هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: خانه ی سالمندان!!
پیام زده شده در: ۱:۵۰ جمعه ۳ مهر ۱۳۹۴
#87

محفل ققنوس

رز زلر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۹ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۳:۲۲ یکشنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۰
از رنجی خسته ام که از آن من نیست!
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
کاربران عضو
ناظر انجمن
مترجم
گردانندگان سایت
پیام: 1114
آفلاین
لارا گردنش را كمي كج كرد و با چشمان درشت شده، چند تا پاك پشت سر هم زد و به دقت مسئول را زير ذره بين قرار داد. مسئول كه احساس خطر كرده بود دو قدم به عقب رفت آخر نگاه لارا جوري بود كه انگار مي خواست شيوه ي قتل را مشخص كند.

لارا دو قدم به جلو برداشت و سرش را به طرف مخالف كج كرد. مسئول دويدن ديگر عقب رفت و پايش به شير آبي كه از ناكجاآباد ظاهر شده بود گير كرد و با پشت سر روي زمين پخش شد.

لارا دو قدم جلو رفت مي خواست در يك حركت اكشن پايش را روي سينه ي مسئول بگذره و آرنجش را زير گلويش و بعد چوب دستي را روي سرش بگيرد و فرياد بزند:
- مجوز مي دي يا بكشمت؟

ولي در طَي يك اقدام ناگهاني از نيم كره ي راست بدنش كه در ٩٠درصد مواقع خواب بود، دو قدم به عقب برداشت و از صحنه ي جرم دور شد.

يك هفته بعد

مسئول در كيوسك كوچكش نشسته بود و با بي حوصلگي روزنامه ي پيام امروز را به دنبال مطلب جالبي ورق مي زد كه دختري به پنجره ي كيوسك زد. مسئول سرش را بالا آورد و دختر را شناخت. همان دختري بود كه مي خواست يك ورزشگاه بزند ولي بعد از گير كردن پايش به شيرآب، بيخيال شد.

از همان روز دختر هر روز به بيمارستان مي آمد و گأهي هم مي نشست و با او قهوه اي مي خورد. براي دختر سر تكان داد و دوباره مشغول روزنامه خواندن شد.

لارا بعد از اينكه از جلوي كيوسك رد شد به جاي رفتن به مسير بيمارستان، مثل هميشه آن را دور زد و به اتاق بزرگ رفت.




پاسخ به: خانه ی سالمندان!!
پیام زده شده در: ۰:۰۲ سه شنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۴
#86

اسپلمنold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۲۸ جمعه ۹ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱:۵۵ دوشنبه ۱۱ مرداد ۱۳۹۵
از محفل ریدل های ققنوس
گروه:
کاربران عضو
پیام: 55
آفلاین
خلاصه:

ساحره ای به اسم لارا بعد از سالها به هاگزمید برگشته. همه شخصیت ها پیر شدن و رفتن خانه سالمندان. لارا هم برای دیدنشون به خونه سالمندان می ره. ولی اوضاع آنجوری که لارا فکر می کند نیست؛ اکثر افراد آنجا سلامت عقلی ندارند. برای همین لارا تصمیم میگیره اونارو با کمک ورزش به دوران اوجشون برگردونه.
----------------------------------------------------------
لارا:
-ببخشید جناب مسعول!

-بله بفرمایید.
-میخواستم ببینم که...
-که چی؟
-که...
-که چی
-که.....
-که چی؟
-دِ تو حرفم نپر دیگه! ...........میخواستم بدونم اجازه دارم توی اون اتاق بزرگ خالیه یه باشگاه ورزشی راه بندازم؟
-باشگاه ورزشی؟! توی خانه سالمندان؟!
-آره...راستش میخوام برای سالمندان یه باشگاه ورزشی راه بندازم.
-اینجا جای پول در اوردن نیست.
-نه هزینه ای نمیخوام.
-خب چرا توی حیاط این باشگاهت رو راه نمیندازی؟
-آخه میخوام یه تحولی توی اون اتاق ایجاد کنم و تبدیلش کنم به یه باشگاه توپ! در حد تیم ملی!
-خب بزار فکرامو کنم.فردا همین موقع خبرت مدم.

لارا پس از خداحافظی با مسعول خانه سالمندان،از آنجا خارج شد و بی صبرانه منتظر جواب ماند.
شب شد و صبح روز بعد،لارا با شوق بیسار زیادی وارد خانه سالمندان شد اما مسعول سر جایش نبود.
سپس زنگ بر روی میز را فشرد.

