هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: شوالیه های سپید
پیام زده شده در: ۱۷:۵۶ چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۹۶
#81

آلبوس دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۷ جمعه ۹ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۵:۲۹ سه شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۷
از محفل ققنوس
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 615 | خلاصه ها: 1
آفلاین
-یعنی بازم پیشنهاد بدیم؟
-یعنی بازم صف ببندیم و نوبتی بریم توسط ققنوس به پایین پرتاب بشیم؟

اینها بعضی از سوالات محفلی ها بود که با شک و تردید از همدیگه میپرسیدن. وقتی به سفر فکر میکردن ، صف بستن و پیشنهاد جدید دادن به دامبلدور تو ذهنشون شکل نمیگرفت. دامبلدور خط کش رو با دست سالمش گرفت و به طرف رون رفت.
-خب بگو ببینم، چرا دستم خوب نشده؟

رون نگاهی به ققنوس انداخت و وقتی خون رو تو چشماش دید از ترس پشت هرمیون قایم شد. ققنوس با نگاهی بهش اشاره کرد که هرمیون هم نمیتونه نجاتش بده. برای همین هری رو چسبوند به هرمیون، جفت پشتشون قایم شد. هری پاتر نقطه ضعف دامبلدور و ققنوس بودن همیشه. نفسی راحت کشید و چیپس و نوشابه خوران به منظره بیرون خیره شد. خوب تونسته دامبلدور و ققنوس رو دور بزنه. خیلی خوب گولشون زد. حالا هی همه بهش بگن که باهوش نیست، دیگه از این باهوش تر؟ اینقد تو این فکر بود که چقد زیادی باهوشه صدای دامبلدور رو نشنید.

-ققنوس، این هری رو بیزحمت از اتوبوس میندازی بیرون؟

ققنوس با خوشحالی پرواز کنان به طرف هری اومد و از یقه گرفتش. این بار هم ققنوس اشک میریخت ولی نه برای بهتر کردن زخم کسی یا از ناراحتی، بلکه اینها اشک شوق بودن که بالاخره تونستن از دست هری نجات پیدا کنن. هرمیون هم که دید هری رفته، دلیلی ندید که دیگه از رون محافظت کنه. سریع چیپس و نوشابه رو از دست رون گرفت و خودش از پنجره اتوبوس خارج شد.

دامبلدور در حالی که خطکش رو با دست سالمش به دست ناسالمش میزد، با صدای نسبتا بلندی گفت:
-خب آقای ویزلی؟ ادامه برنامه ات چی بود؟ تا اینجا که کمکی بهمون نشد.

به نظر میرسید که دست سیاه شده دامبلدور علاوه بر از بین بردن کارایی خود دست ، مغز دامبلدور رو هم به سیاهی میبرد.




پاسخ به: شوالیه های سپید
پیام زده شده در: ۱۲:۱۳ سه شنبه ۳ بهمن ۱۳۹۶
#80

الستور مودی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۸ پنجشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۴:۱۵ چهارشنبه ۲ خرداد ۱۳۹۷
از دور مراقبتم!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 337
آفلاین
بد هم نمی‌گفت... پروفسور گفت:
- پیشنهادت رو قبول می‌کنم رونالد! به نظرم یه «اردوی تدارکاتی تقویت سپیدی» در سواحل زیبا و جادویی آنتالیا می‌تونه تأثیر به سزایی در بهبود دست طلسم شده‌م داشته باشه!

با ذوق رو به مک‌گونگال کرد و گفت:
- مینروا! برو به محفلیای پشت در بگو برن محفلیای پرت شده از پنجره رو با کاردک از کف حیاط جمع کنن. بعد همه‌شون با هم برن و وسایلاشونو جمع کنن که داریم می‌ریم سفر!

مک‌گونگال بازوی رون رو گرفت و به سمت بیرون هدایتش کرد. بعد از رفتنشون، پروفسور دستش رو تا آرنج توی قسمت انبوه‌تر ریشش فرو کرد و با کمی زور، چمدون بزرگی رو بیرون کشید.

چمدون به دست به سمت کمدهای گوشه‌ی دفتر دایره‌ایش رفت [بله، می‌دونم دایره گوشه نداره! یه نمره‌ی مثبت برای شما. ] و از داخل یکی از کمدهاش چند دست لباس، یه مایوی زرد راه‌راه مامان‌دوز، عینک آفتابی، کرم ضد آفتاب، یکی دوتا ابزار فلزی عجیب و غریب و چند بسته برتی باتز برداشت و توی چمدونش فرو کرد.

چند ساعت بعد، در مسیر رفتن به آنتالیا
رون داشت با صدای بلند و لحن کلاه قرمزی، «آقای رارنده! یالا بزن تو دنده!» می‌خوند، محفلیا هم که ته اتوبوس چبیده بودن با دست زدن و پا کوبیدن همراهی می‌کردن و روی مغز راننده و بقیه‌ی مسافرا یه پیاده‌روی حسابی راه انداخته بودن.
بسته‌های برتی‌باتز و سن‌ایچ‌های کدو حلوایی هم یکی پس از دیگری تموم می‌شدن و خلاصه جو شاد و مفرح و سفیدی برقرار بود.

