هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: دخمه های قلعه
پیام زده شده در: ۷:۵۱ سه شنبه ۱۹ خرداد ۱۳۸۸
#3

برتا جورکینز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۱۷ سه شنبه ۱۷ دی ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۱۷:۵۱ جمعه ۵ تیر ۱۳۹۴
از قبرستون!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 145
آفلاین
آهسته به سمت در آن طرف اتاق حرکت کرد. سرمای عجیبی را در اطرافش حس می کرد. می خواست یک سپر مدافع درست کند، می دانست این سپر برای جلوگیری از حمله ی دیوانه سازان است اما نوعی آرامش به او می داد که به آن نیاز داشت. پس چوب دستی اش را در آورد و زیر لب گفت:
-اکسپکتو پاترونم!

هیچ اتفاقی نیفتاد؛ البته از همان اول هم انتظاری جز این نداشت. نمی توانست به خاطره ی خوبی فکر کند. چوب دستی اش را روشن کرد و به اطراف نگاه دقیق تری انداخت. ارواحی که سعی داشتند به او نزدیک شوند به خاطر روشنایی چوب دستی دور تر شدند ولی هنوز هم در اتاق دیگر خیلی از او دور بود و جیمز امیدی نداشت که بدون آسیب دیدن از آنجا عبور کند.

به ستون های اتاق نگاه کرد؛ با خود فکر کرد شاید بتواند از آن ها بالا برود ولی چنین چیزی غیر ممکن بود چون آن ها گرد و لیز بودند و او هیچ جادویی برای بالا رفتن از آن ها سراغ نداشت. گذشته از آن اصلا معلوم نبود به کجا می رسند، در ارتفاع بیست متری در میان توده ای از ابر ها ناپدید می شدند. ابرها مانع دیده شدن سقف بودند. در همان لحظه سوالی به ذهن جیمز خطور کرد:
-آیا این اتاق سقف داشت؟

شاید این سرمای شدید به همین علت بود شاید اگر می توانست خود را به آن بالا برساند، می توانست از آن اتاق خارج شود. اما نه! هیچ پله ای در آن اطراف نبود و آیا جیمز انتظاری جز این داشت؟ از همان اول می دانست که اگر وارد این اتاق شود به آسانی از آن خارج نخواهد شد.

پس به تنها امیدش -در روبرویش- خیره شد. نور هنوز ارواح را از او دور نگه داشته بود، شاید اگر با همان چوب دستی روشن به در نزدیک می شد با او کاری نداشتند.

تمام شجاعتش را جمع کرد و یک قدم برداشت؛ هیچ اتفاقی نیفتاد. کمی امیدوارتر شد و با قدم های آهسته به سمت در حرکت کرد. هیچکس با او کاری نداشت پس قدم هایش را تند تر کرد و درست در یک قدمی در بود که دریچه ای زیر پایش باز شد و جیمز به درون آن افتاد.

با تمام نیرویش جیغ می کشید و به دیواره های اطراف تونل چنگ می زد. اما هیچ چیزی نبود که بتواند آن را بگیرد و از افتادن جلوگیری کند. با سرعت پیش می رفت و بالاخره بعد از یک قرن به انتهای آن رسید و با شدت روی سطح سخت زمین افتاد.

تمام اعضای بدنش درد می کردند. سعی کرد آرام از جایش بلند شود. اما درد طاقت فرسایی مانع این کار می شد. کشان کشان به سمت نزدیکترین دیوار رفت. دستش را روی چند آجر که از دیوار بیرون زده بودند گذاشت و آرام خود را بالا کشید. به شنل نامرئی اش نگاه کرد که در همان نقطه ای که او افتاده بود، قرار داشت. با خود فکر کرد کاش آن را از روی زمین برداشته بود که در همان لحظه صدایی آمد. سرش را بلند کردو به اطراف نگاهی انداخت و در همان لحظه آن را دید...

موجود عجیبی که به سمتش می آمد. دهانش از وحشت باز مانده بود. چرا تا آن لحظه به او حمله نکرده بود؟ شاید از ورود ناگهانی او شکه شده بود.

چوب دستی اش را بالا نگه داشت و برای دفاع از خود آماده شد...



Re: دخمه های قلعه
پیام زده شده در: ۱۴:۴۱ دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸۸
#2

دیدالوس دیگلold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۹ شنبه ۱۴ دی ۱۳۸۷
آخرین ورود:
۲۲:۴۵ سه شنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۲
از جلوی کامپیوترم!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 338
آفلاین
سوژه ی جدید!!!

بچه ها در حال قدم زدن در تالار طبقه اول بودند که ناگهان دری کوچک توجه آنها رو به خود جلب کرد، در را باز کردند. پشت در صد ها پله بود که به طرف پایین پیچ میخورد....

