هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۱:۴۲ یکشنبه ۸ بهمن ۱۳۹۶

گریفیندور

همیش فراتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۵۰ سه شنبه ۲۶ دی ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۴:۱۱:۴۵ پنجشنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۹
از مشخص نیست !
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 50
آفلاین
لیزا در راهرو قدم میزد و خیلی خوشحال بود ، از چشمانش معلوم بود که هنوز به مهمونی شب قبل فکر می‌کنه ، به سر کادوگان به زرهش و خیلی چیز های دیگه .
هرکس را که میدید با اشتیاق فراوان احوالش را جویا می شود .
ساعت تقریبا دوازدهو نیم بود و من به سمت سالن غذا خوری حرکت میکردم تا صبحانه بخورم کل بعد از ظهر و کلاس داشتم و برای ناهار دیر می‌رسیدم شب قبل هم به جز ان شربت مخصوص چیز دیگری نخوردم ، و تا الان خواب بودم برای همین مثل دیوانه ها برای صبحانه خوردن به سالن غذا خوری رفتم.
هیچکس این موقع ظهر اینجا پر نمیزد چون تا نهار زمان زیادی مانده بود.
میز حا خالی بود و هیچ غذایی یافت نمی شد ناراحت بودم که چرا کسی مرا بیدار نکرده گاهی اوقات به این فکر میکردم که من چرا گریفندوری شدم من نه دوستی دارم نه همراهی ، یک گریفندوری واقعی همیشه چنتا دوست خیلی خوب داره ولی من ندارم
کاغذی را از توی جیبم در آوردم شعری بود که دیشب برای (؟) نوشتم خجالت می‌کشیدم که شعر را به خودش بدهم حتی می‌ترسیدم که از کسی درخواست کنم تا به (؟) بدهد
کسی درو برم نبود برای همین خواستم شعر را با صدای بلند بخوانم

- ای بانوی آفتاب
درخشش آفتاب در ...
و ناگهان رون وارد سالن شد
- وایییی وایییی واییی هرمیون ... هرمیون
- هی رون اروم باش مگه چی شده ؟
- خواب دیدم هرمیون اومده توی مدرسه ... اون برگشته بود
و بلند شد و از سالن رفت
- خوش به حالت که حداقل دلت به یکی خوشه ...





پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۴:۱۹ شنبه ۳۰ دی ۱۳۹۶

گریفیندور

همیش فراتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۵۰ سه شنبه ۲۶ دی ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۴:۱۱:۴۵ پنجشنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۹
از مشخص نیست !
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 50
آفلاین
کریسمس بدی رو گذرونده بودم،خوانوادم از طرف اداره کل به یه جلسه فوری دعوت شده بود ومن مجبور بودم تمام کریسمس رو به تنهایی توی هاگوارتز بگزرونم جالبه که جلسشون به جای چند ساعت چند روز طول میشکه و منم علاف،ولی اتفاق جالبی برام افتاد...
#
از نصفه شب گذشته بود ومنم خوابم نمی برد با خودم گفتم
- هی پسر مگه حوصلت سر نرفته الان این وقت سال همه برای کریسمس رفتن خونه هاشون پس چطوره
فکر بد اما لذت بخشی به ذهنم رسید من که از کتاب خوندن بدم نمی اومد یواشکی حرکت کردم رفتم سمت کتاب خونه ممنوعه،داشتم توی قفسه هارو نگاه میکردم که یک هو یه صدای عجیبی رو شنیدم:« شششش خخخخ شاشاشاشاشا یهنبوبجشب، یه لحظه سنگ کوب کردم ، برگشتم پشتمو نگاه کردم دیدم یه مرد با ریشای خیلی بلند سفید اخر قفسه ها ایستاده یه مار هم تا کمرش بلند شده و به مرده زل زده اروم اروم رفتم جلو و از ریش خوشگلش فهمیدم پرفسور دامبلدوره ولی یهو دلم ریخت و با صدای بلند گفتم:«پرفسور مواظب باشین الان نیشتون میزنه!»
دامبلدور نگاه خیره ای به من کرد وبا صدای یه گوزن زخمی به حرف امد:« تو این وقت شب خارج از رخت خوابت چیکار میکنی پسر؟»
- هیچی قربان.... فقط ... اومدم یه دوری بزنم
- تو این وقت شب نباید از خواب گاهت میومدی بیرون خطر ناکه ممکنه من ببخشید یه نفر تورو بکشه تیکه تیکت کنه شاید بندازد توی اتیش!
بعد به طرف من دوید و یقه منو گرفت وصورتشو به صورتم چسبوند
- او .... قربان... چرا دماغ ندارین چییییی شما دماغ ندارینننننننننننننننننن
ادامه دارد....



پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۳:۵۵ شنبه ۳۰ دی ۱۳۹۶

گریفیندور

همیش فراتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۵۰ سه شنبه ۲۶ دی ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۴:۱۱:۴۵ پنجشنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۹
از مشخص نیست !
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 50
آفلاین
دراکو در حال قدم زدن بود ، سر راهش به هرکی بر میخورد مسخره اش میکرد و گاهی اوقات مشتی نثارش میکرد همینطور میخندید و میخندید تا به من رسید دراکو زبان باز کرد تا چیزی بگوید ولی من زود تر از اون عمل کردم و پایم را به طرف شکمش پرتاب کردم ، فکر میکنم یک مقدار محکم زدم . دراکو از جایش بلند شد و غرولندی کرد و گفت:« فکر کردی کی تو
هر ادمی نمیتونه بیادو به من لگد بزنه» من هم جوابش را دادم:« تو فکر کردی کی هستی فکر کردی چون پول داری خیلی حالیته
همینجا ادمت میکنم»
دعوای ما داشت گر می گرفت همینطور اتش دعوا بیشتر میشد تا اینکه دراکو چوب دستیش را در اورد و،
- اداورا کاداورا....................
بله درست شنیدین من یعنی همیش فراتر مردم یک مرگ مسخره
چرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
- اِه نمردم به این ورده خورده به جغد هری واییییییییییی خداااااااااااا دوست دارم ....
نگاهم را از اسمان کشیدم و به دراکو نگاه کردم
- دراکو چیکار کردی
- ببخشید معذرت میخوام فراتر، غلط کردم منو نکش
خودتون هدس بزنید با هاش چیکار کردم



پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۳:۰۹ چهارشنبه ۲۷ دی ۱۳۹۶

گریفیندور

آستریکس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۱۹ شنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۳:۴۷:۵۲ دوشنبه ۲ تیر ۱۳۹۹
از شبانگاه توی سایه ها.
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
پیام: 160
آفلاین
دی دی ، دی دی ، دی دی!

هنوز چند ساعتی نشده بود خوابم برده بود ولی زنگ ساعتم نشون میداد که وقت شکاره.
پتو رو کنار زدم و از تخت پایین اومدم. از پنجره بیرونو نگاه کردم ، خورشید کم کم داشت غروب میکرد. به خوابگاه که نگاهی انداختم هنوز خالی بود ، بچه ها یا تو سرسرای عمومی بودن یا حیاط یاهم کتاب خونه ، فقط یک نفر تو گریفیندور هست که روزارو بخوابه و شبارو بگرده البته اگه کلاسی نداشته باشه.
لباسامو عوض کردم و روبرو اینه ایستادم ، موی سیاه نامرتب انگشتی ، سوشرت خاکستری ، شلوار جین سرمه ای تیره و یه جفت کتونی سیاه با زیره سفید.
از پله ها پایین اومدم و به سالن اجتماعات رسیدم تو سالن میشد چند تا از بچه هارو که روی مبل روبرو شومینه نشستن و دارن باهم حرف میزنن و یکیشونم که داره با مسنجر هاگوارتزگرام مشغول چت بود رو دید. از تالار خصوصی بیرون اومدم ،‌ راه رو ها خلوت بودن ولی در عوض پر بودن از رفت امد ادمای توی تابلو ، نفسمو بیرون دادم و راه افتادم. وقتی به دروازه قلعه رسیدم همه جا پر از برف بود ، بخار نفسم توی هوا پخش میشد ، کاش کاپشنمو بر میداشتم ولی حوصله برگشتنو ندارم بجاش حسگر دماییمو خاموش میکنم و سرمارو احساس نمیکنم. داشتم توی حیاط قدم میزدم و از صدای له شدن برف های زیر پام لذت میبردم و همینطور صدای خنده های دخترای ریونکلاو که اون ور حیاط داشتن ادم برفی درست میکردن و باهم شوخی میکردند و اینطرف صدای قهقه های بلند اعضای اسلیترین که داشتن با برف سر به سر یکی از بچه های هافلپاف میزاشتن.
بلاخره روبروی جنگل ممنوعه ایستادم ، خورشید غروب کرده بود و هوا تقریبا تاریک شده بود و دیگه صدای بچه ها شنیده نمیشد. وارد جنگل شدم و خودمو به تاریکی سپردم و داخل سایه ها پنهون شدم . کمی به اعماق جنگل رفتم و چشمامو تیز‌ کردم تا خرگوشی یا روباهی رو بتونم پیدا کنم. بلاخره یه خرگوش سفید با خط های سیاه روی سرش پیدا کردم که تلاش میکرد از داخل برف ها علف بیرون بیاره و‌ بخوره ولی غافل از اینکه خودش قراره خورده بشه. کمی اونطرف تر هاگرید با سگش داشتن بازی میکردن ، هاگرید شاخه درخت نسبتا بزرگی رو تو دستاش داشت و اونو اینور اونور مینداخت و سگ بدقیافش با عشق میرفتو میاوردش ولی هر بار شاخه هاگرید نزدیک تر به خرگوش من بود ، نمیخواستم شامم رو از دست بدم ، حوصله گشتن دوباره رو نداشتم. قبل از اینکه هاگرید بخواد چوبشو بندازه ، من سریع به خرگوش حمله کردم. درست بود که فاصله بین من و خرگوش بیشتر از ده متر میشد ولی بلند کردن سر خرگوش همانا و فرو رفتن ناخن های تیز من توی قلوش همانا و بیرون اومدن چند قطره خون همانا.
به اندازه کافی از خونش خوردم ولی نمیخواستم بمیره ، از اسیب رسوندن به موجودات ضعیف تر از خودم خوشم نمیومد ، برای همین ولش کردم اونم هرچی در توان داشت فرار کرد. دستمالم رو از توی جیبم در اوردم و خون کنار لب هام که زبونم بهشون نمیرسید رو پاک کردم و به طرف مدرسه راه افتادم ، وقتی از جنگل بیرون اومدم دیگه خبری از هاگرید و سگش نبود.
رمز ورودی رو گفتم و وارد تالار شدم.
_ شکار خوب بود؟

