هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۰:۱۸ شنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۶
#82

هرمیون گرنجرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۴ سه شنبه ۸ آذر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۳:۱۱ جمعه ۲۸ مهر ۱۳۹۶
از اتاق خون محفل
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 239
آفلاین
آمبریج حیا کن ، هاگوارتز رو رها کن

---
هرکی به یه چیزی فکر میکرد. گیبن تعداد افراد حاضر تو دفتر رو میشمرد و تقسیم به جایزه پیدا کردن کلاه میکرد، اسنیپ به اینکه باید از دیجی کالا ژل جدید سفارش بده و این بار چند تا سفارش بده تا با جغد رایگان ارسال بشه واسش، هرمیون به این داشت فکر میکرد که تاریخ هاگوارتز رو چند بار دیگه بخونه تا بتونه دقیقا حفظ باشه و برای هر موقعیت یه جمله ازش بتونه بگه، آرتور به اینکه اگر همه رو اینجا بازداشت کنه، چقد باید فرم و کاغذ وزارتی پر کنه و آیا ارزش اون همه کار رو داره، آملیا هم به اینکه اگر شخصیتش رو عوض کنه آیا ستاره ها باهاش قطع رابطه میکنن یا همچنان دوست و رفیقش میمونن.

دامبلدور با شتاب به طرف دفترش بر میگشت ، آلارم ورود افراد غریبه به دفترش به صدا در اومده بود. با هر قدم ، سرامیک های زمین تکون میخوردن و همین باعث ترس تابلوهای اطراف راهرو شده و همه قایم شده بودن. دامبلدور از مرلین میخواست که دانش آموزا دنبال چیزی که فکر میکرد نباشن. اون تمام ذخیرش بود، تمام محفل به اون نیاز داشت و بدونش نمیشد ولدمورت و مرگخواران رو شکست داد. بالاخره به در دفتر رسید و کلمه رمز رو گفت و وارد شد.

با ورود دامبلدور همه هوشیار شدن و خودشون رو جمع و جور کردن. هرمیون سریع یه کتاب تاریخ هاگوارتز از جیبش در آورد و در حالی که مثلا نمیدونه چه اتفاقی داره اطرافش میفته به خوندنش مشغول شد. دامبلدور به کسی توجه نکرد و به سرعت به طرف میز کارش رفت و وقتی دید همش تموم شده ، با ناراحتی روی زمین زانو زد و به گریه افتاد.
-آههههه مرلین چرا آخه ؟ چرااااااااا ؟

ملت گونه به دامبلدور خیره شدن و منتظر بودن ببینن دقیقا چه اتفاقی افتاده. گیبن و اسنیپ این موقعیت رو غنیمت شمردن و سریع دست بقیه رو گرفتن و از دفتر مدیریت خارج شدن تا به طرف مقصد بعدیشون برای پیدا کردن کلاه برن.
با اینکه از دفتر مدیریت خارج شده بودن همچنان میتونستن صدای دامبلدور رو بشنون.
-اوووووه مرلینا، من تو کل این دنیا این شکلات ها رو داشتم فقط. اونارم ازم گرفتی.

ملت شکلات خوران به طرف سرسرای عمومی رفتن تا اونجا با آرامش در مورد نقششون برای پیدا کردن کلاه حرف بزنن.
====

تایید شد
به الف دال خوش اومدی


ویرایش شده توسط آملیا فیتلوورت در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۱۷ ۷:۴۹:۲۰



پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۳:۰۲ دوشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۶
#81

گریفیندور، محفل ققنوس

آرتور ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۰۲ جمعه ۱۵ بهمن ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۲۱:۰۹:۲۰ چهارشنبه ۱۸ دی ۱۳۹۸
از خانه ویزلی ها
گروه:
ایفای نقش
محفل ققنوس
کاربران عضو
گریفیندور
ناظر انجمن
پیام: 475
آفلاین
ملت همچنان شکلات میخوردن و فکر میکردن. ناگهان در اتاق زرتی باز شد و آرتور ویزلی با کیفی چرمی داخل اتاق شد. کیف و کلاهش رو روی میز گذاشت و کتش رو درآورد و به دسته ی صندلی دامبلدور آویزون کرد:
-خب میبینم که جمعتون جمعه. اومدم برای تحقیقات تا کلاه رو هر چه زودتر پیدا کنیم. هر چی مدرک دارید بذارید روی میز و اینکه دارید چی میخورید؟

