هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۱۶:۱۹ جمعه ۱۱ بهمن ۱۳۹۲

لودو بگمنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۲ دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۰:۵۷ جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۷
از در عقب، صندلی جلو!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1317
آفلاین
مورفین دوان دوان وارد کوچه ای شد که چند متر آنطرف تر قرار داشت!

- وا! این چرا همچین کرد؟

- شاید اینجارو بلده! اسم خیابون چیزی یادش انداخته ... بریم دنبالش

جماعت ساحره ها رداهایشان را بالا گرفتند تا زیر پاشنه های چند متریشان گیر نکند و با صدای تیلیک تیلیک به سمت کوچه ی مذکور دویدند ... کوچه ی بن بستی که سه متر بیشتر طول نداشت و تنها شامل یک در فلزی زنگار گرفته و تار عنکبوت بسته در انتهایش میشد ... و البته خبری از مورفین نبود!

- یعنی ممکنه این تو باشه؟


___________________


با صدای پاقّی مورفین بین خانه های شماره یازده و سیزده گریمولد ظاهر شد. نگاهی به خانه های بلند مقابلش انداخت و سپس دست در جیب گسترش یافته ی ردایش فرو برد و به جست و جو مشغول شد ... تعداد زیادی بسته حاوی پودر سفید رنگ، یک عدد نی مخصوص چوپانی، آفتابه ای قرمز رنگ و سه-چهارتا کلاه وزارت را به اطراف پرتاب کرد و بالاخره یک عدد سیگار یافت و با باز کردن آن و خالی کردن محتویاتش در جیبش از آن به عنوان کاغذ استفاده نمود و رویش با دستخطی ظریف و مایل نوشت: "گریمولد، خانه شماره دوازده"

مورفین کاغذ را مقابل دیدگانش گرفت و تکانی داد که مگس روی آن به پرواز درآید و به این ترتیب از سد اقدامات امنیتی پیچیده ی محفل عبور کرد و خانه شماره 12 را مقابل خویش یافت و وارد شد ...

- پشت درو ننداختی ننه با خوب و بدم ساختی ننه

- چقد جیغ میزنی بچه! گفتم یه وقت خواستگار اومد پشت در معطل نشه دیگه عع چه آقای باشخصیت و خوش هیکلی drool:

جیمز پرید و پشت هیکل درشت و لرزان هلگا که خرامان خرامان به چارچوب در و مورفین واقع در آن نزدیک میشد سنگر گرفت.

- نترشید! من برای مژاکره با آلبوش اومدم

- ننجون دروغ میگه خودم تو جادوگر تی وی دیدم، همه ی موتادا دروغ گوئن! اومده بخورتمون

- آروم باش جیمز! ببین چه آقای مودب و با شخصیتین که اول میخوان با بزرگترا صحبت کنن اما خوب ما کاملا مستقلیم و نیازی به اجازه ی دامبلدور نیست.

دامبلدور که متوجه سروصدا شده بود جلسه ی توجیهی محفلی های تازه وارد یا نوزادان روشنایی با موضوع "کمیت و کیفیت چیست؟" را ترک کرد و وارد صحنه شد.

- آروم باشید فرزندان روشنایی! من همواره به گفت و گوی تمدن ها و مذاکره معتقد بودم، بذارید ببینیم این فرزند راه گم کرده ی روشنایی چی میگه و چی میخواد.

- درشته ... اما من الان شرایط مژاکره رو ندارم باید شری به مرلینگاه بژنم

مورفین خمار بدون این که فرصت پاسخ گفتن به محفلی ها بدهد با سرعتی فراتر از حد انتظار خودش را به مرلینگاه رساند. دوباره دست در جیبش کرد و اولین کاغذی که به دستش رسید را برداشت و محتویات محموله ای که دم در خالی کرده بود را داخلش ریخت و لول کرد و با ورد "فندکیوس" روشنش کرد.

مورف شروع به خودسازی کرده بود که متوجه مگسی با ویلچر روی سیگارش شد!

- چه توهمات ریژبینانه ای میده این جنشای جدید

مگس به دقت مشغول بررسی طرح های روی نقشه ای بود که مورفین داشت دود میکرد!

لحظه ای بعد مگس که از رستوران تا اینجا او را تعقیب کرده بود تبدیل به لودو شد و چوبدستی کشید ...

- آواداکداورا! خائن دایی فروش مفنگی


ویرایش شده توسط لودو بگمن در تاریخ ۱۳۹۲/۱۱/۱۲ ۲۰:۲۲:۵۲
ویرایش شده توسط لودو بگمن در تاریخ ۱۳۹۲/۱۱/۱۲ ۲۰:۵۷:۱۵

هیچی به هیچی!
تصویر کوچک شده


پاسخ به: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۱۴:۵۹ جمعه ۱۱ بهمن ۱۳۹۲

مرلین کبیر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۸ دوشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۸:۱۰:۳۶ شنبه ۹ آذر ۱۳۹۸
از دین و ایمون خبری نیست
گروه:
کاربران عضو
پیام: 703
آفلاین
ذهن فلور به سرعت اتفاقات افتاده شده رو پردازش کرد و با یک دستش دست مورفین رو گرفت و با دست دیگه ش آیلین رو چسبید. در یک چشم به هم زدن تمام ساحرگان سازمان به انضمام مورفین در مرکز شهر لندن بودند.
- خب بچه ها، موفقیتتون رو بهتون تبریک میگم، ماموریت ما به عنوان ساحرگان سیاه انجمن حمایت از ساحرگان، از الان شروع میشه!

