هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: چکش سازی دیاگون
پیام زده شده در: ۰:۵۷ شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۹۷
#74

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۶:۵۲:۵۶ جمعه ۴ آذر ۱۴۰۱
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
مرگخوار
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 5220
آفلاین
تصویر کوچک شده


🙋‍♀️ فقط اربـاااااااب! 🙋‍♀️

ماموریت او به پایان رسیده بود.
خودش را رها کرد.


پاسخ به: چکش سازی دیاگون
پیام زده شده در: ۲۳:۵۶ جمعه ۱۰ اسفند ۱۳۹۷
#73

اسلیترین، مرگخواران

نجینی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۸:۱۸ دوشنبه ۸ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۶:۱۶:۱۱ دوشنبه ۹ آبان ۱۴۰۱
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
اسلیترین
پیام: 262
آفلاین
نجینی روی صندلی مخصوص خودش چنبره زده بود و درحالی که لردسیاه دور نیش و دهان‌ش رو با ردایش تمیز میکرد، لقمه‌ی دیگری پیتزا درون دهان نجینی چپاند.

- فرزندمون قربونش بریم بسیار گرسنه میباشه.

-
نجینی با دُم‌ش ضربه آرامی بر شانه‌ی پاپای‌ش وارد کرد که یعنی حرف نزن و لقمه‌ی بعدی!

این چهل و هشتمین پیتزای ناهارِ آن روزش بود. قبل از پیتزا کباب داشتند. حجم موهای بلاتریکس در کنار استخوانهایی که از او باقی مانده بود بر روی میز تلنبار شده بود، نمایانگر این بود که کبابِ بلاتریکس بسیار به مذاق نجینی خوش آمده بود.

لرد سیاه آخرین لقمه‌ی پیتزا را درون دهان نجینی چپاند و دوان دوان به سمت آشپزخانه رفت و کنار اجاق ایستاد و ملاقه را برداشت و سوپی که از تاتسویا برای دخترش پخته بود را به هم زد. لرد به تغذیه‌ی او بسیار اهمیت میداد، و پرنسس سوپ ته‌گرفته دوست نداشت!


"...And you, my friend, must stay close"


for you
"ما از رگِ دُم بهت نزديکتريم."


پاسخ به: چکش سازی دیاگون
پیام زده شده در: ۲۳:۳۸ جمعه ۱۰ اسفند ۱۳۹۷
#72

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۰:۴۴:۲۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6774
آفلاین
-جون بکن...این چه وضعیه؟

لرد سیاه نگاهی به بیل کرد و نگاه دیگری به زمین.
-جانمان را روی زمین بکنیم؟ با بیل؟

فنریر با کف دست به پیشانی اش کوبید. برده بسیار خنگ بود.
-می گم جون بکن زمینو بکن! وایسادی تماشا می کنی. زود باش. سر میز که نتونستم چیزی بخورم!

لرد سیاه مایل نبود اعتراف کند...ولی کمی ترسیده بود. چند دقیقه پیش، گرگینه یقه اش را گرفته بود و کشان کشان به گورستان آورده بود و وادارش کرده بود قبر خودش را بکند.

-ولی این اصلا منصفانه نیست. ما اگه قراره بمیریم بهتره یه گوشه بشینیم و در این دقایق پایانی عمر فرد خوبی باشیم. بهشت زیر پای ما باشد.

فنریرسعی کرد بیل را از دست لرد گرفته و با دسته اش ضربه ای به سر برده بزند. ولی لرد مقاومت کرد.
-باشه حالا...عصبانی می شه! می کنیم.

قدرت بدنی زیادی نداشت. ولی سعی کرد.

در حین کندن به انسان های جادویی و غیر جادویی که کشته بود فکر می کرد. به حیوانات و حشراتی که آزار داده بود. لینی هم جزوشان بود!
به خانه هایی که خراب کرده بود و خانواده هایی که از هم پاشانده بود! به قتل ها و دزدی ها و غارت هایی که کرده بود.
-ما چقدر بدیم!

کند و کند و کند...

