هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
پیام زده شده در: ۱۴:۵۵ پنجشنبه ۱ تیر ۱۳۹۶

آماندا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۰ یکشنبه ۵ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۹:۲۹ چهارشنبه ۶ تیر ۱۳۹۷
از همه جا
گروه:
کاربران عضو
پیام: 226
آفلاین
طبقه پایین:
- یکیتون بره ببینه این صدای چی بود؟

وقتی لرد به مرگخوار ها نگاه کرد... متوجه شد اصلا مرگخواری آنجا نمانده! لینی یک سوارخ در دیوار پیدا کرده بود و در آن مخفی شده بود، رز به زیر خاک هایی که در گلدانش بود، رفته بود، رودولف در حمام زنانه مخفی شده بود، لیسا زیر یک کوه از کفش های پشنه بلند سنگر گرفته بود و...
لرد سیاه فردی نبود که این نافرمانی را تحمل کند یا فردی نبود که صدایش را برای صدا کردن تک تک مرگخوار ها اذیت کند؛ او فردی بود که چوب دستی اش را بیرون می آورد و با یک "آکیو" تمام مرگخوار ها را یکجا جمع میکرد!
- دوباهر باید بگم؟ زود برید و بفهمید این صدای چی بود؟
- ارباب احتمالا بازم یکی از گاومیش های باروفیو رفته روی سقف، چیز خاصی نیست.

لرد سیاه، نگاه خشمگینی به رودولف که این جمله را گفته بود کرد و گفت:
- یا همین الان میری میبینی چه اتفاقی افتاده یا تا یک هفته دندان های دختر قشنگمان را تمیز میکنی!

رودولف آب دهانش را قورت داد و از خانه ی ریدل خارج شد. بعد از گذشت چند دقیقه رودولف برگشت و با داد و بیداد گفت:
- ارباب، باورتون نمیشه یه قصر گنده بالای خونه ی ریدل در اومده!

شاهدان آن منظره میگویند 99/9 درصد افراد حاضر در آنجا به حالت در آمدند و آن 0/1 درصد هم درجا سکته کردند و مردند! درحالی که تمام افراد زنده به رودولف زول زده بودند ناگهان صدا عجیبی که از سقف می آمد توجهشان را جلب کرد.

- این صدای چیه؟
- زلزه اومده؟
- ارباب، فرار کنیم؟

کمی بعد ترک های عجیبی روی سقف شکل گرفت و از میان ترک ها چند بچه ویزلی روی سر لرد سیاه سقوط کردند!


ویرایش شده توسط آماندا در تاریخ ۱۳۹۶/۴/۱ ۱۵:۰۰:۴۳


پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
پیام زده شده در: ۱۵:۰۷ چهارشنبه ۱۷ خرداد ۱۳۹۶

بانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۳۸ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
طبقه ی پایین:

-این صدا چه بود؟ این لرزش چه بود؟ باز هکتور هیجان زده شده است؟

رودولف که شجاعانه پشت یه صندلی پناه گرفته، فریاد میکشه:
-نه ارباب. این یکی خیلی بلند بود. فکر میکنم بهمون حمله شده. نترسین ارباب. من پشتتونم. هر اتفاقی که بیفته من از شما دفاع میکنم. اصلا وحشت نکنین.

لرد سیاه وحشت نکرده بود. ولی هنوز میخواست بدونه که این صدا در اثر چی ایجاد شده بود. وای به روزی که میفهمید محفل اومده و صاف بالای سرش اتراق کرده.

طبقه ی بالا:

-فرزند تاریکی ...چه بلایی سر محفل ما آوردی؟ اینجا خیلی زیبا و مجلل شده. ما ظرفیت این همه رفاه و زیبایی رو نداریم. اونجا رو ببین!