ملت یه مشت شکلات در لپ راست، یه مشت شکلات در لپ چپ و یه مشت شکلات در دست راستشون، بهت زده با چشمانی از حدقه بیرون زده به آرتور نگاه میکردن:
-خب چرا دارید منو نگاه میکنید؟ نمی خواید کلاه رو پیدا کنید؟
ملت:
-اگر مدارک رو رو نکنید و کلاه پیدا نشه همتون رو بازداشت میکنما.
ملت:
آرتور:
ملت:

بالاخره گیبن سکوتش رو شکست و با دهن پر از شکلات گفت:
-دو ایندا دیدال میدنی؟
-مامانت بهت یاد نداده با دهن پر حرف نزنی گیبن؟
گیبن:

گیبن شکلات های داخل دهنش رو به زحمت قورت داد و گفت:
-تسترال نمکی! دارم میگم تو اینجا چیکار میکنی؟
-مودب باش گیبن. گفتم که اومدم تا با کمک شم پلیسی بنده کلاه رو پیدا کنیم. میدونی که کلی بچه جادوگر پشت در وایسادن و منتظرن.
-مرلین خوار و خفیفت کنه. خودمون کم بودیم تو هم اضافه شدی؟
-زیاده روی نکن گیبن. خودت که میدونی میتونم خیلی راحت پرونده ای تشکیل بدم و تو رو به عنوان متهم به دادگاه و آزکابان معرفی کنم.

گیبن ساکت شد در حالی که در دلش کلی فحش و ناسزا بار آرتور میکرد. بقیه ملت بالاخره شکلاتا رو قورت دادن و الباقی شکلاتای توی دستشون رو توی جیبشون ریختن. کلاه باید پیدا میشد و حالا آرتور با کارآگاه بازیش، مزاحم کار اونا شده بود.


اتحاد گریفیندور


معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!


تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۲:۱۵ دوشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۶
#80

گیبنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۵ یکشنبه ۷ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۹:۴۴ سه شنبه ۸ مرداد ۱۳۹۸
از زیر سایه ی هلگا به زیر سایه ی ارباب
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 255
آفلاین
گیبن و اسنیپ وارد اتاق دامبلدور شدند. از پنجره نور مهتاب داخل اتاق می شد و روی ظروف نقره ای روی میز می افتاد و نور را پخش میکرد. چوب منحنی که ققنوس روی ان استراحت میکرد، شمشیر گریفیندور و قدح اندیشه هم سرجایشان بودند، فقط جای کلاه گروهبندی خالی بود. اتاق در سکوت بود. تنها صدایی که شنیده میشد خر و پف اهسته ی قاب عکس مدیران سابق بود.


خرشــــــــــش!
گیبن بدون توجه به سکوت دستش رادرظرف شکلات های مورد علاقه ی دامبلدور کرد و مشتی برداشت و به سمت دهانش برد.
-قرچ...قرچ...خب کلاه که اینجا نیست قرچ...قرچ...حالا چیکار کنیم؟

اسنیپ دستی به موهای چربش کشید و با لحن طعنه امیز همراه با کمی عصبانیت، جواب گیبن را داد.
-از من میپرسی؟ تو باید بدونی. پس تو اینجا چیکاره ای؟


از پشت در ورودی صدای املیا به گوش رسید.
-گفتم که ما تازه ناظر شدیم.

