هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   2 کاربر مهمان





پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۴:۰۵ یکشنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۶
#93

آملیا فیتلوورت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۵ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۵:۳۰:۴۷ چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۸
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 499
آفلاین
خلاصه:

اسنیپ و اسپراوت رفتن پیش ناظرای قلعه تا ازشون اجازه و کمک (!) بگیرن تا کلاه گروهبندی گم شده رو پیدا کنن. حالا دارن همگی با هم (با کمک دانش آموزا و دو ناظر قلعه) دنبال مدارک و نشونه هایی میگردن که به کلاه نزدیکشون میکنه.
....

درحال حرکت به خانۀ هاگرید بودند که...
- نه!

همه به عقب برگشتند و آملیا را دیدند که سرجایش ایستاده...

- اوم... نمیای؟
- نه!

همه پوکروارانه به هم نگاه کردند؛ و نگاه کردند؛ و نگاه کردند. آن قدر نگاه کردند تا نگاه پوکروارانه هم حرام شد!
- چرا نمیای خب؟
- مگه نمیبینید؟!

همه سرشان را بلند کرده و به پنجره، جایی که آملیا اشاره کرده بود، نگاه کردند؛ همه آسمان را ستاره ها فرا گرفته بود. بسیار زیبا و روشنی بخش. اما چه چیز عجیبی وجود داشت؟ سرها دوباره به سمت آملیا برگشت. آملیا که از شدت متوجه نشدگی آنها، تلسکوپ را بر فرق سر خود میکوبید، گفت:
- مگه... نمیبینید... مسوف شده!
-

خب، مسلما هیچکدام نمیدانستند "مسوف" به چه معناست...

- قمر اول مریخ اومده جلو قمر دومیش، مسوف شده دیگه! اینم نمیدونستین؟! اوه، برطرف شد! بیاین بگردیم!

و قبل از آنکه اسپراوت، به پدر نداشته کلاه گروهبندی بوق بفرستد تا دیگر، عجایب جهان را در هافلپاف گرد نیاورد، پایش روی چیزی رفت و افتاد.
- هوم؟ این چیه؟

او چوبدستی شکسته ای را در دست داشت. درست همان لحظه، دورا با گارد خفنی گفت:
- فکر کنم وقتشه نشانه هارو پیدا کنیم!


ویرایش شده توسط آملیا فیتلوورت در تاریخ ۱۳۹۶/۹/۱ ۲۳:۱۰:۰۴

این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۱:۴۵ جمعه ۲۸ مهر ۱۳۹۶
#92

رون ویزلیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۳ پنجشنبه ۶ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲:۰۱:۰۶ چهارشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۹
از میتوکندری به راکیزه!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 129
آفلاین
آمبریج حیا کن، هاگوارتز رو رهاکن
------------
همه بخصوص گیبن از رفتن آقای ویزلی خوشحال بودند که ناگهان صدایی آشنا اونا رو سر جاشون میخکوب کرد.
حداقل اونا آقای ویزلی و دورا رو میتوانستند تحمل کنند ولی هیچ کس نمیتوانست رون رو تحمل کنه.
- سلوم. به ریش مرلین قسم وقتی که توی نقشه غارتگر که از هری کش رفته بودم دیدم شما اینجایید در عرض 4 ساعت خودمو بهتون رسوندم!!!!
همه در حالی که شکلات میخوردند به سرعت رون ،فکر کردند.
رون گفت :
- هرمیون اونا دیگه چی هستن ؟
و شکلات های هرمیون را گرفت و یکجا قورت داد.
همه که به اینجور رفتار های رون عادت داشتند  به هم نگاه کردند.
رون گفت :
- راستی اینجا چی کار میکنین؟ ورق بازی میکنین ؟ شطرنج؟ تخته نرد؟
هرمیون گفت :
- نه رون ! دنبال کلاه گروهبندی هستیم. اگه میتونی کمک کنی عضو ما شو اگه هم نمیخوای برو که خیلی کار داریم.
- هاهاها !!! از قدیم گفتن کار رو بده دست کار دون.
خب بذار فکر کنم... دفتر دامبلدور رو گشتید؟
- گشتیم اونجا نبود.
- تالار های گروه ها چطور ؟
- نبود.
- دخمه اسنیپ ؟
- مراقب حرف زدنت باش ویزلی مو نارنجی !!!
- خب ...
2 ساعت و 22 دقیقه بعد...
همه خوابیده بودند که با صدای مانند موشک رون به پا خواستند:
- آهان خونه هاگرید؛ کلاه حتما اونجاست.
- بنظرت هاگرید چه نیازی به کلاه گروهبندی داره ؟
- شاید بخواد ببینه اگه یکی از اژدها هاش رو بخواد بفرسته هاگوارتز، اون توی کدوم گروه میره؟
گیبن گفت :
- الان نمیدونم باید بهت بگم احمق یا باهوش ولی ...
ناگهان حرف گیبن توسط آملیا قطع شد :
- حداقل بهتر از اینه که اینجا بخوابیم و شکلات بخوریم.
سپس همگی تسلیم زور آملیا و حرف رون شدند و به سمت کلبه هاگرید حرکت کردند.
=====

