هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: بند ساحران
پیام زده شده در: ۰:۱۵ دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۸۸
#10

گابریل دلاکور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۰ سه شنبه ۲۴ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۶:۳۳ دوشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۰
از يت نكن! شايدم، اذيت نكن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 710
آفلاین
سوژه ي كمي تا قسمتي جديد

ديوار لجن بسته ي زندان، بعد از هر غرش ترسناك ِ رعد مي لرزيد. چهار ساحره اي كه در آن سلول بودند بعد از هر لرزش ديوار از آن بيشتر فاصله مي گرفتند. ميله هاي پنجره ي زندان زنگ زده بود و هر لحظه امكان داشت همراه با باد به داخل پرتاب شود و به سر و صورت ِ ساحره ها برخورد كند. بلاتريكس غرولند كنان از جايش بلند شد و به زمين خيس دست كشيد.

- اين زندان ديگه كجاست؟ آب همه جارو برداشته!

بلا به سمت ِ تختش رفت و روي آن لم داد. بعد از مدتي سكوت، پاشنه هاي تخت (پايه هاش! ) با صداي قرچ و ترق و انواع اصوات ِ شكستن، منحدم شد و بلا و تخت با هم پايين آمدند.

گابر و مورگانا :
بلا : حيف كه چوبدستي ندارم! وگرنه ميزدم همچين ...
- اين بحث هارو بيخيال بشيد، من ديه واقعا" نميتونم با اين بوي بد اينجا زندگي كنم.

نارسيسا از جايش بلند شد و براي آخرين بار دماغش را چين انداخت و به سمت پنجره رفت. به پنجره اشاره اي كرد و گفت:
- اين ميله ها مارو ميكشند. ببينم، مرلينگاه هنوز...

نارسيسا جمله اش را تمام نكرده بود كه آسمان از برق ِ آذرخشي درخشيد، ديوار ها لرزيدند و ديوار لجن بسته به همراه ِ تكه ي بسيار بزرگي از زمين ِ زير پاي نارسيسا ، ريزش كرد. غرشي مهيب فضارا پركرد، پس از آن جيغ بلاتريكس و فرياد ديوانه ساز ها .

بلافاصله، با صداهاي پاق پاق پشت سرهم مينروا مك گونگال و تره ور، از غيب ظاهر شدند. تره ور كه كتش را به همراه پيژامه ي خواب پوشيده بود به سمت ِ ساحره ها رفت و با ترس پرسيد :

- چي شده؟
- نميبيني ! ريزش كرد. بالاخره ميدونستم ميريزه.
- چي ؟
- باب ديوار ! ديوار اينجا ريخته.
- اِ ؟ اينجا مگه ديوار داره؟ يعني جادوگراي اين تو همين يك تفريح رو هم ندارن؟ نميتونن شما رو ببينند! ?
- نخير! ولي حالا كه اين ديوار ريخته، خب ما ميتونيم به راحتي از اين ديوار عبور كنيم... چي؟! ما ميتونيم به راحتي از اين ديوار عبور كنيم؟

مورگانا محكم به پيشوني اش ميزنه و به سمت ِ دوساحره ي ديگه برميگرده.

مورگانا : چرا به فكر هيچ كدومتون نرسيد كه فرار كنيم؟
گابر : به من نگاه نكن! من تو تركم!!
بلا : راست ميگي. نميدونم، شايد چون خيلي غير منتظره بود. نارسيس مُرد؟ يعني تمام ارث و ميراث ِ بابام ديگه ميشه مال من؟

صداي فريادهايي بلند تر به گوش ميرسه و سه ساحره ي سالم مانده همزمان زير لب زمزمه ميكنند :

- سارا ...

چندي بعد

سارا دستش رو توي صورت مينروا تكان ميده و با تمام قدرتش در حال داد كشيدن و غر زدن و ايراد گرفتن از انواع و اقسام سوژه هاي موجود در اطرافش هست.

