هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
پیام زده شده در: ۲۰:۲۱ جمعه ۲۷ آبان ۱۳۸۴
#15

مایک لوریold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۸ جمعه ۱۳ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۴:۴۳ سه شنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۵
از هاگزمید
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 555
آفلاین
در یک شب سرد


مایک لوری با آلبوس دامبلدور خانه ی 12 گریموالد قرار داره.

مایک خودشو به خونه ی 12 میرسونه. درب خونه رو میزنه. بعد از چند دقیقه صدایی از پشت در میگه: کیه؟؟؟

مایک: من مایک لوری هستم.... با پرفسور دامبلدور قراری داشتم.

درب بازی میشه و لوری مرلین رو جلو خودش می بینه؟؟؟؟

مایک: یا ریش خودت ای مرلین....!!! شما اینجا چه می کنید..؟؟

مرلین: حوصله ندارم..جوابتو بدم.... بیا تو....

مایک میره تو .... مرلین مایک رو به طرف اتاقی در ته راهرو راهنمایی میکنه...

مرلین در رو باز میکنه.....

لوری خودش رو در آشپزخانه می بینه که در مقابلش یک جمع تقریبا 10 نفری رو می بینه که جلو وایستند..

آلبوس دامبلدور از میان جمع بیرون میاد و به طرف لوری میره..

دامبلدور: مایک عزیز به محفل ققنوس خوش آمدی .
امیدوارم سال های سال با ما باشی.... هر چند که من رو به مرگم ولی با محفل باش تا محفل یار و یاورت باشه.....

سپس لوری را به میز شام برد و بعد از شام درباره ی محفل صحبت کردن...

در نهایت مایک لوری هم حاضر شد به محفل بپیونده....

متاسفانه يا خوشبختانه شما تاييد نشدي!


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۴/۸/۲۹ ۲۳:۱۸:۰۱

[img]http://www.filelodge.com/files/room24/643657/ImageUTYU.GIF[/im


Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
پیام زده شده در: ۱۵:۴۶ جمعه ۲۷ آبان ۱۳۸۴
#14

هرميون جين گرنجر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۷ چهارشنبه ۸ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۰:۲۶ جمعه ۳ اردیبهشت ۱۳۸۹
از زمان های نه چندان دور
گروه:
کاربران عضو
پیام: 284
آفلاین
يك عصر زيباي آفتابي هرمايني بعد از انجام كارها و تكاليفش تصميم ميگيره كه به دفتر دامبل دور بره و آمادگيه خود و گروهشو اعلام كنه
بعد از گذشتن از راهروها و پله ي چرخان بلاخره به دفتر دامبلدور ميرسه
(بافرض اينكه رمز عبور رو ميدونسته در ميزنه)
تق تق تق
دامبلدور:داخل شويد
دفتر دامبلدور مثل هميشه رمز آلود و زيبا بود و ظروف نقره اي روي ميز با انعكاس آفتاب درخشش خاصي رو به اتاق داده بود
دامبلدور رو به پنجره ايستاده بود با وارد شدن هرمايني بدون اينكه برگرده گفت:عصر زيباييه دوشيزه گرنجر اينطور نيست؟
هرمايني در حالي كه نگران از جواب منفي دامبلدور بوده ميگه:بله پروفسور

دامبلدور همون طور كه به طرف ميزش ميرفت:خوب بنابراين حتما موضوعه مهمي پيش اومده كه شما به جاي قدم زدن در كنار درياچه به دفتر من اومدين!!