هکتور به سمتی که آلبوس اشاره میکرد نگاه میکنه. شیش هفت تا بچه ویزلی از شاخه های درخشان لوستر آویزون شده بودن و داشتن تاب بازی میکردن.
رون در یخچالو باز کرده و چهار زانو توی یخچال نشسته . توی یه دستش تکه گوشت بزرگ خون آلودی رو گرفته و تو دست دیگه میوه ای بسیار استوایی و بسیار ناشناس! اگه فکر میکنین دهنش خالی بود کاملا اشتباه میکنین. پر بود! ولی اونقدر حال به هم زن بود که براتون تشریحش نمیکنیم.

مالی چند تیکه مقوای بزرگ برداشته بود و سرگرم دیوار کشی آشپزخونه بود.
-اینجا خیلی بزرگه. فقط از یه متر مربعش استفاده میکنم. بقیه شو نگه میدارم برای بعد. حیفه برای غذای بیست نفر آشپزخونه به این بزرگی رو خراب کنم.

محفلیا واقعا خیلی بی جنبه بودن!


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
پیام زده شده در: ۱۷:۱۴ یکشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۶

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۵۴:۵۳
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5905
آفلاین
مدتی از ورود هکتور به محفل و تلاش معجون وارانه اش برای حل مشکلات محفلی ها، گذشته بود...
هیچ مشکلی از هیچ محفلی حل نشده بود، ولی هنوز برای اعضای ارتش سپید و مخصوصا رهبرشان سخت بود که قبول کنند هکتور درست بشو نیست!

-فرزندم...من خواسته ای دارم!

-نـــــــــــــــــــــــــــــــــه! پروفسور این کارو با ما نکنین!
-به مای محفلی بدبخت رحم کنین.
-این نابودمون می کنه.
-خواهش می کنم. من و مالی قول می دیم اسم شش بچه بعدیمونو به ترتیب آلبوس و پرسیوال و ولفریک ودامبل و دور بذاریم...

-این که شد پنج تا فرزند!

در حالی که آرتور ماشین حساب مشنگی اش را از جیب در آورده و سرگرم شمارش از یک تا شش بود، دامبلدور رو به هکتور کرد.
-ببین فرزند تاریکی، فرزندان روشنایی اینجا راحت نیستن. جاشون تنگه! ما هم دلمون می خواست مثل تام قصر داشته باشیم...یا حداقل اعضامون دستشون به دهنشون برسه. ما لسترنج ها و مالفوی ها نداریم. کل چیزی که داریم یه گرگینه اس و یه زندانی فراری و البته آرتور و مالی که کل منابع محفل رو به تنهایی مصرف می کنن.

چیزی نمانده بود که دل هکتور برای محفل بسوزد!


یک ساعت بعد:

-فرزند تاریکی...الان تو مطمئنی این معجون درست کار می کنه؟ این جا تبدیل به قصر می شه و فرزندان روشنایی ما در رفاه به سر خواهند برد؟ یعنی ممکنه به هر سه نفر یک اتاق برسه؟

هکتور ذوق زده دور پاتیلش می دوید.
-شک نکنین. معجونای من ردخورد ندارن!


دو ساعت بعد!

-فرزند تاریکی...دستت درد نکنه...کمی به نظرم نامتعادله. ولی قصره خب! وقتی داشتی اون معجون سیاه رنگ رو به در و دیوار محفل می پاشیدی خیلی نگران شدم. که نکنه همین یک مقر رو هم از دست بدیم...ولی...


فلش بک:

هکتور جامی پر از معجون کرد و به دیوارهای محفل پاشید.
-فقط چند دقیقه طول می کشه که صاحب قصری مجلل بشین.

چند دقیقه گذشت...و اعضای محفل لرزشی زیر پایشان حس کردند. همه منتظر بودند دیوارها و سقف بصورت یکجا روی سرشان خراب بشود...ولی این اتفاق نیفتاد.
دیوارهای کهنه و در های پوسیده کم کم ترمیم شدند...خانه وسعت پیدا کرد...پنجره های چوبی بزرگ و بزرگ تر شدند...

ولی صحنه ای که از بیرون دیده می شد کمی متفاوت بود!

