هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۱۶:۵۹ سه شنبه ۹ آبان ۱۳۹۱
#16

پروفسور.ویریدیان


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۷ شنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۲:۴۰ پنجشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۱
از قبرسون
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 235
آفلاین
فرادا صبح

ملت مرگخوار همگی به دور میز بسیار بزرگ آشپز خانه نشسته اند و منتظر تشریف فرمایی اربابن

کس مثل مراقبای کنکور قدم میزنه و مواظبه کسی چیزی نخوره

بلا : تریییییییییییییییییییییییی

تری غلط کردم ببخشید

بلا : چیو ببخشم

تری : یکم نون خوردم مگه ندیدی ؟

بلا : نهههههههههههههههههههههه ولی خودت گفتی ههههههه ...................

اونور خونه ی محفلیا (اسمش چی بود ؟)


دامبلدور یک چای میخوره بعد یهو میگه فاکس کجاس فاااااااااااااااااااکس کجایی ؟

ملت محفلی

د امبلدور

ملت محفلی :

دامبلدور

ملت محفلی :

دامبلدور تو لحضه به یه نقطه خیره میشه بعد کلشو میخارونه و میگه هوووووووووم چی داشتیم میگفتیم ؟

آها داشتیم صبونه میخوردیم بعد میگه فاکس کجاس فاااااااااااااااااااکس کجایی ؟

ملت محفلی
بعد دوباره کلشو میخارونه بعد صبونه میخوره بعد میگه فاکس کو ؟ بعد دوباره صبونه میخوره

( مدارکی مبتی بر ئوجود آلزایمر در ایشون به دست من رسیده )

خونه ی ریدل


ارباب که تازه تشریف فرما شدن روبه سمت چپ میکنن و میگن : نجینی بابا مربا بده بابا
ملت مرگخوار





پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۱۴:۲۱ سه شنبه ۹ آبان ۱۳۹۱
#15

آستوریا گرینگرس old1


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۴ سه شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۱۸:۵۴ پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۶
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 267
آفلاین
هنوز فرایند فکر کردن آستوریا تمام نشده بود که متوجه ی شخص چهارمی در باغ وحش شد:
-گودریک...اینجا چی کار میکنی؟

با اشاره ی آستوریا، ایوان و لوسیوس بسته ی حاوی یک فقره نجینی را پشت خود پنهان کردند؛ گودریک گریفندور که از دیدن آستوریا و دو مرگخوار دیگر شوکه شده بود، خودش را جمع و جور کرد.
-هــــــــــا؟!! اها...چیزه...اومدم یه نظارتی بزنم دیگه!
-نصفه شبی نظارت کردنت گرفته؟! نمیخواد برو من هستم.

قبل از اینکه گودریک پاسخی بدهد، سر و کله ی دو محفلی به همراه بسته ای که به زور روی زمین میکشیدند، پیدا شد.
-آخ...نوک نزن بچه...

گودریک با دیدن نگاه مشکوک آستوریا، به سختی آب دهانش را قورت داد:
-چیزه...راستش...جیمزه ! هی اذیت میکنه ...واسه تنبیه قراره چند روز اینجا نگهش داریم...
-آها...بعد جیمز نوک میزنه؟!

گودریک همچنان در حال یافتن دروغی برای تحویل دادن به آستوریا بود که ناگهان فریاد ایوان به آسمان برخواست:
-آآآآآآآی ! همون یه دونه استخون باقی مونده تو اسکلت بندیمم خـــــــــــــــــورد شد...آآآآآآآی !

با بلند شدن فریاد ایوان و مشاهده شدن نجینی، گودریک نیز اعتراف کرد که فاوکس، ققنوس دامبلدور را به آنجا آورده اند، به امید آنکه دامبلدور نیز کمی متوجه اوضاع محفل بشود؛ گویا هر دو گروه دچار مشکلی مشابه یکدیگر شده بودند. به سختی دو قفس مناسب برای نجینی و فاوکس پیدا کردند و قبل از روشن شدن هوا به مقّر هایشان باز گشتند و منتظر طلوع خورشید و بیدار شدن دامبلدور و لرد سیاه شدند...!



پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۱:۳۳ یکشنبه ۷ آبان ۱۳۹۱
#14

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۳:۲۱:۲۹
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6083
آفلاین
-بکشششششششششششششش!
- چی چیو بکش...سرش تو دستای منه.چشاش تو چشامه.زل زده بهم.دهنش دو سانتیمتر با صورتم فاصله داره.اگه جرات داری خودت بیا بکش!

