هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۱:۵۷ سه شنبه ۶ خرداد ۱۳۹۳
#16

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۵۹:۱۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6091
آفلاین
خلاصه:

لرد سیاه غمگین و ناراحته.مروپی به مرگخوارا دستور می ده لرد رو خوشحال کنن.مرگخوارا باید به شخص یا شیء مورد علاقه دامبلدور آسیب بزنن که لرد خوشحال بشه.اولین گزینه ای که به ذهن مرگخوارا می رسه گلرت گریندول والده.ولی مشکل اینجاست که کسی از جای گلرت اطلاعی نداره.مرگخوارا زاغی( زاغ آیلین پرنس) رو به همراه یک نامه برای پیدا کردن گلرت می فرستن.جستجوی زاغی قراره سه روز طول بکشه.

_________________________


-بکشیمش!
-بدیم زاغی چشاشو از حدقه در بیاره.
-یه گونی بکشیم رو سرش, بعد همه با هم بریزیم سرش و تا می خوره بزنیمش!
-وادارش کنیم فضولات نجینی رو تمیز کنه.تحقیرش کنیم!

ما بین ایده های جذاب مرگخواران, نجینی از سوراخ مخصوصی که روی دیوار تعبیه شده بود وارد شد و ایده دهنده شماره سه را بلعید و از همان راهی که وارد شده بود باز گشت.

-این چرا همچین کرد؟
-بی خیال بابا.الان میاد ما رو هم می خوره.
-فکر می کنم ارباب از ایده های مشنگی خوششون نمیاد!نظر تو چیه آیلین؟

همه نگاه ها بطرف آیلین برگشت.آیلین چهار زانو روی میز وسط اتاق نشسته بود.چشمانش باز بود و به نقطه ای مبهم در مقابلش خیره شده بود.

-هی آیلین؟!
-زنده ای؟!
-می گن یه تازه وارد اومده اسلی!بپر بهش خوش آمد بگو.
-ارباب کارت داره!

هیچ حرکتی از آیلین مشاهده نشد.مرگخواران متوجه شدند که خلسه آیلین و ارتباط ذهنیش با زاغی بسیار عمیق و جدی است و بهتر است آنها به کار خودشان برسند.
آنتونین که مشخص نبود وسط آن جمع چه می کرد ایده بعدی را ابراز نمود.
-اینا بی فایده اس.باید یه فکرخلاقانه تر بکنیم.هدف ما اذیت کردن دامبلدوره.باید ببینیم اگه چه بلایی سر گلرت بیاد دامبل بیشتر ناراحت می شه.

لودو که در گوشه ای سرگرم بازی با گوشی الادورا بود ادامه داد:
-دامبل این یارو رو دوست داشته خب...به نظر من باید یه کاری کنیم گلرت عاشق یکی بشه!و بازم به نظر من آنتونین مناسبه!

آنتونین که هنوز معلوم نبود وسط آن جمع چه می کرد نیم نگاهی به بقیه انداخت.و وقتی احساس کرد نگاه ها زیاد مخالف نیست کمی دستپاچه شد.
-اوهوی!چتونه؟چرا اینجوری نگاه می کنین؟اولا که این نظر خود من بود.این نذاشت حرفمو بزنم.دوما...می خواستم بگم ما باید دامبل رو کاملا ناامید کنیم.برای همین طرف باید یه دختر باشه.ولی منصرف شدم!چون اگه اینجا بساط عشق و عاشقی راه بندازیم خشم ارباب بر همتون نازل می شه.بنا براین رو نظر من یکی حساب نکنین!خودتون فکر کنین و ایده غیر عاشقانه بدین!




پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۱۸:۱۷ جمعه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۳
#15

الادورا بلک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۱۲ جمعه ۲۰ مرداد ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۲:۱۵ یکشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۴
از مد افتاد ساطور، الان تبرزین رو بورسه!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 572
آفلاین
-نقشه؟ کدوم نقشه؟
-نقشه دیگه! ما قرار بود گلرت رو بکشونیم اینجا!
-آهان، پس وقتی زاغی مسیر رو فهمید، برای گلرت یه نامه میفرستیم که متقاعد شه بیاد اینجا؟
-درواقع فکر می کنم وقتی زاغی مسیر رو فهمید خودش گلرت رو متقاعد میکنه بیاد اینجا!
-اصلا چرا گلرت باید بیاد اینجا؟ چرا ما نریم اونجا؟
-هوم؟ بد نگفتی!