پروفسور دامبلدور اما یکدفعه اخماش در هم رفت، برتی باتز با مزه‌ی شلغمش رو تف کرد و بی‌توجه به رون که حالا داشت «خاطرات شمال» می‌خوند یه خط‌ کش از جیب رداش بیرون کشید.
- بیست و سه سانتی‌متر و هفت میلی‌متر... این همه عشق ورزیدیم و شادی کردیم ولی سوختگیش کم نشده که هیچ، دو میلی هم بیشتر شده... به نظرم وقتی رسیدیم باید دوز سپیدی جمع رو بالا ببریم، اینطوری نمیشه!


ویرایش شده توسط الستور مودی در تاریخ ۱۳۹۶/۱۱/۳ ۱۲:۴۲:۴۸
ویرایش شده توسط الستور مودی در تاریخ ۱۳۹۶/۱۱/۳ ۱۲:۴۵:۳۲
ویرایش شده توسط الستور مودی در تاریخ ۱۳۹۶/۱۱/۳ ۱۲:۴۷:۳۶

چوبدستی لازم نیست..
به یک ضربه ی عصایم بند هستید!

تصویر کوچک شده

×××××

تصویر کوچک شده


پاسخ به: شوالیه های سپید
پیام زده شده در: ۲۲:۴۲ شنبه ۳۰ دی ۱۳۹۶
#79

رون ویزلیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۳ پنجشنبه ۶ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲:۲۲:۴۲ دوشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۹۹
از میتوکندری به راکیزه!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 129
آفلاین
محفلیون باقیمونده پشت در منتظر بودن و به هم دیگه پوکر فیس وارانه نگاه میکردن. پروفسور خیلی عجیب شده بود، انگار سیاهی دستش علاوه بر تاثیر بر جسمش، تاثیر روانی نامطلوبی هم در روحش گذاشته بود. آخه هیچ وقت اون یه نفر رو به خاطر یه پیشنهاد، از پنجره بیرون ننداختته بود.

درون اتاق

- خب مینروا، برو بعدی رو بگو بیاد. فقط خواهش میکنم پیشنهاد های خوبی داشته باشن. حوصله کل کل ندارم.
- چشم پروف ولی ...
- ولی چی؟
- فقط ... شما هم یخورده مدارا کنین.
- منظورت اینه که من خشن عمل کردم؟!
- نه نه! اصن هیچی. من میرم بعدی رو بگم بیام.

بیرون اتاق


همه همچنان پوکر فیس وارانه به هم نگاه میکردن که مک گوناگال از اتاق بیرون اومد و گفت:
- نفر بعدی. فقط خواهشا پیشنهادات درست حسابی داشته باشین.
- من میخوام بیام.
- تو اصن قیافت به پیشنهاد خوب داشتن میخوره رونالد ویزلی؟
- مگه من چمه؟  خیلی هم اهل ادبم! خوشتیپیم هم دسته تونی استارک رو از پشت بسته!
- بله معلومه. خب به هر حال امیدوارم به عاقبت آدر دچار نشی.

و بدین ترتیب رون یه دو تار که روی زمین بود رو برداشت و پشت سر مک گوناگال وارد اتاق شد.

درون اتاق


- سلام پروف جان! حال شما خوبه خوب هستین؟
- نه!
- بله. خب من اومدم با توانایی هام به شما کمک کنم.
- خوب شد گفتی و گرنه فک نمیکردم توانایی ای هم داشته باشی.
- عه ! توانا بودن در هر زمینه ای اسم واقعی ماست پروف!
- خب حالا بگو ببینم من الان به چه چیزی نیاز دارم؟

رون چهره ای جنتلمنی و پر غرور دوباره همون تونی استارک گرانه به خودش گرفت و گفت:
- شمابدلیل مبارزه شدیدبا مرگخواران ومدیریت محفل و هاگوارتر وهمچنین سیاهی دستتون یخورده ازلحاظ روحی، خسته شدین.یعنی روح شما نیاز به یه ریکاوری داره.مطمئنم اگه مشکلات ازیادتون بره، به زودی سیاهی دستتون خوب میشه وبه جمع ما برمیگردین!
- خب الان تو چه توانایی ای داری که میتونه به من کمک کنه؟
- من؟ خب من شعر میگم و زیاد هم شعر میخونم. از نظر من خوندن و گوش دادن بهشون میتونه روح آدم رو زنده کنه. اصن دقت کردی شاعرا چقدر زیاد عمر میکنن؟
- نه! چقدر؟
- کمی بیشتر از سن عادی مردم. چون با شعر همیشه روحشون شادابه.
- خب حالا تو یه دهن از شعر های وزن دار روح زنده کن بخون!

رون که دید داره نقشش عملی میشه و میتونه حال پروف رو خوب کنه، دو تارش رو برداشت ولی نه با صدایی دلنشین بلکه با صدایی ناهنجار شروع به خوندن کرد:
- سلسله موی دوست سلسله موی دوست حلقه دام بلاست، حلقه دام بلاست/هر که در این حلقه نیست، فااااارغ از این ماجراست فااااارغ از این ماجراست
گر بزنندم به تیغ، در نظرش بی دریغ/ دیدن او یک نظر، صد چون منش خون بهاست صد چون منش خون بهاااااست

و همین طور شعر رو تا آخرش و با حس و البته با صدایی ناهنجار خوند و بعد گفت:
- روحیت عوض شد پروف؟!
- شعرت تموم شد رونالد؟
- آره.
- خب مینروا، پنجره رو باز کن، ققنوس رو هم بیدار کن که باید یه نفر رو بیرون بندازه.

