هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۹:۰۵ پنجشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۶

لوسیوس مالفویold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۵۹ سه شنبه ۳ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۲:۳۶ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 9
آفلاین
خلاصه:

کراب معجونی نوشیده و موفق به حرف زدن با تسترال ها شده. تسترال ها قدرت پیشگویی دارن و حاضرن این کار رو برای کراب انجام بدن.
پیشگویی اینه که مادربزرگ مادری لرد به خانه ریدل میاد. طولی نمی کشه که مادر بزرگ از راه می رسه.
لرد سیاه از کراب می خواد پیشگویی کنه که مادربزرگش می میره و ارث خوبی به لرد می رسه. کراب دست به دامن تسترال ها می شه. اونا هم قبول می کنن. ولی قبلش ازش می خوان بچه ای براشون پیدا کنه که بخورنش! ولى كراب موفق نميشه بچه اى پيدا كنه. پس تصميم ميگيره خودش با كمك مرگخوارا مادربزرگ لرد رو بكشه. ولى تو اقدام اولش، مادر بزرگ سى،چهل سال جوونتر شد. حالا رز رو سمى كردن و آرسينوس مامور شده كه بره و يه شاخه از رز رو بچينه و بده به مادر بزرگ.
.................................

رز عصبانى شده بود و تيغ هاى سمى اش به طرز ترسناكى برق ميزدند. آرسينوس هم كه اعتقاد داشت هنوز جوان است و كلى آرزوهاى قد و نيم قد دارد، اصرار بيشتر را جايز ندانست. پس با احتياط، شاخه ى خشكيده ى رز را چيد و به سرعت، از او دور شد.

-تشكر كن! تششششكر!

آرسينوس با صداى رز، سر جايش ميخكوب شد.
او از رز تشكر نكرده بود!...او كى اينقدر آرسينوس بى نزاكتى شده بود؟!
برگشت تا تشكر كند كه با زنى جوان و زيبا، صورت در نقاب شد.
مادر بزرگ لرد، پيش رويش ايستاده بود. دقيقا در يك قدمى اش!
وقت عمل فرا رسيده بود!




پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۱۶:۳۲ سه شنبه ۳ مرداد ۱۳۹۶

بانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۷:۳۸:۵۱ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
آرسینوس نقابشو صاف و صوف میکنه و میره پایین.
رز یه گوشه ای وایساده و در حال حرف زدن با یکی از غنچه هاشه که کم کم داره باز میشه.

-ببین عزیزم...مرتب و منظم. اول اون گلبرگتو باز میکنی. بعد پایینیشو. تو از پایین شروع میکنی. این کار به انرژی زیادی احتیاج داره.سخته. به محض باز شدن پژمرده میشی. در این فاصله سعی کن از نور هم استفاده کنی. برای رنگت خوبه. چیزی میخوای آرسینوس؟

-اومدم بچینمت!

آرسینوس خیلی سعی کرده بود مودب باشه، ولی هر چی فکر میکرد میدید که خب برای چیدن رز اومده دیگه.
غنچه ی لوس رز همون نصفه و نیمه ای که باز شده بود رو هم بست!
رز غنچه هاشو بغل میکنه و تیغای تیزشو به طرف آرسینوس میگیره.

-رز تو که میدونی جریان چیه. تیغاتو برای همین سمی کردی. ما باید مادربزرگه رو بکشیم. یه شاخه تو بده بچینم برم دیگه.

رز میفهمه که چاره ای نداره.یه شاخه ی بی غنچه و بی گل و تقریبا خشکیده شو انتخاب میکنه و به آرسینوس نشون میده. آرسینوس شاخه رو کمی بررسی میکنه.
-خب...رز...واقعا بعیده که کسی علاقه ای به گرفتن این شاخه نشون بده. یه غنچه دارشو نمیتونی بدی؟ همین لوسه رو بده!

رز غنچه هاشو در آغوش میگیره.
-بچه هامو؟ بدم بچینی؟ اونم در حالی که هنوز باز هم نشدن؟ تو زده به سرت انگار! همین شاخه رو بچین و برو تا نظرم عوض نشده!


