هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۲:۴۳ پنجشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۶

نولا جانستون


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۰ سه شنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۹:۲۸ یکشنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۸
از ایرلـــند
گروه:
کاربران عضو
پیام: 48
آفلاین
هافلـکلاو

نولااااا و گیبن

.
.
نولا در حالی که طبق عادت همیشگیش خیلی زود جو را صمیمی حس می کرد روی صندلی کنار گیبن ولو شد و با بیخیالی گفت:

_از الان آخه؟ زود نیست؟

گیبن به سرعتی که با داشتن کوله ای به اون سنگینی ازش بعید بود به سمت نولا برگشت و با چشمایی از حدقه بیرون زده گفت:

_زود؟ ( درذهنش لقب هایی را به نولا تعلق داد که قابل نوشتن نیست!)

نولا چشم های خود را گرد کرد ، دستانش را به پشت حلقه کرد و سعی کرد با تقلید از خرمحترم جناب شرک مظلوم نمایی کند:

_باشه ، همین الان شروع می کنیم ، فقط احساس می کنم شکلات خونم افتاده! شکلات داری؟

گیبن برای لحظه ای چشمان خود را بست و سعی کرد خونسردی خویش را حفظ کند:

_از توی کولم ، زیپ هفتم کناری بردار!

نولا لبخندی تا بناگوش زده و سعی کرد در حالی که به دنبال شکلات جانش می گردد، کمی هم راجع به مسابقه صحبت کند:

_راستی چه ماده ای( چشمانش با دیدن شکلات برق زدند!) رو انتخاب کنیم؟

گیبن در حالی که سعی می کرد با دیدن خونسردی نولا در حال خوردن شکلات حرص نخورد آهی کشید و گفت:

_زهر نجینی رو که برداشتن، اوووف ، شاخ تک شاخ چه طوره؟

نولا با ترس گفت :

_ اوپس! یه ذره خطریه آخه!

گیبن با اعتماد به نفس گفت:

_اهم! نترس از پسش برمیایم!

نولا نگاهی به آب آواکادوی گیبن انداخت و با لحن مرموزی گفت:

_معمولا آدمای خیلی جسور آب آواکادو رو ترجیح نمی دن!

گیبن خندید و گفت:

_انسان شناسی جزو درسای هاگ بودو خبر نداشتیم؟




Is é grá an scéal is fearr, Is maith an scéalaí an aimsir.
«زمان بهترین قصه‏ گو و عشق بهترین قصه است»





پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۰:۳۱ پنجشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۶

دای لوولین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۴۳ چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲:۲۹:۰۱ جمعه ۲۰ دی ۱۳۹۸
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 292
آفلاین
دای و سوزان


- سوزان! سوزان! بیدار شو!
- چیشده؟
- ام... گروه بندی. معجون. دنده کبابی!
- باشه. خوش بگذره.
- دنده کبابی!
- خب برو از آشپزخونه بیار!

دای اندیشید. فکر خوبی بود. در حالی که دیگر گروه ها با سختی و مشقت به دنبال ماده اولیه خود می گشتند؛ دای و سوزان با آرامش کباب می خوردند و سپس با یک پرس اضافه عنوان قهرمانی را از آن خود می کردند. انتخاب دنده کبابی از بهترین انتخاب های عمر دای بود.

- ما برنده ایم!
- وقتی خواستن جام رو بدن بیدارم کن.

دای دست سوزان را گرفت و به مقصد کبابی مورد علاقه اش آپارات کرد.

پاق!

- کجا آقا؟! کجا؟ هاگوارتزه خیر سرمون! آپارات نداریم! پیاده برین.
-

کبابی

- اره دیگه. دو تا پرس می خوریم. یه دونه ام می بریم که برنده شیم.

- آبجی شما ساقیت کیه؟ شمارشو میدی؟

چهره سوزان ترکیبی از و شد؛ که متاسفانه به دلیل کمبود شکلک در سایت از پرداختن به آن معذوریم. از خواننده تقاضا می شود از تخیل خود استفاده کرده و به بهترین تخیلات نیز، در طی یک قرعه کشی، جوایزی نفیس اهدا خواهد شد.

هاگوارتز


- پس پرچ ـمون کو؟
- کدوم پرچم؟
- همون که باید بازگشت قهرمانانه ـمون رو تبریک بگه دیگه! پیدا کردن ماده اولیه در طی این مدت زمان کم. اول شدن در هافلکلاو. بیدار نگه داشتن تو.
- ما تو خوابگاه هافل یه پرچم داریم حرفم میزنه. برم ببینمش؟

دای با ناراحتی وارد سرسرا شد و به خودش یادآوری کرد که در طی سخنرانی برنده شدن ـش از این نامهربانی گلایه کند. آیا آنها لیاقت یک حلقه گل به دور گردن ـشان را نداشتند؟

- با این که برخوردتون با ما درست نبود، ولی ما بردیم. بفرمایید!

