هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۰:۱۶ شنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۹

ماروولو گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۳:۳۵ چهارشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
۲۳:۵۴:۲۰ سه شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۹
از من بپرس اصیلم اون لخت و پتی مشنگ پرسته نه عیب نداره چیه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 113
آفلاین
خانواده‌ی گانت دربند - قسمت سوم


ماروولو چشمانش را بسته بود و با اذکار موهومی به سالازار توسل می‌جست. قرار بود با وسیله‌ای مشنگی به کشوری مشنگی تبعید شود. وسیله‌ی مشنگی و پرواز؟ قطعا به جادوی مشنگ‌ها اعتباری نبود. سفر بسیار طولانی بود و پس از ساعتی ماروولوی چشم بسته خوابش برد.

- پدر؟ پدر؟ بیدار شین پدر!

ماروولو چشم باز کرد و بلافاصله از جا پرید!

- یا سالازار! این جا کجاست؟ این چه جادوهاییه مشنگا دارن؟ منو بدون خواست خودم آپاراتوندین؟
- نه پدر! جایی نرفتیم! هنوز توی هواپیماییم! ولی دیگه باید پیاده شیم. بیاین این آب قند رو بخورین فشارتون ...
- زکی! این چه ریخت و قیافه‌ایه دختر؟
- خودمو با قوانین این‌جا وفق دادم پدر!

ماروولو دوباره سری چرخاند و متوجه شد خرها همان خرها هستند! فقط پالانشان عوض شده. دیگر کمالات هیچ ساحره‌ی نانجیبی پایه‌های سست عقاید نژادپرستانه‌اش را نمی‌لرزاند و لازم نبود نگران نگاه‌های مسموم گرگ‌های بی‌قید و بند به یگانه دختر با اصالتش باشد. برای اولین بار در زندگیش احساس کرد مشنگ‌ها آن‌قدرها هم که به نظر می‌رسد نادان نیستند. کنجکاو شد بداند این کدام دسته از مشنگ‌ها هستند که چنین قوانین خردمندانه‌ای دارند؟ صدای بلندگوی طیاره به گوش رسید و به این پرسش پاسخ داد ...

- Ladies and gentleman ... Welcome to Iran!

تصویر کوچک شده


- نام، پیشه، قصدتان از دخول به مملکت؟


سلطان رنج پدر! تصویر کوچک شده


پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۲۳:۴۵ جمعه ۲۱ شهریور ۱۳۹۹

گریفیندور، مرگخواران

وینکی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۳ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۴:۱۹:۱۵ سه شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۹
از پروپاگاندا
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 524
آفلاین
درِ پشت باجه‌های آژانس مسافربری باز شد و یک جن خانگی با دستمالی به سر و کیسه‌ای به تن و جارویی در یک دست و سطل آبی در دست دیگر و مسلسلی بر پشت، در چارچوبش ظاهر. مسئولان باجه و اربابان رجوع یکدست از جا گرخیدند و بعضا دویدند و توی هم خوردند و یک‌عده‌شان هم اینقدر ترسیده بودند که همدیگر را خوردند. انتظامات آژانس هم صدا شنیدند، فکر کردند کسی آمده به آژانس دستبرد بزند. پس پریدند و به مهلکه ریختند و همه را دستبند زدند و چند نفر را که می‌خواستند بخورندشان، کشتند و به پادگان زنگ زدند که «بیایید که بالاخره زامبی اپاکالیپس فرا رسیده و سریعا شهرها را قرنطینه کنید و به همه بگویید زره بپوشند و کلاهخود بگذارند که هوا بس پس است و عه... صبر کنید که یک نوری می‌بینم که از بالا دارد می‌آید.»
غافل از اینکه تلفن‌چی پادگان بعد از کلمه زامبی دیگر چیزی نشنیده بود و فورا روی دکمه بمب اتم زده بود تا بخورد توی آژانس و مشکل را از ریشه بخشکاند.