فلور که با انگشتان ظریفش روی میز ضرب گرفته بود و کلافه، گفتگوی دو ممد مرگخوار غیرریونکلاوی را نظاره می کرد، از سکوت ایجاد شده استفاده کرد و سریع بین دیالوگ آن دو پرید.
-تموم شد؟

دو ممدمرگخوار که به نظر همدیگر را متقاعد کرده بودند، سر تکان دادند. فلور رو به آیلین کرد و گفت:
-خب، آیلین، زاغی رو بفرست دیگه... یه صفحه و نیم گذشته هنوز گلرت وارد سوژه نشده!

آیلین مغرورانه به کنار پنجره رفت. زاغی بی بال و پر را بین دو دستش گرفت، چیزی در گوش پرنده سیاه زمزمه کرد و او را به هوا پرتاب کرد. زاغ ارتفاع محسوسی سقوط آزاد را تجربه کرد تا توانست به شرایط بدون پر غلبه کند و اوج بگیرد. آیلین به طرف بقیه برگشت:
-از الان تا سه روز وقت دارین فکر کنین وقتی گلرت پیدا شد چیکارش کنین!

سر و صدای اعتراض مرگخوارها بلند شد:
-سه رووووز؟!
-چه خبره مگه؟!
-تا اون موقع مادر ارباب پدر ما رو درآورده که!

آیلین جواب داد:
-زاغه، جغد نیس که! جغدا به شبکه جهانی *joghdel map وصلن، سریع به هم کانکت میشن آدم مورد نظرو پیدا می کنن، این طفلک دست تنهاست، تازه کلی آموزش دیده تو سه روز آدمو پیدا کنه!

آیلین این را گفت و به خلسه رفت تا با زاغی ارتباط ذهنی برقرار کند، و بقیه را با این تفکر که «چرا از اول جغذ نفرستادیم پس؟!» تنها گذاشت.

*بر وزن گوگل مپ:دی




پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۱۷:۳۸ پنجشنبه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۳
#14

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۰:۳۵:۳۴
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4853
آفلاین
بالاخره آیلین از جاش بلند میشه و دست از بافتن ژاکت برمیداره. توجه مرگخوارا به زاغ آیلین که بی کرک و پر شده جلب میشه و شدیدا درگیری ذهنی پیدا میکنن که این زاغ چطور میخواد مسافت بین خانه ریدل تا مخفیگاه گلرت رو پرواز کنه.

آیلین که متوجه حالت عجیب مرگخوارا شده، نگاهشونو دنبال میکنه و انتهای مسیرو پیدا میکنه.

- اوه نمیخواد نگران باشین. مطمئنم که با همینقدر بال هم میتونه ماموریتشو بخوبی انجام بده.

مرگخوارا با تردید نگاهی بین هم رد و بدل میکنن. آیلین دستشو دراز میکنه و زاغ با جهشی، جاشو از روی شونه ش، به روی دستش تغییر میده و پاشو بالا میگیره تا نامه رو بهش وصل کنن.

- نامه پیلیز!

آیلین کف دستشو به سمت مرگخوارا دراز میکنه، اما نامه ای رو دستش ظاهر نمیشه. مرگخوار ممدی شروع به خاروندن سرش میکنه و جواب میده:

- خب ما که هنوز نامه رو ننوشتیم.

آیلین دستشو محکم رو پیشونیش میکوبونه و میگه: نباید اینو لو میدادی. ما نامه رو میفرستیم، نفر بعدی زحمشو میکشه و وقتی گلرت نامه رو گرفت، محتویاتو لو میده. الان همه چیز حله؟

مرگخوارا شروع به تکون دادن سرشون به نشونه موافقت میکنن و کاغذپوستی ای رو به دست آیلین میدن.