همین که رون اینو شنید به پای پروفسور افتاد و گفت:
- نه پروف نه! اینکار رو با من نکن.
- مینروا بیدارش کن.
- نه! من جوونم کلی آرزو دارم. باشه زمین صافه.
- صافی و گردی زمین ربطی به خوب شدن دست من داره مینروا؟
- نه.
- پس بیدارش کن.
- پروف رحم کن ... آهان یه فکری دارم. باور کن این یکی دیگه درسته؛ اگه بد بود هرمیونو دو دستی تقدیم کرام میکنم، بعدشم خودم ققنوس رو بیدار میکنم.

پروفسور که دید رون چنین شروطی گذاشته، پس حتما می بایست حرفش هم قابل گوش دادن باشه.
- سریع بگو فقط اینو بدون که این آخرین شانسته!
- خیلی ممنون. ببینین همونطور که گفتم، شما نیاز به یه ریکاوری دارین؛ پس یه سفر میتونه حال شما رو بهبود ببخشه اونم با محفلیا.
- سفر؟چطوری؟ بانیمبوس؟!
- نه! با اتوبوس شوالیه.

پروفسور چند ثانیه فکر کرد و سپس گفت:
- بد هم نمیگیا!


ویرایش شده توسط رون ویزلی در تاریخ ۱۳۹۶/۱۰/۳۰ ۲۳:۴۵:۰۷
ویرایش شده توسط رون ویزلی در تاریخ ۱۳۹۶/۱۱/۱ ۱۴:۲۰:۳۸



تصویر کوچک شده


پاسخ به: شوالیه های سپید
پیام زده شده در: ۱۳:۰۶ چهارشنبه ۱۳ دی ۱۳۹۶
#78

آدر کانلی old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۳ جمعه ۱۳ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۰:۱۳:۴۱ جمعه ۱۳ تیر ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 87
آفلاین
در حالی که دامبلدور قاشق طلایی اش را در شربت آبلیمو می چرخاند ناگهان کسی تند تند در زد. دامبلدور گفت :
- بفرمایید.

در باز شد و پسری خندان پا به اتاق گذاشت.
- سلام پروفسور!
- سلام فرزندم! با ما کاری داشتی؟
- بله.

آدر کانلی جلو رفت و گفت :
- اجازه هست؟
- بنشین!

آدر بر صندلی ای رو به روی میز دامبلدور نشست. لباسش را مرتب کرد و صندلی را کمی جلو کشید و گفت :
- برای دستتون اومدم. شنیدم سیاه شده. واقعیت داره؟
- بله. آیا چاره ای داری؟
- امممم ، آره. فکر کنم بتونم کاری کنم. من یک چیزایی درباره ی پزشکی مشنگی و جادویی می دونم. میشه دستتون ببینم؟

دامبلدور آستینش را بالا زد و دست سیاه و کبودش را رو به آدر گرفت. مثل ذغال سیاه بود و کمی چروک شده بود. آدر در حالی که به دست دامبلدور خیره شده بود یکی از دست های زاپسی پشت پرده اش را از جیب بیرون کشید. دست پشت پرده بر هوا معلق بود و با فرمان آدر به سمت دست دامبلدور حرکت کرد. آدر کمی با دست پشت پرده اش گوشت ساعد دامبلدور را فشار داد. دامبلدور آه کشید :
- آه ، نزن. دردم میاد.

آدر دست پشت پرده را عقب کشید و دوباره در جیبش چپاند. به صندلی تکیه کرد و ریش هایش را خاراند و یک ابرویش را بالا انداخت. سپس بعد چند دقیقه سکوت و فکر گفت :
- مژدگونی بده پروفسور. من فهمیدم مشکل چیه؟

دامبلدور با هیجان و کنجکاوی به او نگاه کرد و گفت :
- گالیون گالیون بهت پول می دهیم ، به پست و مقام می رسانیمت. فقط بگو مشکل چیست؟

آدر گلویش را صاف کرد و ژست دکتری به خود گرفت و گفت :
- دست شما دچار بیماری ولدرموریسم شده. مرگخوار ها قصد ترور بیولوژیکی شما رو داشتن. این ویروس بعد یک مدت همه ی بدن شما رو سیاه می کنه و شما به یک لرد سیاه تبدیل می شید.

پروفسور با دهانی باز به مک گونگال نگاه کرد و بعد به آدر.

- یعنی کار مرگخوار هاست؟
- بله.
- راه چاره چیه؟
- باید دستتون قطع شه.

