هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: خانه ی سالمندان!!
پیام زده شده در: ۱۳:۱۶ دوشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۹۳
#61

آليس لانگ باتم


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۵۷ چهارشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۹:۵۲ چهارشنبه ۲ مهر ۱۳۹۳
از پسش برمیام!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 266
آفلاین
- بلا، زنگ بزن به این خانه سالمندان، اوضاع رو بسنج.
- چشم، ارباب!

بلاتریکس شاد و شنگول به سمت گوشی الادورا رفت که الا ساطورشو بلند کرد و جیغ زد:
- گوشی خرابه! دست نزن.
- سرورم! الا گوشیشو نمیده!
- بلا، ما برای الا احترام زیادی قائلیم، با تلفن خونه زنگ بزن.

بلاتریکس درحالی که از احترامی که ولدمورت برای الا قائل بود، سرخ شده بود، شماره ی خونه ی سالمندان رو گرفت:
- الو سالمندان؟
- بله بفرمایین!
- ما یک عدد پیر اصیل زاده و با کمالات و پدر ارباب تاریکی ها داریم که تصمیم داریم مدتی پیش شما باشه و ...

و با چشم غره ی ولدمورت ادامه داد:
- و همچنین چه امکاناتی دارین و از لحاظ هم نشینی با بقیه پیرمردها، بالاخره اصیل زاده ای گفتن، خون لجنی گفتن!
- اتفاقا همین چند لحظه پیش یه زنگ داشتیم و اونا هم تصمیم داشتن کسی رو این جا بیارن که گویا صاحب کمالات زیادی بوده و رئیس چندجا هم بوده و چند بارهم وزارت بهش پیشنهاد شده، فکر کنم همنشین خوبی برای هم باشن!

بلاتریکس چشماش برقی زد و تماسو قطع کرد و رو به ولدمورت گفت:
- سرورم، مثل این که چندمورد اصیل زاده و صاحب کمالات دارند که هم نشین خوبی برای پدربزرگتونن!

ولدمورت سری از رضایت تکون داد که دافنه مجال نداد و جیغ زد:
- سالازار کجاست؟

سالازار درحالی که به تلویزیون چسبیده بود، داد زد:
- سالازار، برنامه کودکیه می خواهیه!


ویرایش شده توسط آليس لانگ باتم در تاریخ ۱۳۹۳/۳/۲۶ ۲۳:۲۷:۰۶


تصویر کوچک شده


پاسخ به: خانه ی سالمندان!!
پیام زده شده در: ۱۱:۲۲ سه شنبه ۲۷ خرداد ۱۳۹۳
#62

آرسینوس جیگرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۱:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
در محفل :

ملت محفلی پس از دیدن قیافه ی آلبوس بوی عجیبی ححس کردند و به نفس نفس افتادند ، و این درحالی بود که آلبوس داشت در کمال آرامش میخندید و از کارش کیف میکرد.

در خانه ی ریدل:

بلاتریکس و دافنه در حال تلاش برای جدا کردن سالازار از تلویزیون بودند که داشت با تمام وجود گریه میکرد و برنامه کودک میخواست و در سویی دیگر بقیه ی مرگخوار ها از شدت خنده و دل و روده کم آورده بودند! که ناگهان لرد سیاه عصبی شد و نعره زد: کافیه دیگه! و بدین تریتیب کلیه ی مرگخوار ها با صورت هایی کبود از خنده صاف ایستادند و بلا و دافنه موفق شدند سالازار را از تلویزیون بکنند ولی سالازار از سر و کول آن ها بالا میرفت تا به تلویزیون برسد....

در محفل :

همه ی محفلی ها در اتاقی جمع شده بودند و در را از شدت بو روی خود قفل کرده بودند و ریموس داشت رو به آرتور نعره میزد: تو مگه نمیخوای رئیس باشی؟؟ پس همین الان برو و آلبوس رو تمیز کن. اما آرتور که طبق معمول در مواقع خشم کبود شده بود نعره زد : کی گفته من میخوام؟؟ :vay: اصلا بهتره مودی بره، اما مودی که چشم جادوییش در حال کنده شدن بود منفجر شد: من؟ من؟ من غلط بکنم اصلا من....