بچه ها اندکی به پله های پر پیچ و خم نگاه کردند.پله ها ی کج و پوسیده ای که بسیاری از آنها لبه نداشته و کثیف و سیاه بودند.

بچه هایی که داشتند پله ها رو نگاه می کردند همه جیغ زنان فرار کردند به غیر از یک نفر:جیمز سیریوس پاتر!

او داشت با تعجب زیادی به پله های ترسناک نگاه میکرد.لبخندی بر روی لبانش نشت و با خود گفت:باید برم ببینم اون جا چه چیزی پنهان شده...اصلا این پله ها که تو هاگوارتز نبودند...ولی به هر ترتیب باید برم اونجا.

این حرف را زد و در را که در آن اتاقی پر از پله به سمت پایین بود بست و رفت به خوابگاهش تا وسایل مورد نیازش را از جمله شنل نامرئی _که از پدرش هری کش رفته بود_با خود بیاورد.

جیمز به در رسید که تازه بر دیوار هاگوارتز مرئی شده بود.شنلش را پوشید و چوبدستی اش را در آ<رد و به درون اتاق رفت.

بلافاصله که در اتاق قدم گذاشت در پست سرش با صدای بلند بسته شد.جیمز از جا پرید و بلافاصله فهمید که نباید این تو می آمد.

جیمز هر چقدر سعی کرد نتوانست در را باز کند.حتی با چوبدستی هم نتوانست این کار را بکند.حتی دو یا سه بار جیع و فریاد زد تا کسی صدایش را بشنود ولی کسی جواب نمی داد...

جیمز از فرار دست برداشت و با خود گفت:من تا اینجا اومدم و گیر کردم ولی باید راهمو ادامه بدم...شاید چیزی اونجا باشه یا شاید از اونجا بتونم از قلعه سردر بیارم...

و این بود اشتباه بزرگ جیمز!

جیمز آروم آروم از پله های بیشمار پایین رفت...همین جور پایین و پایین تر رفت.

بعد از نیم ساعت پایین رفتن به یک در رسید که روی آن عکس یک مار بزرگ کنده کاری شده بود.جیمز ترسید.فکر می کرد به خونه ی ریدل ها اومده.

جیمز با شجاعت خاص گریفندوری ها جلو رفت و دست گیره ی در که کله ی مار بود چرخاند و در مقابل خود چیزی دید که باورش نمی شد...

اینجا خانه ی ریدل یا شبیه اون نبود...دنیایی دیگر بود...

در اینجا روح تمام آدم های درون قلعه حضور داشتند.پروفسور دامبلدور،معلما،هاگرید و در نهایت خود جیمز!

آنها داشتند از این ور به اون ور می رفتند و گاهی هم چیزی به هم می گفتند.

جیمز هم هر چی صداشون می کرد فقط به او نگاه می کردند...ولی پاسخی در کار نبود.

جیمز شروع کرد به راه رفتن تا از میان ارواح عبور کند ولی ارواح او را محاصره کردند.روح یکی از دانش آموزن اسلیترینی با صدای بسیار ترسناک و دو رگه ای گفت:تو حق نداری جلو تر بری!

جیمز جیغی زد و عقب عقب رفت...به سمت دستگیره ی در رفت تا در را باز کند ولی در مثل در طبقه ی بالا باز نمی شد...

جیمز رویش را به سمت ارواح کرد...باید از میانشون رد می شد...ممکن بود در اتاق روبرویش که ارواح آدم های درون قلعه از اون حفاظت می کردند بتواند نجات پیدا کند.

ادامه دهید...




غیر ممکن غیر ممکنه! همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118


دخمه های قلعه
پیام زده شده در: ۱۳:۵۲ شنبه ۱۶ خرداد ۱۳۸۸
#1

پروفسور گرابلی پلنک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۹ سه شنبه ۱۶ آبان ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱۸:۴۰ شنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۳
از این به بعد آواتار فقط مردونه!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 621
آفلاین
سلام به همگی

دخمه های قلعه هاگوارتز...جایی مخوف و ترسناک، جایی که اتفاقات زیادی در آن به وقوع میپیوندد و بدن های زیادی را از ترس به لرزه در می آورد.

ترسناک بنویسید و ترسناک بخوانید.
-------------
برای سوژه اول هم من یه قسمتی مینویسم، اگه دوست داشتین ازش استفاده کنین:

بچه ها در حال قدم زدن در تالار طبقه اول بودند که ناگهان دری کوچک توجه آنها رو به خود جلب کرد، در را باز کردند. پشت در صد ها پله بود که به طرف پایین پیچ میخورد....

از همگی ممنون
ناظر انجمن


ویرایش شده توسط پروفسور گرابلی پلنک در تاریخ ۱۳۸۸/۳/۱۶ ۱۳:۵۷:۳۲

[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخØ







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.