ناظرین همگی شگفت زده شدند! چطور این گروه توانسته بود به این زودی دنده تسترال را پیدا کند؟ آیا آنها تقلب کرده بودن؟ تبانی با تسترال ها؟ خفنیتِ خودشان؟

- دای! این کبابه! کباب اصلا تو مواد معجون نیست.
- نه! نه! اشتباه نکنید! این دنده کبابیه!

ناظرین به یک دیگر نگاه کردند. یک نفر باید حقیقت را به آنها میگفت.

- باشه ولی چیزی که شما باید بیارین دنده تستراله. نه کباب دنده!


این بدترین شکنجه دنیاس، اینکه صبر کنی و بدونی هیچ کاری از دستت ساخته نیست.

the hunger game | 2012 | Gary Ross


تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱:۱۵ پنجشنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۶

هافلپاف

رز ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۲۴ پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۱۷:۳۶:۰۴ شنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۹
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 1473
آفلاین
نقل قول:

لینی وارنر نوشته:
هافلـکلاو
رز & لینی & آدر



آدر خرامان خرامان با گونی حاوی رز و لینی به سمت بیرون سالن انتخاب موضوع به راه افتاد. اول باید به یه جای ساکت و پر نور میرسید تا سر صبر بتونه دنبال آفت های حشره و گل همراهش بگرده. صدا های مبهمی از توی گونی به گوش میرسید.

- نگاش کنا. این همه سال... این همه روز در یک دفتر... نباید به من بگی آفت داری؟
- دارم مگه؟ اون همه کود مرغوب داده شده بم. اون همه از نو جوانه زدم.
- پس لابد من دارم که الان ما تو گونی ایم.
- نداری مگه؟

گونی به شکل ناگهانی به سمت بالا پرت شد. آدر خسته شده بود و گونی رو روی شونه ش به سمت بالا کشیده بود. در اثر این حرکت ناگهانی، گلدون رز برگشت و تمام خاک ها روی لینی خالی شد.

- عههههه... آفتاشو ریخت روی من!

آدر با شنیدن این فریاد، گونی رو زمین گذاشت. سریعا درش رو باز کرد و چوبدستیشو به سمت کپه ی خاک که چند تا ریشه و غنچه و شیش تا پای حشره ازش بیرون زده بود گرفت.

- اکسیو آفت!

چوبدستی با شنیدن این ورد به حالت پوکر فیس در اومد. اما چه فایده که ورد ورده و هیس چوبدستی ها فریاد نمیزنند خلاصه... افسون از چوبدستی شلیک شد. ولی هیچی به سمت آدر به پرواز در نیومد.

- گفتم اکسیو آفت!

باز هم هیچ اتفاقی نیفتاد. آدر توی خاک چنگ زد بلکه یه آفت بیاد تو دستش. ولی خیر.

- دستتو بکش آقا! :

آدر با دیدن این مسئله که هیچ آفتی در وجود لینی و رز دیده نمیشه، یک بار دیگه به دست های پشت پرده ایمان آورد. رز و لینی، دو تا متقلب بودن! رز و لینی... اختلاس گر بودن!

فلش بک


نیمه شب بود. پنجره ی دفتر مدیریت باز مونده بود. رز از جاش بلند شد. یه نگاه به لینی که خواب به نظر میرسید انداخت و به سمت میزی که منو های مدیریت روی اون بود رفت. کشو رو باز کرد... و نصف بودجه ی سایت رو سریعا توی گلدونش قایم کرد. فردا نوبت ضدعفونی ریشه داشت. نمیتونست اجازه بده که آفت بگیره. کشو رو بست و آروم گلدونش رو به سمت تختش سُر داد.
لینی توی خواب غلت زد و دستش رو روی گوشیش گذاشت. باید مطمئن میشد که سفارش کرم مخصوص ماساژ بالهاش ثبت شده.
آپدیت های سایت، میتونست عقب بیفته.

پایان فلش بک

آدر با ناامیدی به گونی نگاه کرد. و بعد سرش رو بالا آورد. لینی پرواز کنان از گونی بیرون اومد و رز رو تنها گذاشت تا خاک هاشو جمع کنه.

- به جز من و رز... جنگل ممنوعه؟



ارباب جان، جان جانان اند اصلا!






پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۰۶ چهارشنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۶

گیبنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۵ یکشنبه ۷ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۹:۴۴ سه شنبه ۸ مرداد ۱۳۹۸
از زیر سایه ی هلگا به زیر سایه ی ارباب
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 255
آفلاین
گیبن کوله پشتی غول پیکرِ گِردی را بر دوشش حمل میکرد. وارد کافه هاگزمید شد و منتظر هم گروهیش ماند.
در آن فاصله یک لیوان آب آواکادو سفارش داد و روی صندلی نشست. صدای روزنامه ی جادویی شخصی که پشت میز کناری بود به گوش میرسید. صدای جیغ و فریاد، سراسر شور و هیجان.
-هِی. در مورد مسابقه ی هافلکلاو چیزی شنیدی؟

حرفش را به سمت گیبن گفت.


-آره. خیلی کم.
-تو روزنامه زده اسمشو نبر داور این مسابقه اس! پناه بر هلگا.
-شما هم هافلپافی بودی؟

مرد صندلی خودش را کنار صندلی گیبن کشید.
-البته. من خاطرات زیادی از هافلپاف دارم.

و یکی از رنک هایش را به گیبن نشان داد. همینطور که بیشتر با هم اشنا میشدند و گیبن میفهمید که تا به حال چیزی از هافلپاف نمیدانسته، صحبت هایشان گرم گرفت. گیبن برای او از مسابقه ی هافلکلاو و این که در مسابقه شرکت میکند گفت.

-اوه. تو جدا مسابقه میدی؟
-آره. من میخوام برنده بشم.
-خوبه. امیدوارم که بشی.

مرد کمی به دور و ور گیبن نگاه کرد و به جز کوله پشتی غول پیکرش چیزی ندید.
-راستی هم تیمی ایت کجاست؟ فکر نمیکنم بتونی تکی مسابقه بدی.

گیبن لبخند اطمینان بخشی به مرد زد. همان لحظه در باز شد و دختر نسبتا بلندی وارد کافه شد. نگاهش را به گیبن انداخت. گیبن هم به او نگاه میکرد. مرد هم به دختر نگاه میکرد. مرد دستی روی شانه ی گیبن زد.
-نمیدونم مسابقه رو میبری یا نه. ولی اون قطعا ارزش شرکت تو این مسابقه رو داره! هم تیمیته درسته؟

گیبن تایید کرد. دست مرد را جلوی صورتش دید با او دست داد و از او خداحافظی کرد. نولا جانستون سریع به سمت گیبن دوید. گیبن محو دیدن رگه ی طلایی موهایش شده بود. نولا دوید و دوید و چوبدستی اش را بیرون کشید و پاق بر سر گیبن کوبید.
-چرا میزنی؟
-گفتم یخمون باز شه همین اولش.
-چرا اینقدر دیر اومدی؟
-اوه. خوب شد یادم نرفت. باید برای ساخت معجون بریم دنبال یه جور ماده بگردیم. یه لیسته ولی من هنوز انتخاب نکردم.
-بیا باهم انتخاب کنیم.


ویرایش شده توسط گیبن در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۲۶ ۲۳:۱۹:۰۰

هافلپافی خندان
تصویر کوچک شده



دنیا چو حباب است ولکن چه حباب؟! نه بر سر آب، بلکه بر روی سراب.
آن هم چه سرابی، که بینند به خواب آن خواب چه خواب؟ خواب بد مست خراب.


پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۹:۵۲ چهارشنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۶

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۴:۳۲:۳۳ یکشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۹
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4830
آفلاین
هافلـکلاو
رز & لینی & آدر



- من اعتراض دارم. من منظورم اون نبود. من اون ماده رو نخواستم. هی! به من گوش کنین. من حرف دارم. من اینجام. من!

اما کسی پاسخگوی فریادهای لینی نبود. همه به قدری مشغول انتخاب ماده بودن که کسی اهمیتی به فریاد یک حشره‌ی کوچک که میون سایه‌های بلند انسان‌های حاضر در اونجا گم شده بود نمی‌داد.

- حشرکم!

به جز یار دیرینش! البته که رز بعد از این همه سال رفاقت و همکاری با لینی، صداشو حتی از چند فرسخ دورتر هم می‌شنید و برای حرفاش اهمیت قائل بود.

