هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۲۰:۴۸ سه شنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۴

فلور دلاکورold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۴ چهارشنبه ۸ تیر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۹:۰۹ جمعه ۶ دی ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1024
آفلاین
ارشد ریونکلاو


نقل قول:
یک رول بنویسید و سعی کنین از قوه ی تخیل خودتون استفاده کنین و ایده های نابی بدین و شروع به نوشتن کنین!
منظور اینه که موضوع رول آزاده! اما به صورتی باید به فلسفه ربط بدین سوژه ی انتخابیتون رو! قطعا خلاق ترین نویسنده ها اینجا خودشون رو مشخص میکنن و با ایده هاشون این کلاس رو تزیین میکنن!


تاریخ فلسفه


نشسته بود مقابل روونا و در دستمال صورتی رنگ روبان دوزی شده اش عطسه میکرد.
-آبــچـــــه!

فلور با چشم های ورم کرده سرخ رنگش نگاه مایوسی به روونا انداخت و با صدای خش دارِ گرفته اش شروع به غر زدن کرد:
-غوونا.. هیچ گغوهی تو هاگواغتز نماد صوغتی نداغه، خب؟
-ولی عاخه..
-عاخه نداغه غوونا.. ساعت هشت شبه و من چند ساعت بیشتغ بغای نوشتن تکلیف وغت نداغم!
نفسِ لرزانی کشید و..
-آبـــچـــــــه!

نگاه روونا رنگ نگرانی گرفت:
-اِتِس ووزِن اِن بُنه سَنته؟( حالت خوبه؟)

نگاه سرخ فلور قدرت سخن گفتن را از روونا گرفت. چند ثانیه سکوت.. و نفس عمیق و بلاتکلیف..
-چاره ای نیست دیگه.. جهنم الضرر.. تو بگو.. مینویسم واست!
مدادش را از پشت گوش برداشت و به جای چشمان ذوق زده و ناباور فلور، به دستمال صورتی رنگش خیره شد. چوب جادو را از ردایش خارج کرد و به سمت دستمال نشانه رفت:
-به شرط اینکه..


___

-یه باغ بخونش غوونا!
-اولش شکل داستان کودکه!
-حغف نباشه بخونش!

- خب.. اول بیاید با هم ببینیم که فلسفه ینی چی!
خب.. از اون اولش تاحالا هیچکس نتونسته برای فلسفه یه تعریف دقیق ارائه بده! چون فلسفه اندیشه ست و اندیشه نه تنها تعریف پذیر، که حتی پذیر هم نیست! فلسفه اندیشه ست و اندیشه قابل محدود شدن نیست!

از میون جادوگرای بزرگ و مطرح فیلسوف میتونیم به ارسطو اشاره کنیم! ارسطو یکی از بزرگترین جادوگرای فیلسوف قرنه و شایعات زیادی هم پشت سرش هست!
مثلا همون عقیده معروف که میگه: هر فرزند دختری که به دنیا میاد، یک فرزند پسری بوده که اختلالی در اون به وجود اومده.
از اولین فیلسوف های ضد ساحره همین ارسطوس اصلا!

بعدها سوزاندن ساحره ها در آتیش رو هم دارای ارتباطاتی با این جادوگرِ فیلسوفِ ساحره ستیز دونستن و خب گفتن که ارسطو اعتقاد داشته جادو صرفا برای جادوگرهاست، نه جادوگرهایی که پروسه خلقتشون اشتباه طی شده( ساحره ها!!!)

این جادوگر بزرگ که حتی مشنگ ها هم میشناسنش- برای رد گم کردن شاید!- کتاب "متافیزیک" ـش رو با جمله "همه انسان ها در سرشت خود جوياى دانستن اند" شروع میکنه و در کل کتاب به بیان این موضوع میپردازه که تمام اینها از کنجکاوی بشر و علاقه ش به فهمیدن همه چیز سرچشمه میگیره و خب احترام زیادی هم برای این علمِ مشنگی قائله. همونطور که استاد گرامی هم در جریان هستن، این همون علم مشنگیه که باهاش سعی میکنن تو کارای ما سرک بکشن!

درباره این جادوگر بزرگ حرف دیگه ای باقی نمونده که قابل پیدا کردن از اینترنت مشنگی و مشتقات نباشه. مابقی زندگی این جادوگر بزرگ رو همه- حتی مشنگا- میدونن.

در کل فلسفه به ساحره ستیزی ربط زیادی داره. مثلا همون فیلسوف ساحره ستیزی که تلاش زیادی برای مشنگ جلوه دادنش شد ولی معشوقه اون- لو آندره سالومه که عکسش ضمیمه تکلیف خواهد شد- اظهار میکنه که در اوایل آشنایی با نیچه، نیچه مردی کاملا بدون سیبیل- به اصطلاح کوسه- بوده، ولی بعد مدتی که خطر خیانت لو رو به سوی مردی سیبیلو احساس میکنه "چوب عجیب غریبی" رو به سمت صورتش میگیره و ازون به بعد شباهت زیادی به " گورباچف قصاب" پیدا میکنه.

به هرحال.. کی اهمیت میده؟ چند وقت بعد لو- به قول خودش از ترسِ کارایِ اون "چوبِ عجیب و غریب" - با نزدیک ترین دوست نیچه "پل ریِ" مشنگ فرار کرد. تمایلات مرگخوارانم باعث میشه ازین تراژدی عاشقانه ناراحت نشم.. تصور میکنم این سزای کسیه که کل زندگیشو با مشنگا بگذرونه.

درمورد تاریخ فلسفه و خب شاید ساحره ستیزی در فلسفه حرف بسیاره ولی حال بد من اجازه نمیده.

این بود تکلیف من!
___

-مغسی بوکو غوونا! :kiss: :kiss:
-فلور! ویروست من مریض انتقال
-غوونا؟ ببخشید!
-آآآبچـــــــــــــه!
-عطسه نکن غوونا! بیا لوحِ تکلیف منو آبی کن حالت بهتر شه اصن.
-آآآبچـــــــــــــه!

فلور صورتش را در هم کشید:
- بیا این دستمالو بگیر تُفیم نکنی حداقل!
و دستمالِ آبی رنگِ روبان دوزی شده اش را به سوی روونا دراز کرد.


+ضمیمه تکلیف(لو آندره سالومه):
تصویر کوچک شده


توضیح من باب رنگِ تکلیف: کلی تلاش کغدم غنگش دغست شه:/ کد هم نزدم:/ ولی این غنگی شد دیگه:/


ویرایش شده توسط فلور دلاکور در تاریخ ۱۳۹۴/۶/۱۰ ۲۰:۵۶:۴۴

بار دیگر سایتی که دوست می داشتم. :)


پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۱۳:۰۴ سه شنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۴

مایکل کرنر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۵ جمعه ۱۷ بهمن ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۴:۵۴ پنجشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۴
از همونجایی که ممد نی انداخت
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 182
آفلاین
نقل قول:
* یک رول بنویسید و سعی کنین از قوه ی تخیل خودتون استفاده کنین و ایده های نابی بدین و شروع به نوشتن کنین!
منظور اینه که موضوع رول آزاده! اما به صورتی باید به فلسفه ربط بدین سوژه ی انتخابیتون رو! قطعا خلاق ترین نویسنده ها اینجا خودشون رو مشخص میکنن و با ایده هاشون این کلاس رو تزیین میکنن!



-خب، اینم از لیست سوژه ها.

