هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
پیام زده شده در: ۱۰:۴۴ پنجشنبه ۲۳ دی ۱۳۹۵

آرسینوس جیگرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
هکتور با خودش فکر کرد. یک هویج را ده برابر کند. این دیگر از آن کارهای سخت و غیر ممکن بود. البته نه برای او. او هکتور دگورث گرنجر بود. خودش را بهترین معجون ساز دنیا میدانست و همه نوع معجونی نیز درست میکرد. در نتیجه بادی به غبغب انداخت، همراه با ویبره ای که موجب از خواب بیدار شدن مادر سیریوس شد، گفت:
- پاتیل منو بدید که میخوام معجون هویج زیاد کن بدم بهتون.

محفلی ها نگاهی به یک دیگر انداختند. آنها پاتیل نداشتند. آنها تا زمان ورود هکتور اصلا معجون ساز نیز نداشتند. نتیجتا تعدادی از آنها به دلیل ناتوانی بسیار زیاد، لباس دریدند و قایقی ساختند و رفتند از این شهر و دیار. دامبلدور به سرعت متوجه شد که آبروی سپیدی و محفل در خطر است، پس آغوشش را باز کرد و گفت:
- فرزندان سپیدی... من همین الان به یاد آوردم. ما اینجا یک پاتیل خیلی عالی داریم.

فرزندان روشنایی که اصولا از هزاران ویزلی قد و نیم قد تشکیل یافته بودند، دست از تفکر زیاد راجع به پاتیل برداشتند و به دامبلدور نگاه کردند. دامبلدور نیز با همان لبخند پدرانه و آغوش باز، از اتاق خارج شد.

چند ثانیه بعد، دامبلدور برگشت. محفلی ها و هکتور به دستان دامبلدور زل زدند، اما چیزی ندیدند. دامبلدور که متوجه نگاه سنگین محفلی ها شده بود، گفت:
- بله فرزندان روشنایی... هم اکنون براتون از پاتیل دو کاره محفل ققنوس رونمایی میکنم.

دامبلدور با گفتن این حرف، بلافاصله دست خود را در ریش انبوهش فرو برد و چیزی شبیه به یک کاسه سیاهِ کپک زده را بیرون کشید.
محفلی ها با دیدن این صحنه، در کمال وحدت و اتحاد، پوکرفیس شدند؛ اما دامبلدور با لبخندی شروع کرد به توضیح دادن.
- اولین ظرف غذای فنگ بود... اصلا به این ظاهرش توجه نکنید. درونش پر از سفیدی و زیباییست.

او پس از گفتن این حرف، ظرف را به هکتورِ ویبره زن تحویل داد.

دقایقی بعد:

- داره آماده میشه!

محفلی ها با شنیدن فریاد هکتور، به سرعت دور او حلقه ای تشکیل دادند تا بهتر ببینند. هکتور با ویبره شدید خود که میان محفلی ها نیز موج مکزیکی می انداخت، هویج را از درون معجون بیرون کشید. در مقابل انتظارات محفلی ها، مبنی بر اینکه هویج ناگهان به صد ها هزار هویج تبدیل میشود، هویج شروع کرد به صحبت کردن:
- اینجا کجاست؟ من کیَم؟



پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
پیام زده شده در: ۴:۵۹ پنجشنبه ۲۳ دی ۱۳۹۵

بلاتریکس لسترنجold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۱۷ پنجشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۹:۱۸ یکشنبه ۸ مهر ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 188
آفلاین
فرزندان روشنایی همگی از صف روشنایی خارج شدند و دور هکتور حلقه‌ی روشنایی رو تشکیل دادند و جلوی دید دامبلدور رو گرفتند. دامبلدور هم درحالی که با یک دست ریش‌ش و با دست دیگر پایین ردایش را گرفته بود، با شانه جمعیت رو هل می‌داد.

هکتور از هجوم جمعیت محفل ترسیده بود و هر لحظه اون جمعیت میلیونی نزدیک بود با خاک یکسانش کنه.


همانطور در افکارش غوطه ور بود میخواست بگوید که قید زن گرفتن رو زده که دستی به نرمی به شانه اش خورد و او را از افکار و تصوراتش بیرون آورد.

