هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۲۳:۳۷ جمعه ۲۱ بهمن ۱۳۹۰
#88

سوروس اسنیپ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۱۱ یکشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۱:۲۴ جمعه ۲۱ مهر ۱۳۹۶
از سر رام برو کنار!!! :@
گروه:
کاربران عضو
پیام: 296
آفلاین
سالن اجتماع مرگخواران

مرگخواران هرکدام برای نجات خودشان به گوشه و کناری پناه میبردند. بلاتریکس و ایوان به زیر نزدیکترین میز پناه بردند.

ایوان سعی میکرد بلاتریکس را به خارج از میز هول دهد، تا خود را بیشتر زیر میز جا دهد.
_ ای بابا! آخه بلا این زیر واسه هردومون که جا نیست. کی اینقدر چاق شدی؟

بلاتریکس با عصبانیت با آرنجش به صورت ایوان کوفت.
_ خفه شو ایوان. من به این کمر باریکی!

در همان حال اسنیپ به چارچوب در پناه برده بود و لینی و لونا که سعی میکردند از خانه خارج شوند سعی در تکان دادن او از سر راه خود داشتند.
_ دِ بیا برو کنار میخوایم بریم بیرون!

و اسنیپ بی تفاوت و مصرانه بر سر جای خود ایستاده بود.

ولدمورت با نگرانی در پی نجینی تمام سالن را زیر و رو میکرد.
_ نجینی؟ دخترم! کجایی؟ تو تنها امیده نجات ددی هستی! پیدا شو ترو خدا!

همان هنگام، زیر زمین

_ YES! یــــــافتم!

آگوستوس با شوق فراوان به سمت پله ها دوید تا اختراعش را به گوش سایرین برساند.

دوباره سالن اجتماع

بلاتریکس و ایوان همچنان درحال کل کل برای بیرون کردن یکدیگر از زیر میز بودند، اسنیپ در حال جدل با لینی و لونا بود و ولدمورت در پی نجینی ؛ سایرین نیز هرکدام در گوشه ای گم و گور شده بودند.
در همین لحظه بود که همگی متوجه آرام گرفتن لرزش ساختمان شدند.

_ تموم شد؟
_ نابود شدیم الان!؟
_ ما مُردیـــــم!

در همان حین آگوستوس وارد سالن شد.
_ پیدا کردم! راه نجات زمین رو پیدا کردم! خودم تنهایی! من یه نابغه ام! به من افتخار کنید! زود باشید!

نگاه ها همگی متمرکز آگوستوس شد...


ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۹۰/۱۱/۲۱ ۲۳:۴۳:۲۷

im back... again!


Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۲۰:۵۹ جمعه ۲۱ بهمن ۱۳۹۰
#87

آگوستوس پایold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۱ پنجشنبه ۲۴ دی ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱:۰۴ جمعه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۵
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 375
آفلاین
سرانجام لرد سیاه متن مورد نظرش را به ریگولوس دیکته کرد. اکنون باید منتظر میشد تا ترلاونی یا با پای خودش برگردد و یا به زور مرگخوارنش به مقر سیاه آورده شود.

پاسی از شب

مرگخوارها یکی پس از دیگری با صدای پاقی در پشت دروازه سیاه (درگاه ورودی قصر لرد سیاه) ظاهر شدند.
- پاق.. پاپاق...
-اوخ! مگه کوری! این چه جای ظاهر شدنه احمق! استخونای نازنینم خورد شد!
- احمق!؟ کروشیو.... احمق خودتی! به چه جراتی سر جای همیشگی من ظاهر شدی!
-پاق... آآآخخخخخخخخخخ!!! تو دیگه کی هستی! به چه جراتی بعد من سرجام ظاهر شدی!
- تو چی میگی مو وزوزی...
- مو وزوزی!؟ به من توهین میکنی!!!کروشیو!