اما ادامه ی حرف هایش با جیغ بنفش متمایل به آبی مالی ویزلی ساکت شد و مالی گفت اصلا حالا که اینطوره خودم میرم میشورم و خودم رئیس میشم

مودی و ریموس : عمرا! :hyp:

آرتور و بقیه ی ویزلی ها:

که ناگهان سیریوس در حالی که چهره اش سبز لجنی شده بود خودش را به اتاق پرت کرد و گفت: تموم شد تمیزش کردم

و بدین ترتیب شرط تمیز کردن دامبل برای ریاست محفل نابود شد.....


ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در تاریخ ۱۳۹۳/۳/۲۷ ۱۱:۴۱:۲۶


پاسخ به: خانه ی سالمندان!!
پیام زده شده در: ۱۳:۰۲ پنجشنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۳
#63

گيديون پريوت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۳ پنجشنبه ۱۴ آذر ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۲:۵۳:۱۶ چهارشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۹
از ش دور بمون
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 533
آفلاین
- دافنه؟ بپر یه طناب بیار.

بلاتریکس با فریاد این حرف را زد. دافنه قل خورد به یکی از اتاق ها تا طنابی بیاورد. مرگخواران در حالی که از شدت خنده روی زمین افتاده بودند و مشت بر زمین می کوبیدند، به بلا نگاه می کردند.

- مرگ. کروشیو.

همان لحظه صدای لرد از اتاق بقلی بلند شد:

- بلا فقط ارباب می تواند به مرگخواران کروشیو بزند.

دافنه در حالی که با دست نداشته اش طناب آورده بود به سوی باتریکس رفت. بلا داشت سالازار را با طناب می بست که ولدمورت از اتاق بیرون آمد و با دیدن .ضعیت گفت:

- بلا؟ داری با جد بزرگوارمان چه میکنی؟
- ارباب داریم به ایشان بازی چگونه خودتان را از طناب خلاص کنید یاد می دهیم.

لرد با عصبانیت فریاد زد:

- نیشو ببند بلا، یک مرگخوار نمی خنده. در ضمن تو داری عقل ارباب را به تمسخر می گیری؟ کروشیو.

بلا جیغ زد و کناری افتاد. سپس ولدمورت نگاهی به مرگخواران انداخت و گفت:

- چرا همون جوری وایسادین؟ برید جدمان را به خانه ی سالمندان ببرید.

مرگخواران:

در شماره 12 گریمولد

سیریوس نگاهی به اعضای محفل کردو با دیدن جیمز و تدی گفت:

- شما که هنوز اینجایید! برید پروفسور دامبلدورو ببرید خونه سالمندان.



ارزشی نیمه اصیل!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: خانه ی سالمندان!!
پیام زده شده در: ۱۹:۰۷ جمعه ۱۳ تیر ۱۳۹۳
#64

ویلیام آپ ست old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۲۹ سه شنبه ۲۷ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۶:۴۲ دوشنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۳
از دهکده هاگزمید
گروه:
کاربران عضو
پیام: 35
آفلاین
ادامه محفل :

- گناه داره ، درسته پیر شده اما دل جوونی داره !

اعضای محفل به هم نگاه کردن ، بندازش بیرون اینو ما اصلا حوصله این آدم های بی تربیت ، بی نزاکت رو نداریم .

به راه افتادن و به خانه سالمندان سیدن ، دامبلدور رو پشت در گذاشتند و در را کوبیدند رو رفتند .
خدمتکار در را باز کرد و گفت :
- چه سالمند قنشگی ، چند ساله نرفتی حموم عمو ؛ چرا انقدر ریش داری ؟

خلاصه با کلی دردسر دامبلدور رو کول کردند و بردن رو تخت و براش لالایی خوندند تا بخوابه . در اتاقش هم دوتا تخت بود ، یکی برای خودش بود و اون یکی هم پر بود .

بعد از 12 ساعت ( ساعت 10 صبح )
ناگهان دامبلدور با صدایی آشنا بلند شد و کنارش لرد را دید .
لرد :
- ها ، بالاخره تو رو گیر آوردم ، وقت مرگت فرا رسیده !

- نه ، صبر کن ؛ صبر کن تا با هم بیشر حرف بزنیم .

