هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۳:۲۹ دوشنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۳
#12

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۱۲:۱۵
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5761
آفلاین
-اوهوم...تو زندان نیست مگه؟دامبل یقه شو گرفت پرتش کرد اون تو!

لینی که هر لحظه بیشتر به حال مرگخواران بدشانس بدبخت فلک زده غیر ریونی تاسف می خورد آهی کشید!
-اون مال سالها پیش بود.گلرت خیلی وقته از زندان آزاد شده.کلی هم ازش استفاده کردیم تو سوژه های مختلف.

لودو برگشت و سر جایش نشست.ظاهرا لرد شدن به این سادگی ها نبود!باید به محض لرد شدن لینی و ترجیحا بقیه ریونی ها را از صحنه روزگار محو می کرد تا دیگر کسی جرات ضایع کردن او را نداشته باشد.صدای یک ریونی دیگر رشته افکار لودو را پاره کرد.دافنه که تا آن لحظه سکوت اختیار کرده بود شروع به صحبت کرد.
-به نظر من شیء یا فرد مورد علاقه گلرت رو پیدا کنیم و بدزدیم تا خودش مجبور شه بیاد اینجا...چطوره؟!

لودو بلافاصله مخالفت خودش را ابراز کرد!
-مزخرف!اینجوری که قضیه خیلی پیچیده می شه.یه چیزی که مورد علاقه یه فردی که مورد علاقه دامبلدوره رو بدزدیم که فرد مورد علاقه دامبلو بکشونیم اینجا که دامبلو ناراحت کنیم؟!

لینی و دافنه برای چند ثانیه به هم خیره شدند و سپس سری از روی افسوس تکان دادند.
-بی خیال بابا...از اینا انتظار هوش نداشته باش.زیر ذره بین عقاب نبودن که!
-حق با توئه...منم یه لحظه اشتباها فکر کردم کنار شومینه هستیم.یادم باشه سطح حرفامو کمی بیارم پایین تر که اینا هم بفهمن!

آیلین در گوشه ای از اتاق نشسته بود و بی سرو صدا سرگرم بافتن ژاکتی سیاه رنگ برای پسرش بود.زاغی روی شانه آیلین نشسته بود و به طرز عجیبی هر چه به طول ژاکت افزوده می شد از تعداد پر های زاغی کاسته می شد!
همینطور که حواسش به بافتنی بود گفت:
-چرا دنبال جاش می گردین؟خب یه جغد بفرستین براش!جغده خودش پیداش می کنه.تو نامه چیزی بنویسین که گلرت بیاد اینجا!

دافنه و لینی زمزمه های مبنی بر این که آیلین باید ریونکلاوی می شده و مسلما اشتباهی رخ داده است سر دادند!


glsenaneesrioraebeckmintgidib


پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۱۹:۰۵ جمعه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۳
#11

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۲:۱۰:۴۵ چهارشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۹
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ریونکلاو
پیام: 4812
آفلاین
طلسم ها و وردهای رنگارنگ، همونجایی که بودن متوقف میشن و همچون آب معلق در هوایی که یهو پخش زمین میشه، رو به پایین سقوط میکنن و سکوتی عظیم در جمع مرگخواران بوجود میاد.

ناگهان لینی تو یه دوگانگی عجیبی فرو میره. نمیدونه این سکوت معنی خوبی میده یا بد. این به نشونه تایید ایده ی بکرش بود یا میخواستن بهش بفهمونن گند زدی تو هرچی ایده دادنه.

تو همین حینی که لینی دچار درگیری ذهنی ـه شدیدی شده بود، یکی از مرگخواران ممد ِ ریونی به حمایت ازش بلند میشه و میگه:

- احسنت بر کسی که هم مرگخوار باشه و هم صاحب هوش و فراست ریونی باشه. ویــــــوا!

دیگر مرگخواران حاضر در صحنه از نوع غیر ریونی:

مرگخوار فاطی ای برای تغییر بحث سریعا از جاش بلند میشه و میپرسه:

- بابا گلی که عتیقه شد رفت. واقعا فک میکنین هنوزم دامبل بهش اهمیت میده؟ اونا مدت هاست همو رها کردن.

