هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: شیون آوارگان (ساختمان مخوف هاگزمید )
پیام زده شده در: ۱۱:۴۱ سه شنبه ۸ تیر ۱۳۸۹
#92

آشا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۳۰ شنبه ۲۸ آذر ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۰:۴۶ جمعه ۹ تیر ۱۳۹۱
از هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
پیام: 109
آفلاین
گروه ضربت هاگزميد

آگوستوس مشتش را محكم روي ميز كوبيد و فرياد زد:آره،هيچوقت اين صدا ها نميومد اما به تازگي اين اتفاق افتاده . اين همه چيز رو روشن ميكنه كه اين ماجرا مشكوك است.
آشا گفت:بهتره بريم يه سرگوشي آب بديم.
كينگزلي:هومم؟به همين راحتي كه نميشه بريم ! بايد تجهيزات داشته باشيم و آب و غذا ببريم:دي!
ريموس:موافقم بهتره فردا قبل از اين كه شب بشه راه بيافتيم و ببينيم چه خبره!

آنها بعد از مصاحبه اي كه داشتند هركدام به سمتي رفتند و مراقب بودند تا براي اعضاي دهكده اتفاق بدي نيافتد.

فردا غروب:

لودو و سالاد(!)در راه بودند تابه دهكده برسند.اما اهالي دهكده هم بيكار نبودند.آنها كمي وسايل برداشتند و به سمت صدايي كه هرشب از آنجا مي آمد رفتند.
سالازار و لودو به بيد كتك زن رسيدند و بعد وارد ساختمان شدند و شروع به صدا درآوردن كردند:هــــــــــــوهووهوهوهوهووووهووهـــــوو!
تيم شجاع دهكده با شنيدن صدا شروع به دويدن كردند تا زودتر برسند و ببينند چه كسي پشت ماجرا است.
لودو زيركانه چوبدستي اش رابيرون آورد و يك منور به آسمان پرت كرد.بااين كار توجه تمام دهكده و تيم به منور جلب شد.پس از مدتي تيم ضربت به بيد
كتك زن رسيدند و وارد ساختمان شدند اما با كمال تعجب ديدند كه كسي در آنجا نيست!
ارني نااميدانه گفت:هيچ كس نيست.يعني اين صدا ها واقعي است يا كاسه اي زير نيم كاسه است؟!
گروه ضربت به يكديگر نگاه ميكردند...


ویرایش شده توسط آشا در تاریخ ۱۳۸۹/۴/۸ ۱۱:۴۵:۳۵

تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


Re: شیون آوارگان (ساختمان مخوف هاگزمید )
پیام زده شده در: ۱۰:۳۷ سه شنبه ۸ تیر ۱۳۸۹
#91

كينگزلی  شكلبوت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۲ شنبه ۲۱ دی ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۹:۳۱ پنجشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۱
از ن، لايه ای كه زمين را فرا گرفته!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 842
آفلاین
گروه ضربت هاگزميد

سوژه ی جديد:

شب همه جا را فرا گرفته بود. نور ملايم ماه، زمين را به مقداری روشن كرده بود. در حياط بزرگ هاگوارتز، در نزديكی درخت بزرگ حياط، بيد كتك زن، بدون اين كه كسی خبر داشته باشد، دو نفر روی زمين سردِ حياطِ هاگوارتز، می خزيدند.

- هيس... آروم باش لودو!

- باشه سالازار... باشه... حواسم رو جمع می كنم.

سالازار اسليترين، در حالی كه چوب بلندی را در دست گرفته بود، می خواست به همراه همراهش، لودو بگمن، از طريق راهرويی كه از بيد كتك زن شروع و به شيون آوارگان، ساختمان هراسناك هاگزميد منتهی می شد، عبور كند و خود را به آنجا برساند و در آن مكان، با ايجاد سر و صدا، مردم هاگزميد را بترساند. سالازار به مدت چند روز بود كه اين كار را با همراهی لودو انجام می داد و اهالی هاگزميد را می ترساند.

بيد كتك زن، شاخه هايش را با وحشی گری تمام تكان می داد، اما ضربات محكمش، به جای لودو و سالازار كه روی زمين می خزيدند، هوا را می شكافتند. سالازار با ظرافت خاصی، چوب بلندش را به قسمت برآمده ای از بيد كتك زن، كه شبيه يك گره بود، زد. در همين لحظه، حركات شاخه های اين درخت بزرگ قطع شد و لودو و سالازار، وارد دالانی شدند كه به شيون آوارگان ختم می شد.

- آماده ای؟

- آره!

لودو و سالازار، در حالی كه درون ساختمان شيون آوارگان، مستقر شده بودند، به يكديگر لبخندی شيطانی زدند و پس از گذشت چند لحظه ی كوتاه، با هم شروع به خواندن كردند:
- هووووو، هـــــــــــو هــــــــــــــــــــــو، هووووو هـــــووو...