بلاتریکس با عصبانیت طلسم شکنجه ای روانه لودو و ایوان کرد و داشت خودش را برای گفتن آماده می کرد که پاق چهارم این فرصت را از او گرفت.
- اینجا چه خبره؟

بلاتریکس با دیدن اسنیپ چوبش را پایین آورد و با چشمان تنگ کرده گفت:
- به تو مربوط نیست! مخصوصا به تو که هنوز هویتت نامعلومه!
- مثل اینکه نمی خوای دست از مظنون بودن به من برداری...ظاهرا حرف زدن با تو فایده ای نداره!

اسنیپ بی توجه به چهره بنفش شده بلاتریکس رو به لودو و ایوان کرد و گفت:
- می بینم شماها هم نتونستین اون سیبل رو پیدا کنید.
- اره، معلوم نیست کدوم گوری غیبش زده! سهم کروشیوی روزانمون کم بود که حالا باید به خاطر اون جونور هم کروشیو بارون بشیم.

سالن اجتماع مرگخواران

- یعنی هیچ کدوم شما نتونستید اون حشره رو پیدا کنید! هوم.... که اینطور...اسنیپ! تو فعلا بخاطر اینکه قراره اون ریشو رو اوادا کنی از شکنجه معافی برو کنار وایسا و شما تنبلای مفت خور.... کروشیووووووووووو به همتون مخصوصا تو و اون ماسماسکت..کروشــــــــــــــیو!
-سرورم!
- رحم کنید ارباب!

لرد سیاه بی توجه به التماس های مرگخوارها کروشیو ها را روانه انها می کرد. تا اینکه:
- کروشیو! کجا در میری لینی...آخه به شماها هم می گن مرگخوار! همه چه تو دنیای جادویی چه غیر اون با شنیدن اسم من از ترس به خودشون میلرزن... حتی زمینم داره به خودش میلرزه اما شما...شما... زمین؟... زمین؟؟!!!

لرد سیاه برای لحظه ای مکث کرد و چشمانش روی لوسترهای آویزان از سقف تالار قفل شدند.

لوسترها با حرکاتی دورانی در حال تاب خوردن بودند! همه در سکوت به
صدای لرزش و به هم خوردن وسایل ها گوش دادند. اما این سکوت ثانیه ای بیش دوام نیاورد:
- کمک ...کمک ...زلزله... زلزله فرار کنید!
- ای وای فکر کنم زمین داره نابود میشه!
- ناجینی کجایی! اوه هورکراکسم چیزیشون نشه!

همان موقع در زیر زمین قصر

- رررررررررر.... رررررررر...
آگوستوس با جدیت مشغول ساخت اختراع جدیدش برای نجات لرد و مرگخوارها بود.


ویرایش شده توسط آگوستوس پای در تاریخ ۱۳۹۰/۱۱/۲۱ ۲۱:۰۹:۳۹

When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power


Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۹:۰۳ پنجشنبه ۲۰ بهمن ۱۳۹۰
#86

مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۱۶:۱۶
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4766
آفلاین
مرگخوارا که سخت در حال تشویق لرد بودن با شنیدن فریاد لرد حول ( هول؟ ) میشن و با دستپاچگی از هرکدوم به یه سمتی میرن.

لرد با عصبانیت حرکت مرگخواراشو دنبال میکنه و میگه: نه احمقا! نه! در اون طرفه! اون طرف!

و با انگشتاش جهتی مخالف حرکت مرگخوارارو نشون میده.

- اوه ... بله ارباب ...

مرگخوارا که هنوز تو شوک هستن راشونو برعکس میکنن و یکی یکی از در خارج میشن.

- ریگولوس! تو میمونی!

ریگولوس که آخرین نفر بود، درو پشت سر بقیه میبنده و جلو لرد وایمیسه. لرد نگاه موشکافانه ای به جیبای بارونیه ریگولوس میندازه و میپرسه:

- اون وسیله مشنگیت کو؟

ریگولوس که دستش تو جیبشه، محکم شروع به فشار دادن چیز میکنه. لرد که به وضوح فشرده شدن دست ریگولوسو دیده میگه:

- درش بیار!