- اوه گل من. می‌دونستم هرکی صدامو نشنوه تو یکی می‌شنوی.
- ها؟ تو چیزی گفتی مگه؟ اومدم بپرسم حالا که تو یه گروهیم کدوم ماده رو برداریم.
-

خب، به نظر میومد حتی علت حضور رز هم چیز دیگه‌ای به جز شنیدن حرفای لینی بود! لینی که شکست تصوراتی، جثه‌ای و دوستی رو با هم خورده بود، سعی می‌کنه ذهنشو از این افکار ناخوشایند دور کنه.
- راستش... من می‌خواستم اعتراض کنم چرا از ما گیاهان و حشرات استفاده ابزاری می‌کنن، که خب، فک کردن در واقع همون ماده رو انتخاب کردم.
- حشرک. دو روز ولت کردم از ملوییت در اومدیـ... اوه نه این دیالوگ برای اینجا نبود که.

رز در حالی که دستپاچه شده بود فیلم‌نامه‌ای که در دست داشتو کنار می‌ذاره و بعد از مقادیری جستجو برگه‌ی دیگه‌ای رو در میاره.
- حالا آدر کجاست؟

لینی مطمئن بود چیزی این وسط جا مونده. برخورد رز با اشتباه لینی، ملوتر از اون بود که قابل تصور باشه. اما به هر حال لینی از این وضعیت راضی و خوشنود بود و اعتراضی نداشت به جز وقتی که...

- گرفتمتون!

خودش رو محبوس شده داخل گونی‌ای چرکین پیدا می‌کنه! آدر از پشت به اونا نزدیک شده بود و در یک حرکت سریع هردوشونو تو گونی کرده بود و حالا پاورچین پاورچین در حال خارج شدن از صحنه بود.
- بریم که آفتتونو بگیرم.




پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۷:۳۸ چهارشنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۶

هافلپاف، محفل ققنوس

رز زلر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۹ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۷:۴۷:۰۷ جمعه ۱۵ فروردین ۱۳۹۹
از رنجی خسته ام که از آن من نیست!
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 922
آفلاین
ليسا هنوز به دورا ملحق نشده بود كه غرغر ها به صحبت راجب مواد معجون تبديل شد.
همه مشتاق منتظر لحظه اي بودند كه پاتيل معجون را در حلق كسي فرو كنند و مقام اعظم معجون خوراني را از هكتور بربايند.

رز هم در همين فكر بود ولي لايتينا اصلا به اين چيز ها فكر نمي كرد...دقيق ترش اصلا فكري به ذهنش راه نمي افتاد.
تنها نت هاي موسيقي بودند كه درون سرش مي رقصيدند.

- لــا لالالـا لا...

دختر ويبره اي نشات گرفته از تعجب زد. چرا همگروهي اش اسم خودش را پشت سر هم تكرار مي كرد؟

- لات؟...لايت شايد:-؟

جوابي نگرفت. براي باري ديگر با اسم لاتين صدايش زد اما بازهم جوابي نشنيد. چند تلفظ ديگر راهم امتحان كرد ولي همچنان پاسخي نبود.
رز تصميم گرفت به روش هاي فيزيكي متوسل شود بلكه جوابي به دست آورد.

- هوم؟ ها؟

و بله. ويبره بر هر درد بي درماني دواست. زلزله ي هفت ريشتري توجه لايتينا را به خود جلب كرد ولي در عين حال كل سرسرا را جوري با خاك يكسان كرد كه در نبرد هاگوارتز نشده بود.

- چي بريم دنبال؟
- ها؟
- براي معجون، باشيم دنبال چي؟

لايتينا نمي دانست اصلا چرا بايد دنبال چي باشند. معجون چرا؟ فقط مي دانست كه با رز هم تيمي شده و اين آهنگ جديد خيلي خفن هست.

رز در حين ويبره زدن، جواب سوال را داد:
- معجون ديگه! معجونه همون كه مي ده هرچي بخواي. بخونيش فقط بايد. براي كردن درستش به مواد داريم نياز.
همون مواد هايي كه بودن تو ليست. حالا برداريم ما كدومش رو؟
- لالالـا لالا...لالالا لــــا...

حواس لايتينا دوباره به آهنگش پرت شده بود ولي رز همچنان توضيح مي داد:
- همه بايد برن دنبال يكي ش. گروه ليسا برداشته ريش دامبل رو. آفتم كه رفت براي ليني.
برداريم ما شاخه ي بيد كتك زدن رو؟

لايتينا سرش را با ريتم آهنگ تكان مي داد كه اين حركت را رز به معناي تاييد گرفت.
پس ويبره زنان به سمتي رفت كه بقيه ي گروه ها سوژه هايشان را اعلام مي كردند. جلوي تيم خودشان اسم بيد كتك زن را نوشت و كناري رفت تا نفر بعد سوژه ي انتخابي اش را وارد ليست كند.