كمی آن طرف تر، دهكده هاگزميد:

- بازم ارواح خبيث آوازشون رو شروع كردن! سريع پناه بگيرين!

- همه برين تو خونه هاتون، در ها رو هم محكم ببندين.

- مواظب بچه ها باشين، می گن ارواح خبيث هميشه اون ها رو می كشن.

- مواظب باشين...

اما، در همان دهكده، در مقر گروه ضربت هاگزميد، آنها يك جلسه ی فوری تشكيل داده بودند. دابی، كينگزلی، ارنی، سيريوس، ريموس، آگوستوس، بيل و آشا، گردِ يك ميز دايره ای مانند بزرگ نشسته بودند. سيريوس در حالی كه صدايش را صاف می كرد، با صدای آرامی رو به بقيه گفت:
- مطمئنم كاسه ای زير نيم كاسه است...

كينگزلی در حالی سرش را به نشانه ی تاييد حرف سيريوس بلك تكان می داد، گفت:
- بايد سريع بفهميم اين سر و صدا ها از كجا بيرون مياد!

***

روند سوژه:

پست ها جدی و ادامه دار هستن... گروه اوباش متشكل از سالازار و لودو، به شيون آوارگان می رن و با ايجاد سر و صدا مردم رو می ترسونن. گروه ضربت هاگزميد، به اين نتيجه می رسن كه دستی پشت اين قضيه است و تصميم می گيرن كه اين موضوع رو پيگيری كنن...



Re: شیون آوارگان (ساختمان مخوف هاگزمید )
پیام زده شده در: ۱۱:۱۳ یکشنبه ۸ فروردین ۱۳۸۹
#90

دلورس آمبریج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۲۸ سه شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۰:۰۰ دوشنبه ۱۴ تیر ۱۳۸۹
از وزارت سحر و جادو !
گروه:
کاربران عضو
پیام: 33
آفلاین
- هیس ، آروم تر !

سه کودک خردسال ، درک ، لینی و ویولت در تاریکی نیمه مطلق راهروی به ظاهر بی انتها ، با گام هایی لرزان و قدم قدم به امید نجات پیش می رفتند .

هر کدام در انتظار تغییری بودند ، در انتظار واکنشی که سکوت وهم انگیز راهرو را که تنها گاهی با قطرات آب که از سقف می چکید ، می شکست ، بشکند .

در این میان ، ناگهان لینی جیغ کوتاهی کشید که صدای آن در راهرو طنین انداخت .

درک گفت :

- چی شده لینی ؟! هیس ! چت شد ؟!

لینی نفس عمیقی کشید و با لکنت اما اعتماد به نفس گفت :

- هیچی . . . هیچی . . . نباید کنترل خودمو از دست می دادم . هیچی . . . فقط یه ردپا اون جلو هست !

- راست می گی ؟!

- آره .

ویولت : بذار ببینمش . . .

درک و لینی و ویولت آرام آرام به سوی جایی که لینی نشان داده بود رفتند .

- ما رو گرفتی لینی ؟! اینجا که هیچی نیستش !

لینی با تعجب : ولی من خودم با همین چشام دیدمش ! باور کن راست می گم !

درک پرخاش کنان : حالا دیگه بسه ! به اندازه ی کافی وقت ارزشمندمون رو هدر دادی دختر ! بریم !

درک این را تقریبا داد زد و برگشت . ویولت نگاه تاسف آمیز و دلسوزانه ای به لینی انداخت و ناچار همراه درک رفت . لینی هم چاره ای نداشت ، او نیز رفت . اما او مطمئن بود که ردپایی
را دیده است . . .

پنج دقیقه بعد ، در سکوت . . .

ناگهان لینی دوباره جیغ کشید اما اینبار جیغ کوتاهی نبود ، بلکه یک جیغ واقعی و نسبتا بلند بود .

درک با خشم برگشت و سرزنش کنان گفت: نکنه بازم ردپا دیدی ؟! چون اگه بازم ردپا باشه من که حاضر نیستم وقتمو هدر بدم !

- یه . . . یه . . . یه کسی . . . اون جا بود . . . یعنی آدم که نبود . . . حیوون بود . . . خودم . . . دیدمش . . .

ویولت لرزان: یعنی گرگ بود . . . ؟

درک : من که کسی رو اونجا نمی بینم ! بار آخرت باشه که مزه می ریزی لینی ! وگرنه من و ویولت راهمونو می گیریم و میریم و تنهات میذاریم !

ویولت : از طرف من حرف نزن !

درک : تو دیگه نمی خواد صداتو برای من بلند کنی !

درک برگشت و با قدم های تند به رفتن ادامه داد . او تنها می خواست ترسش را به گونه ای از دختر ها پنهان کند . پس با کینه و بدون توجه به لینی که گریه می کرد و ویولت که او را دلداری می داد ، و بدون توجه به گرگینه ای که پشت سر هرسه در تاریکی کمین کرده بود به راهش ادامه داد .


