هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۲۰:۳۲ پنجشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۳
#32

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۶:۰۳:۲۸
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ریونکلاو
پیام: 4812
آفلاین
لاکرتیا بالاخره سرجاش وایمیسه و آروم به سمت هکتور برمی‌گرده.

ازونجایی که هکتور به طور معمول بعد از پیشنهاد معجون‌هاش بلافاصله با مخالفت مواجه می‌شد، این درنگ لاکرتیا و عدم ریجکت سریع معجون، شور و هیجان هکتورو به نهایت حد خودش می‌رسونه و به ویبره‌ای دوچندان بیشتر از قبل دچار می‌شه طوری که زمین خانه‌ریدل به لرزش در میاد.

که البته موجب مشاهده‌ی مقادیری واکنش در اقصی نقاط خونه می‌شه.
- زلزله زلزله! فرار کنین ملت!

چند مرگخوار با شنیدن این حرف، دوان دوان و با سرعت جت از بیخ گوش لاکرتیا و هکتور عبور کرده و در حالی‌که دست از فریاد کشیدن برنمی‌دارن به بیرون از خونه هجوم می‌برن! نتیجه‌ش لاکرتیا و هکتوری می‌شن که مث گردباد دور خودشون می‌چرخن و در نهایت پخش زمین می‌شن.

اما سایر مرگخوارا که باهوش‌تر از این حرفا بودن، به مواخذه‌ی مرگخوارای فرار کرده مشغول می‌شن.

- ابلها! زلزله چیه؟ من حاضرم شرط ببندم همه‌ش زیر سر هکتوره!
- نکنه یه قوطی معجون رو زمین خالی کرده؟!
- مث اینکه هکتور تا همه‌مونو به کشتن نده یا این خونه‌رو به هوا نفرسته ول کن نیست.

هکتور که به وضوح صدای اظهار نظر مرگخوارارو می‌شنید برای اینکه لاکرتیا بیش از این به حرفای مرگخوارا گوش نده، سریع از جاش بلند می‌شه و می‌گه:
- به حرفاشون گوش نکن. اینا همیشه به توانایی من تو ساخت معجون حسادت می‌کردن. امان از دست آدمای حسود که آرامش برای بقیه نمی‌ذارن. امان!

هکتور بعد از لحظاتی ابراز تاسف کردن، یاد معجون میفته و دستشو جلوی لاکرتیا دراز می‌کنه.
- بفرما! ^_^

لاکرتیا تکونی به رداش می‌ده تا گرد و خاک روشو بتکونه و همزمان می‌گه:
- کی گفته من می‌خواستم معجون تورو بگیرم؟ فقط خواستم بگم این حقه‌ها دیگه قدیمی شده. تعارف معجون بی‌نام و نشون. خجالتم نمی‌کشه.

لاکرتیا بعد از بیان این حرف دوباره به سمت در حرکت می‌کنه. هکتور خودشو بین لاکرتیا و در می‌ندازه و می‌گه:
- کی گفته بی‌نام و نشونه؟ تو بیا دو دقیقه بشین تا من برات طرز کار معجونو توضیح بدم. از ساحره‌ی با درک و کمالاتی مثل شما که بازرس وزارتخونه و محافظ جان و مال جنای خونگیه بعیده که ندیده و نشنیده قضاوت کنه و مهلت توضیح به کسی نده! اصلا چنین انتظاری ازتون نداشتم. اصلا!

هکتور اینو می‌گه و با گرفتن چهره‌ای بس آشفته و ناامید در خلاف جهت لاکرتیا به حرکت در میاد. با شنیدن صدای قدم‌های لاکرتیا که به دنبالش راه افتاده بود، صورت درهمش به خنده‌ای شیطانی تغییر پیدا می‌کنه.




پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۱۲:۰۵ سه شنبه ۱۹ اسفند ۱۳۹۳
#31

ریونکلاو

ایرما پینس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۱۹ چهارشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲:۲۲:۳۲ شنبه ۹ فروردین ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 180
آفلاین
لاکرتیا-به چه حقی اون جن بی دفاعو کشتی؟ این جنایته!قساوته!دنائته!
ظالم!شرور!قاتل!فاسق!فاجر!