ریتا اسکیتر مقابل شومینه‌ی تالار ریونکلا نشسته بود و به دفترچه‌ ای که روی پاهایش بود، نگاه می‌کرد. لیستی توی آن نوشته بود، لیست سوژه‌های اخیر مملکت. همانطور که قلم را در حلقش فرو می‌برد، لیست را می‌خواند:
-خب... این از سوسک و لی جردن که دیگه خیلی قدیمی شده. اینم از شیر... آخِی، یادش به خیر! مالکوم چه جیگری بود. من کچل دوست دارم. اینم از موش که خب هیچی. پیتر پتی گرو رو هم گیر نیاوردیم و موش هم تموم شد رفت. خز شد دیگه، تو امضاهام ننویسم.

قلم را از لوزالمعده‌اش بیرون کشید و به تالار نگاهی انداخت. طبق معمول، مایکل کرنر در افق دیدش قرار داشت. در واقع، کرنر همیشه در افق دید ملت قرار داشت. الان هم گوشه‌ای نشسته بود و به گوشه‌ی تالار، محتویات بینی اش را می‎چسباند. ریتا از روی کاناپه‌ی آبی رنگ مقابل شومینه بلند شد و سمتش رفت. نزدیکش که شد، گلرت پرودفوت را دید که سمت مایکل کرنر می‌رفت. پرودفوت با خونسردی عجیبی، لگدی به سر مایکل زد و گفت:
-دست تو دماغ، کار الاغ!

ریتا هم سری به نشانه‌ی تأیید تکان داد و گفت:
-دست تو بینی، کار نی نی!

مایکل کرنر به پرودفوت و اسکیتر نگاهی انداخت که قهقهه‌ی شیطانی سر داده بودند و با ناراحتی از تالار بیرون رفت. در راهرو، اوتو بگمن و تراورز را دید که درباره‌ی مسائل شرعی صحبت می‌کردند:
-ببین اتو...
-اوتو هستم حاجی.
-همون. اون موقعی که به دیب دیمینی می‌گفتی بیب ریبی بیب، من بهش می‌گفتم تومِیتو!
-ولی در کتب آسلامی ذکر شده که تومِیتو مال بلاد کُفتاره.
-کفآر منظورته؟
-همون حاجی.

مایکل راهش را ادامه داد و آنقدر غرق تفکر شد که نفهمید چطور پلکان مارپیچ را پایین آمده است. دخترهای هافلپاف انتهای پلکان ایستاده بودند و غیبت می‌کردند. مایکل برای اولین بار در زندگی اش، بدون ذکر جملاتی بی ناموسی از کنار دخترها رد شد و به تالار اصلی هاگوارتز رفت تا چیزی بخورد. روی میز ریونکلا، فقط آنتونین دالاهوف نشسته بود. دالاهوف با "غیژ غیژ غیژ"ـی کنار مایکل نشست. مایکل سلام کرد.
-سلام مایکل، چطوری؟ ببین، من این رو دزدیدم، ولی می‌ترسم ریگولوس هم بیاد و بدزدتش.
-خب، چرا اینا رو به من می‌گی؟

آنتونین کمی نزدیک‌تر آمد و زمزمه کرد:
-خب ببین، کسی نزدیک تو نمی‌شه، ریگولوس هم همینطور. دست تو باشه امن‌تره. آخه نه که من خیلی محبو...
-باشه.

مایکل دستش را باز کرد. آنتونین دست در جیبش برد تا وسیله را در بیاورد.
-لعنت!
-چی شده؟
-ریگولوس جیبم رو زده.

مایکل آهی کشید و شروع کرد به خوردن پودینگ آلو. ذهنش مشغول خیلی چیزها بود، ولی سعی کرد به آن‌ها فکر نکند. به جایش به فلسفه‌ی دزدی فکر کرد.

چرا یک نفر باید وسیله‌ی کس دیگری را بردارد؟ سوالش احمقانه به نظر رسید. شروع کرد به صحبت کردن در ذهنش:
-خب، وقتی یکی وسیله‌ی کس دیگه ای رو بر می‌داره، یعنی یا لازمش داره، یا دوست داره داشته باشه. شاید خودش توانایی تهیه‌ی اون رو نداره، شاید هم از این کار لذت می‌بره. ولی چرا کار بدیه؟ هوم...

یک قاشق پودینگ را در دهنش چپاند و ذهنش را دوباره مشغول کرد:
-یعنی خب، چرا آنتونین یه چیز رو دزدید؟ خب، شغلشغه. چرا شغلشه؟ از این کار لذت می‌بره؟ شاید هم تنها کاریه که خوب بلده. ریگولوس هم همینطور، خوب این کار رو بلده. وسایل مردم رو می‌گیرن. حالا می‎فروشن یا نه، به خودشون مربوطه. کار... لذت بخشیه فکر کنم. ولی مشخصاً خوب نیست. اه، بیخیال!

ظرف پودینگ را کناری گذاشت، مقداری شربت خورد و سمت تالار ریونکلا برگشت تا کمی در خوابگاه بخوابد. تا به حال بحثی احمقانه‌تر از این را با خودش شروع نکرده بود!


لامصب چقد رنک

!Only Raven

وبلاگ شخصی من

بیخیال اون صوبتا، من هنوز شصت درصد ایفام ریتا هم سی و نه درصد، جمعاً می شیم 99 درصد ایفا


چقد چکش!

اصن ذووووق

تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۲۳:۳۰ سه شنبه ۳ شهریور ۱۳۹۴

ویکتور کرام


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۶ سه شنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۶:۰۶:۵۸ دوشنبه ۱۱ بهمن ۱۴۰۰
از مدرسه دورمشترانگ (بلغارستان)
گروه:
کاربران عضو
پیام: 509
آفلاین
* یک رول بنویسید و سعی کنین از قوه ی تخیل خودتون استفاده کنین و ایده های نابی بدین و شروع به نوشتن کنین!
منظور اینه که موضوع رول آزاده! اما به صورتی باید به فلسفه ربط بدین سوژه ی انتخابیتون رو! قطعا خلاق ترین نویسنده ها اینجا خودشون رو مشخص میکنن و با ایده هاشون این کلاس رو تزیین میکنن!


چند روزی بود که با خودم کلنجار می رفتم. پیش خودم میگفتم باید نامه ایی برای هرمیون بنویسم و خودم همه چیو بهش توضیح بدم. گرچه می دونستم که نه فقط هرمیون بلکه همه جامعه جادوگری می دونستند که من توی اون هزار توی لعنتی تحت طلسم فرمان بودم. اما با این حال احساس می کردم باید به هرمیون نامه بنویسم و از زبون خودم براش توضیح بدم...
- سلام...

نه، اینجوری خوب نیست. کاغذ رو مچاله و به سمت در پرت کردم. دیگه اعصابم خورد شده بود. حتی با نوشتن سلام هم کاغذ رو مچاله می کردم و می انداختم؛ ولی خب، مجبور بودم این کار رو ادامه بدم تا بالاخره بدونم چه چیزایی رو باید در نامه بنویسم. دور و بر اتاقم دیگه پر شده بود از کاغذ های مچاله شده که حوصله جمع آوری اون ها رو هم نداشتم پس از روی صندلی بلند شدم و روی تختم دراز کشیدم.