ویرایش شده توسط دلورس آمبریج در تاریخ ۱۳۸۹/۱/۸ ۱۲:۱۱:۲۱

زندگی از بودن آغاز میشود و تا شدن ادامه می یابد . . .[i][b][size=large][font=Arial]پ


Re: شیون آوارگان (ساختمان مخوف هاگزمید )
پیام زده شده در: ۱۷:۲۵ دوشنبه ۱۰ اسفند ۱۳۸۸
#89

دابیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۱ شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۱:۴۸ پنجشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۰
از اتاق شکنجه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 275
آفلاین
باشد که الف دال پیروز باشد.

ویولت که متوجه یه کمد بزرگ در گوشه ای از سالن شده بود به سمتش رفت،به امید آنکه بتوانند در آن چند بطری پیدا کنند.دو دوستش نیز از او تبعیت کردند.ویولت یکی از در های کمد را باز کرد.درک مشعل را جلو آورد،اما ناگهان با صدای نعره ای وهم انگیز همه چیز در تاریکی فرو رفت...

دختر ها جیغ میکشیدند و درک در حالی که سعی در آرام کردن آنها داشت،در تاریکی کورمال کورمال به سمت منبع صدا می رفت.لی لی با صدای لرزانش فریاد زد:

-درک!کجا میری؟ برگرد ، خواه...

-هیس!ساکت باش.قسم می خورم همین الان حرکت یه نفرو دیدم!زود باشین راه بیفتید. ما باید ببینم آخر این راهرو به کجا ختم میشه. عجله کنید.

سپس نور ضعیف چوب دستیش را به سمت کمد زوار دررفته ایی که در گوشه ایی قرار داشت،گرفت و با صدایی آهسته گفت:

-ویولت،زود باش برو ببین می تونی چندتا بطری پیدا کنی؟

ویولت در حالی که با ترس ولرز به اطرافش نگاه می کرد با قدمهایی آرام به سمت کمد رفت و با انگشتان لرزانش در کمد را باز کرد...

چند ثانیه بعد،ویولت در حالی که دستانش را روی صورتش گذاشته بود با صدای بلندی جیغ میکشید و به سرعت از کمد دور میشد...

درک با عصبانیت فریاد زد:

-ساکت باش ویولت!اون فقط یه خفاش کوچولو بود!

ویولت دستانش را از جلوی صورتش برداشت وبه خفاشی که در راهروی تارییک ناپدید میشد خیره شد.
سپس در حالی که پشت سر لی لی قایم شده بود و به شدت نفس نفس می زد ، با صدای گرفته ایی گفت:

-من دیگه به اون کمد نزدیک نمیشم ،خودت برو!

-باشه خودم میرم ترسو!

درک به کمد نزدیک شد و با شدت شروع کرد به بهم ریختن وسایل کمد ،صدای جیرینگ جیرنگ بلندی از داخل کمد شنیده میشد...

درک با چهره ایی گرفته به سمت لی لی و ویولت برگشت وگفت:

-هیچی اونجا نیس، بجز یه مشت آت وآشغال.

بهتره به راهمون ادامه بدیم شاید جلوتر بتونیم چیزی پیدا کنیم.

دختر ها به ناچار از درک تبعیت کردند ودرحالی که از نوک چوب دستی هر سه نور ضعیفی بیرون می زد ، به دنبال درک به راه افتادند...

در چند دقیقه ی رعب آوری که هر سه به راه خود ادامه می دادند هیچ یک حرفی نمیزد و تنها صدایی که در آن دالان ترسناک به گوش می رسید ، صدای قدمهای لرزان سه کودک بود که سمت سرنوشت نامعلومی قدم بر می داشتند.
پس از چند دقیقه راه رفتن ، درک لحظه ایی توقف کرد وبه اطرافش نگاه کرد ، به نطر می رسید آنها به یک دو راهی رسیده باشند...

درک در حالی که سرش را می خاراند با نگاهی ملتمسانه رو به لی لی و ویولت کرد وگفت:

-حالا از کدوم طرف بریم؟

ویولت با لحن طعنه آمیزی گفت:

-از ما می پرسی؟تو که دانای کلی!تو ما رو تو این دردسر انداختی، حالا خودتم باید یه راهی پیدا کنی.

درک با عصبانیت دهانش را باز کرد تا چیزی به ویولت بگوید...

لی لی به هر دو نگاه سرزنش آمیزی انداخت وگفت:

-بسه دیگه! با هر دوتونم.حالا وقت دعوا کردن نیس!مهم نیس که کی مقصره. بجای این دعوا کردن بیاین با هم فکر کنیم چطوری می تونیم از این جا خلاص شیم.

ویولت که شرمنده به نظر میرسید ،حرف لی لی را تایید کرد وگفت:

-حق با تو لی لی.من یه فکری دارم می گم چطوره اول از سمت چپ بریم. هر چقدر هم جلو رفتیم علامت می زاریم که گم نشیم و بتونیم برگردیم.