فلور که تمام مدت سکوت کرده بود و فقط به حرفای اونا گوش میداد، بالاخره روزه ی سکوتش رو میشکنه و هوشمندانه میگه:

- خب مگه تو نمیگی که هرجا این زاغه بره میفهمی؟ چرا باید فسفر مغزمونو برای نوشتن نامه ای که بتونه گلرتو متقاعد به برگشتن کنه تلف کنیم؟

- نه که ما خیلیم فسفر سوزوندیم.

فلور چشم غره ای به مرگخوار ممدی که اینو گفته بود میره و ادامه میده: کافیه به زاغت بفهمونی بره دنبال گلرت و با اون نیروهای ماوراییت مسیرو بفهمی، بعدش جای گلرت دستمون میاد و ...

- میتونیم نقشه مونو اجرا کنیم.




پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۳:۱۳ دوشنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۳
#13

اسلیترین

آنتونین دالاهوف


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۳۴ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۱:۴۹:۵۵ پنجشنبه ۵ تیر ۱۳۹۹
از کره آبی
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 2606
آفلاین
_ من؟ ریونکلاو؟ خفه شید بچه ها! خب؟

دافنه و لینی:

لودو(در نقش لرد) و مورفین(در نقش دست راست نقش لرد): مـــــــــــاع!
تصویر کوچک شده


زمان در خانه ریدل متوقف شد و همه بدون پلک زدن به آیلین نگاه میکردن... آیلین که متوجه شده بود خودشو جمع و جور کرد و گفت:
_ امممم...شرمنده، حواسم نبود! یعنی منظوری نداشتم بچه ها!

لودو: من میدونم! تو از وقتی با این دالاهوف خائن گشتی اینجوری شدی! تو قبلا خیلی مهربون و مودب بودی!

آیلین: برو بابا دلت خوشه! اون اصلا به درد هیچ دختری نمیخوره جز یه نفر! کلا هم ترسناکه هم یه جوریه! معمولا دختری جرات نمیکنه بره سمتش! وقتی هم میره پشیمون میشه! بنظر منم اگه یه وقت از اینجاها رد شد جلوش رو تخت لرد ولدمورت نشین! میاد میزنه چوبدستیشو تو حلقت میکنه!

لودو: بینیم بابا! به اون چه ربطی داره! اصلا دیگه مرگخوار نیست که!

آیلین: آره اینجا نیست ولی ذاتا مرگخواره! تو داستان دالاهوف مرگخوار بوده! به دو نفرم خیلی علاقه داره یکی بلاتریکس یکی لرد ولدمورت! بعضی وقتا توهم میزد میگفت جفتشون یه نفرن! جدیدا دیدینیش؟ یه جوری شده! میگفت تازه از جنگل های آمازون و سیر و سلوک در جادوی سیاه بازگشته و جو گرفته میگه دیگه نقطه ضعفی نداره!

...امممم در هر صورت بیخیال... میخواستیم گریندل والد رو پیدا کنیم؟ جغد میتونید بفرستید ولی کار بهترم میتونید بکنید! میتونید زاغی من رو بفرستید! این مغزش به مغز من کانکته! هر جا میره من میتونم اونجارو ببینم و حس کنم و...یک سری چیز دیگه که مخفی پیش خودم میمونه




پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۲:۲۹ دوشنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۳
#12

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۵۹:۱۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6091
آفلاین
-اوهوم...تو زندان نیست مگه؟دامبل یقه شو گرفت پرتش کرد اون تو!

لینی که هر لحظه بیشتر به حال مرگخواران بدشانس بدبخت فلک زده غیر ریونی تاسف می خورد آهی کشید!
-اون مال سالها پیش بود.گلرت خیلی وقته از زندان آزاد شده.کلی هم ازش استفاده کردیم تو سوژه های مختلف.