هرمايني با لبخندي ساختگي به ميز نزديك ميشه و شروع به صحبت ميكنه:
بله پروفسور موضوعه مهميه
دامبلدور پشت ميزنشسته بود و درحالي كه دستاش رو و به ميز تكيه داده و در هم قفل كرده بود گفت:خوب بنابراين ميشنوم
هرمايني:بله پروفسور
من اومدم بگم كه من و تمام اعضاي وايت تورنادو آماده ي هر گونه كمك به شما ومحفل ققنوس هستيم وخواستم بگم كه اگه هر گونه مشكلي پيش اومد خواهش ميكنم ما رو هم در جريان بگذاريد چون همه ي ما آمادگي كافي رو داريم وتا آخرين قطره ي خون حاضريم در برابر سياهي بجنگيم
دامبلدور در تمام مدت صحبت هرمايني هيچ نگفت و فقط گوش داد بعد از پايان صحبتش گفت:
من خيلي خوشحالم كه جوانان جادوگر و ساحره ي ما حاضرند جانشونو براي به روي آوردن سپيدي عطا كنند(خيلي ادبي شد) اما دوشيزه گرنجر شما با همه ي اعضاي وايت تورنادو صحبت كرديد و نظر همه رو پرسيديد؟
هرمايني:البته كه اين كارو كردم و همه هم موافقت كردند
دامبلدور:پس بنابراين من روي كمك شما حساب ميكنم
هرمايني با تعجب:جدي ميگيد؟
دامبلدور :معلومه
هرمايني با خو شحالي از دامبلدور تشكر كرد وگفت:بايد اين خبر رو به بقيه بدم خيلي خوشحال ميشن وقبل از اين كه خارج بشه دامبلدور گفت:
اما به يك شرط
هرمايني برگشت و گفت:چه شرطي پروفسور؟
دامبلدور:بالاغيرتا جن هاي خونگي رو قاطي ماجرا نكن
هرمايني با خنده:چشم و در رو بست و دور شد
دامبلدور صداي هورا گفتن بچه هاي وايت تورنادو رو از پشت در شنيد و با لبخندي سرشو تكان داد و شروع به نوشتن نامه اي كرد
----------------------------------------------------
اينم اعلام آمادگيه ارتش وايت تورنادو

پست زيبايي بود!...اميدوارم هميشه همين طور بنويسيد براي محفل!


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۴/۸/۲۹ ۲۳:۱۴:۴۳

ما به اوج باز می گردیم و بر تری گریفیندور را عملا ثابت می کنیم...منتظر باشید..


Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
پیام زده شده در: ۱۶:۲۹ پنجشنبه ۲۶ آبان ۱۳۸۴
#13

اندرومیداold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۶ دوشنبه ۲ شهریور ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۲۰:۰۱ چهارشنبه ۳۰ تیر ۱۳۸۹
از معلوم نیست!دوره گردم!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 665
آفلاین
" اهم...اهم"
دامبلدور اون طرف تر در حال حرف زدن با یه گوشی بود که هر چی اسمش بود به خودش مربوطه!ما داخل موارد سیاسی نمی شیم.یه خانم نسبتا جوان پشت میکروفونی بود که دامبلدور از اون غافل شده بود.
" سلام!من خوبم شما خوبین؟"
ملت : مرسی!!
"خب...خداروشکر!...من می خوام بگم!..یه چیزه مهم!"
دستش رو به سمت لیوان ابی برد که روی میز کنفرانس بود.در حالی که اونو بر می داشت پرسید : پروفسور از این اب خوردن؟
"بله!"
لیوان رو بلند کرد و بالای سرش گرفت و مواظب بود اب اون جایی نریزه.
" خب...خوبه...اینی که می بینین از رهبر ما هست!ما باید فدای اون بشیم!فدای یک قلپ از این اب!من می خوام کاری کنم که همه ی شما ملت جادوگر!همه ی شما جوانان ازاده ی این مرز و بوم جادوگر!فیض ببرید و رستگار شوید!الله اکبر!...تکرار کنید!...جانم فدای رهبر!...جانم فدای ذره ذره ی وجود دامبلدور!...جانم فدای دامبلدور!...الله اکبر!....باشد که رستگار باشید!"
و اب را بر روی سر و روی ملت ازاده ی جادوگر ریخت.همه دهان باز انتظار فرج قطره ای اب بودند!
ملت :
"مواظب باشید!پیروی کنید!ازادی حق ما جادوگرانه ازاده است!انرژی از نوع هسته ای جادوگری حق هر ملتیست!...صلوات ختم کنید!...باشد که رستگار شوید!"
دامبلدور پس از جدا شدن از گوشی مذکور(اسمشو نمی شه گفت!ما داخل موارد سیاسی نمی شیم!)نگاهش توجه خانمی روی سکو و پشت میز و میکرفون شد....بووووووووووووووق!!