لی لی رو به درک کرد وگفت:

- نظر تو چیه درک؟

-منم موافقم. با چوب دستیامون علامت می زاریم بهتره بریم.

سپس هر سه به سمت راهروی سمت چپ به راه افتادند و ثانیه ایی بعد در تاریکی مطلق ناپدید شدند...


ویرایش شده توسط دابی در تاریخ ۱۳۸۸/۱۲/۱۰ ۱۷:۳۷:۲۰
ویرایش شده توسط دابی در تاریخ ۱۳۸۸/۱۲/۱۰ ۱۷:۴۸:۱۷

[b] به یاد شناسه ی قبلیم:«د�


Re: شیون آوارگان (ساختمان مخوف هاگزمید )
پیام زده شده در: ۲۱:۳۱ جمعه ۳۰ بهمن ۱۳۸۸
#88

آمیکوس کرو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۲۶ شنبه ۲۰ مرداد ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۱:۴۱ پنجشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۶
از اليا
گروه:
کاربران عضو
پیام: 367
آفلاین
ويولت با خوشحالي پاسخ داد : تنها راه از بين بردن اون ریختن آب توی چشماشه!

- من گیج شدم ویولت...یعنی با یه لیوان آب می شه اونو از بین برد؟
- ببین درک،این یه آب معمولی نیست.این به اصطلاح آب یه طلسم باستانی رو با خودش یدک می کشه!
- اما من گیج تر شدم!
- خیلی سادس.اگه اشتباه نکنم اسم اون طلسم " استورمیکات" هست.ما باید هر کدوممون یه بطری کوچیک از این آب طلسم شده همراه خودمون داشته باشیم،تا تو مواقع ضروری بتونیم ازش استفاده کنیم.

لیلی به تمسخر گفت:حالا فهمیدی درک؟
- فکر می کنم آره!

سپس آنها چوبدستی هایشان را به جهات مختلف چرخاندن تا بلکه هر کدامشان یک بطری برای خود پیدا کنند.به آرامی در طول سالن یا به تفسیر بهتر سرسرای بزرگ شیون آوارگان حرکت می کردند.تاریکی به حدی پرتو های سیاهش را به سمت آنها می فرستاد که نور چوبدستی هاشان تقریبا بی اثر بود! ناگهان پای لیلی به شئی برخورد کرد و به دنبالش جیغ کوتاهی کشید.درک به سرعت جلو آمد:

- چی شده لیلی؟
- نمی دونم...این دیگه چیه؟

ویولت روی زمین خم شد و یک مشعل شکسته را که دو چراغ روغنی داشت برداشت:

- این فقط یه چراغ روغنی قدیمیه لیلی!
- می گم ویولت بیا روشنش کنیم.

درک که نسبتا به همه چیز بی اهمیت بود،نسبت به این نظر لیلی هم مواضع قبلی اش را نشان داد:

- بی خیال باب،بندازش همونجا که بود.الان روغن اینو از کجا پیدا کنیم؟ همین نور چوبدستیمون خوبه.

- هنوز تهش یه مقدار روغن مونده!

لیلی هم جلو آمد و پس از دیدن محفظه ی روغن روی مشعل گفته ی ویولت را تایید کرد.درک جلو آمد و با وردی مشعل را روشن کرد.تاریکی قدر عقب نشینی کرد و اشیا درون سالن کمی قابل روئیت شدند.چوبدستی هایشان را خاموش کردند درک مشعل را از ویولت گرفت و آنها بار دیگر به جستجو در سالن پرداختند.ویولت که متوجه یه کمد بزرگ در گوشه ای از سالن شده بود به سمتش رفت،به امید آنکه بتوانند در آن چند بطری پیدا کنند.دو دوستش نیز از او تبعیت کردند.ویولت یکی از در های کمد را باز کرد.درک مشعل را جلو آورد،اما ناگهان با صدای نعره ای وهم انگیز همه چیز در تاریکی فرو رفت...


ویرایش شده توسط آمیکوس کرو در تاریخ ۱۳۸۸/۱۱/۳۰ ۲۱:۳۳:۱۱
ویرایش شده توسط آمیکوس کرو در تاریخ ۱۳۸۸/۱۱/۳۰ ۲۱:۳۶:۰۱

تصویر کوچک شده

خاطرات جادوگران...روز هاي اشتياق،ترس،فداكاري ها و ...


