هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۲۲:۵۴ چهارشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۱۹:۵۳
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5761
آفلاین
سوژه جدید:


خانه ریدل ها:


لرد سیاه سراسیمه و با عجله به سمت پنجره رفت.
بلاتریکس هم همراهش دوید...برای این که جغدی را کنار گوش لرد گرفته بود و به وضوح فشار می داد.
جغد در حال مرگ بود.

لرد سیاه فریاد زنان شروع به مکالمه کرد.
-خب...این جا بهتره. صدا میاد. دوباره تکرار کنین...یعنی چه که فرار نموده است؟ مگه اون جا گرینگوتز نیست؟ نگهبان نداره؟ بیجا کرده! شما هم همینطور. ما اموالمونو برای چی به شما...الو؟...آهای...الو؟

جغد قطع شده بود...یا احتمالا در اثر فشار های بلاتریکس جانش را از دست داده بود.

لرد سیاه با عصبانیت روی اولین صندلی نشست.
-ما نمی فهمیم ارسال نامه و پیام چه ایرادی داشت. این چه روش ناقص و مشکل داریه؟ اصلا نفهمیدیم چی گفت. گفت از گرینگوتز تماس گرفته و یه چیزی از صندوق ما رفته...

به صدا در آمدن زنگ در، صحبت لرد را نیمه تمام باقی گذاشت.

تام در اتاق لرد را باز کرد.
-ارباب...در می زنن. نمی خوایین سری به در ورودی بزنین و ببینین کیه؟

گلدان دم دست لرد، به سمت تام پرتاب شد.
-مگه ما جن خانگی هستیم ملعون؟ خب برین باز کنین.

تام جاخالی داد و گلدان با اینیگوی پاک و معصوم برخورد کرد. اینیگو فورا گزارش داد:
-گوگو زخمی شد!

سدریک که تازه از راه رسیده بود و هنوز شال و کلاه داشت، داوطلبانه در را باز کرد.

تکه چوبی عصبانی، در حالیکه بقچه ای در بغل داشت، تام را کنار زد و وارد خانه شد.

مستقیم به سمت لرد سیاه رفت.

چشم لرد به چوب افتاد.
-بیلی؟...تو...اینجا چیکار می کنی؟

چوب، انگشتش را با عصبانیت به سمت لرد تکان داد.
-بهت گفته باشم...دیگه تمومه. من خسته شدم...طاقتم طاق شد. معامله ما همینجا منسوخ می شه. من تا کی اون تو منتظر بمونم که شاید بمیری و نوبت من بشه؟ می دونی؟ تو مدتی که تو صندوق گرینگوتزت بودم خیلی فکر کردم. من یه چوب معمولی که نیستم...هورکراکسم...قسمتی از توام! اصلا خود توام. چرا تو ارباب باشی و من چوب؟ من تصمیم گرفتم مستقل بشم! برای خودم زندگی کنم و ارتشی تشکیل بدم. و تو... حتی فکرشم نکن که دنبالم بیای...


glsenaneesrioraebeckmintgidib


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۲۲:۰۷ یکشنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۱۹:۵۳
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5761
آفلاین
(پست پایانی)

-ولی متوجه یه قضیه ای شدین؟

بلاتریکس با لحنی متعجب رو به بومی گفت...به این امید که توجهش را جلب کند.
و موفق شد!

-چه چیزی مو درهم؟

-غذای شما حشره ای شده الان.
-اهمیتی نداشت. ما بومی بود. حشره ها را خام خام هم خورد. دو لپی خورد. پروتئین!

-ولی این حشره فرق می کنه. این یکی وقتی حرارت ببینه سمی می شه. مخصوصا وقتی با این یکی-اشاره به لرد سیاه- مخلوط بشه.

بومی به لینی نگاه کرد و لینی سعی کرد کاملا سمی و خطرناک به نظر برسد. بومی کمی مردد شده بود.
-من نتوانست در این مورد تصمیم گرفت. باید از رئیس قبیله پرسید. شماها...همراه من اومد!

لرد و مرگخواران فرصت را غنیمت دیده و از دیگ خارج شدند.
همراه بومی به محل جلوس رئیس قبیله رفتند.

رئیس قبیله چیزی نبود جز یک...

-کارتن؟

بومی با نیزه اش پس گردنی محکمی به آلکتو زد که جلوی رئیس جدید قبیله مودب باشد.
-او یک کارتن معمولی نبود. رئیس بود. او از طرف امپراطور دریا به ما تقدیم شد. ولی ما نتونست باهاش ارتباط برقرار کرد. شما همینجا بود تا من رفت کله نهنگی رو آورد که با رئیس حرف زد و کسب تکلیف کرد.