ویرایش شده توسط رز زلر در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۲۶ ۱۸:۵۲:۲۸
ویرایش شده توسط رز زلر در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۲۶ ۱۸:۵۴:۲۲
ویرایش شده توسط رز زلر در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۲۶ ۱۸:۵۵:۱۸




پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱:۲۰ چهارشنبه ۲۶ مهر ۱۳۹۶

ریونکلاو، مرگخواران

لیسا تورپین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۶ چهارشنبه ۱ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
امروز ۰:۰۸:۵۸
از جایی که مردمانش همیشه قهرند!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
پیام: 457
آفلاین
این پست توسط رز زلر نوشته شده و پست اول جزو مسابقه محسوب نمیشود!


نیو سوژه



هر صداي تيكي كه از ساعت قديمي بلند مي شد يك لحظه به شروع مسابقه نزديك تَر مي شدند.
هر لحظه كه نزديك مي شدند هيجان بالا تَر مي رفت و آستانه ي انتظار شركت كنندگان پايين تَر مي آمد.
و هر آستانه اي كه پايين مي آمد،سه نفر لفت د گيم!

پنج دقيقه به نيمه شب، زير سقف ستاره باران هاگوارتز، چشم همه از جمله دو ناظر ترگل ورگل به در سرسرا دوخته شده بود.
نَفَر آخر، لايتينا هنوز نرسيده بود و بدون او هم مسابقه شروع نمي شد.
رز و ليسا هر دو به روش خود به نذر براي رسيدن نفر سومشان مشغول بودند. رز قول مي داد كه ويبره ي كمتري رود و ليسا عهد مي كرد كه كمتر قهر كند.

- تيك!

عقربه ي كوچك ساعت روي دوازده ايستاد. دقيقا زماني كه غرغرهاي زيرلبي داشتند به اعتراض تبديل مي شدند، در سرسرا با همه ي سنگيني اش به سبك پانداي كنگ فر كار به كناري پرت شد.

جايي كه تا چند دقيقه ي پيش درب قرار داشت، دختري با موهاي بهم ريخته و هدفمون شكسته اي ايستادن بود كه فقط تلاش مي كرد باد نبردش.
- سردتونه؟

براي رز حداقل در آن لحظه نه سردي هوا مسئله بود و نه هدفمون شكسته ي هم تيمي اش، او به موقع آنجا بود و بلاخره هافلكلاو شروع مي شد.

رز با نگراني بسيار به جمعيت رو به رويش نگاه كرد. با نفس عميق و پس از بهم زدن ترتيب برگه هايش، پشت ميكروفون رفت تا رسما شروع را اعلام كند.

رفت. يعني قصد كرد كه برود ولي موجودي با هدفوني در گوش مانعش شد. يعني حتي وقتي هدفونش هم خراب بود يه جوري، شده با باقي مانده ي همان هدفمون خراب، بايد آهنگ گوش مي داد. آن هم حالا. آن هم روي جايگزين اختصاصي دامبلدور!

- لات...اهم...لات!

سطح هوشياري هم تيمي اش به قدري بود كه حتي به ضربه هاي پي در پي پاشه ي كفش ليسا هم جواب نمي داد.

- باش ما رو كه اومديم با كي هافلكلاو!

گرچه با كلي دعوا براي اين يه شب اجاره اش كرده بود ولي ترجيح داد بيخيال صندلي باحال و بزرگ رياست هاگوارتز شود و به بقيه ي مراحل بپردازد.

- سلام! اومدين خوش خيلي به دوره ي اين هافلكلاو. بگذرونين خوش اميد واريم...
-

ليسا بايد خودش دست به كار مي شد .رز و اين صحبت هاي نامفهومش هم فايده اي نداشتند. جلو رفت و پس از كوباندن پاشه ي كفشش در سر رز ، پشت ميكروفون قرار گرفت.

-
شروع فعالیت هافلکلاو


* تاپیک به مدت موقتی رزرو شده و نیو سوژه زده شده است. بعد از فعالیت، تاپیک به حالت اول باز خواهد گشت.

از این ساعت به بعد، فعالیت هافکلاو به طور رسمی آغاز شده و گروه ها میتوانند رقابت خود را آغاز کنند.