لوسیوس دم نجینی را رها کرد و بطرف سرش، یعنی جایی که ایوان در دست گرفته بود رفت.
-بدجوری لای دوتا درخت گیر کرده.اگه بلاتریکس هولمون نمیکرد اینجوری نمیشد.این چرا اینجوری نگاه میکنه؟عصبانیه الان؟:worry:

ایوان سر نجینی را ول کرد و کمی عقبتر رفت.
-نه...خیلی خوشحاله.یه ساعته داریم عین پاستیل میکشیمش.احساس میکنم طولش دو برابر شده.


نیم ساعت بعد:

دو مرگخوار خسته و نفس نفس زنان به محل ملاقات رسیدند.آستوریا عصبانی و کلافه منتظرشان بود.
-کجایین شما دوتا؟چهل و پنج دقیقه دیر کردین.مگه من بیکارم؟

ایوان و لوسیوس از شدت خستگی جوابی ندادند.آستوریا در نور ضعیف چوب دستیش سرگرم معاینه نجینی شد.
-پوستش چقدر خراش داره...دو سه تا از پولکاشم که کنده شده.چه بلایی سرش آوردین؟ما قراره یه مدت مخفیش کنیم.قرار نیست ناقصش کنیم.اگه ارباب بفهمه تیکه تیکه تون میکنه.

لوسیوس که تازه نفسش جا آمده بود از جا بلند شد.
-خب...طولش نده.کجا ببریمش؟اون قفس خوبه؟

آستوریا به قفس مورد اشاره لوسیوس نگاه کرد.
-قفس اسب آبی؟نه...اون که سه چهارمش دریاچه اس.باید محیطش برای نجینی مناسب باشه...اون یکی هم که قفس پرنده هاس.ارتفاعش بیشتر از مساحتشه.مجبور میشیم نجینی رو عمودی بذاریم توش...صبر کنین کمی فکر کنم!




پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۱۳:۴۴ جمعه ۵ آبان ۱۳۹۱
#13

آستوریا گرینگرس old1


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۴ سه شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۱۸:۵۴ پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۶
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 267
آفلاین
سوژه جدید

-اوووووووخ

ایوان در حالی که بسته ی سنگین را روز زمین میگذاشت، جوراب زنانه ای که روی صورتش کشیده بود را کمی جابه جا کرد.
-زهر مانتیکور کوهی ! ببین میتونی یه کاری کنی ارباب بیدار شه؟؟؟ :vay:

لوسیوس پایش را رها کرد.
-اَه ...خب دمشو کوبید به پام.هیچوقت فکرشم نمیکردن نجینی یه همچین زوری داشته باشه...فلج شدم.
-نترس؛ ریش سالازار شپش نداره !
و در همان حال سر و کله ی بلاتریکس پیدا شد:
-چه غلطی دارین میکنین؟؟ برین دیگه، آستوریا تو باغ وحش منتظرتونه.

لوسیوس نگاهی به سر تا پای بلا انداخت.
-بیا خودت ببرش ببینم میتونی؟
-لوسیوس ! فکر میکنی کروشیو میتونه سرعتتون رو بیشتر کنه؟

اما کار به کروشیو نکشید، با نمایان شدن جرقه های تهدید آمیز چوبدستی بلا، سرعت ایوان و لوسیوس، از یک حلزون در دقیقه، به یک تک شاخ در دقیقه، ارتقا یافت.

فلش بک

ملت مرگخوار دور میز تالار، در سکوت کامل به آنتونین چشم دوخته بودند.
-اینطوری من یکی که دیگه نمیتونم...صبح تا شب نشستن تو اتاق و "جینگوله بلا" بازی میکنن با نجینی.
-آره منم موافقم ! حتی متوجه نشدن که من موهامو پنج دهم اینچ کوتاه کردم .

ملت با تعجب به موهای بلاتریکس چشم دوختند.
-خب...! من یه پیشنهادی دارم...میدونین که باغ وحش هاگزمید رو برای یه مدتی تعطیل کردیم، برای تغییرات اینا...خب میتونیم نجینی رو برای یه مدتی اونجا نگه داریم...اینطوری هم من میتونم مراقبش باشم و همم ارباب یه خورده متوجه ماها میشه.

ملت همچنان در حال هضم پیشنهاد آستوریا بودند که ایوان سرس تکان داد.
-آره...این بهترین راهه !