-چقدر کند پیش می ری. سریع تر. عمیق تر!

لرد سیاه جثه کوچکی داشت. مطمئنا همین گودال هم اندازه اش بود. ولی فنریر آزار داشت ظاهرا.

بیشتر کند...تا این که بیلش به شیء سفتی برخورد کرد.
-ما فکر می کنیم زمین به پایان رسید.

فنریر با خوشحالی داخل گودال پرید.
-ایول...رسیدی بهش. اینو هفته پیش دفن کردن. هنوز تر و تازه اس. همینجا می تونم بخورمش.

لرد سیاه دچار احساس خوشحالی و حالت تهوع بصورت همزمان شد.
لرد سیاه هیچوقت دچار احساس خوشحالی و حالت تهوع بصورت همزمان نشده بود!
-چقدر تو نفرت انگیزی...از اجساد تغذیه می کنی؟ اه! ما بدمان آمد. می رویم به داخل خانه تا هر چه بیشتر از ما کار بکشند. بهتر از این وضعیت است!




پاسخ به: چکش سازی دیاگون
پیام زده شده در: ۲۳:۰۶ جمعه ۱۰ اسفند ۱۳۹۷
#71

بانز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۷:۳۸ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
چشماشو باز میکنه. با ترس و لرز کمی تکون میخوره و وقتی متوجه میشه که به هیچ دیواری وصل نیست خوشحال میشه.

بانز دیگه آینه نیست.

ولی الان یه مشکل دیگه وجود داره.
هر چی چشماشو باز میکنه، بازم چشماشو باز نکرده!
همه جا تاریکه. تیره و تاره.
میخواد داد بزنه و کمک بخواد که یهو یه نفر یه چیزی میچپونه تو دهنش!

سردی و مزه فلز تو دهنش پخش میشه. هنوز نفهمیده جریان چیه که یهو یکی یه دستمال کاغذی مچاله شده رو فرو میکنه تو دهنش.

این جا بانز میفهمه که دارن سعی میکنن بدزدنش!

همیشه انتظار همچین اتفاقی رو داشته. نمیشد جادوگری مثل اونو به حال خودش رها کنن که. این همه هوش و استعداد رو باید هم دزدید. بانز به دزدا حق میداد. خودش هم اگه خودش نبود، حتما سعی میکرد خودشو بدزده.

یهو دست یه نفر به صورتش میخوره.

-دستتو بکش کنار ببینم! مگه الکیه. هر کی از راه رسید دستی به سرو صورت من بزنه.

طرف دستشو میکشه. ولی چند ثانیه بعد یه آدامش جویده شده که تو کاغذ خودش پیچیده شده رو پرت میکنه تو دهن بانز.

بانز دیگه حالش داره به هم میخوره. این چه جور آدم رباییه؟

هنوزم همه جا تاریکه و چیزی نمیبینه. سرو صدای مبهم و نامفهومی از دور به گوشش میرسه.

یهو خوابش میگیره. چشماشو میبنده.

بانز میخوابه و هیچوقت نمیفهمه که تبدیل به جیب ردای یه مشنگ بسیار عادی و غیر جادویی شده بود.


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: چکش سازی دیاگون
پیام زده شده در: ۲۰:۴۶ جمعه ۱۰ اسفند ۱۳۹۷
#70

ویزنگاموت، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۵:۲۴:۰۱ دوشنبه ۱۶ آبان ۱۴۰۱
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 821
آفلاین
بالاخره کمین مرگخواران جواب داد.
بلاتریکس در سواحل خانه ریدل دیده شد.
اولین گلدان از جانب کراب به سمت سر بلاتریکس پرت شد.

شپلق!

تیر به هدف خورد.
گلدان فرق سر بلاتریکس شکست. کمی سرجایش چرخید. تلو‌تلو خورد، لرزید و...

-افتاد!
-حالا چیکار کنیم؟
-خب معلومه دیگه... میریم برش می‌داریم.
-کی می‌ره؟

پاسخ به این سوال سخت نبود.
چراکه بانز بلافاصله بعد این پرسش، تک و تنها پشت مبل مانده بود و سایرین آب شده، در زمین فرو رفته بودند.
اما بانز که دیده نمی‌شد، فقط اگر موفق می‌شد ردایش را در بیاورد...