الا-خودتو نگران نکن خواهر من،این یه جن بی ارزش بود،لازم نیست خودتو خیلی نگران کنی!

لاکرتیا-چی؟!!جن ها با ارزشند!اونا حق حیات دارن!این نقض آشکار حقوق بشره!
من فورا به سازمان ملل گزارش میدم.

وسریعا از پشت میز بلند شد،نگاهی به جن بی کله انداخت و از آشپزخانه خارج شد!
هکتور سریعا به فکر فرو رفت،اگر پای لاکرتیا به سازمان ملل می رسید و وضعیت جن های خانگی راگزارش میداد،اربابش او را زنده نمیگذاشت!
پس به سرعت دنبال لاکرتیا به راه افتاد و در مسیر تنه ای به ایرما،که تازه وارد خانه شده بود و مشغول مرتب کردن کتاب ها بود زد.
سرانجام لاکرتیا را در حال خروج از در سرسرا دید،سریعا چوبدستی اش را بیرون کشید،اما به یاد آورد که اگر کوچکترین آسیبی به این بازرس برسد،همگی بیچاره میشوند.پس چوبدستی اش را غلاف کرد.باید با روش های دیگری لاکرتیا را از رفتن منصرف میکرد!
-لاکی!هی لاکی!صبر کن یه لحظه!
-چیه!
_تو واقعا میخوای بری؟
-البته،هدف من ریشه کن سازی ظلم و جور علیه جن های خونگیه!
_خب میشه قبل از رفتن این معجونو بخوری؟



قبل از صحبت کردن فکر کنید.
قبل از فکر کردن مطالعه کنید.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۰:۱۵ دوشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۹۳
#30

الادورا بلک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۱۲ جمعه ۲۰ مرداد ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۳:۱۵ یکشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۴
از مد افتاد ساطور، الان تبرزین رو بورسه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 572
آفلاین
-تق...تق...تق...پوفشششش!

نازلیچر که در انتهای راه پله نقش زمین شده بود، با عجله خودش را جمع و جور کرد و با تعظیم کج و ناشیانه ای ورود اربابش را اعلام کرد. الادورا با نوک کفش پاشنه بلندش نازلیچر را کنار زد و سر جای همیشگی اش پشت میز نشست.
-صبحونه بعد از بیدار شدن لرد سرو میشه قرمزی.

لاکرتیا که داشت لقمه نان و پنیری را با افکت فرود هواپیما وارد پارکینگ دهان باز جن دماغو می کرد، کنایه خواهرش را نادیده گرفت. نازلیچر دماغش را گرفت و رویش را برگرداند. جن دماغو شکلکی در آورد و لقمه را با هاااااااام بلندی بلعید.

پاق!

تنها بلک جانور نما به خوبی مشخص کرد سگ پاچه گیر درون بلک ها چقدر سرزنده و فعال است. نسل اندر نسل ژن بی اعصابی بین خانواده گشت تا آخر ازدواج فامیلی کار دست سیریوس داد و دو تا ژن بی اعصاب مادر و پدرش روی هم افتاد و شد آنچه شد! اما الادورا مطلقا برای رها کردن سگ درونش نیاز به جانور نما بودن ندارد. ساطور لازم است که در مواقع لازم و به وفور یافت می بشود همی! مثلا برای قطع کردن سر جن پررویی از فاصله دو متری، پرتاب ساطور بعد از نیزه نهنگ کشی بهترین راه برای به شعف رسانیدن ژن بی اعصاب مذکور است.

القصه که لاکرتیا وحشت زده لقمه بعدی را از جایی که چند ثانیه پیش سر درسته یک جن خانگی قرار داشت انداخت پایین و روی گردن به پایین آن مرحوم چنان بالایی آورد که مسئول آشپزخانه درخواست ویدئو چک داد از شام دیشب. الا دست راستش را که انگشتانش با حالتی عصبی می پرید زیر چانه زد و به خواهرش خیره شد:
-خب؟ جریان خواهر من چیه؟

لاکرتیا در همان حال که داشت بالا می آورد جواب داد:
-قلپ قلپ؟!