ریگولوس با دستش به در اشاره میکنه و میگه: ارباب، بچه ها (!) حتما پیداش میکنن. دیگه چه کاریه که از ابزار مشنگی ...

لرد حرف ریگولو قطع میکنه و سریعا میگه: میدونی چند وقته که سیبل رفته؟ اون حتما مایل ها از اینجا دور شده!

ریگولوس که هنوز دهنش باز مونده بود که حرفشو تکمیل کنه، با شنیدن این حرف لرد میبندتش و میگه: حق با شماس ارباب.

لرد ابروشو بالا میندازه و میگه: پس بده اون لعنتی رو!

ریگولوس دست لرزانشو بیرون میاره و لرد وسیله ی مشنگی کف دستشو میبینه. دستشو دراز میکنه تا اونو برداره که ریگولوس اونو عقب میکشه و میگه:

- ارباب تازه خریدمش! میدونین قیمتش چقدره؟ ارباب، شما بگین باش چی کار دارین، خودم مو به مو انجامش میدم.

لرد که علاقه ای به لمس وسایل مشنگی نداره و سررشته ای هم در استفاده از آی پد نداره، دوباره روی صندلیش لم میده و میگه:

- خیله خب. بنویس!

ریگولوس که متوجه منظور لرد شده، وارد فیس بوکش میشه و میره تا واسه سیبل پیغام بذاره.

- واااای سیبل! نمیدونی چقدر پیشگوییت به ما کمک کرد. ارباب هنوز داره تورو تحسین میکنه و ما همه سعی در توبه کردن داریم. فکر کنم به نجات زمین نزدیک شدیم ...

لرد مکثی میکنه و دوباره میگه: پاکش کن! از اول اینیو که میگم بنویس.

و دوباره ریگولوس مشغول نوشتن جملات جدید لرد میشه. لرد امیدواره که سیبل گول بخوره و دوباره برگرده، وگرنه مجبورن به جستجوی دستی ِ سیبل (!) ادامه بدن.




Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۵:۱۴ پنجشنبه ۲۰ بهمن ۱۳۹۰
#85

سوروس اسنیپ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۱۱ یکشنبه ۲۶ اسفند ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۱:۲۴ جمعه ۲۱ مهر ۱۳۹۶
از سر رام برو کنار!!! :@
گروه:
کاربران عضو
پیام: 296
آفلاین
ولدمورت با حرارت خاصی کارهای خبیسانه اش را تعریف میکرد و مرگخوارن با شوق فراوان به او چشم دوخته بودند و با لبخندهای شیطانی یا گه گاه جیغ های کوتاهی او را همراهی میکردند. و هیچ کدام متوجه سبیل که آرام آرام به سمت در خروجی میرفت نبودند.

ولدمورت چوب جادویش را در هوا تابی داد و ادامه داد :
_ ... بعدش همونجور که بهم ذل زده بود و التماسم میکرد، یه آواداکداورای اینجوری بهش زدم و از بالای برج شونصد و خرده ای طبقه سقوط کرد و... بله! اینجوری بود که من دامبلدور رو کشتم!

صدای فریاد و ابراز علاقه مرگخوارانی که آنچنان محو صحبت ها و داستانهای حماسی لرد بودند که اصلا" متوجه تحریفاتی که او در داستانهایش بوجود می آورد نبودند، به هوا برخاست.

بلانریکس که از شدت هیجان به درستی نمیتوانست صحبت کند، حرفهای لرد را تایید کرد.
_ woW! ارباااب! یادمه! من...من خودمم اونجا بودم! یادمه که دامبلدور چ...چجوری بهتون التماس کرد و گفت پلیز!

ولدمورت که گویا خودش نیز باورش شده بود این داستان هایش حقیقت دارد، بادی به غبغب انداخت.
_ اوهوم! کلا" من خیلی خفنم!

در همان هنگام نگاه ولدمورت با نگاه اسنیپ تلاقی کرد. ولدمورت اخمهایش را در هم کشید.
_ اسنیپ اونقدر چپ چپ به من نگاه نکن!