بعد از برخورد بمب

وینکی، سیاه و پوشیده از خاکستر، سلانه سلانه از بقایای آژانس بیرون آمد.
-قدر وینکی رو ندونست. وینکی تمیز کرد، پاک کرد، میکروب کشت. بعد به وینکی بمب زد. وینکی، جن قدرنسته خووب؟

وینکی بدون اینکه متوجه شود یهو رسید به آن‌ور خیابان و وارد یک آژانس مسافربری دیگر شد و رفت تا رسید به باجه بلیت‌فروشی.
-ملت چقدر آژانس مسافربری داشت. وینکی همشونو تمیز کرد!
-سلام. صبح بخیر. بلیتتون. سفر به سلامت... بعدی!

و یک دستی آمد و یک بلیتی توی دماغ وینکی کرد و برگشت توی سوراخ باجه. پشت‌بندش هم چندنفر آمدند و وینکی را برداشتند و گذاشتند توی یک هواپیما و روی ماتحت هواپیمای مذکور زدند تا شیهه بکشد و یورتمه‌کنان آژانس را ترک کند.



Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are mosalsal


پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۲۳:۳۲ جمعه ۲۱ شهریور ۱۳۹۹

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۵۱:۱۳
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 378
آفلاین
- خب...گفتی کجا قراره بری؟
- فضا.
- ها! پیش متخصص اومدی. تخصص اصلی ما همین کاره اصلا! دو سوته، بدون درد و خونریزی، می‌رسی فضا!
- یعنی نیازی نیست حتما با سفینه برم؟
- نه!
- سریع می‌رسیم؟
- سریع‌تر از چیزی که فکرشو بکنی!

سدریک اندکی تحت تاثیر قرار گرفت. کم‌کم آرامش به وجودش باز می‌گشت و حس نگرانی و اضطراب از میان می‌رفت.
- خب، خوبه. حالا فقط می‌مونه یه سوال. چطوری می‌ریم؟

یکی از مردان لبخندی به پهنای صورتش زد و دندان‌های زرد و خرابش را به نمایش گذاشت. سپس دستش را جلو برد و بساط چیژشان را رو به سدریک هل داد.

- اهم...ببخشید، چی‌کارش کنم الان؟
- بکش.
- معذرت می‌خوام...چی؟
- بکش.

پس از گذشت چندین دقیقه، بالاخره مغزش تحلیل اطلاعات را تمام کرد و سدریک متوجه قضیه شد. به هر حال، فقط جسم خسته‌ای نداشت، ذهنش نیز از مشکل خستگی رنج می‌برد و همین باعث میشد اندکی دیرتر از بقیه موضوعات را بگیرد.
- اوه...فهمیدم. ببینید، من نمی‌کشم. ولی یه رفیق دارم که اون می‌کشه. خوبم می‌کشه. البته از اینا نه‌ها، اون تو کار پیپه. ولی فکر کنم با اینا هم مشکلی نداشته باشه. بذارید برم بیارمش...
- نه، دوستتو نمی‌خوایم، خودتو می‌خوایم. تو قراره بری فضا. بکش.


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۲۲:۵۱ جمعه ۲۱ شهریور ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۰۵:۰۲
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6252
آفلاین
وقتی چشمانش را باز کرد...
باز هم در دره گودریک بود! و باز هم جلوی در خانه لیلی و جیمز!
-ای بابا... چقدر این نقش را بازی کنیم خب. تکراری می شود. مگر ما سیاهی لشکریم؟ نقش خوب به ما بدهید!

غرغر کنان از جا بلند شد و به طرف در رفت.
-به موش ها...

در باز شد و مالی ویزلی با صدای جیغ مانندش پرسید:
-کی هستین و چیکار دارین؟ نصفه شب چه مطلبی در مورد موش ها اینقدر مهمه که مزاحم شام خوردن ما بشین؟ از الان بگم... تله موش، چسب موش، مرگ موش، خود موش، خاموش و هیچ چیز دیگه ای لازم نداریم. برو یه جای دیگه بفروش!