- جناب وزير، اين ديوانه سازهاتون واقعا" شاهكارن! ميدونيد به من چي ميگن؟ انجمن ِ خصوصي ِ‌ ديوانه سازها ميخوان! همينه ديگه، بودجه كه كم باشه اينم ميشه آخرش. ميدونيد ما بايد با آتيش ِ چوبدستي قوري امون رو گرم كنيم؟ يعني من اگه چايي ساز نداشتم، ما الان چايي هم نداشتيم. من چي بگم از كمبود ِ نيرو؟ من رو بدون هيچ كمكي فرستاديد اينجا كه ... آهان، تا يادم نرفته! اين چه وضع ِ زندانه؟ باب اينجا كجاست؟ زنداني ها آرامش ميخوان . تمام اين اطراف دارن برج ميسازن از صبح تا شب صداي كلنگ ِ اين مشنگ ها توي گوشمه. درسته كه من سارا اوانز هستم و نبايد اصلا" در مورد اين چيزا صحبت كنم و خيلي اصلا" خوب ايفاي نقش نمي كنم، ولي بعضي وقتها دلم ميخواد اين مشنگ ها رو بندازمشون توي قفس شير!‌

سارا لحظه اي براي تازه كردن ِ نفس دست از غر زدن و داد كشيدن برميداره، كه مينروا دستش رو بالا مياره به نشانه ي سكوت و سارا ساكت ميشه. در عوض ، پشت چشمي نازك ميكنه و منتظر حمله ي بعدي به مينروا ميمونه.

مينروا : خب! اوانز، تو حرفاتو زدي و منم گوش كردم. حالا، راه حل بهم بده. با اين چهار تا زنداني ِ خطرناك چي كار ميكنيم؟ وقتي بند ِ ساحراني ديگه نيست كه اينا توش باشن ...؟

سارا :


[b]دیگه ب


Re: بند ساحران
پیام زده شده در: ۱۷:۵۱ یکشنبه ۲۸ تیر ۱۳۸۸
#9

زاخاریاس اسمیتold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۸ شنبه ۱۴ دی ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۳:۴۵ سه شنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۰
از آواتارم خوشم میاد !!!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 350
آفلاین
حیوان وحشی آرام آرام به سمت زندانیان حرکت کرده و چنگال های تیزش را به آنها نشان داد.بلا که نزدیک بود تشنج (!) کند، به آرامی جلو آمد تا خود را شجاع جلوه دهد.

-هوی....وایسا ببینم...نیا جلو!مگه نمی دونی مای لرد میاد سراغت؟

ملت: بلا

حیوان وحشی باز هم جلو آمد.این بار با دو تا بشکن دو موجود وحشی دیگر را هم صدا کرد.بلا و سامانتا جلوی چشمانشان را گرفته بودند تا با صحنه ی مرگشان مواجه نشوند.سیبل هم داشت پشت سر هم به دامبلدور بد و بیراه می گفت!

حیوان وحشی شماره ی یک: مـــــــــــــــــــــــــــــــــع! (به زبان بز ها یعنی "اونارو!" )

و همین طور حیوانات وحشی دیگر به تقلید او همین را گفتند.بلا که از تعجب دهانش باز مانده بود، به خودش چک های پیاپی زد تا بتواند باور کند.آنها بز های آبرفورث بودند که از بزستان به آمجا منتقل شده بودند!

ملت مرگخوار که به شدت از سرکار ماندن خود عصبانی بودند، فقط داشتند ریشه ی موهایشان را از ته می کندند و به خودشان فحش های رکیک می دادند!

چند مین بعد

قیــــــــــــــــــــــــــــــــژ! (افکت باز شدن در)


آبرفورث وارد بند شده و با لشکری از مرگخواران رو به رو شد.ملت مرگخوار (که اکثرا خودشان را کچل کرده بودند!) دهانشان از تعجب باز ماند.آنها داشتند با نگرانی به چشمان حیرت زده ی آبر نگاه می کردند.

آبر:

-واای...این آبر مدیر آزکابانه...الانه که زندگیمونو سیاه کنه!

-نترس باب!...اون الان دیگه ناظر نیست...ما باید از اون به عنوان طعمه استفاده کنیم!

سیبل این را گفت و با حالت خاصی درون چشمان آبر نگاه کرد.


ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در تاریخ ۱۳۸۸/۴/۲۸ ۱۷:۵۳:۰۱

[b][color=000066]Catch me in my Mer


Re: بند ساحران
پیام زده شده در: ۱۴:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
#8

ریتا اسکیتر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۵۶ چهارشنبه ۲۸ تیر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۳:۳۱ پنجشنبه ۱۵ دی ۱۳۹۰
از تو اتاقم!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 571
آفلاین
دامبلدور با احتیاط در سلول رو باز کرد و با دستش به دخترا اشاره کرد که بی سر و صدا از سلول خارج بشن، بعد به سمت بند موجودات خطرناک راه افتاد. سامانتا در حالی که همچنان مشکوکانه به دامبل نگاه میکرد گفت: « چقدر ما باید تو بند موجودات خطرناک بمونیم؟»

- فقط چند ساعت. نگران نباشین، بعد یکی دو ساعت میام خارجتون میکنم

بلا با نگرانی دامبل رو برانداز کرد و به طوری که دامبلدور متوجه نشه به سامانتا گفت: « این ییهو چه خنده هاش شبیه مای لرد شد! یحتمل داره فکرای شیطانی میکنه!»

سامانتا با عصبانیت به بلا توپید و گفت: « ساکت باش دیگه، همش تقصیر توئه. حالا اینا به کنار، لرد چی میگه اگه بفهمه با به این اعتماد کردیم!»

دامبلدور به سمت اونا برگشت و گفت: « دخترا عجله کنین، الان بقیه زندانی ها متوجه میشن»

بلا: قسمت موجودات خیلی خطرناک که نمیریم ها؟ بهت گفته باشم ها، لرد خیلی نگران من هست، اگه یه جایی مارو ببری که حیوونا بخورنمون، مای لرد کروشیوت میکنه

بند موجودات خطرناک

- اینجا چرا انقدر تاریکه!

بلا این رو گفت و کمی جا به جا شد، بعد در حالی که سعی میکرد از بین میله های آهنی نگاهی به بیرون بیندازد به سیبل گفت:

- یه کم تکون بخور ببین این سلول چقدر بزرگه، من هیچی نمیبینم. خیلی تاریکه اینجا
سامانتا: اما من دارم یه چیزایی میبینم

بلا به سمت سامانتا برگشت و به سمتی که اون خیره شده بود نگاه کرد، دو چشم قرمز رنگ به روشنی در تاریکی برق میزد که بی شباهت به چشم های یک جونور وحشی و آدم خوار نبود! حیوون کم کم تکانی خورد و از سایه بیرون اومد و هیکل آن نمایان شد، بزاق دهانش از دو طرف لبش آویزان شده بود و دندان های نیشش بیرون زده بود، سر شیر و تنه بز داشت و خیلی هم گنده بود. کلا خیلی خفن و گولاخ و وحشی مینمود

سیبل در حالی که به جونور خیره شده بود زیر لب گفت: فک کنم این قسمت رو تو خواب دیده بودم!


... بگذرم گر از سر پیمان
میکشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم...


Re: بند ساحران
پیام زده شده در: ۱۲:۰۵ چهارشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸۸
#7

آبرفورث دامبلدور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۰ شنبه ۱۰ تیر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۹:۲۶ یکشنبه ۲۱ دی ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 806
آفلاین
خلاصه سوژه :

همه مرگخواران اعم از مونث و مذکر دستگیر شدن.در بند ساحران،سامانتا ولدمورت،بلاتریکس لسترنج،سیبل تریلانی و ... زندانی هستن.
به خاطر وضعیت نابسامان اونجا به فکر فرار می افتن و از اونجایی که راهی برای خروج نداشتن،تصمیم میگیرن از دامبلدور کمک بگیرن.
اما سامانتا به هیچوحه راضی نمیشه که با دامبلدور همراه بشه.


- بمیر بابا توام،فیس فیسو،راهی نداریم غیر از این.
بلاتریکس چنان محکم بر سر سامانتا کوبیده بود که تا چند ثانیه،جمع کثیری از گنجشک و اینا دور سرش میچرخیدن.
سیبل : تازشم،رای با اکثریته،البته اگه تقلب نکنن این لامسبا.
کارگردان از پشت صحنه : هوی سیبل بوقی،سیاسی بازی در نیار
دامبل : خوب چی میکنید دخترا؟میاین یا برم؟

همین که سامانتا میخواست حرف بزنه بلاتریکس ضربه مهیب دیگری به او زد و گفت : بله،ما هممون میایم با شما.
- بسیار خوب،من میرم،چند مین دیگه میام،همتون هر چیز فلزی که دارین همراهتون رو کنار بگذارید،بطور موقت باید منتقلتون کنم بند موجودات خطرناک.از لونجا بای چند ساعتی رو در قالب موجودات خطرناک سرکنین تا از اینجا خارج بشیم
دامبلدور این رو گفت و از سلول خارج شد.