تیتر روزنامه های فردا :

تعدادی از جادوگران ازاده ی ما دیروز در راه دستیابی به انرژی مخفی شده در اب لیوانی زیر دست و پای جمعیت له شدند!به خانواده ی این ازادگان جادوگر تسلیت می گوییم!صلوات ختم کنید!باشد که رستگار شوید!!

واقعا زيبا بود!....خسته نباشي خواهر!...تاييدي 100 درصد!


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۴/۸/۲۹ ۲۲:۴۹:۰۳

" در جهان چیزی به نام آغاز و پایان وجود ندارد. زندگی امروز خود را به گونه ای بگذرانید که گویی همه چیز در همین یک روز است ... "


Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
پیام زده شده در: ۱۰:۰۹ سه شنبه ۲۴ آبان ۱۳۸۴
#12

مرلین (پیر دانا)old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۸ یکشنبه ۲۱ دی ۱۳۸۲
آخرین ورود:
۲۱:۴۳:۵۰ جمعه ۱۱ بهمن ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1292 | خلاصه ها: 1
آفلاین
سلام. منم عضو محفل شدم به سلامتي. براي اين كه عدالت برقرار بشه يه نمايشنامه هم من ميزنم اگه بد بود از محفل بندازينم بيرون
---------------------------------
ساعت پنج دقيقه به 9 شب- سر كوچه محفل

صداي گربه اي مياد...
- ميوو... ميوو.... مواوووو!
تنها نور منعكس شده از چشاي گربه ، "شكننده تاريكي مطلق موجوده".. هيچ صدايي هم جز ميو ميو به گوش كر ما نميرسه.
در اين زمان..
هوشت!

مقدار زيادي ريش جلوي تصوير رو فراميگيره...
- اه بابا صد بار گفتم اين دوربينو يه كم عقب تر بذارين!
مرلين كبير كه از برخورد با دوربين (پس از ظاهر شدن) نقش زمين شده بود از جا بلند شدو ريش هاش رو مرتب كرد. بعد از اون با دقت اطرافش رو پاييد. اين طرف و آن طرف كسي نبود به جز همان گربه ميوميوگر..
يك پلاستيك سياه و نسبتا سنگين از زير رداش درآورد و در كنار گربه گذاشت.
- چند دقيقه اي وقت داري هر بلايي ميخواي سر اين آشغالا در بياري! البته من نفرين ضد چنگ روش گذاشتم بايد با دندون پارش كني! دير بجنبي ماشين آْشغالي مياد ميبره اينو..
گربه مظلومانه نگاهي به آشغالها ميندازه و مشغول ميشه..
مرلين از پيچ كوچه حركت ميكنه و به سمت محفل راهي ميشه.
در راه مرلين در تفكراتش:
اين همه نوشتم كه چي؟ اين كه اصلا هيچ ربطي به سفيد يا سياهي نداشت؟ آهان!‌ بايد حسابي سفيد باشه!!

وقتي به خودش مياد كه صد متر از در محفل رد شده!!
ناگهان چشمش به يك حادثه جالب ميفته.
يك گداي مونث كه بسيار ضعيف مينمود و اشك از چشمانش روان بود جواهر گرانقيميتي در دست داشت و در طول كوچه به راه افتاده بود.

بومب!!!

زمان به دو شاخه تبديل ميشه.
يكي شاخه اي كه يك مرگخوار از كنار آن گدا عبور ميكنه و ديگري شاخه اي كه يك محفلي و سفيد از كنار آن گدا عبور ميكنه!

1- مرگخوار ميخنده.. موهاهاها!! آواداكداورا! هاها اين جواهر مال من شده بيد.
2- محفلي ميخنده... آخي.. نازي... بگو آخه واسه چي پيشم نمياي خوب من؟ مگه دوستم نداري منو نميخواي خوب من؟ :bigkiss:
گدا:
محفلي: واي چه جواهر نازي داري بلا بيا من اينو 500 گاليون ازت ميخرم... بقيشم واسه خودت

(نكته: محفلي و گدا رو هر دو مونث فرض كنيد!!!)