بومی محل را ترک کرد...و نگاه لرد و مرگخواران به رئیس قبیله خیره ماند...

-ما...درست می بینیم؟...بسته مون! اون بسته ماست؟ یکی بره آدرس روشو بخونه...

مرگخواران آدرس را خوانده و تایید کرده و سپس با شادی و شعف شروع به جشن و پایکوبی کردند.
بالاخره بعد از دور زدن کل کره زمین و گشت و گزار بسیار، به بسته رسیده بودند.
کسی صدای نقشه داخل جیب لرد سیاه را نمی شنید که غر می زد:" من از اولم می دونستما...ولی کسی آدم حسابم نکرد و ازم نپرسید!".

ولی داخل بسته چه چیزی وجود داشت؟
این چیزی بود که کراب نگران آن بود.
-می گما...تو بسته چیه؟ نکنه سلاح مخفی و خطرناکی برای نابود کردن مرگخوارا باشه؟ نکنه ارباب بخواد ارتش بهتری تشکیل بده؟

هکتور نگاه "آخه تو عقل تو کله ته؟ لرد برای نابود کردن ما احتیاجی به سلاح مخفی داره" ای به کراب انداخت. ولی چون معانی طولانی و زیادی در نگاهی نهفته بود، کراب چیزی از این نگاه نفهمید. رو به لرد کرد که سوالش را از او بپرسد. که متوجه شد به خوبی قادر به دیدن لرد سیاه نیست.
-ارباب...شما رو کمرنگ می بینم...

درست در همین لحظه، بسته توسط مرگخواران باز شد و با ظاهر شدن محتویات آن، چشمان مرگخواران از شدت تعجب کاملا گرد شده بود...


فلش بک

خانه ریدل ها


-سه روزه همش. همینجا می مونی. تکون نمی خوری. کار خاصی هم نمی کنی. تا وقتی لازم نشده با کسی حرف نزن. از اتاق هم بیرون نرو. روشنه؟
-دستور بدم؟
-خیر! فرمودیم کار خاصی نمی کنی. فقط باش.
-دستور ندم؟
-نده! سرت به کار خودت باشه...
-دس...
-نه!
-تور...
-خیر!

لرد سیاه با عجله مشغول بستن چمدانش بود.
-وقت ندارم. به نجینی هم چیزی نگو...ناراحت می شه. سه روز دیگه بر می گردیم. تاریخ تو رو هم برای همون موقع زدم...یادت نره...وقتی وسایل به دستت رسید می بری می ذاری تو صندوق گرینگوتزم. خرابکاری نکنی.

و از در خارج شد.

-دستور...ندم؟ یه دستور...فقط یکی...


سه روز بعد:

-ما باید برگردیم به خانه ریدل هامون. چرا متوجه نیستید؟
-هواپیما جا نداره آقای محترم...شما چرا متوجه نیستید؟ تاکسی که نیست سرتونو انداختین پایین می خوایین سوار بشین.
-اون پشت جای خالی هست...ما دیدیم!
-اون قسمت باره آقا! الانم قراره وسایل مسافرا و بسته های پستی رو بیارن.

لرد سیاه عادت به گرفتن جواب رد نداشت. می توانست به روش های جادویی تری سفرش را تمام کند، ولی هدف این سفر ملاقات های مشنگی بود. مشنگ های عالیرتبه در فرودگاه در حال بدرقه اش بودند و حتی برای یک لحظه تنهایش نمی گذاشتند.
گذشته از این، اشیای بسیار حساس و ارزشمندی به همراه داشت که قرار بود همان روز به گرینگوتز برساند.

راه حلی به ذهنش رسید. با خودش زمزمه کرد:
-ما وسایلمونو با جغد ارسال می کنیم...و خودمون در قسمت بار به جای وسایلمون سفر می کنیم. اربابی هستیم باهوش و مسافر.

وسایلش رابسته بندی کرد...
خودش را هم بسته بندی کرد...
و پاتروناسی سریع برای بخش جغدیابی وزارتخانه ارسال کرد.

-بسته سمت چپ...گرینگوتز!