10دقیقه بعد،دفتر ریاست زندان.



دامبلدور محافظه کارانه وارد شد و به سمت کشوی میز مدیر رفت.
پس از باز کردن قفل و اینا،پوشه بزرگی را بیرون آورد و مشغول به جستجو شد.


40دقیقه بعد


- آخیش،اینهاش!
پوشه نارنجی رنگی را از انبوه کاغذ های پوشه اصلی خارج کرد.
روی پوشه نوشته بود : پرونده های مربوط به زندانیان مونث،اعم از ساحران و موجودات جادویی مونث.
دامبلدور پوزخندی زد و برگه سفیدی ظاهر کرد و روی آن نوشت :" بدینوسیله اعلام میدارد کلیه افراد بند ساحران به مدت 3 روز محکوم به حبس در بند موجودات خطرناک هستند"
کاغذ را درون پوشه قرار داد از اتاق خارج شد...


seems it never ends... the magic of the wizards :)


Re: بند ساحران
پیام زده شده در: ۱۰:۳۹ دوشنبه ۹ دی ۱۳۸۷
#6

مادام   رزمرتا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۵ دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۲۰:۲۶ سه شنبه ۲۹ بهمن ۱۳۸۷
از کافه 3 دسته جارو
گروه:
کاربران عضو
پیام: 33
آفلاین
بلا با عصبانیت گفت:
_نکنه زده به سرت من نمیتونم غرورم رو زیر پا بذارم و از اون خرفت مشنگ دوست کمک بخوام.
ولی به خودش که نمیتوانست دروغ بگوید،میدانست که باید هر طور شده خودش را خلاص کند و راهی برای نجات لردش بیابد.
آمبریج:
_من به عنوان معاون ارشد وزير سحر و جادو به شما اجازه نمیدم از اینجا فرار کنین اون هم با دامبلدور پست و ....
_کی بود من رو صدا زد؟
_اوه دامبلدور عزیز چه خوب شد که اینجایی،من خیلی به کمکت احتیاج دارم باید هر چه زودتر پیش وزیر برگردم و وضع اینجا رو به ایشون گزارش کنم.
_وای دلورس پس چرا خودت به دیوانه سازها نمیگی؟
_برای اینکه من توانش رو ندارم ولی تو خیلی قدرتمند و ....
_بس کن من حرفهات رو شنیدم.
_اوه، نه داملدور من نبودم،بلا و گابریل بودن.
بلا و گابریل با عصبانیت گفتند.
_دهنت رو ببند،دیوانه.
بلا:
_دامی ما احتیاجی به کمک تو نداریم.
_مطمئنی؟
گابریل:
_البته که به کمکت احتیاج داریم،بسه دیگه بلا.
_من به هر کسی که ازم کمک بخواد کمک میکنم.حالا کیا به من احتیاج دارن؟
دست گابریل به سرعت بالا رفت،آمبریج پشت چشمی نازک کرد اما هر طور بود دستش را بلند کرد.
جسی:
_باشه منم هستم.
جولیا:
_منم که از اولش گفتم با این فرار کنیم.
دامبلدور:
_مرسی دخترا،حالا موندن سامانتا و بلا.
بلا:
_فقط به خاطر سرورم،باشه.
سامانتا:
_امکان نداره،من با تو هیچ جا نمیام دامبلدور


ویرایش شده توسط مادام رزمرتا در تاریخ ۱۳۸۷/۱۰/۹ ۱۱:۰۶:۴۰

سرور ما سالازار اسلیترین.


Re: بند ساحران
پیام زده شده در: ۱۱:۱۲ جمعه ۹ فروردین ۱۳۸۷
#5

گابریل دلاکور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۰ سه شنبه ۲۴ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۶:۳۳ دوشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۰
از يت نكن! شايدم، اذيت نكن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 710
آفلاین
آمبریج به ساحره هایی که با نگاه های خود به او خیره شده بودند ، لبخند بزرگی تحویل داد و گفت :
- ولی من شوخی نکردما ! جدا اومدم از وضعیت ِ زندان ها با خبر بشم !
بلا : جم کن باو! زندان به این خوبی ، وضعیتشو میخوای بفهمی ؟ وضعیت کاملا سفیده !