و در اتاق باز شد و هرمیون گرنجر و آملیا وارد اتاق شدند. گیبن و اسنیپ با تعجب به ان دو نگاه کردند. اسنیپ پرسید.
-شما چطوری اومدین اینجا؟ هرمیون از کجا اومد؟ اسپوارت کو؟

آملیا به سمت پنجره رفت تا ستاره ها را ببیند و پاسخ داد.
-وقتی رفتیم دنبال اتاق کلاه فهمیدیم که کلاه اتاق شخصی نداره. موقع برگشت پروفسور اسپوارت گفت که خسته است و نمیتونه بیاد برای همین رفت اتاقش. هرمیون رو هم موقع گشت زنی شبانه با شنل نامرئی گرفتمش. به عنوان جریمه باید برای پیدا کردن کلاه به ما ملحق شه. فکر خوبیه. نه گیبن؟

گیبن به لبخند شیطانی آملیا نگاهی انداخت و سرش را به نشانه ی مثبت تکان داد. از زمان ناظر شدنشان این اولین بار بود.
هرمیون هم آهی کشید و روی صندلی نشست. چرا باید با وجود بودن دو ناظر و یک پروفسور او دنبال کلاه میگشت. با خودش فکر کرد شاید بتواند از هوشش استفاده کند و سریع تر کلاه را پیدا کند. اما هیچ سر نخی نبود. هر چهار نفر دستشان را در ظرف شکلات های البوس کرده بوده اند و مشت مشت شکلات میخوردند تا بلکه چیزی به ذهنشان برسد یا چیزی را ببینند که تا ان موقع ندیده بودند.



هافلپافی خندان
تصویر کوچک شده



دنیا چو حباب است ولکن چه حباب؟! نه بر سر آب، بلکه بر روی سراب.
آن هم چه سرابی، که بینند به خواب آن خواب چه خواب؟ خواب بد مست خراب.


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۲۲:۰۷ پنجشنبه ۶ مهر ۱۳۹۶
#79

آستوریا گرینگرس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۲۴ چهارشنبه ۲ فروردین ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۰:۳۴ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
از زير سايه ى ارباب
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 240
آفلاین
گيبن و اسنيپ، چوبدستى در چوبدستى يكديگر، به سمت دفتر مديريت هاگوارتز رفتند. و در نهايت، جلوى ناودان كله اژدرى متوقف شدند.
-گيبن؟ تو ميدونى رمز چيه؟

گيبن كمى فكر كرد.
-نه! ولى تو يه استادى...تو بايد بدونى.

اسنيپ، تكانى به رداى سياه رنگش داد و بادى به غبغب انداخت.
-معلومه كه ميدونم! آبنبات ليمويى!

گيبن نگاه چپ چپى به اسنيپ انداخت.

-اهم...حتما عوض شده! زنبور ويژويژوى جوشان!...نه؟...برتى بات...قورباغه شكلاتى...اينم نه؟...كيك پاتيلى... اَه...خاك كاهو بريزن رو...عه...!

ناودان به كنارى پريده و راه پله نمايان شده بود.

-خاك كاهو واقعا؟...آها! اين ترم مديريت هاگ با رز و لينى بود...چجورى به فكرم نرسيد!

اسنيپ نچ نچى كرد.
-خجالت بكش! اسم خودتم گذاشتى ناظر؟ خجالت داره!

و به سمت پله ها رفت.
گيبن كه از اين حجم از پرروگى، دهانش باز مانده بود، سرش را تكان داد و به دنبال اسنيپ، از پله ها بالا رفت.



پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۵:۴۷ پنجشنبه ۶ مهر ۱۳۹۶
#78