لودو برگشت و سر جایش نشست.ظاهرا لرد شدن به این سادگی ها نبود!باید به محض لرد شدن لینی و ترجیحا بقیه ریونی ها را از صحنه روزگار محو می کرد تا دیگر کسی جرات ضایع کردن او را نداشته باشد.صدای یک ریونی دیگر رشته افکار لودو را پاره کرد.دافنه که تا آن لحظه سکوت اختیار کرده بود شروع به صحبت کرد.
-به نظر من شیء یا فرد مورد علاقه گلرت رو پیدا کنیم و بدزدیم تا خودش مجبور شه بیاد اینجا...چطوره؟!

لودو بلافاصله مخالفت خودش را ابراز کرد!
-مزخرف!اینجوری که قضیه خیلی پیچیده می شه.یه چیزی که مورد علاقه یه فردی که مورد علاقه دامبلدوره رو بدزدیم که فرد مورد علاقه دامبلو بکشونیم اینجا که دامبلو ناراحت کنیم؟!

لینی و دافنه برای چند ثانیه به هم خیره شدند و سپس سری از روی افسوس تکان دادند.
-بی خیال بابا...از اینا انتظار هوش نداشته باش.زیر ذره بین عقاب نبودن که!
-حق با توئه...منم یه لحظه اشتباها فکر کردم کنار شومینه هستیم.یادم باشه سطح حرفامو کمی بیارم پایین تر که اینا هم بفهمن!

آیلین در گوشه ای از اتاق نشسته بود و بی سرو صدا سرگرم بافتن ژاکتی سیاه رنگ برای پسرش بود.زاغی روی شانه آیلین نشسته بود و به طرز عجیبی هر چه به طول ژاکت افزوده می شد از تعداد پر های زاغی کاسته می شد!
همینطور که حواسش به بافتنی بود گفت:
-چرا دنبال جاش می گردین؟خب یه جغد بفرستین براش!جغده خودش پیداش می کنه.تو نامه چیزی بنویسین که گلرت بیاد اینجا!

دافنه و لینی زمزمه های مبنی بر این که آیلین باید ریونکلاوی می شده و مسلما اشتباهی رخ داده است سر دادند!




پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۱۸:۰۵ جمعه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۳
#11

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۰:۳۵:۳۴
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4853
آفلاین
طلسم ها و وردهای رنگارنگ، همونجایی که بودن متوقف میشن و همچون آب معلق در هوایی که یهو پخش زمین میشه، رو به پایین سقوط میکنن و سکوتی عظیم در جمع مرگخواران بوجود میاد.

ناگهان لینی تو یه دوگانگی عجیبی فرو میره. نمیدونه این سکوت معنی خوبی میده یا بد. این به نشونه تایید ایده ی بکرش بود یا میخواستن بهش بفهمونن گند زدی تو هرچی ایده دادنه.

تو همین حینی که لینی دچار درگیری ذهنی ـه شدیدی شده بود، یکی از مرگخواران ممد ِ ریونی به حمایت ازش بلند میشه و میگه:

- احسنت بر کسی که هم مرگخوار باشه و هم صاحب هوش و فراست ریونی باشه. ویــــــوا!

دیگر مرگخواران حاضر در صحنه از نوع غیر ریونی:

مرگخوار فاطی ای برای تغییر بحث سریعا از جاش بلند میشه و میپرسه:

- بابا گلی که عتیقه شد رفت. واقعا فک میکنین هنوزم دامبل بهش اهمیت میده؟ اونا مدت هاست همو رها کردن.

- عذاب وجدان! این چیزی بود که باعث جدایی گلی و پیری از هم شد. وگرنه مطمئنا ...

لودو که دوباره تونسته بود به صحنه برگرده با جهشی بلند خودشو درست وسط اتاق میندازه و فریاد میزنه:

- پیش به سوی مخفیگاه گلرت!