خانه شماره دوازده که در حالت عادی نامرئی بود، کاملا مرئی شده بود. ولی اصلا خوشحال به نظر نمی رسید.
جایش تنگ بود!
بین خانه شماره یازده و سیزده، فضای کافی برایش در نظر گرفته نشده بود.
خانه، با عصبانیت در و دیوارش را جمع کرد...لرزید...و لرزید...و از زمین کنده شد!

اعضای محفل لرزش را حس کردند...ولی با خوش بینی آن را به هکتور همیشه لرزنده نسبت دادند...هیچ یک متوجه نشدند که خانه به پرواز در آمد و پس از طی مسافتی، بدترین نقطه روی زمین را برای فرود آمدن انتخاب کرد...

سقف خانه ریدل ها!


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
پیام زده شده در: ۱۷:۳۱ دوشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۶

آماندا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۰ یکشنبه ۵ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۹:۲۹ چهارشنبه ۶ تیر ۱۳۹۷
از همه جا
گروه:
کاربران عضو
پیام: 226
آفلاین
هری و جیمز به سمت یکدیگر دویدند و دستان هم را برای در آغوش گرفتن همدیگر باز کردند؛ ناگهان پس زمینه که تا دو ثانیه ی پیش بچه های ویزلی بود با ساحل و غروب خورشید عوض شد! جیمز پسرش، هری را در آغوش میگیرد و صحنه دوباره به عکس بچه های ویزلی تغییر کرد.

- بابایی دلم خیلی برات تنگ شده بود.
- منم همینطور پسرم...من و مادرت بهت افتخار میکنیم.

اینگونه شد که اشک همه حتی دامبلدور و هکتور در آمد اما ناگهان هری داد زد:
- آی زخمم آی زخمم ننه لی لی کجایی که زخمم میسوزه!

مالی سریعا به سنت مانگو خبر داد و آن ها آمدند هری را بردند. اسنیپ که تا ان لحظه پوکر فیس شده بود، بلند شد و در افق محو شد. دامبلدور به ملت محفل + هکتور گفت:
- مممممم ممممممم مممم مم ممممم مم مممم!

ملت با قیافه ی پوکر فیس به دامبلدور نگاه کردند. مالی گفت:
- اوا خاک به سرم ریشش به قدری بلند شده که دیگه نمیتونه حرف بزنه!

هکتور به مالی گفت:
- نگران نباش اثرات کوتاه شده ریشه، فردا بیدار میشه میبینه اصلا ریشی باقی نمونده...اصلا شاید با ارباب جونم اشتباهش بگرین!
- وای خاک به سرم، هری تو بیمارستان لاغر میشه!

در همین لحظه مالی یک تاکسی گرفت و رفت سنت مانگو. نوبت نفر بعدی بود که خواستش را به هکتور بگوید. رون به سمت هکتور رفت و چیزی در گوشش گفت و هکتور مشغول ساخت معجون شد.

یک ساعت بعد

هکتور پاتیل یا همان ظرف غذای فنگ را روی یخچال خالی کرد ولی وقتی درش را باز کرد همان چندتا نان داخلش هم ناپدید شده بودند. آرتور ویزلی سر رون عربده زد:
- برای چی گفتی معجونی درست کنه که غذا هارو نابود کنه؟
- ولی من میخواستم یخچال از غذا پر کنه!


ویرایش شده توسط آماندا در تاریخ ۱۳۹۶/۱/۲۸ ۱۷:۳۷:۰۰


پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
پیام زده شده در: ۱۹:۲۹ سه شنبه ۲۲ فروردین ۱۳۹۶

آستوریا گرینگرس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۲۴ چهارشنبه ۲ فروردین ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۰:۳۴ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
از زير سايه ى ارباب
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 240
آفلاین
خلاصه تا پايان اين پست:

چمدون های لرد سیاه و دامبلدور طی یک سفر با هم قاطی شده. دامبلدور یکی از بچه ویزلی ها رو برای گرفتن چمدونش می فرسته و لرد، بعد از چپوندن هکتور داخل چمدون، اون رو تحویل می ده. وظيفه هكتور، حل كردن مشكلات محفليون با درست كردن معجونه و تا الان يك معجون كوتاهى ريش و يك معجون ليلي زنده كن درست كرده كه اولى باعث بلندتر شدن ريش دامبلدور و دومى باعث زنده شدن جيمز به جاى ليلى شده.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دامبلدور، ريشش را كه ديگر روي زمين كشيده ميشد، به طرف سيوروس اسنيپ وارونه، پرتاب كرد!