الا گوشی اش را از جیب ردا در آورد و روی میز گذاشت.
-این آخرین تصویر از شجره نامه بلکه قبل از اینکه ویزلیا اونجا رو غارت کنن و پاتر ها به تصرف خودشون درش بیارن. بیست مگا پیکسل دوربینه، میتونی تا ته حلق هر کدوم از اعضا زوم کنی...

لاکرتیا بالا آوردن را به صورت مصلحتی متوقف کرد و به عکسی که الا نشان می داد خیره شد.
-خواهرم از شجره نامه حذف شده و اسمش قابل خوندن نیست...ولی ببین چند خط پایین تر به چی بر می خوریم...لاکرتیا بلک...و شوهرش کیه؟ ایگنوتیوس پریوت! به به عجب وصلتی... مالی چطوره عزیزم؟ جوجه ویزلیاش چطورن؟ اوه راستی...ساطور رو ترجیح میدی یا نیزه نهنگ کشی؟

و هکتور در ورای صحنه چنین بود..:
-


ویرایش شده توسط الادورا بلک در تاریخ ۱۳۹۳/۱۲/۱۸ ۰:۳۷:۱۲



پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۱۰:۵۸ پنجشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۳
#29

لاکرتیا بلک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۸ شنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۵:۴۶ چهارشنبه ۴ اسفند ۱۳۹۵
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 430
آفلاین
برای دقایقی طولانی چشم های دوفرد به هم دوخته شد و پس از سکوتی سنگین و پراز نفرت رودولف گفت:
-چه کمکی؟

هکتور سرش را پایین انداخت و با صدایی ک انگار داشت راز بزرگی را فاش میکرد گفت:
-ا...میدونی...خوبی...اوم...راستش...چجوری بگم...

رودی که آستانه صبرش ته کشیده بود فریاد زد:
-د لامصب بگو دیگه جون به لب شدم!
-خوب میخواستم هیجانت به اوج برسه...چجوری میشه یه ساحره رو کشت؟

رودی حس کرد که هکتور بیخوابی به سرش زده و پرت و پلا می گوید برای همین با آرامشی که از رودی بعید بود جواب داد:
-برو بخواب پسرم...برو!
ولی هکتور از جایش جم نخورد که نخورد. پس این بار رودی قمه اش را در دست چرخاند و خشمناک( )دوباره فریاد زد:
-میری یا ملحقت کنم به عالم بالا؟!

فردا صبح خیلی خیلی خیلی زود!

خورشید طلوع نکرده بود ولی دخترک مهمان کله سحر بلند شده بود و در آشپزخانه ریدل ها صبحانه میخورد.در کنار او یک جن دماغو هم نشسته بودو به طرز چندش آوری بطری آبمیوه را سر میکشید.هکتور که کل شب در حال نقشه کشیدن برای از بین برد دختر بود و چشم روی هم نگذاشته بود در آشپزخانه بالاخره با او روبه رو شد.
هک:...
لاکرتیابلک:
جن دماغو::pint:

لاکرتیا با چهره ای پرازنشاط به هکتور سلام کرد ولی هکتور صدایش را نشنید...جرقه ای درذهن هک درخشید...شاید راهی برای کشتن دخترک وجود داشت... چه چیزی بهتر از معجون مرگ؟!





تصویر کوچک شده


پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۱۹:۰۲ یکشنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۳
#28

آرسینوس جیگرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
همچنان که از میان راهرو های خانه ی ریدل حرکت میکرد افکار گوناگونی به سراغش می آمد که یکی از یکی بعید تر و مسخره تر بود، ولی نمیتوانست کنار بکشد همین که به یاد تعاریف لرد افتاد ویبره اش شروع شد و ایبار ذهنش با سرعت بیشتری شروع به کار کرد... باید با کسی صحبت میکرد... کسی که به خوبی ساحره ها را بشناسد... همین که به این موضوع فکر کرد ذهنش به طرف یک نفر رفت... کسی که عاشق قمه بود... کسی که بسیار جذاب بود (!) کسی که دربان اعظم خانه ی ریدل بود... کسی که...

- بس میکنی یا نه بوقی؟!
- باو خوب میخوام داستان رو کش بدم!
- آخه لامصب چقدر توصیف میکنی طرف رو؟! بکن قال قضیه رو!