در همین لحظه از سوی در زندان صدایی شنیده میشود و آلبوس دامبلدور به صورت شبحی وارد میشود .
- کسی در مورد چیز سیفیدی سخن میگفت؟
تمام ساحره ها از شدت تعجب و مانند کسانی که روح دیده باشند ، جیغ کشیدند. دامبلدور که به شدت ناراحت شده بود دستش را به نشانه ی سکوت بالا آورد و سپس از آنجا خارج شد. ساحره ها دوباره به همدیگر نگاه کردند .

جولیا : من یه نقشه دارم .. ما باید از اینجا فرار کنیم!
بلا : خب نقشه اتوبگو .
جولیا : از دامبلدور کمک میگیریم !
گابریل : چطوری؟ نکنه میخوای دامبل رو بفرستی سراغ دیوانه سازها؟

جولیا پیروزمندانه سرش را تکان داد و ساحره ها ، نگاه های حراسانی در میان خودشون رد و بدل کردند .

-----
گفتم خاک نخوره!! تروخدا نزنید!!


[b]دیگه ب


Re: بند ساحران
پیام زده شده در: ۹:۳۲ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۸۷
#4

دلورس جین آمبریجold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۴ سه شنبه ۱۷ مهر ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۸:۴۲ شنبه ۷ دی ۱۳۸۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 44
آفلاین
- فقط بندموجودات خطرناكه كه لايقشه! قاتل وحشي!

سامانتا كه رگ غيرتش برخورده بود از جاش بلند شد و گفت :
- يه بار ديگه نفس بكش تا بهت حالي كنم ولدمورت يعني چي!

- مشخص بود كه آخر سر مي افتيد تو هلوفتوني! قمه رو غلاف كن آبجي!
گابريل كه انگار دريافته بود شخص پشت پرده كيست با ترس گفت :
- آم...آمب...آمبريج! آمبريجه!
- ها! درست حدس زدي دلاكور! تو هم يه خائن ديگه اي.
بلاتريكس خنده شيطاني كرد و گفت : بيا تو! بيا! بيا كه فقط تورو كم داشتيم. بيا جيگرم.
- برو تو! يالا بجنب! وايساده دم در كري مي خونه!
و آمبريج به صورت وحشيانه اي به داخل سلول پرت شد.
- شكايت همتونو به وزير مي كنم. مخصوصا تو ديوانه ساز احمق. با معاون ارشد وزير اين رفتار صحيح نيست. ديوانه ها!
جوليا تو گوش يكي از ديوانه ساز ها :
- ببينم شما بند براي كسائي كه دچار اختلال هاي ذهني شدن نداريد؟

جسي و سامانتا :
بلاتريكس :
- بچمو اذيت نكنيد! بيا آمبريج جون. بيا . به اينا محل نده . اينا حسوديتو مي كنن!
- مي دونم بلا جون!
- ديگه جمع كن خودتو! خودموني نشو. چايي نخورده پسر خاله شد.
جسي : خب حالا راستشو بگو واسه چي آوردنت اينجا؟ پولا وزارت خونه رو بالا كشيدي؟ يا وزير رو كشتي!؟
آمبريج مثل هميشه بادي به گلو انداخت و گفت :
- من براي جاسوسي اومدم. وزير مي خواست از وضع زندانيا باخبر بشه منو فرستاد!
جوليا با تمسخر : پياده شو با هم بريم باو!


ویرایش شده توسط دلوروس آمبریج در تاریخ ۱۳۸۷/۱/۶ ۹:۵۲:۴۳


Re: بند ساحران
پیام زده شده در: ۱۲:۱۵ چهارشنبه ۲۹ اسفند ۱۳۸۶
#3

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱:۲۶:۲۲ جمعه ۷ بهمن ۱۴۰۱
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6774
آفلاین
در سلول باز شد و ولدي با لگد به وسط سلول پرتاب شد.