هرمیون گرنجرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۴ سه شنبه ۸ آذر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۳:۱۱ جمعه ۲۸ مهر ۱۳۹۶
از اتاق خون محفل
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 239
آفلاین
اسپراوت به زور آملیا رو به سمت در اتاق کلاه گروه بندی هل میداد و آملیا هم سعی میکرد که جلوی این اتفاق رو بگیره ولی اسپراوت حداقل 50 کیلو وزن بیشتری داشت و بازو هاش گنده تر بودن. بالاخره بعد از یه درگیری طولانی بین دو نفر، به اتاق کلاه رسیدن و اسپراوت آملیا رو ول کرد. کمی بازوهاش رو مالش داد و چند تا بوسه بهشون زد و عضله ای گرفت برای بقیه دانش آموزان تا نشون بده که استاد ارشد کیه اینجا. حالا که دانش آموزان رو ترسونده بود ، دستش رو به سمت در برد و سعی کرد بازش کنه.
-اینکه قفله.
-چی قفله ؟
-این درِ.
-کدوم درِ؟
-این درِ اتاق دیگه.
-کدوم اتاق؟
-در اتاق کلاه
-کلاه ؟ کلاه نمیشناسم من.
-کلاه گروه بندی
-کلاه گروهبندی دارمسترانگ؟

اسپروات صبرش واسه این سوال و جوابا تموم شد و به سمت آملیا رفت، دستای چاقشو باز و آماده فشردن دستای آملیا کرد. آملیا که هنوز تجربه قبلیش رو نتونسته بود از ذهنش پاک کنه عقب رفت تا به دیوار خورد و دیگه جایی واسه عقب رفتن نداشت.
-کلیدشو نداااارم خب. کلیدش اصلا وجود نداره.
-یعنی چی وجود نداره ؟ پس کلاه چجوری میاد و میره ؟ چجوری ملت میرن پیشش که باهاش حرف بزنن ؟

اونطرف تر پیش گیبن و اسنیپ اوضاع بهتر پیش نمیرفت. دو نفر روی نیمکتی سنگی و سرد نشسته بودن و در حال دیدن عکسای کالین بودن. سری اول عکس از خودش که جلوی آینه با پوز (pose) های عجیب غریبی بود. هرچقد که گبین و سوروس سعی کردن سریعتر این عکس ها رو جلوتر بزنن ، بازم چیزهایی دیدن که شاید تا آخر عمر فراموش نکنن. حتی تا چند ثانیه این فکر رو کردن که شاید زندگیشون رو همینجا تموم کنن و اون عکسارو دیگه نبینن بهتر باشه.
سری دوم عکسا بهتر از قبلیا نبود. کالین تونسته بود هری پاتر رو تو موقعیت هایی که هیچ جادوگر یا انسانی نمیخواد ازشون عکس گرفته بشه پیدا کنه و بدترین عکس ها رو بگیره. همینطوری که پیش میرفت اسنیپ و گیبن نیاز به هفته ها نوبت روانشناسی داشتن تا بتونن این عکس هارو فراموش کنن.
-بهتر نبود با اونا میرفتیم اتاق کلاه ،گیبن ؟
-اتاق کلاه کجا بود باو ، از اول این سوژه هم هی میگید اینو. کلاه تو اتاق مدیر هاگوارتز زندگی میکنه دیگه ، شنیده بودی تا حالا اتاق شخصی داشته باشه ؟
-پس اونا کجا رفتن ؟ اتاق کیه اونجا که آملیا بردشون ؟
-آرگوس فیلچ ، میدونستی که مدیرا واسه پیدا شدن کلاه 10000 گالیون جایزه گذاشتن ؟ دوتایی اول پیداش کنیم ، نصف نصف پولدار میشیم از هاگوارتز میزنیم بیرون میریم هاوایی عشق و حال.
-اونا پس تا با اون درگیرن ما بریم اتاق مدیر هاگوارتز دنبالش بگردیم.


ویرایش شده توسط هرمیون گرنجر در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۶ ۱۵:۵۰:۴۰
ویرایش شده توسط هرمیون گرنجر در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۶ ۱۵:۵۱:۱۳



پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۲:۲۶ پنجشنبه ۶ مهر ۱۳۹۶
#77

آملیا فیتلوورت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۵ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۵:۳۰:۴۷ چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۸
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 500
آفلاین
- وایسا ببینم... چرا اصلا من دارم با نشانه ها صحبت میکنم؟ مگه سوژه من ستاره ها نبودن؟!