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۱۴:۲۹ سه شنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۶

وینسنت کراب


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۰ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۲:۵۴:۱۷ سه شنبه ۹ مهر ۱۳۹۸
از هر جا ارباب دستور بدن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 595
آفلاین
-با شماهام. یه زُلی هم به من بزنین!

هیچ زلی به طرف رودولف برنگشت.دیدن همچون چهره کریهی در یک نگاه هم کار سختی بود، چه برسد به این که قصد زل زدن هم داشته باشند.

-مورفین پسرشه!

مرگخواران نمیخواستند این واقعیت را قبول کنند، ولی واقعیت خودش را به آنها قبولاند!

-ما چرا به پسرش زل زدیم؟ عاشقش بشه و بره بهش رز بده؟

منطقی بود.

همه مرگخواران به طرف آرسینوس برگشتند و به او زل زدند. آرسینوس کمی معذب به نظر میرسید.
-چتونه؟ من اصلا با قضیه کنار نیومدم! چرا زل زدین؟ اون ورو نگاه کنین. احساس میکنم لختم!

آرسینوس لخت نبود. بانز بود، ولی آرسینوس نبود. به هر حال مرگخواران انتظارهای غیر اخلاقی از آرسینوس داشتند.

-ببین سینوس...
-خفه! فقط ارباب حق داره منو سینوس خطاب کنه.
-خب...ببین آرسی...تو نقاب داری. این باعث میشه کمی مرموز به نظر برسی و شاید مادربزرگ لرد جذبت بشه. برو اون رز لعنتی رو بچین و بده به مادربزرگ.

این وسط کمی هم به رز توهین شده بود، ولی مهم نقشه بود!


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۱۷:۲۶ پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۶

گرگوری گویلold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۵۴ یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۸:۲۲ دوشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۷
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 205
آفلاین
مادر بزرگ لرد درحال زمزمه آهنگ های مشنگی در باغ میگشت گل میچید
با نزدیک شدنش به رز همه مرگخواران با نهایت دقت خود به فاصله بین مادر بزرگ لرد و رز زل زده بودند!

ناگهان صدایی مانند جیغ در سر تا سر خانه ریدل ها پیچید و دست مادر بزرگ از چند سانتی رز کنار رفت
مرگخواران با عصبانیتی وصف ناپذیر پخش شدند تا دنبال منبع صدا بگردند

در یکی از اتاق ها جوانی تازه وارد را در مقابل چیزی مانند سینمای مشنگی دیدند که با کمی توجه به مچ دستش میشد گفت به هیچ عنوان مرگخوار نیست!

آستوریا با صورتی قرمز شده از خشم گفت:با صدای اون فیلم مشنگیت مادر بزرگ لرد رو از چیدن رز منصرف کردی!میدونی اگه نمیره چی میشه؟

پالی با دیدن صحنه ی گل دادن بازیگر فیلم مشنگی به مشنگ رو به روش گفت:هیچوقت هیچکس به من گل نداد!

کراب فیلم مشنگی رو با ورد نگه داشت و گفت:رز!

استوریا درحالی که چوب دستیش رو به طرف جوانک غیر-مرگخوار گرفته بود گفت:میدونم! بخاطر این مهاجم ناشناس نقشه ی رز جواب نداد!

کراب دستش رو روی چوب دستیه استوریا گذاشت و گفت :نه ببین!رز!یکی باید مثلا عاشق مادر بزرگ لرد بشه و رز رو بهش بده!

همه نگاه ها به سمت مورفین برگشت

رودولف اعتراض کرد:هی!تا وقتی من هستم چرا همتون زل زدین به مورفین؟

ولی جمعیت مرگخواران بی توجه به رودولف همچنان به مورفین زل زده بودند


ویرایش شده توسط گرگوری گویل در تاریخ ۱۳۹۶/۴/۲۲ ۲۰:۵۱:۵۳


"تنها ارباب است که میماند"


پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۱۳:۲۱ یکشنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۶