Re: شیون آوارگان (ساختمان مخوف هاگزمید )
پیام زده شده در: ۱۹:۲۳ پنجشنبه ۱۵ بهمن ۱۳۸۸
#87

روفوس اسکریم جیور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۶ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۳:۱۵:۴۲ دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۸
از دواج يك امرحسنه است !
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 690
آفلاین
- حالا چيكار كنيم ؟ مجبوريم تا ابد همين جا بمونيم تا بپوسيم !
همه منتظر بودند تا ديگري راه حلي جلوي پاي ديگري بگذارد ولي هيچيك ايده اي نداشتند . سكوتي مرگبار تمام فضا را گرفته بود و هيچيك ، حرفي نميزدند . سرانجام درك تصميم گرفت كه سكوت را بشكند و شروع كرد به صحبت كردن ...
- بچه ها ، حالا كه در قفل شده ، بيايد همينطور جلو بريم تا به يه جايي برسيم . ما كه همينطور نميشه دست روي دست بزاريم . موافقيد به راهمون ادامه بديم ؟
ديگران موافقت كردند و سپس آنها شروع كردند به راه رفتن . كمي كه جلوتر رفتند ، دفترچه اي پوسيده ديدند كه گويي خاطرات يك نفر در آن نوشته شده بود . آنها با دقت به آن نگاه كردند و ليلي با صداي بلند ، شروع كرد به خواند كلمات درون دفترچه ...

تنها كسي كه ميداند در آن آلونك ، چه كسي زندگي ميكند ، من هستم . من ميدانم كه او تنها كسي است كه ميتواند زندگي هزاران نفر را تباه كند و به سياهي بكشد . من او را گرگينه ناميده ام . به گمانم او اولين كسي است كه چنين خصوصياتي دارد و بعضي اوقات ،‌ تبديل به گرگي درنده ميشود . من يكبار او را ديده ام كه فردي را گاز گرفت و پس از چند روز ،‌همان فرد گزيده شده ، مانند آن گرگينه شده بود . او قطعا براي جادوگران و تمام بشر خطرناك خواهدبود . فكر كنم او به من هم شك كرده ... بايد قدري بيشتر حواسم را جمع كنم .

پس از خواندن اين خاطره توسط ليلي ، همه با تعجب به آن دفترچه نگاه ميكردند .
- يعني اون مرد هركس رو گاز بگيره ، گرگ ميشه ؟ يعني كسي كه اين خاطره رو نوشته ، توسط همون مرده يا همون گرگينه كشته شده ؟
همه ي بچه ها ، با سر حرف هاي درك را تاييد كردند .
ويولت گفت : پس اگه ما رو هم گاز بگيره ، ما هم گرگ ميشيم ؟
- حتما همينطوره !‌
- پس بگو اون زوزه ها ، صداي كي بوده !!
بچه ها به يكديگر نگاهي كردند و درك گفت : حالا چطور ما بايد اون رو از بين ببريم ؟
همه بچه ها ، به فكر فرو رفته بودند . هيچكس حرف نميزد ...
صداي تپش قلب آنها به گوش ميرسيد . هر كس منتظر سخن ديگري بود ...چند دقيقه به همين صورت سپري شد و سرانجام ...
- فهميدم بچه ها !
آنها با اميدواري به ويولت خيره شده بودند و منتظر شندين راه حل او بودند .
- من توي يكي از كتاب هاي درسي ، خونده بودم كه اگر يك جانور كه ذاتي انساني دارد ولي به حيواني گرايش دارد و بعضي از صفات يك جانور را كسب كرده ، تنها راه از بين بردن او ...
- چيه ؟
ويولت با خوشحالي پاسخ داد : تنها راه از بين بردن او ...


ویرایش شده توسط روفوس اسكريم جیور در تاریخ ۱۳۸۸/۱۱/۱۵ ۱۹:۳۷:۰۵

خدا ایشالا به ما خدمت بده به شما توفیق کنیم ...


Re: شیون آوارگان (ساختمان مخوف هاگزمید )
پیام زده شده در: ۲۳:۲۷ چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸۸
#86