- عذاب وجدان! این چیزی بود که باعث جدایی گلی و پیری از هم شد. وگرنه مطمئنا ...

لودو که دوباره تونسته بود به صحنه برگرده با جهشی بلند خودشو درست وسط اتاق میندازه و فریاد میزنه:

- پیش به سوی مخفیگاه گلرت!

و به دنبال این حرفش به زور راهی بین مرگخوارا باز میکنه و به سمت در میره. آیلین پشت سرش میپرسه:

- میدونی الان گلرت کجاست که راتو کشیدی داری میری؟


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۳/۲/۱۲ ۱۹:۱۴:۲۵



پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۲۰:۰۱ شنبه ۳۰ فروردین ۱۳۹۳
#10

آیلین پرنس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۲ شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۲:۳۵ پنجشنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۶
گروه:
کاربران عضو
پیام: 633
آفلاین
به دنبال این سخن همه سکوت کردند و جمیعا با دهان های باز به حفره های خالی صورت ایوان که ظاهرا جای چشم های او بودند خیره شدند. لحظه ای بعد همگی طی یک حرکت خودجوش زیرخنده زدند.
ایوان که اصلا توقع چنین واکنشی را نداشت ابتدا از شدت تعجب به فرمت سپس و در آخر چون متوجه شد خنده ها تمامی ندارد به شکل درآمد.
مرگخواران:
بالاخره کاسه ی صبر ایوان سر رفت... گرد و خاک عظیمی به هوا برخاست و گردبادهای بزرگی شکل گرفت و آسمان رعد و برق خطرناکی زد و آنگاه...
- ای بابا...صد دفعه گفتم وقتی دارم فیلم می بینم شبکه رو عوض نکن مرتیکه تسترال. تازه رسیده بود جاهای جالبش...اَه...اصن قهرمی کنم میرم خونه بابام.
- اَه بابا یه بار خواستیم مسابقات لیگ برتر کوییدیچو ببینیما...اگه گذاشتی تو.

فیلم بردار با حیرت دست از کارش کشید و با تعجب به دعوای زن و شوهری که پیش رویش در سر و کله هم می زدند خیره شد.
سپس با دهان باز سرش را برگرداند تا به عوامل فیلم برداری نگاه کند.
عوامل فیلم برداری:
فیلم بردار با دیدن این واکنش به شدت عصبانی شد.
- بوقیا! همه تون اخراجین! چند دفعه باید بگم وسط فیلم برداری نگاه کنین ببینین سیمی چیزی زیر پاتون نباشه... حالا هم قبل از اینکه اخراج شید تا سه می شمرم اگه برنگشته باشیم سر صحنه قبلی همه تون از الان خودتونو مرده فرض کنید.
عوامل فیلم برداری:
به دلیل این تهدید بسیار موثر پیش از رسیدن به شماره دو صحنه به درون اتاق قرار مرگخواران برگشت.
- ویـــــــــــژ! بـــــــوم!
فیلم بردار درست وسط اتاقی ظاهر شد که ایوان در بالای آن ایستاده و طلسم های گوناگون را به هر طرف شلیک می کرد. در نتیجه فیلم بردار بد شانس در معرض یکی از طلسم های مرگبار ایوان قرار گرفت و دل و روده اش به طرز مظلومانه ای به در و دیوار پاشید.
عوامل از جان گذشته فیلم برداری هم جهت جلوگیری از شهادت سوژه درحالیکه ماهرانه از میان طلسم ها جاخالی می دادند با سرعت خود را به خط مقدم رساندند و یک فیلم بردار دیگر در محل حادثه کاشته شد!
ایوان نعره زد:
- بعد از این همه هزینه جانی و مالی که برای آموزش شما حیف نون ها صرف شده به جای هم فکری تا ته حلقتونو به من نشون میدین؟ بوق بر شما!
یکی از ممد مرگخوارا از وسط معرکه داد زد:
- خب چون طرح همچین موضوعی نیاز به مشورت نداشت. ریش دامبل از همه چی براش مهمتر بوده همیشه...
طلسم مرگبار مرگخوار مزبور را به رحمت مرلین نائل کرد.
- این قبلا سوژه بوده... یه چیز جدیدتر بگین!
لودو از روی یکی از طلسم های ایوان پرید:
-خب ایوان تقصیر خودته این همه گفتم من اگه لرد بشم این وضعیتو درست می کنم بیا متحد شیم گوش نک...
لودو با دیدن طلسم دیگری که به سویش می آمد ناچار شد به سمت دیگر شیرجه بزند و در نتیجه سخنرانیش نیمه تمام ماند.
لینی در حالیکه پر و بال زنان از میان طلسم ها جا خالی می داد امیدوارانه گفت:
- گلی چی؟ ما هنوز اونو سوژه نکردیم.
---------------
گلی مخفف گلرت گریندل والد.



پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۲۱:۵۹ جمعه ۲۹ فروردین ۱۳۹۳
#9

اسلیترین، مرگخواران

مورفین    گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۷ شنبه ۶ بهمن ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۰:۵۲:۴۴ یکشنبه ۸ دی ۱۳۹۸
از ت متنفرم غریبه نزدیک!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 810
آفلاین
اتاق قرارهای مرگخواران

اتاق مملو از مرگخواران پیر و جوان و زن و مردی بود که در اجتماعات 1 تا 6854413 نفره گعده گرفته بودند و بحث می کردند.

لودو بگمن چوبدستیش را گرفت جلوی حنجره اش : بطنین!
صدای ایوان که کنار بگمن نشسته بود در اتاق پیچید : تو همین یه وردو بلدی. نه؟!
بگمن بی توجه به طعنه ی ایوان سعی کرد جو اتاق را آرام کند : دوستان و همکاران گرامی! لطفا سکوت رو رعایت کنید و یه کمی هم جمع تر بشینید تا دوستانی که خارج از اتاق هستن هم بتونن وارد شن و در جلسه شرکت کنن.

اعتراضات و اصوات گوناگون از بیرون و داخل اتاق برخاست:

- راس میگه دیگه! یکم جمع تر بشینین ما هم جا شیم!
- ده آخه کجا برم مرتیکه؟! نمی بینی کنار دیفالم؟! برم تو دیفال؟!
- آقا هل نده! شعور داشته باش! سبد کالا که نمیدن هول کردی!
- دادا برو کنار وژیری نشی!
- ای بابا! آخه این همه مرگخوار که تو یه وجب اتاق جا نمی گیرن! هر هفته ما این مشکلو داریم. بهتر که نمیشه هیچ هی اعضای جدید اضافه میشن بدتر هم میشه. خب یکی این مشکلات رو به ارباب منتقل کنه دیگه. یعنی چی؟!

ناگهان همه ساکت شدند و یک هییییییییییییع با حالت : گفتند و بعد از هر چوبدستی یک آوادا به سمت مرگخوار معترض شلیک شد + یک استخوان ترقوه که تام ریدل پرت کرد و نتیجه این شد که مرگخوار مذکور دود شد و رفت هوا و جا یکمی بازتر شد.

- آخییییییشششش! جا یکمی بازتر شد! دوستان دیگه کسی به سیاست های ارباب اعتراضی نداره؟! و وقتی پاسخی شنیده نشد بعد از برخاستن آهی سوزناک از نهاد ملت تحت فشار، دوباره همهمه ها اوج گرفت:

- پوفففف! بابا ملت جوراباتونو بشورین دیگه! ای بابا!
- ایول بابا سالازار! برا من جا نگه داشته بودی؟ دستت درد نکنه!
- رو لیلا نشستی؟!... بخوابونم دهنت؟!

ایوان که دید اینجوری نمی شود یک طلسم بخشکیوس فرستاد که همه مرگخوارها را در جایی که ایستاده بودند ثابت کرد و بالاخره بگمن گفت : خب! جلسه رسمیست! موضوع جلسه : انتخاب لودو بگمن به عنوان لرد جدید! موافقین قیام کنن!
و بعد هم آمد یک طلسم قیامیوس بفرستد که کروشیوی ایوان از کادر خارجش کرد و روزیه موضوع جلسه را اعلام کرد: مشورت برای پیدا کردن ارزشمندترین فرد یا شی در زندگی دامبلدور!



هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!


پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۱:۴۶ یکشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۳
#8

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۱۲:۱۵
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5761
آفلاین
سوژه تقریبا جدید!

( این پست در ادامه پست قبلیه, ولی سوژه جدید محسوب می شه.چون سوژه قبل ضمن تموم شدن بی سر انجام موند و فکر نمی کنم دیگه ادامه داده بشه!)


بلاتریکس فورا خودش را به طبقه بالا رساند و تعظیمی در مقابل مادر ارباب کرد.
-بفرمایین بانوی من.

مروپی که در مقابل آینه غبار گرفته ای نشسته بود شروع کرد به شانه کردن موهایش.چهره بلا کمی در هم رفت.
-عجب موهای زیبایی دارید بانو.اگه ممکنه منو هم راهنمایی کنین که بتونم چنین موهای لطیف و...

-پاچه خواری بسه بلا!برای این احضارت نکردم.ضمنا موهای تو برای لطیف شدن به چیزی فراتر از راهنمایی و توصیه احتیاج داره...بگذریم!...مطمئنم متوجه شدی فرزند برومندمون چقدر ناراحت و غمگینه!

بلا افکار پلیدش را که محتوای کلی آنها آتش زدن موهای مروپی و وصل کردن جریان الکتریسیته به آنها بود موقتا کنار گذاشت.
-بله بانوی من.در ماموریت قبل شما در خطر قرار گرفتین و ارباب به خاطر شما بسیار غمگین شدند.ولی نگران نباشید.ما تبحر زیادی در شاد کردن لرد داریم.

مروپی از جلوی آینه بلند زد و بطرف بلا برگشت.درست در مقابل او قرار گرفته بود.بلا سرش را بلند کرد و به چشمانش خیره شد.هیچ احساسی در انها وجود نداشت.
انتظار بلا زیاد طول نکشید.مروپی با صدایی زمزمه وار شروع به صحبت کرد.
-چقدر بد شانس بودم که طی مدتی که اینجا بودم اثری از این تبحرت ندیدم.ولی این بار کلید خوشحال کردن پسرم دست منه.من میدونم اون از چی ناراحته.اون احساس می کنه تحقیر شده.راه حلش هم اینه که همین احساس رو برای دامبلدور بوجود بیارین.شما باید به شیء یا کسی که به همون اندازه ای که من برای لرد ارزش دارم, برای دامبلدور با ارزشه, آسیب برسونین.طوری که اونم این ترس از دست دادن رو از اعماق قلبش احساس و درک کنه.تنها در این صورته که فرزندم دوباره لبخند می زنه!


glsenaneesrioraebeckmintgidib


پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۱۷:۰۷ شنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۲
#7

آلبوس سوروس پاترold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۱ چهارشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۲۱:۴۹ جمعه ۲۸ آبان ۱۳۹۵
از همین پشت مشتا
گروه:
کاربران عضو
پیام: 217
آفلاین
آیلین درست میگی خیلی دستو پامون توی طنز بسته شده!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مروپ ملتمسانه به مرگخواران حاضر در اونجا نگاه میکرد،آنتونین و لوسیوس به سرعت به طرف مروپ دویدند تا کمکش کنن.

اما بلاتریکس بر سر جایش میخکوب شده بود!
صورتش قرمز شده بود،بغض گلوشو پر کرده بود و اجازه ی حرف زدن به او نمی داد.

لوسیوس و آنتونین توجهی به او نمی کردند و سعی در کمک به مروپ داشتند.
اما هیچ کس نمی توانست متوجه این نشود که لکه ی سیاهی در تاریکی هوا به صورت جنون آوری به این طرف و آن طرف حرکت میکند و مانند دیوانه ها حرکت میکند.
از آنجایی که همه میدانستند که آن لکه ارباب است متوجه همه چیز شدند.مخصوصا متوجه سکوت عمیق بلاتریکس!

