هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۴:۲۰ پنجشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۸

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۳:۴۳:۵۸ یکشنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۹
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 430
آفلاین
بیلی دوباره با صورت توی دستشویی فرو شد. موقعیت براش به شدت نفرت انگیز بود. و تراکتی که توی حلقش بود، هر لحظه بهش انگیزه بیشتری برای فرار میداد.
البته اصلا راسخ نشده بود، فقط میخواست فرار کنه در اون لحظه. به عبارت دیگه ای راسخ شده بود، اما روی فرار کردن!

بیلی به بدنه ش نگاه کرد. نصف بدنه ش به شدت لزج شده بود. نصف دیگه ش هم که توی دست مرد نامرد بود، هنوز خشک و تمیز بود...
و بعد فکر بکری به ذهنش رسید. همونطور که توی دستشویی جلو و عقب میشد، این فکر مثل یه چکش توی سرش کوبیده شد.
- نه من اونطوری اصن نمیتونم!

و اگر بیلی که هورکراکس لرد سیاه بود و انقدر جاه طلب نمیتونست، اصولا هیچکس دیگه ای هم نمیتونست. اما در این موقعیت، بیلی مجبور بود توی نتونستن ها ستاره بشه و محدودیت هاشو نابود کنه.
بنابراین در لحظه ای که مرد از دستشویی کشیدش بیرون، سریع گفت:
- آقای محترم و مهربون، میشه لطفا یه لحظه من رو بیارید بالا؟

و مرد نامرد که اصلا انتظار همچین تغییر رفتاری رو نداشت، بیلی رو بالا آورد و جلوی صورتش نگه داشت. و بیلی، مقداری از اون ماده لزج معلوم الحال داخل دستشویی رو تف کرد توی صورت مرد.

- کفتار صفتِ شیش ستاره!

و بیلی در لحظه آخر از اینکه شیش تا ستاره مرحله رو گرفته اعلام رضایت کرد. اصلا هم متوجه نشد که مرد نامرد، با ادب بود و فحش هاش رو با شیش تا ستاره جایگزین کرد.
و البته بعد از اینکه مرد نامرد پرتش کرد توی دستشویی و سیفون رو هم روش کشید، دیگه نتونست اعلام رضایت کنه.



پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۴:۰۲ پنجشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۸

كريس چمبرز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۳۸ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 459
آفلاین
-برو بمیر!
-چی؟ برو بریم؟ آفرین... پس معلومه شوق و ذوق کار رو داری!

بیلی تصمیم گرفت حرف دیگری نزند و پوکرفیس به مرد نامرد خیره شود.
مرد بیلی را در سطل آب فرو برد و سپس به سمت مستراح بعدی رفت...

و بیلی را با سر درون چاه فرو کرد، در همین حین ناگهان موشی تراکت پخش کن از چاه بیرون آمد و شروع به صحبت کرد.
-آیا یک چوبید؟
-بله!
-آیا میخواهید ارتش بزنید؟
-آره!
--آیا پول ندارید؟
-اوهوم!

موش بدون حرف دیگری تراکت را در حلق بیلی گذاشت و در چاه ناپدید شد. حتی به خودش زحمت نداده بود درمورد آن کار آبرومندانه و پر درآمد توضیح مختصری بدهد، موش ایرانی بود و میخواست سریع کارش را تمام کند تا به حل جدول بپردازد و از ساعت دوازده ظهر تا هشت شب در ساعت ناهاری باشد.

بیلی تصمیمش را گرفت... البته سر قولش بود و دیگر راسخ نشد... فقط تصمیم گرفت هرجور شده فرار کند و از تبلیغ هم مثل جانش محافظت کند تا از این طریق به زندگی اربابی خود ورود کند!


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۳:۴۳ پنجشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۸

دیانا کارتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۷:۲۷:۵۹ یکشنبه ۱ دی ۱۳۹۸
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 243
آفلاین
-آی ...اوی..نکن...اوقق..اوق

بیلی چوبه میخواست تمام محتویات معده اش را بالا بیاورد،اما چوب که معده نداشت!
مرد که نامرد شده بود،چوب بیچاره را بیشتر در چاه مستراح فرو کرد.
بیلی همونطور که بالا پایین میشد و بو های بدی رو حس میکرد به یاد خاطره هاش با لرد سیاه افتاد.