دامبلدور چند لحظه ای به چهره ی آدر خیره شد. پروفسور پرسید :
- الآن تو مژدگانی می خوای فرزند روشنایی؟
آدر :
- الآن انتظار داری دستانم را قطع کنم؟
-
-

دامبلدور رو به ققنوسش بشکن زد و یک شکلات برایش تکان داد و گفت :
- گوگولی مگولی! این آقا دکتر جوونمونو به مهربانی ولدرمورت به بیرون راهنمایی کن.

ققنوس سر خم کرد و با یک پرش بلند به سمت آدر آمد. پنجه هایش را در یقه ی آدر فرو کرد و آن را از پنجره بیرون انداخت.



ویرایش شده توسط آدر کانلی در تاریخ ۱۳۹۶/۱۰/۱۳ ۱۳:۱۲:۲۲
ویرایش شده توسط آدر کانلی در تاریخ ۱۳۹۶/۱۰/۱۳ ۱۳:۱۸:۳۹
ویرایش شده توسط آدر کانلی در تاریخ ۱۳۹۶/۱۰/۱۳ ۱۳:۳۱:۵۶

من رو از روی طرز فکر و گفتار و رفتارم بشناس ، نه از روی ظاهرم.


پاسخ به: شوالیه های سپید
پیام زده شده در: ۲۱:۵۰ شنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۶
#77

گریفیندور، محفل ققنوس

آرتور ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۰۲ جمعه ۱۵ بهمن ۱۳۹۵
آخرین ورود:
دیروز ۱۲:۲۵:۴۹
از خانه ویزلی ها
گروه:
ایفای نقش
محفل ققنوس
کاربران عضو
گریفیندور
ناظر انجمن
پیام: 522
آفلاین
دامبلدور همچنان منتظر بود تا محفلی بعدی بیاد اما خبری نبود. نگاهی به ققنوس که روی گالیون ها لم داده بود و پرهاشو زیر سرش گذاشته بود انداخت. ققنوس نگاهشو به سمت دامبلدور برد. دامبلدور با چشمکی به ققنوس اشاره کرد تا بره ببینه چرا محفلی بعدی نیومده. از روی گالیون ها بلند شد، پرهاشو باز کرد و از دفتر خارج شد. مدتی گذشت و بالاخره ققنوس برگشت. محفلی بعدی رو از یقه لباسش آویزون به پنجه هاش گرفته بود و به سمت دفتر دامبلدور میاورد. یک محفلی مو قرمز. درسته. اون آرتور بود. ققنوس آرتور رو وسط اتاق روی هوا ول کرد و آرتور بدبخت فلک زده با ملاج روی زمین فرود اومد. ققنوس برگشت سرجاش و دوباره روی سکه هاش لم داد.

آرتور از جاش بلند شد و نگاهی به اطرافش انداخت. پروفسور دامبلدور و مک گونگال رو که دید سر و روشو تمیز کرد و لباسش رو صاف:
-سلام پروفسور دامبلدور. سلام پروفسور مک گونگال. کاری با من داشتید؟
-درود بر تو فرزندم. کمی فکر کن! آیا دلیل خاصی وجود نداره که تو الان اینجایی؟ درواقع، تو با قلب خودت به اینجا اومدی! چون مطمئنم چیزی در ذهنت داری که میخواستی به من بگی!

آرتور پشتش رو خاروند و نگاهش رو به سمت پروفسورمک گونگال چرخوند. مک گونگال به آرومی بدون اینکه دامبلدور متوجه بشه، لب زد:
-ماموریت!

آرتور باز هم پشتش رو خاروند و کمی فکر کرد:
-آها! ماموریت؟
-چیز دیگری هم هست؟

آرتور که بازم نفهمیده بود چیشده، دوباره پشتشو خاروند. دامبلدور به سمت صندلیش برگشت و روی صندلیش نشست:
-خب آرتور! وضعیت منو که میدونی؟
-کدوم وضعیت پروفسور؟
دامبلدور:
-آها آها! گرفتم.
-خب؟
-خب به جمالت!
دامبلدور:
-با این بنده مرلین کمی سطح پایین تر صحبت کن تا متوجه منظورت بشه!
-آآآآآآ بله. متوجهم. خب آرتور! آیا کمکی توی دست و بالت داری به من پیر مرد بکنی؟ میدونی که اگه دیر بجنبیم، دیگه دامبلدوری نخواهیم داشت!
-بله بله متوجهم. در مورد کمک بذار فکر کنم.

مینروا آهی کشید و گفت:
-فرصت کمه آرتور. اگه چیزی به ذهنت میرسه بگو.
-آها فهمیدم. خب پروفسور شما باید با من بیاید.
-کجا فرزندم؟
-به جنگل ممنوعه!
-با این وضعی که من دارم فکر نمیکنم فرصت کنم تا جایی که تو میخوای باهات بیام!
-خب پس منتظر باشید من به زودی بر میگردم. مطمئن باشید که درمان شما توی دستای منه.
-فقط سریع برگرد. وقت محدوده.

آرتور چشماشو بست و زرتی غیب شد. دامبلدور و مک گونگال منتظر موندن. صبر کردن و صبر کردن و باز هم صبر کردن. اما خبری نشد. مک گونگال رو کرد به دامبلدور و گفت:
-خب مثل اینکه این یکی گم و گور شد. بریم سراغ نفر بعدی.

