هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: هتل ملوان زبل
پیام زده شده در: ۱۱:۳۷ دوشنبه ۶ تیر ۱۳۸۴

پانسی پارکینسون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۶ شنبه ۱۰ بهمن ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۰:۴۴ دوشنبه ۲۱ تیر ۱۳۸۹
از برج تاریکی _طبقه ی 13 _واحد نفرین شدگان
گروه:
کاربران عضو
پیام: 24
آفلاین
مسافر می ره به طرف سینما پانسی داشت با چند نفر صحبت می کرد
مسافر : ببخشید می شه بپرسم فیلم امروز چیه؟؟
پانسی: عزیزم لطفا چشمای(سانسور) باز کن ببین جلو در چی نوشته!!
مسافر میره جلوی سینما که روی یک تابلو نوشته بودن
((سینمای هتل ملوان زبل
متناسب با همه سنین
برنامه ی امشب سینما ماداگسکار
فیلمی برای همه : ))
مسافر برمی گرده پیش پانسی
مسافر:به نظر شما این برای همه سنین
پانسی:: میخوای بخواه نمی خواهی هم به سلامت!
مسافر می ره به طرف اشپزخانه
سیبل داشت با جن ها دعوا میکرد
جن چینی:شانگ شینگ چینگ
جن مترجمه: میگه داد نزن
مسافر: ببخشید یک لیوان .......
ناگهان یک بشقاب از بالای سرش رد می شه
سیبل(رو به مسافر) :تو چی می گی ؟؟؟ بیرون بیرون
مسافر از اشپزخونه می ره بیرون واز روی بیکاری میره به طرف مهد کودک در مهد کودک رو که باز میکنه می بینه که همه بچه ها بیدارن وبن خوابیده
مسافر: جناب جناب
بن :
مسافر :جناب
بن:اهان یاسمنگولا ..... دوباره می خوابه
مسافر یک راست میره پیش اینی
اینی داشت با تلفن حرف میزد در نیجه وقتی مسافر وارد شد شوتیش کرد بیرون
مسافر در این حالت برمی گرده اتاقش
********************************************
ساعت 9 شب موقع شام
********************************************
پانسی: اون خوش تیپ کجاست ؟؟
غریبه:راست میگه به نظر تون کجاست ؟؟
اینی:لابد اگه شام بخوره هیکلش بهم میخوره پس حتما الان لالا کرده
سیبل:
مسافر وارد می شه
اینی:welcome
مسافر: خوب گوش کنید این نشان مخصوص سازمان سازمانیا هست احترامن بگذارید
همگی
غریبه:نه !! (غش می کنه)
اینی:
بن و پانسی و سیبل
مسافر
$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$
ادامه دارد...........
$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$


زندگي باور لحظه هاست
زندگي غØ


Re: هتل ملوان زبل
پیام زده شده در: ۱۰:۴۴ دوشنبه ۶ تیر ۱۳۸۴

اینیگو ایماگو


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۰ دوشنبه ۲۰ مهر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۶:۰۱ یکشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۸۶
از کجایی؟
گروه:
کاربران عضو
پیام: 334
آفلاین
ملت میرن طبقه پایین:میبینند که اینی غش کرده افتاده رو زمین

غریبه:وای اینی!!!!!! (و دوباره غش میکنه)
اینی یه دفعه پا میشه میره طرف غریبه میگه عزیزم این فقط شوخی بود
غریبه:بمیری الهی!!!
اینی: :bigkiss:
غریبه: :bigkiss:
اینی:راستی بالا چه خبر بود؟
غریبه:هیچی اونم سر کاری بود
پانسی:خب بریم سراغ جشنمون
بن: من که دیگه میرم بخوابم
سیبل: آره منم خیلی خسته شدم باید بخوابم
خلاصه ملت میرن بخوابن