صدا از طرف کتی میومد و اخماش درهم بود. با گفتن جملش توجه ملت گریفیندور به من جلب شد و همگی با قیافه های سرد به من خیره شدن ، میتونستم عصبانیت کتی رو که توی دلش بود رو حس کنم. اون و بقیه بچه ها فکر میکردن من موقع شکار رحم نمیکنم و تا اخر قطره خون میمکم ولی اینجوری نبود و فکرشون برام هیچ اهمیتی نداشت ، اینجور افکار برام عادی شده بود. کتی منتظر جوابش بود و منم نخواستم زیاد منتظرش بزارمو گفتم:
_ اهوم.

بعد از شنیدن‌ جوابش نفسشو با تندی بیرون داد و مشغول خوندن کتابه چگونه یک معجون درجه دو رو از یک تشخیص بدیم شد. منم که میدونستم فردا کلاس دارم و روزو نمیتونم بخوابم سریع رفتم خوابگاه ، لباسامو عوض کردم و روی تخت گرمو نرمم دراز کشیدم و چشمامو بستم و توی ذهنم به اتفاقایی که قراره فردا بیوفته فکر کردم. ایا قراره مثل روز های قبل بشه یا یک اتفاق غیر منتظر قراره بیوفته.


•♤•Love Me Or Hate Me. You're Gonna Watch Me•♤•


تصویر کوچک شده




پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۰:۱۰ جمعه ۱۵ دی ۱۳۹۶
#99

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۲:۱۲:۰۸
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1163
آفلاین
کسی حواسش به ما نیست...


با سرمای شدیدی از خواب برخواست...او اصولا آدم گرمایی ای بود...اگر فرصتی برایش فراهم میشد سریع پیراهنش را در می آورد... اما در خوابگاه گرم و نرم هافلپاف این سرما عجیب بود...برای همین سریعا فهمید که منشا این سرما خارجی نیست. نه! این سرما درون خودش بود!

سریع از تخت بلند شد...نمیخواست که سرما وجودش را بگیرد...نمیخواست که دوباره وجودش توسط حس هایی که به آن ناراحتی و غم گفته میشد، خورده شود!