اتاقم بالاترین نطقه خونه بود که با یه پله مارپیچ باید بهش می رسیدی. اتاقی تنها، زیر سقف شیرونی که روبه روی در، یک پنجره گرد بزرگ قرار داشت و برعکس همه جا غروب آفتاب رو به داخل راه می داد. سمت راست اتاقم یک تخت قرار داشت و در پایین تختم کمد لباس هام رو جا داده بودم، سمت چپ پنجره یک میز تحریر گذاشته بودم و تمام دیوارها رو با عکس های بریده شده ی خودم از روزنامه ها، سوار بر جارو و اسنیچ به دست با همون ژست همیشگی که یک ابرو رو بالاتر از ابروی دیگم نگه داشته بودم، تزیین کرده بودم. بالای تختم فقط یک قاب عکس بود که من رو یاد خاطرات خوب و بد می انداخت، عکسی از چهار قهرمان جام آتش...
نشستم و بهش زل زدم. به خودم میگفتم من باید از لحظه ورود تا زمانی که طلسم بر من اجرا شد رو بنویسم. آره، اینجوری بهتره. دوباره روی تخت دراز کشیدم و چشمام رو بستم. شروع به مرور اون صحنه ها کردم...

فلش بک:
وقتی صدای شلیک دوم شنیده شد، پرفسور کارکاروف من رو به سمت هزار تو راهنمایی کرد. با ترس و هیجان وارد شدم و سبزه ها پشت سرم بسته شد.
- لوموس!

چوب جادو رو روشن کردم و به جلو پیشروی میکردم چپ، راست، مستقیم... هیمنطور بدون اینکه خودم بخوام راه رو انتخاب کنم جلو میرفتم. اصلا لحظه ایی واسه رفتن به اون سمتی که می خواستم تردید نداشتم. گویا همین الانشم کسی من رو راهنمایی میکرد. حسم بهم میگفت درست می ری. هیچ مشکلی جلوی روم نبود و من همینطور جلو می رفتم.
چپ، راست، راست... حدوداً نیم ساعت یا بیشتر راه می رفتم هزار تو دیگه کاملا تاریک شده بود که ناگهان یک شیر جلوم سبز شد. آماده بودم که طلسمی به سمتش روانه کنم اما وقتی بهم نگاه کردم سر جام میخکوب شدم یک صورت انسان جلوم بود با بدنی همچون شیر. تازه فهمیدم که این شیر نیست و یک ابولهولِ...!
فکر میکردم نسلشون منقرض شده و فقط عکساشو توی کتابا دیده بودم. نمیدونستم چکار باید بکنم؛ تمام خاطراتم رو مرور میکردم که چطور باید با این مقابله کرد. تا اینکه در کسری از ثانیه یادم اومد... توی کتاب جانوارن شگفت انگیز، نوشته بودن این حیوان با شعر و چیستان سرو کار داره.
پیش خودم میگفتم کاش هرمیون اینجا بود در طی این مدت فهمیده بودم فقط اون میتونه از این مراحل عبور کنه، اما چاره ایی نداشتم جلو رفتم که ابولهول راهم رو بست و گفت :
- سه شانس داری یا از راهی که اومدی برگردی یا سوالی ازت می پرسم و تو جواب رو درست بدی و راه رو باز میکنم که بری جلو یا جواب سوال رو غلط بدی و کشته بشی.

میدونستم که مسابقه نمیزاره من کشته بشم از فکرم خوشم اومده بود، به همین دلیل بهش گفتم:
- سوالتو بپرس.

خنده ایی کرد و گفت:
-متافیزیک چیه؟

سوال ساده ایی کرده بود، سوالش برای یک کلاس چهارمی طراحی شده بود. خوشحال بودم. اما سکوت کردم و پیش خودم فکر کردم: "چرا شعر یا چیستان نگفت؟ چرا سوال درسی پرسید؟ مگه میشه؟" نگاهی بهش انداختم و گفتم:
- متافیزیک مطالعه ویژگی‌های عمومی واقعیت همانند وجود، زمان، رابطه بین ذهن و بدن، اشیاء و خواص آنها، کل و اجزای آن، وقایع، فرایندها، و علت و معلول است. کتاب فلسفه و حکمت جلد چهار......

قسمت آخر رو آروم زمزمه می کردم.
لبخندی زد و از سر راه کنار رفت. از اولین پیچ سمت راست چرخیدم و پرفسور ریتا اسکیتر رو جلوی خودم دیدم، چوب جادوم رو به سمتش گرفته بودم، اما او با آرامش گفت:
- فکر نمیکردم احمقی مثل تو هم بتونه جواب سوالمو بده، ولی خب، راضی هستم ازت... من این حیوان رو تحت فرمان خودم تربیت کردم تا ازش استفاده کنم.
- یعنی طلسم فرمان پرفسور؟
- نه ولی دوست داری بدونی طلسم فرمان چطوریه؟

قبل از اینکه بخوام حرفی بزنم جلوی چشمام سفید شد و دیگه چیزی یادم نیومد، تا وقتی که منو از مسابقه بیرون آورده بودن...

چشمام رو باز کردم، حالا میدونستم که چی رو باید در نامه بنویسم. باید میگفتم که پرفسور اسکیتر منو طلسم کرده و الان داره توی هاگوارتز جولون میده... پس شروع به نوشتن نامه کردم......


کاشکی یه روز باهم سوار قایق می شدیم
دور از نگاه ادما هردوتا عاشق میشدیم


پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۴:۲۷ دوشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۴

آنتونین دالاهوف


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۴ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۳:۱۱ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۹
از کره آبی
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 2608
آفلاین
ارشد راونکلاو*


* یک رول بنویسید و سعی کنین از قوه ی تخیل خودتون استفاده کنین و ایده های نابی بدین و شروع به نوشتن کنین!
منظور اینه که موضوع رول آزاده! اما به صورتی باید به فلسفه ربط بدین سوژه ی انتخابیتون رو! قطعا خلاق ترین نویسنده ها اینجا خودشون رو مشخص میکنن و با ایده هاشون این کلاس رو تزیین میکنن!




دو سال قبل از "نوزده سال قبل"

زنـدان آزکـابـان

امروز نوبت دیوانه سازی به نام "شرور" بود که از سلول ها بازدید کند و آن ها را بمکد!
شرور با شنل بلند و سیاهش در حالی که روی هوا معلق بود، از سلول شماره یک شروع کرد و با صبر و حوصله بی مانند، امیدهای زندانی ها را میمکید و به جلو می آمد و هر لحظظه قویتر میشد و بر شور و شعفش افزوده میشد تا اینکه به سلول شماره بیست و دوم رسید.

درون سلول، مردی روی زمین و در تاریکی نشسته بود و ساکت بود ولی با دیدن "شرور" بر خلاف زندانی های دیگر که به زیر تخت سلول پناه میبردند، با گستاخی تمام به چشمان "شرور" نگریست. خنده از لب های "شرور" محو شد و با تُن صدایی که شبیه صدای جن ها و موجودات وحشتناک در فیلم های جن گیری مشنگی بود، گفت:
_ خب خب خب...باز هم آنتونین دالاهوف. باز هم همون نگاه گستاخانه. هنوز از رو نرفتی. صبر کن ببینم امروز کدوم امیدتو میتونم ازت بگیرم. بالاخره درستت میکنم!