------------------
فردا صبح ساعت 8:36
**یه مسافر خوش تیف با ردای سیاه و بلند وارد هتل میشه**
مسافر:سلام،ببخشید یه اتاق میخواستم
اینی:خب بخوا
غریبه:
پانسی:خب بیاین این کلید اتاق 377 هست طبقه دوازدهم
مسافر میره به طرف آسانسور
اینی:جیگر آسانسور خرابه،
مسافر: پس با چی برم طبقه دوازدهم
بن:پله رو واسه چی گذاشتن؟
مسافر در حالی که خیلی میره به طرف پله ها
مسافر:چیزه،چمدون هامو کی میاره؟
بعد رو به جنه چینیه میکنه
جنه:شاینگ شون شین شانی شوون!!

جنه مترجم:میگه مگه من نوکر باباتم که چمدون هاتو ببرم
جنه چینی:شی شیش شانگ شون شین
جنه مترجم:میگه مگه خودت دست نداری!!
مسافر: بعد میره بالا
-------
ساعت 1:34
همه در رستوران هتل
دارن ناهارشون رو میخورن که مسافر هم میاد به سالن
سیبل میره یه ظرف سوپ میزاره جلوش
مسافر:میشه پیش غذا نیارین خود غذا رو بیارین؟
سیبل: غذا همینه
مسافر:اما چه طور سر میزه اون آقا و خانم (اشاره میکنه به این و غریبه) چلو کباب گذاشتین؟
سیبل:خب فقط برای اونا بود دیگه تموم شد
مسافر: :
-----------
**ساعت 5 بعد از ظهر**
کتابخونه
غریبه روی صندلی نشسته و پاهاشو روی میز گذاشته
**در همین حال مسافر وارد کتابخونه میشه
**
مسافر:سلام،
غریبه:سلام
مسافر چشمش به یه کتاب میوفته که پاره و پوره شده و روی زمین افتاده.
مسافر:اااااا...... چرا کتاب .... رو این طوری کردین؟
غریبه:به شما ربطی داره؟آخه مگه شما خریدینش که این طور براش غصه میخورین؟
مسافر:نه.....
******
همین رو ادامه بدین


تصویر کوچک شده

آوادا کداورا! طلسمی با دو چهره!


Re: هتل ملوان زبل
پیام زده شده در: ۴:۲۴ شنبه ۴ تیر ۱۳۸۴

سیبل ایزابل دورست


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۴۴ پنجشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۹:۴۸ دوشنبه ۹ آبان ۱۳۸۴
از هر جایی که یه کاکتوس بتونه زنده بمونه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 163
آفلاین
هنوز به هیچی دست نزده بودن که از بالا یه صدا می یاد.بعد یی جیغ می کشه و یه چیز (یا ملاقه ) تو سرش فرود می یاد .
اینی:دوباره تو این هتل قاتل پبدا شده؟
سیبل:انگار اونم از نوع بدش.
غریبه:اینی من که می دونم تو می خوای بری دیگه.
اینی که صداش به زور در می یاد :من؟
پانسی:مگه خودت اصرار نمی کردی؟
اینی:پس بقیتون هم با من می یاد؟
جملگی:نخیر.
اینی:پس منم نمی رم.
یه صدای جیغ خیلی بدتر می یاد .
غریبه:اینی چرا اینقدر اصرار می کنی بری خوب نرو.
اینی:خب با تو می رم.
غریبه:من بدون بقیه هیچ جا نمی یام .
جملگی:پس نرو.
اینی:حالا که اینطور شد همتون میرید تمام طبقات بالا رو می گردید و گرنه در اون وره .
جملگی:
اینی:برید دیگه...منم اینجا می مونم .
همه که نمی تونستند چیزی بگند می رند که یه دفعه یه صدای جیغ از اونجا که اینی بوده بلند می شه .
غریبه:اینی...
بعد غش می کننه.
سیبل:ببینید اول غریبه رو به هوش می یاریم بعد با هم می ریم .
جملگی:
پانسی:باشه بریم.که گر اینی مباشد هتل مباد .
بعد می ریزن رو سر غریبه که بیهوشش کنن.
سیبل:کسی تئو جیبش نمک نداره.
غریبه می پره بالا و حالش خوب می شه اونم فورا .بعد همه می رند پایین.
بن:هومک یادم باشه از این رئش حتما استفاده کنم در اینده...
-----------------------
ادامه دارد
----------------


از شما دعوت می شه تا در کلاس پیشگویی شرکت کنید .