از خوابگاه هافلپاف خارج شد و قدم در راهرو های قلعه گذاشت...تنها بود...در قلعه...در زندگیش...ولی نه تنهایی ای که دیگران میشناختند...نه تعریف سطح پایین تنهایی،نه تنهایی که ناشی از نبود ساحره ها باشد... او در گذشته و حالا هم کم با ساحره ها نبوده..و نه حس تنهایی ناشی از بی صاحب بودن! او ایمان داشت که کسی در جایی نظاره گر اوست!
بلکه تنهایی اش تنهایی بود...تنهایی ناشی از تک بودن...تنهایی ناشی از اینکه او شبیه هیچکس نبود...نه آنکه مانند هابیل پاک و منزه و خوب باشد...نه...فقط شبیه هیچکس نبود...هیچکس را نمیشناخت که مانند او فکر کند، مانند او بزرگ شده باشد، دغدغه او را داشته باشد،مرام او را داشته باشد و مانند او زندگی کند... هیچکس راه او را نمیرفت که او "همراه" داشته باشد.
او مقصدش قله کوهی بود که شروع مسیرش دروازه ای جهنمی داشت و آن مسیر پر از سختی هایی بود که فقط انسان های قوی میتوانستند از پسش بربیاییند...و بقیه انسان ها در همان ابتدای مسیر و در کوهپایه سکنی گزیده بودند، چادر هایی برپا کرده بودند و شاد بودند و خوش میگذراندند، بین این کوهپایه نشین ها آنهایی که بین آنها زرنگتر بودند یا خوش شانس تر بودند، به قول معروف موفق تر بودند جایگاه بالاتری داشتند و بیشتر بهشان خوش میگذشت.
اما او...او ضعف خود را میشناخت...میدانست که نمیتواند از آن دروازه لعنتی عبور کند، چه برسد به آن سختی های مسیر...میدانست که او استعداد و توانایی قوی بودن را ندارد...اما..همین باعث شده بود شبیه هیچکس نباشد...اینکه به کوهپایه نشینی راضی نبود و قله را میخواست!
پس از کوه بالا رفت...نه از آن مسیری که انسان های قوی میرفاند..از مسیری رفت که شاید وجود نداشت...از بیراهه...از مسیری جدید، راهی جدید که کسی در آن نبود، کسی پا به آن نگذاشته بود!
و کاش هیچوقت هم همراه نداشت...چرا که نداشتن یک چیز، بهتر از از دست دادن آن چیز بود..و او مدتی برایش مشتبه شده بود که همراه هم مسیر دارد...اما همراه هم مسیری نبود...انگشت شمار همراهی که فکر میکرد همراه او بودند عامدانه یا غیر عامدانه او را تنها گذاشتند...آنها تنها عابرانی بودند که آمدند و خیلی زود هم رفتند!
او سخت نبود...برای رسیدن به قله باید سخت میبود...سعی کرد خود را سخت کند، اما از سخت بودن فقط غیر انعطاف پذیری آن را به دست آورده بود...برای رسیدن به قله باید مصمم میبود...و از مصمم بودن فقط تلخی آن برایش مانده بود...بسیار تلخ بود، به حدی وجودش تلخ شده بود که خود او را هم اذیت میکرد...برای رسیدن به قله باید دانا میبود، اما مهمترین دانشی که کسب کرده بود این بود که دانشی ندارد...برای رسیدن به قله باید صبور میبود...و او فقط در مقابل خودش صبور بود!

_رودولف لسترنج...بیرون خوابگاهت چیکار میکنی؟

به سمت شخصی که او را صدا زده بود برگشت...
_هیچی فلیچ...مثل همیشه...خوابم نمیاد!

فلیچ نگاهی به رودولف که باز بدون پیراهن، شب در حال قدم زدن بود کرد...
_دیگه هفته های اخر حضورت اینجاست رودولف...خسته شدم اینقد این داستان تکرار شده...خیلی خب! حالا که خوابت نمیاد، مواظب باش کسی بیرون تختش نباشه تو قلعه، من برم ببینم خانوم نوریس باز کجا رفته غیبش زده!
_برو دنبال گربه ات فلیچ...برو من بیدارم امشب...و شاید هر شب!


ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در تاریخ ۱۳۹۶/۱۰/۱۵ ۰:۳۳:۴۴
دلیل ویرایش: حواس درست است و نه هواس!



پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۸:۰۶ دوشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۶
#98

الفیاس دوجold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۳ جمعه ۸ دی ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۲:۱۶ چهارشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۶
از لندن ، وایت استریت 34
گروه:
کاربران عضو
پیام: 20
آفلاین
آبرفورث در راه وزارت خونه بود که به مودی برخورد .
- سلام مودی
- سلام آبرفورث اینجا چکار میکنی ؟
آبرفورث با حالت خستگی میگوید
- مگه خبرا دستت نرسیده ؟ وزیر جدید سحر و جادو شدم
- ها ؟! امروز که 13 آپریل * نیست هست ؟ یعنی واقعا تو بعنوان وزیر جدید سحرو جادو انتخاب شدی؟
- آره . مگه چمه !؟ سپر مدافع ندارم که دارم. ورد بلد نیستم که هستم.
فشفشه هم که نیستم . برادرمم رئیس ویزنگاموت بوده و سابقه خوبی هم دارم.
- اوکی . موفق باشی