-زییییینگ.
-ها؟ها؟کیه این موقع صبح؟
-منم لارا!
-لارا؟!لارا کیه؟
-من همونم که دیروز اومدم گفتم میخوام باشگاه بزنم!
-آها فهمیدم.فرمایش؟
-خب میخواستم ببینم موافقت کردی که تو اون اتاقه یه باشگاه بزنم؟
-اوووووو.مگه نگفتم عصر بیا برای جوابت.یه نگاهی به ساعت بنداز.
-ای بابا. باشه عصر میام برای جوابم.

لارا این را گفت و با چهره ای اندوهگین از خانه سالمندان خارج شد.
بی صبرانه منتظر فرا رسیدن ساعتی بود که جوابش را دریافت کند.منتظر ساعت پنج بود.

-ساعت سه و سی و پنج دقیقه

-ساعت چهار و بیست دقیقه

-ساعت چهار و سی دقیقه

-ساعت چهار و سی و پنج دقیقه

-پنجاه و یک دقیقه :worry:

-پنجاه و سه دقیقه :worry:

-پنجاه و پنج دقیقه......

-پنجاه و هشت دقیقه......

و در آخر

-ساعت ایستاد!!!


-اههههههههه! این ساعت لعنتی بازم هنگید

و بالاخره،لارا دوباره وارد خانه سالمندان میشود.

-آقای مسعول!
-بله بفرمایید.
-میخواستم بپرسم آیا آخر اجازه میدید باشگاه بزنم یا نه؟
-آها!...درسته!راستش من خیلی فکر کردم.
-خب!؟!؟
-فکر کردم که من باید بیشتر فکر کنم.
-
-
-خب کی بیام برای جواب؟ :worry:
-فردا همین ساعت.
-

روز بعد،لارا همان ساعت وارد خانه سالمندان شد و امید داشت که جواب خوبی دریافت کند.
مسعول زیر میز بود و صورتش پیدا نبود.

-اِهِم! ....ببخشید جناب مسعول!

مسعول از همان زیر جواب داد:
-بله؟
-میخواستم ببینم آخر اجازه باشگاه رو میدین؟

مسعول سرش را بالا آورد و گفت:
-باشگاه؟!متوجه نمیشم!

لارا به فرمت در آمد.
مسعول،همان مسعول سابق نبود.

سپس گفت:
-ببخشید مسعول قبلی کجاست؟شیفتتون عوض شده؟
-نه بابا!شیفتمون عوض نشده.مسعول قبلی دیگه مسعول اینجا نیست و رفته تو یه کار دیگه.
-خب درمورد باشگاه به شما چیزی نگفت؟
-باشگاه؟!...نه!!!
-خب شما اجازه میدین من یه باشگاه برای سالمندان توی اون اتاق بزگه بزنم؟
-خیر.






-





casper


پاسخ به: خانه ی سالمندان!!
پیام زده شده در: ۱۶:۰۴ دوشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۴
#85

دراکو مالفویold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۳ یکشنبه ۱۷ خرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۳:۵۸ سه شنبه ۲۶ مرداد ۱۴۰۰
از از تالار اسلیترین
گروه:
کاربران عضو
پیام: 124
آفلاین
تصویر کوچک شده


لارا به راه حل دیگری فکر کرد، ظاهرا تمرینات ورزشی هم دردسر های مخصوص خودش را داشت.
-تمرینات ورزشی؟

همزمان با زمزمه ی این جمله نگاهی به دامبلدور که سرگرم بافتن ریشش بود و لرد که روی صندلی نشسته و بود , انداخت.
چرا زود تر به فکرش نرسیده بود؟در گذشته محفلیون و مرگخوار ها برای رقابت و نشان دادن برتری خود به گروه مقابل هر کاری میکردند!
-پیرمردان و پیرزنان عزیز و بزرگوار!هم اکنون که به شما نگاه میکنم چهره هایی بس دوست داشتنی و آشنا...

در همین موقع کروشیویی از نا کجا آباد به او برخورد کرد و به او یاداوری کرد مثل آدم صحبت کند و سر اصل مطلب برود!
-خب!همه ی کسانی که این جا حضور دارن در گذشته عضوی از گروه محفل و یا مرگخواران بودند!میخوام مسابقه ای بین محفلیون و مرگخوار ها برگزار کنم!

-مسابقه؟
-چه مسابقه ای؟
-این که دیگه مسابقه نمیخواد.مرگخوارا همیشه پیروزن!
-کی گفته؟محفل پیروزه!
-اگه مرگخوارا ببازن 200 امتیاز از گریف کم میشه!
-گریف چه گناهی کرده؟هان؟هان؟ :vay:
-من گوشنمه!مسابقه کیک خوری بذارین!
-نه! نه! وایسین من ریملم رو بزنم بعد مسابقه رو برگزار کنیم!