-اي بابا.دارم بهتون ميگم جاي من اينجا نيست..شما بي عرضه هاحتي نميتونين فرق بين جادوگر و ساحره رو تشخيص بدين.قيافه هاشونو رو ببين.من اگه شكل شماها بودم ميرفتم خودكشي ميكردم.نه چشم داري نه دماغ....البته چيزه..داشتن دماغ كه اهميتي نداره.اصلا دماغ چيز زايديه.به محض اينكه دوباره به قدرت برسم دماغ همه رو از بيخ...زود منو ببرين بند خودم.من ساحره نيستم...


ناگهان چشم ولدي به ساحره هاي زيبايي كه دور تا دورش را گرفته بودند افتاد.

-خب..راستش حالا كه فكر ميكنم ميبينم زيادم مهم نيست.ساحره و مرگخوار كه فرقي با هم ندارن.همينجوري ميتونيم دور هم زندگي كنيم.

يك ساعت بعد

ولدي روي تخت زيبايي از شنل ديوانه ساز كه ساحره ها برايش آماده كرده اند نشسته.يكي از ساحره ها با بادبزن بزرگي پشت سرش ايستاده و مشغول باد زدن ارباب است.دو ساحره بطور همزمان سرگرم ماساژ دادن ارباب هستند.گابريل دلاكور با خوشه بزرگ انگوري كه روي سرش گذاشته مقابل ارباب روي زمين دراز كشيده تا ارباب با كشيدن طرحي از چهره او استعداد فوق العاده نقاشيش را براي ساحره ها به نمايش بگذارد.بلاتريكس درحاليكه دستش را زير چانه گذاشته با نگاهي عاشقانه به صورت زيبا و سر كچل ارباب خيره شده.

-ارباب...ببخشيدا..ميگم چرا شما به اين خوش تيپي هيچوقت عاشق نشدين؟
-هوم؟كي گفته عاشق نشدم؟من روزي دو سه بار عاشق ميشم.اينا نميفهمن.بيا جلوتر تا برات آخرين ماجراي عشقيمو تعريف كنم.

بلاتريكس از جا پريده و كنار ارباب روي تخت مينشيند.
-خب.دستتو بده به من....بايد حس بگيرم...سيبل تو هم از اينطرف باد بزن.نميخوام چشمم به صورتت بيفته.همه حسم از بين ميره.اصلا من نميدونم چرا تو رو اينجا زنداني كردن.توبا اين شكل و قيافه بهتر بود ميرفتي بند جادوگران.

بلاتريكس با اشتياق سرگرم گوش دادن به ماجراهاي عاشقانه لرد سياه بود كه در سلول دوباره باز شد.

-اوه...داداشي..تو اينجا چيكار ميكني؟

سامانتا بلاتريكس را كنار زد و خود را در آغوش برادرش انداخت.

-دلم خيلي برات تنگ شده بود.راستي سر راه كه داشتم ميومدم از جلوي بند جادوگران شدم.مرگخوارات گفتن بهت بگم اصلا نگران نباشي.اونا هر چه سريعتر يه راهي براي نجات تو از اينجا پيدا ميكنن.اصلا نگران نباش.اونا شك ندارن كه تو يه جادوگر هستي.

همزمان با باز شدن در سلول فرياد اعتراض ساحره ها به هوا بلند ميشه.
-بابا چه خبره هي ميايين ميرين؟مگه خونه....

سه ديوانه ساز بدون توجه به ساحره ها بطرف ولدي رفته و هو هو كنان از سامانتا و بلاتريكس جدايش ميكنند.
زير نويس:
-ولدي مارولو ريدل.ظاهرا اشتباهي رخ داده.جاي شما اينجا نيست.يه جاي بهتر براتون سراغ داريم.

ولدي با عصبانيت سعي ميكنه از ديوانه سازها جدا بشه.
-ولم كنين.راستش من زيادم جادوگر نيستم.بابا همينجا خوبه.من اونجا دچار افسردگي ميشم.




Re: بند ساحران
پیام زده شده در: ۱۱:۰۳ چهارشنبه ۲۹ اسفند ۱۳۸۶
#2

سامانتا ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۹ پنجشنبه ۳ فروردین ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۵:۰۸ یکشنبه ۲۷ تیر ۱۴۰۰
از ما که گذشت!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 248
آفلاین
- هاااااااااااي....اي زندگــــــــــــــــــــــــــــــــــــــي....روزگار....نبودي با طبع مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا سازگار!