دیوانه سازها طبیعتا در ریاضی قوی نبودند. "شرور" به انگشتانش نگاه کرد و در حالی که میشمرد، ادامه داد:
_ بازی کوییدیچت خیلی خوب بود ولی اونو ازت گرفتم و نذاشتم توی آزکابان ادامه ش بدی. توی مکاتبات با هاگوارتز هم داشتی خیلی خوب پیشرفت میکردی ولی توی اونم بهت ضد حال زدم و نامه نگاریت با هاگوارتز هم قطع کردم. همه اعتقاداتتم وارونه کردم. مجبورت کردم توی بند مشنگ ها زندانی باشی و ببینی که نود و نه درصد حرف هاشون شعاره و همه چیز وارونه س. حتی خانواده ت و اعتقادت به نزدیکترین اشخاص خانواده تم ازت گرفتم، دیدی که جواب هیچکدوم از نامه هایی که براشون فرستادم رو ندادن. حتی حاضر نشدن بیان اینجا تا ببیننت. توی سخت ترین شرایط خودت بودی و خودت...

وقتی "شرور" به مورد بعدی رسید، چشمانش برق زد و خنده روی لب هایش آمد:
_ خوب یادمه که،"عشق و علاقه تم" در کمال بیرحمی ازت گرفتم و یادمه که محکومت کردم که سخت ترین کار رو برای پول درآوردن توی آزکابان انجام بدی و مجبورت کردم با مشنگ ها سر و کله بزنی و مشکلات اون ها توی زندان رو برطرف کنی تا چند گالیون پول به دست بیاری. با مشنگ هایی سر و کله بزنی که واقعا در مقابل بعضیاشون گردن ادب خم میکنم چون خیلی بهتر از من میتونن جادوگران رو دیوانه کنن...
... و البته مجبور بودی هنوز به نامه نگاری با هاگوارتز ادامه بدی تا درس نیمه تمومتو تموم کنی. حتی مجبورت کردم سلولتم عوض کنی و محکوم بودی همه این ها رو با هم انجام بدی و تحمل کنی. حتی زهر تلخ دو رویی نزدیکترین آشنایانت هم بهت چشوندم. البته موارد دیگه ای مثل تحقیر و تبعیض و فساد هم بود. طعم این ها هم با پوست و استخون لمس کردی. البته بعضی جاها واقعا به خودم افتخار میکردم. چقدر قشنگ تونستم باهات بازی کنم وقتی کار جدیدی توی زندان پیدا میکردی و فکر میکردی اینجا بهشت موعودته ولی میفهمیدی که در هر صورت اینجا آزکابانه و هر جاش بری آسمون یه رنگه.

"شرور" در حالی که لبخند میزد، ادامه داد:
_ چقدر من بیرحم بودم! به خودم افتخار میکنم! هیچ دیوانه سازی در تاریخ مثل من نبوده! ولی...

"شرور" به اینجا که رسید خنده اش تبدیل به خشم تلخی شد. با دستان لزج و ناخن های بلند و کثیفش، میله های سلول آنتونین را گرفت و فریاد زد:
_ ولی تو زنده موندی. ولی اون یک درصد امید توی دلت از بین نرفت! نتونستم همه امیدتو از بین ببرم و بهت لب بزنم و روحتو بکشم بیرون چون توی لامصب هنوز یک درصد امید داشتی و اگه بهت لب میزدم اون امید میکشت منو. بازم ادامه دادی. تو خیلی بچه پررویی. خیلی پوست کلفتی. تونستی همه اون ها رو پشت سر بگذاری و اینقدر بچه پررو بشی که درخواست عفو دادی ولی کور خوندی. هیچکس تا قبل از اینکه من بتونم کامل بشکنم و خردش کنم نتونسته از آزکابان بره بیرون. اینجا سرزمین نفرین شده ست...
...حیف که نمیدونم دیگه چی رو باید ازت بگیرم و چطوری امیدتو بمکم. حیف که همه چیزهارو ازت گرفتم و دیگه چیزی به ذهنم نمیرسه ولی بالاخره یه روزی اون یه درصد امیدتم ازت میگیرم.

"شرور" کمی خودش را کنترل کرد. از میله های سلول آنتونین فاصله گرفت و ادامه داد:
_ بیا یه بار عین بچه آدم با هم حرف بزنیم. نمیخوام جلوی من زانو بزنی و التماس کنی. میدونم اینقدر بچه پررویی که اینکارو نمیکنی. بیا عین یه جادوگر جلوی من وایسو و بگو چطور تونستی همه این هارو تحمل کنی؟

دالاهوف در حالی که یک تکه چوب کوچک لای لب هایش بود از زمین برخاست، از تاریکی به قسمت روشن سلول آمد و درست پشت میله ها قرار گرفت و به "شرور" گفت:
_ نمیدونم. شاید همون یه درصد امیدی که خودت گفتی.

"شرور" زیر لب غر و لندی کرد و ادامه داد:
_ جدیدا شنیدم که سفارش کتاب های فلسفی از هاگوارتز میدی. واقعا دوست ندارم قبول کنم که قویترین دشمنم تا به امروز، به مزخرفات فلسفی و بچگانه علاقه داره و داره با اینا سر خودشو شیره میماله.
_ نه خب واقعا به فلسفه اعتقاد ندارم ولی حقیقتش اینه که همیشه خوب درکش میکردم و میکنم و البته بهم امید میده. فلسفه به درد کسانی مثل یک معتاد که تازه ترک کرده یا شخصی که تازه ورشکست شده یا شخصی که شکست عشقی خورده یا شخصی که همه امیدش را از دست داده یا شخصی مثل من میخوره. همونطور که خودت بهتر میدونی صد در صد زندانیان آزکابان به لطف دیوانه سازهایی شبیه تو کاملا ناامید و بی روح هستند و فقط در زندگی سرشونو با چیزهای موقتی گرم میکنن تا زمان مرگشون برسه و راحت شن.

در اینجا "شرور" لبخند شریرانه ای زد و گفت:
_ خب؟
_ فلسفه به امثال ماها قدرت میده. وقتی میشنوی که یک مشنگ مانند "نیچه" گفته که "هر چیزی که تو رو نکشه قویترت میکنه"، کلی روحیه میگیری. درسته که من میدونم با این چیزها ما میخواهیم خودمونو توجیه کنیم و حسرت گذشته رو نخوریم ولی بازم بهم روحیه میده. البته تو خودت میدونی من اینقدر بچه پرروام که هیچوقت تصمیماتی که در گذشته گرفته م هم نمیگم اشتباه بوده چون در اون شرایط مجبور بودم اون تصمیمو بگیرم. عوامل انسانی و محیطی مجبورم کرده بودن...
... بنابراین هیچوقت به گذشته نگاه نمیکنم و افسوس نمیخورم که چرا بهترین سال های عمرم پای چیزهایی مسخره تلف شدن. خب تو فرصت پیشرفتو از من گرفته بودی. از کوییدیچ و درس توی هاگوارتز گرفته تا تشکیل زندگی و کار مناسب و غیره و البته فقط وقتی قبول میکردی که همه شرایطم درست شه که منم یکی مثل شما دیوانه سازها و بقیه زندان بان ها بشم و تو سیستم ادغام بشم ولی میدونی من پررو تر از این حرفا هستم که اینطوری بشم.