توضیحات به وسیلۀ پخ براتون ارسال شد.

به الف دال خوش اومدی!
تایید شد!




ویرایش شده توسط آملیا فیتلوورت در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۲۸ ۱۴:۱۰:۵۲



تصویر کوچک شده


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۲۱:۰۴ چهارشنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۶
#91

دورا ویلیامز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۴۷ شنبه ۳ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۲:۰۶:۳۲ دوشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۹۹
از اتاق مد!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 206
آفلاین
_خعب اتاق دامبلدور که نبود. اتاق شخصی ای هم که در کار نبود. پس کجا...
_به به آملیای عزیز ناظر شده ی به دنبال مدیریت!

آملیا با دست خود به پیشونی اش کوبید. باز هم دورا! دورا به سمت آملیا قدم برداشت. صدای تق تق کفشهایش در سالن پیچید. دستش را با حالتی چندش بر روی گونه ی آملیا کشید.

_آخی از دیدنم خوش حال نشدی؟ منم خوشحال نشدم.
_چی میخوای دورا؟

دورا بدون توجه به سوال آملیا، همان طور که به صورت تک به تک اعضای گروه جستجو نگاه میکرد، با قیافه ای متعجب پرسید:
_دنبال کلاهید؟

آرتور که ازفهمیدن جریان توسط دورا با وجود سکوت بچه ها قیافه‌اش سوالی شده بود زبان باز کرد.
_الان از کجا میفهمی؟

آملیا با صدایی که از ته چاه می آمد گفت:
_ذهن خوانه!
_اووو مستر ویزلی. شما هم که اینجا تشریف دارید. کارآگاهی که از همه جا بی خبره.

اسنیپ خسته از این وقت تلف شده، خونش به جوش آمده بود. به همین خاطر با همان صدای پر صلابت و آرام همیشگی‌اش گفت:
_دوشیزه ویلیامز؟ متوجه ی زمانی هستید که از ما گرفتید؟

گیبن خشنود از موقعیت پیش آمده، با صورت همیشه خندانش گفت:
_ فکر میکنم آقای ویزلی هم از آشنایی بیش تر با شما خشنود بشوند دورا. نظرتون چیه که ما منتظرتون بمونیم آقای ویزلی؟

و این گونه بود که شر ویزلی ها و ویلیامز ها با هم به طور یکجا کنده شد. هرمیون ها هم میخواستند به همراه ویلیامز ها و ویزلی ها کنده شوند. اما فرصت پیش آمده برای گرنجر ها نبود و دست هرمیون توسط آملیا کشیده شد، تا در ادامه ی سوژه آن ها را یاری کنند.