و آبرفورث به سمت دکل تلفن حرکت میکند
- رمز ؟
- قوچ سه سر آفریقایی

آبرفورث در وزارت خانه قدم میزند و به سمت دفترش میرود که آلبوس را میبیند
- سلام آلبوس
- سلام آبرفورث
- اینجو چکار میکنی آبرفورث
- مگه خبرا رو نشنیدی ؟
- نه
- اوووووف ، وزیر سحر و جادو شدم دیگه !
- چی ؟!؟ من با این سابقه وزیر نشدم تو وزیر شدی ؟
____________________________________
* : روز شوخی در بریتانیا

آبرفورث که دیگه حوصله جر و بحث نداشت از کنار آلبوس گذشت و به دفترش رفت


ویرایش شده توسط الفیاس دوج در تاریخ ۱۳۹۶/۱۰/۱۱ ۱۸:۱۳:۲۱

یه هافلپافی

تصویر کوچک شده


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۰:۴۷ پنجشنبه ۹ آذر ۱۳۹۶
#97

آبرفورث دامبلدور old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۵۰ سه شنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۲:۰۶ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
از اتاق مدیریت هاگزهد
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 78
آفلاین
یکی بود یکی نبود غیر از مرلین کی بود؟ آها فهمیدم دامبلدور بود ، خب داشتیم می‌گفتیم قضیه از اینجا شروع شد که یه روز صبح آبرفورث از خواب بیدار بگو خب ،آبرفورث از خواب بیدار شد صبح بود بود خمیازه ای کشید و از جایش بلند شد دید که نامه ای دم پنجره است در حال خواب آلود به سمت پنجره رفت ونامه را برداشت، در نامه را باز کرد نوشته در آن را خواند در حالت خواب آلود بود که نوشته نامه او را به خود آورد ازحالت خواب آلود به حالت شاد برگشت گفت:
-آره آره خودشه خود خودشه ها ها بیا

که دراین حالو هوا بود که پرفسور (مک‌گوناگال) وارد شد اوه اوه خودتون هتس میزنین چی میشه دیگه پرفسور ،وارد میشه ومیگه:
-این ادا عوصولا چیه در میاریی از خودت ،مردیکه ریشو.
آبرفورث که می فهمد مک گوناگال وارد شده میگه:
-اوف اجب هوا گرمه ، نه مک گوناگال.
مک گوناگال گفت:
-نه!
آبرفورث درجا زایه شد وگفت:
-آخه میدونی این از وزارت خونه اومده ،باورت میشه ، باورت میشه منو به عنوان رئیس وزارت خونه انتخاب کرده باشن.
و مک گوناگال در جواب گفت:
-بامن شوخی میکنی یه ورد بخونم زالو بالا بیاری مردیکه.
و آبرفورث گفت:
-نه به جان خودم راست میگم.
مک گوناگال گفت :
واقعا مگه میشه تو والا نمی دونم.
آبرفورث می گوید:
-خب دیگه برم دیر میرسم ها.
و آبرفورث به طرف وزارت خونه میرود.



قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۸:۴۶ پنجشنبه ۲ آذر ۱۳۹۶
#96

املاین ونسold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۴ جمعه ۱۳ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۷:۳۴ دوشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۶
از لندن,کوچه ی اسکای
گروه:
کاربران عضو
پیام: 20
آفلاین
احساس ناامیدی در یک روز سرد.

روز سردی بود،انقدر سرد که باد سوزناک می توانست به استخوانهایم نفوذ کند و تمام وجودم را مانند سرزمین یخ های قطبی پر از قندیل کند.

در حالی که دستانم را در جیبم فرو برده بودم و کلاهپشمی به سر داشتم سعی می کردم جلوی امدن قطرات اشکم را بگیرم تا نیمه راه قندیل نبندند.
به زندگیم فکر می کردم،به تنهایییم......

می خواستم بدوم،به سمت اینده،به سمت موفقیت های پیش رویم اما پاهایم جان نداشتن، اطرافیانم جان پاهایم را گرفته بودند یا شاید هم رسم روزگار این بود.
می خواستم فریاد بزنم و جمله های عذاب دهنده ی زندگیم را بگویم اما کلمات در نیامده بر نوک زبانم می مردند.
می خواستم طناب های دورم را پاره کنم و خودم را از عذاب و رنج ازاد کنم ولی طناب ها تبدیل به زنجیر هایی اهنین می شدند.
حتی نمی توانستم ذهنم رااز باتلاق افکارم نجات دهم.

به سمت دریاچه ی روبه رویم خیره شدم،قبلا خیلی زیباتر بود......
یا شاید هم طرز دید من دراین مدت عوض شده بود!!

خاطرات همیشه خوب نیستن،گاهی اوقات زشت می شوند و گاهی اوقات غیر قابل تحمل.....اما دفتر چه ی خاطرات برای نوشتن است!
پس می نویسم خاطرات خوب و بد را!