دامبلدور شونه ای بالا انداخت و گفت:
-بی زحمت یکم شربت آبلیمو هم بیار.


اتحاد گریفیندور


معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: شوالیه های سپید
پیام زده شده در: ۲۲:۴۶ یکشنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۶
#76

آلبوس دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۷ جمعه ۹ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۵:۲۹ سه شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۷
از محفل ققنوس
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 615 | خلاصه ها: 1
آفلاین
دامبلدور به پنجره خیره شده بود تا ققنوس نفر بعدی رو بیاره ولی این بار محفلی داوطلب در اتاق مدیریت رو با کمرش باز کرد. دامبلدور که متعجب شده بود چرا محفلی با کمرش در رو باز کرده از سر جاش بلند شد و به طرفش رفت. موهای بلند قهوه ای و ردای گریفیندور ،فقط یه نفر میتونه باشه ... هرمیون گرنجر!
دامبلدور سرعتش رو بیشتر کرد تا به هرمیون کمک کنه هزاران کتابی که داره با خودش حمل میکنه رو وارد اتاق مدیریت کنه.
-این همه کتاب برای چی با خودت آوردی؟

هرمیون نمیتونست جوابی بده، چون دو تا کتابم بین لب هاش گذاشته بود. دامبلدور بهش اعتماد کرد که حتما دلیلی داره کتابخونه هاگوارتز رو خالی و تمام کتاب ها رو به دفتر مدیریت منتقل کرده.
هرمیون به اولین میز که رسید، تمام کتاب هارو انداخت و نفسی تازه کرد. به خاطر خاکی که پرتاب کتاب ها بلند کرده بودن، نفس تازه کردن کمی سخت تر از همیشه به نظر میرسید. بالاخره نفسش تازه شد، موهاش مرتب شد و دستاش رو تمیز کرد.
-پروف، شنیدم که میخواین برین یه ماموریت. ققنوس اومد تو خوابگاه دخترا گفت. بعدشم چند تا عکس گرفت بره به مرگخواری به نام رودولف بفروشه.

دامبلدور به ققنوس نگاهی نکوهت آمیز انداخت ولی اون مشغول شمردن گالیون هاش بود و به نگاه های دامبلدور اهمیتی نمیداد.
-خب دخترم، بیا بشین ببینم چرا فک میکنی باهام بیایی این ماموریت ؟ درس و مشق نداری مگه؟ ... مینروا تکلیف به اندازه کافی به اینا میدی یا ولشون کردی عشق و حال کنن؟

مینروا حرفی نزد، در واقع نتونست حرفی بزنه چون هرمیون بهش اجازه نداد.
-من نمیخوام ماموریت بیام پروف.
-پس اینجا چیکار میکنی؟ این همه کتاب واسه چی آوردی؟ این وقت شب اصلا چرا بیداری؟ برو بخواب دخترم فردا کوییدیچ داریم، باید طلسم های اسنیپ بر علیه هری پاتر رو خنثی کنی.

هرمیون از سر جاش بلند شد، لیستی از جیبش در آورد و روی میز دامبلدور گذاشت.
-این تمام ایراداتی هست که از این کتاب ها گرفتم ... باید به وزارت خونه بفرستین تا اشتباهتشون گرفته بشن.

هرمیون این رو گفت ، از دفتر دامبلدور خارج شد و دامبلدور و مک گوناگل رو گونه منتظر محفلی بعدی گذاشت.




پاسخ به: شوالیه های سپید
پیام زده شده در: ۰:۴۳ جمعه ۵ آبان ۱۳۹۶
#75

شما ایچیکاوا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۷ یکشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۰:۰۹:۳۷ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
پیام: 38
آفلاین
محفلی که دقیقا وسط محوطه افتاده بود شروع به تکاندن لباس هایش کرد.

در همین حین ققنوس با عصبانیت درون قفسش رفت و در را محکم بست. به هر حال او ققنوس بود و خفن بود و اشکش جادویی بود و پرش جادویی بود و کلا جادو از دم و پرش چکه میکرد.


اما خب جبر زمانه و کمبود بودجه‌ی محفل باعث شده بود که برود در اسنپ ثبت نام کند و بشود اسنپ محل و از صبح تا شب برای یک لقمه نان مسافر جابه‌جا کند. به هر حال زندگی هزینه داشت و دامبلدور هم از وقتی فهمیده بود رو به موت است دیگر همه هزینه هایش را برای ققنوس نبود.


دامبلدور خیلی دلش میخواست ققنوسش را ناز کند و برایش"هر بار این درو، محکم نبند نرو" بخواند ولی دامبلدور هم دامبلدور بود. مشکلات مهم خودش را داشت. ممکن بود تا چند روز دیگر دیار فانی را وداع کند و هنوز سوشی نخورده بود. هنوز دیزنی لند نرفته بود. هنوز چند تا چوب جدا نداده بود دست محفلیا که بشکنن و بعد چند تا چوب با هم بده و نشکنن و کلی درس آموزنده بگیرند. البته ممکن بود محفلی ها چوب های جدارا هم نشکنن چون اگر شما هم تمام عمر سوپ پیاز بخورید همین که توانایی حرکت دارید شایسته قدردانی است.