درکold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۳۶ یکشنبه ۳ دی ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۴:۱۱ پنجشنبه ۱۹ آذر ۱۳۹۴
از اون بالا کفتر که هیچ، کرکس هم نمیاد
گروه:
کاربران عضو
پیام: 299
آفلاین
بچه ها به آرامی راه می رفتند و چنان حواسشان را جمع کرده بودند که صدای ساییده شدن ریزترین سنگ ها زیر پایشان را هم می شنیدند. ویولت در حالی که سعی می کرد صدایش نلرزد، به آرامی گفت:
- درک، مطمئنی که از اونجا صدا میاد؟
- معلومه که مطمئنم! خودم با گوشای خودم شنیدم
- خب حالا فرض کنیم هم که صدا میاد، شما که نمی خواید برید اون تو؟
- پس می خوایم چی کار کنید؟
- بس کن، درک. خیلی خطرناکه!
- نکنه می ترسی، لیلی؟ هر کی می ترسه می تونه برگرده!
جمله آخر درک سکوت را سنگین تر از قبل کرد. هیچ کس چیزی نمی گفت و همه چشم ها به دورنمای شیون آوارگان دوخته شد که هر لحظه نزدیک تر و بزرگ تر میشد.
تقریبا به آلونک رسیده بودند که لیلی دوباره شروع به حرف زدن کرد.
- بیا، هیچی نیستو نه صدایی نه چیزی!
- هیــــش!
لیلی با خودش فکر کرد که احتمالا صدای درک از ترس آن قدر کلفت شده است و چند لحظه طول کشید تا متوجه شود صاحب صدا درک نبوده بلکه متعلق به مردی بالغ بوده است. با درک این موضوع، چنان ترسید که برای لحظه ای فکر کرد قلبش و به دنبال آن تمام دنیا متوقف شده اند.
- لوموس!
نوک چوبدست درک روشن شد. درک چوبدستش را به طرف منبع صدا گرفت. دیوار آلونک در نور چوبدست روشن شد. پیکر شنل پوش یک مرد که جلوی آلونک ایستاده بود، دیده میشد. ناگهان چوبدست درک با قدرت از دستش کشیده شد و خود درک هم گویی که در هوای آرام شب سر بخورد، به عقب پرتاب شد. برای لحظه میان زمین و هوا به پرواز در آمد و تنها چیزی که حواس پنجگانه اش درک کردند، صدای جیغ دخترها بود.
درک با کمر روی زمین افتاد. به سرعت روی دست و پایش بلند شد. چوبدستش در حالی که هنوز روشن بود، روی زمین افتاده بود و چمن های اطراف را روشن می کرد. به طرف چوبدستش شیرجه زد و آن را برداشت. مرد شنل پوش غیبش زده بود. درک به طرف در آلونک یورش برد ولی با صدای جیغ لیلی متوقف شد.
- صب کن! کجا میری؟
درک لحظه ای ایستاد و با اخم به لیلی خیره شد. سپس با عصبانیت گفت:
- خب معلومه. میرم حساب اون مردک رو برسم!
- احمق نشو! خیلی خطرناکه!
- خطرناک؟ مردک عوضی یهو حمله کرد و بعد هم فرار کرد. تازه حتی یه طلسم بدردبخور هم بلد نبود! من هیچیم نشد!
- هیچیت نشد؟ تقریبا ده متر پرت شدی!
- پرت شدم که پرت شدم! من هیچیم نیست و می خوام برم به اون مردک نشون بدم یه طلسم بدردبخور چطوریه!
لیلی سعی کرد جلوی درک را بگیرد ولی درک به سرعت از روی پرچین پرید و به طرف آلونک رفت. ویولت از پشت سرش جیغ زد:
- صبر کن ما هم بیایم!
درک توجهی نکرد و چوبدستش را به طرف تخته هایی که روی در کوبیده شده بودند، گرفت:
- ریداکتو!
در آلونک هم همراه با تخته منفجر شد. درک با سرعت وارد آلونک شد. آلونک هم بزرگ تر چیزی که از بیرون به نظر می رسید، بود و هم تاریک تر. تقریبا هیچ نوری از پنجره های تخته کوبی شده وارد آلونک نمیشد. ویولت دوباره به آرامی گفت:
- صبر کن ما هم بیایم!
درک این بار متوقف شد ولی نه به خاطر حرف ویولت. برگشت و با تعجب گفت:
- در کاملا تخته کوبی شده بود و من برای وارد شدن منفجرش کردم!
- خب؟
- خب، اون مردک نمی تونسته از در تخته کوبی شده بیاد تو!
- احمق! اون اصلا نیومده تو! فقط فرار کرده!
درک در حالی که به حماقت خودش لعنت می فرستاد، برگشت تا از آلونک خارج شود. به سرعت به طرف در رفت ولی قبل از آنکه دستش به دستگیره بخورد، از تعجب خشکش زد.
- من الآن این در رو منفجر کردم!
برای چند لحظه هیچ کس چیزی نگفت تا اینکه لیلی گفت:
- خیلی خب، خیلی خب، فقط بیاید از اینجا بریم بیرون. آلوهومورا!
ولی در باز نشد.
- ریداکتو!
ولی این بار حتی این طلسم هم تاثیری نداشت...


ویرایش شده توسط درک در تاریخ ۱۳۸۸/۶/۱۲ ۱:۴۶:۰۲


Re: شیون آوارگان (ساختمان مخوف هاگزمید )
پیام زده شده در: ۲۲:۳۹ چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸۸
#85

مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۳:۳۰:۴۳ یکشنبه ۲۹ دی ۱۳۹۸
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4765
آفلاین
سوژه جدید!

پیرمردی با ریش بلند و سفید ، بر روی تخته سنگی بزرگ در کنار کوه هاگزمید نشسته بود.

تعدادی ساحره و جادوگر جوان نیز جلوی او به صورت دایره ای شکل نشسته بودند و به صحبت های او گوش میدادند.

- هوووم شیون آوارگان خیلی وقته که بوجود اومده. اون موقع من تازه از مدرسه ی هاگوارتز فارغ التحصیل شده بودم و ساکن همین دهکده بودم. بعضی شبا صداهای عجیبی از اون تو بیرون میومد.

- چه صداهایی پدربزرگ؟

پیرمرد نگاهی به ویولت انداخت و گفت: متفاوت و عجیب بودن. صدای زوزه واضح ترین صدایی بود که از اون تو شنیده میشد. الان دیگه خیلی وقته خبری از این صداها نیس.