Re: هتل ملوان زبل
پیام زده شده در: ۰:۵۷ شنبه ۴ تیر ۱۳۸۴

پانسی پارکینسون


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۶ شنبه ۱۰ بهمن ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۰:۴۴ دوشنبه ۲۱ تیر ۱۳۸۹
از برج تاریکی _طبقه ی 13 _واحد نفرین شدگان
گروه:
کاربران عضو
پیام: 24
آفلاین
اینی وارد اشپزخانه می شه ( رو به جن ها) : اول کیک بعد هم این انفجار . که شورش میکنید اره؟؟؟ من می دونم با شما !! سبیل همین الان اینا رو ازاد کن!
سیبل:
جن ها :
غریبه: اینی جان فکر کردی اگه اینا برن ما باید چه کار کنیم؟؟؟
جن ها :
اینی :
جن ها :
اینی : خوب ما اینا رو تا وقتی جن های جدید رو بخریم نگه می داریم چه طوره؟؟؟
غریبه: عالیه حالا برویم به جشنمون برسیم
جمعیت
$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$
همه به سوی محل جشن حرکت می کنند ناگهان دوباره صدای انفجار ملایمی شنیده می شه
اینی: از دست ابن جن ها اشپزخونه رو داغون کردند
سیبل دوان دوان می یاد
اینی :چی شده باز؟؟
سیبل : چی چی شده؟؟
غریبه: این صدای انفجار مگه از اشپزخونه نبود؟؟؟
سیبل:نه من همین الان اونجا بودم!
بن:انگار به ما جشن گرفتن نیومده!!!
اینی : اگه از اشپزخونه نبود از کجا بود؟؟؟
جمعیت
غریبه: فکر کنم از راهرو بالا بود
جمعیتی به سوی راهرویی بالا حرکت کردند

یک نفر توی وسط راهرو و ایساده بود و داشت شنلش رو مرتب می کرد و به خاطر کلاه شنلش صورتش دیده نمی شد

سیبل:یعنی کیه؟؟
غریبه یک قدم می ره جلو : من میرم ببینم...
اینی و بن همزمان : نه!!
تامی: من میرم!
سیبل:نه
نیکل :پس یکی ببینه این کیه که وسط هتل ظاهر شده؟؟!!؟؟
فرد شنل دار نزدیک میشه
جمعیت
فرد شنل دار خیلی نزدیکتر از قبل می شه
جمعیت چوبدستی هاشون در میارن و نشونه میگیرند
فرد شنل پوش هم چوبدستیش رو در میاره و از زیر شنل صدای خندش شنیده می شه
اینی: اگه ... بیای ...جلو... طلسمت می کنم
جمعیت
شنل پوش: مرسی از استقبال گرمتون !کلاه شنلش رو بر میداره و چوبدستیش رو کنار میزاره
جمعیت
غریبه:پانسی!!! تویی؟؟؟؟ مارو ترسوندی!
پانسی:
پانسی با غریبه دست می ده ومیگه : خوب من چه کار کنم که شما ها ترسویید
سیبل:چرا یهو غیبت زد؟؟؟گویا تو عادت داری بی خبر بری وبی خبر بیای
پانسی:
غریبه:در اولین فرست دفتر منی فهمیدی؟؟؟ تا شاید یاد بگیری مرخصی بگیری نه اینکه یهو غیب بشی!!
پانسی:اره
اینی: خوب خدارو شکر که چیزی نبود اگه خدا بخواهد بریم به جشنمون برسیم
پانسی: جشن!!! من خیلی وقت جشن نرفتم منم بیام؟؟؟
غریبه:ناچارن باشه !
پانسی: مر30
همه بسوی محل جشن حمله ور میشوند که مبادا بازم اتفاقی بیافتد
$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$
ادامه دارد......
$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$
ببخشید که بد شد+ طولانی شد چون غریبه گفته بود تا وقتی نیام تو هیچ نمایشی اسمم نمیاد و نقشی ندارم من هم این طوری ادامه دادم از غیبتم از همه معذرت میخوام