"شرور" با خشم گفت:
_ میدونم این روزا چی بهت امید میده. اینکه فکر میکنی بالاخره یه روزی از آزکابان فرار میکنی ولی کور خوندی. آزکابان فقط ورودی داره. خروجی نداره!
_ مطمئن نباش خیلی. شنیدی که لرد ولدمورت دوباره داره قدرت میگیره؟
_ آره خب شنیدم!
_ و حتما شنیدی که همه مرگخوراشم داره دور خودش جمع میکنه؟
_ آره اونم شنیدم!
_ پس مطمئن باش اگه تو و امثال تو نذارن من از اینجا برم به ضرر خودتونه چون ولدمورت آزکابان رو روی سرتون خراب میکنه تا من و امثال من دوباره بهش بپیوندن.
_ تو نمیتونی منو بترسونی بچه پررو! تو حق نداری منو تهدید کنی! زندگی تو فقط لنگ یه انگشت اشاره منه! میتونم بگم همینجا دارت بزنن!
_ تا حالا که هر کاری کردی دیدی نتیجه ش برعکس شده! امیدوارم توی ادامه ش موفق باشی!
_ تو پررو تر از این حرفایی که بشه این بحثارو باهات ادامه داد. فقط دوست دارم بازم از فلسفه برام بگی. پس فکر میکنی که بهت قدرت میده!
_ موقت خب. فلسفه مثل یه قایق نجاته. توی زمان هایی میتونه نجاتت بده ولی هدف نهایی نیست. فلسفه من فقط فلسفه عملیه! مثلا هیچوقت قبول ندارم این دکترهای روانشناسی که میگن صبح تا شب به خودتون تلقین کنید که قوی هستید و حتما در زندگی قوی میشید یا هر کاری بخواین میتونید بکنید. این مسخره س. کسی که کوییدیچ و پرواز با جارو رو درست بلد نیست تا توی مسابقاتش شرکت نکنه و وقت برای یادگرفتن جارو سواری نذاره اونو یاد نمیگیره حتی اگه سال ها بشینه تو خونه و به خودش تلقین کنه! باید عملی یاد بگیره...
... فلسفه فقط یه قسمت از راهه نه مقصد نهایی. کسی که کار و زندگی شخصی و محیط و اجتماع و همه و همه ش سیاهه، صبح تا شبم به خودش تلقین کنه بازم افسرده میمونه چون اگه جایی باشه که اینا درست باشن خودبخود سر زنده میشه. فلسفه و روانشناسی در نهایت توی عمل بازنده ن. چون وقتی همه شرایط افتضاح باشه نمیشه ازش یه روحیه خوب کشید بیرون. اینجا حتی خود فلاسفه و روان شناس ها هم روانی هستن. وقتی پیله یه کرم رو کاملا سیاه کنی نمیتونی انتظار داشته باشی ازش پروانه بیرون بیاد. فقط میتونی امیدوار باشی و دعا کنی که کرمه هیولا نشه.
_ و تو ممکنه هیولا بشی؟
_ اگه اینجا بمونم، وقتی ولدمورت بیاد، صد در صد.
_ الان داری منو تهدید میکنی؟
_ هم تهدیده هم واقعیته. میدونم که شامه ت خیلی قویه و اون روی منو حس کردی و میدونی اگه همچین اتفاقی بیفته هیچ هیولایی در تاریخ به گرد پای من هم نمیرسه! کاری با تو و امثال تو میکنم که خدایان هم باورشون نشه همچین موجود بیرحمی خلق شده.
_ اجازه نمیدم منو تهدید کنی! حتی با وجود این تهدیدات، اجازه نمیدم از آزکابان بری بیرون.
_ پس بچرخ تا بچرخیم.
_ بالاخره میشکنمت.
_ ببینیم و تعریف کنیم.



پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۱۴:۱۳ پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۳۹۴

محفل ققنوس

رز زلر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۹ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۳:۲۲ یکشنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۰
از رنجی خسته ام که از آن من نیست!
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
کاربران عضو
ناظر انجمن
مترجم
گردانندگان سایت
پیام: 1114
آفلاین
* یک رول بنویسید و سعی کنین از قوه ی تخیل خودتون استفاده کنین و ایده های نابی بدین و شروع به نوشتن کنین!
منظور اینه که موضوع رول آزاده! اما به صورتی باید به فلسفه ربط بدین سوژه ی انتخابیتون رو! قطعا خلاق ترین نویسنده ها اینجا خودشون رو مشخص میکنن و با ایده هاشون این کلاس رو تزیین میکنن!


فلسفه ی کاربران!

رز که دلش می خواست بداند تدریس کردن چه شکلی است و چه طمعی دارد، تصمیم گرفت تا قبل از اینکه اعضای هافل از کلاس هایشان بر گردند کلاس خودش را به راه اندازد.

در کسری از ثانیه تالار هافل از بین رفت و کلاس مدرسه جایگزین آن شد. صندلی های راحتی تالار را به صندلی های دانشجویی تبدیل شد و به جای تابلوی اعلان ها، تخته سیاهی بزرگ با گچ های رنگی قرار گرفت.

پروفسور زلر رو به یک سری کور ممد و نور ممدِ بیکار که روی صندلی ها نشسته بودند و منتظر تدریس پروفسور شان بودند، گفت:
- خوشحالم که می توانم دانشم را به نوگلان باغ دانش یاد بدهم!

صدای دست زدن کورممد ها به رز اعتماد به نفس می داد. او موهای فرش را از جلوی صورتش کنار زد و با لبخند دلنشینی کلاس را شروع کرد:
- نوگلان عزیز درس این بار درباره ی کاربران است...

نورممدی دستش را بالا برد و پرسید:
- اجازه؟...کاربر چه ربطی به فلسفه داره؟
- به شما یاد ندادن وسط حرف استاد تون نپرین؟
جمعیت به تابلو های هنری ای که روی دیوار بود زل زدند.

رز سرش را تکان داد و ادامه ی تدریسش را کرد:
- کاربرن دسته های مختلفی دارند و این جلسه می خواهیم راجب فلسفه ی وجودشان صحبت کنیم. دسته ی اول کاربران، کابران فعال هستند.

رز به اطراف نگاه کرد و چونکه دید کسی سوالی ندارد، ادامه داد:
- کاربران فعال به کسانی گفته می شود که فعال هستند و در ایفای نقش شرکت می کنند...مثل من!

او به چشمان تک تک دانش آموزانش زل زد و منتظر شد تا کسی با او مخالفت کند تا نوگل را از کلاس بیرون کند ولی از آنجایی که کسی مخالفتی نداشت ناچار شد درسش را از سر بگیرد:
- دستهی دوم کاربران غیر فعال هستند که در زمانی فعال بودند ولی حالا فعال نیستند...مثل...مثل...اهم....بریم سر دسته ی بعد که کاربران مهمان نام دارند. کاربران مهمان دسته ای هستند که عضو سایت نیستند ولی از خدمات هتل پنج ستاره ی ما استفاده می کنند و یا عضو هستند ولی رمزشان را به یاد ندارند که وارد شوند.

در وسط تدریس رز، فردی بلند شد و از کلاس بیرون رفت. رز به تابلوی افراد حاضر در سایت نگاهی کرد و دید که یک نفر از جمع کابران مهمان کم شد.

- دسته ی بعدی کاربران غیر مهمان هستند که عضو می شوند ولی فعالیت نمی کنند یعنی حس اش رو ندارند که فعالیت کنند. این کاربران غیر مهمان سالی یک بار به سایت سر می زنند و بعد از دوقیقه خواندن عنوان ها آفلاین می شوند. این دسته پس از مرگشان به ذرات ریز تشکیل دهنده ی جام آتش تبدیل می شوند...