ویرایش شده توسط دورا ویلیامز در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۲۶ ۲۲:۰۶:۵۹


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۰:۱۸ شنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۶
#90

هرمیون گرنجرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۴ سه شنبه ۸ آذر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۳:۱۱ جمعه ۲۸ مهر ۱۳۹۶
از اتاق خون محفل
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 239
آفلاین
آمبریج حیا کن ، هاگوارتز رو رها کن

---
هرکی به یه چیزی فکر میکرد. گیبن تعداد افراد حاضر تو دفتر رو میشمرد و تقسیم به جایزه پیدا کردن کلاه میکرد، اسنیپ به اینکه باید از دیجی کالا ژل جدید سفارش بده و این بار چند تا سفارش بده تا با جغد رایگان ارسال بشه واسش، هرمیون به این داشت فکر میکرد که تاریخ هاگوارتز رو چند بار دیگه بخونه تا بتونه دقیقا حفظ باشه و برای هر موقعیت یه جمله ازش بتونه بگه، آرتور به اینکه اگر همه رو اینجا بازداشت کنه، چقد باید فرم و کاغذ وزارتی پر کنه و آیا ارزش اون همه کار رو داره، آملیا هم به اینکه اگر شخصیتش رو عوض کنه آیا ستاره ها باهاش قطع رابطه میکنن یا همچنان دوست و رفیقش میمونن.

دامبلدور با شتاب به طرف دفترش بر میگشت ، آلارم ورود افراد غریبه به دفترش به صدا در اومده بود. با هر قدم ، سرامیک های زمین تکون میخوردن و همین باعث ترس تابلوهای اطراف راهرو شده و همه قایم شده بودن. دامبلدور از مرلین میخواست که دانش آموزا دنبال چیزی که فکر میکرد نباشن. اون تمام ذخیرش بود، تمام محفل به اون نیاز داشت و بدونش نمیشد ولدمورت و مرگخواران رو شکست داد. بالاخره به در دفتر رسید و کلمه رمز رو گفت و وارد شد.

با ورود دامبلدور همه هوشیار شدن و خودشون رو جمع و جور کردن. هرمیون سریع یه کتاب تاریخ هاگوارتز از جیبش در آورد و در حالی که مثلا نمیدونه چه اتفاقی داره اطرافش میفته به خوندنش مشغول شد. دامبلدور به کسی توجه نکرد و به سرعت به طرف میز کارش رفت و وقتی دید همش تموم شده ، با ناراحتی روی زمین زانو زد و به گریه افتاد.
-آههههه مرلین چرا آخه ؟ چرااااااااا ؟

ملت گونه به دامبلدور خیره شدن و منتظر بودن ببینن دقیقا چه اتفاقی افتاده. گیبن و اسنیپ این موقعیت رو غنیمت شمردن و سریع دست بقیه رو گرفتن و از دفتر مدیریت خارج شدن تا به طرف مقصد بعدیشون برای پیدا کردن کلاه برن.
با اینکه از دفتر مدیریت خارج شده بودن همچنان میتونستن صدای دامبلدور رو بشنون.
-اوووووه مرلینا، من تو کل این دنیا این شکلات ها رو داشتم فقط. اونارم ازم گرفتی.

ملت شکلات خوران به طرف سرسرای عمومی رفتن تا اونجا با آرامش در مورد نقششون برای پیدا کردن کلاه حرف بزنن.
====

تایید شد
به الف دال خوش اومدی


ویرایش شده توسط آملیا فیتلوورت در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۱۷ ۷:۴۹:۲۰



پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۳:۰۲ دوشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۶
#89