زندگي باور لحظه هاست
زندگي غØ


Re: هتل ملوان زبل
پیام زده شده در: ۱۵:۲۸ شنبه ۲۸ خرداد ۱۳۸۴

بن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۷:۱۷ دوشنبه ۵ بهمن ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۹:۲۰ جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۵
از Tehran-Zafar
گروه:
کاربران عضو
پیام: 309
آفلاین
عد همه بدو بدو میرن سمت آشپزخونه

یکی از جن ها : شین شا شونگا شینشینشین.( )
سیبل : همون چینیس. پدرشو در میارررررررررم.
غریبه : چی میگــــــــــــــــی؟!!!صبر کن.
یکی از جن ها : احمق میدونی چیکار کردیــــــــــــــــــــــــــی؟!!ما گفتیم کمکت میکنیم که مهمونی رو خراب کنی ولی قرار نبود که گاز رو منفجر کنــــــــــــی.
اون یکی جنه : شی شین شان شو.( )
یکی دیگه از جن ها : اون میگه که میخواستی کمک نکنی.( این جنه مترجمه. )
جنه 2 : که میخواستم کمک نکنم.من همه چیزو به آقای ایماگو میگــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم.

بعد اینی میره تو آشپزخونه

غریبه : این......
هنوز حرفش تموم نشده که اینی بر میگرده میگه : عزیزم نگران نباش من مراقب خودم هستم.

=:=:=:=:=:=
ادامه دارد......
=:=:=:=:=:=


::.::Newest Music::.::


Re: هتل ملوان زبل
پیام زده شده در: ۱۴:۳۳ شنبه ۲۸ خرداد ۱۳۸۴

اینیگو ایماگو


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۰ دوشنبه ۲۰ مهر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۶:۰۱ یکشنبه ۲۷ خرداد ۱۳۸۶
از کجایی؟
گروه:
کاربران عضو
پیام: 334
آفلاین
شب ساعت 8:30

غریبه:خب همه چیز آماده بن؟
بن:آره،
غریبه:خب،برو بچه ها بگو همه بیان پایین
بن:باشه
بعد از نیم ساعت
اینی:بابا چرا اینقدر زحمت کشیدید!!غریبه نباید خودتو خسته میکردی غزیزم
غریبه:نه،من خسته نشدم،
بن:(با خودش)همه کارها رو که ما کردیم،خانم رو!!!
اینی:shut up plz ben
بن:!.....
سیبل:خب.....بیاین اینجا کیک آمادس
اینی یه تیکه جدا میکنه میده به غریبه
غریبه:!.....آه....چرا اینقدر بد مزست
سیبل:چیزه.....میدونی آخه جن ها آشپز خونه خیلی لج بازن....از وقتی که اون یکی جنه رو برده بودی برای حمل و نقل ! این قدر یه دنده شدن
غریبه:اینی باید یه فکری به حال این جن ها بندازی
بن:چه طوره همشون رو اخراج کنیم بریم چند تا خوبشو بیاریم
**یه دفعه یه صدای انفجار بزرگی از آشپز خونه میاد**


تصویر کوچک شده

آوادا کداورا! طلسمی با دو چهره!


