قضیه به راحتی پی برد. همه چی توی مغازه ی زونکو پیدا میشد، و البته به جا بود. آدم هیچوقت نمیدونه چی قراره کیو سرگرم کنه.
مرگخوارا توی مغازه می چرخیدن و هر کدوم بخشی از مغازه رو میگشتن.

- یافتم یافتم!

لرد جواب نداد. لرد اصلا نشنیده بود. لرد چند متر اون طرف تر با فیگور در حال تماشای یک اسباب بازی باتری ای بود که آهنگ می زد و با لبخند مضحکی راه می رفت.

- یافتم یافتم!

بوی عجیبی که هر لحظه نزدیک میشد، توجه لرد رو جلب کرد. هیچ کس دیگه ای هنوز اون بو رو حس نکرده بود. لرد سیاه خفن بود. لرد سیاه دماغ نداشت و این باعث می شد بوها با موانع کمتری وارد حفره ی بویاییش بشن. سرشو برگردوند و متوجه گونی ای شد که از دور بهش نزدیک می شد.
گونی سه چهار نفر مرگخوار رو سر راه له کرد و به لرد رسید.
با متوقف شدن گونی، سر رز از بالای اون بیرون اومد.

- ارباب ارباب پیدا کردم!
- می شنویم. بگو رز!
- ارباب براتون خاک برگ پیدا کردم باش سرگرم شین!
لادیسلاو به شکل غیر منتظره وارد صحنه شد:
-
رودولف به شکل له شده از روی زمین بغض کرد:
-
- رز ما باید با خاک برگ چیکار کنیم؟
- میخریمش و توش این دونه ی جادوییِ یه گیاهِ جادویی رو میکاریم!
- نمیخوایم.

اما رز مثل بقیه ی مرگخوارا نبود. قبل از اینکه اربابش روشو برگردونه و دور بشه روی زمین نشست. خارهاشو تیز کرد و با ویبره ی شدیدش کف فروشگاه زونکو یه چاله درست کرد. خاک برگ رو توی اون ریخت و دونه رو هم کاشت.

- واو! من نه تنها یه گیاهِ جادویی ام، بلکه یه گیاهکار جادویی هم هستم!

خاک جلوی رز تکون خورد. بیشتر تکون خورد. تکون هاش سخت تر شد. و در نهایت با یه حرکت شدید، یه ساقه ی سبزرنگ بیرون اومد. با صورت فوق العاده جادویی ای رشد کرد و به شکلی جادویی سقف رو سوراخ کرد و بالاتر رفت.

- خب. کم کم داریم سرگرم میشیم. میخوایم بریم بالا یارانمون!


ویرایش شده توسط رز ویزلی در تاریخ ۱۳۹۵/۱۱/۲۱ ۲۱:۵۱:۱۲


ارباب جان، جان جانان اند اصلا!






پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۲۱:۴۳ سه شنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۵
#40

مونیکا ویلکینزold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۰۸ دوشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۸:۴۸ شنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۵
از تو خوابگاه ریونکلاو
گروه:
کاربران عضو
پیام: 128
آفلاین
از آنجایی که مرگخواران از وسایل بسیاری خوششان می آمد اما باید یکی از بهترین هایشان را برای اربابشان انتخاب میکردند بادقت تمام شروع به بررسی وسایل کردند
ولدمورت هم که حوصله ایستادن نداشت روی یک صندلی نشست

اولین نفری که پیش لرد برگشت رودولف بود که با یک قمه ی دراز و براق برگشته و سعی داشت تا اربابش را راضی به خریدن اون قمه و درست کردن کلکسیون قمه بکند