(در این حین به دلیل این دعوا ها و خدشه دار شدن روحیه ی نازک و ظریف راوی وی خودش را نابود کرد و جایش را به خود نویسنده داد تا علاوه بر نوشتن خودش داستان را هم نقل کند!)

هکتور پس از اینکه تمام خصوصیات دربان به ذهنش وارد شدند اینبار با وارد شدن نام "رودولف" ویبره اش شدید تر شد و با تمام سرعت به سمت در ورودی حرکت کرد تا با رودولف صحبت کند...

همچنان که ویبره میزد بالاخره به پلکان مجلل و بزرگ و مرمری خانه ی ریدل رسید و قدم اول را گذاشت...
شاتالاپ!

هکتور در حالی که ویبره میزد روی پله ها غلتید و زمانی که به پایین رسید لباس ها و موهایش به شدت بهم ریخته و آشفته بودند که ناگهان صدای مرگخواران دیگر از اتاق هایشان به گوش رسید:
- کدوم بوقی ای اینوقت شب داره میرقصه؟!
- کدوم تسترالی داره میپره این ور و اونور؟!

هکتور که اکنون علاوه بر ویبره اش چندین ستاره دور سرش میچرخید جواب داد:
- چیزی نیست! چیزی نیست! منم! داشتم میرفتم آب بخورم! نگران نباشید!

او پس از اینکه مطمئن شد مرگخواران دوباره به خواب رفته اند از جا بلند شد و در حالی که ویبره میزد با حرکات دستانش ستاره هارا هم از دور سرش پراند (!) و سپس به محل نگهبانی رودولف رفت و مرد قمه به دست را دید که چشم هایش را بسته و در حالت ایستاده به خواب رفته، پس غرید:
- رودولف... خواب در حین انجام وظیفه؟! خواب در حین نگهبانی؟! الان میرم به ارباب میگم!
- اتفاقا من علاقه ی خاصی به ساحره هایی دارم که در حین نگهبانی مچم رو میگی... عهه؟! هکتور؟! تو اینجا چیکار میکنی؟! بعدشم... من و خواب؟! داریم اصن؟! رودولف همیشه بیداره! من فقط داشتم به طور نامحسوس نگهبانی میکردم!
- حیف که فعلا به کمکت نیاز دارم! وگرنه یک لحظه هم نمیموندم... سریع میرفتم پیش ارباب چغلیتو میکردم!



پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۲۰:۲۹ پنجشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۳
#27

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۶:۰۳:۲۸
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ریونکلاو
پیام: 4812
آفلاین
هکتور نگاهی به شونه‌هاش می‌ندازه. زیر بار این مسئولیت سنگین خمیده شده و بیش از حد معمول پایین اومده. با دیدن لرد که حالا قصد پوشیدن لباس خوابشو داره و با اشاره دستش هکتورو به بیرون از اتاق می‌رونه، آهی می‌کشه و به سمت در حرکت می‌کنه.
- اصلا مگه ما اینجا جن خونگی داشتیم؟ مگه الا هرچی بود و نبود رو شونصد سال پیش گردن نزد؟

هکتور با شنیدن سخن لرد برمی‌گرده.
- بله ارباب. ولی خب حتما یه چیزی بوده که محفلیا یه چیزی گفتن دیگه!
- نه هکتور نبوده! چرا الان باید یاد این مسئله بیفتن؟

هکتور شروع به جستجو تو مغزش می‌کنه و لایه‌های مختلف مغزشو کنار می‌زنه. آن هم به دنبال دستور ساخت معجونی که پاسخگوی این سوال‌ها باشه. باید معجونی باشه، همیشه معجونی هست!
- هک؟ داریم با تو حرف میزنیم هکتور! حواست کجاس دگورث گرنجر؟

هکتور با مشاهده‌ی پسرفت کردن مقام و ارزشش در نزد لرد، ناامیدانه دست از جستجو می‌کشه و سعی می‌کنه اینبار به چیزی جز معجون متوسل شه. اما حرکات لرد توجه و حواس هکتورو به چیز دیگه‌ای جلب می‌کنه.
- ارباب؟

لرد بدون اینکه خللی در رفتنش به سمت تخت‌خواب ایجاد کنه جواب می‌ده:
- امیدواریم ازمون انتظار نداشته باشی که بگیم بله!