جسیکا ترینگold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۲ دوشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۴:۵۲ شنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 143
آفلاین
-رز
-نوچ!
-اما رز...
-نوچ من آوند هامو به خون کسی آلوده نمیکنم!
-اهم ... اهم..میدونی ارباب گفتنا گفتن جسد مامان بزرگشون تا یه ساعت دیگه باید حاضر باشه!
رز که اسم ارباب برایش کافی بود تا دست به هر کاری بزند یکی از تیغ هایش را بالا آورد و گفت:یالا بدو برو از آستوریا خفن ترین زهری که داره رو بگیر تا حرف ارباب انجام بشه!
کراب که از خوشحالی در حال گریه بود به خاطر سلامتی ریمل هایش هم که شده بود دست از گریه برداشت و به سمت خانه راه افتاد.
-آستوریا جونم!لطفا....!
آستوریا با چشم غره ایی سوهان ناخنش را به حالت تهدید آمیزی بالا آورد و بعد با مهربانی گفت:
برو از اون شوهر بی عرضم بگیر!

کراب هم که در عمرش آستوریا را انقدر آرام ندیده بود با خوشحالی به سمت اتاق دراکو راه افتاد.
-تق تق تق!
-چیه؟ کیه؟ کیو باید بکشم؟اسکورپیوس چش شده؟حموم رو که شستم!سوهان جدید هم که خریدم تورو جون پسرمون دست از سرم بردار!
-اهم چیزه من کرابم!
دراکو بعد از کشیدن نفس عمیقی در اتاق را باز کرد ، و با لبخند ملیحی گفت:بله؟
-چیزه زنت گفت بیام ازت سم بگیرم!
-
-
-الان میارم!
حدود نیم ساعت پس از آویزان شدن از پشت پنجره و نگاه کردن به مادربزرگ لرد، رز تیغ هایش را سمی کرده بود و منتظر مادربزرگ جوان بود تا او را بچیند...



پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۱۳:۲۲ جمعه ۱۶ تیر ۱۳۹۶

بانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۷:۳۸:۵۱ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
-کراب؟
-جانم ارباب؟
-نگاهی به مادربزرگ ما بنداز.
-انداختم ارباب.
-خوب داری میبینیش؟
-کاملا ارباب...البته...کمی...برعکسه!

لرد سیاه یقه ی کراب رو گرفته بود و اونو بصورت سرو ته از پنجره آویزون کرده بود. جایی که میتونست به خوبی مادربزرگ جوون لرد رو ببینه که سرگرم چیدن غنچه های جدید رز بود.
فریاد رز به آسمون بلند شده بود.
ولی فریاد کراب هم چیزی نمونده بود که بلند شه. خون تو سرش جمع شده بود و چشاش داشت از حدقه بیرون میزد.
بالاخره لرد سیاه کرابو صاف کرد!
-الان این مادربزرگ ما شبیه کسی به نظر میرسه که مرده یا قراره بمیره؟

جواب کراب منفی بود. ولی جرات نمیکرد اینو به زبون بیاره.
-ارباب من از معجون های هکتور...

دست لرد با شنیدن این حرف دوباره به طرف یقه ی کراب میره.
-تو با این هیلکت، با این قیافت، با این سن و سال و با این آرایشت، هنوز نفهمیدی به معجونای هکتور نمیشه اعتماد کرد؟

-میشه میشه!

صدای هکتور بود که از دوردست ها به گوش میرسید. لرد اهمیت نمیده. نگاه تهدید آمیزشو به صورت کراب میدوزه:
-مادربزرگ ما الان داره گل میچینه. برو رز رو راضی کن یکی از تیغاشو زهرآلود کنه و فرو کنه تو دستش. تا یک ساعت دیگه جسد مادربزرگ رو ازت میخواییم!


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۱۸:۱۹ یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۶

آستوریا گرینگرس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۲۴ چهارشنبه ۲ فروردین ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۹:۳۴ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
از زير سايه ى ارباب
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 240
آفلاین
-معجون مرگ؟

كراب، به آرامى سرى تكان داد.
-اوهوم...معجون مرگ!

هكتور با شك، به كراب نزديك شد.
-ميخواى چيكار؟
-ام...خب ميدونى كه...ارباب...

-اربـــــــاب ؟! ميخواى ارباب رو بكشى؟ حتما بعدشم ميخواى ارباب شى! ننگ بر تو...ننگ بر اين وفاداريت! ننگ بر اون رژ لب قرمزت... باسيليسك تو ردامون پرورش داديم!
‏-

كراب، پوكر فيسانه از آزمايشگاه هكتور خارج شد. تصميم گرفت شب، بعد از اينكه هكتور خوابيد، برگردد و معجون را بيابد.