نورممدی پرسید:
- از کجا می فهمیم که جام آتش هستند چرا جام یخ نیستند؟
رز جواب داد:
- به سوالی خوبی اشاره کردی! جام آتش هم سالی یک بار روشن می شود و از این می فهمیم که جام آتش از باقی مانده ی کابران غیر مهمان تشکیل می شود!

رز نگاهی به ساعت انداخت و با دیدن عقربه ی هافلی ها که روی تالار می آمد، جیغ کشید:
- کلاس تعطیله!

بعد شروع به برگرداندن تالار به وضع اول کرد.


ویرایش شده توسط رز زلر در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۲۹ ۱۴:۲۸:۴۷



پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۲۳:۱۳ چهارشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۴

ریتا اسکیتر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۵ شنبه ۹ اسفند ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۴:۵۹ پنجشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۵
از شماها خسته شدم! از خودمم همین طور!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 243
آفلاین
اورلا کوییرک: 5 + 22
یکم کوتاه بود! البته من به کمیت اهمیت نمیدم ولی کیفیت در اون حدی نبوده که بخواد کوتاهی رول رو پوشش بده!
طنز کمی استفاده کردین.. برای نمونه میتونین پست تدریسم برای این جلسه رو بخونین.. یه طنزوجد کامل :)

رون ویزلی : 25 + 5
شما هم مثل اورلا از کمبود طنز رنج میبرین! رول جلسه ی چهارم رو به عنوان نمونه ای که در حد توانم بود در نظر بگیرین!

گلرت پرودفوت: 25 + 5
خب، عالی بود گلرت! البته ازت انتظار میرفت که همچین رولی بنویسی! طنز کاملن به جا.. یه مورد هم بگم که سعی کن بیشتر توی طنزوجد با استفاده از کلمات، حالات رو بیان کنی و نه با استفاده از شکلک. البته مشکلی هم نبود توی این مورد :)

ورونیکا اسمتلی: 25 + 5
خب، تو هم عالی نوشتی ورنی! دقیقا صبت هایی که با گلرت داشتم رو با تو هم دارم! نوشته ام برای گلرت رو بخون.. تو هم زیاد با شکلک مهربون بودی! یکم بیشتر توصیفاتت رو توی طنزوجد به شکلک اختصاص نده و سعی کن با متن این حالات رو بیان کنی..

هاپوی خودم: 25 + 5
واقعا ایرادی نمیبینم توی پستت! گر چه شکلک زیاد استفاده کردی ولی خیلی منو خندوند! خیلی خیلی عالی بود. بهترین رول کلاس فلسفه و حکمت در این ترم تا به حال :)

آنتونین جونم: 25 + 5
دقیقا همون حرفی که به ورنی و گلرت زدم! :)
باز هم بگم که قشنگ بود..

اوتو بگمن: 24 + 5
یکم رولت کوتاه بود. مشکلی که حتی توی کلاس های دیگه هم چند باری ازت دیدم! سعی کن بیشتر و طولانی تر بنویسی! البته به این معنا نیست که کیفیت رو در نظر نگیری.. کیفیت + کمیت = یه نتیجه ی مطلوب

رز زلر زلزله، محبوب هر چی دله: 25 + 5
یه رول خوب و عادی! نمونه ی یک طنزوجد معمولی که خیلی هم زیبا بود!
دلایلت هم عالی بودن.. مخصوصن دلیل اول.. :)

وینکی: 25 + 5
در یک جمله: بسیار خوب و دوست داشتنی بود!

فیلیوس فلینت ویک: 23 + 3
در واقع 2 نمره ای که ندادم به خاطر این بود که توی سوال دوم یه مورد رو اشاره کرده بودی.. و خب، توی رولت هم با اینکه ایده بسیار قشنگ و زیبا بود و خلاقانه بود، ولی به نظرم بهتر میتونستی از آب درش بیاری!


دلتنگ آن گوشه گیر قدیمی!

به امید بازگشتِ سیریوس بلک

گوشه گیرم، باز گشت!


پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۲۳:۵۳ سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۴

ریتا اسکیتر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۵ شنبه ۹ اسفند ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۴:۵۹ پنجشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۵
از شماها خسته شدم! از خودمم همین طور!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 243
آفلاین
جلسه چهارم فلسفه و حکمت

ریتامبیز


- هنوز یه ساعت تا کلاسم وقت دارم!

ریتا اسکیتر، این را گفت و به سمت کلبه ی هاگرید حرکت کرد. البته مقصد اصلی خانه ی هاگرید نبود. هاگرید را چه به کوچه پشتی ها با ریتا!

هاگرید هم در حال آواز خواندن بر سر زمینش بود:
- تو مذرعه مشقول کار و شخمم! اگه که مهسول نمیده به فنگم! عه.. خانم استیکر، کجا تشریف میبرین؟

- اسکیتر هستم. دارم میرم دریاچه هاگرید!

- هالا حمون که شوما میگین... چه عاشغانه! برین خوش باشین.

دریاچه ی هاگوارتز مثل همیشه بود. دریاچه یِ همیشگی چرا انقدر برای ریتا جذاب بود؟ دریاچه ای که هر روز یه رنگ و یک شکل است اما ریتا را به فکر وا میدارد. برایش سوال بوده.. در اصل، برای نشستن زیر درخت و دیدن این دریاچه پا به هاگوارتز گذاشته بود. اما حالا هدف اصلی اش شده بود آموزش! آموزش به یک سری دانش آموز که فلسفه را فقط پاس میکنند تا نمره بگیرند!

- هنوز وقت دارم.. نمیدونم باید چی تدریس کنم!

رو به دریا این حرف ها را میزد. اما مگر دریا حرف میفهمد؟ هر از گاهی موجی میزند و آب را بالا می آورد. اما این برای ریتا استیکرِ پیرِ جوان نما مانند یک جواب عاشقانه بود!
ریتا دیگر پیر شده بود. آنتونین هم که فسیلی بود و مایکل هم بیش از حد جوان و به درد ریتا نمیخورد. دیگر ریتا خسته شده بود. آنتنِ کودتا کنِ اعتراضی خسته شده بود! این هم از محالات است که حالا دارد تبدیل می شود به یک حقیقت.

- هنوز وقت هست! باید وقتی باشه... فکر کن ریتا استیکرِ احمق!

موج ها آرام بر روی پاهایش فرود می آمدند. ریتا هم بدون هیچ عکس العملی فکر میکرد. فکر کردن به آنچه چه تدریس کند تا بدون هاشیه باشد!

- سگ و وزغ؟ نه نه!

- عاستاکبار جهانی و تاثیر آن بر جامعه؟ این خوب نیست!

- هیپوگریف ها و عشق و ضد و نغیض؟ اینم زیاد جالب نیست!

- ریش چطوره؟ نه بابا! بعدن مجبوریم به آلبوس توی کوچه پشتی جواب پس بدیم..

ریتا واقعا پیر شده! گرچه هنوز ظاهرش به شدت فریبنده و دل رباست اما ذهنش پیر شده. فکرش دیگر کار نمیکند.
دریا هم خودش را در پس زمینه ی این داستان جر داد و خودش را پاره کرد که بگوید: « هی یو! دِلت را به دریا بسپار.. جمله ی معروف خودت را یادت رفته؟ همان را به کار بگیر! »

بالاخره ریتا ذهنش بر اثر کمبود وقت برای نوشتن این رول کار کرد و یادش آمد که موضوع تدریس خود را چه بنویسد و که مشق هایی بدهد تا هم فالی باشد و هم تماشا..