ريش، دور كمر اسنيپ پيچيد و اورا به زمين برگرداند.
-چندبار بگم جلو غريبه ها از اين شوخى ها با هم نكنيد ؟

جمعيت با دهان هاى باز از تعجب، به جيمزى كه از دنياى مردگان بازگشته و در صورتش، هيچ نشانى از شوخى به چشم نميخورد،خيره شده...ولى نه ! به جيمز نه!
با اختلاف چند متر از جيمز، به دامبلدور زل زده بودند كه با زحمت، سعى ميكرد، ريشش را از دور كمر اسنيپ جمع كند.
-پروفسور...! ريشتون...!

دامبلدور با حواس پرتى نگاهى به ريشش انداخت.
-چي شده ريشم ؟
-يه كم...يعني انگار يه كم..تقريبا بلند تَر شده!

هكتور با جديت به سمت دامبلدور رفت.
-ببينم، هوم...نه داره كوتاه ميشه ! احتمالا زير پا مونده و كش اومده! وگرنه كه معلومه داره كوتاه ميشه.

و طلبكارانه به بقيه زل زد.

-ولى...
-نه مالى! من به كار هكتور اعتماد دارم و مطمئنم ريشم داره كوتاه تَر ميشه.

-بابــــــــا !

با فرياد "بابا"ي هرى، ملت پس از پرش به هوا ، دوباره متوجه حضور جيمز شدند.
-جيــــــمز !



پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
پیام زده شده در: ۹:۲۲ پنجشنبه ۱۰ فروردین ۱۳۹۶

پرسیوال گریوزold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۷ یکشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۸:۴۱ جمعه ۲۳ تیر ۱۳۹۶
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 91
آفلاین
اسنیپ توانست با آرنجش ملت را کنار بزند و ضمن کسر یک امتیاز از گریفیندور به ازای هر ویزلی حاضر در محل که باعث به زیر صفر رسیدن امتیازات شد خودش را به هکتور برساند.

- تو خودت معجون سازی که. چه معجونی میخوای؟
- گوشت رو بیار!!

هکتور با تعجب گفت:
- چی؟!
- گوش!! میگم بیا اینجا در گوشت بگم.

هکتور جلو رفت و اسنیپ در گوشش زمزمه ای کرد. محفلی ها داشتند از شدت فضولی منفجر میشدند!!

هکتور رو به اسنیپ گفت:
- بعد این همه سال؟
- همیشه!
هکتور در پاتیل دوکاره محفل که هنوز عطر خوش فنگ را متصاعد میکرد مقداری آب و مواد اولیه ریخت و بعد گفت:
- حالا یه تار مو از شخص مورد نظر لازمه، و چون بعید میدونم داشته باشی پس نفر بعد!

اما اسنیپ در کمال تعجب دستش را در جیبش کرد و یک تار موی بلند بیرون کشید.
هکتور با تعجب مو را گرفت و درپاتیل انداخت و گفت:
- معجون لیلی زنده کن حاضره!

پاتیل تکانی خورد و شخصی آغشته به معجون از آن بیرون آمد. ناگهان طلسمی از او که هنوز صورتش دیده نمیشد به سمت اسنیپ شلیک شد. اسنیپ سروته شد و نمایان شدن خشتکش موجبات خنده ی همگان را فراهم کرد!!