هکتور همچنان با نگاهش مشغول دنبال کردن لرده. لرد با خیالی آسوده پتو رو کنار می‌زنه و زیر اون فرو می‌ره. هکتور با نگرانی می‌پرسه:
- ارباب؟ به یاد خاطر مبارکتون هست که داشتیم در مورد یه مسئله‌ای بحث می‌کردیم؟

لرد همونطور که زیر پتوئه تکون کوچیکی به چوبدستیش می‌ده و تمام منابع روشنایی اتاق خاموش‌ می‌شه و همه‌جا در تاریکی مطلق فرو می‌ره.
- ما به مرگخوارامون اعتماد داریم هک. پس بقیه‌ش رو می‌سپریم به خودت. حالام برو بیرون. می‌خوایم بخوابیم.

تمام نگرانی هکتور به همون سرعتی که بوجود اومده بود از بین می‌ره و هکتور در حالی که در پوست خود نمی‌گنجه و به این شکل در اومده، دوان دوان به سمتی که حدس می‌زنه در‌ـه اتاق‌ـه حرکت می‌کنه.
- Ouch!

بعد از برخودی نه‌چندان محکم با دیوار، کورمال کورمال به دنبال دستگیره در می‌گرده و به دنبال ماموریت عظیم خویش از اتاق خارج می‌شه.




پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۱۱:۴۳ پنجشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۳
#26

ریونکلاو

ایرما پینس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۱۹ چهارشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲:۲۲:۳۲ شنبه ۹ فروردین ۱۳۹۹
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
پیام: 180
آفلاین
-ارباب راستش،از سازمان ملل جادوگری اومده،گویا محفل به وضعیت حقوق جن های خونگی در خونه ریدل اعتراض کرده.سازمان هم لاکرتیا رو به عنوان بازرس فرستاده اینجا.

-چی؟!؟بازرس اونم توی خونه ما؟چطور جرات کردند؟

بعد سریع از روی تخت بلند شد و به سمت لاکرتیا رفت.هیچ بازرسی حق نداشت در کارهای او دخالت کند.
هکتور در حالی که ردای اربابش را گرفته بود،تلاش میکرد که او را منصرف کند.

-ارباب،خواهش میکنم صبرکنید.....ارباب،اگه بلایی سر این بازرس بیاد میدونیدچی میشه؟

لرد-بله میدونیم،اما مایلیم خودت بگی.در ضمن ردای مارو ول کن.

-ارباب،اگه این بازرس کوچکترین آسیبی توی خونه ی ما ببینه کل ملل جادوگری میریزن اینجا.اونوقت هممون میریم آزکابان ارباب.

-هکتور،تو مرگخوار بسیار با هوش و توانایی هستی،و ما در توانایی هات شک نداریم.

-ارباب شما از من تعریف کردید؟

-بله هکتور.و در ادامه میخواستیم بگیم که شما میتونی جوری که کسی به ما مشکوک نشه شر لاکریتارو از سر ما کم کنی.

-چی؟ارباب من؟

_بله هکتور،هم اکنون هم میخواهیم بخوابیم.صبح که بیدار شدیم مایل نیستیم که هیچ جنی اینجا ببینیم و البته هیچ بازرسی.


ویرایش شده توسط ایرما پینس در تاریخ ۱۳۹۳/۱۲/۷ ۲۰:۳۵:۳۳
ویرایش شده توسط ایرما پینس در تاریخ ۱۳۹۳/۱۲/۷ ۲۰:۳۶:۴۲
ویرایش شده توسط ایرما پینس در تاریخ ۱۳۹۳/۱۲/۷ ۲۰:۳۷:۳۷
ویرایش شده توسط ایرما پینس در تاریخ ۱۳۹۳/۱۲/۷ ۲۰:۳۸:۱۲

قبل از صحبت کردن فکر کنید.
قبل از فکر کردن مطالعه کنید.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۱۱:۱۹ پنجشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۳
#25