- و جادوگران!

-

- به ما بد نگاه میکنی؟ از نظر فیزیولوژیکی ما و ایشون جزو ساحرگان حساب نمیشیم! یادت رفته؟

- اوه بله بله! دوستان، با افتخار مرلین کبیر رو به شما معرفی میکنم. ایشون افتخار همراهی رو به ما دادن...

- آیلین، مثل اینکه چند هفته ای میشه مرلین با ماست؛ پرچم هم بالاست! نمیخوای بگی چیکار باید بکنیم؟

آیلین نگاهی به آپولین انداخت و در حالیکه سعی میکرد ظاهرشو حفظ کنه، گفت:
- درسته آپولین، ما باید دو هدف رو در راستای همدیگه جلو ببریم، اولیش پیدا کردن ریجابز برای ارباب و دومی هم برگردوندن مورفین به وزارت، حالا...

- بژارین من برم یه لحژه کار دارم و میام.

- کجا میخواین برین وزیر؟

- وژیر دیگه کیه؟ من فقط مورفین هشتم. بذارین برم یه لحژه کار دارم و بیام!

- بگین ما هم بیاییم باهاتون. راستی بچه ها، کی اون کاغذی که نقشه روش رسم شده بود رو برداشت؟

مورفین با شنیدن اسم نقشه، در حالیکه سعی میکرد از جلوی دید ساحرگان و مرلین جیم شود، تکه کاغذ را بیشتر در جیبش فرو برد و فکر کرد:
- من باید هر شه ژودتر اینو آب کنم، مشکل خودشونه، میخواشتن بهم مواد میدادن که من اینو کف نمیرفتم؛ حتما محفل پول خوبی بالاش میده. ( اعتیاد در پوست و گوشت و استخوان و بالطبع، تصورات مورفین رخنه کرده است! )

- بشه ها، ما کژاییم؟

آیلین اشاره ای به اسم خیابانی که در آن قرار داشتند کرد و گفت:
- 221Bخیابان بیکر! .



پاسخ به: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۸:۵۹ جمعه ۱۱ بهمن ۱۳۹۲

آیلین پرنس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۲ شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۱:۳۵ پنجشنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۶
گروه:
کاربران عضو
پیام: 633
آفلاین
آیلین که به زور و با کروشیو زدن به دیگران خودش را وارد سوژه کرده بود با خودشیرینی هرچه تمامتر بلاتریکس را کنار زد که می کوشید شخصا پای موز لرد را بسته بندی کند.
- سرورم... از شکلات گلاسه من میل نمی کنین؟
لرد با بی میلی نگاهی به لیوان شکیل و محتویات اشتهابرانگیز درون آن انداخت.
- میل نداریم آیلین... با این همه چون اصرار می کنی ایوان به نمایندگی از ما می تونه ازش بخوره...
ایوان که تنها منتظر فرصتی برای تصاحب گلاسه آیلین بود خودش را روی میز پرتاب کرد و در حینی که به سمت شکلات گلاسه مظلوم سر می خورد فکش را تا انتها گشود و لیوان را به همراه محتویاتش یکجا بلعید.
آیلین:
اما لرد که این منظره فجیع را ندیده بود با عصبانیت رو به سایر مرگخواران که با عجله می کوشیدند هرچه که دم دستشان می رسید را با خود ببرند گفت:
- تمومش کنین! مثل محفلیا رفتار نکنین! لینی اون نمکدونو از لای پرهای بالت در بیار... ایوان اگه چیزی لای دنده هات ببینم مجازات سختی در انتظارته... مرلین موهای بلاتریکس انبار اختصاصی اربابه. یادم باشه وقتی برگشتیم مقر بگم یه آیه در این مورد برامون نازل کنی... جد! اون که خوردنی نیست.
لرد با نگرانی نگاهی به مروپ انداخت که با دقت به افراد کنجکاو حاضر در کافه زل زده بود. زیرلب طوری که مادرش نشنود زمزمه کرد:
- اگر امروز فقط یکنفر به اون لیست اضافه بشه همتونو شخصا ریز ریز میکنیم و ارتش جدیدی تشکیل میدیم... حالا هم زود باشین تکون بخورین فقط اول یکیتون به مورفین کمک کنه تکون بخوره!
در همین حین که لرد می کوشید به مرگخواران نظم ترتیب بدهد آیلین که گوشش با شنیدن عبارت آخر تیز شده بود یک لحظه فکری به ذهن سیاهش خطور کرد.
چوبدستیش را به آهستگی بیرون کشید و به دور از چشم لرد کروشیویی نثار ایوان روزیه نمود که او نیز به دور از چشمان لرد تلاش می کرد جعبه ای دستمال کاغذی را به زور میان استخوان ساعد دستش جا دهد. طلسم درست میان قفسه سینه ایوان نشست و چون طبیعتا یک اسکلت توانایی تحمل فشار چنین طلسمی را نداشت در یک چشم بر هم زدن به اجزای سازنده اش تبدیل شد. لرد با دیدن بارانی از استخوان که درون کافه باریدن گرفته بود و ملتی که با ترس و ناباوری به هرسو می گریختند نعره زد:
- کدوم تسترالی این کارو کرد؟ از همین الان خودشو شام نجینی بدونه!
با این همه فریاد او در میان فریاد های وحشت زده " فرار کنین!"، "زامبیا حمله کردن"و... غیره به گوش کسی نرسید. آیلین در میان بلبشویی که عمدا به پا کرده بود خود را به لرد رساند.
- سرورم... از حضورتون می خواستم خواهشی کنم. آیا ممکنه این حقیر با گروه انتخابی خودش برای جستجو عازم بشه؟
لرد که از سر و صدای موجود در کافه به شدت کلافه و خشمگین می نمود سری به نشانه مثبت تکان داد. آیلین تعظیم بلند بالایی کرد و از لرد فاصله گرفت. در حالیکه موذیانه پوزخند می زد خود را به فلور رساند.
- با دخترا کمک کنین مورفینو بلند کنیم با خودمون ببریم برای جستجوی همین ریجابز... موقعیت خوبیه بتونیم قانعش کنیم برگرده به وزارت!