- شت! این که جیمزه


ویرایش شده توسط پرسیوال گریوز در تاریخ ۱۳۹۶/۱/۱۰ ۹:۳۲:۳۵

تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
پیام زده شده در: ۰:۰۶ پنجشنبه ۱۰ فروردین ۱۳۹۶

آستوریا گرینگرس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۲۴ چهارشنبه ۲ فروردین ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۰:۳۴ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
از زير سايه ى ارباب
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 240
آفلاین
هكتور فكر كرد؛
يا حداقل ژستى كه آدم ها موقع فكر كردن ميگيرند را، گرفت!
او كه بود ؟
خوفناك ترين و خفنترين معجون ساز قرن،
و ماموريتش چه بود ؟
حل كردن مشكلات محفل ! خب...! اين هم يك مشكل بود ديگر، يك مشكل پشمالو و او يك مرگخوارِ معجون ساز بود، يعنى هم مرگخوار بود، هم معجون ساز.
پس لگدى به وجدانش زد تا ديگر به حال اكوسيستم ها دلسوزى نكند و مهارتش در معجون سازى را مجبور به فوران كرد.
-باشه دمبلـــــ...دامبلدور...! يه معجون خفن برات درست ميكنم كه بايد روزى يه ملاقه ازش بخورى و در مدت كوتاهى ريشت خيلى خيلى كم پشت تَر ميشه و...دامبلدور ؟

و بعلـــــــــــه ! طبق معمول، دامبلدور خوابش برده بود، ولى هكتور كه از اين عادت خبر نداشت،داشت ؟ نه...من كه فكر نميكنم و چون الان فكر من مهمه، فرض ميكنيم كه نداشت، پس نبضش را گرفت كه نكند در اين وضعيتِ تسترال در چمن، خون او هم گردنش بيوفتد...و بعله! نبضش ميزد! پس زنده بود! هكتور تصميم گرفت او را به حال خود رها كند تا كمى استراحت كند و به طبقه پايين رفت تا معجونش را بار بذارد!

چندى بعد

-خب... اينم عصاره رامورا! خب...تقريبا آمادست...! يكى بره دامبلدور رو بيدار كنه!

محفليون، با شك و ترديد به معجون قهوه اى رنگ نگاه ميكردند.
-حالا اين واقعا كار ميكنه ؟
-معلومه ! چند روز ديگه خودتون تأثيرش رو ميبينين.

دامبلدور خميازه كشان و لخ و لوخ كنان از پله ها پايين آمد.
-اى فرزندِ در راهِ روشنايي، اى هكتور...! ببخش اين پيرمرد خسته ي راه سفر رو!خب،خب! بريم سراغ معجون!

و يك ملاقه از معجون را نوش جان كرد و يك ويزلى كوچك حاضر بود قسم بخورد بلافاصله بعد از آنكه دامبلدور معجون را قورت داد، به چشم خود ديد كه ريش دامبلدور پر پشت تَر از قبل شد! ولى به هر حال او يك كودك بود و كسى حرفش را جدى نميگرفت، كه ايكاش ميگرفتند.
مالى ويزلى كمي به دامبلدور نزديكتر شد.
-چه حسي داري آلبوس؟
-خب...حس ميكنم يه كم سنگين تَر از قبل شده!

و به ريشش اشاره كرد.

-اولش همينطوره دامبلدور، يعنى حدس ميزنم كه اينطور باشه! خب، اينم از اين! حالا با اجازه دامبلدور، هركى ميخواد، بياد جلو و مشكلش رو بگه!



ویرایش شده توسط آستوریا گرینگرس در تاریخ ۱۳۹۶/۱/۱۰ ۰:۳۲:۲۷
ویرایش شده توسط آستوریا گرینگرس در تاریخ ۱۳۹۶/۱/۱۰ ۱۴:۲۲:۱۳


پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
پیام زده شده در: ۱۵:۳۶ چهارشنبه ۹ فروردین ۱۳۹۶