شما كه عضو افتخاري بودي!!!....ولي به هر حال متشكرم از لطفت! :bigkiss:


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۴/۸/۲۹ ۲۲:۴۷:۲۷

امضا چی باشه خوبه؟!


اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
پیام زده شده در: ۲۰:۳۹ دوشنبه ۲۳ آبان ۱۳۸۴
#11

آلبوس دامبلدورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۱۲ شنبه ۲۳ مهر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲:۰۶ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
از درون مغاک!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1171
آفلاین
خب دوستان سفيد من!
به همتون خوش آمد ميگم!
اول از همه براي اينكه سياها بترسن ليست اعضاي فعلي محفل رو اعلام ميكنم:

1-آلبوس دامبلدور
2-فلور دلاكور
3-چو چانگ
4-پروفسور گريفندور
5-الستور مودي
6-رون ويزلي
7-رونان
8-استرجس پادمور
9- بيل ويزلي
10-دنيل واتسون

عضو افتخاري:
مرلين كبير!

دوما از تمام عزيزاني كه خواهان ورود به محفل ققنوس هستن خواهش ميكنم در همين تاپيك يك نمايشنامه كاملا سفيد بنويسن تا توسط من تاييد بشن

يك توضيح هم در مورد اين تاپيك بدم:اين تاپيك در حال حاضر براي جمع كردن سفيدان سايته ولي بعد از جمع كردن سفيدها تبديل به مكاني براي هماهنگي محفلي هاي عزيز ميشه!

محفلي هاي عزيز!اميدوارم در هر جايي كه هستين سالم و تندرست باشين

رئيس محفل ققنوس و تنها كسي كه ولدمورت از او ميترسد!!!........آلبوس دامبلدور


شناسه ی جدید: اسکاور


Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
پیام زده شده در: ۱۷:۴۲ پنجشنبه ۱۹ آبان ۱۳۸۴
#10

گریفیندور

استرجس پادمور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۳ شنبه ۷ خرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۸:۵۴:۲۱ دوشنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۸
از یک جایی!
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
گریفیندور
پیام: 3558
آفلاین
نمايشنامه سفيد:

استرجس داشت تو سازمان اسرار كشيك ميداد كه صداي شكستن چيزي از اعماق سازمان اومد ترسيد كه به سمت اون صدا بره ولي وجدانش نگذاشت به همين دليل تصميم گرفت به سمت صدا بره
دوباره اون صدا اومد ولي اين بار انگار دو سه تا چيز با هم شكست
استرجس چوب دستيشو بيرون ميكشه و به سمت صدا ميره حدود 20 _30 قدم كه جلو رفت به محل صدا رسيد
روي زمين سه تا از پيشگوييها شكستا بود
استرجس بر ميگرده و دور بر خودش رو نگاه ميكنه ولي چيز خاصي نميبينه
خوبي
استرجس از ترس خشكش ميزنه و بر ميگرده ميبينه يكي از همكاراش پشت سرش ايستاده و
ميگه:ميتوني بري كار تو تمومه
استرجس هم به سمت در خروج حركت ميكنه كه ناگهان در با شدت زياد باز ميشه و به اون ميخوره اون هم ميافته و بيهوش ميشه........
وقتي بهوش مياد ميبينه همه چيز بهم ريختس
اون بلند ميشه و ميبينه انگار تو يك ميدان جنگ ايستاده همه ي محفليها دارن با مرگ خواران ميجنگن
يكي:استرجس آماده باش
استرجس بر ميگرده و ميبينه بلك لسترج داره مياد با اون بجنگه
بلك:بگير
اون يك طلسم به سمت استرجس ميفرسته كه اون با يك حركت ساده اونو بر ميگردونه و خودش به سمت بلك طلسم نسبتا قوي ميفرسته و بلك دوباره اونو بر ميگردونه
لوپين داد زد :ادامه بدين دارن عقب نشيني ميكنن
استرجس براي اينكه بلك رو گير بندازه از يك كلك بچه گانه استفاده كرد ولي فكر ميكرد بلك باهوشه ولي اشتباه كرد
استرجس گفت:بلك پشت سرت اربابت ايستاده
بلك برگشت كه پشتش به اربابش نباشه ولي ديد اربابي در كار نيست
استرجس هم از فرصت استفاده كرد و اونو بيهوش كرد
30 دقيقه بعد
لوپين:كار همه خوب بود فكر كنم تا وقتي اينا اينجا باشن ولدمورت آروم نباشه
همه ملت سفيد:

--------------------------------------
خب اميدوارم خوب باشه
فقط فكر كنم خودمون رو هم بايد معرفي كنيم
نام:استرجس
نام خانوادگي:پادمور

در ضمن شخصيتم محفليه
تاييد شد!(تاييد شد ولي نمايشنامت همچين سفيد سفيد نبودا! )


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۴/۸/۲۳ ۲۰:۲۹:۵۴

تو این سایت از نوجوانی بودیم تا الان ... خیلی وقت ها دلمون شکست خیلی وقت ها هم از خوشحالی نمیدونستیم چی کار بکنیم ... یادش بخیر ...

تصویر کوچک شده


Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
پیام زده شده در: ۱۶:۳۶ پنجشنبه ۱۹ آبان ۱۳۸۴
#9

دنیل واتسون


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۶ یکشنبه ۱۲ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۶:۵۹ دوشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۸۵
از فراسوی مرزهای پنهان
گروه:
کاربران عضو
پیام: 162
آفلاین
بعد لی دامبلدور دوباره پشت تریبون رفته بود . همه داشتن به سخنان پر از شور و حال دامبلدور گوش میدادن که یک دفعه در زنگ زده ای سالن با صدای گوشخراشی باز میشه و یه جادوگر جوان که از کاملا مشخص بود مسافت زیادی رو توی بارون پیموده مثل یک موش آب کشیده وارد میشه . اون کلاه خیس شنل سیاهشو از رو سرش برمیداره .
فلور : ااااااااااااا ................ اون که پسر دایی دنه ( شخصیت من یه شخصیت خیالیه و تو معرفی ایفای نقشم هم همین رو نوشته بودم . البته با اجازه ی خانم فلور دلاکور- البته این مال مدت ها قبله- .)
دنی : سلام فلور ....... سلام بیل راستی بهتون تبریک میگم .
دنی جلو تر میاد و با بیل دست میده .
رون : خب پسر نمی خوای عضو محفل بشی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دنی : پس فکر می کنی این همه راه واسه ی چی اومدم این جا .
ناگهان دامبلدور که از پشت تریبون کنار اومده بود و چند قدمی بیشتر با دنی فاصله نداشت میگه : خب پس برو پشت تریبون و به همه بگو چرا می خوای عضو محفل بشی .
دنی : من ........... آخه ........... الان ...........
رون : برو دیگه
و اونو به طرف تریبون هل میده . کفشای دن که پر از آب شده بودن شلپ شلوپه وحشتناکی به پا می کرد و شنل خیسش متل حلزونا یه رد خیس پشت سرش به جا می گذاشت . قیافه ی دن از خجالت سرخ شده بود . برای این که بیشتر مورد تمسخر دیگران قرار نگیره شنلش رو در اورد و قامتشو پشت تریبون راست کرد .
دنی : اهم ......... اهم .......... خب میدونین من خیلی بلد نیستم سخنرانی کنم برای همین شما رو مثل دوستای هم سن و سال خودم فرض می کنم و حرف دلمو بهتون میگم . شاید از نظر خیلی از شماها من یه پسر 16 ساله ی قرتی بیام که واسه ی خوشگذرونی و وقت تلف کردن اومدم این جا ولی باید بگم اگه این جوری فکر می کنین سخت در اشتباهین . همه ی ما برای یه هدف ارزشمند این جا دور هم جمع شدیم و اون عشقه . چه عشقی بالاتر از عشق به زندگی است ؟ چه عشقی بالاتر از عشق به ریشه کن کردن سیاهی است ؟ و چه عشقی بالاتر از عشق به انسانیت حقیقی است ؟ ما با هم متحد می شویم تا بار دیگردر مقابل این دیوه سیاهی که سر از خاک گورستان ها برداشته و طمع سیاه قدرت وجودش را به اسارت برده به پا خیزیم و از انسانیت حقیقی دفاع کنیم . در طول تاریخ انسان های زیادی اسیر این غول بی شاخ ودم یعنی طمع شده اند کسانی که برای به دست آوردن زندگی جاودان زندگی عادی خود را نیز از دست دادند ولی به نظر شما چه ابدیت بالاتر از زندگی هر چند کوتاه ولی سرشار از عشق و محبت است ؟ پس بیایید این شعار را همواره نه تنها زمزمه بلکه فریاد بزنیم که
تا عشق و امیدی هست چه باکی از بوسه ی دیوانه سازان
دنی با صدای تشویق بقیه با همون شلپ و شلوپ به رون . فلور و بیل می پیونده .
تاييد شدي!
دامبلدور