آموزش:
در واقع.. همین امروز که من این رول تدریس رو مینوشتم هیچ ایده ای نداشتم و مثل ریتا استیکر بالا برام سوال بود که چرا به حرف خودم که « مسخره ترین سوژه ها میتونن بهترین ایده ها باشن » اطمینان نداشتم. البته زود متوجه اشتباهم شدم و فهمیدم که باید به گفتار خودم اطمینان کنم و این شد نتیجه ی این کلاس.
میدونم خیلی هامون مشکل ایده نداشتن داریم. همه یا مشکلات به چند تا مورد خاص بر میگرده! یکی اینه که زیاد رول نمیزنیم، درست مثل منِ ریتا! وقتی رول نزنی، قوه ی تخیلت میره روی حالت استند بای و یک خواب عمیق! برای همینه که میمونی چی بنویسی و سبک خودت رو یادت میره..
مورد بعدی ممکنه این باشه که به خودت و نوشته ات اطمینان نداری! نباید برات مهم باشه که فلانی از متنت خوشش بیاد و فلانی نیاد. تو باید بنویسی و خودت با این سوژه ای که دادی و روند داستانی که طی کردی حال کنی :دی
یکی دیگه هم این می تونه باشه که میترسی! مثلن من ریتا اسکیتر میترسم سر کلاس مثلن معجون سازی پست بزنم چون کم نمره میگیرم :دی
برای همین میگم که توی این کلاس نوشتن آزاده و بنویسید و نمره بگیرین! من با توجه به سطح خودتون پست هاتون رو نقد میکنم و ممکنه نمرات زیاد پایینی ندم چون واقعا حق خیلی ها نمره ایه که داده شده!
برای اینکه این مشکل کمبود سوژه رو از بین ببرین میشه کار های زیادی کرد:
میتونین توی چت باکس فعال باشین و ایده هاتون رو از چت باکس بگیرین! مثلن من خیلی از ایده هام اینجوری به ذهنم رسیده و شروع کردم به نوشتن.
کار بعدی خوندنِ رول های خوب اخیره! همه ی ما نویسنده هایی رو میشناسیم که خیلی خوبن و لذت میبریم از چیزی که نوشتن.. سعی کنین بخونین رول ها رو و تا حد امکان از این نویسنده ها کمک بگیرین.
مورد بعدی استفاده از ایده پردازان گروه خودتونه! مثلن یه ممدی میاد یه جایی که جمع گروه های خصوصیه میگه من ایده ندارم و بیایین کمکم! اونجاست که دوستان ما به کمک میان و به ما ایده میدن.. اما سعی کنین همیشه از این ایده ها استفاده نکنین! این ایده ها رو به عنوان یه جرقه بدونین و خودتون برای خودتون ایده بسازین!
همون طور که همیشه گفتم: « مسخره ترین سوژه ها میتونن بهترین ایده ها باشن »

و آما تکلیف:

* یک رول بنویسید و سعی کنین از قوه ی تخیل خودتون استفاده کنین و ایده های نابی بدین و شروع به نوشتن کنین!
منظور اینه که موضوع رول آزاده! اما به صورتی باید به فلسفه ربط بدین سوژه ی انتخابیتون رو! قطعا خلاق ترین نویسنده ها اینجا خودشون رو مشخص میکنن و با ایده هاشون این کلاس رو تزیین میکنن!

سوالی بود در خدمتم
جلسه چهارم
ریتا استیکر


+ خود متن کلاس به صورت طنزوجد بوده و برای جلسه ی قبل نوشته شده :دی
+نمرات به زودی


ویرایش شده توسط ریتا اسکیتر در تاریخ ۱۳۹۴/۵/۲۸ ۰:۳۱:۵۱
دلیل ویرایش: غلط های املایی :دی

دلتنگ آن گوشه گیر قدیمی!

به امید بازگشتِ سیریوس بلک

گوشه گیرم، باز گشت!


پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۱۹:۵۷ سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۴

اورلا کوییرکold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۰ دوشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۲۰:۰۸ جمعه ۲۳ شهریور ۱۳۹۷
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 477
آفلاین
1. در قالب یک رول، فلسفه ی تعداد زیاد ویزلی ها رو بیان کنید! 25 نمره

هوگو ویزلی به شجره نامه روی دیوار خیره شده بود و فکر میکرد. رون کنار او ایستاد و دستش را دور گردن پسرش انداخت.
- چی شده پسرم؟
- ما چرا انقد زیادیم؟

رون که تازه حواسش دیوار رو به رویش جمع شده بود، بدون اینکه چشم از آن بردارد شروع به صحبت کرد.
- زمان جد من، کش مکش های زیادی برقرار بود. هر خاندانی دلش میخواست تا تعداد افراد خانواده اش زیاد باشه. خوب خاندان ویزلی هم از این قاعده مستثنی نبود...

ناگهان هوگو به صورت جفت پا وسط حرف پدرش پرید.
- شما هم انقد بچه تولید کردید که ترکیدید.

رون از اینن که پسرش وسط حرفش آمده بود، ناراحت بود ولی از ترس هرمیون چیزی نگفت و به حرفش ادامه داد:
- خوب نه دقیقا. ما بیشتر به خاطر رقابت با خانواده بلک شروع کردیم به توید به مثل. ما در اون سال تونستیم اونها رو شکست بدیم ولی خوب این کار عواقبی هم داشت. دیگه نتونستیم اون ثروت همیشگی رو به دست بیاریم.

هوگو مات و متحیر به داستان پدرش گوش میکرد تا اینکه سوالی در ذهنش به وجود آمد.
- پدر! خوب اگه همین طور ادامه بدیم که ما هم مثل بلک ها منقرض میشیم.

رون با حرف هوگو تکانی خورد و پس از محاسبات فراوان جواب پسرش را داد:
- بله. متاسفانه چون دیگه مادر ها بچه زیاد نمیارن همین اتفاق میوفته.

رون قسمت آخر حرفش را آرام گفت تا هرمیون نشنود ولی...
- رون ویزلی چی گفتی؟


2. علاوه بر بنیه، دو دلیل دیگر برای تعداد زیاد ویزلی ها بنویسید. همراه با توضیح. 5 نمره

دلیل اول:
چون که اغلب بیکارن، دلشون میخواد یه کاری رو انجام بدن. بعد هی بچه دار میشن تا برن دیدار بچه جدید و بیکار نمونن.

دلیل دوم:
میدونین چون کلا خیلی به رکورد زدن علاقه دارن، میخوان رکورد فقیر ترین خانواده دنیا رو هم کسب کنن.