لوک چالدرتون


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۸ جمعه ۱۸ تیر ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۷:۵۶ چهارشنبه ۳۰ فروردین ۱۳۹۶
از منم خفن تر مگه وجود داره؟!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 103
آفلاین
هکتور به فکر فرو رفت. کمی با بساوایی و بینایی و سرانجام چشایی ریش را آزمود. بوته ی ریش پر بود از مث آمفیتامین و شیشه و ماریجوانا و اکستسی که احتمالا یادآور دوران جوانی و خوشی آلبوس دامبلدور جوان با گریندلوالد بود. بعضی از تارهایش قطر حدودا نیم متری داشتند. شپش های جهش یافته و کک ها وانگل های زیادی اندرونش جولان می دادند. هکتور به ویزلی هایی که آن داخل پناه گرفته بودند دستی تکان داد و به بررسیش ادامه داد. به نظر می آمد موها مکررا مش صورتی شده باشند. گویا دامبلدور پیری را دوست نداشت. چه چیزهای شگفت آوری که هکتور در آن داخل پیدا نکرد؛ فلش 32 ترابایتیش که سال ها پیش گم کرده بود، مقداری زیادی بوته و گل و خار و تیغ، ته مانده ی قورمه سبزی و دانه های گوجه ای که احتمالا مال همبرگری بود که دامبلدور چند ساعت پیش خورده بود.

هکتور یک مرگخوار سنگدل بی رحم بود که از نیروی عشق بویی نبرده بود. ولی حتی او نمی توانست آن زیست بوم را خراب کند. مرلین می دانست چند نوع گونه ی ناشناخته و احتمالا حیاتی برای اکوسیستم آن درون می زیستند. او نمی توانست بزرگترین پناهگاه ویزلی ها را از آن ها بگیرد. حتی اگر می توانست مطمئن نبود هیچ حلالی را بتواند بیابد که توانایی انحلال شاخه های درخت مو یا تنه های چندین متری درخت های سکویای درون ریش را داشته باشد. بغضش را فرو برد و زیر لب گفت: اما... مطمئنی؟ هیچ می دونی ریشت چه ارزشی داره؟ وصف ریشت تو ذهن هیچ کس نمی گنجه. چطور دلت می آد؟ به مالی فکر کن، به هری فکر کن. به کفترت فکر کن. تو یه چیزی داری که ارباب هیچ وقت نداشت... ببین اسنیپ چقدر زشته ریش نداره.

دامبلدور دستش را روی قلبش گذاشت؛ یعنی نزدیک ترین جا به قلبش که ریشش اجازه می داد.
- پروفوسور اسنیپ، هکتور. تو راست می گی فرزند...اما من تصمیممو گرفتم. پشتمو وزن زیاد این ریش خم کرده. وگرنه من با این سن کمم که نباید خمیده بشم. من به تو اعتماد کامل دارم هکتور. مطمئنم که می تونی منو از عذاب این ریش برهایی.



ویرایش شده توسط لوک چالدرتون در تاریخ ۱۳۹۶/۱/۱۰ ۰:۰۹:۴۷

روایت است لوک آنقدر خفن است که نیاز به امضا ندارد.


پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
پیام زده شده در: ۱۵:۰۷ پنجشنبه ۳ فروردین ۱۳۹۶

بانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۳۸ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
ولی قبل از پا به فرار گذاشتن، یک جفت چشم سرخ رنگ رو در ذهنش میبینه که با عصبانیت بهش زل زدن و محکوم به مرگش میکنن. برای همین پا به فرار نمیذاره و با اعتماد به نفس به طرف محفلیا برمیگرده.
-فرزندان روشنایی آیا مطمئنین؟ من به این لاغر و مردنی ای فقط میتونم برای چند ساعت شکم دو سه تاتونو سیر کنم. ولی اگه منو زنده بذارین همه ی مشکلاتتونو حل میکنم. من هک بزرگم.

محفلیا هیچ نشانه ای از بزرگی تو هکتور نمیدیدن. حق هم داشتن. وجود نداشت که ببینن. ولی به هر حال دچار تردید شده بودن.شاید هکتور واقعا میتونست گرهی از مشکلات بی شمار محفل باز کنه.

دامبلدور به عنوان رهبر فرزانه ی محفل، تصمیم میگیره هکتور رو امتحان کنه. برای همین هکتور رو همراه خودش به اتاقش میبره. هکتور کمی میترسه! ولی در اون لحظه برای نجات جونش حاضره هر کاری بکنه.