و به دنبال این حرفش به زور راهی بین مرگخوارا باز میکنه و به سمت در میره. آیلین پشت سرش میپرسه:

- میدونی الان گلرت کجاست که راتو کشیدی داری میری؟


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۳/۲/۱۲ ۱۸:۱۴:۲۵



پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۱۹:۰۱ شنبه ۳۰ فروردین ۱۳۹۳
#10

آیلین پرنس


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۲ شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۰:۳۵ پنجشنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۶
گروه:
کاربران عضو
پیام: 633
آفلاین
به دنبال این سخن همه سکوت کردند و جمیعا با دهان های باز به حفره های خالی صورت ایوان که ظاهرا جای چشم های او بودند خیره شدند. لحظه ای بعد همگی طی یک حرکت خودجوش زیرخنده زدند.
ایوان که اصلا توقع چنین واکنشی را نداشت ابتدا از شدت تعجب به فرمت سپس و در آخر چون متوجه شد خنده ها تمامی ندارد به شکل درآمد.
مرگخواران:
بالاخره کاسه ی صبر ایوان سر رفت... گرد و خاک عظیمی به هوا برخاست و گردبادهای بزرگی شکل گرفت و آسمان رعد و برق خطرناکی زد و آنگاه...
- ای بابا...صد دفعه گفتم وقتی دارم فیلم می بینم شبکه رو عوض نکن مرتیکه تسترال. تازه رسیده بود جاهای جالبش...اَه...اصن قهرمی کنم میرم خونه بابام.
- اَه بابا یه بار خواستیم مسابقات لیگ برتر کوییدیچو ببینیما...اگه گذاشتی تو.

فیلم بردار با حیرت دست از کارش کشید و با تعجب به دعوای زن و شوهری که پیش رویش در سر و کله هم می زدند خیره شد.
سپس با دهان باز سرش را برگرداند تا به عوامل فیلم برداری نگاه کند.
عوامل فیلم برداری:
فیلم بردار با دیدن این واکنش به شدت عصبانی شد.
- بوقیا! همه تون اخراجین! چند دفعه باید بگم وسط فیلم برداری نگاه کنین ببینین سیمی چیزی زیر پاتون نباشه... حالا هم قبل از اینکه اخراج شید تا سه می شمرم اگه برنگشته باشیم سر صحنه قبلی همه تون از الان خودتونو مرده فرض کنید.
عوامل فیلم برداری:
به دلیل این تهدید بسیار موثر پیش از رسیدن به شماره دو صحنه به درون اتاق قرار مرگخواران برگشت.
- ویـــــــــــژ! بـــــــوم!
فیلم بردار درست وسط اتاقی ظاهر شد که ایوان در بالای آن ایستاده و طلسم های گوناگون را به هر طرف شلیک می کرد. در نتیجه فیلم بردار بد شانس در معرض یکی از طلسم های مرگبار ایوان قرار گرفت و دل و روده اش به طرز مظلومانه ای به در و دیوار پاشید.
عوامل از جان گذشته فیلم برداری هم جهت جلوگیری از شهادت سوژه درحالیکه ماهرانه از میان طلسم ها جاخالی می دادند با سرعت خود را به خط مقدم رساندند و یک فیلم بردار دیگر در محل حادثه کاشته شد!
ایوان نعره زد:
- بعد از این همه هزینه جانی و مالی که برای آموزش شما حیف نون ها صرف شده به جای هم فکری تا ته حلقتونو به من نشون میدین؟ بوق بر شما!
یکی از ممد مرگخوارا از وسط معرکه داد زد:
- خب چون طرح همچین موضوعی نیاز به مشورت نداشت. ریش دامبل از همه چی براش مهمتر بوده همیشه...
طلسم مرگبار مرگخوار مزبور را به رحمت مرلین نائل کرد.
- این قبلا سوژه بوده... یه چیز جدیدتر بگین!
لودو از روی یکی از طلسم های ایوان پرید:
-خب ایوان تقصیر خودته این همه گفتم من اگه لرد بشم این وضعیتو درست می کنم بیا متحد شیم گوش نک...
لودو با دیدن طلسم دیگری که به سویش می آمد ناچار شد به سمت دیگر شیرجه بزند و در نتیجه سخنرانیش نیمه تمام ماند.
لینی در حالیکه پر و بال زنان از میان طلسم ها جا خالی می داد امیدوارانه گفت:
- گلی چی؟ ما هنوز اونو سوژه نکردیم.
---------------
گلی مخفف گلرت گریندل والد.



پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۲۰:۵۹ جمعه ۲۹ فروردین ۱۳۹۳
#9

اسلیترین، مرگخواران

مورفین    گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۷ شنبه ۶ بهمن ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۳:۵۲:۴۴ شنبه ۷ دی ۱۳۹۸
از ت متنفرم غریبه نزدیک!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 810
آفلاین
اتاق قرارهای مرگخواران

اتاق مملو از مرگخواران پیر و جوان و زن و مردی بود که در اجتماعات 1 تا 6854413 نفره گعده گرفته بودند و بحث می کردند.

لودو بگمن چوبدستیش را گرفت جلوی حنجره اش : بطنین!
صدای ایوان که کنار بگمن نشسته بود در اتاق پیچید : تو همین یه وردو بلدی. نه؟!
بگمن بی توجه به طعنه ی ایوان سعی کرد جو اتاق را آرام کند : دوستان و همکاران گرامی! لطفا سکوت رو رعایت کنید و یه کمی هم جمع تر بشینید تا دوستانی که خارج از اتاق هستن هم بتونن وارد شن و در جلسه شرکت کنن.

اعتراضات و اصوات گوناگون از بیرون و داخل اتاق برخاست:

- راس میگه دیگه! یکم جمع تر بشینین ما هم جا شیم!
- ده آخه کجا برم مرتیکه؟! نمی بینی کنار دیفالم؟! برم تو دیفال؟!
- آقا هل نده! شعور داشته باش! سبد کالا که نمیدن هول کردی!
- دادا برو کنار وژیری نشی!
- ای بابا! آخه این همه مرگخوار که تو یه وجب اتاق جا نمی گیرن! هر هفته ما این مشکلو داریم. بهتر که نمیشه هیچ هی اعضای جدید اضافه میشن بدتر هم میشه. خب یکی این مشکلات رو به ارباب منتقل کنه دیگه. یعنی چی؟!

ناگهان همه ساکت شدند و یک هییییییییییییع با حالت : گفتند و بعد از هر چوبدستی یک آوادا به سمت مرگخوار معترض شلیک شد + یک استخوان ترقوه که تام ریدل پرت کرد و نتیجه این شد که مرگخوار مذکور دود شد و رفت هوا و جا یکمی بازتر شد.

- آخییییییشششش! جا یکمی بازتر شد! دوستان دیگه کسی به سیاست های ارباب اعتراضی نداره؟! و وقتی پاسخی شنیده نشد بعد از برخاستن آهی سوزناک از نهاد ملت تحت فشار، دوباره همهمه ها اوج گرفت:

- پوفففف! بابا ملت جوراباتونو بشورین دیگه! ای بابا!
- ایول بابا سالازار! برا من جا نگه داشته بودی؟ دستت درد نکنه!
- رو لیلا نشستی؟!... بخوابونم دهنت؟!

ایوان که دید اینجوری نمی شود یک طلسم بخشکیوس فرستاد که همه مرگخوارها را در جایی که ایستاده بودند ثابت کرد و بالاخره بگمن گفت : خب! جلسه رسمیست! موضوع جلسه : انتخاب لودو بگمن به عنوان لرد جدید! موافقین قیام کنن!
و بعد هم آمد یک طلسم قیامیوس بفرستد که کروشیوی ایوان از کادر خارجش کرد و روزیه موضوع جلسه را اعلام کرد: مشورت برای پیدا کردن ارزشمندترین فرد یا شی در زندگی دامبلدور!



هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!


پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۰:۴۶ یکشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۳
#8

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۵۹:۱۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 6091
آفلاین
سوژه تقریبا جدید!

( این پست در ادامه پست قبلیه, ولی سوژه جدید محسوب می شه.چون سوژه قبل ضمن تموم شدن بی سر انجام موند و فکر نمی کنم دیگه ادامه داده بشه!)


بلاتریکس فورا خودش را به طبقه بالا رساند و تعظیمی در مقابل مادر ارباب کرد.
-بفرمایین بانوی من.