لرد سیاه کلاه را از سرش برداشت.

-واه واه... چقدرم زشتی!

مشخصا مالی ویزلی او را نمی شناخت.
-ما چیزی نمی فروشیم. با هری پاتر نوزاد، کار فوری و دو ثانیه ای داریم. بعدش می رویم. شما اینجا چه می کنید؟

مالی با بی حوصلگی جواب داد:
-ما اینجا پاتر نداریم. ویزلی تا دلت بخواد داریم. یکی دو تا گرنجر هم ممکنه قاطیشون شده باشه. برو دیگه پلوم ته گرفت!

در بسته شد و لرد در حالی که فکر می کرد ویزلی ها چرا به خانه پاتر ها نقل مکان کرده اند و پول خرید پلو را از کجا آورده اند، بی هوش شد!




پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۲۰:۰۶ جمعه ۲۱ شهریور ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۱:۳۶:۴۶
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4861
آفلاین
لینی وارد اتاق مذکور می‌شه و با بسته شدن پشت سرش، در انتظار رسیدن به مقصد که جایی جز "سرزمین کوچولوها" نبود می‌شه.
- چه کیفی بکنم من اونجا! اینجا خیلی وقتا منو نمی‌دیدن، اونجا دیگه هم سایز خودمن. هورا!

لینی روزهای آینده رو تصور می‌کنه که با افرادی هم قد و بالای خودش مشغول گپ و گفتگوئه. به نظر جالب و متفاوت میومد.
اما ناگهان چیزی به ذهنش خطور می‌کنه و لبخند روی لبشو محو می‌کنه.
- اگه کوچیک‌تر از من باشن چی؟

لینی به سرعت مشغول جستجو تو جیبای لباسش می‌شه و کتابی بند‌انگشتی رو ازش بیرون میاره.
- گالیله هم یه همچین تجربه‌ای داشت. می‌تونم از تجربه‌هاش برای موفقیت خودم استفاده کنم.

نقشه‌هایی شیطانی که حاصل رو به روییش با موجودات کوچولوی سرزمین کوچولوها بود شروع به شکل گرفتن تو ذهنش می‌کنن.
- حالا نوبت منه که فرمانروایی کنم.

صدای تقی بلند می‌شه و لینی از افکار بزرگ بودنش در سرزمین کوچولوها بیرون میاد. به نظر بساط سفرش در حال مهیا شدن بود.

دوباره لینی غرق در تفکر می‌شه. اما هرچی بیشتر تو افکارش غوطه‌ور می‌شه، بیشتر یه چیزی به نظرش مشکوک میاد.
- ولی من که قرار بوده مجازات بشم. تبعید! اونم بدون هیچ کار اجباری‌ای به دنبالش. پس چرا باید جایی برم که با دیدنش ذوق کنم؟

لینی با خودش فکر می‌کنه شاید قراره با کوچولوهای شیطونی مواجه بشه که از سر و کولش بالا برن و آرامش رو ازش برباین. ولی بازم به نظرش وقتی بین کوچولوها باشی کاری از دستش برای نجات برمیاد. شاید حتی می‌تونست ملکه‌شون بشه!

چراغ‌هایی شروع به خاموش و روشن شدن تو اتاق می‌کنن و در یک چشم به هم زدن، لینی دیگه تو اتاق نبود و به سرزمین کوچولوها منتقل شده بود...




پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۸:۱۳ جمعه ۲۱ شهریور ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

لیسا تورپین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۶ چهارشنبه ۱ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
امروز ۱:۲۸:۳۷
از من فاصله بگیر! نمیخوام ریختتو ببینم.
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
پیام: 499
آفلاین
- آژانس؟ درست پشت سرته. چرا یکم اطرافتو نگاه نمیکنی؟ فکر نمیکنی مردم کار دارن؟

مردم این روز ها خیلی بی اعصاب بودند!
لیسا که از آشتی کردن با آن خانم خیلی ناراحت بود، به خودش قول داد در اولین موقعیت مناسب، آب و نمک قرقره کند تا دهنش تمیز شود.
لیسا پشت سرش را نگاه کرد. خانم رهگذر کاملا درست گفته بود؛ البته این تقصیر لیسا نبود که تابلوی آژانس را ندیده بود، بلکه بخاطر بحثی بود که قبلا پیش آمده بود.
یک بار لیسا چون میخواست به کسی نگاه نکند، درحالی که سرش را انداخته بود پایین راه رفت و سرش به یکی از همین تابلو ها برخورد کرد. از آن وقت به بعد تصمیم گرفته بود هرگز به تابلو نگاه نکند و آنها را نخواند.

- خب اینجاست. الان من باید برم بین یه جمعیتی که همشون میخوان برن جایی دیگه. اصلا چه دلیلی داره کسی شهر خودشو ترک کنه و بره یه جای دیگه؟

وارد شد و به سمت اولین شخصی که دید رفت.
- من قهرم!
- سلام خانم قهر. چطور میتونم کمکتون کنم؟
- قهر خودتی. من لیسام. اومدم بلیتمو بگیرم. نمیدونم به کجا تبعید شدم. یعنی میدونم، ولی اومدم شما بهم بگید.
- خب اینجا نباید بیاید شما. بفرمایید برید اون طرف شما.

لیسا به سمتی که اشاره شده بود نگاه کرد. بخشی تاریک و زشت که آقای بداخلاقی پشت میزی نشستا بود.
لیسا ترسید!
- حالا نمیشه خود شما بلیت منو بدی من برم؟
- نخیر!

لیسا با ترس و لرز به سمت میز رفت.
- سلام آقا! من قهر... چیز، لیسا تورپینم میشه بلیت منو بهم بدید من برم؟

مرد بدون هیچ حرفی، فقط زیر چشمی نگاهی به لیسا انداخت و پاکتی که حاوی بلیت بود را روی میز گذاشت.
لیسا آرام پاکت را از روی میز برداشت و چند قدمی عقب رفت.
حالا که کارش تمام شده بود، دیگر نمیترسید!
- صندلی هاتون خیلیم خشک بود. دیگه اینجا نمیام.

بعد با عجله آژانس را ترک کرد.
پاکت را باز کرد.

محل تبعید: لاولند


از اسمش پیدا بود که آنجا، جای خوشایندی برای لیسا نخواهد بود!


ویرایش شده توسط لیسا تورپین در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۲ ۱۲:۳۹:۰۸

!Don't talk to me

تصویر کوچک شده


پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۶:۴۶ جمعه ۲۱ شهریور ۱۳۹۹

اسلیترین، مرگخواران

مگان راوستوک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۰۸ شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۹
آخرین ورود:
امروز ۱۵:۴۲:۰۶
از ظاهر خودم متنفر نیستم، چون می دونم زیباترینم
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 109
آفلاین
خوب بود حداقل به جای بدی ارسال نشده بود. وقتی در قسمت فرست کلس هواپیما نشسته بود خیلی بهش خوش گذشت. البته تا وقتی که هواپیما سقوط کرد. خیلی متوجه سقوط نشد چون در خواب عمیق بود و فکر کرد ماساژور صندلی فعال شده بود. وقتی بیدار شد اثری از هواپیما ندید. اصلا انجا ژاپن بود؟ اگر ژاپن بود چرا انقدر خانه هایش قدیمی بود؟ چرا زنان صورت هایشان کاملا سفید بود؟ گوشی موبایلش را در اورد رو زنگ زد.

- ساحره گرامی لطفا چند هزار سال بعد وقتی تلفن اختراع شد زنگ بزنید. بیق بیق بیق.