پایان فلش بک



پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۲۱:۱۴ شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۱
#12

دافنه گرینگراسold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۱ پنجشنبه ۸ تیر ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۳:۵۴ چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۳۹۵
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1174
آفلاین
لودو بگمن نگاهی به فلور انداخت و با گستاخی پرسید:من شما رو نمیشناسم؟ا
صورتش رو خاروند.کمی صداشو پایین آورد و با نفس عمیقی ادامه داد:ببخشید که چنین کاری کردم.منو میبخشی؟
سپس با ذوق اضافه کرد:منو دوست داری؟

فلور که صورتش سرخ از خجالت بود هر دو دستشو مشت کرد و به جنازه کسی که تا چند دقیقه پیش اونو همسر خودش خطاب میکرد نیگاه کرد و با سر پایین انداخته و با صدایی لرزان گفت:شما با من بودین جناب وزیر؟

چند بادیگارد ژنرال بگمن به هم نگاه کردند.

فلور ادامه داد:جناب وزیر،شما همیشه محبوبی.میخواین مادر و پدرم هم بیارم بکشین؟قربون اون قیافه ی نداشتتون برم. آقای بگمن شما خیلی محبوبین.معلومه که دوستون دارم.من جونمو براتون میدم!
وزیر که تمام سعیشو میکرد تا لبخندشو نشون نده سرفه ای کرد و گفت:خانوم دلاکور،شما به من لطف دارین.

اگه اون لحظه فلور یاد اون موضوع احمقانه نمافتاد شاید میشد که لودو به خواستش برسه.


تنها گیاهِ سیاهِ فتوسنتز کننده ی بدون ریشه ی گرد، با ترشح مواد گازی سیاه از واکوئلش. چرا ایمان نمی آورید؟


پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۱۸:۰۱ شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۱
#11

گریفیندور، محفل ققنوس

گودریک گریفیندور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۹ یکشنبه ۱۲ دی ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۱۱:۴۰:۰۸ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
از تالار گریفندور
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
محفل ققنوس
گریفیندور
پیام: 976
آفلاین

سوژه جدید



صدای آواز گنجشنگ های جادویی در باغ وحش پیچیده بود. هر بازدید کننده ای از این باغ وحش راضی بیرون می آمد. باغ وحش هاگزمید مثل همیشه پر بود از مردم جور با جور! از دختر های زیبا و خوشگل گرفته تا دختر های زشت و چاق! () البته بهتره بگم باغ وحش پر بود از بازدید کنندگای که از حیوانات جور با جور دیدن می کردند. از موجودات تک سلولی که قابل دیدن نبودند گرفته تا اژدها های خیلی بزرگ که بازدید کندگان باید از یک کیلومتری از آنها دیدن می کردند.

قیمت هر بلیط نیز بسیار مناسب بود و همین امر باعث شده بود که بازدید از تنها باغ وحش جادویی در دنیا افزایش یابد. همینطور چند حیوان جدیدی که وزیر لودو بگمن در هنگام برنده شدن در انتخابات به باغ وحش اهدا کرده بود نیز در این امر نقش مهمی داشت.

مثل دیگر روز های آخر تابستان هوا باز گرم اما همراه با نسیمی پاییزی و سرد بود. دم در باغ وحش یک صف خیلی کوتاه برای گرفتن بلیط ایجاد شده بود. بازدید کنندگان مجبور بودند چند دقیقه در صف بمانند تا بتواند بلیط بگیرند.

حدود 8 یا 9 نفر در صف قرار داشتند و همه ی آنها برای بلیط گرفتن ثانیه شماری می کردند تا اینکه از دور دست مردی در حال نزدیک شدن به باغ وحش بود. کنار مرد دو نفر هیکلی نیز حضور داشتند که عینک های افتابی زده بودند و مشکوکانه نگا می کردند.

بله وزیر لودو آماده بود تا از باغ وحش دیدن بکند. وقتی نزدیک صف شد ، لودو لبخندی زد و همینطور راهش را گرفت و داخل باغ وحش شد. یکی از کسانی که در صف بود ، داد زد: « هوی کجا؟ مگه صف رو نمی بینی؟ »

در همین هنگام یکی از مرد های هیکلی کنار وزیر به طرف مردی کهداد زده بود ، برگشت و چوبدستیش را به طرف اون گرفت و گفت: « آواداکدورا » و ...