ویرایش شده توسط آیلین پرنس در تاریخ ۱۳۹۲/۱۱/۱۱ ۱۵:۱۰:۵۸


پاسخ به: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۳:۰۱ جمعه ۱۱ بهمن ۱۳۹۲

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۳۱:۵۴
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5867
آفلاین
سوژه جدید:

-هیییسسسسس!
-دخترها فریاد نمیزنن ارباب؟
-اون دیگه چیه؟
-فیلمه ارباب...ندیدین؟
-ما وقت فیلم دیدن داریم بی وجود؟همش درحال طراحی نقشه برای پیشرفت و موفقیت شما حیف نونا هستیم.اصلا به ما چه دخترها چیکار میکنن؟حالا هم صداتونو بیارین پایین.توجه همه رو دارین جلب میکنین.

مرلین نگاه خردمندانه ای به لرد انداخت.
-به گمانم آنچه توجه دیگران را برانگیخته چهره نامانوس شما باشد!البته این نظر شخصی ما نیست.آیه ای هم نداریم که گفته باشه چهره حتما باید مانوس باشد!

لرد سیاه جرعه ای از قهوه ایوان روزیه را نوشید و تکه ای از کیک شکلاتی مروپی گانت را به دهان گذاشت.در حالیکه دهانش را با دستمال گردن لودو بگمن پاک میکرد شروع به صحبت کرد.
-همونطور که گفتم اراده ما در این راستا قرار گرفته که شماها به یه دردی بخورین.

آنتونین که درگوشه ای سرگرم طراحی چهره فرضی از یک دیوانه ساز بود زیر لب پرسید:چطوری؟

لرد سیاه قاشق بستنی لینی وارنر را در دهانش گذاشت و پس از چند ثانیه جواب داد.
-باید دامبلدور رو نابود کنین!

مرگخواران دسته جمعی با تعجب جمله آخر لرد را تکرار کردند.
-دامبلدور رو؟نابود کنیم؟

لرد با عصبانیت مشت گره خورده اش را روی میز کوبید.
بهتون گفتم ساکت باشین!اگه قبض گاز و برق رو به موقع میپرداختین الان مجبورنبودیم جلسه مون رو اینجا تشکیل بدیم.یکی زیر چشمی بررسی کنه ببینه مشکوک نشدن که؟!

رز ویزلی که دنبال بهانه ای برای حرکت میگشت این مسئولیت را به عهده گرفت.
-ارباب الان دوازده نفر در رستوران حضور دارن که هر کدوم یه جفت چشم دیگه قرض کردن و به ما زل زدن.

لرد سیاه در حالیکه چشم از چیز کیک آلبالویی پادما برنمیداشت گفت:
-بهتره هر چه سریع تر جلسه رو تموم کنیم.یه راه فوق العاده برای نابودی دامبلدور پیدا کردم...شما باید برین و "ریجابز" رو پیدا کنین.

-ریجابز؟ایشون کی هستن؟
-جادوگر سیاهن؟به هر حال سیاه تر از شما که نمیتونن باشن.
-سیر نشدی هنوز سوهان عسلی مامان؟
-این ریجابز کجا هست؟نمیشه بگیم خودش بیاد خدمتتون؟
-ارباب, اون چیز کیک من بود!

لرد سیاه از روی صندلی بلند شد.کلاه شنلش را روی صورتش کشید.
-ریجابز...مخفف ریش تراش جادویی بزرگه.یه چیزی مثل یادگاران مرگ...این ریش تراش خواص جادویی داره.اگه کسی ریشش رو باهاش اصلاح کنه دیگه هرگز ریش در نمیاره.و میدونین که ریش جزو اندام های تنفسی دامبلدوره...بنابراین...اون نابود میشه!و تنها چیزی که ما میدونیم اینه که ریجابز همینجا توی لندنه.البته نقشه ای هم داریم.خودمون کاملا از نقشه سر در آوردیم.ولی برای شما توضیح نمیدیم که با کشفش به قابلیت هاتون بیفزایین...برین به کمک این نقشه بسیار واضح و روشن, بگردین و پیداش کنین و بیارین خدمت ارباب.فقط بی سرو صدا این کارو انجام بدین.اگه توجه مشنگ ها جلب بشه توجه محفل هم جلب میشه...و خب...ما نمیخواییم جلب بشه!یکی به گارسون بگه این پای موز رو برای ما بسته بندی کنه ببریم!


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۲۱:۳۷ جمعه ۲۹ آذر ۱۳۹۲

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۲:۲۹:۴۱ دوشنبه ۵ خرداد ۱۳۹۹
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ریونکلاو
پیام: 4826
آفلاین
مرگخوارا مدام با حرکت سرشون فرمایش اربابشون مبنی بر مهم بودن یافتن سر نهفته تو اون جعبه رو تایید میکردن. کاملا هم جدی تایید میکردن، یعنی شوخی نداشتن. اما هیچ کدومشون ایده ای در جهت پیشبرد این ماجرا ارائه نمیدادن. لرد با عصبانیت چهره ی تک تک مرگخوارارو از نظر میگذرونه.