اما لرد سیاه و تاریک و مشکی نه تنها به هیچ کدام از حرف هایش گوش نکرد بلکه بعد از اتمام حرف رودولف حتی سعی نکرد تا صورتش رابرگرداند تا به او بگوید نه !
نفر بعدی هکتور بود که می خواست یک پاتیل بزرگ معجون سازی برای لرد بگیرد
-ارباب جونم میگما ببینین این پاتیله چه خوشرنگه ببینید چقد آدمو سر حال میاره!
-نه هکتور نه نه من به این چیزا علاقه ندارم برو دنبال یه چیز دیگه بگرد
ولدمورت که برای اولین بار حتی حال کورشیو زدن به مشنگ ها را هم نداشت دستش را به سینه زد و چشمانش را بست تا شاید حال و حوصله اش سر جا بیاید
صدای دلنگ و دلونگ در مغازه شنیده شد و مونیکا ویلکینز از ارباب بی خبر وارد فروشگاه شد
به دلیل شوک ناگهانی از دیدن ارباب در این وضعیت برای حدود پنج دقیقه ای به کما رفت و روحش تا خواست از زمین به سوی آسمان پر بکشد نتوانست زیر فشار فضولی دوام بیاورد و به زمین برگشت

-اهم ارباب.... :zogh:
ارباب
اربااااااااااااااااااااااااب :worry:
اربابببببببب نههههههههههههههههههههههههه بیاید اینجا بدبخت شدیم خاک برسر شدیم ارباب مون مرد.
در همین هنگام رودولف از شنیدن صدای ساحره ای با سرعت به سمت در هجوم آورد و با دیدن جسم بی جان ارباب روی زمین ولو شد
هکتور هم که زیاد گوش هایش سنگین نبود به سرعت خود را به نزد اربابش رساند
و او هم بادیدن ولدمورت ولو شده بعد از رفتن در حالت کما به زمین برگشت و کنار اربابش زانو زد
-ارباب شما نباید ما رو ترک کنین
-اربااااااااااااااااب پس من با کی برم خواستگاری اربابببببببببب :worry:
همه مرگخوارانی که در صحنه حاضر بودند البته اگر کلاه داشتند کلاهشان را از سرشان برداشتند
در همین هنگام لینی که کاملا از مرگ ولدمورت بی خبر بود فریاد زد یافتم ارباب یافتم
بعد از اتمام حرف پیکسی ارباب به طور ناگهانی زنده شد و به این صورت :grin: فرمود:(کجاست کو پاتر رو گرفتین؟)
مغز مرگخواران هنگ کرده بود و توانایی پاسخ دادن به ولد مورت را نداشتند.
پس لینی مجبور بود پاسخش را بدهد:نه ارباب برای سرگرمیتون یه چیزی پیدا کردم
-خب وقتمان را بیخود نگیر زود تر بیاورش تا حوصله مان سر جایش بیاید
در همین لحظه مغز مرگخواران لودینگ کرده و به حالت اولیه بر می گردند
-ارباب خیلی دلم براتون تنگ شده بود دل قمه هام هم براتون تنگ شده بود
-ارباببببببببببببببببببببببببب نههههههههههههه ما فکر کردیم شما خدایی نکرده به دیار باقی شتافتید
-کورشیوووووو!! ما هرگز نمی میریم مونوک
-بله ارباب حرف شما درسته دل معجون های منم براتون تنگ شد
لینی بعد از حدود نیم ساعتی که توانسته بود از میان ملت متحد مرگخوارن عبور کند خود را به لرد رساند و جسمی را در دامان محبت ایشان انداخت و گفت:اربابا این هم وسیله حوصله آور، موبایل!
-موبای..؟
-نه ارباب موبایل این یه وسیلس که فکر کنم به دست استیو جابز ساخته شده باشه باهاش میتونین برین تو تلگرام و از اینجور حرفا و حوصلتون سر نمیره
-خب لینی الان به ما یاد بده چجوری ازش استفاده کنیم!
برای لحظه ای لینی متوجه اشتباهی که کرده بود شد و یادش آمد خودش هم روش استفاده از موبایل را بلد نیست...