همه به طرف گوینده ی این دیالوگ یعنی کراب برگشتند!
سیوروس منویش را که از دوران جوانی نگه داشته بود بیرون کشید و با فشار دادن دکمه ای کراب را از سوژه به بیرون پرتاب کرد!

لارا که اصلا انتظار نداشت سالمندان این گونه واکنش نشان دهند ذوق زده گفت:
-میخوام مسابقه ی پرتاب گلدون برگزار کنم!

مرگخوارا و لرد:
محفلیون و دامبلدور:







تصویر کوچک شده


پاسخ به: خانه ی سالمندان!!
پیام زده شده در: ۱۴:۵۹ دوشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۴
#84

آلبوس دامبلدور old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۲ جمعه ۱۶ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۳:۴۶ چهارشنبه ۲۲ دی ۱۳۹۵
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 178
آفلاین
تصویر کوچک شده


خلاصه:

ساحره ای به اسم لارا بعد از سالها به هاگزمید برگشته. همه شخصیت ها پیر شدن و رفتن خانه سالمندان. لارا هم برای دیدنشون به خونه سالمندان می ره. ولی اوضاع آنجوری که لارا فکر می کند نیست؛ اکثر افراد آنجا سلامت عقلی ندارند. برای همین لارا تصمیم میگیره اونارو با کمک ورزش به دوران اوجشون برگردونه.

________________________________________________________________________

- میکشمت!
- به جان همین لارا تقصیر من نیست!

کارگردان وارد کادر شد و به سمت میز نویسنده دوید. نویسنده ی نگون بخت هم به سرعت برگه هایش را زیر چونه اش گذاشت و سعی کرد از آن طرف کادر خارج شود اما چون طرف مقابل او کارگردان است و ویژگی های خفنی دارد به کمک نویسنده ی جدید دو طرف کادر را میبندد و نویسنده قبلی در آن گیر می افتد.

- اسم تایپک چیه نویسنده ی عزیزم؟
-
- فکر نکن، رداتو عوض کن خانه ی سالمندانه خب؟ پس این آگهی ها این وسط چی چی میگه؟
- میگه اینجا واس ماســ ... ام... ربطی نداره خب.

کارگردان که از سطح فکری نویسنده ناامید شد کفش دینگ دونگ را بیرون کشید و زیر نور افکن ها گرفت و ملت با دیدن محصول جدید دهان هایشان کف کرد اما این کفش قابلیت مَکِش خوبی داشت و برگه های نویسنده را در خود کشید و از دست کارگردان به دم در خانه ی توحید آپارات کرد.

از آنجایی که برگه های بلعیده شده شامل دو پست قبلی بود کل کادر سفید شد و " در حال بارگذاری " ـی در سمت پایین و سمت راست صفحه نقش بست. کمی بعد پست ورونیکا بارگذاری شد و جوانان روغن نباتی قدیم در حیاط خانه سالمندان ایستاده بودند و لارا با سوت و لباس ورزشی آماده تعلیم آن ها بود.
- یک! ... دو!...سه! آقای جیگر یکم سریع تر.

با وجود تذکر لارا، آرسینوس درحال پروانه زدن با سرعت خیلی آروم بود. لسترنج آهی کشید در میان صفوف سالمندان پیش میرفت که پیرمردی روی صندلی توجه او را جلب کرد. لارا جلوتر رفت و به پیرمرد گفت:
- ارباب؟ شما ورزش نمیکینین؟
- ما همیشه تناسب اندام داشتیم دخترک، به ما شک داری؟
- نه اما...
- اما بی اما، ما خیلیم رو فرم هستیم، کروشیـ ... خُرر.

با آنکه ولدمورت هنوز هم اخلاقیات قبلی اش را حفظ کرده بود، به دلیل نداشتن انرژی، وسط کروشیو زدن سرش روی شانه اش افتاد و به خواب عمیقی فرو رفت. لارا به راه حل دیگری فکر کرد، ظاهرا تمرینات ورزشی هم دردسر های مخصوص خودش را داشت.


به یاد گیدیون و هری.

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!‏
برای عشق !!!!
برای گریفیندور ‏.


پاسخ به: خانه ی سالمندان!!
پیام زده شده در: ۱۷:۲۹ دوشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۴
#83

فوکسold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۴۰ یکشنبه ۱۰ فروردین ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۱:۱۱ یکشنبه ۸ مرداد ۱۳۹۶
از از تو دفتر دامبلدور
گروه:
کاربران عضو
پیام: 119
آفلاین