- نشنیدین ارباب چی فرمودن؟ به جا این سر تکون دادنا خب پاشین برین کشفش کنین دیگه!

با فریاد لرد، مرگخوارا به خودشون میان و برای اینکه با کروشیوهای متعددی که لرد به سمتشون میفرسته برخوردی نداشته باشن، در عرض سه سوت مکان رو خالی از هرگونه مرگخواری میکنن و لرد و نجینی با هزاران صندلی نامرتب و اینور اونور پرتاب شده ی مرگخوارا تنها میمونن.

لرد با متانت از جاش بلند میشه و تکون ملایمی به چوبدستیش میده و کلهم صندلیا مرتب سرجاشون قرار میگیرن. بعدش برای اطمینان از اینکه جعبه از چنگشون خلاص نمیشه، از نجینی میخواد که اونو ببلعه و اندرونی ازش مواظبت کنه.

اونور تر - نزد مرگخوارا:

مرگخوارا میز گرد دیگه ای تشکیل دادن و در حال هم فکری برای حل این مشکل هستن.

- شنیدین که اون دو نفر چی داشتن به هم میگفتن؟ نسل ها از اون جعبه محافظت شده تا بدست نیروی شر نیفته و الان نمیخوان که اون جعبه بدست لرد بیفته. پس مسلما چیز مهمی توشه.

لودو پوزخندی میزنه و میگه: واسم جالبه که بدونم چرا این جعبه باید دست اون دوتا مردک دیوونه باشه! یعنی این نیروهای پاکی و سفیدی خودشونم به دامبلدور اعتماد نداشتن که مسئولیت نگهداریشو به عهده اون نذاشتن؟

اما بعد لبخند روی لباش خشک میشه.

- اصن نکنه سرکاریم و اون جعبه و همه حرفاشون الکیه؟ حضور نداشتن دامبلدور تو این ماجرا عجیبه.

با این حرف لودو، همهمه ای بین مرگخوارا بوجود میاد و همه واقعا در عجب فرو میرن. واقعا چرا دامبلدور نه؟ اصلا امکان داشت که اون از وجود چنین جعبه ای خبر نداشته باشه؟ یا اینکه همه ش نقشه بود؟

- چطوره که مطمئن بشیم؟ یکیو مخفیانه بفرستیم مقر محفل ببینه چیزی از این قضیه میدونن یا نه!

لینی مخالفت میکنه و میگه: اما اگه خبر نداشته باشن و با این کارمون اونارو آگاه کنیم چی؟

و با دیدن نگاهای عجیب مرگخوارا ادامه میده: چیه خب؟ باید محتاطانه عمل کنیم. تازه اگه واقعا برامون نقشه کشیده باشن که اوضاع بدترم میشه.

دوباره سکوت سنگینی بین مرگخوارا بوجود میاد و همه شون سخت غرق تفکر میشن. راه حل چیه؟

- بهتره که فعلا چندتامون بریم به اون دو تا خل و چل برسیم. شاید با شکنجه به حرف بیان. مخوف ترین مرگخوارا، دنبالم بیاین.

بلا اینو میگه و با برقی شیطانی تو چشماش میزگردو همراه چند تا از مرگخوارا به مقصد دژ مرگ ترک میکنه، اما در آخرین لحظه اضافه میکنه:

- بقیه هم یه فکری به حال دامبلدور و جعبه بکنین!

در با صدای تقی بسته میشه و جمعیت مرگخوارا به یک سوم کاهش پیدا میکنه.

- خب طوری در مورد این موضوع با دامبلدور حرف میزنیم که مشکوک نشه. هوووم؟

مرگخوارا نگاهای مشکوکی به معنای "یعنی میشه؟" بین هم رد و بدل میکنن ...




پاسخ به: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۳:۴۷ جمعه ۲۲ آذر ۱۳۹۲

لودو بگمنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۲ دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۰:۵۷ جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۷
از در عقب، صندلی جلو!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1317
آفلاین
لرد جوابی نشنید، رو به مرد شنل پوش شماره 2 کرد و با چهره ای در هم و عضبناک به چشم هایش خیره شد و گفت: من عادت ندارم چیزی رو دو بار بگم! بگو ببینم این چیه؟ ها؟ چیه این لعنتی؟

چیزی نمانده بود مرد شنل پوش ردایش را خیس و زرد کند یا حتا به رنگ های تیره تری درآورد اما خوشبختانه چوبدستی های مرگخواران مانع این حادثه شد ... مرد با رویی به مراتب سفید تر از گچ گفت: بـــِـ .. بــِـ .. بـــــِـــ بـــه لک روتختی تخت دونفره ی اتاق خواب مرلین من نمیدونم :worry: جعبه مال اینه آاَاَاَهـــ

مرد شنل پوش خلاص شد! لرد خشمگین که خون به چهره اش میدوید رو به مرد شنل پوش شماره 1 کرد و گفت: من عادت ندارم چیزی رو دو بار بگم! تو بگو ببینم این چیه؟ ها؟ چیه این لعنتی؟

مرد شنل پوش که از دوستش ریلکس تر بود گفت: به لک زیرشلواری دوران نوجوانی مرلین من نمیدونم! من فقط خواستم یکم لاف بزنم تا مامورای شما دستگیرم کنن که یکم معروف و خفنز بشم ... اصن فکرشم نمیکردم که خودتون شخصا ازم بازجویی کنید وای پسر باورم نمیشه! امروز بهترین روز زندگی منه drool:

- کروشیو! :vay:

- جـــــیــــــــــغ پسر اینجارو دیدی؟! اسمشونبر شخصا منو شکنجه کرد

- فکر کردی میتونی با تظاهر به دیوونگی لرد سیاهو فریب بدی؟ هان؟ فکر کردی میتونی؟ پیش قاضی و ملق بازی؟! وقتی تو دژ مرگ حبس شدی به کرده و نکردت مقر میای، فهمیدی؟ مقر میای!