- چه حرفی ؟

- نگاه کن ما باهم 1000 سال دشمن بودیم ، حالا که چی ؟ اعضای گروه های خودمون ، ما رو آوردن خانه ی سالمندان .

- آره راست می گی .
- یادته قدیما چقدر خوش می گذشت . چقدر با هم خوب بودیم.
-آره میای به یاد قدیما بریم صفا .
- باشه .

بعد از 1 ساعت .
لرد :
- باختی ، باختی . حالا نوبت منه که چشم بذارم !



پاسخ به: خانه ی سالمندان!!
پیام زده شده در: ۱۶:۵۳ جمعه ۲۸ فروردین ۱۳۹۴
#65

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۲۰:۴۳:۲۴
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
گردانندگان سایت
پیام: 1216
آفلاین
پست پایانی!

بعد از مدت ها هنوز مرگخوار ها در پی این بودند که جد لرد رو به خانه سالمندان ببرند....و وضعیت محفلی ها هم همچنان اینگونه بود...یعنی محفلی ها هم سعی داشتند که دامبلدور رو به خانه سالمندان ببرن...و...بردند!

چیه؟!خب 9 ماه پیش میخواستند که جد لرد و دامبل به خانه سالمندان ببرند...یعنی بعد از 9 ماه اگه هنوز این دو نفر زنده بودند،دیگه محفلی ها و مرگخواران تونسته بودن به هدفشون برسن!
تو این مدت شناسه جد لرد و دامبل سابق بسته شد رفت پی کارش...

یکی از مزیت گذر زمان و پست نخوردن تاپیک ها همین بود...

تمام...خلاص...این سوژه به پایان رسید تا این تاپیک آماده پذیرش سوژه جدیدی باشد!

پایان!

(درخواست داریم که این رول به عنوان کوتاه ترین رول تاریخ سایت به عنوان پست آخر،در گینس جادویی ثبت شود!)




پاسخ به: خانه ی سالمندان!!
پیام زده شده در: ۱:۵۵ شنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۴
#66

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۵۲:۱۵
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6095
آفلاین
سوژه جدید:


-لارا لسترنج؟ شما نسبتی با لسترنج هایی که اینجا هستن داری؟
-نسبت؟....بله...دخترشون هستم!
-الان اومدین پدر و مادرتون رو ببینین؟

ساحره جوان مکث کوتاهی کرد...دسته گل بزرگی که در دست داشت خسته اش کرده بود. بالاخره جواب داد:
-نه فقط اونا...برای دیدن خیلیا اومدم. من سالها بود برای آموزش های جادویی از اینجا دور بودم. ظاهرا بیشتر کسایی که می شناختمشون یا اسمشونو شنیده بودم اومدن اینجا. اگه اشکالی نداشته باشه می خوام همشونو ببینم.

شفابخش کارت ورود به خانه سالمندان را به ساحره داد.
-پس برای همین دسته گل به این بزرگی همراهتونه.برای هر کدوم یه شاخه...اشکالی نداره. اینجا زیاد ملاقات کننده نداریم. فقط مزاحمشون نشین. می تونین از طبقه اول شروع کنین. ...راستی! می خوایین بگم پدر و مادرتون تو کدوم اتاق هستن؟

ساحره سرش را به نشانه نفی تکان داد.
-لازم نیست. خودم پیداشون می کنم.

و به سرعت سوار آسانسور شد. می توانست از پله ها استفاده کند، ولی احتیاج داشت که برای چند ثانیه با خودش خلوت کند. مسافت زیادی طی کرده بود. دستی به موهایش کشید. سال ها گذشته بود. احتمالا کسی او را به خاطر نمی آورد.

ثانیه ها به سرعت سپری شدند...و خیلی زود خودش را در مقابل اولین اتاق یافت.
روی در، علامت شوم خودنمایی می کرد. احتمالا اینجا اتاق یکی از مرگخواران بود...و یا حتی شاید خود لرد سیاه!
لارا می دانست که حالا همه آن ها پیر شده اند. سیاه و سفید همگی آنجا بودند. شنیده بود که خود لرد هم هوش و حواس درست و حسابی ندارد. ولی این همه راه را برای دیدن آنها آمده بود. شاید این آخرین فرصتش برای ملاقات بود. چند ضربه به در زد و منتظر جواب ماند!