-بانز... اون ردا از تنت در بیاد، می‌ندازیمت جلو بلاتریکس تا گوشت کوبیده شی... حالا خود دانی!

گویا بانز مجبور بود... مجبور!


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: چکش سازی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۸:۳۹ جمعه ۱۰ اسفند ۱۳۹۷
#69

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

سو لى


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۲ دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۹:۱۶:۰۳ جمعه ۴ آذر ۱۴۰۱
از این سو، به اون سو!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 527
آفلاین
سوی مبلی، مشغول چرت زدن بود که سنگینی چیزی را روی خودش احساس کرد.
باز کردن چشمهایش هیچ سودی برایش نداشتند. چراکه فقط مقادیر زیادی مو وارد آنها شد.
-عه... بلا پاشو برو اونور کورم کردی!

اما این چیزی بود که فقط در ذهن سو منعکس شد و صدایی از دهانش خارج نشد.

-آخیش... خسته شدم! کی این مبلو گذاشته اینجا؟ یعنی مرگخواری پیدا شده که کار به درد بخوری انجام بده؟!

بلاتریکس این را گفت و سرش را به عقب تکیه داد.
موهای او در چشم و بینی و دهان سو رفته و راه نفسش را بند آوردند. چیزی نمانده بود که سو به دیدار روونا بشتابد که بلاتریکس با شنیدن صدای لرد که او را صدا میزد از جا پرید.
همین پرش ناگهانی کافی بود تا تمام موهایش از ریشه کنده شده و به سو بچسبند!

این وحشتناکترین اتفاق ممکن برای بلاتریکس بود. به سختی اشکی که در شرف بیرون آمدن از چشمهایش بود را به سر جایش فرستاد و با موهایی که در آغوشش گرفته بود به طرف اتاق اربابش رفت.

سو دیگر آرزویی نداشت... جز اینکه بلایی هم سر هکتور و کراب بیاورد.

با دیدن هکتور که پنهانی سرش را از بین در اتاق نشیمن داخل آورده بود، دریافت که چیزی به تحقق آرزوی دیگرش نمانده است.
همانطور که هکتور پاتیل به دست، پاورچین پاورچین به طرف سو می آمد، هاله ای از افکار شیطانی بالای سر سو نقش بست.
او با خودش فکر می کرد چه بلاهایی می تواند سر هکتور بیاورد و از دیدنشان لذت ببرد.

هکتور به آرامی قلم مویی از درون پاتیلش بیرون آورد و آن را روی سو کشید.
-اینجاش کم شده بود... فکر کنم معجون چسبندگیم خوب روی این مبل عمل کرده!


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

تصویر کوچک شده



پاسخ به: چکش سازی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۸:۳۶ جمعه ۱۰ اسفند ۱۳۹۷
#68

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
دیروز ۰:۴۴:۲۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6774
آفلاین
ساعتی از زمانی که از روی دیوار کنده شده بود می گذشت...جای نیش های لینی هنوز می سوخت...
ولی حداقل این بار جایش راحت تر بود.

البته نسبتا!

روی میز دراز کشیده بود. در کنارش سالادی متشکل از گوشت مرغ و ماهی و میگو قرار داشت.
-این دیس...کمی سرده!

فنریر پیش بندش را بست.
-مهم نیست. من غذای گرم دوست ندارم. دمای طبیعی بدن خوبه. تازه هستی دیگه؟

لرد سایه معترض شد!
-تازه هستیم؟ اگه دقت کنی می بینی که هنوز حتی زنده هم هستیم!

فنریر کارد و چنگالش را برداشت.

-نمی شه ما را نخوری حالا؟

لرد سیاه زیاد خوشمزه به نظر نمی رسید...ولی فنریر گرسنه بود...