تکانی خورد و چشمش به چند بچه ی قد و نیم‌قد با موهایی به رنگ هویج افتاد که در انتهای صف کوچکشان هویجی را با احترام روی صندلی نشانده بودند و با حسرت به هویج زل زده بودند.
مالی ویزلی که هویج رو به صندلی غل و زنجیر کرده بود و برای شام فردا نگه داشته بود، با ملاقه پشت صندلی ایستاده بود.

پشت سر مالی ویزلی ساحره کوچک و چاقی ایستاده بود و پنهانی به هکتور نگاه میکرد. دامبلدور هم ابتدا به آن صـــــــــــــــــــــــــــــــفِ بی انتهای محفل نگاه کرد ( ) ولی چون چشمانش جایی رو نمیدید، نگاهش رو مثل هکتور به ویزلی ها معطوف کرد. دست دیگرش را روی بازوی هکتور قرار داد و او را قدمی به جلو برد:

- فرزندم! گفتم اول معجون! تو باید معجونی درست کنی که مالی بتونه باهاش این هویج رو به ده برابر هویج تبدیل کنه.


ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در تاریخ ۱۳۹۵/۱۰/۲۳ ۵:۰۴:۳۰
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در تاریخ ۱۳۹۵/۱۰/۲۳ ۵:۰۹:۱۰
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در تاریخ ۱۳۹۵/۱۰/۲۴ ۲:۵۳:۳۰
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در تاریخ ۱۳۹۵/۱۰/۲۴ ۲:۵۹:۰۱

?You dare speak his name
!Shut your mouth
!You dare speak his name with your unworthy lips


پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
پیام زده شده در: ۱:۱۳ پنجشنبه ۲۳ دی ۱۳۹۵

سوروس اسنیپold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۱۳ شنبه ۱۸ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۸:۲۲ سه شنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۷
از ما به شما
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 67
آفلاین
خانه ریدل ها:

- به نظرتون چی می تونه توی چمدون ارباب باشه؟
- اصولا هر چی هم باشه، قرار نیست که به ما چیزی بماسه. هوم؟
- بستگی داره. اگه بلدش باشین، چرا نماسه؟

گوینده جمله آخر، کسی نبود جز روفوس. روفوس که هنوز در اشتیاق سوغاتی بدست نیاورده اش می سوخت، به دنبال بهانه ای بود تا بتواند هرچه سریعتر چمدان لرد را بدست بیاورد. رو کرد به بقیه حاضرین و گفت:
- ولی مهم تر از همه اینه که باید بریم و اون چمدون رو بدست بیاریم. نمیشه که ما چمدون رو بدیم بهشون ولی اونا چمدون ما رو نفرستن که!
- برو دوغِتِ بِنوش! سر صبحی چه تعویض وسایلی؟

گویا مرگخواران با جمله دوم موافق تر بودند. چرا که بدون توجه به حرف هایی که روفوس زده بود، هر کدام به سمت اتاق خواب خود برگشتند تا به ادامه خوابشان بپردازند. هنوز چند قدمی نرفته بودند که صدای لرد سیاه در داخل خانه پیچید:
- هر چه سریعتر یکی تون بره و اون چمدون ما رو از اون جا بیاره. هر لحظه ای که درنگ کنین، بیشتر احتمال داره که اون پشمک و ویزلی ها یه بلایی سر وسایل ارزشمند و گرانبها مون بیارن!

گفتن کلمه ارزشمند و گرانبها کافی بود تا همه مرگخواران برای بازگرداندن چمدان اربابشان داوطلب شوند. هر چه که بود، آوردن چمدان از آنجا تا خانه ریدل ها حق الزحمه ای داشت و ممکن بود چیزی گیرشان بیاید. غافل از این بودند که به قول بزرگی "لرد سیاه جیب ما رو نزنه، یه چی گیرمون اومدن پیش کش".

- ولی یادتون باشه! مثل این محفلی ها پای پیاده نرید. ما آبرو داریم! آژانسی، جاروزینی ( بر وزن لیموزین) چیزی بگیرین و برین. و بله! پولش رو خودتون باید بدید.