غافل از این که جغد شماره سی و نه، برای چند دقیقه متوالی به دو بسته خیره شد. یک نگاه به این کرد و یک نگاه به آن...و دقیقا بسته اشتباه را به منقار گرفته و نفس نفس زنان، در خلاف مسیری که باید حرکت می کرد، به پرواز در آمد...


ساعتی بعد...بانک گرینگوتز:

-نیومد؟

بلاتریکس با نگرانی نگاهی به در بانک انداخت.
-نه ارباب...خبری نیست هنوز...چرا چرا...یه چیزی داره میاد.
.
.
.
-ارباب، بی خیال بسته.
-یاران ما...می ریم دنبالش...طبق نقشه و قدم به قدم!


پایان فلش بک


بسته باز شد و در مقابل چشمان متحیر مرگخواران، لرد سیاه که بسیار خسته و آشفته به نظر می رسید از داخل بسته خارج شد.
درست در همین لحظات، لردی که از قبل همراه مرگخواران بود کمرنگ و کمرنگ تر شد... تا این که بطور کامل از بین رفت.
-به موقع به پایان رسید. نسخه کپی شده ما بود...تاریخ انقضاش تا امروز بود...کاش می موند حداقل یک دستور می داد. گذاشته بودیمش که در نبود ما اغتشاشی ایجاد نشود. دخترمان هم از غیبتمان غمگین نشود. جغدی گیج ما را حمل کرد. وسط راه هم فکر کنیم مرد! چون ما به داخل اقیانوس سقوط کردیم. نهنگی ما را بلعید و از مزه مان خوشش نیامده و ما را تف کرد. و ما به همراه امواج تا بدین جا آمدیم. خوب شد که ما را یافتید! داخل بسته، اصلا راحت نبودیم...

خوب شد که او را یافته بودند....


در مسافتی بسیار دورتر، داخل بسته ای که اشتباها توسط هواپیما به مقصد نامعلومی حمل شده بود، چکشی جادویی وعتیقه نشسته بود.
-قرار بود برم گرینگوتز که. اشتباهی آوردنم این جا...ولی فکر کردن...هر جا برم خودمو می رسونم به خونه ریدل ها و هر طور شده درخواست مرگخوار شدن می دم! من باید مرگخوار بشم. همین جا می تونم فرممو پر کنم.


و شروع به کوبیدن روی فرم درخواست مرگخوار شدن کرد.


پایان


glsenaneesrioraebeckmintgidib


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۹:۵۵ یکشنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۷

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۳:۰۵:۰۶ چهارشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۹
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 765
آفلاین
ملت مرگخوار تصمیم گرفتن اربابشون رو بیرون بیارن. بنابراین دست به کار میشن. هکتور ملاقه ای از جیب رداش بیرون میکشه که اون هم از تف مالی اخیر لینی در امان نمونده و تف لینی ازش میچکه و اون رو مستقیم میده دست خود لینی. از طرفی دیگه بانز دو سه متر از نخ های لباسش رو میکنه.

- الان دارید چی کار میکنید یاران ما؟
- دارید قلاب ماهیگیری درست میکنیم ارباب.
- که چی کار کنید؟ قصد ماهیگیری دارید تو این وضعیت ما؟
- قصد ارباب گیری داریم! قراره شما رو بگیریم ارباب.

این روش اصلا باب میل لرد نبود ولی شرایطی که داشت بیشتر باب میلش نبود. بنابراین موقتا اعتراض نمیکنه و میذاره مرگخوار ها به کارشون برسن.

دقایقی بعد مرگخوار ها با ملاقه ی تفی و نخ های لباس بانز چوب ماهیگیری درست کرده بود.

- ارباب من میندازمش شما طعمه رو بگیرید ما بکشیمتون بیرون.
- طعمه؟ مگه ما ماهی ایم واسمون طعمه میذارید؟ ما از اینجا نجات پیدا کنیم حساب تک تکتون رو خواهیم رسید.

از اونجایی که اولویت مرگخوار ها نجات اربابشون بود، لینی نخ رو چند دور بالای سرش دایره وار میچرخونه و بعد پرتش میکنه سمت لرد و لرد هم اون رو میگیره.
- هر چه سریع تر ما رو بیارید بیرون. اینجا خیلی گرمه.

لینی که به تنهایی چوب رو گرفته بود، با همه وجودش تلاش می کرد لرد رو بیرون بیاره و کم مونده بود چشمش از نیشش بیرون بزنه. بلاخره بعد از تلاش و تقلای زیاد لرد تو هوا بلند میشه و بعد از چند دور چرخش تو هوا...

شلــــــپ!