گریفیندور، محفل ققنوس

آرتور ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۰۲ جمعه ۱۵ بهمن ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱:۱۷:۲۳ جمعه ۲۸ شهریور ۱۳۹۹
از خانه ویزلی ها
گروه:
ایفای نقش
محفل ققنوس
کاربران عضو
گریفیندور
ناظر انجمن
پیام: 530
آفلاین
ملت همچنان شکلات میخوردن و فکر میکردن. ناگهان در اتاق زرتی باز شد و آرتور ویزلی با کیفی چرمی داخل اتاق شد. کیف و کلاهش رو روی میز گذاشت و کتش رو درآورد و به دسته ی صندلی دامبلدور آویزون کرد:
-خب میبینم که جمعتون جمعه. اومدم برای تحقیقات تا کلاه رو هر چه زودتر پیدا کنیم. هر چی مدرک دارید بذارید روی میز و اینکه دارید چی میخورید؟

ملت یه مشت شکلات در لپ راست، یه مشت شکلات در لپ چپ و یه مشت شکلات در دست راستشون، بهت زده با چشمانی از حدقه بیرون زده به آرتور نگاه میکردن:
-خب چرا دارید منو نگاه میکنید؟ نمی خواید کلاه رو پیدا کنید؟
ملت:
-اگر مدارک رو رو نکنید و کلاه پیدا نشه همتون رو بازداشت میکنما.
ملت:
آرتور:
ملت:

بالاخره گیبن سکوتش رو شکست و با دهن پر از شکلات گفت:
-دو ایندا دیدال میدنی؟
-مامانت بهت یاد نداده با دهن پر حرف نزنی گیبن؟
گیبن:

گیبن شکلات های داخل دهنش رو به زحمت قورت داد و گفت:
-تسترال نمکی! دارم میگم تو اینجا چیکار میکنی؟
-مودب باش گیبن. گفتم که اومدم تا با کمک شم پلیسی بنده کلاه رو پیدا کنیم. میدونی که کلی بچه جادوگر پشت در وایسادن و منتظرن.
-مرلین خوار و خفیفت کنه. خودمون کم بودیم تو هم اضافه شدی؟
-زیاده روی نکن گیبن. خودت که میدونی میتونم خیلی راحت پرونده ای تشکیل بدم و تو رو به عنوان متهم به دادگاه و آزکابان معرفی کنم.

گیبن ساکت شد در حالی که در دلش کلی فحش و ناسزا بار آرتور میکرد. بقیه ملت بالاخره شکلاتا رو قورت دادن و الباقی شکلاتای توی دستشون رو توی جیبشون ریختن. کلاه باید پیدا میشد و حالا آرتور با کارآگاه بازیش، مزاحم کار اونا شده بود.


اتحاد گریفیندور


معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۲:۱۵ دوشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۶
#88

گیبنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۵ یکشنبه ۷ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۹:۴۴ سه شنبه ۸ مرداد ۱۳۹۸
از زیر سایه ی هلگا به زیر سایه ی ارباب
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 255
آفلاین
گیبن و اسنیپ وارد اتاق دامبلدور شدند. از پنجره نور مهتاب داخل اتاق می شد و روی ظروف نقره ای روی میز می افتاد و نور را پخش میکرد. چوب منحنی که ققنوس روی ان استراحت میکرد، شمشیر گریفیندور و قدح اندیشه هم سرجایشان بودند، فقط جای کلاه گروهبندی خالی بود. اتاق در سکوت بود. تنها صدایی که شنیده میشد خر و پف اهسته ی قاب عکس مدیران سابق بود.


خرشــــــــــش!
گیبن بدون توجه به سکوت دستش رادرظرف شکلات های مورد علاقه ی دامبلدور کرد و مشتی برداشت و به سمت دهانش برد.
-قرچ...قرچ...خب کلاه که اینجا نیست قرچ...قرچ...حالا چیکار کنیم؟

اسنیپ دستی به موهای چربش کشید و با لحن طعنه امیز همراه با کمی عصبانیت، جواب گیبن را داد.
-از من میپرسی؟ تو باید بدونی. پس تو اینجا چیکاره ای؟


از پشت در ورودی صدای املیا به گوش رسید.
-گفتم که ما تازه ناظر شدیم.