و اسنیپ آه کشان نگاهش را به زمین دوخت.

ولدمورت با غرور خاصی رو به مرگخوارانش کرد و گفت:
_ بذارید براتون این کی رو تعریف کنم... سیبل تو جایی داری میری؟

تریلاونی با وحشت سرجایش میخکوب شد.
_ من... من ... راس...راستش...

ولدمورت نگاهش را از سیبل برگرفت و به صحبت ادامه داد:
_ وقتی داری برمیگردی سرراهت یه کرم نرم کننده هم بگیر! برای نجینی میخوام، هوای سرد پوستشو خشک کرده! خب داشتم میگفتم براتون...

تریلاونی با ناباوری نگاهی به ولدمورت و سایرین که متوجه فرارش نشده بودند، انداخت و به سرعت از خانه خارج شد.

چندین دقیقه بعد...
_ ... اونیکه ایده بمباران اتمی هیروشیما رو داد، من بودم!

_ ارباب شما خیلی پستید!
_ ارباب هیچ موجودی نمیتونه مثل شما نامرد باشه!
_ ارباب شما دیگه کی هستید!
_ ارباب دست شیطون رو بستید!

ولدمورت لبخندی زد و برای اینکه ابهت بیشتری پیدا کند، شروع به نوازش نجینی کرد.
_ اوخ! چقدر پوستت زبر شده عزیزکم! پس این سیبل کجا رفت؟

بلاتریکس پوزخندی زد و گفت:
_ ارباب شما که میدونید سیبل چقدر گیجه! حتما چمدونشو گم کرده داره و الان داره دنبالش میگرده

_ چمدون؟! اون چمدون بود روی سرش؟! من فکر کردم دوباره از این کلاه های عجیب و غریب سرش کرده!

ولدمورت با عصبانیت از جایش برخواست.
_یعنی شماها نفهمیدید داره فرار میکنه؟ یک ساعته نشستید دارید به خالی بندی های من گوش میدید که چی؟ زووووود برید پیداش کنید و برش گردونید!


ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۹۰/۱۱/۲۰ ۱۵:۲۷:۳۶

im back... again!


Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۲:۳۹ پنجشنبه ۲۰ بهمن ۱۳۹۰
#84

لونا لاوگود


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ سه شنبه ۶ فروردین ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۶:۵۳ دوشنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۸
از خرس مستربین خوشم میاد!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 706
آفلاین
نزد لرد و مرگخواران چشم انتظار

لرد با زبانش لب هایش را تر کرد و این نقطه ی امیدی برای مرگخواران مبنی بر به سخن آمدن لرد بود. پس مشتاقانه سرشان را جلو آوردند و نفس کشیدن را برای لرد سخت کردند!

- آ ه ه ه ه ... ایوان تو باز به اون دندونای فسیلت مسواک نزدی؟ خفمون کردی!

چهره ی بیرنگ و استخوانی ایوان گلبهی شد و سرش را عقب کشید.

لرد دستی به چانه ی درازش کشید و گفت: هممم ... خب من فکرامو کردم! و به این نتیجه رسیدم که من خیلی لردم! اربابم! سرورم! محشرم! از همه سرم! خفنم! گولاخم! معرکه م! ...

حضار:

- خفن ترین کاری که از انجامش لذت بردم همین فرستادن اون طلسم معروف به کله زخمی و کشتن جینی و جیمز بود! آه! اون کار من یه فاجعه ی تاریخی بود!

بلا که از به یاد اوردن آن اتفاق بسیار خشنود شده بود رو به اربابش گفت: ارباب! شما محشرین! اصلا شما باید سلطان دنیا باشین! ارباب دیگه چی؟ از بقیه کارای خبیثانه تون بگید!

لرد مشتاقانه ادامه داد: یا همین دامبل ...