- ارباب حالا شما هم تو دیگی هستین که ما هستیم.
- استارتر رفت تو دیگ شام! بی استارتر نشد شام خورد!


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۸:۱۶ یکشنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۷

ریونکلاو، مرگخواران

سو لى


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۳:۱۹:۴۸
از این سو، به اون سو!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ناظر انجمن
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 391
آفلاین
سو با شنیدن صدای لرد، بی خیال اذیت کردن بانز با شاخه درختها شد و فورا خودش را به دیگ حاوی لرد رساند.
بومی رفته بود تا مقداری سبزیجات معطر برای خوش عطر کردن غذایش پیدا کند. سو با استفاده از هوش سرشارش، از این فرصت استفاده کرد و برای نجات اربابش اقدام کرد.
-ارباب نگران نباشید. الان نجاتتون میدم!

و کلاهش را برداشته و با آن مشغول باد زدن آتش زیر دیگ شد.
شعله های آتش به آرامی قد کشیدند و حرارت بیشتری ورزیدند. برای همین، سو مجبور شد سرعت باد زدنش را بالا ببرد!

-سول! چه می کنی؟!

هتکور همانطور که مشغول پاک کردن انگشتش با ردای کراب بود، سرش را به طرف آنها چرخاند و سو را از اشتباهش مطلع کرد.
-نباید حرارت رو زیاد کنی که! اینطوری غذا مغز پخت نمیشه!

لرد سیاه عصبانی به نظر می رسید... این را می شد از عرق های روی پیشانیش فهمید؛ البته ممکن بود دلیل آنها حرارت آب باشد!
-سو! بجای اینکه آتیش رو خاموش کنی، داری به شعله هاش اضافه می کنی... فورا ما را بیرون بیاورید!


ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۷/۱۲/۱۲ ۱۸:۳۱:۲۳

بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۸:۱۰ یکشنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۷

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۲:۱۰:۴۵ چهارشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۹
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ریونکلاو
پیام: 4812
آفلاین
هکتور تحمل دیدن خوشمزه نشدن اربابش رو نداشت! لرد تو هرچیزی باید تاپ می‌بود، حتی خورده شدن!
- ارباب خودم الان با معجون "خوشمزه‌ شو" خوشمزه‌تون می‌کنم!

لینی با دیدن هکتور که دیوانه‌وار به سمت دیگ با اون شعله‌های بلند و افروزنش می‌رفت، تندی بال‌بال می‌زنه و از پشت یقه‌شو می‌گیره و مانع رفتنش می‌شه تا از خطر دورش کنه.
- اوا بچه‌م صبر کن! نمی‌بینی حرارتش بالاس؟ می‌خوای پخته بشی؟ بشین عقب ببینم. چیزیت که نشد؟

هکتور که یک سوء استفاده‌گر بود، بیخیال ریختن معجون می‌شه و به جاش همونجا تلپی خودشو رو لینی می‌ندازه.
- دستم جیز شد! زدم به دیگ. بشینم بغلت تا خوب شم.

لینی که حالا به زور کله‌ش از پشت هکتور بیرون زده بود، به سختی خودشو از زیر هکتور بیرون می‌کشه و یه عالمه تف رو دستی که هکتور می‌گفت جیز شده می‌ریزه.

- ای ای ای. چی کار می‌کنی؟
- تف می‌کنم تا زودتر خوب شی.
- الان که فک می‌کنم کاملا خوب شدم.
- دیدی گفتم خوب می‌کنه.

هکتور با این افتضاح به بار اومده از جاش بلند می‌شه و مطمئن می‌شه که در دورترین نقطه نسبت به لینی بایسته. البته فراموشم نمی‌کنه که در حین راه به هر مرگخواری که می‌رسه، دست تفیش رو باهاش پاک کنه!

- یاران ما! ما هنوز این توییم و داریم پخته‌تر می‌شیم. کاری برایمان کنید!




پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۴:۵۲ یکشنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۷

بانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۳۸ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
مرگخوارا موافقت میکنن و تصمیم میگیرن با قدمهای مصمم به راهشون ادامه بدن، که نیزه ای جلوشونو میگیره.

-نَمیشه!

آلکتو جلو میره.
-دقیقا چی نَمیشه آقای محترم؟ ما داریم از اینجا رد میشیم که ببینیم پیتزایی برای پرنسس پیدا میکنیم یا پیدا نمیکنیم. شما با کجای این قضیه مشکل داشت؟

بومی سرگرم بررسی مرگخواران شد.
-بومی گرسنه بود. بومی آدم خواست. یکی از شما رو باید خورد تا آروم شد و درست فکر کرد.