مگان بسیار تعجب کرده بود. افتاده بود در چند هزار سال قبل. ولی چطور ممکن بود؟ مگر چند ساعت قبل در هواپیما چرت نمی زد و ماساژ می گرفت؟ تازه دوزاری اش افتاده بود. شاید ان یک ماساژ نبود و یک اتفاق دیگر بود.
سرگشسته و بدون انکه بداند کجا می روید در خیابان ها به راه افتاد. زنان و مردان با تعجب به او نگاه می کردند.

- شون هو او.
- کو لو ان هی.
- ببخشید جناب می تونم ازتون یه سوال بپرسم؟
- هون ا چو.
- بله؟!


Im not just a witch that was put in slytherin. They were always jelous to me but the know im better that them. Im the future of slytherin

تصویر کوچک شده


پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۶:۳۳ جمعه ۲۱ شهریور ۱۳۹۹

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۴:۰۷:۲۲
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
ناظر انجمن
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
گردانندگان سایت
مرگخوار
پیام: 1232
آفلاین
_به محفل ققنوس خوش اومدی!
_امکانش هست که همدیگه رو بغل نکنیم دامبلدور؟
_اوه..البته فرزندم...فقط خواستم احساس خوشایندی داشته باشی در بدو ورودت!
_آها..خب...احساس خوشایند رو خواهم داشت اگه بغل بشم...البته توسط اونی که پشت سرت وایساده!

دامبلدور که به استقبال رودولف لسترنجی که به خانه بلک‌ها یا هم اکنون مقر محفل ققنوس تبعید شده بود، رفته بود، به پشت سرش نگاه کرد و فلور دلاکور را پشت سرش دید...
_متاسفم که ناامیدت میکنم فرزندم، ولی اینجا وقتشه که تصمیم بگیری بین راه درست و راه اسون کدوم رو انتخاب کنی؟
_ها؟
_بعد از این همه مدت؟
_متوجه نمیشم!
_دلت برای مرده ها نسوزه رودولف، دلت برای زنده ها بسوزه!
_دامبلدور؟
_ما توی هاگوارتز دزدی رو نمی‌پذیریم رودولف!
_فکر میکنم خراب شدی دامبلدور!
_اون چشمای مامانش رو داره!
_چی شده؟ کی مامانه؟

در همین حین محفلی ها پيش از اينكه دامبلدور بيشتر از این در گفتن ديالوگ‌هاي تاثيرگذار افراط کند، سر رسیده و او را جمع کردند...سپس سیریوس بلک به رودولف که در چارچوب درب خانه در جستجوی یک مادر بود، نزدیک شد و گفت:
_هی لسترنج؟ کجا رو نگاه میکنی؟ منو نگاه کن...چیزی که پورفسور میخواست بگه این بود که نخیر...اینجا از این خبرا نیست...اینجا باید توی کارای خونه کمک کنی!
_حله...آشپزخونه کدوم طرفه من برم به مالی کمک کنم؟
_نیازی نکرده...تو فعلا در اختیار کریچر هستی که به اون در نظافت خونه کمک کنی!
_




پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۵:۳۸ جمعه ۲۱ شهریور ۱۳۹۹

ریونکلاو، مرگخواران

تام جاگسن


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۴۱ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۰۸:۳۹
از تسترال جماعت فقط تفش به ما رسید.
گروه:
ریونکلاو
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
مترجم
پیام: 534
آفلاین
- تام جاگسنم.

تام هنوز نتوانسته بود دل از خانه ریدل‌ها بِکَند. تمام این اتفاقات... سریع‌تر از این افتاده بودند که برایش قابل هضم باشند.
از آنجایی که از طرف مامور باجه واکنشی دریافت نکرد، گلویش را صاف کرد و این بار بلندتر گفت:
- عرض کردم تام جاگسنم!