اسپراوت برگشت و به عقب نگاهی انداخت.
- نمیای، ناظر؟
- ها؟
- مگه نمیخوای بیای حواست بهم باشه یه وقت دست از پا درازتر نکنم؟
- یعنی چی؟

سرگروه هافلپاف، تصمیم گرفت از قدرتی که توسط دامبلدور و مرلین، به او عطا شده بود، استفاده کند.
- من سرگروه هافلپافم، پس وقتی میگم بیا، بیا دیگه!
- اما ناظر هافلپاف که رز زلره!
- ببین با کیا شدیم یه گروه! لابد شاگرد نمونه هاگوارتز هم هستی!
- بله!

مخاطب که دیگر چیزی برای گفتن نداشت، خواست جامه دران و اشک ریزان از سوژه به بیرون بپرد، که به یاد آورد یکی از مهره های اصلی سوژه است و بدون او سوژه شهید میشود! پس به اجبار، دست دختر هافلپافی را گرفت و کشید.

- وایسا! ستاره ها کارم دارن!
- الان که روزه!
- پس چطور تو پست هرمیون شب بود؟!
- به حق ریش مرلین، بری زیر چرخ درشتکه!

با زور او را به سمت اتاق کلاه گروهبندی هدایت کرد.


این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۰:۴۸ پنجشنبه ۶ مهر ۱۳۹۶
#76

ریونکلاو، مرگخواران

ریتا اسکیتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۳۸ جمعه ۴ تیر ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۲:۱۸:۲۹ جمعه ۴ بهمن ۱۳۹۸
از سوسک سیاه به عنکبوت!
گروه:
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 199
آفلاین
خلاصه:
کلاه گروهبندی گم شده. اهالی قلعه ی هاگوارتز برای پیدا کردنش به تکاپو افتادن و میخوان برن اتاق مخصوص کلاه جادویی تا مدارک بیشتری پیدا کنن. در نتیجه اسنیپ و اسپراوت میرن پیش ناظرای قلعه هاگوارتز تا ازشون اجازه بگیرن.
آملیا معتقده باید بهشون اجازه بدن، اما گیبن میگه باید برن پست های سوژه رو از اول بخونن. در نهایت، قرار بر این میشه که گیبن دوربین کالین رو بگیره و با اسنیپ برن پست ها رو بررسی کنن، بقیه هم برن اتاق کلاه رو بگردن.
.....................


آملیا در حالی که سعی می کرد عقب نماند، رو به پروفسور اسپراوت کرد و پرسید:
-الان ما دقیقا باید دنبال چه چیزی بگردیم؟
-نشانه ها.

آملیا دوان دوان به سمت اولین پنجره ای که دید رفت و سرش را از پنجره بیرون برد.
-نشانه ها میگن که...

اما قبل از آن که بتواند جمله اش را کامل کند، اسپراوت دستش را کشید و از کنار پنجره او را دور کرد.

-نشانه ها میگن تو اجازه نداری بری اتاق کلاه.
-من اهمیتی به نشانه ها نمیدم.

و به سمت اتاق کلاه به راه افتاد.
-دوست داشتی بیا.

آملیا که دید حتی اگر اجازه ندهد نیز اسپراوت به اتاق کلاه خواهد رفت، ترجیح داد دنبال او برود.
-وایسا! نشانه ها میگن منم باید بیام!


تصویر کوچک شده

Only Raven


پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۲:۲۵ پنجشنبه ۶ مهر ۱۳۹۶
#75

هافلپاف، مرگخواران

دورا ویلیامز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۴۷ شنبه ۳ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۳:۰۵ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
از اتاق مد!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 204
آفلاین
بنابراین اسنیپ و گیبن همراه دوربین کالین به دنبال کلاه رفتند و املیا و پروفسور اسپراوت رو تنها گذاشتند. در همون لحظه که نه یکم بعد، در اتاق نظارت باز شد و لباس پف پفی بنفشی نصفه وارد شد. آملیا با دو دستش بر سرش کوبید.