ویرایش شده توسط مونیکا ویلکینز در تاریخ ۱۳۹۵/۵/۱۳ ۱۰:۴۴:۴۳

만 까마귀 발톱
با ارزش ترین گنجینه ی هر انسان هوش سرشار اوست.
Only Raven


پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۰:۴۶ سه شنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۵
#39

آریانا دامبلدور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۵ چهارشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۰:۴۴ یکشنبه ۴ خرداد ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 371
آفلاین
لرد بی اعتنا به نعره گوش خراش رودولف گفت:
- ما حوصلمه مان سر رفته است. نشانمان بدهید چه در این فروشگاه دارید.

- ارباب من بهتون نشون ميدم.
- نخير من خودم الان مى گردم و يه وسيله ى خوب نشون ميدم.
- الان كدومتون رز بود؟ كدوم هكتور بود؟ چطور جرئت مى کنيد ذهن مبارک ما رو درگير کنيد؟

دو فرد ويبره زن که معلوم نبود کدام هکتور است و کدام رز به ويبره زدن ادامه دادن.
- ارباب حدس بزنيد.


ولدمورت كه حوصله اش سر رفته بود و حوصله نداشت آن دو را شكنجه كند، با خود قسم خورد وقتي حوصله اش سر جايش آمد حسابشان را برسد. فعلا بايد سريع تر حوصله اش را با يکى از وسايل فروشگاه زونکو سر جايش مى آورد و اگر حوصله اش را سر جايش نمى آورد پس جاى حوصله اش خالى مى ماند.

ولدمورت با خود فکر کرد که هيچ اربابى جاى حوصله اش خالى نيست پس بايد حوصله اش را سر جايش مى آورد. ولدمورت ارباب بود و نبايد هيچ نقصى مى داشت. ولدمورت بايد حوصله اش را برمى گرداند.

مگر مى شد ولدمورت براى هميشه بى حوصله مى ماند. ولدمورت بايد حوصله اش را...

خوانند هاى پست:

پس ولدمورت تصميم گرفت زودتر به سوال هاى دو ويبره زن جواب دهد تا بروند برايش وسايل شوخى پيدا کنند و حوصله اش را سر جايش بياورند. ولدمورت حوصله اش را مى خواست.

- كدومتون معجون دوست داريد؟
- من ارباب! من! من! من!
- خيلي خب تو هكي اون يكي هم رزه. حالا بريد واس ما وسيله پيدا کنيد!

رز و هکتور که در حال ستايش هوش سرشار اربابشان بودند، ويبره زنان بين قفسه هاى فروشگاه شروع به گشتن کردند. بقيه ى مرگخوارا هم در بخش هاى ديگر پخش شدند تا زودتر از همه وسيله ى موردعلاقه اربابشان را پيدا کنند.


Do you hate people
I don't hate them...I just feel better when they're not around




پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۱۴:۲۰ دوشنبه ۱۱ مرداد ۱۳۹۵
#38

لوئیس ویزلیold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۳۴ سه شنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۳:۰۰ چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۹۵
از سرعت خوشم میاد!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 244
آفلاین
پس از یک آپارات کردن، لرد سیاه با یک نیم نگاه به فروشگاه زونکو نعره زد:
- اینجا دیگر چه مغازه شوخی ای است؟! پس گیوتین و تبر هایش کجا هستند؟! چرا هیچ ماری اینجا نیست؟!

هکتور بی درنگ جواب داد:
- نگران نباشید ارباب! صد در صد توش بهتره!

- من شک دارم ارباب. من هنوز فکر میکنم که شکنجه کردن مشنگ ها بهترین سرگرمی برای سرور ماست.

لرد سیاه با شنیدن حرف های بلاتریکس از وارد شدن به فروشگاه زونکو خودداری کرد. سپس رویش را به سمت مرگخوارانش برگرداند و گفت:
- من هم هنوز قانع نشده ام که فروشگاه زونکو بهترین جا برای تفریح باشد... رودولف؟! تو در وقت کشی و تفریحات سیاهی سابقه دار هستی. نظر تو چیست؟

رودولف که درحال حرف زدن با یک ساحره بود و از کلکسیون قمه هایش برای او میگفت خودش را جمع و جور کرد و جواب داد:
- من ارباب؟... خب، من علاقه دارم که برم دنبال ساحره های با کمالات.
- رودولف! منظور ما تفریحی بود که برازنده ما باشد! تو این چنین انتظاری از ما داری؟!
- ارباب یعنی این تفریح تاریک نیست؟
- نخیر! اصلاً نیست!