مروپی که در مقابل آینه غبار گرفته ای نشسته بود شروع کرد به شانه کردن موهایش.چهره بلا کمی در هم رفت.
-عجب موهای زیبایی دارید بانو.اگه ممکنه منو هم راهنمایی کنین که بتونم چنین موهای لطیف و...

-پاچه خواری بسه بلا!برای این احضارت نکردم.ضمنا موهای تو برای لطیف شدن به چیزی فراتر از راهنمایی و توصیه احتیاج داره...بگذریم!...مطمئنم متوجه شدی فرزند برومندمون چقدر ناراحت و غمگینه!

بلا افکار پلیدش را که محتوای کلی آنها آتش زدن موهای مروپی و وصل کردن جریان الکتریسیته به آنها بود موقتا کنار گذاشت.
-بله بانوی من.در ماموریت قبل شما در خطر قرار گرفتین و ارباب به خاطر شما بسیار غمگین شدند.ولی نگران نباشید.ما تبحر زیادی در شاد کردن لرد داریم.

مروپی از جلوی آینه بلند زد و بطرف بلا برگشت.درست در مقابل او قرار گرفته بود.بلا سرش را بلند کرد و به چشمانش خیره شد.هیچ احساسی در انها وجود نداشت.
انتظار بلا زیاد طول نکشید.مروپی با صدایی زمزمه وار شروع به صحبت کرد.
-چقدر بد شانس بودم که طی مدتی که اینجا بودم اثری از این تبحرت ندیدم.ولی این بار کلید خوشحال کردن پسرم دست منه.من میدونم اون از چی ناراحته.اون احساس می کنه تحقیر شده.راه حلش هم اینه که همین احساس رو برای دامبلدور بوجود بیارین.شما باید به شیء یا کسی که به همون اندازه ای که من برای لرد ارزش دارم, برای دامبلدور با ارزشه, آسیب برسونین.طوری که اونم این ترس از دست دادن رو از اعماق قلبش احساس و درک کنه.تنها در این صورته که فرزندم دوباره لبخند می زنه!




پاسخ به: خورندگان مرگ
پیام زده شده در: ۱۶:۰۷ شنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۲
#7

آلبوس سوروس پاترold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۱ چهارشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۲۰:۴۹ جمعه ۲۸ آبان ۱۳۹۵
از همین پشت مشتا
گروه:
کاربران عضو
پیام: 217
آفلاین
آیلین درست میگی خیلی دستو پامون توی طنز بسته شده!
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مروپ ملتمسانه به مرگخواران حاضر در اونجا نگاه میکرد،آنتونین و لوسیوس به سرعت به طرف مروپ دویدند تا کمکش کنن.

اما بلاتریکس بر سر جایش میخکوب شده بود!
صورتش قرمز شده بود،بغض گلوشو پر کرده بود و اجازه ی حرف زدن به او نمی داد.

لوسیوس و آنتونین توجهی به او نمی کردند و سعی در کمک به مروپ داشتند.
اما هیچ کس نمی توانست متوجه این نشود که لکه ی سیاهی در تاریکی هوا به صورت جنون آوری به این طرف و آن طرف حرکت میکند و مانند دیوانه ها حرکت میکند.
از آنجایی که همه میدانستند که آن لکه ارباب است متوجه همه چیز شدند.مخصوصا متوجه سکوت عمیق بلاتریکس!

ناگهان هر سه آنان فریاد کشیدند: بلاتریـــــــــــــــکس!
لوسیوس با عصبانیت فریاد کشید: بلاتریکس نگو که هورکراکس...

_درسته...ولی نمی...ی...ی دون ...ن...ن...م چر...ا...ا اینج...وری شد! شاید افتاده شاید...همین جاهاست ...

_شایدم با افتاده و با یکی از طلسم ها برخورد کرده!

ناگهان صدای لرد سیاه لرزه بر اندام مرگخواران انداخت:بس کنید! ناراحتی و گریه کردن مثل بچه ها کاری پیش نمی بره! ولی من به حساب بلاتریکس خواهم رسید.

آنتونین پوزخند تمسخر آمیزی زد که سرخی صورت بلاتریکس را بیشتر و بیشتر کرد.