جوليا در حالي كه به سامانتا تكيه داده : ناز نفست!

_ هي....سامانتا ولدي....ملاقاتي داري!

سامانتا كش و قوسي به خودش داد و دمپايي هاشو پوشيد و هلك هلك كنان همراه ديوانه ساز رفت !
ديوانه ساز : ول نخور....با توام...هوي... وول نخور.... پامو له كردي ...( تودلش : ديوانه!)
اما سامانتا بي خيال دستش را به نشانه احترام براي بند ولدي اينا بالا برد :

_ خيلي چاكريم ! مرام تو عشقه!:bat:

ولدي هم جلوي بليز و رودلف و آني موني بادي به غب غب انداخت مبني بر اينكه از آبجيم ياد بگيريد!

سارا با گل و شيريني پشت شيشه وايسوده بود...سامانتا روي صندلي نشست و اون گوشي تل رو برداشت ...

_ اين ورا...يادي از ما كردي....بفرست بياد تو ...بروبچس چطورن؟
سارا :
_ دادگاه براي شونصدمين بار تقاضاي عفو تو رو رد كرد ... متاسفم !

سامانتا در حالي كه توي خامه وسط شيريني گم شده بود گفت :

_ بي خيال باب...خودت چطوري؟...اينجا اين قده حال داده... اگه خواستي بياي ، ايكي ثانيه اشاره كني ريديفش مي كنم...يه جا توپ دارم دبش...تخت سومي مي خوره تو پنجره سلول ، چشم انداز خفن دريا...حاليه!

سارا ( تو دلش ) : ما رو باش دلمونو به كي خوش كرديم !

يه ساعت بعد تو سلول

بلا : اون چايي رو رد كن بياد !
و جوليا چند حبه قند را نيز براي او شوت كرد .

سيبل تو حال چشم درون خودش : هي ملت...دارم اون ورا مي بينم كه ....

گابريل بلافاصله فرياد زد : هممون آزاد مي شيم...

سيبل : نه باب...تو هم چه سيري مي كني...دارم مي بينم كه ....

و بار ديگر هنوز جمله اش را تمام نكرده بود كه به ناگاه در سلول باز شد !

_________________________________________________

تاپيك باحاليه.....اي ول!


از دفتر خاطراتم :

از او می ترسم... گاه تصور می کنم با هیبتی عظیم در مقابل من ایستاده و م


بند ساحرگان
پیام زده شده در: ۲۲:۲۶ دوشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۸۶
#1

راجر دیویس


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۱۳ سه شنبه ۱۷ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۱:۴۵ شنبه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۹
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 1216
آفلاین
در باز می‌شه و چند نفر به داخل هدایت می‌شن!

سامانتا: اه! چه گندیه اینجا!
جولیا: ما رو کجا آوردن

همون لحظه دوربین برمیگرده و روی تمام تار عنکبوت‌ها و سوسک‌ها و حشرات زوم می‌کنه و اسامیشون زیرنویس می‌شه!

سیبل:
جولیا: چی کار کنیم؟

بلاتریکس* : من از اینجا بدم! میاد! رودولف
جولیا یه رطیل رو رد می‌کنه و میگه: بیاین بریم قسمت جادوگرا!

بلاتریکس: رودولف !
و نعره میزنه: نگهبان!

صدای نگهبان: ژوووهااهاا هاا! فکر کردین این جا خونه‌ی هستش؟

سیبل: حداقل اینجا رو تمیز کنین

صدای نگهبان: ژوووهااها هااتر! فکر کردین این جا هتل هستش؟

جولیا: حداقل بدین خودمون تمیز کنیم!

چند تا جارو و کیسه زباله و ... به زمین میخوره!

همه به جولیا نگاه می‌کنن:
جولیا: خب من تمیز می‌کنم

و در جا شروع می‌کنه

دوربین بی‌خیال حشرات می‌شه و درو نشون می‌ده: بند ساحران!

* تقصیر من چیه! سوژه به این خوبی رو به خاطر اینکه بلاتریکس تو مرگ‌خوارا نیست خراب کنم؟


ویرایش شده توسط مورفین گانت در تاریخ ۱۳۹۲/۱۰/۱۱ ۱۸:۰۶:۴۹
دلیل ویرایش: اصلاح عنوان

!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.