فلش بک:

لرد سیاه، بیلی را از روی تخت مخصوصش برداشت و به باغچه ی پشت خانه ریدل رفت.
تاب کوچکی در آنجا نصب شده بود،که سوراخ گردی وسطش داشت.
هورکراسش را درون گردی گذاشت و شروع به هل دادن تاب کرد.
صدای خنده های بیلی خانه ریدل را پر کرده بود.
-هاهاها ...هاهاها

فلش فوروارد:

هاهاها...هاهاها...
صدای خنده های آن زمان در سرش‌ اکو میشد.
همونطور که بیشتر و بیشتر در چاه مستراح فرو میرفت وکم کم
ماده لزجی بدن چوبی بی نقصش را آلوده میکرد،به این فکر کرد که کارش چطور به اینجا کشیده شده است.به راستی چطور؟
اما با بیرون کشیده شدن از چاه افکارش از هم پاشید.
-خب اینجا که تمیز شد.کارت عالی بود !
حالا بریم بقیه دستشویی هارم تمیز کنیم،حالاحالاها باهات کار دارم


تصویر کوچک شده


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۸:۵۵ پنجشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۰:۲۵:۵۲
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ریونکلاو
پیام: 4812
آفلاین
بیلی که بسیار از کرده‌ی خود پشیمون شده بود، آخرین تلاشش رو قبل از وارد شدن به اون منطقه‌ی دل‌انگیز به کار می‌بره.
- حالا نمی‌شه یه کار دیگه برات بکنم؟ من چوب توانمندی هستما!

به نظر توانمندی‌های دیگه‌ی بیلی در اون لحظه برای مرد هیچ اهمیتی نداشت. مرد فقط و فقط درست شدن توالتش براش مهم بود و بس.
- نمی‌شه!

بیلی اما کوتاه بیا نبود. بالاخره اصرار کردن از فرو رفتن تو اون محوطه بهتر بود.
- نصف این کارم حقوق می‌گیرم. ببین چقد قانعم، توام قانع باش خب.

با این حرف مرد تصمیم می‌گیره سوء استفاده از موقعیت رو به حد اعلا برسونه.
- خیلی حرف زدی! هم وقت ارزشمندمو گرفتی هم سرمو به درد آوردی. واسه همین کار نصف مبلغ قبلی بت حقوق می‌دم.

بیلی دچار شوک روحی می‌شه!
نه‌تنها نتونسته بود از زیر بار شغل فعلیش در بره که حتی حقوشم نصف شده بود.
- نامر...

حقا که مرد نامرد بود! چون حتی نذاشت بیلی کلمه‌ی "نامرد" رو کامل بیان کنه و بلافاصله داخل کاسه توالت فرو بردش!




پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۳:۲۴ پنجشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۹:۵۹:۳۰
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 212
آفلاین
اما واقعا به درد چه کاری میخورد؟

بیلی نمیدانست.

مرد پلاستیک قرمز را بر سر بیلی محکم تر کرد.
_نگران نباش... خیلی کار ساده ایه... انقدر ساده هست عاشقش میشی!

بیلی ذوق زده شد. درست بود که شغل قبلی اش اصلا آبرومندانه نبود اما حالا یک شغل جدید بسیار آبرومندانه داشت.
بیلی به این شغل اعتقاد راسخ پیدا کرده بود!

دقایقی بعد - مستراح

مرد بیلی را هر لحظه به کاسه توالت نزدیک تر میکرد.
_خیلی سادست... محکم فشارت میدم روی دهانه چاه و تو محتویات اون داخلو خالی میکنی... به همین راحتی.

بیلی محکم دستان مرد را گرفت.
_نههههه... غلط کردم ... نمیخواااام...من دنبال یه شغل آبرومندانه بودم... ولم کن...

به کاسه توالت نه چندان پاکیزه پایین نگاه کرد و از حرفش پشیمان شد.
_نههههه... ولم نکن! منو از اینجا ببر... من آبرو دارم... خوبه سر خودتم از این پلاستیکا ببندن باهات چاه باز کنن؟!

مرد به نظر قانع نشده بود.
بیلی دیگر تصمیم گرفت تا آخر عمرش از این اعتقاد های راسخ پیدا نکند.




پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۲:۵۱ پنجشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۸:۵۱:۱۸ یکشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۸
از دل تا لب میرسم و سکوت میکنم!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1145
آفلاین
بیلی خودش را به باد سپرده بود... باد هم او را از آنجا برد و کیلومترها دورتر، کنار یک دکه‌ی روزنامه فروشی انداخت!
بیلی بلند شد و خود را تکانی داد تا گرد خاک نشسته بر خودش را بلند کند...سپس چشمش به روزنامه نیازمندی ها افتاد!
_خودشه...مگه چقدر پیدا کردن یک کار برای یه تیکه چوب میتونه سخت باشه!