با آمدن اسم پول، دوباره مرگخواران از حرکت ایستادند. یکی از مرگخواران مجهول الهویه از شدت ایستادن و رفتن و گرم و سرد شدن، ترکید و جمعیت منطقه به تعادل رسید و پیشرفت روز افزونی را شاهد شد.

گریمولد:

- خیلی خب فرزندانِ روشنایی و سیفید و توپولوی من. به صف بشین و خواسته هاتون رو روی کاغذ... که ندارین. روی دستتون... خودکار هم نداریم... به ذهن بسپارید تا ذهنتون هم قوی بشه و بعدش وقتی به این معجون ساز دوست داشتنی رسیدین، بهش بگید تا مشکلتون رو حل کنه.

هکتور نگاهی به صف بی انتهای جلو رویش انداخت. لحظه ای از اینکه چرا از ماموریت خوشش می آید و همیشه دلش ماموریت می خواهد، پشیمان شد ولی با به یاد آوردن هدف برتر خود که همان به خاک سیاه نشاندن آنجا بود، دوباره جانی تازه گرفت.
- بگو عزیزم. چی میخوای؟
- من زن می خوام!
-


Always


پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
پیام زده شده در: ۲۳:۱۴ سه شنبه ۱۴ دی ۱۳۹۵

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۱۴:۲۷
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5909
آفلاین
خلاصه:

چمدون های لرد سیاه و دامبلدور طی یک سفر با هم قاطی شده. دامبلدور یکی از بچه ویزلی ها رو برای گرفتن چمدونش می فرسته و لرد، بعد از برداشتن مقداری از وسایل دامبلدور، و چپوندن هکتور داخل چمدون، اون رو تحویل می ده.

دامبلدور چمدون رو باز می کنه!

...................

دامبلدور و سایر محفلی ها برای چند ثانیه به جانور لرزان مقابلشان خیره شدند...
سرانجام یکی از بچه محفلی ها به طرف هکتور رفت و انگشت اشاره اش را روی دماغ او گذاشت.
-پروفسور...اینو از سفر برامون آوردین؟ ....به نظر من که خیلی هیجان انگیزه! ..می شه خوردش؟

دامبلدور چمدانش را بررسی کرد.
-برو عقب ببینم فرزند روشنایی. بزرگ تر از تو نبود درباره سوغاتی نظر بده؟ بذارین ببینم...تام کیسه گالیون ها که دسترنج زحمات من در این مدت بود، دفترچه یادداشت اسرار جادو در تمام عمرم و دفتر حضور غیاب هاگوراتز رو برداشته...و به جاش یه معجون ساز بهمون داده...پناه بر یک تار ریش مرلین...چه سخاوتمند!

یوآن ابروکرومبی در حالی که از پشت پنجره محفل بالا و پایین می پرید فریاد کشید: ابرکرومبی! ابرکرومبی! لعنتیا...

کسی به یوآن توجهی نکرد. آرتور هکتور را برداشت و سر تا پایش را بررسی کرد. هکتور را پشت و رو کرد...دهانش را باز کرد و دندان هایش را شمرد...دستش را تا آرنج در حلقوم هکتور فرو کرد تا مطمئن شود چیز هضم نشده ای در آن قسمت باقی نمانده باشد...بچه ویزلی ها احتیاج به غذا داشتند.
-پروفسور...فکر نمی کنین ممکنه خطری برامون داشته باشه؟ ولدمورت جادوگر پلیدی...

دامبلدور با شنیدن این جمله ریشش را گلوله، و به طرف آرتور پرتاب کرد. ریش درست قبل از تمام شدن جمله آرتور در دهانش جای گرفت و سخنش را قطع کرد!
دامبلدور هم همین را می خواست!
در حالی که یوآن پلاکارد بزرگی را که نام "ابرکرومبی" روی آن خودنمایی می کرد، جلوی پنجره بالا گرفته بود، دامبلدور شروع به صحبت کرد.
-مواظب حرفاتون باشین فرزندانم...هیچ جادوگری به خودی خود پلید نیست. پلادت نه به وجود میاد نه از بین می ره. فقط از گلرت به تام منتقل می شه. حالا هم مطمئنم که تام خواسته حسن نیتش رو ثابت کنه و این پیرمرد رو برامون فرستاده.