IM A HAFEIY
اصلا مگه دنیا بدون جادوی سیااااه می چرخه؟؟؟
تصویر کوچک شده



پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲:۵۸ یکشنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۶
#95

سولیوان فاولیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۹ دوشنبه ۱ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۶:۲۷ یکشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۶
از جزیره کیش
گروه:
کاربران عضو
پیام: 7
آفلاین
سال ششم بودم که با مایکل آشنا شدم.یه سال هقتمی اسلیترین.
قد بلند ،گوش های بل بلی و عینکی.یه نرد(Nerd)کامل.خیلیم با نمک و البته همیشه تنها.
خیلی دوس داشتم باهاش دوست بشم.اما چون 1 سال از من بزرگتر بود و تو یه گروه نبودیم هیچ فرصتی پیش نمیومد که باعث آشناییمون بشه.
اولین مسابقه کوییدیچ سال بود.منم که از کوییدیچ اصلا خوشم نمیاد و وقتی که مسابقه هست تنها تو خوابگاه میمونم یا میرم کتابخونه.
اون روز حوصله هیچ کدومو نداشتم و تصمیم گرفتم بعد از صبحونه برم کنار دریاچه یکم ریلکس کنم.کتاب معجون سازی رو هم بردم که اگه حوصلم شد یه نگاهی بهش بندازم.یه چندتا قسمت درباره ساختن معجون آرامش بخش بود که یاد نگرفته بودم.
آخرای صبخونه رسیدم که دیدم کسی هم نیست به جز مایکل.زیر چشمی داشتم نگاش میکردم که فک کنم فهمید و نگاهم کرد. منم که خجالت کشیدم سرمو انداختم پایین و بقیه صبحونمو خوردم.اونم پا شد رفت.
صبحونم که تموم شد کتابمو برداشتم و رفتم سمت دریاچه.
رسیدم کنار یه درخت کاج بزرگ لب دریاچه،هوا سرد بود اما دلم میخواست پاهامو توی آب بزارم.کفشامو در آوردم پاچه شلوارم زدم بالا و رفتم تو آب خیلی سرد بود خیلی.دویدم بیرون.مایکل کنار یکی از دررخت ها نشسته بود رو زمین و یه کتابچه کوچیک تو دستش بود. هول شدم و پام گیر کرد به ریشه یه درخت و خوردن زمین. زود پاشد و اومد طرفم. کمکم کرد بلند بشم. داشت میخندید.
خوبی؟چیزیت نشد؟
انگار لال شده بودم نمیدونستم چی بگم.یه چند لحظه بهشم زل زدم
پات زخم شده
چی؟
پات زخم شده.با دست اشاره کرد
آها نه چیزی نیست مهم نیست.اوم ندیدمت ببخشید مزاحمت شدم
چی؟نه
لنگان لنگان رفتم سمت کفشام.
اگه بخوای میتونم کمکت کنم.اگه یه لحظه بشینی
هنوز لبخند رو لباش بود.هیچوقت ندیده بودم بخنده.همیشه خیلی جدی و ساکت بود.
چوب دستیشو به سمت پام گرفت که داشت ازش خون میومد.یه چسب زخم کوچیک روی پام ظاهر شد و بعد تمام خونی که روی پام بود و پاک کرد و شلوارمو خشک کرد.
واو خیلی حرفه ای هستی.بهش گفتم
سرخ شد و سرشو انداخت پایین و گفت: این؟نه چیزی نیست
بازم ممنون.
داشتم میرفتم که گفت:کتابت
برگشتم.انقد هول شده بودم که کتبم یادم رفته بود
سال ششمی هستی؟ازم پرسید
آره.جواب دادم
و هافلپاف؟مگه امروز تیمتون با اسلیترین مسابقه نداره؟
اوم.آره زیاد از کوییدیچ خوشم نمیاد.مگه تو اسلیترینی نیستی؟
آره.منم همینطور. از کوییدیچ خوشم نمیاد
واقعا؟
آره.به نظر من که خیلی مسخره اس،چه جذابیتی داره 14 نفر
دنبال چندتا توپ بکنن. با هم گفتیم
دقیقا.دو تامون خندیدیم
خب من دیگه برم،مزاحمت نمیشم
نه اصلا،منم داشتم کتاب میخوندم
کتابچه کوچیکی که تو دستش بود نشونم داد.عنوان کتاب بود راهنمایی به معجون های ممنوعه.
تو دلم گفتم احمق بشین
هیچی نگفتم و با هم رفتیم نشستیم زیر همون درخت.
نمیدونستم چجوری سر صحبتو باهاش باز کنم.شروع کردم به خوندن.یهو بدون اینکه فکر کنم گفتم:حتما تو معجون سازی خیلی خوبی که همچین کتابی و داری میخونی.
خوب که نه اما آره علاقه هم خیلی دارم
خیلی متواضعی.گفتم
دوباره سرخ شد و لبخند زد
گفتم: من این قسمت و اصلا نمیفهمم.به کتابن اشاره کردم.
آها. این که خیلی آسونه .اصلا میدونی برای اینکه میانبر بری و معجون بهتری داشته باشی به جای دستور العمل 4 تا 8 سه تا دونه خوشه انگور طلایی خشک شده بریز و بزار 2 دقیقه بجوشه.بعدشم که آسونه دیگه.مثل کتاب برو جلو
واو واقعا تو معجون سازی خوبی پس.
دو تامون خندیدیم
مرسی. خواهش میکنم. اگه سوال دیگه ای هم داشتی خوشحال میشم کمکت کنم
یه چیزی بپرسم؟
آره بپرس
چرا همیشه تنهایی؟
سرشو انداخت پایین.
اه خاک تو سرت چرا یه همچین چیزی و باید بپرسی ازش؟؟؟
ببخشید ببخشید . من خیلی احمقم. بدون اینکه فک کنم حرف میزنم. منظوری نداشتم
نه.چیزی نیست. من با بقیه فرق میکنم ،میدونی .یه فرق بزرگ.
چه فرقی؟
چیزی نگفت
اوکی اصلا بیخیال
سرشو آورد بالا و زل زد تو چشمام
قشنگ تربن چشمایی و داشت که تا حالا دیده بودم
انگار آهن ربا بودیم.اون مثبت و من قطب منفی...
صدای تشویق بلندی اومد،به خودم اومدم
دستپاچه شده بودم زود بلند شدم
اممم،بردن،یکیشون برده،برم ببینم چی شد. فعلا.میبینمت.بازم مرسی.ممنون.خداحافظ
با سرعت به سمت قلعه دویدم....