لرد با آب و تاب داشت صحنه های دلخراش و جاه طلبانه ی جنگ هایش با دامبلدور را توضیح میداد و گوش ها و چشمان مرگخواران مجذوبانه جلب اربابشان شده بود و هیچ متوجه نشده بودند که سیبل در حالی که چمدانش را روی سرش گذاشته با نوک انگشتانش آهسته به سمت خروجی خانه ریدل میرود ...


ویرایش شده توسط لونا لاوگود در تاریخ ۱۳۹۰/۱۱/۲۰ ۱۲:۴۹:۲۴

Only Raven !


تصویر کوچک شده


Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۲۱:۵۹ سه شنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۰
#83

آگوستوس پایold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۱ پنجشنبه ۲۴ دی ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱:۰۴ جمعه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۵
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 375
آفلاین
دو سه جرقه ای که از سر چوب لرد سیاه خارج شد کافی بود تا کودن ترین ذهن ها - سبیل - پی به حرف نابجایی که زده بود ببرد.

- چیزه ارباب من ...
- کروشیــــــــــو!

لرد سیاه بعد از زدن 100 کروشیو (مثبت و منفی یک) به سیبیل و یک کروشیو نصفه و نیم کاره ( به دلیل جا خالی دادن های آگوستوس و لودو) به بقیه، بر مسند ریاست خویش جلوس کرد تا در افکارش بدنبال پلیدترین کارهای خودش بگردد.

دقایقی بعد


چشمان مرگخوارن با کنجکاوی به دهان لرد سیاه دوخته شد بود تا شاید شانس شنیدن بدترین کارهای لردسیاه را پیدا کنند. سرانجام لبخند مار مانندی بر چهره لرد سیاه نقش بست. بلاتریکس که دیگر تحمل نداشت به آرامی برد سیاه نزدیک و شد و گفت:
- سرورم...
- خفه... نمی بینی دارم از بیاد اوردن خاطرات گذشتم لذت می برم. چرا تو همیشه تسرالانه وسط افکار اربابت می پری!

لرد سیاه این جملات را بدون بالا بردن چوب جادویش بیان کرده بود! در چشمان لرد سیاه لذت وصف ناشدنی دیده می شد که بر حرص و ولع مرگخوارن می افزود.

اکنون همه مرگخواران منهای دون نفر یک صدا شده بودند تا شاید لرد سیاه را قانع کنند که بدترین کارش را برای آنها بگوید. سیبیل که خودش عامل اصلی این الم شنگه بود و آگوستوس که در فکر پیشگویی نوتراداموس و نابودی خود و اربابش بود. پس بدون انکه از فکر دیگری با خبر باشند آرام و بی صدا از سالن اجتماع خارج شدند و هر کدام بدنبال کار خودش براه افتاد.

اتاق خواب سیبیل


- اهه... پس اون شال گردن بیست متریمو کجا گذاشتم لیست پیشگوییهای تقلبیم اون تو بود!؟ اون گوی غلط اندازم همین جاها بودا! اگه اونو پیدا نکنم لرد سیاه حتما میتونه جای منو پیدا کنه!

چمدان بازی رو تخت سیبیل قرار داشت و گرداگردش لوازم ضروری فرار ریخته شده بود.


ویرایش شده توسط آگوستوس پای در تاریخ ۱۳۹۰/۱۱/۱۸ ۲۲:۵۰:۲۳

When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power


Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۹:۵۴ سه شنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۰
#82

اسلیترین

ایوان روزیه


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۱ یکشنبه ۸ مرداد ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۲:۴۶ پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۸
از سر قبرم
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
اسلیترین
پیام: 1363
آفلاین
اما لرد لحظه ای بعد روزنامه رو مچاله کرد و بعد از اینکه آن را به سمت کله روفوس پرتاب کرد گفت: منصرف شدم، وقتی برای تلف کردن نداریم. وای به حال تک تکتون اگه دنیا به خاطر بی دست و پایی شما تموم بشه. اون وقت کاری میکنم که هر کدومتون به طور تضمینی دوبار تموم بشین!