-من پیر نیستم.
-سردته؟
-نه!
-پس نلرز!...که اینطور...پس معجون سازی!...ولی ما این جا احتیاج به معجون ساز نداریم که. داریم؟
-داریم!
-خب...پس داریم! تام هم اینو می دونسته و برای ما یه معجون ساز فرستاده.

در همین لحظه هواپیمای مشنگی با سرو صدا از جلوی پنجره محفل عبور کرد...و دود حاصل از این عبور، کلمه "ابرکرومبی" را روی آسمان نوشت. صبر دامبلدور رو به اتمام بود!
-یوآن...فرزند سابق! این جا محفله...اونی که اسمتو اشتباه می نویسه تامه. برو جلو خونه اونا نمایشتو ادامه بده. و تو...معجون ساز! از حالا یک فرزند روشنایی هستی...حالا می تونی به اعضای محفل کمک کنی. فقط برای جلوگیری از هرج و مرج هر روز حق داری فقط یک معجون درست کنی و مشکل یکی از فرزندان روشنایی رو حل کنی!


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
پیام زده شده در: ۱۸:۰۵ چهارشنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۵

آرسینوس جیگرold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
دامبلدور به در رسید. به آرامی دستش را به طرف دستگیره شکسته برد. اما بعد دستش روی هوا ماند. مغز فرتوتش نمیتوانست در عین حال هم به وسیله بینی بو حس کند و هم در را باز کند.
- شما هم این بوی سوختنی رو حس میکنید فرزندان روشنایی؟

فرزندان روشنایی از کوچه مرلین چپ خارج شدند و آمدند به خیابان اصلی و سپس با جان دوستی کامل شروع کردند به بو کردن هوا. اما چون بینیشان نتوانست بویی جز نم و پوسیدگی خانه با چاشنیپ سوپ سوسک و پیاز را درک کند، آنها دوباره وارد کوچه مرلین چپ شدند و شروع کردند به توپ بازی کردن که البته توپشان هم زد شیشه پنجره همسایه هارا شکست و حسابی خرج گذاشت روی گردن بابا برقی.

به هر صورت دامبلدور در حالی که میکوشید امیدش به جوانان را از دست ندهد در را باز کرد. سپس چشمانش با دیدن کبریتی سوخته بر روی زمین پر از اشک شد.
- اوه... آخرین کبریتمون در راه آوردن چمدان من از خانه ریدل سوخت... حالا دیگه مجبوریم غذا هارو سرد بخوریم.

هزاران فرزند روشنایی مو قرمز با شنیدن این حرف دامبلدور، مویه کنان و غریبانه به افق پناه بردند که البته موجب شد جاده افق-گریمولد دچار ترافیک شدیدی شود و تصادفات مرگباری نیز به وجود بیاید.

دامبلدور به هر صورت چمدان سنگینش را وارد خانه کرد و آن را کنار در تکیه داد.
- بیاید فرزندان روشنایی، بیاید که براتون تعداد زیادی سوغاتی ارزنده آوردم.

فرزندان روشنایی از افق بازگشتند و سایر اعضای محفل از گوشه و کنار سر در آوردند تا دور دامبلدور جمع شدند. و البته دامبلدور با لبخندی پدرانه و اعتماد به نفسی فراوان زیپ چمدان را باز کرد تا یک عدد هکتور ویبره زن خوشحال و شاد و خندان از آن به بیرون بجهد!



پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
پیام زده شده در: ۴:۳۶ سه شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۵