_________________

چند نکته رو باید توضیح بدم:

1-لارا شخصیت خاصی نیست. اهمیتی هم نداره. فقط خواستم فردی خارج از ایفای نقش و کتاب باشه که شخصیت ها آزاد بمونن.
2-زیاد به سن و سال ها توجه نکنین. این کار محدودتون می کنه. هر شخصیتی رو که دوست دارین در خانه سالمندان تصور کنین.
3-من جدی نوشتم. ناخودآگاه شروعش جدی شد. ولی این سوژه برای طنز هم جای کار زیادی داره. به نظر من به هر سبکی که دوست دارین بنویسین.




پاسخ به: خانه ی سالمندان!!
پیام زده شده در: ۱۳:۵۳ شنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۴
#67

گریفیندور، محفل ققنوس

روبيوس هاگريد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۵ جمعه ۲۸ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱۸:۰۹:۴۱
از شهری که کودک نداشت.
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
محفل ققنوس
پیام: 439
آفلاین
لارا پس از در زدن، به فکر فرو رفت. قرار بود پس از پانزده سال، آن هم پانزده سال سخت که به خواندن و فارغ التحصیل شدن در رشته علوم مشنگی انجامید، کدام یک از اقوامش را ببیند؟
صدایی از پشت در،اجازه ورود را به او داد. لارا نفس عمیقی کشید و وارد شد.او خودش را داخل یک اتاق با کاغذ دیواری سبز و مجسمه یک مار در وسط آن دید و این یعنی، میتوانست در آن اتاق یکی از فامیل های دور یا نزدیکش را پیدا کند. زیبایی مجسمه،آنچنان نگاه لارا را به خود جذب کرد که دو تخت با فاصله 2 متر از هم را در انتهای اتاق ندید. کمی بعد با صداهای آرام ولی فریاد گونه دو ساکن تخت ، پلکی زد و به خود آمد.
-چرا داری اینجوری نگاش میکنی؟
-چجوری نگاش میکنم عزیزم؟
-یه دیقه نگاهتو بیار رو من تا بفهمی چجوری نگاش میکنی!

پیرمرد به پیرزن نگاه کرد و گفت:
-عزیزم،تو میدونی که من علاقه خاصی به تو دارم. پس چیرا ناراحت میشی؟
-آره،اینم میدونم که علاقه خاصی به ساحره های جوان داری.
-آخه عز...
پیرزن جیغ کشید:
-آخـهههه نـــــــداااااارههــــــــــــــــــــــــــ... ببین رودولف،تا وقتی این دختره ایکبیری اینجاس،حق نداری نگاش کنی!
پیرزن کلمه ایکبیری را طوری گفت که انگار نه انگار،لارا در اتاق بود. لارا لبخند زد و جلو آمد. او عمه خود"بلاتریکس" را شناخته بود.مانند قدیم بود،ولی ایندفعه با موی سفید! از دوران کودکی، خاطره خوبی از وی نداشت.ولی این انتظار را داشت که حداقل حال که پیر شده ،با یکدیگر مهربان رفتار کنند. به همین دلیل لبخندی زد و جلو رفت.
-سلام عمه! حالتون خوبه؟
-عمه؟تو کی هستی دختر؟
-من لارام،لارا لسترنج.

در بلاتریکس نه نشانه ای از تعجب دیده می شد،نه نشانه ای از خوشحالی و نه نشانه ای از افرادی که پس از سال ها، یک شخص - هرچند دشمن - را می بینند. بی تفاوت پاسخ داد:
-این چیه دستت.
-آه ، ببخشید... اینا گل هستن.برای شما هستن.
سپس یک شاخه از دسته ای که همراهش بود برداشت و به سمت بلاتریکس برد. بلاتریکس حتی به شاخه گل نگاه هم نکرد.چند ثانیه مکث کرد و سپس جیغ زنان گفت:
-گل؟گل؟ داداش بدبخت من گالیون گالیون پول بی زبون داده بری اونور درس بخونی! حالا تو برگشتی میری باهاش گل میخری؟ هیچ کاری ندارم به اینکه چه درس مذخرف و بی کاربردی هم خوندی.
سپس زیر لب گفت:
-مایه ی ننگ خاندان.