بعد صورت خشمگینش را جلوی صورت بلا گرفت و گفت:خیلی خب بلا، گمونم قرار بود یه کاری بکنی.
بلا به زور لبخندی زد و بعد روی صندلی نشست و همان طور که آب دهانش را قورت میداد گفت: خب...چیزه ارباب، از کجا شروع کنم سرورم؟

سیبل تریلانی سرفه کنان و با خجالت گفت: اهم اهم. از سیاه ترین کارت شروع کن.

بلا چشم غره ای به سیبل رفت و بعد در حالی که در افکارش غرق شده بود مشغول یافتن خبیثانه ترین کارش شد. بعد بشکنی زد و گفت: هوم یافتم، راستش ارباب اون روزی که گفته بودین از خانواده جانسون اطلاعات بگیرم یادتونه؟ اون جانسون ابله سر پیری ازدواج کرده بود و دوتا بچه نغ نغو و دماغو هم داشت. خب منم بعد از اینکه اطلاعات جانسون رو از حافظه اش تخلیه کردم خودش و خانواده اش رو ریز ریز کردم.

لرد و مرگخوارها:
لرد دستی به سرش کشید و گفت:هوم؟ این الان خبیثانه بود؟! این که خیلی معمولی بود. هر سیاهی اگه بعد از اطلاعات گرفتن از یه نفر خودش و هفت جد و آبادش رو نکشه که تا شب سر درد میگیره!

باقی مرگخوارها با سر تکان دادن این حرف لرد را تایید کردند. بلاتریکس شانه هایش را بالا انداخت و گفت:منم همین رو میگم سرورم. ولی این کارها به نظر بقیه مردم خیلی خبیثانیه میاد. ولی واقعا که نمیشه به این کارها گفت کار خبیث، میشه گفت؟
مرگخوارها: فکر نکنم!

لرد روی پاشنه پا به سمت سیبل چرخید و گفت:ببینم، مطمئنی راهی که گفتی درسته؟ هیچ کدوم از کارهایی که اینها انجام دادن به نظر من اونقدر سیاهانه نیست که دنیا به خاطرش بخواد تموم بشه!

سیبل من من کنان گفت:نه ارباب، نباید به نظر شما خبیثانیه بیاد که. ما ها به این کارا عادت کردیم، از این کارا نکنیم شبمون روز نمیشه. ولی معنیش این نیست که سیاه نیستن. اصلا میخواین برای اینکه محکم کاری کنیم خودتون در مورد سیاه ترین کارهاتون صحبت کنین؟
سیبل:
لرد:


ویرایش شده توسط ایوان روزیه در تاریخ ۱۳۹۰/۱۱/۱۸ ۲۰:۰۹:۰۳

تصویر کوچک شده


Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۶:۴۰ سه شنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۰
#81

آماندا بروکل هرستold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۴۳ دوشنبه ۱۲ دی ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۴:۳۵ جمعه ۱۰ فروردین ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 497
آفلاین
- سرورم کجای اینکارا پلیدانست؟؟؟ من اینا رو از روی عشق اینجام می دم. عشق به سیاهی...عشق به نگاه های خشنودانه شما. تو قلبی که عشق باشه جایی برای سیاهی نیست سرورم!

لرد سیاه چوبدستی اش را به سمت بلاتریکس گرفت.

بلاتریکس با وحشت گفت:

- می دونید اصلا اگه ما ها اینکا را رو بکنیم اصلا سیاهی ای باقی نمی مونه؟؟ اونوقت هممون میریم قاطی سفیدا می شیم و میشم مثل اون... اون پیر خرفت!

لرد سیاه به مرگخوار وفادارش نگاهی انداخت و گفت: بلاتریکس جون نجینی من در خطره.شما باید پاک بشین تا زنده بمونین. اگه شما ها بمیرین دیگه کی پوستشو برق بندازه؟

- ارباب اگه ما سفید بشیم شما مجبور میشین تنهایی همه کاراتونو انجام بدین...ارباب...من نمی خوام پشیمون بشم ارباب... ارباب من نمی خوام بستنی قیفی سیسی رو از دستش بگیرم...ارباب...