ادامه دارد...


ویرایش شده توسط سولیوان فاولی در تاریخ ۱۳۹۶/۸/۱۴ ۳:۱۸:۱۳

تصویر کوچک شده


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۳۴ جمعه ۱۲ آبان ۱۳۹۶
#94

ادوارد بونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۵ شنبه ۲۳ مهر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۰:۱۹:۲۹ جمعه ۸ فروردین ۱۳۹۹
از اینوره!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 475
آفلاین
برای محفل، روشنایی و عشق

لکه ی جوهر بزرگی از نوک قلم پر سر خورد و وسط صفحه افتاد.

- اه لعنتی..

چوبدستی را برداشت و به سمت لکه ی بزرگ جوهر گرفت تا لکه برگردد همانجایی که بود. همانطور که قطره های جوهر از تار و پود کاغذ خودشان را بالا می کشیدند به جلد سیاه دفترچه ی خاطراتی که روی میز بود خیره شده بود. خسته و خواب آلود بود و همه ی این ها تمرکزش را روی چیزی که می خواست بنویسد کمتر می کرد.

قلم پر را برداشت تا به محض این که جوهرها برگشتند شروع به نوشتن کند:

- امروز دفترچه ی خاطرات تام مارولو ریدل به طور اتفاقی به دستم رسید، دقیقا نمی دونم مال چند سال پیش می تونه باشه.. شاید پنجاه یا شصت سال پیش.. شاید بیشتر.. شایدم یه کمی کمتر.. ولی من با او صحبت کردم..خیلی عجیب بود.. شاید همان طور که همیشه یک استارک در وینترفل بوده یک بونز هم همیشه در هاگوارتز بوده.. منم اونجا ادوارد بونز بودم.. ولی خودم نبودم، در واقع انگار از دریچه چشمهای پدر بزرگم او را می دیدم!

*****


- از توی دیوارهای قلعه صداشو می تونم بشنوم.. هنوز مطمئن نیستم چیه و ازکجا می تونم پیداش کنم.. ولی حتما به کمک من نیاز داره!

تام ریدل جوان رو به روی یک مار آبی زانو زده بود. ماری هم که دور خودش چنبره زده بود با دقت و احترام حرفهای او را دنبال می کرد و گاهی فش فش صدا می داد.

- یعنی چه کسی می تونه یه مار رو توی دیوارهای هاگوارتز مخفی کرده باشه؟.. غیر از ...

مار ناگهان فیشی صدا کرد و مثر فنر رها شده چنبره اش را باز کرد و به درون دریاچه پرید. ولی انگار که قبل آن به تام ریدل هشدار داده بود که غریبه ای در حال نزدیک شدن است. پسر اسلترینی از جایش جست و به سرعت چرخید تا غافلگیر به نظر نیاید.