لارا بسیار ناراحت شد. عمه اش کوچکترین تغیری نکرده بود.به سختی بغضش را کنترل کرد و به سمت شوهر عمه مورد دارش،رودولف رفت.

________________________________________
لسترنج خواندان رودولف میشه نه بلاتریکس!
اما مجبور شدم عوضش کنم.
امیدوارم به داستان لطمه نزده باشه.


ویرایش شده توسط روبيوس هاگريد در تاریخ ۱۳۹۴/۳/۱۶ ۱۳:۵۹:۰۷
ویرایش شده توسط روبيوس هاگريد در تاریخ ۱۳۹۴/۳/۱۶ ۱۴:۰۰:۰۹

تصویر کوچک شده



«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین‌تر بیا روی سطح برای روز بهتر...»



پاسخ به: خانه ی سالمندان!!
پیام زده شده در: ۲۰:۲۸ جمعه ۲۲ خرداد ۱۳۹۴
#68

فیلیوس فلیت ویکold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۹ یکشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۳:۰۵ یکشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۸
از پیش اربابم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 317
آفلاین
-سلام عمو رودولف. خوبی؟

رودولف زیر چشمی به لارا نگاه میکرد. بالاخره عمری را پیش بلاتریکس گذرانده بود. میدانست اگر حرفی بزند آن را عملی میکند.
-سلام.
-عمو منم، نشناختین؟ لارا هستم.

رودولف چون به علت پیری حرف های بلا را فراموش کرد و به لارا نگاه کرد. لارا واقعا زیباد بود. همانگونه که رودولف به لارا نگاه میکرد؛ لارا هم به موها و سبیل سفید او نگاه میکرد. رودولف خیلی پیر شده بود.
-خوبی لارا جان؟
-ممنون عمو، بفرمایید.

لارا یکی از گل ها را به رودولف داد. رودولف با دستی لرزان گل را گرفت. به ان نگاهی کرد و لبخندی بر لبش نشست. رودولف باور نمیکرد که لارا با بلاتریکس نسبتی داشته باشد.

-عمو جون میبینم که بالاخره قمه هاتونو کنار گزاشتین.
-نه عمو من با قمه به دنیا اومدمو باهاش از دنیا میرم.

رودولف لبخندی زد و به قمه ها ی روی میز و حتی تخت اشاره کرد. پتو را کنار زد و چند قمه که معلوم بود حتی شب هم آنجا بودند را نشان داد. لارا با حیرت به قمه های بیشمار رودولف نگاه میکرد که ناگهان با صدای خروپف به عمه بلایش نگاه کرد.

-پیر شده. بعضی وقتا که داره باهام حرف میزنه یهو میخوابه. چه کنیم دخترم پیریه دیگه. برو از تو یخچال یه چیزی بیار بخوریم.

لارا با لبخند به رودولف نگاه کرد. رودولف خیلی مهربان شده بود. به سمت یخچال رفت و در آن را باز کرد.
-خب حالا چی بیارم بخورید؟
-یه چیزایی هست اینجا بهش میگن کمفو از اونا بیار.
-عمو کمفو نه، کمپوت درسته.

لارا با لبخند کمپوت را باز کرد و به رودولف رفت. باید میرفت، افراد زیادی بودند که هنوز ندیده بود پس با مهربانی گل هایش را برداشت و گفت:
-عمو جون من باید برم. ولی زود میام، خداحافظ.

لارا با لبخند دست تکان داد. رودولف از این که لارا میرفت ناراحت شد ولی چیزی نگفت فقط سر تکان داد و دوباره مشغول خوردن شد.لارا برای بار اخر به عمه خود نگاهی کردو از در بیرون رفت. بلافاصله پس از این که لارا در را بست صدای جیغ و داد از اتاق به گوش رسید.
-یچیزی بخوری؟ ها؟ چیه هی به این دختر لبخند تحویل میدی؟ بزار نشون بدم...

لارا با لبخند رفت تا بقیه را هم ببیند.