-موووووووووووووووووووووووووووووووو
-نههههههههههههههههههههههههههههه تورو جون مادرت ولم کن گاو ننه مرده مگه مامانت آداب رفتار با یک پیرزن متشخص رو یادت نداده گاو بوقی بوووووووووووووووووووووق
بالارا با لبخندی دسته کاغذ هایش را برداشت و شروع به دیدن کرد
چسب های شانگر لن :اگر به دنبال قدرت هستید اگر از ورزش شدن... بالارا بدون نگاه کردن به ادامه متن آن را درون آب انداخت ورقه بعدی را برداشت آگهی فوت اسنیپ بود
- آخی اسی هم مرد چقدر زود دامبلدور1590ساله این را گفت و به بقیه پیر مرد ها پیوست
آگهی بعدی :با بسته های لرد پک سان سی از چهره ای زیبا برخوردار شوید لرد پک ساندر سی
بلارا که خون بلاتریکسیش به جوش آمده بود آگهی را پاره کرد و فریاد زد اربااااااااااااااااااااااب شبیه این یاروهه؟
گاو هم که مروپ را ول کرده بود سریعا برای جذب دوباره مروپ باشماره000 00 تماس گرفت تا بسته لرد پک ساندر سی را براش بفرستن
بالارا به راه افتاد تا با دسته سالفندان و آن گاو نر نفهم به دنبال کسی که این عکس را گرفته بگردند و از او انتقام بگیرند...
تصویر کوچک شده



پاسخ به: خانه ی سالمندان!!
پیام زده شده در: ۱۶:۳۲ دوشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۴
#82

مروپ گانت old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۰۹ سه شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۲:۵۳ چهارشنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۰
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 122
آفلاین
بعد از اینکه سالمندان تمرین های بدن سازی را انجام دادند، عضله هایشان بیرون زد و صاحب سیکس پک شدند،بلارا تصمیم گرفت آن ها را به یک اردوی تفریحی آموزشی ببرد.هنوز مدت زیادی از رسیدنشان به محل مورد نظر نگذشته بود که توپ سالمندان داخل دریاچه افتاد.بلارا خودش را به کوچه ی علی چپ زد،اما با نگاه ملتمسانه ی بابا ننه بزرگ ها رو به رو شد.می خواست مایو دو تکه اش را بپوشد که یادش افتاد مملکت آسلامی است،پس همان طور با چادر مقنعه و روبند تن را به آب زد.چند ماهی مرکب داشتند با توپ دست رشته بازی می کردند.ناگهان یکی از آن ها به قول اراکی جماعت دغلبازی درآورد و بینشان دعواگیری شد.بلارا از این فرصت استفاده کرد،توپ را برداشت و شناکنان به سمت ساحل رفت.به تدریج ضعف و سرگیجه بر او مستولی شد.وقتی به مقصد رسید،متوجه شد تعدادی زالو به تنش چسبیده اند و سخاوتمندانه خون و مایعات بدنش را تصفیه می کنند.از بلارای بیچاره فقط یک پوست و چند تکه استخوان باقی ماند.سالمندان تلمبه ای آوردند و آن قدر بادش کردند که به اندازه ی طبیعی برگشت.سپس او را مثل قایق به آب انداختند،سوارش شدند و تا پاسی از روز به خوش گذرانی و تفریح مشغول شدند.
نزدیک غروب یک گله گاو وحشی به سرپرستی یک مرد مشنگ، به آنجا رسید.ماگل مزبور آدرس جایی را از دختر جوان پرسید.بلارا که اصالتا اصفهانی بود،طوری مرد را راهنمایی کرد که او نشانی منزل خودش را هم فراموش کرد و در کوه و دشت و بیابان متواری شد.در این میان،نگاه بلارا به یکی از سالمندان افتاد که چهار نعل به سمتشان می تاخت.او کسی نبود جز خانم گانت.مروپ به مردهای مشنگ حساسیت ویژه ای داشت.او اخیرا یک معجون عشق ساز اتوماتیک روی خودش نصب کرده بود.این دستگاه قادر بود معجون هایی متنوع با طعم های کله پاچه،سیراب شیردان و غیره بسازد.(جهت سفارش کالا با شماره تلفن 00...0 تماس حاصل فرمایید.)اما از بخت بد سیستم هوشمند نقص فنی داشت و اشتباها معجون را در حلقوم یک گاو نر خالی کرد.جانور که حالا مروپ را شکل یک گاو ماده می دید،یک دل نه صد دل عاشقش شد و با شور و اشتیاق به سمتش دوید.
-مووووو...مووووو!
مروپ با بیشترین سرعتی که در توان داشت شروع به فرار کرد.بلارا لبخندی زد و در حالی که کرم برنز کننده به خودش می مالید،کف زمین دراز کشید.همه ی ترفندهایی که او تا آن لحظه به کار بسته بود تا مروپ را به ورزش علاقه مند کند،بی حاصل مانده بود.اما حالا خانم گانت طوری می دوید که الگانس و بی ام وه هم به گرد پایش نمی رسیدند...