گروه ها:

گروه اول: جيسون ساموئلز و جسيكا ترینگ و پيوز( سوژه: پر مرغ توفان)
گروه دوم: ليسا تورپین و دورا ویلیامز ( سوژه: ریش دامبلدور)
گروه سوم: آدر کانلی و ليني وارنر و رز ویزلی( سوژه: آفت گیاهان و جانوران)
گروه چهارم: رز زلر و لايتینا فاست( سوژه: شاخه بید کتک زن)
گروه پنجم: داي لوولین و سوزان بونز ( سوژه: دنده تسترال)
گروه ششم: گيبن و نولا جانستون(شاخ تک شاخ)
گروه هفتم: آمليا فیتلوورت و كردليا گیفورت و رودولف لسترنج( سوژه: زهر نجینی)
گروه هشتم: ريتا اسکیتر و استوارت مک کینلی

سوژه هم از این قراره که هر گروه تصمیم به ساخت یک معجون دارن. این معجون یک ماده سخت داره و شما باید اون رو پیدا کنید.

برای جذاب تر شدن فعالیت، با توافق تمامی ناظرین ماده هایی انتخاب شده و هر گروه یکی از مواد رو برمیدارد و از طریق پیام شخصی به یکی از ناظرین اطلاع میدهد. این پست بعد از انتخاب هر گروه ویرایش میشود.

مواد:

شاخ تک شاخ(گرفته شد)
دنده تسترال (گرفته شد)
ریش دامبلدور (گرفته شد)
آفت گیاهان و جانوران(گرفته شد)
زهر نجینی(گرفته شد)
گوش برقك
پر مرغ توفان(گرفته شد)
شاخه ي بيد كتك زن (گرفته شد)

تمامی قوانین قبلا ذکر شده و پیروی نکردن از قوانین موجب کسر امتیاز میشود.


لیسا با حالت قهری از پشت میکروفون کنار رفت؛ رقابت آغاز شده بود!


ویرایش شده توسط لیسا تورپین در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۲۶ ۱:۲۷:۳۹
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۲۶ ۱۵:۳۸:۴۰
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۲۶ ۱۵:۴۰:۴۷
ویرایش شده توسط آملیا فیتلوورت در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۲۶ ۱۸:۳۵:۱۲
ویرایش شده توسط آملیا فیتلوورت در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۲۶ ۱۹:۱۳:۱۸
ویرایش شده توسط آملیا فیتلوورت در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۲۶ ۲۰:۴۱:۵۰
ویرایش شده توسط آملیا فیتلوورت در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۲۶ ۲۰:۵۱:۲۴
ویرایش شده توسط گیبن در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۲۸ ۱۱:۵۴:۵۳
ویرایش شده توسط گیبن در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۲۸ ۱۱:۵۵:۲۹
ویرایش شده توسط آملیا فیتلوورت در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۲۸ ۱۸:۲۸:۰۳

تصویر کوچک شده


پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۷:۲۷ چهارشنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۶

گیبنold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۵ یکشنبه ۷ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۹:۴۴ سه شنبه ۸ مرداد ۱۳۹۸
از زیر سایه ی هلگا به زیر سایه ی ارباب
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 255
آفلاین
خلاصه: به دستور وزارت خانه، خون اشام ها خودشان گروهی جدا از چهار گروه اصلی تشکیل داده و در هاگوارتز مشغول به تحصیل هستند ولی به دلیل اشتها و خشونت زیادشان، بقیه ی هاگوارتز نمیتوانند با ان ها کنار بیایند، پس تصمیم میگیرند که ان ها را بیرون بیاندازند. برای اینکار هرمیون کتابی قدیمی در مورد خون اشام ها پیدا کرده اما یک پسر دیگر هم ان کتاب را میبیند. حالا دانش اموزان ان پسر را در اتاقی زندانی کرده اند تا بفهمند که او هم خون اشام است یا نه؟

تق تق تق

هرمیون با شنیدن صدای در از پسر مضنون به خون اشام بودن فاصله گرفت و به سمت در برگشت.
-گرفتنمون.
-حتما خون اشامان! فهمیدن دوستشونو گرفتیم. الان تیکه پارمون میکنن. همش تقصیر توعه هرمیون.

پاق
و تلسکوپ املیا را در سر او شکاند.

-آــــــــی چیکار میکنی جسیکا؟ پس میخواستی چیکار کنم. ممکن بود بره و نقشه مون و لو بده.

تق تق تق

-ولی پس چرا اول در میزنن ؟
-معلومه دیگه چون خون اشاما نمیتونن بدون اجازه وارد بشن. هیشکی هیچی نگه.
-کی هستی؟ بیا تو.

بقیه رنگ صورتشان بنفش شد و به سمت صدا برگشتند. آملیا به سمت شخص گوینده رفت و او را زیر باد کتک گرفت.