ناگهان هر سه آنان فریاد کشیدند: بلاتریـــــــــــــــکس!
لوسیوس با عصبانیت فریاد کشید: بلاتریکس نگو که هورکراکس...

_درسته...ولی نمی...ی...ی دون ...ن...ن...م چر...ا...ا اینج...وری شد! شاید افتاده شاید...همین جاهاست ...

_شایدم با افتاده و با یکی از طلسم ها برخورد کرده!

ناگهان صدای لرد سیاه لرزه بر اندام مرگخواران انداخت:بس کنید! ناراحتی و گریه کردن مثل بچه ها کاری پیش نمی بره! ولی من به حساب بلاتریکس خواهم رسید.

آنتونین پوزخند تمسخر آمیزی زد که سرخی صورت بلاتریکس را بیشتر و بیشتر کرد.

_خفه شو آنتونیون!هنوز یادم نرفته تو ماموریت قبلی چه گندی زدی! اگه بازم از این پوز خندا بزنی از دنیا منهات میکنم اعضای بدنتو به قسمت های مساوی تقسیم میکنم و ضربشون میکنم حاصلتو میدم مرگ خوارا آوادا بارانش کنن

با این جمله ی لرد حال بلاتریکس بهتر شد ولی هنوز ساکت بود و حرفی نزد.

ناگهان دود هایی که کوچه را تقریبا محو کرده بود و هیچ چیز دیده نمی شد از بین رفتند و محفلی ها با دیدن چهره ی لرد ولدمورت چهره هایشان سفید شد و رنگشان پرید،لرد از این فرصت استفاده کرد و وردی را زیر لب زمزمه کرد،ناگهان تمام مرگ خواران خود را در خانه ی ریدل یافتند!

لوسیوس و آنتونین ناگهان سرجای خود از خستگی افتادند و مروپ رو به حال خودش رها کردند.

مروپی با پاهای لرزان درحال افتادن روی زمین بود که ناگهان لرد زیر بغل او رو گرفت و روی یکی از صندلی ها نشاندش.

خانه ی ریدل مثل قبل ساکت،نسبتا تاریک ، خشک و بی روح بود.حتی قیافه ی لرد هم نشون میداد که از بی روحی اینجا خسته شده و به سختگی این محیط رو تحمل میکنه ولی از خودش چیزی بروز نمی داد!

بلاتریکس هنوز سر جایش با بغض ایستاده بود،برای اینکه جو ساکت و خشک آنجا را عوض کند با حالت ملایمی گفت:ارباب،امم...چرا بانو مروپ اون جوری شدن؟!به خاطر چی بود؟

قبل از اینکه لرد دهان بگشاید مروپی گفت:من و لرد به هم متصلیم،یه جورایی اگه هورکراکسی از لرد نابود بشه منم کمی از قدرتم رو مثل اون از دست میدم.

حالا حالش بهتر شده بود ولی هنوز رنگش پریده به نظر میرسید که با مرور زمان این مشکل حل میشد.

ناگهان مرگخواران حاضر در اون مکان با صحنه ی نسبتا وحشت آوری روبرو شدند!
لرد اشک در چشمانش جمع شده بود و چند قطره اشک از گونه هایش آویزان بود!

لوسیوس با وحشت پرسید:ل...لرد چی ش...شده؟!بخاطر بانو م..روپ هست؟!

ناگهان صدای ایوان سکوت عمیقی رو ایجاد کرد: لرد هم مثل همه ی ما قلب داره!
_خب درسته ما هم قلب داریم!مادرمون در حال مرگ بودند!

_بالاخره ارباب یه بار به من کروشیو نزد

_درسته ایوان.گوش کنید این موضوع بین ما باید بمونه،کسی نباید بفهمه حتی بقیه مرگخواران که من ... خلاصه خودتون میدونید.

همه یکصدا گفتند:حتما ارباب!

ایوان بار دیگر گفت:حتما ارباب

_کروشیو ایوان.

و ایوان ویبره روان از صحنه خارج شد.