پاسخ به: خانه ی سالمندان!!
پیام زده شده در: ۱۰:۵۸ شنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۴
#81

ورونیکا اسمتلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۳ چهارشنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۲:۵۵:۳۲ دوشنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۰
از خودشون گفتن ...
گروه:
کاربران عضو
پیام: 200
آفلاین
به نام خدا.

تصویر کوچک شده


خلااااااصه! عااااااااااا!

یک ساحره لارا نامی پس از مدّت ها به هاگزمید برگشته، ولی می بینه که همه چیز عوض شده و همه پیرشدن، لارا خودش را به جای بلاتریکس جا زده و حالا رفته خانه سالمندان، دفتر مدیریت...

***

لارایِ بلاتریکس نما که از شنیدن صدای یک فرد جوان ذوق مرگ شده بود، خودش رو به داخل اتاق پرت می کنه و با شیرجه ای که یاد و خاطراتِ مرحوم مغفور، احمدرضا عابد زاده رو زنده می کنه، با یک حرکت دیدنی مدیر رو از روی هوا می قاپه و اون رو به آغوش می کشه. اما چون در هاگزمید قوانین آسلامی حاکم هستش، بالارا ( لارای بلاتریکس نما)، مدیر رو از آغوشش خارج و به سمت میانه میدان پرتاب می کنه و قبل از این که کسی متوجه بشه که اصلا مدیر کی بوده، بیچاره در افق های دور محو می شه!

اما از طرفی، بالارا که دلش نمی خواست خواننده ها تو کف بمونند، دستان پرتوانش رو دراز می کنه و یک مدیر دیگه از هوا می گیره و میاره که روی صندلی مدیریت بنشونه که متاسفانه، مدیر مذکور در اثر هیجان زیاد سقط می شه و به مرلین و مورگانا می پیونده که سر پیری و بعد از طلاق می خواستند یکی را به فرزندی بگیرند.

حالا بالارا هم که دید، خانه سالمندان دیگر مدیر ندارد، خودش شد مدیر آن جا. بعدش یک هویی یک منوی طلایی با امکاناتی خاص، از جمله داشتن مرلینگاه همراه و پوکوندن آی.پی و حتی آموزش رقص بومی تانزانیایی، در مقابل بالارا ظاهر می شه و او هم منو را روی هوا می قاپه و در جیبش می گذاره. بعدش هم به سمت حیاط می دوه و سر راهش مدام فریاد می کشه"هوووو! مدیر نداریم!". ملت سالمند هم که از این واقعه بسیار خوشحال شده اند، سعی می کنند که ری اکشن نشون بدن، ولی با اولین حرکتاشون، صدای دلنگ و دلونگ استخون از هر طرفی بلند می شه و اون ها هم دیگه بی خیال می شن.

اما بالارا بی خیال نمی شه، می دوه و می ره دست ایوان رو می گیره و برای دادن جو، اون رو دور سرش می چرخونه و می چرخونه و می چرخونه و ... یک هو می بینه فقط یک دست مونده و خود ایوان به سمت افق پرتاب شده و همین که ایوان فرود می آد اعلام می کنند که بالارا همه رکورد ها رو شکونده و سرود "پهلوانان، قهرمانان" پخش می شه و بالارا شروع به زدن دور افتخار می کنه و پرچم هاگزمید و حومه را به اهتزاز در می آورند و سرود ملی هاگزمید، با صدای عمو پورنگ پخش می شه.

اردک تک تک، تک تک اردک، تک اردک.
اردکی تنها به روی آبه پراش رو بسته می خواد بخوابه.
اون بالا بالا لک لکی پیداست، مثل این اردک، لک لکه تنهاست.
...


بقیه سالمندان هم که شاهد این لحظات پرشکوه هستند، اشک در چشم هایشان جمع می شود و عر می زنند و شروع به گاز گرفتن یکدیگر می کنند، بعدش هم بالارا که می بیند، سالمندان چه قدر به ورزش و خیزش علاقه مندند، تصمیم می گیره تا اون ها رو به دوران اوج و جوونیشون برگردونه و یک دور توی هوا دور خودش می چرخه و ناگهان لباس هاش به لباس های ورزشی تبدیل می شه و یک سوت هم از جیبش در میاره و در دهنش می ذاره و حالا اون باید تا فردا از این پیر و پاتال ها قهرمان bodybuilding درست کنه...






be happy


پاسخ به: خانه ی سالمندان!!
پیام زده شده در: ۱۳:۰۳ جمعه ۲۳ مرداد ۱۳۹۴
#80

فنگold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۸:۳۶ جمعه ۶ شهریور ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۷:۱۸ چهارشنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۸
از سگدونی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 103
آفلاین
لارای بلاتریکس نما با خشانت دستاشو فرو میکنه لابلای موهای وزوزی خودش، چند تا از جوشای خونین و چرکینش کف مغزشو با ناخنش آسفالت میکنه. مقادیری جیغ بنفش میکشه و به چند ثانیه در یک روز تابستانی گرم، جلوی در خونه سالمندان هاگزمید ظاهر میشه. چند قدم به سمت در بر میداره که یهوع یه قازقلنگ با لباس نگهبان جلوش سبز میشه.