و در اتاق باز شد و هرمیون گرنجر و آملیا وارد اتاق شدند. گیبن و اسنیپ با تعجب به ان دو نگاه کردند. اسنیپ پرسید.
-شما چطوری اومدین اینجا؟ هرمیون از کجا اومد؟ اسپوارت کو؟

آملیا به سمت پنجره رفت تا ستاره ها را ببیند و پاسخ داد.
-وقتی رفتیم دنبال اتاق کلاه فهمیدیم که کلاه اتاق شخصی نداره. موقع برگشت پروفسور اسپوارت گفت که خسته است و نمیتونه بیاد برای همین رفت اتاقش. هرمیون رو هم موقع گشت زنی شبانه با شنل نامرئی گرفتمش. به عنوان جریمه باید برای پیدا کردن کلاه به ما ملحق شه. فکر خوبیه. نه گیبن؟

گیبن به لبخند شیطانی آملیا نگاهی انداخت و سرش را به نشانه ی مثبت تکان داد. از زمان ناظر شدنشان این اولین بار بود.
هرمیون هم آهی کشید و روی صندلی نشست. چرا باید با وجود بودن دو ناظر و یک پروفسور او دنبال کلاه میگشت. با خودش فکر کرد شاید بتواند از هوشش استفاده کند و سریع تر کلاه را پیدا کند. اما هیچ سر نخی نبود. هر چهار نفر دستشان را در ظرف شکلات های البوس کرده بوده اند و مشت مشت شکلات میخوردند تا بلکه چیزی به ذهنشان برسد یا چیزی را ببینند که تا ان موقع ندیده بودند.



هافلپافی خندان
تصویر کوچک شده



دنیا چو حباب است ولکن چه حباب؟! نه بر سر آب، بلکه بر روی سراب.
آن هم چه سرابی، که بینند به خواب آن خواب چه خواب؟ خواب بد مست خراب.


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۲۲:۰۷ پنجشنبه ۶ مهر ۱۳۹۶
#87

آستوریا گرینگرس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۲۴ چهارشنبه ۲ فروردین ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۰:۳۴ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
از زير سايه ى ارباب
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 240
آفلاین
گيبن و اسنيپ، چوبدستى در چوبدستى يكديگر، به سمت دفتر مديريت هاگوارتز رفتند. و در نهايت، جلوى ناودان كله اژدرى متوقف شدند.
-گيبن؟ تو ميدونى رمز چيه؟

گيبن كمى فكر كرد.
-نه! ولى تو يه استادى...تو بايد بدونى.

اسنيپ، تكانى به رداى سياه رنگش داد و بادى به غبغب انداخت.
-معلومه كه ميدونم! آبنبات ليمويى!

گيبن نگاه چپ چپى به اسنيپ انداخت.

-اهم...حتما عوض شده! زنبور ويژويژوى جوشان!...نه؟...برتى بات...قورباغه شكلاتى...اينم نه؟...كيك پاتيلى... اَه...خاك كاهو بريزن رو...عه...!

ناودان به كنارى پريده و راه پله نمايان شده بود.

-خاك كاهو واقعا؟...آها! اين ترم مديريت هاگ با رز و لينى بود...چجورى به فكرم نرسيد!

اسنيپ نچ نچى كرد.
-خجالت بكش! اسم خودتم گذاشتى ناظر؟ خجالت داره!

و به سمت پله ها رفت.
گيبن كه از اين حجم از پرروگى، دهانش باز مانده بود، سرش را تكان داد و به دنبال اسنيپ، از پله ها بالا رفت.



پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۵:۴۷ پنجشنبه ۶ مهر ۱۳۹۶
#86

هرمیون گرنجرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۴ سه شنبه ۸ آذر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۳:۱۱ جمعه ۲۸ مهر ۱۳۹۶
از اتاق خون محفل
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 239
آفلاین
اسپراوت به زور آملیا رو به سمت در اتاق کلاه گروه بندی هل میداد و آملیا هم سعی میکرد که جلوی این اتفاق رو بگیره ولی اسپراوت حداقل 50 کیلو وزن بیشتری داشت و بازو هاش گنده تر بودن. بالاخره بعد از یه درگیری طولانی بین دو نفر، به اتاق کلاه رسیدن و اسپراوت آملیا رو ول کرد. کمی بازوهاش رو مالش داد و چند تا بوسه بهشون زد و عضله ای گرفت برای بقیه دانش آموزان تا نشون بده که استاد ارشد کیه اینجا. حالا که دانش آموزان رو ترسونده بود ، دستش رو به سمت در برد و سعی کرد بازش کنه.
-اینکه قفله.
-چی قفله ؟
-این درِ.
-کدوم درِ؟
-این درِ اتاق دیگه.
-کدوم اتاق؟
-در اتاق کلاه
-کلاه ؟ کلاه نمیشناسم من.
-کلاه گروه بندی
-کلاه گروهبندی دارمسترانگ؟

اسپروات صبرش واسه این سوال و جوابا تموم شد و به سمت آملیا رفت، دستای چاقشو باز و آماده فشردن دستای آملیا کرد. آملیا که هنوز تجربه قبلیش رو نتونسته بود از ذهنش پاک کنه عقب رفت تا به دیوار خورد و دیگه جایی واسه عقب رفتن نداشت.
-کلیدشو نداااارم خب. کلیدش اصلا وجود نداره.
-یعنی چی وجود نداره ؟ پس کلاه چجوری میاد و میره ؟ چجوری ملت میرن پیشش که باهاش حرف بزنن ؟

اونطرف تر پیش گیبن و اسنیپ اوضاع بهتر پیش نمیرفت. دو نفر روی نیمکتی سنگی و سرد نشسته بودن و در حال دیدن عکسای کالین بودن. سری اول عکس از خودش که جلوی آینه با پوز (pose) های عجیب غریبی بود. هرچقد که گبین و سوروس سعی کردن سریعتر این عکس ها رو جلوتر بزنن ، بازم چیزهایی دیدن که شاید تا آخر عمر فراموش نکنن. حتی تا چند ثانیه این فکر رو کردن که شاید زندگیشون رو همینجا تموم کنن و اون عکسارو دیگه نبینن بهتر باشه.
سری دوم عکسا بهتر از قبلیا نبود. کالین تونسته بود هری پاتر رو تو موقعیت هایی که هیچ جادوگر یا انسانی نمیخواد ازشون عکس گرفته بشه پیدا کنه و بدترین عکس ها رو بگیره. همینطوری که پیش میرفت اسنیپ و گیبن نیاز به هفته ها نوبت روانشناسی داشتن تا بتونن این عکس هارو فراموش کنن.
-بهتر نبود با اونا میرفتیم اتاق کلاه ،گیبن ؟
-اتاق کلاه کجا بود باو ، از اول این سوژه هم هی میگید اینو. کلاه تو اتاق مدیر هاگوارتز زندگی میکنه دیگه ، شنیده بودی تا حالا اتاق شخصی داشته باشه ؟
-پس اونا کجا رفتن ؟ اتاق کیه اونجا که آملیا بردشون ؟
-آرگوس فیلچ ، میدونستی که مدیرا واسه پیدا شدن کلاه 10000 گالیون جایزه گذاشتن ؟ دوتایی اول پیداش کنیم ، نصف نصف پولدار میشیم از هاگوارتز میزنیم بیرون میریم هاوایی عشق و حال.
-اونا پس تا با اون درگیرن ما بریم اتاق مدیر هاگوارتز دنبالش بگردیم.