Re: هتل ملوان زبل
پیام زده شده در: ۱۱:۰۹ پنجشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۸۴

غریبه


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۷:۳۸ دوشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۶:۳۱ یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸۵
از سر زميني به نام عشق
گروه:
کاربران عضو
پیام: 117
آفلاین
غـريبه : بــــــــــــــســـــــــــــــه ديـــــــــــــــگـــــــــــــه !!!
تامي :
سيبل :
ايني : ههوووومممم ... راست ميگه ديگه ... بسه ... جمع کنيد اين کاسه کوزتون رو ...!
نيکل : الان گروه امداد 3 همراه با حاجي دارکي ميرسن اينجا !!!
ايني : خب ديگه ... بريد سر کارتون !!
" بعد همه ميرن سر کارشون "
غريبه داشت ميرفت سمت کتابخونه که ...!!
غريبه : مثلآ قرار بود ايني برگشت جشن بگيريم !!!
بعد داشت ميرفت که يه دفعه يه خانواده اي که 4 نفر بودن وارد هتل ميشن ...!
نيکل : سلام ... خوش آمديد .... مي تونم کمکتون کنم !؟
اونا (يعني يکيشون ، بابا) : بله ما يه اتاق 4 نفره مي خواستيم ...
نيکل : بله ، اين فرم رو پر کنيد ...
اين دفترچه رو هم مي تونيد ببريد ( توش نوشته ، صبحانه ساعت 7 تا 10 ، ناهار 12 تا 2 ، شام 7 تا 10 )
(استخر از ساعت 9 تا 12 AM و 5 تا 7 PM )
( کتابخانه ، از ساعت 8 صبح تا 6 بعد از ظهر )
( مهد کودک ، از 8 صبح تا 7 بعد از ظهر يا همون شب !!! )
( سالن رقص 4 بعد از ظهر تا 9 شب )
( سينما ، فقط دو روز در هفته اونم دوشنبه ها و چهاشنبه ها از ساعت 4 تا 6 بعد از ظهر)
و .....................
نيکل : اين هم کليد اتاقتون شماره ي 235 بفرماييد من راهنماييتون مي کنم !!
اون : خيلي ممنون ... ولي چمدونامون !
نيکل : ميگم بيارن براتون ...!
اون : خيلي ممنون !!!
نيکل : خواهش مي کنم ... از اين طرف !!
بعد داشتن مي رفتن که از جلو غريبه رد ميشن و نيکل بهش ميگه :
بگو دو تا از اون جن ها بيان اين چمدون ها رو بيارن ، اتاق شماره ي 235 !!
غريبه : باشه ...!
بعد ميگه ، من جن از کجا بيارم !!!
بعد ميره سمت آشپزخونه و ميبينه که سيبل دادو بيداد راه انداخته
سيبل : ااااااااااااااه ببين الان تو داري رو اعصاب من بندري ميزني !!! به ايني ميگم شوتت کنه بيرون ... با اين زبونت آخه چرا اومدي اينجا !! تو چيني هستيو از اين غذا ها ميخوري !! اصلآ کي به تو گفت که هشت پا درست کني ؟!؟!
جن : شين شان شون ....! ( )
غريبه : چي شده سيبل جان ؟؟
سيبل : من ديگه نمي خوام اين جنه اينجا کار کنه !!کار نمي کنه که ، بد تر مشکل تراشي ميکنه !!
غريبه : اينکه عصبانيت نداره ... من اينو ميبرم اونور کار کنه !!
بعد يه دو نه ميزنه پس کله ي جنه و بهش سالن رو نشون ميده !!
جن :
سيبل : قربونت بيا اين دو تا رم ببر ، اينا هم کار بلد نيستن !!
غريبه : باشه
بعد به اون دوتاي ديگه که چيني نبودن ميگه :
شماها از اين به بعد مسئول حمل و نقلين ! الانم چمدوناي اينارو بايد ببريد به اتاق شماره ي 235
جن ها : OK
بعد بر ميدارن و ميرن !!
نيکل مياد و ميگه : بردن
غريبه : کــــيــــو ؟؟!
نيکل : نه ، منظورم اينه که چمدون ها رو بردن ؟
غريبه : آها ... آره !
بعد ميگه : نيکل .... ما قرار بود ايني برگشت جشن بگيريم !!
نيکل : هووومممم .... آره ...! خب امشب ميگيريم !
غريبه : بـــــاشـــــه !