- هیچ کس نرفت اون تو ببینه این صداها از کجا میاد؟

- هیچ کس جرات انجام چنین کاری رو نداشت. همه میترسیدن برن اون تو. خود شماها جرات دارین برین اون تو؟

همگی سرشان را برگرداندند و به شیون آوارگان نگاهی انداختند. اما هیچ کدام حرفی نزدند.

پیرمرد سرش را به نشانه ی موافقت تکان داد و گفت: معلومه شما هم نمیرین اون تو. اصن درش تخته شده س ، نمیشه رفت توش.

- ولی میشه شکوندش که.

- مطمئنا هرکی بخواد اون تو بره ، قصد نداره قبلش سر و صدا بوجود بیاره تا متوجه ورودش شن.

سپس نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: من دیگه باید برم جایی کار دارم.

- قبلش یه سوال. شما مگه نگفتین خیلی وقته صدایی ازش در نمیاد؟ پس چرا وقتی شبا از کنارش رد میشیم صدا میاد؟

پیرمرد از روی تخته سنگ بلند شد و گفت: صدا؟ هیچ صدایی دیگه نمیاد. شاید صدای زوزه ی بادی چیزی بود.

- ولی من خودم شنیدم!

پیرمرد خنده ای کرد و با عجله از آن ها دور شد.




Re: شیون آوارگان (ساختمان مخوف هاگزمید )
پیام زده شده در: ۲۰:۱۵ پنجشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۸۷
#84

آلیشیا   اسپینت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۸ پنجشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۱۷:۳۹ جمعه ۲۵ بهمن ۱۳۸۷
از يه جاي عالي!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 46
آفلاین
آرام آرام از پلكان درخشان پايين مي رفت.سعي مي كرد بسيار با احتياط باشد چرا كه سارا فرشته ي كوچك نجاتش ديگر نمي توانست به ياري او بشتابد.او سه بار به استيون كمك كرده بود.

استيون به حرف دخترك مي انديشيد.

" خوب گوش کن استیون ... تو در اتاق زیر شیروانی به اون لوح میرسی ... اما ... فراموش نکن این آخر راه نیست ... "

پس هنوز راه زيادي برايش باقي مانده بود.استيون مي ترسيد.مي ترسيد نتواند انتقامش را بگيرد.مي ترسيد مانند پدرش و سارا پيش از آنكه كاري از پيش ببرد ،كشته شود.او تنهاي تنها بود.

دري ديگر روبرويش ديد .دري به اتاق زير شيرواني.دستش را بر روي دستگيره در گذاشت ،چشمانش را بست و نفسش را در سينه حبس كرد. در را به آرامي باز كرد و چشمانش را هم با ترس گشود.

همه چيز سر جاي خودش بود.هيچ خطري او را تهديد نمي كرد.احساس امنيت كرد.در اتاق كمي قدم زد.حال بايد به دنبال لوح مي گشت.

برايش كمي عجيب بود ،زيرا اصلا نشانه اي از خطر در آنجا ديده نمي شد .آيا كسي نمي بايست از آنجا مراقبت كند؟از لوح؟گيج شده بود.اما تصميم گرفت از فرصت استفاده كند .

در حين گشتن ناگهان چشمش به گوشه اي از اتاق افتاد كه به طور عجيبي تاريك تاريك بود.به همان نقطه رفت.چوبدستيش را برداشت و زير لب خواند:«لوموس...!»

نور زرد رنگي از چوبدستي خارج شد.و آن گوشه را نوراني كرد.چشمش را به آنجا انداخت.اما با منظره ي وحشتناكي مواجه شد.

لوح را ديد كه در دست اسكلتي از يك انسان بود.آن اسكلت لوح را محكم گرفته بود و با چشمان خونينش به استيون خيره شده بود.مدتي فكر كرد.چه بايد مي كرد؟! .تنها كاري كه مي توانست اين بود:

«اكسپليارموس!»

او به اسكلت طلسم روانه كرده بود و اسكلت هم به سادگي لوح را رها كرد!

استيون به ترسيدن خود در لحظه اي كه اسكلت را ديد و همچنين مدتي فكر كردنش از درون مي خنديد.با يك طلسم كوچك توانست لوح را به دست بياورد!

از اين كه لوح را به اين سادگي به دست آورده بود بسيار خشنود بود ،اما طبق گفته ي دخترك يا همان سارا كار او هنوز تمام نشده بود...

اطرافش را نگاهي كرد تا مطمئن شود كه امن است سپس دوباره به طرف در رفت و با شادماني دستگيره را چرخاند و در را باز كرد.اما اي كاش هيچ وقت آن در را باز نمي كرد...