Only Raven


پاسخ به: خانه ی سالمندان!!
پیام زده شده در: ۲۲:۴۴ دوشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۴
#69

مرلین کبیر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۸ دوشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۷:۱۰:۳۶ شنبه ۹ آذر ۱۳۹۸
از دین و ایمون خبری نیست
گروه:
کاربران عضو
پیام: 703
آفلاین
خلاصه ی خلاصه:

ساحره ای به اسم لارا بعد از سالها به هاگزمید برگشته. همه شخصیت ها پیر شدن و رفتن خانه سالمندان. لارا هم برای دیدنشون به خونه سالمندان می ره. اولین زوجی که ملاقات می کنه رودولف و بلاتریکس هستن.

===========================

در بعدی کمی فرق داشت، کنده کاری هایی که بر روی آن انجام گرفته بود، نشان میداد شخصی که در این اتاق اقامت دارد، مقام بالاتری دارد. تنها شباهتی که با در قبلی داشت، نشانه علامت شوم بود که بر روی آن خودنمایی می کرد. مثل اینکه مسئولین خانه سالمندان این نشان ها را آویزان کرده بودند تا حداقل قبل از ورود، آمادگی لازم برای رویارویی با عقاید اشخاص درون اتاق را داشته باشند.
لارا خواست در بزند، اما صدای حرف زدن از داخل اتاق می آمد. گوشش را کمی نزدیک تر برد تا حدس بزند که چه کسی ساکن اتاق است، صدا کمی نا مفهوم بود، اما هنوز می توانست بشنود.
- به بندگان ما بگو ... که اگر اینگونه شود ... که همانا ما منتظر آنان هستیم.

لارا به خوبی میتوانست نحوه حرف زدن پیامبر کهن را تشخیص بدهد اما چه کسی داخل اتاق بود که مرلین با او حرف میزد؟ دستش را دراز کرد تا در بزند، اما در به آرامی باز شد. لارا با لبخندی وارد اتاق شد.

- بعدشم باید اینکار رو بکنیم، اینطوری مطمئن تره. باید چند نفر رو هم بفرستیم به شهر های اطراف، دست هرکدوم هم باید یه نسخه از کتابم باشه...

لارا نگاهی به اطراف انداخت، کسی به جز خودش و مرلین در اتاق حاضر نبودند. وسایل عجیب و غریب زیادی در داخل اتاق بود، اما خبری از موجود زنده نبود، حداقل نه از انواعی که لارا می توانست با چشم خودش ببیند. در گوشه ای از اتاق تابوتی گذاشته شده بود. مثل اینکه میترسیدند اگر به جسد مرلین دست بزنند، در هم بشکند، برای همین تابوت را از پیش آماده کرده بودند! بر روی میز کنار تابوت، ظرف میوه ی بزرگی خودنمایی میکرد. لارا با دیدن گوجه سبز های تزئینی، لبخندی بر لبش نشست.

مرلین هنوز به حرف زدن با خودش ادامه میداد! نگاهی به پیرمرد ِ پیامبر انداخت. زمانی که از اینجا رفته بود هم مرلین پیر بود اما حالا خیلی پیر تر از قبل شده بود. آن زمان به تازگی برگشته بود، پیوستن به ارتش لرد، بیشتر از گذشته پیرش کرده بود. به جرئت می توانست بگوید ریشی که مرلین داشت، بیشتر از دامبلدور بود. شاید حتی بیشتر از ریش تمام ساکنان ساختمان در کنار هم!

- سلام بر پیامبر عزیز.
- و در آن هنگام که نشانه های ما را دیدند، به هر آنکه ایمان آورد، بشارت بده که او را اجری بزرگ است...

لارا صدایش را کمی بالاتر برد:
- مرلین کبیر، سلام عرض می کنم.
- هر آنکس که ایمان نیاورد، برایش عذابی ست سخت و ناگوار...
- مرلین؟
- کسی با من کار داره؟

لارا خوشحال از اینکه توانسته بود توجه مرلین را جلب کند، ادامه داد:
- لارا هستم، من رو یادتون میاد؟
- یارا؟ کجات زخم شده؟
- لارا هستم مرلین کبیر، لارا لسترنج.
- صبر کن!