دامبلدور:فرزند؟
هکتور:پدر؟
دامبلدور:تو واقعا میتونی مشکلات ما رو حل کنی؟
هکتور:بله پدر. کافیه مشکلتونو با من در میون بذارین. میخوایین دماغتونو صاف کنم؟ میخوایین اعضایی جالب تر از یک زن خانه دار و یک مرد نیمه مشنگ و یک دزد و یک مشت بچه مدرسه ای برای محفل پیدا کنم؟ میخوایین خواهرتونو که به کشتن دادین براتون زنده کنم؟ پسری که زنده ماند رو بکشم همگی راحت شیم؟ میخوایین اون شلوار گلدارتونو که قسمت تحتانیش پاره شده و هر شب اونو در آغوش میگیرین و به خاطرش اشک میریزین...

دامبلدور با دست جلوی دهن هکتور رو که ظاهرا چفت و بست درست و حسابی نداره میگیره.
-نه فرزند. مشکل من چیز دیگه ایه. این!

دامبلدور به خودش اشاره میکنه وهکتور خوشحال میشه.
-بله پروفسور. نظر ما و ارباب اسمشونبر هم همینه. وجود شما خودش مشکلیه که باید حل بشه. من همین الان با معجون ماندگاری دائم این مشکل رو از بیخ و بن...

-نه فرزند...این نه...این!
دامبلدور ریشش رو توی دست میگیره و بطور دقیق تر به ریشش اشاره میکنه.
-این جلوی دست و پامو میگیره. همیشه میگرفت. ولی الان دیگه پیر شدم. رشدش زیاده. نمیتونم دائم بهش برسم. روزی ده بار زمین میخورم. اگه بتونی منو از شر این خلاص کنی اجازه میدم به عنوان مشکل حل کن در محفل بمونی.


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
پیام زده شده در: ۰:۱۵ شنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۵

آماندا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۰ یکشنبه ۵ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۹:۲۹ چهارشنبه ۶ تیر ۱۳۹۷
از همه جا
گروه:
کاربران عضو
پیام: 226
آفلاین
ملت محفلیون به هویج سخن گو خیره شده بودند که ناگهان تمام ویزلی ها شروع به گریه و فریاد زدن کردند.

- صدامو نشنیدین؟ من کیم؟

ناگهان مالی با یک قابلمه بر سر هویج بدبخت کوبید! هویج بیچاره که حالا کتلت شده بود زندگی چند ثانیه ای اش را بدرود گفت و راهی بهشت شد. هکتور به قابلمه ی دست مالی خیره شد چون میترسید نکند مالی یک ضربه هم به سر او بزند و یک عدد بامجون بالای کله اش رشد کند.

- فرزندان روشنایی آرام باشید من یک فکری دارم...چطور است هاگرید را مسئول درست کردن معجون کنیم؟
- پرفسور من با کمال میل این مسئولیت رو قبول میکنم.

ناگهان مالی یک ضربه هم به کله ی هاگرید بدبخت زد و هاگرید پخش زمین شد! دامبلدور که هنوز دلیل مالی برای این کار را نمیدانست پرسید:
- مالی، چرا هاگرید بدبخت شهید کردی؟
- آخه اگه من هاگرید رو شهید نمیکردم اون بچه های منو شهید میکرد!
- من یک فکر بهتر دارم، فرزندان روشنایی آرام باشید...حالا که این معجون ساز نتونست غذایی برای شما فراهم کند ما خودش را میخوریم!

ملت ویزلی ها شروع به دست زدن و تشویق دامبلدور بخاطر ایده ی عالی اش کردند. دامبلدور هم گفت:
- من متعلق به همه ی شما فرزندان روشنایی هستم.

وقتی تشویق دامبلدور توسط ویزلی ها تموم شد، هکتور متوجه شد همه ی ویزلی ها خیلی ناجور نگاهش میکنند و به طرفش می آیند. حالا هکتور مجبور بود برای نجات جانش پا به فرار بگذارد!








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.