خودم، آخرین چیزی بودم که برایم باقی می‌ماند تصویر کوچک شده

Onlyتصویر کوچک شدهaven
تصویر کوچک شده



پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۱۹:۰۳ سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۴

سیگنس بلکold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۸ چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۹:۱۲ یکشنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۹۵
از جهنم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 80
آفلاین
شرمنده بازم اشتباه


عمو نوروز نیا اینجا که این خونه عزا داره
پدر خرج یه سال قبل شب عید و بدهکار
چشای مادر از سرخی مثل ماهی هفت سینن
که ازبس تر شدن دائم دیگه کم کم نمیبینن
برادر گم پشت سرنگ های فراموشی
تن خواهر شده پرپر تو بازار هم آغوششی
توی این خونه ی تاریک کسی چشم انتظارت نیست
تا وقتی نون و خوش بختی میون کول بارت نیست
عمو نوروز نیا اینجا بهار از یاد ما رفته
روی سفره نه هفت سین نه نون نه ___
عمو نوروز تو این خونه تموم سااال زمستونه
گل وبلبل یه افسانه است فقط جغد که میخونه
بهارو شادی عید و یکی از اینجا دزدی
یکی خاکستر ماتم رو تقویم ما پاشیده
عمو نوروز نیا اینجا
تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۱۳:۵۹ سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۴

رون ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۸ پنجشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۳:۳۳:۰۲ دوشنبه ۱۳ دی ۱۴۰۰
از
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 739
آفلاین

1. در قالب یک رول، فلسفه ی تعداد زیاد ویزلی ها رو بیان کنید! 25 نمره

دستش را بر روی بند کیفش فشار می داد تا شاید بتواند از این طریق اضطراب و ترس خود را تخلیه کند و کمی بتواند عاقلانه تر تصمیم بگیرد. همین چند لحظه پیش بود که پسری از او خواستگاری کرده بود. نمی دانست چه باید بگوید. چه باید بکند. فقط می دانست باید از آنجا برود. اما چگونه؟ پسر راهش را سد کرده بود و هیچ راه فرار دیگری هم به نظرش نمی رسید.

پسر که حدودا هفده سال داشت، با موهای قرمز چنان با اشتیاق، شور و شوق به مالی نگاه می کرد که گویی گنجی عظیم و دست نیافتنی به دست آورده بود و قصد نداشت به همین آسانی او را از دست بدهد. میخواست همانجا پاسخ سوال خود را بگیرد.

دقایق پشت سر هم و به سرعت می گذشت به طوری که هیچکس گذر آن را احساس نمی کرد و تلاشی هم برای احساس کردن سرعت بالا ی آن نداشت.

پسر که با اشتیاق به مالی نگاه می کرد، در چشم های مالی هیچ محبت و علاقه ای ندید بنابراین با قلبی شکسته و ناامید کنار رفت تا مالی بتواند به راحتی از کنار او بگذرد. قلبش شکسته بود چون هیچ کس را به جز مالی دوست نداشت. اما مالی او را نمی خواست و با نفرتی از درون به او نگاه میکرد.

مالی که از این کار پسر متعجب شده بود، زمانی که دید پسر که آرتور نام داشت کنار رفته است، به سرعت از کنار او گذشت و بدون هیچ فکری، راه خانه اش را به پیش گرفت. دوست نداشت بار دیگر با پسر رو به رو شود اما نسبت به پسر حس خاصی داشت. اما نمی دانست چه حسی!

ساعتی بعد

-مالی دخترم. فردا عروسی داریم. باید خودت آماده کنی و لباس خوشگلتو بپوشی فهمیدی چی گفتم؟
-بله مامان. خیلی وقته عروسی نرفتیم . چقدر خوش بگذره اونجا.

مالی که این خبر را شنید، خوشحال و خندان، دلی دلی کنان به اتاقش در طبقه ی بالا رفت تا لباس هایش را برای جشن فردا آماده کند. او آن قدر خوشحال بود که پسری را که تنها ساعتی پیش او را ملاقات کرده بود را از خاطر برد و مشغول امتحان کردن لباس های ناچیزش شد تا بتواند لباسی مناسب و زیبا بپوشد و در مهمانی به چشم همگان زیبا بیاید. احساسی در قلبش بود اما نمی دانست این احساس چیست؟ گویی منتظر دیدار کسی بود!

فردای آن روز- عروسی

مهمان ها که اغلب همه مو های قرمز داشتند، با یکدیگر خوش و بش می کردند و منتظر بودند تا عروس و داماد مطابق رسم، دست در دست یکدیگر وارد شوند تا مراسم به صورت رسمی آغاز شود.

مالی که از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید، چند نفر که درخواست رقص را به او داده بودند را رد کرد و با خوشحالی درگوشه ای نشست و به سایرین که در حال رقص دست جمعی بودند، چشم دوخت.

به یکباره به یاد پسری که دیروز از او خواستگاری کرده بود، افتاد. احساس شرم به یکباره باعث شد چهره اش گل بیندازد. ای کاش با آن پسر به خوبی رفتار کرده بود.

-مالی دخترم؟

مالی صدای آشنای مادرش را شناخت و به سرعت سرش را به طرف مادرش چرخاند و با صحنه ی عجیبی رو به رو شد.

مادرش در حالی که به او لبخند می زد، مالی را با پسری که در کنارش ایستاده بود، آشنا کرد و آنها را دعوت به رقص با یکدیگر کرد و طوری به مالی نگاه کرد که گویا به او می فهماند که حق رد کردن ندارد.

مالی به پسری که در کنار مادرش ایستاده بود، نگاه کرد و به سرعت او را شناخت. او همان پسری بود که روز گذشته از او خواستگاری کرده بود. این بار مالی به جای اخم کردن و کج و راست کردن خود، با نیرویی که انگار او را به سوی پسر می کشید، از جا بلند شد و به سوی او رفت و با او به رقصیدن پرداخت.

ساعت ها آن دو با یکدیگر رقصیدند و هردو از آن رقص لذت بردند. گویی احساسی را که آرتور نسبت به مالی داشت اکنون همان احساس را مالی نیز نسبت به آرتور داشت. حتی خود مالی هم نمی دانست چگونه آنقدر زود با آرتور گرم گرفته بود. احساسی را که دیروز داشت پررنگ تر شد. نمی دانست چرا. تنها می دانست احساسی در بینشان در جریان است که آن دو را به سمت یکدیگر و به آغوش یکدیگر می کشد.

پس از رقص دست جمعی، نوبت به رقص عروس و داماد رسید که به تازگی وارد سالن شده بودند. آن دو عاشقانه به یکدیگر نگاه می کردند و با هم می رقصیدند. گویی فقط دنیای آن ها بود و کسی در آنجا وجود نداشت و آن دو تنهای تنها بودند.

آن طرف تر مالی همراه با آرتور که در گوشه ای نشسته بودند، با یکدیگر حرف می زدند و به یکدیگر لبخند می زدند و با علاقه و اشتیاق به یکدیگر نگاه می کردند. گویی احساس بین آنها حس عشق و عاشقی بود! حسی که هیچ کدام نسبت به افراد دیگر نداشتند و هر دو نیز خوب فهمیده بودند، آن چه حسی است. آنها میدانستند که آن حسی است که آنها را وادار می کند در اتاقی بروند و در را پشت سر خود ببندند و...


سالها از آن ماجرا می گذشت و مالی و آرتور با یکدیگر ازدواج کرده بودند و همچنان مطابق عادتشان به اتاقی می رفتند و در را می بستند و...

اکنون مالی برای چهارمین بار باردار بود و انتظار فرزند چهارم خود را می کشید بدون اینکه بداند چهارمین فرزندانش دوقلو هستند. در زندگی یشان اکنون عشقی ناب و خالص در جریان بود و این عشق پاک از هر چیزی برایشان زیبا تر بود.

2. علاوه بر بنیه، دو دلیل دیگر برای تعداد زیاد ویزلی ها بنویسید. همراه با توضیح. 5 نمره

1- همچون رولی که در بالا نوشتم ،نمی توانستند تمایلات دامبلدورانه ی خود را کنترل کنند
2- طبق رسم ویزلی ها تعداد فرزندان باید زیاد باشد تا نسل آنها به این زودی ها از بین نرود


تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.