- امروز ملاقات نداریم دختر خانوم. لدفن بروید.
- اوا خاک تو سرت ! عاقو برو کنار. پدرم مریضه. براش کمپوت (آب کدو حلوایی / به پاس حفظ حرمت یک عمر رول پلیینگ کله زخمی) آوردم.
- برو پدر ســـ... ! استغفر المرلین ! برو بچه. برو دهن منو باز نکن !

لارای بلا نما می رفت تا چوبدستی اش رو بیرون بکشد که ناگهان متوجه میشه به جای چوبدستی توی جیبش نخ و سوزنه. یه نگاه عمیق تر به هیکلش میکنه و متوجه میشه این بار در قالب حنا دختری در مزرعه ظاهر شده. لارای بلای حنا نما این بار توی دوربین زل میزنه و به ارواح پر فتوح فک و فامیل نگارنده رول درود میفرسته. سپس در حرکتی انتحاری با نخ سوزن میزنه دهن قازقولنگو میدوزه و بعد شوتش میکنه کنار.

میره جلو و در چوبی بزرگ خونه سالمندان رو هل میده و باز میکنه و با حیاط شلوغ مواجه میشه...

- پاس بده دیگه دامبول ! این چه وضع بازیه. به مرلین میام ریشتو در میارم میدم لیدی مورگانا طناب بزنه ها ! اه. شفته !

اولین جمله از فرد کچلی شنیده شد که چند متری بالاتر از حیاط خانه سالمندان بدون هیچ جارویی روی هوا معلق بود و انتظار دریافت توپ کوافل از طرف یه گلوله پشمکی معلق در سوی دیگر حیاط رو می کشید. لارا صحنه ای که دیده بود رو باور نداشت. لرد ولدمورت با لباسی ایرلندی به همراه ضمائم گیلکی آن روی هوا معلق بود و داشت با دامبلدور و خانواده کوییدیچ بازی می کرد. آثار چروکیدگی صورت، رویش ابروهای پشمکی و همچنین سه چهار عدد تار موی سیفید در چهره و سرش آشکار بود همی همانا !

لارا با کمی سر چرخاندن متوجه شد حیاط خونه سالمندان شلوغ تر از اونیه که تصورش رو میکرد. تا چشم کار میکرد سالمند رویت میشد و هر کدوم در گوشه ای مشغول بودند. هگرید نیمه غول با ریش و کرکی برفی مشغول اطو کردن سگ سفید چروکیده ای بود که دیگر به فنگ شباهت نداشت و بیشتر میخورد بل در کارتون بل و سباستین باشه. پروفسور فلیت ویک آب رفته بود و تبدیل به عروسکِ بازی مرگخواران شده بود و نوبتی داشتن باهاش انواع بازی های مجاز و غیر مجاز رو انجام میدادن. مورفین گانت شکل تارزان شده بود و در گوشه دیگری از حیاط بساط منقلش را به جاهلانی مثل هری پاتر واگذار کرده بود و خودش داشت آثار استاد مطهری میخواند.

لارا ناامیدانه بدون نگاه اضافه تر به جمعیت زیاد سالمندان، راهش رو از وسط حیاط به داخل ساختمان باز می کرد. حتما در مدیریت این خراب شده کسی بود که بتواند او را توجیه کند. خود را به پله های جلوی ساختمان رساند که چشمش به ققنوس سفید دامبلدور افتاد که همه پرهاش ریخته بود و شبیه مرغ هورمونی پوست کنده ای لب پله نشسته بود و با اندوه به دور دست ها می نگرید.

- عهه ! ققی؟ چرا اینجوری شدی تو؟

ققی هیچ نگفت و فقط به نشانه ارادت اشکی خونین ریخت، سپس پر زد و می رفت تا در افق دور دست محو گردد اما کلاغی فرصت طلب بوقید به تقدیر بنده خدا و زد رو هوا شکار کرد مرغ بدبختو. لارا به سرعت خود را به داخل ساختمان رساند. داخل هم مثل بیرون آشفته بود. بوی فساد لحظه به لحظه امت پیر و فرتوت در همه جای ساختمان به مشام می رسید.

پیر زنی عصا بدست و لرزان در حالیکه دور و برش انواع حشره بال بال می زدند و آثار کپک روی سر وصورتش نمایان بود، با التماس از جادوگر دیگری که کلاه وزارت بر سر داشت و ماسک نقره ای بر صورت، چیزی طلب میکرد.