مرگخواران با تعجب نگاهی به بلاتریکس انداختند.

آگوستوس ابرویش را بالا انداخت و گفت: ارباب قاط زده...مثل اینکه پلیدیش درست بشو نیست...

لرد سیاه روز نامه مشنگی را برداشت. گفت: مثل اینکه از بین بردن پلیدی مرگخوارا غیر ممکنه. قلبشون خیلی سیاهه!

زیر عنوان "فقر در جنوب لندن" تصویری توجه لرد سیاه را به خود جلب کرد. پیرمرد گدایی، با ریشی سفید و بلند، بر روی زمین نشسته بود و با ولع نان خشکی را در دهانش می چپاند.

لرد سیاه در حالی که در ذهنش آن پیرمرد را به رییس سفیدها تشبیه می کرد با صدای بلند و خطاب به رز گفت: محفلیا از این روزنامه ها زیاد می خونن رز؟

- بله ارباب اونا می خونن تا هر اتفاقی که واسه مشنگا افتاد-

-خیلی دوست دارم بدونم دامبلدور واسه این قضیه می خواد چی کار کنه!!


ویرایش شده توسط آماندا بروکل هرست در تاریخ ۱۳۹۰/۱۱/۱۸ ۱۶:۴۳:۴۲


Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۹:۱۹ دوشنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۰
#80

بلاتریکس لسترنجold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۱۷ پنجشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۹:۱۸ یکشنبه ۸ مهر ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 188
آفلاین
لرد با یک دست آگوستوس رو از روی زمین بلند میکنه و نگاه ترسناکی بش میندازه و با صدای زمزمه واری میگه :

" سعی کن تک تک سلولای قلبتو پاک کنی ! وگرنه با نجینی عزیز ارباب طرفی ! "

و پنجه های استخوانی و محکمشو از دور گلوی آگستوس باز میکنه و آگوستوس با مخ روی نجینی رها میشه " .




" دیگه چیکار نجینی من داری ؟! نمیتونی بی سر و صدا روی زمین پخش بشی ؟! فک میکنی اگه خراشی به نجینی وارد بشه واسم مهمه اعتراف کنی ؟! بی شک دراونصورت کاری میکنم که آرزو کنی زودتر پایان جهان سر برسه ! "

نجینی که از ناراحت بودن اربابش نسبت به مرگخوارش خوشال بود خزید و از دور بازوی لرد جای گرفت .

همونجور که آگوستوس خودشو جمع و جور کرد و درحالیکه با اندوه اجازه میداد لودو و مونتگومری دستاشو جادو کنن تا با طنابی بسته بشن و چوب جادوشو به سیبل تحویل میداد در اتاق باز شد و بلاتریکس با موهایی وزتر از همیشه وارد شد :

" سرورم ! اون دیوونه رو تحویل شفادهنده های سنت مانگو دادم تا توی اتاقی که همسرش بهمراه بقیه دوستاش تحت درمان واسه از بین رفتن توهمات خوبی و سفیدیشونن بستری بشه . گرچه کاری سختی بود و با لگدپراکنی و زور چندتا از مغازه های آیپدفروشی توی مسیرو آتیش زد اما نهایتا با طلسم فرمان از پسش براومدم و الان اینجام . میبینم که ( درحالیکه با دستش به سیبل اشاره میکرد ) این احمق هم اینجاس . سرورم میخواین اصاب خوردیاتونو با اجرای چندتا شکنجه روی این پیرزن ابله تسکین بدم ؟ "

( سیبل : )


" نه بلاتریکس . فعلا کارهای مهمتری داریم . بنطرم میتونی اعتراف کل اعضای گروهو بگیری تا عمیقا قلباشون پاک بشه و دنیا از وجود اینهمه پلیدی پاک بشه . چون همونجور که میدونی این مرگخواران من جزو پــ ــلـ ـــ ـ ... ـیــ ... "

- چی شده سرورم ؟ چــ ...