لرد سیاه که خیلی لاغر و نحیفه، خیالش راحته که قرار نیست خورده بشه. کی از یه مشت استخون خوشش میاد؟


نیم ساعت بعد!


لرد سیاه داخل دیگ بزرگی که روی آتش ملایمی قرار گرفته نشسته. داخل دیگ علاوه بر لرد، مقداری ترب و هویج و سیب زمینی هم توی آب شناوره. بومی هم در حال رنده کردن شلغم، روی سر لرده.

بلاتریکس از یه گوشه ای لردو فوت میکنه که کمی خنک بشه و زود نپزه.

لرد کم کم نگران سلامتیش میشه.
-یاران ما. چاره ای بیاندیشید. شما گفتین بریم تو دیگ تا کمی زمان بدست بیارین و فکر کنین که چطوری میشه از این مخمصه نجات پیدا کرد. ما با هویج اصلا خوشمزه نمیشیم.


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۰:۳۹ یکشنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۷

آلکتو کرو old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۴ جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۰:۰۰ سه شنبه ۵ آذر ۱۳۹۸
از ما هم شنفتن...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 204
آفلاین
- ارباب به نظر ما باس برگردیم!
- نظر شما اصلا مهم نیس آلکتو! یه دفعه ای وسط سوژه ظاهر شدی نظر هم می دی؟
- ولی ارباب منم موافقم از قیافه ش معلومه که شوخی نداره.

لرد نگاه تاسف باری به مرگخوار هایش انداخت.
- این همه سال زحمت کشیدیم مرگخوار تربیت کردیم، بشن مار تو آستین؟ اینه مزد ما؟
- فس!
- بله البته بلا نسبت پرنسس ما!

مرگخواران نگاهی به یکدیگر و سپس نگاهی به بومی که هنوز کلمات قبل را تکرار می کرد، انداختند.
- ارباب پس می گین چیکار کنیم؟
- پاپا فس؟

مرگخواران نگاهی به نجینی انداختند.؛سپس فنریر پرسید:
- پرنسس چی فرمودن؟
- فرزند ما گرسنه ست. دلش پیتزا می خواد!

اما کاملا مشخص بود که در این بیابان به آب و علف بومی آدم خوار دار، پیتزایی یافت نمی شود. اما گویا لرد سیاه خواسته ای غیر از این داشت.
- برید برای فرزندمون پیتزا پیدا کنید!
- تو این بر بیابون ارباب؟
گوینده این حرف که باز هم فنریر بود، کروشیوی جانانه ای میل کرد.
- بالاخره باید به یه دردی بخورین دیگه! اصلا گوشتش رو از همین بومی تهیه کنید، بقیه ش خود به خود پیدا می شه!

مرگخواران امیدوار بودند که منظور لرد را درست متوجه نشده باشند.
- ارباب! به نظرتون بهتر نیست که به راهمون ادامه بدیم؟


اگر بار گران بودیم رفتیم!


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۲۳:۴۵ شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۹۷

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۳:۰۵:۰۶ چهارشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۹
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 765
آفلاین
اما مذاق بلاتریکس کاملا با مذاق لرد تنظیم شده بودبرای همین نقشه رو از جیبش در میاره و مشغول خوندش میشه.
- ارباب نوشته باید از مکانی که الان توش هستیم رد بشم و بریم!
- اینو که خودمون هم میدونستیم. خب. الان کجا هستیم که باید ازش عبور کنیم؟
- ارباب من یه پیشنهاد عالی دارم!
- بگو ببینیم چی هست یار وفادار ما!
- بریم بیرون ببینیم دقیقا کجاییم.

لرد نیم نگاهی به بلاتریکس میکنه با این مضمون که اینا کین تاییدشون میکنی و تصمیم میگیره خودش فکر کنه و چاره ای پیدا کنه.
- یاران ما از اونجایی که هیچکدومتون به درد فکر کردن نمیخورین خودمون به تنهایی فکر کردیم و به این نتیجه رسیدیم که باید بریم بیرون و ببینیم کجاییم.

مرگخوار ها بعد از چشم تو چشم شدن با لرد به این نتیجه رسیدن بهتره ذکر این نکته که این همون پیشنهاد قبلی بود رو برای خودشون نگه دارن.