بیلی روزنامه نیازمندی ها را برداشت و شروع به خواندن کرد...
_بیا...این همه کار برای تیکه چوب...بذار بخونم...هوم..." به یک همکار چوب خانوم..." نه...این هیچی...این خوبه...."تعداد منشی چوب خانوم..." ای بابا....این چی؟ "یک چوب متشخص جهت کار در دفتر...خانوم!" تف! این یکی چیه؟ "به یک خانومِ چوب..."عه؟ "به یک چوب مجرد، خانوم نیازمند..." ای بابا...آها...چوب اقا...پیدا کردم..."یک چوب آقای متاهل!" حالا شد متاهل...خانوما باید مجرد باشن تا استخدام شن،اقایون متاهل!

همانطور که بیلی در حال خواندن روزنامه نیازمندی ها و غر زدن بود، مردی به او نزدیک شد و گفت:
_چوبِ جوون...میبینم که دنبال کاری!
_هستم...ولی نیست...همه کارها رو پلاستیک‌ها گرفتن، دیگه برای ما چوب ها جا نیست!
_خب...من برات یه کار سراغ دارم اگه بخوای!
_ چی هست؟
_اوم...کار سختی نیس...یه تیکه پلاستیک قرمز سرت میکنی و....بقیه‌اش دیگه با اوپراتوره...تو فقط باید شل کنی!
_تیکه پلاستیک قرمز؟
_مشکیش رو هم داریم....فقط باید سرت کنی!

بیلی به فکر فرو رفت...در این بیکاری، همین کار هم نعمتی بود...
_باشه...کجا باید بیام و سر کنم؟

چند دقیقه بعد!

_میگم....خیلی نسبت به من سنگین و بزرگه...چجوریم الان؟
_خیلی خوب...اصلا انگار برای تو ساخته شده...بیا خودت رو تو آینه ببین!

بیلی به سمت اینه رفت و خودش را دید...
تصویر کوچک شده

_خب....حالا اینی که من هستم چی هست؟ چیکار باید بکنم؟
_اسم محترمانه‌ات تلمبه دستی هست!

بیلی دوباره خودش را در آینه برنداز کرد...او هیچ ایده ای نداشت که به درد چه کار میخورد!




پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱:۲۹ پنجشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

رابستن لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۹ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۵۱:۲۲
از سیرازو
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
پیام: 218
آفلاین
بیلی یک ضرب المثل رو آویزه ی گوشش کرده بود...از یه سوراخ دو بار گزیده نشو.
برای همین شغل شریف دربونی رو کنار‌گذاشت و رفت دنبال یه کار دیگه.

در کوچه های دیاگون راه می رفت و به کار هایی که می تونست بکنه فکر می کرد.
-خب من قبل اینکه هورکراکس بیلی بشم، بیل بیلی بودم. پس می تونم برم و بیل شم...ولی نه! این کار در شان یک ارباب نیست...دربونی هم نبود ولی خب از بیل شدن بهتر بود.

کار هایی که می تونست بکنه رو لیست می کرد و راه می رفت.

باد شروع شد.

بیلی، بیل بود ولی نتونست توی این باد خودشو روی زمین نگه داره.

بیلی از زمین بلند شد و خودشو به باد سپرر تا شاید باد، اونو جایی بیاره پایین که کار پیدا کنه.


تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱:۰۶ پنجشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۹:۵۲:۱۳
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5777
آفلاین
شب شد...مغازه تعطیل شد و امپراطور بیلی تنها، در کوچه و پس کوچه های دیاگون سرگردان و آواره شد.

رفت و در گوشه ای نشست...به امید رسیدن صبح. در اوج سرما و خستگی، خوابش برد و با اولین اشعه های آفتاب از خواب پرید.
-آخ جون...صبح شد. امروز دیگه پول در میارم.

لی لی کنان خودش را به مغازه دیروزی رساند. کش و قوسی به خودش داد و آماده نگه داشتن در شد که ناگهان چشمش به صحنه وحشت انگیزی افتاد!

در باز بود!

و نگه داشته شده بود.

توسط چوب خشکی که از نظر زیبایی و استحکام اصلا قابل مقایسه با خودش نبود.
دوان دوان وارد مغازه شد.
-تو چیکار کردی؟ بعد از اون همه وقتی که با هم گذروندیم...اون همه دری که برات نگه داشتم...الان این شاخه رو به من ترجیح دادی؟

مغازه دار بی تفاوت به بغض بیلی، به در اشاره کرد.
-قبل از تو اومد خب...هوا هم گرم بود. ولی نگران نباش. مغازه بغلی هم به دربون احتیاج داره. برو اونجا بگو من فرستادمت. راستی...امروز باد شدیده. اگه این شاخه هه شکست بیا ور دست خودم.