حالا دیگر خانه ی ریدل مثل قبل بی روح به نظر نمی رسید!دیگر کسی نباید این خشکی رو تحمل میکرد!
حالا دیگر همه با شور و اشتیاق خاصی به گوشه ای رفتند و فکر انتقام را دوباره در سر خود پرورش دادند که ما محفل را نابود میکنیم و انتقام ارباب و مادرشون رو میگیریم!

بلاتریکس داشت میرفت به طبقه ی پایین که مروپی اون رو صدا زد و گفت:بلا،بیا باهات کار دارم.

...


برای شرکت در بزگترین همایش جادوگران سال اینجا کلیک کنید .


زوپس! بلاک! زمستان! دیگر اثر ندارد!
حتی اگر شب و روز، بر ما برف ببارد!




تصویر کوچک شده


باشد که هیچ کس نباشد باشد که فقط که خودم باشم.

گروهک تروریستی الهافلیه ...


پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۲۲:۲۵ جمعه ۱۶ اسفند ۱۳۹۲
#6

آیلین پرنس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۲ شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۲:۳۵ پنجشنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۶
گروه:
کاربران عضو
پیام: 633
آفلاین
تازه مهمانی شروع شده بود... محفلی ها به واسطه داشتن گیرنده های حساس به تاریکی یکی پس از دیگری در کوچه تنگ و تاریک ظاهر می شدند. صدای ناشی از آپارات های پی در پی چونان پتکی سهمگین بر سر و روی مرگخواران فرود می آمد. تعداد محفلی ها بسیار بیشتر از آنها بود. ظاهرا از جنگ برابر قرار نبود خبری باشد.
آنتونین بر خلاف آشوبی که در درونش ایجاد شده بود با خونسردی به چهره های بی حالت محفلیونی که به آنها نزدیک تر بودند نگریست.
- اوه شب بخیر.چه سعادتی. البته نه برای مرگخوارا...بلکه برای خاندان ویزلیا که از امشب می تونن از مزایای خانواده شهدا بهره مند بشن!
مرگخواران بی صدا از خنده ریسه رفتند. چارلی ویزلی (که کماکان صلاحیتش برای عضویت در گروه محفل در دست بررسی بود اما پیشاپیش خود را واجد صلاحیت دانسته و وارد معرکه شده بود) جسورانه چوبدستیش را به طرف دالاهوف گرفت.
- شهید شدن در راه آرمان های محفل به زندگی زیر سایه ارباب تو می ارزه دالاهوف.
لوسیوس طلسم چارلی را که به خطا رفته بود با یک چرخش چوبدستی دفع کرد.
- بچه جون...مامانت می دونه تو اینجایی؟ یا بهش گفتی داری اژدها سواری میکنی؟
صدای قهقه خنده مرگخواران در فضای تیره و سرد کوچه پیچید. مودی با دیدن این وضعیت غرید:
- خوشمزگی بسه...شما تو موقعیتی نیستین که بتونین با ما مقابله کنین. پس بهتره تسلیم شین.
مرگخواران طی یک حرکت دست جمعی پوزخند زدند.با این وجود همگی به خوبی می دانستند حق با مودی است. بلاتریکس ناخودآگاه چشمانش را به آسمان تیره شب دوخت. حتی از این فاصله می توانست لکه تیره ای را در پهنای آسمان شب ببیند که بر جا متوقف مانده بود. ظاهرا لرد ترجیح می داد به جای اینکه شخصا وارد نبرد شود تلاش آنها را نظاره کند. با غرور موهایش را عقب راند و چوبدستیش را با سرعت بیرون کشید. حتی حس مبارزه در تیررس نگاه لرد آن هم برای باارزشترین دارایی او به بلاتریکس انگیزه ای قوی می داد.
با یک حرکت چوبدستی گویی انفجاری در کوچه رخ داد. گرد و غبار فضای کوچه را فرا گرفت. صدای فریادهای غافلگیر شده محفلیون چون موسیقی هیجان انگیزی مرگخواران را به وجد آورده بود.پیروزمندانه چوبدستی ها را بالا گرفتند تا در راستای اجرای فرامین سرورشان تا پای جان مبارزه کنند. اما درست در همان لحظه فریاد وحشت زده ای باعث شد علی رغم میلشان نگاهشان را از صحنه مبارزه برگیرند و به سمت صدا برگردانند. نگاه سه تن با چشمان وحشت زده مروپ گره خورد. مروپ ملتمسانه نگاهشان کرد. چنان که گویی درخواست کمک داشت. چیزی در مورد او طبیعی به نظر نمی رسید. بدنش به طرز عجیبی در حال محو شدن بود. چنانکه گویی در حال تبدیل شدن به مه و بخار باشد.
--------------------------------
اعتراض!
چرا سوژه انقدر جدیه؟دستمان رو بستید!امیدوارم یه جوری پیش رفته باشه نفر بعدی بتونه یکم طنزش کنه.



پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۲۰:۱۴ سه شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۲
#5

مروپی گانت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۱۶ شنبه ۱۶ شهریور ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۴:۳۴ جمعه ۲۳ بهمن ۱۳۹۴
از درس ِ علوم، جمله بگریزی؛ به!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 297
آفلاین

لوسیوس همان‌طور که به آن دود سیاه خیره شده بود، با صدایی که سعی می‌کرد به گوش بانوی تازه‌وارد نرسد، زیر لبی گفت:
- فکر نکنم این چندان ایده‌ی مناسبی باشه.

ولی مروپی شنید. به آرامی سمت مرگخوار مو نقره‌ای برگشت و یک لنگه از ابروهای سیاهش را بالا داد:
- اوه لوسیوس. ما خوشحالیم که شما فکر هم می‌کنید.

آنتونین و بلاتریکس پوزخندی زدند، اما لوسیوس هم‌چنان با چهره‌ای نگران به نزدیک شدن دود نگاه می‌کرد:
- بانوی من. جسارت نکردم. ولی اینجا... اینجا نسبت به شر و سیاهی واکنش نشون می‌ده. شبیه دادن یه هشدار درونی به کاراگاها و هدایت کردنشون به سمت سیاهی. برای همین وقتی بلاتریکس اومد توی دهکده، کاراگاها متوجهش شدن. گرچه به نظر هنوز متوجه شما نشدن.

دود سیاه در فاصله‌ای دور متوقف شده بود. گویی او هم وجود چیز غریبی را در هوا حس می‌کرد. مروپی اخم نکرد. کلاً به نظر می‌رسید این حرکت برایش تعریف نشده، اما به فکر فرو رفت:
- ولی نسبت به هوراکراکسی که از قبل اینجا قایم شده بود، واکنشی نشون نداد؟

صدایی، هر چهار نفر را غافلگیر کرد:
- هیچ وسیله‌ای به نفس خودش شیطانی نیست بانوی دلبری.

مرگخواران، حتی مروپی گانت، دور تا دور بلاتریکس را گرفتند. . آنتونین با خشم غرّید:
- محفلی‌ها!

اوه... تازه مهمانی شروع شده بود...!


دوستش بدارید که آنچه می‌توانست، انجام داد تا دوستش بدارند...


پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۱:۳۹ شنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۲
#4

آنتونین دالاهوف


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۴ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲:۱۷ شنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۵
گروه:
کاربران عضو
پیام: 2599
آفلاین
بلا به طرف کارآگاهی رفت که این سوال رو پرسیده بود و گفت: اممم جناب کارآگاه ...

بلا تقریبا یک متر با کارآگاه فاصله داشت و چوبدستیش مماس شکم او بود. کارآگاه بخت برگشته مانند بادکنک که بادش خالی شود فیس فیس کنان کوچک و کوچکتر شد و در نهایت مانند بادکنکی که خالی از باد میشود به هوا رفت و چند دور دور خودش چرخید و در محلی نامعلوم سقوط کرد.