" آگوستوس ؟ زود دستای خودتو باز کن و بجاش به کمک لودو دستای بلاتریکسو ببندین . اگه من ارباب شمام میدونم کی رو پلیدتر از همتون تربیت کردم . بنظرم اگه قلب بلاتریکس پاک بشه نابودی جهان به تنهای یه چند قرنی عقب میفته و تا اونموقع وقت داریم راه حلای بهتریو بررسی کنیم . "

- سرورم !


?You dare speak his name
!Shut your mouth
!You dare speak his name with your unworthy lips


Re: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۰:۰۵ دوشنبه ۱۷ بهمن ۱۳۹۰
#79

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۴۸:۱۷
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5656
آفلاین
سیبل وحشتزده سرش را در میان دستانش پنهان کرد.
-نه ارباب!باور کنین.کشتی های ماگلا هم از فلز ساخته شده.شما مطمئن باشین روی آب شناور میمونه.تازه من کی گفتم کشتی؟من گفتم یه وسیله!

لرد سیاه با عصبانیت به سیبل نزدیک شد.حالت تهدید آمیز نگاهش سیبل را به وحشت می انداخت.مشخص بود که حرفهای او را باور نکرده است.وقتی لرد چوب دستیش را بلند کرد سیبل برای چند ثانیه مرگ را در مقابل خودش دید.ولی بلافاصله فکری به ذهنش رسید.
-صبر کنین ارباب!دست نگه دارین!یه پیشگویی داره میاد.حس میکنم...صدام داره دو رگه میشه...اینم از گردنم که یه وری شد...از اونجایی که همگی متوجه شدیم که شما استعدادی در کشتی سازی یا وسیله سازی ندارین بهتره بیخیالش بشیم! باید بهتون بگم که دلیل نابودی دنیا پلیدی ما سیاههاست!بله...بدی همه دنیا رو فرا گرفته و ما باید پاکش کنیم!برای جلوگیری از نابود شدن دنیا باید از خودمون شروع کنیم.

لرد سیاه با تردید به سیبل خیره شده بود.
-تو الان به ارباب گفتی پلید؟

سیبل با ترس و لرز به مرگخواران اشاره کرد.
-نه ارباب.اینا پلیدن!نگاهشون کنین.کل وجودشونو سیاهی و بدی و حسادت و شرارت فرا گرفته.درون اینا باید تمیز بشه!

لرد سیاه چوب دستیش را بطرف یکی از مرگخواران تازه وارد تکان داد.چشمان مرگخوار برای لحظه ای گرد شد و بدون هیچ تقلایی روی زمین افتاد.بدنش به آرامی از وسط به دونیم شد.بقیه مرگخواران مات و مبهوت به این صحنه نگاه میکردند.لرد با خونسردی بالای سر مرگخوار رفت و پوستش را کنار زد.
-هوم...راس میگی.این توش خیلی کثیف بود!همه جاش خونیه.مطمئنم توی بقیه بدتر از اینه.مثلا آگوستوس!پلیدی از چشماش میباره.چطوره درون آگوستوس رو هم کنترل کنیم؟پلیدیش سرمونو به باد نده!

آگوستوس نگاه ملتمسانه ای به سیبل انداخت.سیبل جلو رفت.
-نه ارباب...درونشون یعنی قلبشون....صبر کنین.دارین چیکار میکنین.قلبشو چرا له کردین؟...منظورم توی قلبش نبود!روحشو میگم.روح اینا باید تمیز بشه.مثلا همین آگوستوس!به بدترین کاری که تا حالا انجام داده اعتراف کنه.از ته دل پشیمون بشه و بعد سعی کنین اگه ممکن باشه جبرانش کنین که وجود منحوسش پاک بشه!در مورد بقیه هم همین کارو بکنین.فکر میکنم این کار یه مدتی طول بکشه حداقل و جون من در امان باشه فعلا!


gelnanenesriorsabeckmitgideib







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.