روونا ریونکلاو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۳ دوشنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۹:۴۲ یکشنبه ۷ بهمن ۱۳۹۷
از این شهر میرم..:)
گروه:
کاربران عضو
پیام: 336
آفلاین
صدای هق هق لاکرتیا در خانه ریدل ها می پیچید.
-تو حق نداشتی اونو بکشی!
الادورا فریاد زد:
-معلومه که حق داشتم!
میهمان جیغ کشید:
-نداشـــتـــــــی! اون به تو چیکار داشت؟

خشم لرد، لحظه به لحظه اوج می گرفت. بارها سعی کرده بود دعوای این دو خواهر را نادیده بگیرد، اما اینبار دیگر قابل بخشش نبود.

مدتی از نیمه شب گذشته بود. نجینی، به آرامی کنار تخت او می خزید. علامت روی ساعد دست چپش را لمس کرد. هکتور، فورا حاضر شد:
-بله ارباب؟

با این همه عصبانیت، حالت بی تفاوت صورتش را حفظ کرده بود:
-اونها رو ساکت کن!
-ساکت نمیشن ارباب!

شکاف چشمان لرد تنگ شد.
-ینی چی که ساکت نمیشن؟ اگر اینطوره، لاکرتیا رو بیرون کنید!

هکتور نگاه لرزانی به لرد انداخت.
-م... مگه نمیدونید ارباب؟

لرد از جا بلند شد و روی تخت نشست:
-فراموش نکن هکتور! ما همه چیز میدونیم! کدومشو میگی؟

هکتور به آرامی سر تکان داد:
-اون... اون کیه و از طرف کی اینجا اومده؟

لرد سرش را بالا تر گرفت:
-با اینکه میدونیم ولی مایلیم خودت برامون توضیح بدی!



هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!
Only Raven



I only wanted to have fun
learning to fly, learning to run :)


تصویر کوچک شده

{ بعد از هزاران سال.. حالا جاش روی سر صاحب اصلیش امنه.. }


پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۰:۲۵ پنجشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۳
#24

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۰:۱۲:۱۵
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5761
آفلاین
سوژه جدید:


-ارباب بیچاره شدیم!
-حرف دهانتان را بفهمید! چاره ها هرگز برای ما تمام نمی شوند!
-ارباب بدبخت شدیم!
-بخت ما همیشه بد بوده و ما از این بابت به خود می بالیم!
-ارباب پلیدی بر ما چیره شده!
-مگه قبلا نشده بود؟!

آرسینوس ناامید نزد دیگر مرگخواران برگشت.
-بابا اینجوری که نمی تونم حرفمو بزنم! هر چی می گم یه جوابی دارن. چطوری بلایی رو که به سرمون اومده برای ارباب تعریف کنم؟

رودولف با یکی از قمه هایش آرسینوس را کنار زد.
-بکش کنار بچه! بلد نیستی با ارباب چطوری حرف بزنی. خودم می گم!
جلو رفت و تعظیمی کرد.
-ارباب بیچاره شدیم!

لرد سیاه با نگرانی سر را بلند کرد و به رودولف خیره شد.
-واقعا؟...چی شده؟!

صدای زمزمه "این دیالوگ من بودا" ی رودولف و " منم که همینو گفتم خب!" آرسینوس به گوش کسی نرسید. رودولف که هنوز در حال تعظیم بود شروع به توضیح دادن کرد:
-ارباب...خواهر الادورا بلک اومده. ظاهرا هم قصد موندن داره. می گه اسمش لاکریتاس!

آرسینوس از پشت سر اصلاح کرد: لاکرتیا!

لرد سیاه دوباره سرگرم خواندن آیات متناقض مورگانا و مرلین و اصلاح آنها به نفع خودش شد.
-این که اهمیتی نداشت. همتون برای همین جمع شدین و در حال مصرف اکسیژن داخل اتاق ما هستین؟ فکر می کنیم بتونیم چند روزی از خواهر یکی از یارانمون پذیرایی کنیم.

رودولف مردد بود که تعظیمش را تمام کند یا ادامه دهد...که اگر ادامه میداد دماغش به زمین می رسید و در آن حالت باید قمه هایش را چکار می کرد؟!
-ارباب مشکل این نیست. خودتون تشریف بیارین و ببینین....می شه من عمودی بشم؟!