درست در لحظه ای که فنریرچنگال را روی لپ لرد سیاه فشار می داد، بلاتریکس وارد اتاق شد.
-هی...داری چیکار می کنی؟ به خاطر یه وعده غذای تو همه کارا رو باید خودمون انجام بدیم. ولش کن اونو.

چشمان لرد پر از اشک شد.
-بلای ما...ما رو نجات بده...

بلاتریکس لبخند پر محبتی زد.
-نگران نباش...بلند شو. می خوام موهامو صاف کنی. می رم مهمونی.

دل لرد سیاه ناگهان برای چنگال تنگ شد.




پاسخ به: چکش سازی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۸:۰۰ جمعه ۱۰ اسفند ۱۳۹۷
#67

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۶:۵۲:۵۶ جمعه ۴ آذر ۱۴۰۱
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
مرگخوار
ریونکلاو
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 5220
آفلاین
دقایق مدام جای خودشونو به هم می‌دن اما خبری از بلاتریکس نمی‌شه.

- پس چرا نیومد؟
- یکم به خودمون استراحت ندیم؟
- بدیم.

دو لینی میان به خودشون استراحت بدن، اما هرچی زور می‌زنن انگشتشون از توی سوراخ بیرون نمیاد.

- می‌خواستین وسط کار در برین؟ و البته به نظر میاد باید انگشتتونو قطع کنیم تا نجات پیدا کنین!

دو پیکسی با دیدن بلاتریکس که به محض ورود از در تهدید وارد شده بود، به جنبش در میان.
- نه بلا ما فقط داشتیم به خودمون کش و قوس می‌دادیم. هیچ قصد دیگه‌ای نداشتیم. مگه نه؟
- بل بل. تازه انگشتمونم در میاد. یک‌بار امتحان کافیه. بیا بکشمون و ببین در میایم یا نه!

بلاتریکس که همراه با تعمیرکار اومده بود، با یه دستش این پیکسی و با یه دستش اون پیکسیو می‌گیره و جفتشونو می‌کشه بیرون و هر دو با صدای تقی از سوراخ جدا می‌شن.

- آخیش... دیدی گفتیم بلا.
- انگشتم سِر شد.
- تفش بزن. مکش بزن. بذار تو دهنت.

بلاتریکس به آرومی اشاره‌ای به سوراخ‌ها می‌کنه که حالا در حال تعمیر شدن بودن.
- من جای شما بودم این کارو نمی‌کردم.
- چرا بلا؟ چرا ایمان نمیاری به قدرت تف؟

بلاتریکس شونه‌هاشو بالا می‌ندازه.
- من کاری به تف ندارم. کاری به مکیدن دارم. به تو دهن گذاشتن دستتون. چون اینا آب فاضلاب بود. می‌دونین که منظورم چیه؟

دو پیکسی به وضوح می‌دونستن منظور چیه. یکیشون که دستشو تو دهنش کرده بود، بلافاصله صورتش سبز می‌شه و بعد از بالا آوردن هر آنچه که از صبح خورده بود، زمین رو با استفراغش مزین می‌کنه و بیهوش ولو می‌شه. اون یکی پیکسی اما دست به انکار می‌زنه.
- من اصلیه بودم. بلا یادت باشه که تقلبیه همچین شد. من نبودم. من هنوزم آبرو دارم. من هرگز دستِ فاضلایمو نذاشتم تو دهنم. یادت باشه بلا. بگو که یادته!

ولی قبل از شنیدن جواب، خودشم کنار اون یکی پیکسی از شدت حال به هم زنی بیهوش رو زمین میفته.


🙋‍♀️ فقط اربـاااااااب! 🙋‍♀️

ماموریت او به پایان رسیده بود.
خودش را رها کرد.