در همان لحظه تعداد بسيار زيادي از موجودات ريز و قرمزي را ديد كه به طرف او حمله ور شده بودند.با حركت آنها متوجه شد تمامي آنها خوني هستند و چهره اي وحشتناك دارند.به سرعت آنها را كنار زد و طلسم ها و وردهايي به سويشان روانه كرد اما آنها بيشتر و بيشتر مي شدند و از سر و كول او بالا مي رفتند.
او هم دوان دوان از پله ها بالا مي رفت كه ناگهان از پشت سرش صدايي شنيد .سرش را چرخاند و ...و ناگهان كيسه اي خونين بر روي سر او انداخته شد.وحشتزده شده بود و در حال تلاش براي بيرون آمدن از آن كيسه بود اما نمي توانست .كيسه از تارهاي خوني محكمي ساخته شده بود.
و بوي تهوع آورش استيون را بيهوش كرد...



Re: شیون آوارگان (ساختمان مخوف هاگزمید )
پیام زده شده در: ۱۸:۲۳ سه شنبه ۱۷ دی ۱۳۸۷
#83

پیوز قدیمی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۱ جمعه ۲۵ اسفند ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۲:۱۸ جمعه ۲۸ تیر ۱۳۹۸
از توی دیوارای تالار هافلپاف
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1513
آفلاین
- آخ !

برای بار دوم پایش در شکاف سطح راهرو فرو رفت. با ناراحتی پای خود را بیرون کشید و به مچ ورم کرده و خراش های خون آلود آن نگاه کرد ! سعی کرد کمی آن را ماساژ بدهد و به کلید طلایی رنگ نگاهی انداخت !

به کندی بلند شد ، نگاهی به پایش انداخت و با دقت به اطراف راهرو خیره شد ، همان چهار در بود و بس ! به دنبال راهی برای رفتن به اتاق زیر شیروانی گشت اما چیزی نیافت !

به طرف پله ها رفت و لنگان لنگان ، یک پله ، یک پله خودش را به طبقه پائین رساند.

بار دیگر در هال کلبه شیون قرار داشت ! بوی خاک و نم اذیبتش میکرد. و قژ قژ کفپوش های چوبی که از فضای خالی زیر کلبه حکایت داشت او را میترساند. همه جا را دیده بود ، نمیتوانست حدس بزند این کلید متعلق به کجاست ؟

با گیجی در کلبه قدم میزد و به مکانی که ممکن بود با این کلید فتح شود می اندیشید. به سمت دری کوچک در پشت آشپزخانه رفت که تا به حال توجهش را جلب نکرده بود ! مطمئن بود که کلید متعلق به آن در است اما ...

در بدون هیچ نیازی به کلید باز شد و در پشت آن ، محیط خاک گرفته اتاقی محزون با پرده های کلفت و تیره نمایان شد ! پیانویی در وسط اتاق بود که بین گوشه های آن و کف چوبی زمین تار های عنکبوت استوار شده بود !

در گوشه ای از اتاق پرده ای بود ! پرده را کنار زد و در پشت آن تونل کوچک و طویلی دید که اگر درست حدس میزد به هاگوارتس میرفت ... در نزدیکی ورودی تونل ، درست بین دیوار های سنگی تونل و کاغذ دیواری تیره اتاق ، دری طلایی رنگ قرار داشت که انتظار کلید را میکشید ...

درنگ نکرد ! کلیدش را در قفل چرخاند و در را باز کرد. در پشت در اتاقی بود که بر خلاف همه اتاق ها از تمیزی برق میزد و سطح شفاف پارکت های آن با دیوار های چوبی روکش صنوبر و پلکان براق چوبی که در انتهای اتاق بود ، محیطی پاک و خاکی ایجاد کرده بود ! اتاق خالی از هر شئی بود و تنها چیز موجود ، پنجره بی پرده ای بود که نور ماه از آن به داخل میتابید. پنجره ای که با میله های طلایی رنگ مزین شده بود ...

به سمت پلکان رفت ، تنها چیزی که ممکن بود او را به هدفش برساند ... اما ناگهان نور شدیدی شروع به درخشیدن کرد و از میان هیچ معلق در هوا ، پیکره نحیف و نقره گونی با صورت زیبا و گونه های گل انداخته ، با آن لبان کوچک قرمز و آن چشمان معصوم جذاب ظاهر شد ...

- سارا !

- خوب گوش کن استیون ... تو در اتاق زیر شیروانی به اون لوح میرسی ... اما ... فراموش نکن این آخر راه نیست ...

استیون همچنان بهت زده به پیکره نقره ای خیره شده بود ، حسی به او میگفت که این آخرین دیدارشان است ...

در حالی که آن شبح دوست داشتنی شفاف و شفاف تر میشد گفت : راستی استیون ... من از تو هیچ ناراحتی ای ندارم ! تو سعی خودت رو کردی ...

و به طور کلی ناپدید شد ...

استیون در حالی که اشک را از گوشه چشمش پاک میکرد با عزمی راسخ به سمت پلکان درخشان رفت ...


هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر کوچک شده






A Never Ending Story ...







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.