ویرایش شده توسط هرمیون گرنجر در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۶ ۱۵:۵۰:۴۰
ویرایش شده توسط هرمیون گرنجر در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۶ ۱۵:۵۱:۱۳



پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۲:۲۶ پنجشنبه ۶ مهر ۱۳۹۶
#85

آملیا فیتلوورت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۵ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۵:۳۰:۴۷ چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۸
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 499
آفلاین
- وایسا ببینم... چرا اصلا من دارم با نشانه ها صحبت میکنم؟ مگه سوژه من ستاره ها نبودن؟!

اسپراوت برگشت و به عقب نگاهی انداخت.
- نمیای، ناظر؟
- ها؟
- مگه نمیخوای بیای حواست بهم باشه یه وقت دست از پا درازتر نکنم؟
- یعنی چی؟

سرگروه هافلپاف، تصمیم گرفت از قدرتی که توسط دامبلدور و مرلین، به او عطا شده بود، استفاده کند.
- من سرگروه هافلپافم، پس وقتی میگم بیا، بیا دیگه!
- اما ناظر هافلپاف که رز زلره!
- ببین با کیا شدیم یه گروه! لابد شاگرد نمونه هاگوارتز هم هستی!
- بله!

مخاطب که دیگر چیزی برای گفتن نداشت، خواست جامه دران و اشک ریزان از سوژه به بیرون بپرد، که به یاد آورد یکی از مهره های اصلی سوژه است و بدون او سوژه شهید میشود! پس به اجبار، دست دختر هافلپافی را گرفت و کشید.

- وایسا! ستاره ها کارم دارن!
- الان که روزه!
- پس چطور تو پست هرمیون شب بود؟!
- به حق ریش مرلین، بری زیر چرخ درشتکه!

با زور او را به سمت اتاق کلاه گروهبندی هدایت کرد.


این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۰:۴۸ پنجشنبه ۶ مهر ۱۳۹۶
#84

ریونکلاو

ریتا اسکیتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۳۸ جمعه ۴ تیر ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۹:۲۷:۰۶ دوشنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۹
از سوسک سیاه به عنکبوت!
گروه:
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
مترجم
پیام: 205
آفلاین
خلاصه:
کلاه گروهبندی گم شده. اهالی قلعه ی هاگوارتز برای پیدا کردنش به تکاپو افتادن و میخوان برن اتاق مخصوص کلاه جادویی تا مدارک بیشتری پیدا کنن. در نتیجه اسنیپ و اسپراوت میرن پیش ناظرای قلعه هاگوارتز تا ازشون اجازه بگیرن.
آملیا معتقده باید بهشون اجازه بدن، اما گیبن میگه باید برن پست های سوژه رو از اول بخونن. در نهایت، قرار بر این میشه که گیبن دوربین کالین رو بگیره و با اسنیپ برن پست ها رو بررسی کنن، بقیه هم برن اتاق کلاه رو بگردن.
.....................


آملیا در حالی که سعی می کرد عقب نماند، رو به پروفسور اسپراوت کرد و پرسید:
-الان ما دقیقا باید دنبال چه چیزی بگردیم؟
-نشانه ها.

آملیا دوان دوان به سمت اولین پنجره ای که دید رفت و سرش را از پنجره بیرون برد.
-نشانه ها میگن که...

اما قبل از آن که بتواند جمله اش را کامل کند، اسپراوت دستش را کشید و از کنار پنجره او را دور کرد.

-نشانه ها میگن تو اجازه نداری بری اتاق کلاه.
-من اهمیتی به نشانه ها نمیدم.

و به سمت اتاق کلاه به راه افتاد.
-دوست داشتی بیا.

آملیا که دید حتی اگر اجازه ندهد نیز اسپراوت به اتاق کلاه خواهد رفت، ترجیح داد دنبال او برود.
-وایسا! نشانه ها میگن منم باید بیام!


تصویر کوچک شده

Only Raven







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.