- هولی شت! من دژ مرگ رو هم از نزدیک میبینم؟ من و این همه خوشبختی محاله


دقایقی بعد مرگخواران رخصت ورود به اتاق اربابشان را پیدا کردند و پس از بیرون کشیدن چوبدستی هایشان دو اسیر را به دژ مرگ منتقل کرده و در گوشه ای ولشان کردند و سریعا برای شرکت در جلسه اضطراری که لرد تشکیل داده بود صحنه را ترک کردند ...

- وات ده فاگ؟!

- بوقی این چه دیالوگیه که میگی؟ هوس بلاک کردی؟

- چی میگی تو! میگم وات ده فاگ! عجب مهیه اینجا! چش چشو نمیبینه

- راس میگی ... چه حیف شد من همیشه دوست داشتم وسائل شکنجه دژ مرگ رو از نزدیک ببینم


سالن اجلاس مرگخواران (32+1)

لرد سیاه در صدر مجلس نشسته بود بدون توجه به فش فش نجینی که جنبه ی ناز و ادا و جلب توجه داشت به جعبه ی صورتی رنگِ درون دستانش خیره شده بود و از زوایای مختلف آن را برانداز میکرد. بقیه مرگخوارها نیز از جای جای میز سرک میکشیدند و به دستان اربابشان خیره شده بودند تا بلکه چیزی از آن شیء مرموز بفهمند.

- حتا اگه اون دو تا دیوونه اعتراف نکنن ... میفهمید؟ حتا اگه هیچ اعترافی نکنن؛ من باید از راز این جعبه سر در بیارم ... بـــایــد سر در بیارم


ویرایش شده توسط لودو بگمن در تاریخ ۱۳۹۲/۹/۲۲ ۴:۰۲:۵۵

هیچی به هیچی!
تصویر کوچک شده


پاسخ به: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۱۲:۴۸ چهارشنبه ۸ آبان ۱۳۹۲

هوریس اسلاگهورن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۴۵ چهارشنبه ۱ آبان ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۲۲:۰۲ جمعه ۱ آذر ۱۳۹۲
گروه:
کاربران عضو
پیام: 8
آفلاین
سوژه جدید
----

خورشید انوار طلایی خود را بر گستره ی زمین پخش کرده بود، باد مطبوعی میوزید و درجه هوا 25 درجه سانتیگراد بود، دو مرد شنل پوش در زیر سایه ی درختی کهنسال ایستاده بودند.

شنل پوش اول: اینجا خوب نیست، باید سفر کنیم ...
شنل پوش دوم: هر جور تو بگی دوست من ...

چند هفته بعد

قرص ماه کامل بود، مهتاب اراضی را با نور نقره ای رنگ خود روشن کرده بود، باد نمیوزید، دو مرد شنل پوش در کنار دریاچه ای نیلگون ایستاده بودند.

شنل پوش اول: اینجا خوب نیست، باید سفر کنیم ...
شنل پوش دوم: دوست من ما دقیقا دنبال چی هستیم؟!!

چند هفته بعد

باران شدیدی میوزید، باد درختان را از جا میکند، گردبادی تشکیل شده بود و عده ای را در خود میگرداند و آنها نیز فریاد میزدند، در این میان کودکان فقیر صف کشیده بودند و نوبتی سوار گردباد میشدند، چرخ و فلکی مجانی، خلاصه کلام که هوا به شدت بد بود و کمی بیشتر اگر ادامه پیدا میکرد سیل جاری میشد.

مرد شنل پوش اول: این دقیقا همون چیزیه که میخواستم.
مرد شنل پوش دوم: واقعا، اینجا ؟! چرا؟!!
مرد شنل پوش اول: من خودم چند تا پست خوندم، توی همش بارون شدیدی میبارید ... بله
مرد شنل پوش دوم: اجازه بدهید خشتک بدرم استاد ... از این سیاست شما و همرنگ جماعت بودن شما.

در میان هیاهوی باد، تابلوی بزرگی خود نمایی میکرد، روی آن با حروف نقره ای، عبارت پاتیل درز دار حک شده بود.

شنل پوش اول: بهتره بریم این تو و نقشه بکشیم.
شنل پوش دوم: هر چی شما بگید استاد فرزانه ...

داخل کافه

دو مرد رو بروی هم پشت میزی نشسته بودند و نوشیدنی کره ای باز میکردند، البته نوشیدنی کره ای به معنای واقعی و نه در ترجمه های ویدا اسلامیه، شنل پوش اول دست در جیب ردای خود فرو برد و جعبه ای صورتی رنگ را بیرون آورد. با احیتاط در جعبه را باز کرد.