لوسیوس و آنتونین دهان هایشان باز مانده بود. تا آن لحظه همچین طلسم شومی را ندیده بودند. لوسیوس که به وضوح آثار ترس در چهره اش نمایان بود آب دهانش را قورت داد و با لکنت زبان از بلاتریکس پرسید:

_ خواهـــ...ر...زن...عزیــــ...زم..این...طلســـمـو ...کی..یادت ..دا...ده؟

بلاتریکس که متوجه ترس دو مرد شده بود به طرف آن ها رفت و با لبخندی شیطانی پشت سرشان را نشان داد و گفت:
_ این!

آنتونین و لوسیوس چوبدستیشان را کشیدند و بطرف زنی گرفتند که لباسی سبزرنگ و زمرد نشان پوشیده بود، به وضوح لبخند میزد و بنظر می آمد از خاندانی بسیار بزرگ باشد.

زن بشگنی زد و چوبدستی های آنتونین و لوسیوس به هوا رفت و در دستش قرار گرفت و گفت:
_ آروم باشید بچه ها! من مادر اربابتون هستم! خودشم داره میاد! نمیتونست بیشتر از این دوری از هورکراکسشو تحمل کنه، البته این یه هورکراکس معمولی نیست. جادوی سیاه مافوق پیشرفته ای داره. پلی هست بین دو جهان...

آنتونین که هنوز از شوک کار بلاتریکس در نیامده بود در شوک ورود زن دیگری قرار گرفته بود سعی کرد خودشو جمع و جور کنه و پرسید:
_ تو چطور اومدی اینجا؟ اینجا نمیشه آپارات کرد! کل منطقه رو طلسم کردن. ارباب چطوری داره میاد؟

مروپی گانت: من آپارات نکردم! من کارهایی بلدم که خیلیا بلد نیستن یه نمونه شو به بلا یاد دادم! ارباب هم آپارات نمیکنه! مثل دود در هوا پرواز میکنه!

از دور دودی سیاه رنگ در آسمان شب پدیدار شد، دودی که نور ماه را کم سو میکرد...



پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۱۷:۰۸ شنبه ۵ بهمن ۱۳۹۲
#3

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۰:۱۲:۱۵
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5761
آفلاین
-فکر میکردم محتاط تر از این حرفها باشی.مخصوصا بعد از خرابکاری هایی که در ماموریت لندن انجام دادی!اینطور که شنیدم ارباب کاملا ازت ناامید شده بودن.

آنتونین به وضوح سرخ شد ولی خیلی زود به خودش مسلط شد و دوباره لبخند زد.
-گاهی باید ریسک کرد.ممکنه ببری یا ببازی.اون دفعه باختم.ولی دست از ریسک کردن برنمیدارم.الانم چاره دیگه ای نداریم.اگه فکر میکنین من تو این کوچه قایم میشم و درخواست کمک میکنم کور خوندین.ترجیح میدم در این راه بمیرم تا اینکه اعتراف کنم که نتونستم...تو چی بلا؟

بلاتریکس به خوبی میدانست که کدام را ترجیح میدهد.ناخودآگاه دستش را به میان موهایش برد و گیره ارزشمندش را لمس کرد.گیره جزئی از وجود اربابش بود.شاید درک همین موضوع شجاعتش را دوچندان کرد.
-باشه...میریم!همه خونسردی خودتون رو حفظ کنین.این موقع شب تو یه دهکده رفت و آمد زیادی نمیشه.شاید بتونیم بدون دردسر از اینجا خارج بشیم.اگه حمله ای صورت گرفت همه حواسشون به من و موهام باشه!فراموش نکنین که قسمتی از ارباب...خب...قسمتی از روح ارباب، الان لای موهای منه!

مرگخواران با احساساتی متناقض به بلا نگاه میکردند.شوق همراهی ارباب...یا حتی قسمتی از ارباب... و انزجار ناشی از اینکه مجبور بودند به هر قیمتی که شده از موهای بلاتریکس محافظت کنند.
با دستور بلا به آرامی از کوچه خارج شدند.ولی این آرامش فقط چند ثانیه طول کشید.

-هی...شماها...کی هستین و این وقت شب اینجا چیکار میکنین؟


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۲/۱۱/۵ ۱۷:۱۳:۴۶

glsenaneesrioraebeckmintgidib







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.