_به به! میبینم بازم خودشیرینی کردی.
_به من چه که تو خسته ای؟
_لاقلش من نمیگم خستم و از اونور زیر زیرکی کار انجام بدم. چند روز دیگه میبینیم خانم رفته مدیر شده.

آملیا لبخند شومی بر لبانش آشکار شد.
_اتفاقا جزو برناممه.
_هممم.مثکه دروغ نمیگی و واقعا تو فکرشی.

دورا باز هم به آملیا خیره ماند و سرانجام به موضوع دلخواهش رسید.

_مبینم که گیبن هم نتونسته با آدم متوهمی مثل تو که با ستاره ها حرف میزنه، کنار بیاد.

بالاخره زهر خود را ریخته بود. دلش خنک شده بود. بالاخره او هرگز تو زندگیش عجله نداشت. کالم دوون اند رست آل د تایم. هنوز برای نظارت آماده نبود و تازه قرار بود این همه سال زندگی کند. فقط کافی بود دای یه گاز از گردنش بگیرد تا ابدی بشود.



پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۹:۵۷ چهارشنبه ۵ مهر ۱۳۹۶
#74

هرمیون گرنجرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۴ سه شنبه ۸ آذر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۳:۱۱ جمعه ۲۸ مهر ۱۳۹۶
از اتاق خون محفل
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 239
آفلاین
آملیا از سر جاش پاشد و به طرف پنجره رفت و به دستش به آسمون اشاره کرد و سرش رو برگردوند به طرف گیبن.
-نمیبینی ستاره ها رو ؟ نمیبینی میگن باید اجازه بدیم بهشون ؟ نمیبینی اون دو تا ستاره چجوری اون گوشه پیش هم جمع شدن و وسط اون دو تا ستاره دیگه هستن ؟ دیگه از این واضح تر میخواستی ؟

گیبن که از عصبانیت قرمز شده بود یه ذره به آملیا خیره شد و بعد با عصبانیت به طرف اسنیپ و اسپراوت برگشت تا شاید یه ذره منطق تو اونا پیدا کنه و درکش کنن که با چه فردی داره نظارت میکنه ولی اسنیپ و اسپراوت دیگه مرحله پوکر شدن رو گذرونده و رو زمین نشسته بودن و داشتن پوکر بازی میکردن. به میزان عصبانیت گیبن اضافه شد و رنگ صورتش از قرمز به سیاه نزدیک تر میشد که دیگه نتونست تحمل کنه و بخار مثل کتری از جفت گوشاش بیرون زد.
خودش رو کمی آروم کرد و به طرف پنجره رفت ، صرفا جهت اطمینان به ستاره ها یه نگاهی انداخت و دست آملیا رو گرفت و به طرف اسنیپ و اسپراوت برد. دو تایی به کمک هم بساط پوکر اون دونفر رو بهم زدن و دست اونارم گرفتن و بیرون بردن. بعد که 3 نفر دیگه منتظر بودن که دلیل این دست گرفتن و کشیدن ها چیه ، گیبن شروع کرد.
-راه حلش سادست. ستاره های این میگه مجوز بدیم برید اون اتاق رو ببینید ، من میگم بریم سوژه رو از اول بخونیم ببینیم چی شده اصلا.
-ساده ؟ ساده نیست که هزار تا پست زدیم ، نهایت یه پست دیگه برگردیم عقب خلاصشو بخونیم.
-دیگه به اونش کار نداشته باشین ، من دوربین کالین رو میگیرم و با اسنیپ میریم اتفاقات افتاده رو مرور میکنیم که هرجا نیاز شد اون بهم توضیح بده. شمام همگی برید اتاق کلاه رو بگردید.

آملیا که به نظرش رسید این کار سختی هست، یه ذره فکر کرد و دستی به موهاش کشید. رداش رو صاف کرد و دوباره دم پنجره رفت و به ستاره ها نگاهی کرد.
-ای بابا الان ستاره ها میگن که تو برو تو حموم خصوصی هافلپاف ریلکس کن و چند تا ماساژور بگیر که حسابی رفرشت کنن.