- این چیزیه که اسمشو نبر حاضره جونش رو براش بده ...
- اما این چیه؟!
- چیزی که سالها پدران من به خوبی ازش محافظت کردند و از گزند نیروهای شر در امان نگهش داشتند و اکنون وظیفه حراست از اون به من رسیده و من هرگز نخواهم گذاشت به دست نیروهای شر بیفته، تا لحظه ی مرگ پاسدارش خواهم بود.فقط یه احمق میتونه کاری کنه که این به دست اسمشو نبر بیفته، من پدرانم رو نا امید نمیکنم.

چند دقیقه بعد

لرد ولد مورت جعبه صورتی رنگ را در دستانش گرفته بود و برانداز میکرد، رو به دو مرد شنل پوش کرد و در حالی که در تک تک حفره های بدنشان ، مرگخواران با وفایش، چوبدستیهاشان را فرو کرده بودند، پرسید: خب این دقیقا چیه؟! و قراره چی کار کنه؟!



پاسخ به: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۲۰:۴۴ یکشنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۲

ریگولس بلک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۵ یکشنبه ۵ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۴:۲۵ پنجشنبه ۴ مهر ۱۳۹۲
از ما که گذشت، فقط درگذشتمان مانده!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 416
آفلاین
(پست پایانی)

الادورا ریش سالازاری مینروا رو کشید و از روی زمین یا به عبارتی از روی مالی ویزلی بلندش کرد. مینروا تکونی به خودش داد و گرد و خاک آپارات و اینا رو تو صورت مالی خالی کرد. مالی که همچنان گیج بود همینجوری سرش ویری ویری میرفت . آیلین دستشو گرفت و با کمک فلور مالی رو بردن آشپزخونه بهش آب قند بدن. الادورا دست به کمرش زد و رو به جن های خونگی کرد. بدون اینکه چیزی بگه جن های خونگی سراسیمه و تند و شتاب زده و غیره دویدن و تو پاتیل درزدار پخش شدن تا همه چی رو مرتب کنن.


همین لحظه ، مرکز 110 وزارت سحر و جادو؛دیلیلینگ دیلیلینگ دیلیلینگ

_الو؟! مرکز فوریت های جادویی وزارت سحر و جادو؛ موشکل جادویی تون چیه؟
_اهم اهم! اینژانب مورفین گانت، وژیر مردمی و مکتبی وزارت آزا... گوشی رو بده به ارنی بیدم!

ارنی مک میلان دست به سینه به پشت گوشی تلفن رسید و گفت:
_بله وزیر! چیزی شده!؟
مورفین که به روشنی گیج شده بود جواب داد: چیز؟ چیز چی شده؟ یه چیزی چیزی شده؟ چه چیزی شده؟!
ارنی : امرتون رو بفرمایید وزیر!
_آها بمیری که حواس واشه آدم نیذاری... بشه های یگان ویژه رو بردار بپر پاتیل درزدار ... منم الان میام.


یه لحظه بعدتر ، خانه ی ریدل؛ تخ تخ تخ تخ

ایوان به سمت در رفت و هنوز فرصت نکرد تا در رو حتی نصفه باز کنه که در با شدت زیادی باز شد و خورد تو صورتش و به طور کل به پازل سه بعدی استخونی شونصد تیکه تبدیل شد.
_نوه ام! نوه ام! لرد سیاه ! بیا ببین چه بلایی سر ارثیه ای که برات گذاشتم آوردن؟!
سالازار، ولدی و کل جمعیت مرگخوار (بجز اونایی که تو پاتیل درزدار بودن) رو دور خودش جمع کرد و تعریف کرد که جنهای خونگی هاگ رو دزدیدن و احتمالا در پاتیل درزدار زندانی کردند!
_بهله! بهله! با چشمای خودم دیدم! سه نفر بودن! یکیشون خودشو به شکل من در آورده بود، دو تای دیگه شون شبیه مرگخوار الادورا بلک و مرگخوار دافنه شده بودن! غلط نکنم هر سه تاشون محفلی بودن و میخواستن با اینکارشون دزدی جنها رو بندازن گردن ما ! :vay:
بلاتریکس که به شدت غیرتی شده بود ، فریاد زد : غلط کردن! همشون رو تبدیل به جن خونگی میکنیم بعد میدیم الا گردنشون بزنه!
ولدمورت که با چشمهای باریکش درحال توجه به توضیحات سالازار بود با خونسردی دست بلا رو جلو کشید و روی بازوی بلا و روی علامت سیاه با چوبدست زد: " از لرد سیاه به همه ی مرگخوارها! ماموریت جدید ، پاتیل درزدار ASAP ! " بعد رو به بلاتریکس کرد و گفت: "یه جغدم به آلبوس بفرست بگو تو پاتیل میبینیمشون."


یه خیلی چند لحظه بعدتر ؛ پاتیل درزدار

مالی ناله ای کرد و تکانی خورد. فلور پرید تو بغل آیلین: داره به هوش میاد حالا چی بگیم بهش؟:worry:
آیلین: من نمیدونم.
فلور:

الادورا به آشپزخونه اومد و با خوشحالی گفت: کار تعمیر و تمیز کردن و آماده کردن پاتیل تموم شد! جن ها رو فرستادم که برن. این لنگه جوراب هم جن ها پیدا کردن توش مقداری گالیون هست.