از طرفی دستش فاسد شده بود که خب دامبلدور محفلی بود و همه چیز را مثبت میدید و دیدش به این قضیه این بود که ممکن است دستش مثل موزهایی که پوستشان سیاه میشود ولی خودشان خیلی‌ شیرین و خوش مزه میشوند شده باشد. در این قسمت مسأله این بود که هیچ کس قصد خوردن دامبلدور را نداشت. ولی این موضوع هیچ چیز از ارزش های دست دامبلدور کم نمی‌کرد.


دامبلدور آهی کشید و به محفلی حاظر در صحنه خیره شد.
_فرزند روشنایی...خودتو معرفی کن.

_منو نمیشناسی آلبوس؟!

_سیریوس!

_دامبلدور!

_سیریوس!

_دامبلدور!

_سیری...

_تموم کن این بازیه کثیفو!

دامبلدور صدایش را صاف کرد و گفت
_اهم...خب فرزند سابقه کمک ممک چی داری تو‌ بساطت؟

_خب...خیلی. مثلا من یه بار میخواسم به ریموس کمک کنم جای شام اسنیپو بخوره. یه بارم به جیمز کمک کردم اسنیپو سر و ته کنه که اسنیپ بی‌جنبه شد رفت مرگخوار شد و بدبختمون کرد. یه بارم اومدم به خودم کمک کنم از شر پیتر پتی گرو راحت شم که پیتر بی جنبه بود یاغی شد رفت ولدمورت رو برگردوند. یه بارم اومدم به هری کمک کنم که خب بلاتریکس منو زد من بی جنبه شدم مردم.


_ از این دید که بت نگاه میکنم به فرزندان تاریکی خدماتی ارائه دادی که خودشون به خودشون ندادن.


_البته پروفسور نیت مهمه. من در هیچ کدوم از موارد نیت پلیدی نداشتم. به جز اون دفعه که میخواسم اسنیپو لوپین بخوره!


دامبلدور با توجه به شرایط‌ از پشت عینک هلالی اش که احتمالا فرم خالی است و اصلا عینک نیست به سیریوس نگاه کرد.
_میدونی فرزندم...این حجم از کمک نافرجام بی‌سابقه‌‌ست. میترسم این دفه هم من بی‌جنبه شم و به فنا برم. از طرفی ما اصلا بدون رضایت نامه کتبی والدین بچه رو جایی نمیبریم. شما هم که والدینت عمرشونو دادن به ما.

_ینی منو نمیبری؟

_نه!

_ینی من برم؟

_آره!

سیریوس ناامید از این زندگی به سمت در رفت تا در جایی دیگر به کسی کمک کند. دامبلدور رو به مینروا که تا آن لحظه سکوت مطلق اختیار کرده بود گفت

_محفلی بعدی لطفا! با یه ظرف سوشی اضافه.




پاسخ به: شوالیه های سپید
پیام زده شده در: ۲۰:۱۳ سه شنبه ۲ آبان ۱۳۹۶
#74

آملیا فیتلوورت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۵ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۵:۳۰:۴۷ چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۸
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 499
آفلاین
محفلی مذکور که درواقع، به نظر میرسید اصلا در این دنیا به سر نمیبرد، با صدای دامبلدور، به خود آمد؛ درحالیکه سعی میکرد خودش را جمع و جور کند، مثل اینکه درحال پاسخ دادن به یک فرمانده ارتش است، گفت:
- آملیا هستم، پروف! فیتلوورت! آماده خدمتگـ... چیز... کمک هستم!

دامبلدور از زیر عینک هلالی اش، به مینروا نگاهی انداخت؛ مینروا هم به دامبلدور نگاه انداخت، اما این نگاه ها، معانی ای داشتند که آملیا، متوجه آن ها نمی شد.

- خب من... چون خیلی به استایلتون علاقه دارم میتونم کمکتون کنم. همراهتون بیام پروف؟

مینروا، هوفی به نشانه "مرلین، عاقبتمونو به خیر کنه! " کشید و با حالتی، کاملا عکس واژۀ مشتاقانه، به آملیا خیره شد.

- سابقه داری؟
- چی؟ به من تهمت میزنید؟
-
- منظورش سابقه تو کمک کردنه!

دامبلدور این را گفت و در پاسخ به چشم غره های مینروا، به صندلی اش تکیه زد و به خوردن بستنی هایش ادامه داد. مینروا باز آه عمیقی کشید و ادامه داد:
- آره همون... سابقه کمک کردن!
- اوم... شکوندن تلسکوپ تو سر آرنولد به طوریکه با بقایاش بتونه گردو بشکنه هم کمک محسوب میشه؟
-

کم مانده بود مینروا، از دست آملیا، "مرض پوکر" بگیرد؛ اما زود خودش را جمع و جور کرد و سوال دیگری پرسید:
- دوست چی؟ دوستی داری که ثابت کنه میتونی کمک کننده و یار خوبی باشی؟
- اوه اینو دارم! لایتینا خوبه؟
- لایتینا فاست؟ مرگخواره دیگه؟
- آره؛ تازه میتونم بیارمش در محضرتون، از کمکایی که بهش کردم براتون بگه!