=-=-=-=-=
ادامه دارد ...
=-=-=-=-=
---------------------------------------------------------------------------
بچه ها اين آخريا يه جوريي مينويسيد !! موضوع هايي که انتخاب ميکنيد سعي کنيد مثل اوايل به هتل مربوط باشه ...!
اوايل خيلي بهتر مي نوشتيد ...! راستي کاراگاه ققنوس ، با آمدن شما هم موافقت شد ...!
---------------------------------------------------------------------------


تصویر کوچک شده
Live like you will die tomorrow , Learn like you will live for ever ...


Re: هتل ملوان زبل
پیام زده شده در: ۴:۵۹ یکشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۸۴

سیبل ایزابل دورست


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۴۴ پنجشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۹:۴۸ دوشنبه ۹ آبان ۱۳۸۴
از هر جایی که یه کاکتوس بتونه زنده بمونه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 163
آفلاین
سیبل:من...نمی تونم بگم که چیه دیگه ....
غریبه:حالا که این طور شد حتما باید بگی.
سیبل:خب من کوچولو که بودم دوست داشتم گیتار بزنم بعد اینا هی مسخرم می کردن صدام میزدند الماریاچی بعد روم مونده.این اسم دیگه.
جملگی:همین؟
سیبل:کمی تا قسمتی.
بن:خب حالا من فکر کردم چی هست.
سیبل: توماس :bigkiss:
توماس:المار :bigkiss:
نیکل:باز شروع شد؟
-----------------------------
ادامه دارد
-------------------


از شما دعوت می شه تا در کلاس پیشگویی شرکت کنید .


Re: هتل ملوان زبل
پیام زده شده در: ۲۲:۰۳ شنبه ۲۱ خرداد ۱۳۸۴

توماس جانسونold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۲ سه شنبه ۱۲ آبان ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۸:۲۱ چهارشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۸۵
از قصر كرنوال
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 334
آفلاین
تامی که هنوز داشت میمرد از خوشحالی:ای بابا سیبل....

غریبه:چی؟چی؟

سیبل:ای بابا توماس....

اینی:چی؟چی؟

تامی و سبیل:ای بابا توماس/سیبل....

اینی و غریبه:چی؟چی؟

تامی و سیبل:shut up plz

اینی و غریبه:okey

توماس:تو بگو...

سیبل:نه تو بگو....

توماس:باشه.

ملت:بچه ها قصه

توماس:نگاه کنین منو سیبل از بچگی با هم دوست بودیم....چون جفتمون اهل کرنوال بودیم....تازه با هم فامیلم بودیم.سیبل دختر دایی منه.فامیل مادری منم دورست بود هلندی بود.بعد میگفتم ما جفتمونم تو قصر زندگی میکردیم...من طبقه دوم بودم سیبل اتاق بقلی...فکر انحرافی نکنینا.ما فقط با هم دوست بودیم.ده دوازده سالمم بیشتر نبود...نکته ی بعدی این بود که هم بابای من پولدار بود هم داییم.درست یک ماه بعد از تولدم داییم نمیدونم بهتون گفتم یا نه در اثر حادثه های اون موقع فوت کرد.پس بیشتر ثروت دایی سالی به المار رسید.المارم دو رگه فرانسویه دیگه.