و لنگه جوراب را به دست آیلین داد . در همین لحظه مالی بهوش اومد و به اطرافش نگاه کرد: چطور ممکنه؟! همه ی وسایل من اینجاست؟! انگار که خونه ی خودمه! باورم نمیشه که شما این کار رو کردید!
آیلین،فلور، الادورا، آماندا ، دافنه، مینروا ، لینی، پادما ، پروتی ، چو : :worry:
_ یعنی شما این کار رو... این کار رو برای من کردید؟
آیلین،فلور، الادورا، آماندا ، دافنه، مینروا ، لینی، پادما ، پروتی ، چو :
_ یعنی دیگه مجبور نیستم برگردم خونه ام؟
آیلین،فلور، الادورا، آماندا ، دافنه، مینروا ، لینی، پادما ، پروتی ، چو :
_یعنی از من میخواید که اینجا بمونم؟

جمعیت ساحره ها که به شدت تح تاثیر جو انسان دوستان و نوع دوستانه و خیرخواهانه ی ناآگاهانه ی خودشون قرار گرفته بودند، لبخندی به پهنای صورت تحویل مالی دادند. مالی تک تکشون رو در آغوش گرفت و همینجور گریه میکرد. آیلین مالی را نوازش کرد و گفت:

_ما میدونستیم که به کمک ما احتیاج پیدا میکنی... واسه همین قبل از اینکه خودت بخوای خواستیم بهت کمک کنیم... بیا این گالیون ها رو بگیر. میتونی باهاش وکیل بگیری و از شوهرت طلاق بگیری.


خیـــــار گوجـــــ... عه! چی شده؟ آها ! پاتیلیا ! چوبدشتتون رو بالا بگیرید و ژودی بیایید بیرون!

جمعیت ساحره ی داخل پاتیل با تعجب به هم نگاه کردند و به سمت در پاتیل درزدار رفتند الادورا و مینروا و دافنه سعی می کردند نگاهشون رو از بقیه بدزدند و پشت همه حرکت کنند. مالی در رو باز کرد و مورفین و مامورای وزارت رو جلو در دید.

پاق!
پوق!

در همون لحظه در دو سمت نیروهای وزارتخونه، مرگخوارها و محفلی ها ظاهر شدند و بلافاصله به سمت هم چوبدست نشونه رفتند! مورفین بلندگویش رو به دو طرف برد و فریاد زد: من تشلیمم! تشلیم!

مامورای وزارت بین دو جبهه گرفتار شده بودند و هرکس سعی میکرد به گوشه ای فرار کنه، مرگخوارها و محفلیا همدیگه رو به دزدی جن های خونگی متهم میکردن. هرلحظه ممکن بود جنگ جهانی سوم جادوگری شکل بگیره که...

ساااااکت!

مالی ویزلی با فریادش توجه همه رو به سمت خودش جلب کرد. یه سینی با تعداد زیادی لیوان در دست داشت که از غیب برا خودشون با نوشیدنی کره ای پر میشدند. لبخندی رو به جمعیت زد و گفت:

_ سازمان حمایت از حقوق ساحره ها خیلی خوشحال میشن که از شما در پاتیل درزدار پذیرایی کنند!

ملت کلهم به سمت پاتیل درزدار هجوم بردند.

(پایان سوژه)


ویرایش شده توسط ریگولس بلک در تاریخ ۱۳۹۲/۶/۱۰ ۲۰:۵۵:۵۳
ویرایش شده توسط ریگولس بلک در تاریخ ۱۳۹۲/۶/۱۰ ۲۳:۲۶:۴۱

اینم طاخچه ی افتخارات... ریا نشه البته!
تصویر کوچک شده


پاسخ به: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۱۸:۵۵ یکشنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۲

آیلین پرنس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۲ شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۱:۳۵ پنجشنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۶
گروه:
کاربران عضو
پیام: 633
آفلاین
در پاتیل درزدار

ساحره ها از فرصت پیش آمده استفاده کرده بودند و با سرعت جت مشغول دخل و تصرف در وسایل دزدی و تغییر انها به شکل دلخواه خود بودند. آماندا با سرعت خارق العاده اش مشغول تغییر شکل دادن ملاقه مالی بود که به طرز عجیبی در سالن جا مانده بود و کمی دورتر از او پادما با سر به درون تپه ای از ظروف شیرجه زده بود.
در آنسو فلور با کمک چو به جان مبلمان قدیمی افتاده بودند. فلور در حالیکه با خنده ای عصبی چوبدستی اش را تکان میداد گفت:
- هه اینا مال جهازش بودن... فکر بکن اگه اینارو به موزه ها بفروشیم چقدر گیرمون میاد.
لینی که مشغول سروکله زدن با لباس ها بود عاجزانه گفت:
- اینا خیلی زیادن. پس اون سه نفر چرا اینقدر دیر کردن؟رفتن همه اش چند تا جن خونگی گیر بیارنا.
درست در همان لحظه سر و صدایی از ناحیه پلکان توجه همه را به خود جلب کرد:
- نه به جون تو آیلین جون. منم هر چی باشه عضو این سازمانم.باید تو کارا کمک کنم. بذار اول از همه یه سوپ پیاز خوشمزه برای بچه ها درست کنم.
این صدای مالی بود که از سرحال و قبراق از جلسه مشاوره چگونگی احقاق حقوق زنان توسط آیلین برمیگشت و پشت سر او آیلین در حالیکه می کوشید مانع ورود او به سالن شود گفت:
- ولی مالی عزیز.ما هنوز در مورد اینکه از چه راهی بهتر میشه حقتو از شوهر گرفت حرف نزدیم. :worry:
مالی با بی خیالی گفت:
- اهمیتی هم نداره.چون اون آرتور چیزی هم نداره که بشه حقمو ازش بگیرم...
مالی تازه پایش را روی زمین سالن گذاشته بود که با مشاهده ی صحنه ی رو به رو خشکش زد. نگاهش را از روی مبلمانی که نیمی از انها بسیار شبیه مبلمان عتیقه ی خودش بود به چو که درون کپه ای از لباس های متعلق به خاندان ویزلی فرو رفته بود دوخت و پادما را از نظر گذراند که می کوشید ساعت قدیمی اش را پشت سرش مخفی کند.
جمیع ساحره ها:
مالی:
آیلین:
شتـــــــــــــــــــرق!بــــــــــــــــوم!
ساحره ها با حیرت به تپه ای از جن ها خانگی چشم دوختند که درست در محلی که مالی تا لحظاتی پیش آنجا ایستاده بود روی هم می غلتیدند. و لحظه ای بعد کله ی الادورا از میان این تپه ظاهر شد و فریاد زد:
- از جلو نظام!
در یک چشم بر هم زدن جن های خانگی با نظم و ترتیب عجیبی به یک صف شدند. آیلین با حیرت در حالیکه پله ها را با سرعت پایین می آمد گفت:
- اینجا چه خبره؟
الا به دافنه کمک کرد تا برخیزد و در همان حال گفت:
- اینم جنای خونگی حاضر و آماده برای کمک!
مینروا که هنوز نصفه نیمه شبیه سالازار بود از جا بلند شد و گفت:
- عجیبه تا حالا ندیده بودم زمین اینقدر نرم و گرم باشه!
ساحره ها:
مالی:



پاسخ به: پاتیل درزدار
پیام زده شده در: ۱۳:۴۶ جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۲

آماندا بروکل هرستold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۴۳ دوشنبه ۱۲ دی ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۴:۳۵ جمعه ۱۰ فروردین ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 497
آفلاین
خلاصه: سازمان حمایت از ساحره ها برای شروع کارش، مهمونخونه ی داغون پاتیل درز دار رو خریده و به فکر تعمیرشه.
ساحره ها از خونه ی ویزلی ها وسایل زندگیشون رو برای تکمیل مهمونخونه کش رفتن و قرار شده از جن های خونگی هاگوارتز برای نظافت مهمانخانه کمک بگیرن. برای همین مینروا خودشو به شکل سالازار اسلیترین در میاره و همراه دو نفر دیگه راهی هاگوارتز میشه.
از طرفی تو مهمونخونه وقتی ساحره ها سر وسایل مالی بحث میکردن، مالی ویزلی وارد مهمونخونه میشه و آیلین برای اینکه چشمش به وسایل نیفته اونو دست به سر می کنه.
_____________________________________


دابی پرید وسط.
- تقصیر ما نبود. پروفسور اسلیترین یهو چشمش به کیک توت فرنگی روی میز افتاد. زمزمه کرد" وای آلبوس هیچوقت نمی ذاشت از اینا بخورم!" بعد دوید طرف کیک. سر خورد. افتاد.

الادورا:

جن ها با دیدن واکنش الادورا بی اختیار روی دابی شیرجه زدن و فریاد "دابی بد، دابی بد" سر دادن. مینروا از جاش بلند شد و گفت: دابی راست می گه خو... حالا بهتر نیست راضیشون کنیم آماده ی آپارات به پاتیل درزدار شن؟

الادورا اهم اهمی کرد و باعث شد اجنه دست از نفله کردن دابی بردارن و تو یه صف از جلو نظام بگیرن. ناگهان صداهایی از پشت در آشپزخونه توجه همه رو جلب کرد.
- و اینجا هم همونطور که می بینیدیه، آشپزخونه مون بودیه جناب وزیر...پسریه ی خلف خودم!
- اشلا این باژدیدو فقط به خاطر این قشمتش انجام می دم! یه خاطراتیو ژنده می کنه! ژمان دانش آموژیم یه شند تا بشته رو تو انباری اینژا پیدا...

در باز شد و سالازار و مورفین وارد آشپزخونه شدن.
- اعضای سازمان حمایتیه از ساحره ها؟
- اونجا دو تا جناب سالازار بود؟
- کیک شوت فرنگی؟ چی می گی جد بژرگم؟ نیروهای دشمن؟

سالازار واقعی بعد از اینکه به خودش اومد فریاد زد: اجنه! این متجاوزا رو بگیرید!!

اجنه با چشمای وزغی شون به الادورا نگاه کردن و آب دهنشونو قورت دادن. الادورا با جیغ گفت: همگی پیش به سوی پاتیل درزدار!

جن های خونگی اول به الادورا نگاه کردن، آب دهنشونو قورت دادن؛ بعد به سالازار نگاه کردن، آب دهنشونو قورت دادن؛ بعد به خودشون نگاه کردن، آب دهنشونو قورت دادن؛ به سمت مایتابه ها سرازیر شدن و بعد از فرود آوردن مایتابه ها تو صورت همدیگه و به زبون آوردن عبارات "فلانی بد،‌ دابی بد، بهمانی بد، دابی بد بد" ، دست دو ساحره و سالازار قلابی رو گرفتن و غیب شدن.

سالازار که با بهت و عصبانیت به جایی که چند لحظه پیش جمعیت جن های خونگی تو سر و کله ی هم می زدن نگاه کرد و با عصبانیت غرید: این کار غیر قابل بخشش بودیه! جن ربایی کردندیه! باید به ارتش نوه ی گلیم خبر بدهمیه!
- نه... من باید به ارتشم خبر بدم ژد بژرگ! آنتیا...








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.