- ارباب میگم بریم معجون های من رو پرت کنیم تو سر و صورت همدیگه!

لرد با فرمت عجیبی کهنه تفکر بود و نه غرور به هکتور نگاه کرد.
- نه هکتور! ما جانمان را دوست داریم. نمی خواهیم که نسلمان منقرض شود. نسل مرگخوارها بسیار با ارزش است... انگار چاره دیگری نیست. برویم به زونکو

ملت مرگخوار وارد فروشگاه زونکو شدند. بلافاصله پس از ورود مرگخواران و نمایان شدن لرد سیاه، صاحب فروشگاه زونکو خودش را با سرعت به او رساند و با قصد پاچه خواری گفت:
- سلام بر لرد سیاه! قدم رنجه فرمودید. پا رو تخم چشامون گذاشتید. میگفتید دارید میاد یه هیپوگریفی چیزی واستون قربونی میکردیم!

رودولف با فرمتی عصبانی و بی اعصاب نعره زد:
- من پاچه خوار لرد هستم!

لرد بی اعتنا به نعره گوش خراش رودولف گفت:
- ما حوصلمه مان سر رفته است. نشانمان بدهید چه در این فروشگاه دارید.




پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۱:۵۱ پنجشنبه ۷ مرداد ۱۳۹۵
#37

اورلا کوییرکold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۰ دوشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۰:۰۸ جمعه ۲۳ شهریور ۱۳۹۷
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 477
آفلاین
سوژه جدید!

- مرگخوارانم؟
- بله ارباب؟ به کی باید ابراز علاقه ی خاص کنم؟
- میخواید با پاهای پیکسی‌وارانه‌م ماساژتون بدم؟
- به کی باید کرشیو بزنم؟
- نجینی گشنه شونه ارباب؟

لرد ولدمورت مدتی سکوت کرد و سپس گفت:
- حوصله‌مون سر رفته.
- زیرشو کم کنید سر نره ارباب.

خدا رفتگان شما رو بیامرزه. برای شادی روح آن مرگخوار مزه پران فاتحه ای بخوانید!

- باید سرمونو گرم کنید و سرگرم‌مون کنید.

مرگخواران پوکر فیس شدند و خواستند لباس خود را دریده و سر به بیابان بنهادند اما به این نتیجه رسیدند که اگر این کار را انجام دهند اربابشان آن ها را پیدا کرده و آواداکادورایی نصیبشان میکند. پس تصمیم گرفتند تنها پوکرفیس بمانند.
- نگفتیم که فقط پوکرفیس شید. یه راهی پیدا کنید.

مرگخواران به فکر فرو رفتند و رفتند و رفتند. تا حدی که نزدیک بود غرق هم بشن که هکتور آن ها را نجات داد و راه حل رو پیشنهاد کرد.
- زونکو!
- چی؟
- زونکو.
- کی؟
- زونکو.
- کجا؟
- زونکو.
- هکتور؟
- تلفن؛ دهکده هاگزمید.

شاید از معدود دفعاتی بود که هکتور راه حل واقعی را پیشنهاد میکرد و بقیه هم به آن اعتماد داشتند. باید به فروشگاه زونکو میرفتند و یک وسیله ی خوب و سرگرم کننده پیدا میکردند.


ویرایش شده توسط اورلا کوییرک در تاریخ ۱۳۹۵/۵/۷ ۱:۵۶:۲۴

خودم، آخرین چیزی بودم که برایم باقی می‌ماند تصویر کوچک شده

Onlyتصویر کوچک شدهaven
تصویر کوچک شده








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.