حتی ماسک هم باعث نمیشد تا آثار پیری آرسینوس جیگر از دیدگان عموم مخفی بماند. تعداد اندکی سبیل سفید از داخل لب گاه (تشریح آناتومیک: لب گاه اشاره به حفره ای در روی ماسک دارد که دک و دهن فرد مرگخوار از آن بیرون میزند تا هم خودش آسوده صحبت کند و هم محفلیون بدانند که دقیقا کجا رو باید مورد عنایت قرار داده و آسفالت کنند تا مرلینی نکرده آسلام در خطر نیوفتد. در نتیجه لب گاه به هیچ عنوان به جایی اشاره ندارد که ملت عاشق میشوند و لب و دهن یکدیگر را به طرق گوناگون مصرف می نمایند) ماسک بیرون زده بود.

- جناب ویزیر ! ترو جوووآن مامانت قسم میدم یه جرعه دیگه از اون معجون گندزدای معروفت بده منم بخورم. بدجوری دارم گند میزنم...

- نه نمیشه مادام ! خیلی ها توی نوبت هستند. حالا بیا این چند تا قرص آنتی گند رو بنداز بالا تا رستگار بشی. بعدش اسمتو بنویس اینجا. خبرت میکنن وقتی نوبتت شد.

و سه چهار عدد قرص مذکور را کف دست پیرزن گذاشت. پیرزن انداخت بالا و شروع کرد تا انتهای سالن بندری زدن. در سوی دیگر مادر بزرگ نویل با خوشحالی از آن سوی سالن به سوی دیگر تلو تلو می خورد و فریاد "دوباره دندون در آوردم" سر میداد و با تحقیر به نویل، نوه بی دندون و چروکش اشاره می کرد که در گوشه ای مشغول آبیاری مستقیم انسانی به درون گلدان های سالن بود.

لارا دیگر نمیتواست این همه درد را تحمل کند. هر آنکه میشناخت، در حال تجزیه بود. باید فکری میکرد. وگرنه این رول و همه رول های قبلی ارزشی میشد و ویولت باز می اومد همه رو دعوا میکرد. قطعا دسیسه ی آمریکا و غرب بود.

با شتاب سالن عریض و طویل را پیمایید و خود را به دری رساند که روی آن تابلوی "مدیریت" نصب شده بود. لارا سه بار پشت سر هم در زد و بعد از چند ثانیه ی صدای مرد جوانی گفت:

- بفرمایید داخل !

لارا ابروانش رو بالا انداخت. بلاخره صدای یک فرد جوان رو شنید؛ اون هم از فراسوی اتاق مدیریت. بی درنگ دستگیره در را چرخاند و وارد شد...


ویرایش شده توسط فنگ در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۲۳ ۱۳:۱۰:۴۳
ویرایش شده توسط فنگ در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۲۳ ۱۴:۰۲:۳۵

----------



پاسخ به: خانه ی سالمندان!!
پیام زده شده در: ۲:۱۲ جمعه ۲۳ مرداد ۱۳۹۴
#79

ویولت بودلر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۰ یکشنبه ۱ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۴:۵۳ شنبه ۱۴ فروردین ۱۴۰۰
از اون یارو خوشم میاد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1548
آفلاین
- استـــــــــــــــــــــــــپ!! استــــــــــــــــــــــــــــــپ!!

با هوار بلاتریکس، همه چیز در صحنه به حالت ِ فریز در آمد و کارگردان، در حالی که موهایش را می‌کَند، کلاه ِ کارگردانی‌ش را به زمین کوبید:
- دیگه تحملشو ندارم! دیگه نمی‌تونم تحملتون کنم! اون از اون پورتال لعنتی‌تون توی اون یکی تاپیک! اون از محشور شدن ِ پایتخت و هری پاتر توی اون یکی یکی تاپیک! اونم که میاید تو پادگان ققنوس اون پیری لاکردارو برمی‌دارید از ایسگا، دهن ِ هرچی اموات و اجدادمون ایسگا می‌کنین، تا آخرش روح‌چه‌مون قهر می‌کنه می‌ره! لامصبا می‌دونین چقد گشتم دنبالم یه روح بیریخت فسقلی ِ خاکستری که حاضر باشه واسه ابد تو اون لوکیشن عربده بکشه؟! تو هر سوژه‌ای هم که دامبلدور میاد وسط در مورد روح‌های علیل و ناقص حرف می‌زنه!! این مُرده!! لاکردارا! دامبلدور مُرده! چرا نمی‌خواید با مرگش رو به رو شید؟! بلاتریکسو مالی با ماهیتابه کوبید توی کلّه‌ش، فنا شد! نارسیسا رفته صومعه واس تذهیب نفس! حالا هم که وسط رول هوار می‌کشید استپ! بیچاره‌م کردین! خسته شدم از این زندگی! چی می‌خواید از جون ِ من!! تصویر کوچک شده