بنابراین راهشونو میگیرن و سرشونو از تونل مترو بیرون میارن و اولین چیزی که میبینن خورشیدیه که یه نیزه از وسطش عبور کرده!
- ارباب اینجا خورشیدشون نیزه داره.

نیزه ی بعدی که حلقوم مرگخوار مذکور رو نشونه رفت اون رو متوجه این حقیقت تلخ کرد که نیزه متعلق به خورشید نبود بلکه متعلق به یکی از بومی های جزیره ای بود که مرگخوار ها توی اون گیر افتاده بودن. بومی ای که بسیار هم گرسنه به نظر می رسید!
- غذا! گوشت... تازه و زیاد!


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۲۳:۲۱ شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۱۹:۵۳
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5761
آفلاین
هکتور می لرزید و خرد می کرد و پر پر می شد.
این میزان از فداکاری بی نظیر بود!
خرد کرد و خرد کرد و خرد کرد...تا این که جریان هوای تازه را روی صورتش احساس کرد.

-فکر کنم خردم تموم شد!

و بی هوش روی زمین افتاد!

لینی فریاد زنان راهش را از میان جمعیت باز کرد.
-بچچچچچم! الهی قربونت برم. چی شدی...چیکارت کردن. هکولو...بیدار شو...

لینی با قدرتی مثال زدنی گوش هکتور را به نیش کشید و کشان کشان به داخل قطار برد.
در این بین، سو سرگرم اجرای تردستی تکراری خرگوش و سگ، برای سرگرم کردن مشنگ ها و جلوگیری از دیده شدن صحنه های مادر و فرزندی هکتور و لینی بود.

مرگخواران نباید جلب توجه می کردند! اولین قانون سفر این بود.

قطار دوباره به حرکت در آمد...و مدتی بعد توقف کرد!

-یاران ما...توقف کردیم!

مرگخواران خودشان متوجه این موضوع شده بودند، ولی چه کسی جرات داشت توی ذوق لرد سیاه بزند؟

-واقعا ارباب؟ اصلا نفهمیده بودم!
-من فکر کردم تازه سرعتشو زیاد کرده.
-مگه تازه راه نیفتاده بودیم؟

-یاران ما...بسیار خودشیرین هستید!

سوال بعدی را مادری نگران پرسید.
-ارباب، الان سوار چی می شیم؟ این بچه نای حرکت نداره.

و جواب لرد، زیاد به مذاق مرگخواران خوش نیامد!
-سوار هر چیزی که شدیم بلایی به سرمان آمد. بهتره مدتی پیاده روی کنیم. حالا اول نقشه را می خوانیم...و بعد با امکانات اولیه به سمتی که نشون می ده حرکت می نماییم.


glsenaneesrioraebeckmintgidib


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۲۲:۵۲ شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۹۷

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۲:۱۰:۴۵ چهارشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۹
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ریونکلاو
پیام: 4812
آفلاین
لینی بال‌بال‌زنان جلو میاد و از نزدیک روند کارو دنبال می‌کنه.
- واو هکولو! خیلی خوب داری پیش می‌ری. فکر نمی‌کردم یه روز بتونی اینقد مفید واقع بشی!

هکتور قصد داشت مجددا با هشتگی ملت رو علیه ظلمی که داشت بهش روا می‌شد بشورونه، اما این‌بار جواب مستقیم رو ترجیح می‌ده.
- من همیشه هکتور مفیدی بودم. این چه طرز حرف زدن با بزرگ‌ترین معجون‌ساز قرنه.

خوبی موضوع این بود که هکتور هرکارش با ویبره همراه بود، پس عصبانیت و شادیش دخلی تو پیشبرد کار نداشت و به همین دلیل، سو هم تلاشی برای پایان دادن به مجادله‌ی بین هکتور و لینی نمی‌کنه.
برعکس شاید این مجادله، کمک‌کننده هم می‌بود!

- من این روز تاریخی رو ثبت می‌کنم تا همگان بدونن بالاخره روزی رسید که هکتور به درد خورد.

لینی ضمن گفتن این حرف، دفترچه‌ای از تو جیبش در میاره و با قلم‌پر مینیاتوریش مشغول تاریخ‌نویسی می‌شه.

از اون طرف ویبره‌های هکتور شدیدتر می‌شه و سرعت پیشرفت کار هم بیشتر. البته در مقابل پر پر شدن هکتور هم شدت پیدا می‌کنه!

- یکم دیگه طاقت بیار هکتور. دیگه چیزی نمونده.









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.