قبل اینکه آملیا بتونه از جمع جدا شه و به طرف تالار خصوصیشون بره ، گیبن که در طول این پست مختصص گرفتن و کشیدن دست شده بود ، دست آملیا رو گرفت و به اسپراوت سپردش.
-یه ناظر حتما باید باشه بالا سر اینا نرن سوژه های اتاق کلاه گروهبندی رو بکشن.

ستاره ها هم به آملیا کمک نکردن که از زیر این جستجو در بره و با اکراه به جمع اسپراوت و بقیه دانش آموزان پیوست.


ویرایش شده توسط هرمیون گرنجر در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۵ ۲۰:۰۹:۴۹



پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۲۰:۰۰ سه شنبه ۴ مهر ۱۳۹۶
#73

آملیا فیتلوورت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۵ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۵:۳۰:۴۷ چهارشنبه ۲ بهمن ۱۳۹۸
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 500
آفلاین
خلاصه: کلاه گروهبندی گم شده و اهالی قلعه ی هاگوارتز برای پیدا کردنش به تکاپو افتادن. میخوان برن اتاق مخصوص کلاه جادویی تا مدارک بیشتری پیدا کنن.


اما قبل از آن باید از ناظرین اجازه میگرفتند؛ پس به دفتر ناظرین قلعه هاگوارتز رفتند که ناظرین آن، با صدای بلند، درحال مشورت بودند.

- میگم ستاره ها میگن تاپیک جدید لازمه!
- میگم هنوز زوده! تازه ناظر شدیم که!

اسپراوت پوکروارانه، به دعوای دوناظر جدید قلعه هاگوارتز، آملیا و گیبن، نگاه میکرد.
- دیالوگی که توی پست قبلی گفتمو عوض میکنم... اصلا میدم یکی از همینا عوضش کنن! مرلین پدر سازنده پوکر رو که هیچ، خود سازنده پوکر رو هم بیامرزه!

نگاهی به اسنیپ انداخت که حالت عادی اش را حفظ کرده بود... و همچنان حفظ میکرد... و حفظ میکرد... و...

- یعنی دعوای این دوتا پوکری نمیاره؟
- چرا.
- پس چطور تو پوکر نشدی؟
- من الان پوکرتر از همیشه م!

اسپراوت که از نگاه کردن به دعوای دوناظر خسته شده بود، در را هل داده و داخل شد؛ همزمان با داخل شدن اسپراوت، دعوای آن دو، نه تنها کمتر و یا تمام نشد، بلکه شدیدتر هم شد.

- ببین این بیچاره ها آواره تاپیکا شدن! جایی رو ندارن که برن، اومدن دفتر مدیریت!
- نه بابا، اینا حتما کار دارن که اومدن!

اسنیپ که پشت در ایستاده بود، گلویش را صاف کرد؛ طبیعی بود که به احترام ریش نداشته اش، دعوا تمام شود.
- بله، آقای گیبن... اگه واقعا اسم خونوادگیتونه. اومدیم مجوز رفتن به اتاق کلاه گروهبندیو بگیریم.

آملیا و گیبن نگاهی به هم انداختند، و برای اولین بار، با تفاهمی تکرار نشدنی، همزمان گفتند:
- برای چی؟!

اسنیپ و اسپراوت، با کف دست، خواستند با کف دست به پیشانی خود بزنند، که دیدند بسیار در فیلم ها و انیمیشن ها و همچنین سوژه ها استفاده شده، بر پیشانی یکدیگر زدند. []

- مگه سوژه رو دنبال نمیکنید؟
- نه.
- ناظرین نمونه!

خب، این هم یک استثنا بود که تفاهم پیدا کرده بودند؛ ولی خیلی طول نکشید.

- باید اول سوژه رو بخونیم! الکی که نمیشه!
- وقتی ستاره ها میگن، باید بدیم دیگه!

اخبار بیشتر را در پست بعد دنبال کنید.


ویرایش شده توسط گیبن در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۵ ۱۰:۰۰:۳۳

این تلسکوپه، نه میکروفون!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.