پاسخ به: چکش سازی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۷:۵۶ جمعه ۱۰ اسفند ۱۳۹۷
#66

فنریر گری‌بک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۱:۴۲ سه شنبه ۳ فروردین ۱۴۰۰
از زیر سایه ارباب
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 552
آفلاین
فنریر هنوز گرسنه ش بود. تمام مبلای توی اتاق نشیمن رو پاره کرده بود و هرچی فنر توشون بود، خورده بود، به اضافه یه لیوان آب روشون. ولی هنوز سیر نشده بود، فنرها حتی ته دلِ فنریش رو هم نگرفته بودن. در نتیجه فکر بکری کرد. ولی یه فکر بکر، بدون اینکه عملی بشه، یه فکر بی ارزشه. بنابراین از جاش بلند شد و رفت طبقه بالا، جایی که اتاق خواب های مرگخوارا قرار داشت.
و توی اون اتاق خواب ها، تخت خواب وجود داشت.
تخت خواب هایی که توشون فنر وجود داشت.

فنریر جهید و جهید، خونه ریدل ها اونقدر بهم ریخته شده بود که ملت مرگخوار اصلا بهش توجهی نمیکردن و این موضوع براش یه امتیاز مثبت بود. دلش نمیخواست موقعی که داره فنرهای توی تخت خواب ملت رو میخوره، کسی ببینتش، چون اصلا حوصله نداشت که ملت از دستش ناراحت شن و مجبور شه اونارو هم بخوره، نه اینکه با خود عمل خوردن مشکل داشته باشه ها، فقط معده فنریش زیاد با گوشت سازگار نبود!

و فنریر اول از همه رسید به اتاق بانز، به تختی که میدونست زیر تشکش پر از فنر هست، نگاه کرد، و با یه جهش پرید روش...
و بعد روی هوای بالای تخت معلق شد.
- این دیگه چه...
- فنریر؟! تو اینجا چیکار میکنی؟
- من فقط دنبال غذ...
- آی ایهاالناس! این هجوم آورده به حریم خصوصی من و میخواد کشف حجابم کنه!
- بابا تو که اصلا دیده نمیشی!
- این یعنی میتونی وارد حریم خصوصیم بشی؟ آی ایهاالناس... آی داد و بیداد!

بانز ول کن ماجرا نبود، و اصلا هم دلش نمیخواست بانز رو بخوره. میترسید اگر بانز رو بخوره، خودشم تا ابد نامرئی بشه، بنابراین با تمام سرعت از اتاق بانز جهید بیرون تا سر فرصت فکر کنه و بفهمه که از اتاق کدوم مرگخوار میتونه غذا پیدا کنه!



پاسخ به: چکش سازی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۶:۰۴ جمعه ۱۰ اسفند ۱۳۹۷
#65

وینسنت کراب


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۰ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۲:۵۴ سه شنبه ۹ مهر ۱۳۹۸
از هر جا ارباب دستور بدن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 595
آفلاین
کراب دلیلش را نمیدانست. فقط میدانست دنیای اطرافش بشدت تغییر کرده.
ساحره ها خشن و زشت شده بودند وجادوگران آراسته و زیبا.

فرصت را از دست نداد.

با دو دست لبه های ردایش را بالا گرفت و دوان دوان به اتاقش برگشت. دیگر هیچ چیز جلودار او نبود!
هیچ دلیلی نداشت که رژ بنفش جیغش را که مدتها برای موقعیت مناسبی ذخیره کرده بود، امتحان نکند.
بنفش خیلی به او میامد.

جلوی آینه رفت و با دیدن صورت خودش شوکه شد.
-پناه بر ارباب...من که کلا آرایش نکردم. یادم رفته. چقدر زشتم! مهم نیست. الان از صفر شروع میکنم و سر تا پامو میرنگم!

کراب برای یک ثانیه از شدت خوشحالی شبیه هکتور شد. بعد از این حرکت خود شرمنده شد و به حالت قبل برگشت.

کرم پودر را برداشت و به صورتش زد.
تغییری نکرد!
رژ گونه صورتی محبوبش را زد.
تغییری نکرد!
سایه زد...خط چشم کشید...ریمل زد...
و باز هم تغییری نکرد.

در آخرین قدم رژ بنفش جیغ محبوبش را برداشت و به لب هایش مالید.

دریغ از یک قطره رنگ!

کراب این بار واقعا ترسید...

آرایش روی صورتش نمینشست.


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.