بلوینا بلک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۱ پنجشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۲۰:۵۰ یکشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۷
از دُم سوجی پالتویی خواهم دوخت!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 52
آفلاین
رودولف یک دستی چمدان و کبریت که به دسته ی چمدان چسبیده بود و سعی داشت اون رو جا به جا کنه , بلند کرد , بروی پاشنهای کفشش چرخید و به طرف در خروجی رفت.
_خیر, دست نگه دار رودولف!
_جان؟!
لرد سیاه نگاه نه چندان دلسوزانه ایی به چوب کبریت انداخت.
_به ما ربطی نداره خودش از پس کارش برمیاد, اگر هم نیامد باز هم به ما ربطی نداره فقط سریعتر ریخت نحسش رو از جلوی چشمان همایونیمان دور کن,تازه از سفر امدیم احتیاج به استراحت,ارامش و مقداری خلوت با شخص خودمان داریم!
رودولف با قمه اش سقلمه ایی به چوب کبریت زد و به سمت بیرون یا بهتره بگویم , جایی دور از چشمان همایونیی ارباب راهنماییش کرد!
چوب کبریت با افکت " " , چمدان سفید رنگی را که بر اثر طلسم لرد سیاه چند جاییش تکه پاره شده بود را محکم در دست گرفت و کشان کشان از خانه ی ریدل به سمت میدان گریمولد برد بدون آنکه بداند یک عدد "رو اعصاب متحرکِ ویبره زن"! نیز به همراه وسایل شخصیه دامبلدور در چمدان وجود داره.
اندکی بعد _ میدان گریمولد :
پنجمین باری بود که دست نحیف و لاغرش را به در خانه ی زنگزده و رنگ و رو رفته ی بزرگی واقع در شماره دوازده میدان گریمولد میکوبید , دریغ از حتی یک پاسخ!
برای ششمین و شاید اخرین بار به امید آنکه اینبار یک تسترالی میشنود و در را باز میکند دستش را بلند کرد و محکم به در کوبید.
_فرزندان روشنایی من,عزیزانم, گویا کسی در میزند !
فرزندان روشنایی اعتنایی نکردند.
_فرزندان روشنایی من,جیگرتونو کسی در میزنه!

و باز هم فرزندان روشنایی به پروفشون اعتنایی نکردند و در ان لحظه ترجیح دادند دسته جمعی خودشونو به کوچه ی مرلین چپ بزنند!
سر انجام شخص دامبل از جاییش برخواست و با لبخندی ملیح و چشمانیی که در انها محبت موج میزد به سمت در رفت.


اصالت و قدرت برای لحظه اوج!
به یک باره خاموشی ما برای
دگرگونی شما...
بهتر است به یک باره خاموش شد تا ذره ذره محو شد...


پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
پیام زده شده در: ۱۶:۴۲ شنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۵

دراکو مالفویold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۲۹ پنجشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۱ بهمن ۱۳۹۶
از کاخ مالفوی ها
گروه:
کاربران عضو
پیام: 54
آفلاین
چوب کبریت تمام زور خود را به کار برد تا چمدان را بلند کند.
- عمو چرا اینهمه سنگینه؟
- چه میدونیم. حتما جهاز دامبلدوره! بدبخت انقد ترشیده دلش نیومده جهازشو با خودش نبره.
چوب کبریت اخمی کرد و گفت:
- عمو بالای دیپلم حرف نزن بزار ما هم بفهمیم چی می گی.
- اولا ما اربابیم نه عمو. دوما توکودنی به ما چه ربطی داره؟
- ارباب با قمه له ش کنم بفهمه با کی طرفه؟
کبریت کوچک وقتی این حرف را از دهن رودولف شنید سفید، سیاه، ارغوانی شد و جایش را خیس کرد.
- اه جقله اگه تو بخوای اینجا رو کثیف کنی که باید کل خونه رو بشوریم. پیف پیف چه بویی هم داره. وینکی .... کجایی؟ بیا این جا رو تمیز کن.
- تخصص وینکی خراب کاری بچه تمیز کن نبود.وینکی لیسانس تمیز کاری خونه داشت. وینکی کنکور کارشناسی ارشد داد.
- خبه...خبه. حالا نمی خواد تحصیلات رو به رخ ما بکشی.بیا این رو تمیز کن.
- وینکی فقط به دستور ارباب گوش داد.
- وینکی اینا رو تمیزکن.
- وینکی جن خوب. حرف ارباب رو گوش داد.
- حالا ارباب با این چوب کبریت چی کار کنیم؟
- ببرش خونشون. این جوری که بوش میاد باید خودمون دست به کار بشیم .


ویرایش شده توسط دراکو مالفوی در تاریخ ۱۳۹۵/۸/۲۲ ۱۶:۴۹:۱۶

مالفوی بودیم وقتی مالفوی بودن مد نبود!


پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
پیام زده شده در: ۰:۲۴ جمعه ۲۱ آبان ۱۳۹۵

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۱۴:۲۷
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5909
آفلاین
-البته که می شه!