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۴/۸/۲۳ ۲۰:۲۸:۳۷

[size=medium][color=3333FF]هر انسانی آنچه را که دوست دارد نابود می کند !
بگذا


Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
پیام زده شده در: ۰:۳۴ پنجشنبه ۱۹ آبان ۱۳۸۴
#8

بیل ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۱۳ جمعه ۲۵ شهریور ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۰:۰۳ سه شنبه ۶ مهر ۱۳۹۵
از The Burrow
گروه:
کاربران عضو
پیام: 600
آفلاین
حرفای دامبولدور تازه تموم شده بود و همه داشتن بحث می کردن که اگه سنتورها به محفل بیان چطور میشه. دامبولدور هم سعی می کنه که جمعیت رو ساکت کنه اما شوک ورود رونان هنوز باقیه. یه دفعه سکوتی بر جمعیت حاکم میشه. یکی داره آروم آروم میاد جلو و همینطور که به سمت تریبون میاد راهو واسش باز می کنن. همه به چهرش خیره شدن. بعضیا به صورتش اشاره می کنن. دامبولدور گردن میکشه که ببینه کیه؛ موهای بلند و قرمزشو می بینه.

دامبولدور: انتظار دیدن هر کسی رو داشتم به جز تو. بابا تو باید الان استراحت کنی، بیل.

فلور: وای عزیزم. چرا اومدی؟

رون: آخ داداش جونم اینجاس.

مودی:چقدر شکل من شدی.

بیل میاد پشت تریبون سرشو بالا می گیره. جای زخمهای عمیقی روی صورتشه. زخمها نیمه بازن و خون آلود. یه دفه جمعیت منفجر میشه:
می جنگیم، میمیریم، ذلت نمی پذیریم.

بیل: ساکت. این همه اینا حرف پرت و پلا زدن. من اومدم حرف حسابی بزنم.

والدمورت شُمپَن، والدمورت کَتَه کَلَه. اگه فکر کردی خیلی زور داری،think again.

دامبولدور: بابا چی می گی؟ بیا برو پایین. اینا بیشترشون زبان فارسیم بلد نیستن. تازه کلی از اینا زبانشونم تک ماده گذاشتن.

بیل: خیلی خوب، یعنی والدمورتِ (... بدلیل حضور اعضای زیر 18 سال سانسور شد)، همچی میزنم که نفهمی... جمعیت دوباره منفجر میشه:
میکشم، میکشم آنکه برادرم کشت. :root2: :root2: :root2:

دامبولدور: جون فلور بیا برو پایین. همه شعار ها رو خرج کردی. من برم بالا، دیگه تحویلم نمی گیرن.

بیل میاد پایین و میره پیش فلور.

خوشحال ميشويم اگر هميشه همين شكلي بنويسيد!(تاييد شد!)


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۴/۸/۱۹ ۴:۱۱:۲۵

Soon we must all face the choice
between what is right and what is easy




تصویر کوچک شده


Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
پیام زده شده در: ۲۳:۲۰ چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۴
#7