صبح روز بعد

رودولف طبق معمول، در حال حمد و ستايش زيبايي هاى نداشته اش، جلوى آينه ى راهرو بود كه ناگهان...
-يا سالازار! من خوابم؟! نكنه مردم و الان اين حوريه؟

حوريه بهشتى رودولف، عصا به دست به سمت اتاق لرد سياه ميرفت كه رودولف از تو آينه او را ديده بود.
-هي خوشگله! كجا ميرى؟!

حورى، نگاهى به دور و برش انداخت.
-من رو ميگى؟ نوچ نوچ نوچ! تام دلش خوشه مرگخوار پرورش داده...!
-تا...م؟! منظورت لرد سياهه ؟! اصلا تو كى هستى؟

حورى عصايش را بالا برد و فرق سر رودولف، پايين آورد.
-تو نه شما! مادربزرگ تامم من...فراموشى دارين شما ها؟!

معجون هاى هكتور، باز هم اثر معكوس گذاشته بودند! مادربزرگ كه هنوز خودش را در آينه نديده بود، حداقل سى، چهل سال جوانتر شده بود!



پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۱:۵۳ یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۶

پالی چپمن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۰۴ شنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۲۱:۲۶ دوشنبه ۹ مهر ۱۳۹۷
از مرگ ندارم هراسی!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 137
آفلاین
- خب... چه جوری بگم؟
- نه؟
- چی نه؟
نگو که عاشق شدی! عاشق شدی؟
- بابا عاشق کیلو چنده! من چی می گم تو چی می گی؟
- پس حتما یه خیطی بالا آوردی؟ آره؟

کراب درحالی که به سقف چشم دوخته بود، گفت:
- یه جورایی. ارباب دستور دادن که مادربزرگشون باید بمیره و ارثیه ش به ارباب برسه، اما تسترال ها هم پیشگویی نمی کنن. الان من چی کار کنم؟
- بذار ببینم... درست فهمیدم؟ تو الان باید یه کاری بکنی که مادربزرگ ارباب بمیره؟ خب، این به من چه دخلی داره؟

کراب با چشمان ریمل زده اش مظلومانه به لینی نگاه کرد.
- تو رو ارباب کمکم کن! قول می دم دیگه ازت نخوام که آرایشم کنی!

لینی چشمانش را چرخاند و با بی حوصلگی گفت:
- وایسا ببینم چی کار می تونم بکنم؟... می تونی بری پیش هکتور فکر کنم تو بساطش معجون مرگ داشته باشه .
- به معجونای اون نمی شه اطمینان کرد.
- اگه معجون هایی که به اسم معجون های مفید درست می کنه بد باشن، پس معجونای بدش به مراتب بدترن.

کراب کمی فکرد.
- فکر کنم تو راست می گی شاید اگه برم پیش هکتور بتونه یه کاری بکنه.

کراب این را گفت و به امید اینکه شاید موفق شود به طرف آزمایشگاه هکتور روانه شد. اما نمی دانست این احمقانه ترین کاری است که در طول عمرش انجام می دهد.



در سنگ قبرم بنویسید:

جوان ناکام!
گرگینه گیاه خوار خاص!
عشق طناب دار!
دارای علاقه خاص آقای لسترنج!


همینا دیگه فقط خوب بنویسید درشتم باشه دیده بشه!


پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۱۸:۵۷ شنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۶

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۲:۳۲:۰۵
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
پیام: 4735
آفلاین
- هی.

اصولا کراب از اعتماد به نفس زیادی برخوردار بود ولی نه تا اون حد که بخواد نقشه‌هاشو به تنهایی عملی کنه. بنابراین سعی داشت با جلب کردن توجه سایر مرگخوارا، از کمکشون بهره ببره. اما به نظر میومد اون‌قدر که کراب علاقمند به همکاری با اوناس، بقیه چنین علاقه‌ای از خودشون نشون نمی‌دادن.

اولین نمونه‌ش رودولف بود، که به محض ظاهر شدن کراب جلوی وسیله‌ی درازش و نمایان شدن چهره‌ی نه چندان زیبای کراب اونم با زوم چند برابر شاکی شده بود.
- برو اونور ببینم کراب. زدی ویوی زیبارو خراب کردی.