مرگخواران انتظار شنیدن این جمله را از لرد سیاه نداشتند...جمله ای که با چهره ای باز و لبخندی که کمتر دیده می شد، ابراز شده بود.

لرد سیاه، چوب کبریت محفلی را تنها گذاشت و برای آوردن چمدان به طرف اتاقش حرکت کرد.
-دگورث گرنجر! همراه ما بیا. انتظار نداری که ما به تنهایی چمدان حمل کنیم؟

-نه ارباب! انتظار نداریم!

هکتور و لرد سیاه وارد اتاق شدند. ولی بر خلاف تصور هکتور، لرد زیپ چمدان را باز کرد!
-برو تو!

هکتور تصور کرد که اشتباه شنیده!
-ارباب؟ فرمودین ببرمش تو؟

-نه...فرمودیم برو تو! ما بیخودی قبول نکردیم چمدون اون پیرمرد رو بهش پس بدیم که. تو می ری توش...اون جا که چمدونو باز کردن با اصرار ادعا می کنی جزو وسایل دامبلدور هستی. هر چی بهت می گن برو گوش نمی کنی. اون جا می مونی و براشون معجون های خوب خوب درست می کنی! همه مشکلاتشون رو با معجون حل کن! روشن شد؟

هکتور ماموریت دوست داشت. برای همین. ویبره زنان داخل چمدان نشست و در حالی که حوله حمام دامبلدور را در آغوش گرفته بود دست و پایش را جمع کرد.
لرد سیاه زیپ چمدان را کشید!
البته نه به این سادگی!

اول نتوانست بکشد...بعد به میل و سلیقه خودش چند وسیله بی مصرف مثل کیسه گالیون ها....دفترچه یادداشتی با عنوان اسرار جادو در تمام عمرم...و دفتر حضور غیاب هاگوراتز را برداشت و زیپ راکشید!

چمدان را کشان کشان بیرون برد و به چوب کبریت تحویل داد.
-سنگینه...امیدواریم بتونی ببریش!


I was ripped from my body, I was less than spirit, less than the meanest ghost... But still, I was alive.

قوانین دوئل - قوانین نقد انجمن خانه ریدل ها


پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
پیام زده شده در: ۱۶:۰۱ چهارشنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۵

گیبنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۵ یکشنبه ۷ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۹:۴۴ سه شنبه ۸ مرداد ۱۳۹۸
از زیر سایه ی هلگا به زیر سایه ی ارباب
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 255
آفلاین
-پس این مال البوسه؟ زود تر بازش کنید ببینیم این ریش پنبه ای کجا بوده و چیکار میکرده.

رودولف به سمت چمدون رفت و با ضربه ی ته قمه به قفل، قفل تقی کرد و باز شد. رودولف چمدان را رو به روی لرد قرار داد و درش را باز کرد. به محض باز شدن درچمدان، البوس به سمت لرد حمله ور شد.
لرد در نهایت چابکی چوبدستی اش را در اورد و به سمت البوس نشانه رفت.
-آواداکاداورا!

قبل از برخورد طلسم به دامبلدور، دامبلدور با صدای پوووفی به ذرات گرد و خاک تبدیل شد. با این حال طلسم لرد متوقف نشد و به سمت چمدون رفت. یکدفعه اتاق روشن شد و صدای بووم بلندی شیشه هارا لرزاند. کلاغ های اسنیپ که به حالت اماده باش روی درخت های اطراف نشسته بودند از ترس پا به فرار گذاشتند تا طلسم لرد از همیشه هیجان انگیز تر به نظر برسد. که ناگهان وینکی با جارویی وسط پرید و شروع به جارو زدن چیزی کرد.
-وینکی جن تمیزکننده!

مرگخواران به جای قبلی چمدون دامبلدور خیره شده بودند که الان چیزی جز اندکی پلاستیک سوخته نبود و محتواتش هم کاملا سوخته بودند و با جاروی وینکی راهی سطل اشغال خانه ی ریدل میشدند.
مرگخواران با افکت " " به لرد خیره شدند.

-اونطوری به ما نگاه نکنید. ما نمیدونستیم که دامبل هنوز هم از این حقه ی بی مزه استفاده میکنه. در ضمن چطور جرئت کردین جوری نگاه کنید که ما به ندونستن خودمون اعتراف کنیم؟ کروشیو!