مرلین دستش را به سمت گوشش برد و سمعکش را بیرون آورد و آن را تمیز کرد، لارا کمکش کرد تا کمی صدای آن را زیاد تر کند. تعجبی نداشت که نمی توانست بشنود، حتی اگر گوش مرلین سالم بود نیز هم نمیتوانست از زیر آن موهای انبوه، درست بشنود. الان که جای خود داشت.

- خب، از اول بگو ببینم، کی هستی؟
- لارا هستم مرلین جان.

مرلین به نزدیکی لارا آمد و چند دقیقه ای به چهره لارا خیره شد. درست وقتی که لارا تصمیم داشت از اتاق برود و پیرمرد را با دنیای خودش تنها بگذارد، مرلین توانست او را بشناسد.
- اوه لارا... همونی که پونصد سال پیش رفت از اینجا. چه بزرگ شدی! البته باید تا حالا موهات سفید میشدا!
- نه پیامبر جان، پونزده سال پیش، برای همینه که هنوز موهام سفید نشده!
- میگم دیگه دخترم! پونصد سال زمان زیادیه! موهای آدم سفید میشه... ولی خودمونیم، خوب موندیا! بیا بشین یکمی از گذشته ها حرف بزنیم دخترم.

لارا تصمیم گرفت بیشتر از این به مرلین توضیح ندهد، با وضعیتی که مرلین داشت، بعید نبود که موهایش در همین اتاق سفید شود. میخواست اتاق را ترک کند، ولی دور از ادب بود که دعوت پیامبری را رد کند. با لبخندی بر لب، دعوت مرلین را قبول کرد اما زیر لب دعا می کرد که کاش زودتر بتواند از این اتاق رها شود.


ویرایش شده توسط مرلین کبیر در تاریخ ۱۳۹۴/۴/۱۵ ۲۲:۵۰:۳۴


پاسخ به: خانه ی سالمندان!!
پیام زده شده در: ۰:۲۶ سه شنبه ۲۳ تیر ۱۳۹۴
#70

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۵۲:۱۵
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6095
آفلاین
لارا تصمیم گرفت به جای دعا کردن عمل کند!
از جا بلند شد و به طرف در رفت...ولی جادوگر پیر با خیز بلند و سریعی که از او بعید می نمود پرید و مچ دست ساحره را گرفت.
-هر آن که ایمان نیاورد از ایمان نیاورندگان است.

لارا وحشت زده شد.
-بله...مسلما همینطوره. ولی من به اندازه کافی ایمان آوردم. بذارین برم.

مرلین خیال نداشت مچ لارا را رها کند. به او نزدیک و به چشمانش خیره شد. لارا می توانست حلقه های اشک را در چشمان مرلین ببیند. مرلین با تعجب به لارا خیره شد.
-دخترم...تویی...اومدی؟ بعد از این همه وقت؟!

لارا سعی کرد از مرلین فاصله بگیرد...ولی چون به در چسبیده بود موفق نشد.
-من دختر شما نیستم...شما اصلا دختری ندارین. شما پیامبرین! ای عالم بالا...وقتش نرسیده که اینو پس بگیرین؟

عالم بالا خودش را به نشنیدن زد...مسلما کسی علاقه ای به نگهداری از جادوگری همچون مرلین نداشت. لارا دستگیره در را گرفت.
-پدر عزیزم...اجازه بدین من یه لحظه برم بیرون...بر می گردم.

حالت چهره مرلین ناگهان عوض شد.
-پدر؟ تو چطور جرات می کنی با پادشاهت اینگونه سخن بگویی؟! خراج سالانه ما را آورده ای؟ تقدیم کن و برو!

لارا نفس راحتی کشید...چون شخصیت پادشاه وارانه مرلین باعث شد کمی از او فاصله بگیرد...ولی دو دقیقه بعد وقتی لارا گفت پولی برای پرداخت ندارد، از زیر تختخوابش تبر بزرگی بیرون آورد.
-ما...جلاد اعظم پادشاه...به امر اعلی حضرت گردن تو را خواهیم زد!

مرلین با عصبانیت به طرف لارا می رفت...ساحره وحشت زده سراسیمه در را باز و خود را به خارج از اتاق پرتاب کرد.
-هووووف...این یکی حالش خیلی بد بود!









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.