ایندفعه مینروا، در افق محو شد؛ اما چون پای دوست چندین و چند ساله اش، دامبلدور وسط بود، فورا برگشت و درپاسخ به آملیا گفت:
- یه مرگخوارو بیاری محفل؟ اصلا چه کمکی بهش کردی که اینقد مهمه؟
- خب، اون که اگه بیاد محفل هم نمیفهمه اومده! اصلا میخواین رز زلر رو بیارم شهادت بده؟
- فکر کنم حرفهای دوشیزه فاست رو بهتر بفهمیم!

و خب... مینروا مطمئن شد که از معجون آملیا، دودی بلند نمیشود، پس ققنوس را به دنبال محفلی بعدی فرستاد و گفت:
- دوشیزه فیتلوورت، شما بیرون منتظر بمونید، بعدا صداتون میکنم!

درست بعد از بسته شدن در، با حالتی تهاجمی، رو به دامبلدور گفت:
- چه طور فکر کردی یه همچین کسی میتونه عضو محفل باشه؟ نه، واقعا چطور؟!
- مه که تاهیده نهرده، بهد هبلی تاهید هرده!

با دیدن مینروا که با کف دست، بر پیشانی اش کوبید، چکش را کنار گذاشت؛ بستنی توی دهنش را قورت داد و تکرار کرد:
- من که تاییدش نکردم، بدن قبلیم کرد!

در همان لحظه، ققنوس با محفلی بعدی رسید.


ویرایش شده توسط آملیا فیتلوورت در تاریخ ۱۳۹۶/۸/۲ ۲۱:۲۱:۳۴
ویرایش شده توسط آملیا فیتلوورت در تاریخ ۱۳۹۶/۸/۲ ۲۱:۲۲:۴۰

این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: شوالیه های سپید
پیام زده شده در: ۱۹:۱۶ سه شنبه ۲ آبان ۱۳۹۶
#73

آلبوس دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۷ جمعه ۹ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۵:۲۹ سه شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۷
از محفل ققنوس
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 615 | خلاصه ها: 1
آفلاین
تغییر در سوژه :
سوژه خیلی قشنگی زده شده ولی متاسفانه چون در حال حاضر یه تاپیک فعال با سبک جدی نویسی در انجمن محفل هست و سوژه فعالی داره ( ویلای صدفی) و اینکه چون برای خیلی ها جدی نویسی سخت تر و وقت گیر تر هست ، سوژه این تاپیک رو از جدی به طنز تبدیل میکنم. این کار به این دلیل هست که پیشبینی میکنم دو تا سوژه جدی نویسی همزمان تو انجمن محفل در حال حاضر سایت و شرایط محفل ققنوس باعث میشه که هر دو تاپیک با فعالیت کمی روبه رو بشه و اندک پست هایی که زده میشه در دو تاپیک پخش شده و هیچکدوم از سوژه ها تا اونجا که پتانسیلش رو دارن جلو نره.
در صورتی که هرگونه پیشنهاد، اعتراض یا نظری در این مورد دارین، در تاپیک مشورت با آلبوس دامبلدور با من در میون بذارید. با تشکر بسیار از سوروس اسنیپ به خاطر وقتی که برای سوژه جدید گذاشتن و عذرخواهی به خاطر تغییر رویه تاپیک، در صورتی که در آینده علاقه به زدن سوژه جدید در این انجمن رو دارید ، ممنون میشم که ابتدا با من مشورتی در موردش بشه.
ممنون و در پناه عشق موفق باشید.

---
ادامه داستان :

دامبلدور و مینروا مدت ها منتظر برگشت ققنوس با اولین محفلی بودن ولی این انتظار اینقد طول کشید مینروا تصمیم گرفت برای استفاده بهینه از این زمان چند قدم تو محیط هاگوارتز بزنن.
-آلبوس، چلوکبابی که خوردیم خیلی سنگین بود ... بریم یه قدمی بزنیم تو هاگوارتز چربی هاش آب شه.

آلبوس که بعد از خوردن اون همه غذا خسته و سنگین روی صندلیش پهن شده بود ، عینکش رو کمی پایین آورد و جواب داد.
-دستم از موهای هری هم مشکی تر شده ، فک میکنی نگران یه ذره چلو کبابم ؟
-یه ذره؟ ... یه ذره ؟ 5 پرس غذا خوردی.
-مینروا این شاید آخرین غذای زندگیم باشه، بعدم میخوام برم ماموریت دوای درد دستم رو پیدا کنم نیاز به انرژی دارم. تازه میخوام الان چند تا بستنی کیلویی هم سفارش بدم گراوپ از سوپرمارکت هاگوارتز بیاره واسمون.

مینروا مونده بود که نگران ماموریت دامبلدور بشه یا اینکه ممکنه قبلش بدنش کم بیاره و اصلا اجازه نده هیچ ماموریتی بره. تو مدت زمانی که مینروا فکر میکرد کدوم بیشتر نگرانش میکنه، بستنی ها رسید؛ دامبلدور سرش رو تو یکی از بسته ها فرو و وحشیانه شروع به خوردن کرد و با دهن پر گفت.
-غذای آخر زندگی آدم باشه چقد بیشتر مزه میده.