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۴ ۱:۱۳:۱۰

glsenaneesrioraebeckmintgidib


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۰:۱۳ پنجشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

گابریل دلاکور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۹ یکشنبه ۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۲۳:۴۶:۰۰ شنبه ۱۶ فروردین ۱۳۹۹
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 200
آفلاین
- من... در رو ... باز نگه دارم؟
- آره دیگه. هوا گرمه. منم دارم تو مغازه‌م از گرما می‌پوسم‌. بیا اینجا وایسا و نذار در بسته بشه که باد بیاد! منم هرچقدر مشتری داشتم نصف پولش مال تو.

تمام آنچه که بیلی برایشان ارزش قائل بود، مثل غرور، خودپسندی، خود بزرگ بینی و شکوه و جبروتی که داشت، با این شغل دود می‌شد و به هوا می‌رفت. به همین دلیل به سرعت رفت تا خود را در آستین پیرمرد جا داده و بدین شکل تنبیه‌ش کند، اما حرف‌ها و حالت چهره لرد سیاه در برابرش نمودار شد.

- تو نمی‌تونی کاری کنی... تو نمی‌تونی به من برسی... نمی‌تونی...

بیلی تمایلاتش برای فرو شدن در آستین پیرمرد را فروخورد و آرام به طرف در رفت.
- باشه، وایمیسم!

بیلی تقیر شده‌بود و چیزی از این واضح‌تر نبود؛ اما او هدف بزرگتری داشت... به زودی کلی پول دستش می‌آمد و او می‌توانست ارتشی برای خودش بسازد و به جاه و مقامی برسد.

بیلی مدت زیادی آنجا منتظر ماند... ساعت‌ها از پی هم گذشتند و او همانطور افقی لای در مغازه ایستاده بود به امید پول کلانی که خیلی زود دستش را می‌گرفت... اما مسئله‌ای که بیلی به آن توجه نکرده بود این بود که، تا آن لحظه هیچ مشتری‌ای نیامده‌بود.

- خب دیگه بیلی... شب شده و میخوام مغازه رو ببندم! برو فردا بیا.

اما بیلی همانطور منتظر، به دست پیرمرد که قرار بود پول کلانی تویش باشد و نبود، نگاه می‌کرد.
- پس پول کلانم کو؟

پیرمرد اخمی کرد.
- ما که امروز مشتری نداشتیم... وقتی بهت حقوق میدم که مشتری داشته باشیم... حالا هم برو که عیال منتظره!
- چ... چی گفتی؟

کمی بعدتر، بیلی بعد از اینکه به تمایلات فرو خورده دم صبحش پاسخ مثبت داده‌بود به این فکر می‌کرد که پول درآوردن سخت تر از چیزی است که او فکر می‌کرد...


کی آماده‌ی شفاف شدنه؟




تصویر کوچک شده


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۲۳:۴۴ چهارشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۸

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۳:۴۳:۵۸ یکشنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۹
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 430
آفلاین
بیلی از خونه ریدل ها خارج شد، پشت سرش در رو هم بهم کوبید.
در مقداری ترک خورد.

- میدونید که حقوق یک ماهتون رو میذاریم برای تعمیر در؟

مرگخوارا میدونستن. ولی چیزی نگفتن. فقط با استرس بهم دیگه و به لرد سیاه نگاه کردن.

اونطرف در، بیلی زیر یکی از پنجره های خونه ریدل، یه روزنامه پیام امروز که نصفش گاز گرفته شده بود رو روی زمین پیدا کرد.
برش داشت، یکم صفحاتشو نگاه کرد و رسید به بخش آگهی های نیازمندی ها.
- ملت دنبال چه چیزایی هستن... بادیگارد هیکلی، راننده کالسکه، سرایدار... هوم... هیچکدومشون اصلا به درد من نمیخوره!

بیلی از هیچکدوم از آگهی ها خوشش نیومد.
بیلی جاه طلب بود.
بهرحال هورکراکس لرد سیاه بود!
بیلی به اطرافش نگاه کرد. تیکه بعدی روزنامه یکم دورتر افتاده بود. و بیلی تونست دلیل گاز گرفته شدنشو بفهمه. یه تیکه عکس سوسیس آبدار روش بود.
- گرگینه بی فرهنگ...

بیلی از حیاط خانه ریدل خارج شد و داشت علافانه و بی حوصله توی جاده پیش میرفت که یهو یه صدای سوت شنید.
به سمت صدا برگشت و با یه پیرمرد رو به رو شد.
- دنبال کار میگردی؟
- آره آره. نیاز به پول دارم.
- درست اومدی پس! یه کار ساده و با حقوق مکفی دارم برات!

بیلی با شک به پیرمرد نگاه کرد. و تصمیم گرفت دندونای اسب پیشکشی رو نشمره.
- خیلی خب. چیکار باید بکنم؟
- این در رو باز نگه دار. نذار بسته بشه کلا.









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.