مرگخواری روی زمین افتاد و از درد به خودش پیچید. باقی مرگخواران هم سرهایشان را پایین انداختند و به وسایل و اطلاعاتی که میتوانستند از چمدان دامبل بدست بیاورند، فکر کردند. در همین فکر ها بودند که زنگ خانه ی ریدل به صدا در امد. رودولف به سمت در رفت و چند ثانیه بعد در حالی که چیزی در دستش بود به نزد لرد امد.
-ارباب. این چوب کبریت رو جلوی در پیدا کردم. گفتش با شما کار داره.

لرد صورتش را نزدیک برد و با ترسناکترین حالت ممکن گفت:
-تو با ما کاری داشتی؟

در این لحظه چوب کبریت کوچک در خود لرزید و ترسید و رنگ ها عوض کرد و در نهایت دست رودولف اندکی مرطوب شد.
-پروفمون گفت اگه میشه چمدونمونو بدین چمدونتونو بگیرید.



ویرایش شده توسط گیبن در تاریخ ۱۳۹۵/۵/۱۳ ۱۶:۲۸:۳۳
ویرایش شده توسط گیبن در تاریخ ۱۳۹۵/۵/۱۳ ۱۷:۰۴:۵۸
ویرایش شده توسط گیبن در تاریخ ۱۳۹۵/۵/۱۳ ۱۷:۰۵:۵۳

هافلپافی خندان
تصویر کوچک شده



دنیا چو حباب است ولکن چه حباب؟! نه بر سر آب، بلکه بر روی سراب.
آن هم چه سرابی، که بینند به خواب آن خواب چه خواب؟ خواب بد مست خراب.


پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
پیام زده شده در: ۱۳:۰۱ چهارشنبه ۱۳ مرداد ۱۳۹۵

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۰:۱۸:۲۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4830
آفلاین
دو ساعت بعد - میدان گریمولد:

بالاخره دامبلدور بر روی سنگفرش‌های میدان گریمولد فرود میاد و مستقیم به سمت خونه شماره 12 گریمولد می‌ره و زنگشو به صدا در میاره. علت اینکه دامبلدور دو ساعت دیرتر از لرد به خونه می‌رسه، مسلما به دور و نزدیک بودن خونه‌ها ربطی نداره و تماما به کهولت سن دامبلدور و فرسودگیش برمی‌گرده.

در کسری از ثانیه هزاران ویزلی از هزاران گوشه و کنار خونه گریمولد بیرون می‌ریزن و به سمت در هجوم میارن. با دیدن دامبلدور در آستانه‌ی در، هرکدوم از یه وری آویزون دامبلدور می‌شن.

- اوه فرزندان مو قرمز روشنایی من! فکر نمی‌کنین یکم سنگین شدین؟ نه فکر نکنم ربطی به وزن داشته باشه. تعدادتون دو برابر شده.
- عمو عمو این صدای چی بود؟

دامبلدور ویزلی کوچکِ شماره هفتصدو از ریشش جدا می‌کنه و دستی به کمرش می‌کشه.
- صدای کمرم بود.
- پیر شدی عمو!

همون موقع مالی ملاقه به دست ظاهر می‌شه و جیغ‌زنان با جارو ویزلی‌های کوچیکو از سر و کول دامبلدور جمع می‌کنه و گوشه‌ای رو هم تلنبارشون می‌کنه.

- غذا می‌پختی مالی؟ بعد از یک هفته گرسنگی غذاهای خوشمزه تو واقعا می‌چسبه.
- آره امروز سوپ سوسک داریم.
- گفتی سوسک فرزند؟
- تنها آذوقه‌ایه که برامون مونـ... چرا چمدونت سیاه شده؟ سفر شومینه‌ایِ ناموفقی داشتی؟

دامبلدور با تعجب نگاهی به چمدون سیاه رنگش می‌ندازه. چند دقیقه‌ای طول می‌کشه تا ذهن پیرمرد خسته تجزیه و تحلیل لازمو انجام بده و به یاد بیاره امروز صبح برخورد کوچیکی با لرد داشته.
- فکر کنم این... مال تامه!









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.