مینروا بر خلاف شخصیتش نزدیک بود که هرچی از دهنش در میاد رو به دامبلدور بگه ولی خوشبختانه ققنوس از این اتفاق جلوگیری کرد و یه محفلی رو که با پاهاش گرفته بود از پنجره اتاق مدیریت جلوی میز دامبلدور پرتاب کرد. ققنوس ، خسته و گرسنه به طرف بشقاب غذاش رفت و وقتی دید که دامبلدور سهم کباب اون رو هم خورده با عصبانیت دوباره از پنجره بیرون رفت.
مینروا خوشحال از اینکه به قوی ترین جادوگر زمانه فحش نداده به طرف محفلی نامبرده رفت و بهش کمک کرد تا بلند شه و روی صندلی جلوی دامبلدور بشینه. دامبلدور به آرومی سرش رو از تو بستنی بیرون آورد و به محفلی رو به روش خیره شد. سعی کرد سریع بستنی رو قورت بده و با آرامش همیشگیش گفت.
-خب، اسمت چیه و تعریف کن که چرا فک میکنی میتونی تو این ماموریت بهم کمک کنی؟





پاسخ به: شوالیه های سپید
پیام زده شده در: ۲۱:۵۴ یکشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۶
#72

سوروس اسنیپold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۱۳ شنبه ۱۸ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۸:۲۲ سه شنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۷
از ما به شما
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 67
آفلاین
سوژه جدید:

آلبوس دامبلدور نگاهی به پشت سرش انداخت، از فراز برج ستاره شناسی، هاگوارتز به طرز غریبی ساکت می نمود. مدت ها بود اینگونه به هاگوارتز نگاه نکرده بود. نگاهی از سر ترس... نگاهی از سر نا امیدی... . هنوز چند دقیقه ای به طلوع آفتاب مانده بود و پیرمرد، تنها در گرگ و میش سحرگاهی ایستاده بود. سرش را برگرداند. به وظیفه ای که بر عهده اش بود، فکر کرد. بار دیگر احساس ترس بر چهره اش سایه افکند. نمی دانست چه کار می تواند بکند.
- پس چرا آفتاب طلوع نمی کنه؟

با اینکه صبر و حوصله اش زبانزد خاص و عام بود، ولی در اینگونه موارد، احساس نا امنی می کرد. از فرجام مسئولیتی که بر دوشش بود، اطمینانی نداشت و همین، بی حوصلگی اش را تشدید می کرد. نگاهی به آسمان انداخت. آخرین نیروهای باقی مانده شب به طرز عجیبی در مقابل نور مقاومت می کردند. مدت ها بود که منتظر طلوع خورشید ایستاده بود اما شب، بی انتها می نمود.
با اولین پرتوهای طلایی خورشید، نفس عمیقی کشید. چشمانش را بست و در دلش، از اینکه یک بار دیگر می توانست گرمای خورشید را روی پوستش احساس کند، خوشحال شد. برگشت و از پله های برج پایین رفت و به اتاق مدیریتش برگشت. زمان شروع کارش رسیده بود. اکنون که از طلوع آفتاب مطمئن شده بود، با خیال راحت تری می توانست تمرکز کند. گویی تمام نگرانی و دلهره هایش را در آخرین لحظات شب، به جای گذاشته بود.

چند ساعت بعد - دفتر مدیریت هاگوارتز:

- آلبوس؟ تو مطمئنی که می خوای اینکار رو انجام بدی؟
- چاره ای ندارم مینروا. کار های ناتموم زیادی دارم. باید زمان کافی واسه تموم کردنشون بخرم. این تنها راهیه که دارم.

چشمانشان در هم دوخته شد. مک گونگال می توانست از چشمان مدیر مدرسه نیز حرف هایی که گفته بود را بخواند. با همان تحکم و اراده ای که جملاتش را بیان کرده بود. چاره ای جز موافقت نداشت. اما باید از سلامتی او نیز مطمئن می شد.
- پس باید چند تا از محفلی ها رو هم با خودت ببری. اینکه بخوای خودت تنها و دست خالی بخوای همچین کاری بکنی، دیوانگیِ محضه!
- کدومشون رو با خودم ببرم؟ به نظرت به این چیزا فکر نکردم؟ کدوم یکیشون حاضر میشن تا با یه پیرمرد در حال مرگ به سفری بیان که آخرش معلوم نیست تا دست چروکیده اون درمان بشه؟
- خودت بهتر می دونی که کافیه اشاره کنی تا همه شون بیان! حتی اگه هیچ کدوم هم نیومدن، من نمی ذارم تنها بری!

مینروا آخرین جمله اش را با تحکم ادا کرد. جای هیچ سوالی را باقی نگذاشته بود. آلبوس لبخندی زد. از صندلی اش برخواست و به سمت ققنوسش حرکت کرد:
- یار قدیمی. برو و بقیه اعضای محفل رو صدا کن. بهشون نشون بده کجا قراره برم. ببین کدوم یکیشون میاد.

ققنوس در کسری از ثانیه ناپدید شد. مینروا و آلبوس هر دو به جای خالی فاکس نگاه می کردند و منتظر ایستاده بودند.


Always







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.