ملت:چه جالب بقیش:سه ماه بعد از اینکه تو کینگز ویزارد درس خوندنو شروع کردم در اثر حمله ی شبانه ی گرگینه ها خون آشاما من از مدرسه شبونه فرار کردم و از اون موقع تا حالا هیچ کدوم از فامیلماو غیر از پدر و مادرمو پسر عموهام ندیدم

المار:راستی از جک و مایکل و هنری چه خبر؟

توماس با ناراحتی:جک که تو همون ماجراهایی که تا رسیدن به هاگزمید پیش اومد کشته شد.از مایکل پنج ساله خبر نداریم.همون شب فرار مفقود شد.ولی هنری چند وقته سر میزنه...تا حالا اسیر بوده..

المار: : :ycry

ملت:چه ناراحت کننده.

توماس:

بن:پس بالاخره قضیه المارباچیو و تو و سیبل چیه

ملت:

بن:شیشکی منو دوست نداره جز یکی

غریبه:.....!

اینی با حالتی تهدید برانگیز:بن!!

تامی و سیبل: :bigkiss:

سیبل و تامی: :bigkiss:

==============================

بچه ها با عجله زدم....سیبل اگه اشکالی داره بهم بگو.....اگه چرت شد ببخشید...


کاهنان مصری سه هزار سال قبل از میلاد این کتیبه قدرت و قهرمانی را پیدا کردند و برای آن محافظانی گذاشتند.تا 3 سال پیش کسی آخرین محافظ ر�


Re: هتل ملوان زبل
پیام زده شده در: ۵:۲۷ شنبه ۲۱ خرداد ۱۳۸۴

سیبل ایزابل دورست


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۴۴ پنجشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۹:۴۸ دوشنبه ۹ آبان ۱۳۸۴
از هر جایی که یه کاکتوس بتونه زنده بمونه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 163
آفلاین
یه دفعه سیبل می یاد که سر تا پاش قرمز پوشیده...
سیبل:من نرفته بودم این هنوز اینجا بود اومدم هنوز نرفته؟
غریبه:سلام.مگه تو هم بازرسه رو دیدیش؟
سیبل:اره...سلام راستی من برگشتم...
بن:زود نیست یکم؟
سیبل:برم فردا بیام؟
بعد به اینگو نیگا می کنه...
سیبل:روز بخیر اقای ایماگو...
نیکل تو دلش:پاچه خوار
بن تو دل نیکل:اینو هستم.
سیبل تو دل نیکل:اینقده پچ پچ نکنید.
بعد می ره با تامی دست بده که....
سیبل:تامی
تامی:الماریاچی
بعد با هم :تو اینجا چی کار می کنی؟
یکم بعد با هم :ببخشید نمی دونستم تو همون (تامی/سیبل)هستی.
اینگو:چی شد الان؟
جملگی:شما هم دیگه رو از کجا می شناید؟
بن:الماریاچی؟
تامی وسیبل: :bigkiss:
سیبل:شنیدم حالت خوب نبود.برای یه طلسم مجبور شدی بری...
تامی:اهم....راستی فر انسه خوش گذشت؟ :bigkiss:
سیبل:کاش تو هم می اومدی :bigkiss:
جملگی اجناس مونث و مذکر:
غریبه:تا نگید شما هم دیگه رو از کجا می شناسید نمی شه برید.
بن:دقیقا .بعدشم قضیه الماریاچی چیه؟
سیبل:خب باباهای ما یه مدت با هم کار می کردند.شریک بودند.
تامی:بعد ....(یه نیگا می ندازه به سیبل)چیز شد اونوقت همه ثروت اقای دورست رسید به الماریاچی .حالا اون بازم ...
نیکل نمی ذاره حرف بزنند.
نیکل:الماریاچی چیه...
غریبه: خوب رو نمی کنید دیگه...می بینم که دوست صمیمی هم هستین .فقط ما نباید می دونستیم؟
سیبل:بابا توضیح می دیم مگه نه تامی؟
تامی:
اینگو:وای خدا...بگید دیگه....
---------------------------
ادامه دارد
------------------
ببخشید اگه یکم لوس شد


از شما دعوت می شه تا در کلاس پیشگویی شرکت کنید .







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.