باز هم صدایی نشنید. کم‌کم داشت به اوضاع مشکوک میشد. چرا صدایش شنیده نمیشد؟ نکند این هم یکی دیگر از شوخی های اگلانتاین بود و در غذایش صدابُر ریخته بودند؟ نکند تمام این داستان تبعید یک نمایش بود تا او را از خانه‌ی ریدل‌ها بیرون بیندازند؟
یعنی... اربابش هم تسلیم حربه های اگلانتاین و سو شده بود؟!

در همین افکار بود که دستی بر شانه‌اش نشست.

- ها؟ چیشده؟

همان دستی که بر شانه‌اش نشسته بود، بر پس کله‌اش زد و به تابلوی روبرو اشاره کرد.

"بخش ناشنوایان، ارتباط با زبان بدن"


- عه‌وا. چرا ندیده بودم من اینو پس؟

سپس قبل از اینکه دست نظافت‌چی ای که تا کنون بر شانه و پس کله‌اش زده بود، هوس کتک زدن دوباره بکند؛ به سمت اتاق مجاور و بخش اصلی رهسپار شد.
- تام جاگسنم. بلیتمو می‌خواستم. از قبل رزرو شده.

او همیشه آرزو داشت تا روزی این جمله را بر زبان بیاورد و اکنون موقعیتش فراهم شده بود!

- بله بله! چه بلیتی هم رزرو شده براتون! واقعا غبطه می‌خورم به بخت و اقبالتون.

تام که تا اینجا ماجرا از شوق سرریز بود با شادی به دهان مرد برای ادامه سخنانش خیره شد.

- بلیت فرست کلاس دارید جناب. بفرمائید.

شادمان و خندان بلیت را گرفت، باز کرده و مقصد را خواند.
- دپارتمانِ... جراحانِ... اعضای بدن؟!

و اگر مرد نظافت‌چی تا اینجا همراهش نیامده بود و دستش این‌بار پشت کمر تام قرار نمی‌گرفت، او قطعا بر روی زمین میفتاد!


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۱ ۱۵:۴۷:۰۲

آروم آقا! دست و پام ریخت!




پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۴:۳۱ جمعه ۲۱ شهریور ۱۳۹۹

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۵۱:۱۳
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 378
آفلاین
درست هنگامی که سدریک می‌خواست آرام و بی‌سروصدا عقب عقب برود و آنجا را ترک کند، یکی از مردان صدایش زد.
- هی خوشگله...بیا اینجا بشین. جا واسه تو هم داریم.

سدریک نیم‌نگاهی به مردی که آن حرف را زده بود، انداخت.
- اممم...نه ممنون. فکر می‌کنم یه اشتباهی شده...
- اشتباه؟ چه اشتباهی؟ هیچ اشتباهی وجود نداره.
- آخه من قرار بود برم فضا. و الان اینجام. و خب...میرم که بیشتر از این مزاحمتون نشم.

پس از این حرف، سدریک با سریع‌ترین سرعتی که در توانش بود، عقب عقب رفت. اما بخش غم‌انگیز ماجرا این بود که سریع‌ترین سرعت سدریکی که حس ترس و نگرانی به خواب‌آلودگی‌‌اش اضافه شده باشد، برابر با سرعت حلزونی ضعیف‌احوال است.

نتیجتا تا قبل از این که بتواند حتی دو کاشیِ کامل را طی کند، توسط یکی از مردان متوقف شد.
- کی گفته الان قرار نیست بری فضا؟ اتفاقا جای درستی هم اومدی. از اولشم قرار بود بیای همینجا. هیچ مشکلی هم پیش نیومده.

سپس سدریک را کشید و به میان جمع پنج نفره‌شان برد و بین خود و مردی به شدت لاغر که ممکن بود هر لحظه استخوانش از پوستش بیرون بزند و به اطرافیانش برخورد کند، نشاند.
سدریک اصلا احساس خوبی نداشت.


فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر کوچک شده








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.