هم‌نوا با کارگردان، بلاتریکس هم شروع به جیغ کشیدن می‌کنه:
- من قرار بودم برم خانه‌ی سالمندان! می‌فهمی؟! خانه‌ی سالمندان! خانه‌ی سالمندان! هی فرت از این اتاق، به اون اتاق! از این پست، به اون پست! از این سبک، به اون سبک! حتی معلوم نیست ته ِ این سوژه کجاست.. تصویر کوچک شده


فضای ماورا - سیاهی بی انتها


- بنفش؟
- سیب؟
- دقیقاً چه بوقی داری می‌زنی به سوژه؟
- هوم.. نمی‌دونم راسّشو بخوای، بش همچی فک نکردم! تصویر کوچک شده

- نه تنها ریونکلا رو از چهار گروه هاگوارتز حذف می‌کنم، بلکه چهارصد امتیاز هم از محفل کم می‌کنم!
- با کمال احترام سیب، ولی تو نمی‌تونی از..
- من مدیرم! هرکاری بخوام می‌تونم بکنم! حالا، جمعش کن!
- اوه. اوکی اوکی.

فضای.. هممم.. غیر ماورا؟


همین لحظه بلاتریکس اسلش لارا هم کلاهش؟ رو به زمین می‌کوبه و جیغ می‌کشه:
- خونه‌ی سالمندانو نشونم بدین! با همه‌ی آدمای توش منفجرش می‌کنم تموم شه بره پی ِ کارش!


But Life has a happy end. :)


پاسخ به: خانه ی سالمندان!!
پیام زده شده در: ۲۳:۲۳ سه شنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۴
#78

آلبوس دامبلدور old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۲ جمعه ۱۶ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۳:۴۶ چهارشنبه ۲۲ دی ۱۳۹۵
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 178
آفلاین
جیز!

- نـــــه! پشت در پناه بگیر نارسیسا!
- بلاتریکس دیوونه شدی؟ صدای جرقه های برق بود.

نارسیسا یا گفتن این حرف، با چوبدستی خود به فیوز ساختمان را به لارا نشان داد. لارا سرش را کج کرد و با دقت به فیوز که جرقه های آبی در اطراف آن بود نگاه کرد. نارسیسا چشمانش را در حدقه چرخاند و چوبدستی به دست از راه پله رو به رویشان بالا رفت. لارا دوان دوان دنبال نارسیسا رفت.

- مواظب باش!

نارسیسا دستش را جلوی بلاتریکس ( لارا ) گرفت، همین توقف کافی بود تا طلسم سبز رنگ با سرعت از جلوی لارا رد شود. لارا که شکه شده بود نگاهی به خواهرش شد که پشت دیوار پناه گرفته بود. لارا دست نارسیسا رو گرفت و گفت:
- ممنونم نارسیسا که جونم رو نجات دادی.

نارسیسا دستش را محکم تکان داد تا بلاتریکس دستش از او جدا شود. بعد از آنکه لارا دست او را ول کرد نارسیسا ابرویش را بالا انداخت و گفت:
- تو چته بلا؟ کدوم نجات دادن؟ اون که طلسم مرگ نبود.
- نبود؟
- معلومه که نبود، نگو که فکر کردی لوسیوس هم مرده.

طلسم دیگری که به دیوار برخورد کرد، گفتگویی بین آن دو را قطع کرد. نارسیسا به سرعت از پشت دیوار بیرون آمد و طلسم مرگی را به سمت شخصی فرستاد. چند ثانیه در سکوت گذشت که نارسیسا با لبخند به او نگاه کرد، ظاهرا اوضاع امن بود. لارا به آرامی از پشت دیوار بیرون آمد و به مردی که با چشمان از ترس گشاد شده روی زمین افتاده بود، نگاه کرد.

- منو نکش، تورو خدا!
- بمیر بابا خون لجنی!

با این حرف، آواداکدورای دیگری را به سمت جادوگر ماگل زاده روانه کرد و او را به دیار مرلین شتاباند. نارسیسا نوک چوبدستی اش را فوت کرد و آن را درون جیب ردایش گذاشت و لبخند رضایت بخشی را به خواهرش زد.

- خب، اینم از یه ماموریت دیگه.
- ماموریت؟
- آره دیگه، یه ماموریت برای ارباب، الانم میریم پیشش.


به یاد گیدیون و هری.

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!‏
برای عشق !!!!
برای گریفیندور ‏.







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.