-مگه نشنیدی گفت هیشکی هیچی نگه! ها؟ نشنیدی؟

و گردن گیبن را محکم گرفت و تکان داد. گیبن خودش را از دست املیا خلاص کرد و به سمت دیگر اتاق رفت.
-خب در میزدن.
-
-چیه؟ چرا اینجوری نگاه میکنید؟

با صدای جیــــــــــــر، در که نشان از باز شدن ارام ان میداد. همه نگاه ها به سمت در برگشت.

هری سریع در بغل هرمیون پرید و رون هم پشت هرمیون قایم شد. بقیه هم پشت هاگرید قایم شدند. دست و پای هاگرید هم میلرزید. ولی مطمئنا به دلیل ترس از خون اشام ها نبود.
-گوشنمه! نمیدونم اخرین باری که یه چیزی خوردم چی بود؟

باز شدن کامل در مهلت نگاه پوکر فیسآنه به هاگر را نداد و همه ی نفس ها در سینه حبس شد.

-درود.
-پروفــــــــســـــــــورررررر؟
-فرزندان نور، صد دفعه گفتم اول سلام کنید. خب اینجا چیکار میکردین؟

همه هاج و واج به دامبلدور زل زده بودند. هرمیون هری را پایین انداخت و جلوی دامبلدور رفت.
-پروفسور. ما یکی از خون اشام هارو گرفتیم. یه کتاب هم پیدا کردیم. میتونم از روش، اون کتاب استفاده کنیم و خون اشام هارو از هاگوارتز بندازیم بیرون.
-کدوم خون اشام؟

رون و هری از جلوی میز کنار رفتند تا دامبلدور فرد بسته شده به میز را ببیند و دامبلدور بلافاصله بالای سر او رفت.
-به به فرزند روشنایی! چرا به میز بسته شدی؟ چه قدرم سیفید میفیدی. از دراکو هم سفید تری.
-پروفسور؟
-آه. بله میگفتم. تو....

و نگاهش به علامت اسلیترین روی لباس پسر افتاد.

-هرمیون. فرزندم از کجا میدونی خون اشامه؟

با گفتن این حرف همه ی نگاه ها به سمت هرمیون برگشت.


-اینکه کاری نداره پروفسور. شما با شمشیر گریفیندور روی دستش خط بندازید. اگه خوب بشه ینی خون اشامه.

رون شمشیر گریفیندور را از ناکجایش بیرون کشید و تحویل دامبلدور داد.

-فرزندم اینکار درست نیست. روش دیگه ای نیست؟
-نه پروفسور . سیر که نداریم. این نقره ی گردنبند هم به نظر تقلبیه. این تنها راهه.

دامبلدور اب دهانش را قورت داد و نزدیک پسر رفت. چشم هایش را بست و شیمشیر را به دست پسر نزدیک کرد.

-نهههههه. توروخدا اینکارو نکن.

دامبلدور دستش را عقب کشید.
-
-چی شد پروفسور؟
-مگه نمیبینی میگه نکن. ما نمیتونیم.
-پروفسور ما مجبوریم.

برای بار دوم دامبلدور چشم هایش را بست و شمشیر را به دست پسر نزدیک کرد.

-نههههههه نکن اینکارو با من.
-
پروفسور؟
-باشه.

این حرکت چند بار دیگه هم تکرار شد و اخر سر دامبلدور شمشیر را انداخت.
-این اصلا درست نیست. یه چیزایی در مورد کتاب گفتی. بیا با اون شروع کنیم. این بنده ی روشنایی هم که اینجا بستس کاری نمیتونه بکنه.



ویرایش شده توسط گیبن در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۱۲ ۱۷:۳۱:۲۶
ویرایش شده توسط گیبن در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۱۲ ۱۸:۰۵:۳۴
ویرایش شده توسط گیبن در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۱۲ ۱۸:۰۷:۴۳
ویرایش شده توسط گیبن در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۲۱ ۱۲:۲۴:۵۷
ویرایش شده توسط گیبن در تاریخ ۱۳۹۶/۷/۲۱ ۱۲:۲۵:۳۴

هافلپافی خندان
تصویر کوچک شده



دنیا چو حباب است ولکن چه حباب؟! نه بر سر آب، بلکه بر روی سراب.
آن هم چه سرابی، که بینند به خواب آن خواب چه خواب؟ خواب بد مست خراب.


پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۱:۲۷ دوشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۶

دافنه مالدونold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۲۶ جمعه ۲۶ خرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۶:۵۴ یکشنبه ۹ مهر ۱۳۹۶
از این دنیا اخرین چیزی که برایم باقی می ماند،خودم هستم.
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 229
آفلاین
-بله من!
-تو این جا چیکار میکنی؟
-میشه یکی به منم بگه این جا چه خبره؟
-هری یه لحظه صبر کن.اول تو جوابمو بده، این جا چیکار میکنی؟
-من، منم اومدم مثل بقیه تو جلستون شرکت کنم.
-اما ما تو رو نمی شناسیم، بهت اعتمادم نداریم.وایسا ببینم چطوری این جا رو پیدا کردی؟
-به سادگی.
-خوب حالا هرمیون میشه بگی این جا چه خبره؟
-این پسره دیروز به من برخورد کرد وقتی به در کتابخونه رسیدم، خیلی رفتاراش عجیبن.
-باید ازش تست بگیریم که ببینیم ایا خون اشامه یا جادوگر.
پسر مو سیاه:
-ولی هری این طوری وقت فقط هدر میدیم.

موقع تست گرفتن در کافه هاگزمید.

-اهم اهم خوب دوستان ما یه تست کوچولو از این دوستمون میگیرم و بعد به سرعت میریم سر کار اصلیمون.

هرمیون یه چنگال نقره رو، روی دست اون پسر قرار داد، اگه دستش میسوخت پس او خون اشام بود ولی اگه نمیسوخت نه، خون اشام نبود.


ویرایش شده توسط دافنه مالدون در تاریخ ۱۳۹۶/۶/۲۰ ۱۱:۴۳:۵۵
ویرایش شده توسط دافنه مالدون در تاریخ ۱۳۹۶/۶/۲۰ ۱۱:۴۵:۰۵

تصویر کوچک شده


پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۵:۵۱ چهارشنبه ۸ شهریور ۱۳۹۶

الکس سایکسold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۱۱ چهارشنبه ۷ تیر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱:۴۰ یکشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۶
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 20
آفلاین
هرمیون کاملا حواسش به مطالبی که در کتاب بودند بود و هنگامی که به در کتاب خونه رسید پایش به یکی از صندلی ها گیر کرد و با سر به زمین خورد و کتاب از دستش به زمین افتاد. هرمیون سریع دستش رو روی کتاب گذاشت ولی همزمان با اون دست یکی دیگرو روی کتاب دید , سریع سرش را بلند کرد تا ببینه اون کیه , خون اشامه یا جادوگر , هرمیون با دیدن پسر مو سیاه با ردای مخصوص گروه اسلیترین نفس راحتی کشید. پسر مو سیاه وقتی خم شد تا کتاب رو برداره یه بطری عجیب از جیب رداش به زمین افتاد و چشم هرمیون دونبال بطری رفت. رنگ هرمیون پرید و از وحشت دست هاش به حالت بندری تکون می خوردند , خون تازه انسان { گرم} هرمیون نوشته روی بطری را به ارامی خواند سرش را بلند کرد و به صورت پسره زل زد. در صورت پسره لبخند ارومی بود که انگار خطری وجود نداره ولی بالاتر که میرفتی چشمای قهوه ای تیرش یه چیز دیگرو نشون میداد.
هرمیون خودش رو بلند کرد و با تته پته گفت:

_ کتابمو لطفا پس بده.

_ قرون وسطا , جنگ تحمیلی خون اشامان و جادوگران. کتاب جالبیه , منم می خوام بخونمش.

هرمیون فکر کرد دیگه اون خون اشام کتابو بهش پس نمیده دیگه کله نقشه هاش بر ملا شد و رفت... خون اشام مو سیاه کتاب رو به طرف هرمیون دراز می کنه.

_ البته بعد از اینکه کارت باهاش تموم شد.

هرمیون دیگه کاملا شوکه شده بود یعنی اون خون اشام کاری باهاش نداره؟ یعنی نمی خواد بفهمه نقشه دانش اموزا برای فراری دادنشون چیه؟ .
هرمیون به ارامی کتاب رو پس میگیره و با دستاش به بغلش فشار میده و با قدم های شمرده از خون اشام دور میشه ولی زیر چشمی اونو زیر نظر داشت می دونست که اون هنوز همونجا وایساده و داره از پشت نگاش می کنه , هرمیون سریع بر می گرده که از نزدیک نیومدن اون پسر مطمعن بشه ولی بازماز چیزی که دید شوکه شد. هیچی نبود! پسره اونجا نبود ولی هرمیون حاضر بود قسم بخورد تا قبل برگشتنش اون اونجا ایستاده بود.

فردای ان روز


بچه ها از گروه های مختلف تو کافه هاگزمید جمع شده بودند و منتظر سخنرانی هری بودن . هری به همراه هرمیون جلو رفتند. همین که هری خواست دهنشو برای حرف زدن باز کنه هرمیون با صدای نسبتا بلندش گفت:

تو!


تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.