رودولف دستشو دراز می‌کنه و کرابو از جلوی تلسکوپ به کناری هل می‌ده. بعدش با اشتیاق در حالی که زبونش از گوشه‌ی دهنش بیرون زده بود، مشغول تماشای ساحره‌ای می‌شه که در دهکده‌ی هنگلتون در حال خرید بود.

کراب "ایش" گویان از رودولف دور می‌شه و سراغ مرگخوار بعدی می‌ره.
- سلام آستوریا.

کراب با دیدن سوهانی که با شدت هرچه تمام‌تر بر روی ناخن‌های آستوریا کشیده می‌شدن و نگاه خشن آستوریا، در می‌یابه که آستوریا در وضعیتی که حوصله‌ی حرف زدن باهاشو داشته باشه نیست. بنابراین فرار رو بر قرار ترجیح می‌ده.

- هی لینی.
- نه کراب. من نبودم. من هرگز وارد اون اتاق نشدم و هیچ‌وقتم به لونی‌های هکولی دست نزدم.

برای کراب سخت بود که در آن واحد به چندین مسئله رسیدگی کنه و ازونجایی که تمام همت مغزش برای کمک پیدا کردن بود، متوجه حرفای لینی نمی‌شه؛ و این چیزی بود که لینی به خوبی فهمیده بود.
- عه برای این کار نیومده بودی نه؟ پس چی کار داشتی؟

کراب که خیال می‌کرد بالاخره کسیو پیدا کرده که به حرفاش گوش بده با خوشنودی جلو می‌ره.




پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۳:۰۸ پنجشنبه ۱ تیر ۱۳۹۶

آماندا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۰ یکشنبه ۵ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۸:۲۹ چهارشنبه ۶ تیر ۱۳۹۷
از همه جا
گروه:
کاربران عضو
پیام: 226
آفلاین
- حالا چه خاکی بریزم تو سرم؟ اصلا چی شد که اینجوری شد؟ چرا من انقدر بدبخت شدم؟
کراب شروع به مرور اتفاقات کرد: مادر بزرگ لرد سیاه به خانه ی ریدل آمد، لرد به کراب دستور داد یک کاری بکند تا مادربزرگش تا فردا بمیرد و ارث زیادی به او برسد، تسترال ها راضی به پیشگویی نشدند و یک بچه خواستند، لیسا به عنوان بچه انتخاب شد اما راضی نشد که به اتاق تسترال ها بیاید و حالا کراب به لرد سیاه دروغ گفته که تسترال ها پیشگویی را انجام دادن. کلا کراب الان بدبخت شده و اگر تا فردا مادربزرگ لرد سیاه نمیرد و به لرد ارث زیادی نرسد، خودش خواهد مرد آن هم به دست لرد سیاه!

- چی؟ کی قراره به دست ارباب جون کشته بشه؟
- تو از کجا اومدی تو سوژه؟

آماندا که معلوم نبود از چه راهی پریده تو سوژه، خیلی عصبانی بود که فردا قرار است به جای خودش، کراب به دست لرد سیاه کشته بشه!
- نه نمیشه، ارباب جون فقط باید منو بکشه.

در همین لحظه ناگهان فکری در ذهن کراب شکل گرفت؛ فکری به عقل شیطان هم نمیرسید!

- داری به چی فکر میکنی؟
- خب اگه تسترال ها پیشگویی نمیکنن... پس من خودم باید دست به کار بشم و مادر بزرگ لرد سیاه به کشتن بدم!

کراب خنده ی شیطانی که معمولا در فیلم ها می آید را سر داد؛ همانطور خندید و خندید. آماندا متوجه شد احتمالا وقتی کفش لیسا با کله ی کراب برخورد کرده، مغز کراب مشکلاتی از قبیل دیوانگی پیدا کرده است! کراب باز هم به خندیدن ادامه داد تا اینکه یادش آمد ممکن است آرایشش که صبح 3 ساعت برایش زحمت کشیده بود، خراب شود بنابراین دست از خندیدن برداشت.
- خب حالا وقتشه که مامان بزرگ لردسیاه وصیتش را بکند.








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.