لودو باز لبخندی زد و به بادیگارد هایش گفت: « بریم! »

مردی که حالا جان به جان افریده بود ، در زمین دراز کشیده بود و همراه زیبایش بالای سرش در حال گریه کردن بود. (چه رمانتیک!) زن در حالی که شوهرش را نوازش می کرد ، گفت: « چرا مردی؟ آخه چرا زبونتو کنترل نمی کنی؟ چرا حماقت می کنی؟ هان؟ حالا من پول بچه هامونو چطوری بدم؟ هان؟ »

زن همینطور در حال گریه کردن بود که ناگهان شوهرش جانی دوباره گرفت و لب به سخن گشود: « فلور! انتقام شوهرت رو بگیر! بای » و دوباره مرد!

فلور دلاکور که به تازگی جام اتش را نیز برنده شده بود و بسیار اعتماد به نفس پیدا کرده بود ، بلند شد و با خودش گفت: « زنده از این باغ وحش بیرون نمی ری وزیر لودو! »


تصویر کوچک شده


پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۱۳:۰۲ یکشنبه ۵ شهریور ۱۳۹۱
#10

پروفسور.ویریدیان


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۷ شنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۲:۴۰ پنجشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۱
از قبرسون
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 235
آفلاین
ناگهان چشمش به هری پاتر و جمعی از محفلیا افتاد..

آقا جغدو به قفسش برگردونین

زنی که مسئول با غ و حش بود اینو گفت

آستوریا - دراکو این به ما دستو ر میده بزن بکشش

همون موقع بلا از ناکجا آباد پیداش شد و شروع به کروشیوی زنه کرد

این کارو نکنین . دامبلدور این را گفت و به سمت اونا رفت وشروع به دوئل کرد

همون لحضه ی اول لوسیوس و آستوریا رو اسیر کردن حالا مونده بود بلا و دراکو. دامبلدور به طرز خفنی

دراکو رو بی هوش کرد بلا چو.بدستیشو تکون داد و ریش های دامبلدور به دورش پیچیدند

بلا به سمت لرد ولدمورت فرار کرد

در محضر لرد ولدمورت

همشونو می کشیم بلا البته قبلش شکنجشونم می کنیم

نارسیسا - اما ارباب چن نفر مارو گروگان گرفتن



Re: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۱۵:۱۵ شنبه ۴ تیر ۱۳۹۰
#9

کتی  بل


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۶ یکشنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۶:۲۰ پنجشنبه ۲۱ مهر ۱۳۹۰
از توی دفتر خاطرات تام ریدل
گروه:
کاربران عضو
پیام: 17
آفلاین
با اجازه ی بزگترا و ناظرای محترم:
سوژه ی جدید
لرد ولدمورت در حالی که به طاووس رنگارنگ مالفوی نگاه میکرد گفت: خادمان وفادار من! امروز به همتون مرخصی میدم تا بریم باغ وحش هاگزمید!
مرگخواران:
لرد سیاه: زودباشین باید سریع بریم تا شلوغ نشه!
در باغ وحش هاگزمید
لرد سیاه برای مری،دوست دختر جدیدش(به روزعشق و عاشقی مراجعه شود!)، پشمک خریده بود و داشتن بین قفسای میمون های جنگل آمازون قدم میزدند.
ملت:
بلاتریکس لسترنج داشت طلسم شکنجه رو روی یکی از ببرهای بنگال که به رودولفوس پنجول کشیده بود، اجرا میکرد.
همه ی مردم، از ترس این باغ وحش ندیده ها فرار کرده بودن!
دراکو ملفوی به جغد های زیبای یک قفس خیره شده بود، که جغدی شبیه به هدوییگ آنجا دید. به اسکورپیوس گفت: دوست داری این جغد سفیده رو برات بدزدم؟ اسکورپیوس 6 ساله با ذوق و شوق دست زد و گفت: آره بابا!... من جغد میخوام.
دراکو به همسرش گفت: نظرت چیه،عزیزم ؟
آستوریا قبول کرد.
دراکو چوبدستی اش رو به سمت قفل قفس گرفت و زمزمه کرد: آلوهومورا!
و وارد قفس شد. سپس چوبدستی اش رو به طرف جغد سفید گرفت و گفت: اکسیو. جغید به سمت دستان مشتاق اسکورپیوس رفت و او، جغد بیچاره رو محکم گرفت تا از دستش سر نخورد.
لوسیوس مالفوی با دیدن قهقه ی نو.ه اش ، لبخند زد...
ناگهان چشمش به هری پاتر و جمعی از محفلیا افتاد...