_خفه شو آنتونیون!هنوز یادم نرفته تو ماموریت قبلی چه گندی زدی! اگه بازم از این پوز خندا بزنی از دنیا منهات میکنم اعضای بدنتو به قسمت های مساوی تقسیم میکنم و ضربشون میکنم حاصلتو میدم مرگ خوارا آوادا بارانش کنن

با این جمله ی لرد حال بلاتریکس بهتر شد ولی هنوز ساکت بود و حرفی نزد.

ناگهان دود هایی که کوچه را تقریبا محو کرده بود و هیچ چیز دیده نمی شد از بین رفتند و محفلی ها با دیدن چهره ی لرد ولدمورت چهره هایشان سفید شد و رنگشان پرید،لرد از این فرصت استفاده کرد و وردی را زیر لب زمزمه کرد،ناگهان تمام مرگ خواران خود را در خانه ی ریدل یافتند!

لوسیوس و آنتونین ناگهان سرجای خود از خستگی افتادند و مروپ رو به حال خودش رها کردند.

مروپی با پاهای لرزان درحال افتادن روی زمین بود که ناگهان لرد زیر بغل او رو گرفت و روی یکی از صندلی ها نشاندش.

خانه ی ریدل مثل قبل ساکت،نسبتا تاریک ، خشک و بی روح بود.حتی قیافه ی لرد هم نشون میداد که از بی روحی اینجا خسته شده و به سختگی این محیط رو تحمل میکنه ولی از خودش چیزی بروز نمی داد!

بلاتریکس هنوز سر جایش با بغض ایستاده بود،برای اینکه جو ساکت و خشک آنجا را عوض کند با حالت ملایمی گفت:ارباب،امم...چرا بانو مروپ اون جوری شدن؟!به خاطر چی بود؟

قبل از اینکه لرد دهان بگشاید مروپی گفت:من و لرد به هم متصلیم،یه جورایی اگه هورکراکسی از لرد نابود بشه منم کمی از قدرتم رو مثل اون از دست میدم.

حالا حالش بهتر شده بود ولی هنوز رنگش پریده به نظر میرسید که با مرور زمان این مشکل حل میشد.

ناگهان مرگخواران حاضر در اون مکان با صحنه ی نسبتا وحشت آوری روبرو شدند!
لرد اشک در چشمانش جمع شده بود و چند قطره اشک از گونه هایش آویزان بود!

لوسیوس با وحشت پرسید:ل...لرد چی ش...شده؟!بخاطر بانو م..روپ هست؟!

ناگهان صدای ایوان سکوت عمیقی رو ایجاد کرد: لرد هم مثل همه ی ما قلب داره!
_خب درسته ما هم قلب داریم!مادرمون در حال مرگ بودند!

_بالاخره ارباب یه بار به من کروشیو نزد

_درسته ایوان.گوش کنید این موضوع بین ما باید بمونه،کسی نباید بفهمه حتی بقیه مرگخواران که من ... خلاصه خودتون میدونید.

همه یکصدا گفتند:حتما ارباب!

ایوان بار دیگر گفت:حتما ارباب

_کروشیو ایوان.

و ایوان ویبره روان از صحنه خارج شد.

حالا دیگر خانه ی ریدل مثل قبل بی روح به نظر نمی رسید!دیگر کسی نباید این خشکی رو تحمل میکرد!
حالا دیگر همه با شور و اشتیاق خاصی به گوشه ای رفتند و فکر انتقام را دوباره در سر خود پرورش دادند که ما محفل را نابود میکنیم و انتقام ارباب و مادرشون رو میگیریم!

بلاتریکس داشت میرفت به طبقه ی پایین که مروپی اون رو صدا زد و گفت:بلا،بیا باهات کار دارم.

...


برای شرکت در بزگترین همایش جادوگران سال اینجا کلیک کنید .


زوپس! بلاک! زمستان! دیگر اثر ندارد!
حتی اگر شب و روز، بر ما برف ببارد!




تصویر کوچک شده


باشد که هیچ کس نباشد باشد که فقط که خودم باشم.

گروهک تروریستی الهافلیه ...







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.