- هی.. بونز!

از مکث کوتاهش مشخص بود که برای به خاطر آوردن اسم غریبه باید کمی فکر کند. پسری که ردای ریونکلایی ها را به تن داشت پاسخ داد:
- هی ریدل.. تو زبون مارها رو بلدی.. منم زبون درخت ها رو بلدم..
- تو که اینو جدی نمی گی بونز.. حرف زدن به زبون درخت ها و جونورها رو!؟

تام ریدل قیافه ی متعجب و از همه جا بی خبری به خود گرفته بود که هم بونز را متهم به اشتباه کند و هم خودش تبرئه شود.

- ولی ریدل تو که دیگه باید بدونی.. تعداد کمی توی این مدرسه چشم بینا دارن و من مطمئنم که تو یکی از اونایی ریدل..

با این چاپلوسی زیرکانه ی بونز مقاومت تام ریدل در هم شکست. لبخند محوی روی لبانش نشست و گفت:
- آخرین نفر از نسل دروئیدهای سلتی.. نگهبانهای جادوی طبیعت..

بونز با یک "اوهوم" ساده تایید کرد و جلو رفت و پای درخت نشست. ریدل ادامه داد: "ولی خیلی حیفه که نسلتون رو از مرگ نجات ندادید.. باید یه راهی از مادر طبیعت یاد می گرفتید که جاودانه تون کنه! اگه..." بونز با تعجب به او نگاه کرد؛ نگاهی که باعث شد ادامه ی حرفش را به زبان نیاورد. بونز گفت:

- همه ی آدمها می میرن تام.. هرچقدرم که تلاش کنیم فقط تبدیل می شیم به آدمی که خیلی دست و پا زد که نمیره ولی مرد!
- تو دنیای بی حد و مرز جادو برای هر چیزی یه راه حلی وجود داره "بونز"!

پسر ریونکلایی به درخت تکیه داد. نسیمی از سمت دریاچه شروع به وزیدن کرد؛ شاخ و برگ درختان و موهای سیاه دو پسر را به هم ریخت. بونز گفت:

- به هر حال این خیلی از قوانین طبیعت رو بهم میزنه.. زنده موندن به هر قیمتی، ارزشش رو نداره!
- ما جادوگرها صاحب این جهان و همین طبیعت هستیم.. مهم باقی موندن ماست..
- اگه شدنی و ممکن بود جادوگرهای قدرتمند قبل از ما این کارو می کردن..
- اینکه قبلی ها راه حل ها رو امتحان نکردن دلیلی برای امتحان نکردن ما نیست.
- اونا هم امتحان کردن.. ولی راه حل همیشگی پیدا نکردن.

کم کم داشت این طور به نظر می رسید که مباحثه دو پسر ارشد هاگوارتزی لایتناهی خواهد بود. اما تام ریدل هر لحظه بیشتر احساس نا امنی می کرد. تا همین جا هم بیش از حد ناگفته هایش را برای یه غریبه گفته بود. فعلا باید خودش را قانع نشان می داد، پس شانه اش را بالا انداخت و اینچنین وانمود کرد.

- شاید هم واقعا راه حلی نباشه..

بعد هم چرخید و یه قدم به سمت قلعه برداشت در حالی که زیر ردایش چوبدستیش را لمس می کرد. با صدای بلندتری نسبت به قبل گفت:
- به هر حال از ملاقاتت خوشحال شدم بونز..
- "برای مردم، زمان یک رودخانه ست. ما اسیر جریان آنیم و از گذشته به سوی آینده رهسپاریم و همیشه در یک مسیر به پیش می رویم. زندگی درختان چنین نیست. آن ها ریشه می دوانند و رشد می کنند و در همان نقطه ای که متولد شدند، می میرند و رودخانه آن ها را تکان نمی دهد. درخت بلوط و میوه اش، هر دو باعث به وجود آمدن دیگری هستند."

تام ریدل لحظه ای متوقف شد. چرخید و به بونز نگاه کرد. با خاطری آسوده چشمانش را بسته بود و به درخت تکیه داده بود. ریدل زیر لب طلسم فراموشی را زمزمه کرد و دور شد. بونز هم همچنان در آرامش نشسته بود.

*****


- در واقع خاطرات پدربزرگ اصلاح شده بود.. اما خب.. خاطرات درخت از بین نرفته بود، درخت بلوط و میوه اش هر دو باعث به وجود آمدن دیگری هستند.


می تراود مهتاب..


"وقتش رسیده که همه‌ی ما بین چیزی که درسته و چیزی که آسونه، یکی رو انتخاب کنیم."
- پروفسور دامبلدور








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.