ویرایش شده توسط کتی بل در تاریخ ۱۳۹۰/۴/۴ ۱۵:۱۹:۰۳
ویرایش شده توسط کتی بل در تاریخ ۱۳۹۰/۴/۴ ۱۵:۲۰:۰۳

هری پاتر و سنگ جادو
هری پاتر و تالار اسرار
هری پاتر و زندانی آزکابان
هری پاتر و ج


Re: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۱۷:۴۷ دوشنبه ۲ خرداد ۱۳۹۰
#8

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۹:۵۷:۲۴
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4854
آفلاین
مونتگومری با عصبانیت ناسزایی گفت و خواست به سمت قفس تسترال ها برود که با دیدن پروفسور کوییرل متوقف شد.

کوییرل در حال صحبت کردن با یکی از کارکنان آنجا بود، اما بلافاصله با دیدن مونتگومری سریع برگشت و گفت:

- اوه مونتگومری. کار مهمی بات دارم، راستش ... من جایگزینایی رو برای ...

مونتگومری با خوش حالی وسط حرف کوییرل پرید و گفت: چی؟ واسه مون قفس نو گرفتی؟ این عالیه.

دست بر گردن کوییرل انداخت و گفت: میدونستم همیشه به فکر من هستی.

کوییرل دست مونتگومری را کنار زد و با این کار موجب برانگیخته شدن حس تعجب مونتگومری شد.

- چرا این طوری میکنی؟

کوییرل با جدیت گفت: من برات جایگزین پیدا کردم. از حالا آگوستوس پای و آستوریا گرینگرس اینجارو اداره میکنن.

-

- بله چونه نزن، این حقیقت داره.

مونتگومری با دستپاچگی گفت: اما ... هنوز یه روزم نشده که منو برای این کار گذاشتین ... تو به من ... فرصت ندادی!

کوییرل با بی توجهی به سمت در خروجی باغ وحش رفت و در همین حین گفت:

- ما به این نتیجه رسیدیم که اونا برای این کار مناسب ترن. اونا توانایی خاصی توی مهار کردن حیوونای جادویی دارن. در یک چشم به هم زدن اون تسترالارو آروم میکنن.

کوییرل با وحشت از قفس هیپوگریف ها که دم در ورودی قرار داشت فاصله گرفت و با در نگاه کرد.

- اوه نگاه کن، مث اینکه وقت شناسم هستن.

در مقابل چشمان حیرت زده و غمگین مونتگومری، آستوریا و آگوستوس وارد باغ وحش شدند و شروع به دست دادن با کوییرل کردند.

مونتگومری برگشت و برای آخرین بار نگاهی به باغ وحش انداخت. آهی کشید و در حالی که سرش را پایین انداخته بود از آنجا خارج شد.


با اجازه ی قبلی از ناظر پایان سوژه




Re: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۱۲:۵۷ دوشنبه ۲۲ فروردین ۱۳۹۰
#7

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۳:۲۱:۲۹
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6083
آفلاین
مونتگومری در حالیکه مملو از حس وظیفه شناسی شده بود به قفس گوریل نزدیک شد.
-جناب گوریل...ازتون خواهش میکنم آروم باشین....جناب گوریل، من محترمانه درخواست کردم آروم بگیرین.کشتی نگیر آقا...جناب هیپوگریف، از شما بعیده.گوش گوریلو برای چی میکشی؟

گوریل و هیپوگریف بدون توجه به مونتگومری به کشتی گرفتن ادامه دادند.مونتگومری چند بار اخطار داد و وقتی متوجه شد که گوش حیوانات به این حرفها بدهکار نیست با احتیاط به دور و برش نگاه کرد.چوب دستیش را از جیب ردایش بیرون آورد و به طرف دو حیوان وحشی گرفت و زیر لب زمزمه کرد:
-ایمپریو...

هر دو حیوان تحت تاثیر طلسم فرمان گیج شدند و دست از کشتی گرفتن برداشتند.

مونتگومری لبخندی زد.
-حالا بهتر شد.حالا هر دوتون مثل بچه آدم برگردین تو قفساتون و آروم بگیرین تا به این کوییرل کله سیری حالی کنم که کنترل اوضاع دست کیه.

گوریل و هیپوگریف در سکوت و آرامش به قفسهایشان برگشتند و سرگرم حل کردن معادلات سه مجهولی شدند.

درست در همین لحظه نگهبان باغ وحش به مونتگومری نزدیک شد.
-جناب مونتگومری...فکر میکنم تو قفس تسترال ها مشکلی پیش اومده.سرو صدای زیادی از اون قسمت میاد.بهتره هر چه سریعتر خودتونو برسونین اونجا.


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۰/۱/۲۲ ۱۲:۵۸:۳۷








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.