فایرنزold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۵ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۰:۰۵ دوشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۱
از جنگل ممنوعه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 253
آفلاین
رون ويزلي هم داشت از بالاي تريبون پايين ميومد...هنوز پاش رو روي زمين نگذاشته بود، كه از عقب جمعيت، يه صدااي مبهم مياد...مرد از سر راه كسي كه معلوم نبود كيه، كنار مي رفتن و در حالي كه متعجب شده بودند و جا خورده بودند، با هم پچ پچ ميكردند...
دامبلدور توي ميكروفون: اون پشتا چه خبره؟ اگه خبريه بگين ما هم خبردار شيم ديگه!!!
و درست ايم موقع، چواب سوالش رو گرفت...
رونان، يه سانتور ، از ميان جمعيت پديدار شد، و در حالي كه به سمت دامبلدور ميرفت، با صداي بلند گفت:
منم، رونان...دامبلدور، نمي دوني با چه زحمتي تونستم بيام اينجا...
دامبلدور كه دهانش از تعجب باز مانده بود( )، گفت: سلام رونان...ت...تو اينجا چيكار ميكني؟
رونان: رفته بودم فايرنز رو ببينم...اون گفته كه مي خواين يه محفل تشكيل بديم....منم اومدم تا عضو شم...
دامبلدور:آخه...مگه...اخ...مگه از گله اخراجت نمي كنن اگه عضو شي؟
رونان: نه...نگران اونش نباش...تازه خيلي ديگه از سانتورها هم مي خوان عضو شن... فقط اگه ميشه، بايد طرز استفاده از چوبدستي ها و وردهايي كه استفاده مي كنين، به ما م ياد بدين...
دامبلدور: خيلي عالي ميشه اگه شما هم بياين تو م...
هنوز جملش رو تموم نكرده بود، كه صداي همهمه مردم و داد فرياد ها، صداش رو خفه كرد:
((ما سانتور نمي خوايم...ما سانتور نمي خوايم...!!!))
دامبلدور: دوستان و محفليهاي محترم...همون طور كه مي دونين، سانتورها توانايي هاي خيلي زيادتري نسبت به ما دارن، و از نظر من، هيچ اشكالي واسه ورودشون وجود نداره...
رونان:مردم...نگران نباشين...ما به كمك همديگه، مي تونيم لردولدمورت قاتل رو از بين ببريم...
و...

بله...!اين هم از نمايشنامه اي كه بايد واسه ثبت نام مي نوشتيم.... درسته كه خيلي ساده و خشك شد، ولي شما به بزرگي خودتون ببخشين ديگه!!! بهتر از اين نتونستم بنويسم...

برادر آسلامي من!....خوب بود!...به دور از هياهو و جنجال!....خب كاملا سفيد نبود و زياد هم جالب نبود چون فقط ميخواستي خودتو معرفي كني به محفل!....ولي به هر حال ابن فرصتو بهت ميدم كه با ما هم پيمان بشي.خوش اومدي!


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۴/۸/۱۹ ۰:۰۰:۰۴

تصویر کوچک شده


Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
پیام زده شده در: ۱۶:۵۵ چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳۸۴
#6

فلور دلاکورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۳:۱۴ یکشنبه ۷ تیر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۴:۰۹:۳۰ یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳۹۸
از پاریس
گروه:
کاربران عضو
پیام: 974
آفلاین
به نام آنکه ساحره را آفرید تا در محفل همیشه سبز باشد

حضور همیشه سبز است! ولی من اینبار حضور آبی خودم را در محفل اعلام می کنم امیدوارم بتوانم اآن فنریر گری بک نامرد را بکشم! و انتقام شوهر عزیزم رو ازآن بگیرم! من با تمامه قدرتم در خدمت محفلم تا دنیا همیشه سفید باشد

من از زندگی هیچ چیز نمی خواستم ولی آن گرگینه ی نامرد شوهر من را مجروح کرد و حالا تنها چیزی که از زندگی می خواهم تنها و تنها انتقام از آن گرگینه ی خونخوار است

من امده ام تا با همکاری اعضای محفل صلح رو برقرار کنیم و یک زندگی زیبا داشته باشیم

زندگیی زیبا و جادار با محفل ,بی اسمشونبر

با تشکر
فلور دلاکور
@

با اينكه قرار بود نمايشنامه بنويسين چون ميدونم وقت كافي نداري تاييدت ميكنم!


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۳۸۴/۸/۱۸ ۲۳:۵۲:۴۶

دلبستگي من به جادوگران و اعضاش بيشتر از اون چیزی که فکرشو میکنید







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.