لرد سیاه که متوجه شد یارانش دست بردار نیستند، آیات را به کنار گذاشت و به سمت اتاق الادورا حرکت کرد.
به محض رسیدن به مقصد، هکتور-که بسیار خودشیرین بود- جلو پرید و در را باز کرد. منظره داخل اتاق برای لرد سیاه عجیب بود!
-هوووم...یک ساحره و یک دو جین جن! گفتین خواهر الادوراست؟ چرا لباسش همچینه؟ نصف اتاقو گرفته! موهاشم ما رو یاد یکی از یارانمون می ندازه....مورگانا!...بهش بگین سلام خواهر الادورا! این اجنه اینجا چه می کنند؟ از اونجایی که خواهر الادورا هستین ما حدس می زنیم اینا رو برای گردن زدن به اینجا آوردین و ما از خونریزی بسیار خوشمون میاد.

لاکرتیا منتظر ترجمه مورگانا نشد.
-درود بر لرد سیاه! اتفاقا اینا جن های خیابونی هستن. تنها و بی سرپناه. سر راه که میومدم جمعشون کردم و آوردم که ازشون حمایت کنم. ببینین چقدر گوگولی هستن!

لرد سیاه نگاهی به جن های گوگولی که یکی از پرده یادگار سالازار اسلیترین بالا می رفت و دیگری از لوسترعتیقه لرد، آویزان شده بود و صدای تارزان در می آورد انداخت...ظاهرا این مهمان جدید کمی متفاوت بود!


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۳/۱۲/۷ ۱:۰۱:۱۵

glsenaneesrioraebeckmintgidib


پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۱۹:۳۹ پنجشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۳
#23

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۰:۱۲:۱۵
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5761
آفلاین
پست پایانی

-بکشیمش؟!
-گلرتو؟ سخته خب! در جادوی سیاه تبحر داره.
-چاره ای نیست. مگه نمی بینی نوشته پست پایانی؟ داستان باید تموم بشه!

هکتور به شدت قانع شده بود. به همین دلیل به سراغ گلرت رفت.
-ببین عمو...می خوام صادقانه باهات حرف بزنم! ما تو رو آوردیم اینجا که ارباب رو خوشحال کنیم. ولی الان ارباب غمگین تر از قبل به نظر می رسه.

گلرت با بی تفاوتی شانه هایش را بالا انداخت.
-خب...به من چه؟ چیکار کنم؟!
-اگه ممکنه یه لطفی بکنین و بمیرین! الان سوژه رو گره زدین...باز هم نمی شه!

برخلاف هکتور، گلرت اصلا قانع نشد. هکتور که دید گلرت قصد مردن ندارن به فکر فرو رفت! آیا معجونی وجود داشت که بتواند مشکل را حل کند؟ معجون مرگ؟ معجون قانع کنندگی؟ معجون پایان سوژه؟

-دست ها بالا! تکون نخورین!

هکتور دست هایش را بالا برد...ولی در این حالت دیگر نمی توانست چانه اش را خارانده و متفکر به نظر برسد.
-اینجا چه خبره؟ شما کی هستین؟

سه جادوگر غریبه در حالیکه مورگانا، رودولف و سیوروس پشت سرشان ایستاده بودند با جدیت چوب دستیشان را به طرف گلرت گرفته بودند.
-به ما گزارش شده یه جادوگر سیاه در این اطراف دیده شده! خودش تسلیم بشه.

هکتور مسحور هوش و ذکاوت وافر ماموران وزارتخانه شده بود. آنها در خانه ریدل ها بودند و اصولا به هر سمتی که نگاه می کردند با جادوگر و ساحره ای سیاه مواجه می شدند!
ولی هکتور این موضوع را گوشزد نکرد. ماموران گلرت را شناسایی و دستگیر کرده و کت بسته به مقصد زندانی دور دست آپارات کردند.

مرگخواران باید به دنبال راه کم دردسر تری برای شاد کردن لرد می گشتند. مثلا جوشاندن هکتور در پاتیل معجون خودش!


پایان سوژه


glsenaneesrioraebeckmintgidib







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.