هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه و سفید
پیام زده شده در: ۱۹:۱۵ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

دیانا کارتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۳۲:۰۶
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 180
آفلاین
-پاپا وايسا کجا ميرى؟نکنه ديگه منو دوست فس؟

دامبلدور نميدونست چرا مار محبوب لرد سياه بهش ميگه پاپا، گيج شده بود کل اتاق دويد تا از اون مار فرار کنه اما نجينى بهش رسيد،وخودشو به گردنش گره زد.
-نههه ولم کن ولم کن من نبايد بميرم هنوزم بچه هايى هستند که به کمک من احتياج دارن......من بايد از اونا محافظت کنننمم!
-پاپا چى فس؟؟بلاتريکس بيا ببين پاپا ديگه منو نه فس

بلاتريکس با صداى دادو بيداد هاى ارباب ونجينى اومد داخل اتاق وديد ،ارباب روى تخت وايساده و جيغ ميکشه نجينى هم پايين تخت ميخزيد و ميگفت:پاپا ديگه منو نفس،پاپا ديگه منو نفس!

بلاتريکس با تعجب روبه دامبلدور گفت: ارباب،اينجا چه خبره؟؟

دامبلورد که ديگه صبرش تموم شده بود باصداى بلندى گفت: بسه ديگه انقدر به من ارباب نگين من پروفسور دامبلدور هستم!
-ارباب شما حالتون اصلاً خوب نيست،بهتره يکم خودتونو تو آينه نگاه کنين ،من نجينى روباخودم ميبرم......بيا بريم نجينى!

نجينى باهمون حال خرابش دنبال بلاتريکس رفت ،وتنها دليلش هم گرسنه بودن بود.
پس از رفتن بلا ونجينى،دامبلدور تقريباً 2ساعت بود که شوک زده به تصوير لرد سياه بجاى خودش توى آينه خيره شده بود،اون داملبورد بود،مطمئن بود حتى تمام کار هايى که ديروز انجام داده بود يادش بود پس اين يعنى چى؟


피가 내 정맥에 흐르는 한 그것은 어둠의 영주에 속합니다.💀
.
As long as the blood flows in our veins, we belong to the Lord of Darkness😺

پیشی ملوس ارباب ،مشکلی هست؟
پنجول میکشما
😾😾


پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه و سفید
پیام زده شده در: ۲۰:۰۷ دوشنبه ۷ آبان ۱۳۹۷

اشلی ساندرز old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۴ چهارشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۰:۳۱:۲۹ شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۸
از لندن گرينويچ
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 208
آفلاین
سوژه جدید


لرد به ارامى چشم هايش را باز کرد؛ افتاب چشم هايش را مى سوزاند. احساس مى کرد کلى پشم و پيله اطرافش است.
- کدوم احمقى پرده رو کشيده؟ ما اينگونه راحت نيستيم!

لرد متوجه شد دارن کلى برف شادى روى سرش ميريزند؛ و يه گله محفلى دورشن.لرد سعى کرد با دست برف شادى را از روى سر و کله اش بتکاند.
- بريد بيرون اينجا چى کارداريد؟ ما اينطورى راحت نيستيم.
- تولد 345 سالگيتون مبارک پروفسور!
- پرفسور ديگه کيه؟ هکتور و بلاتريکس شما رو براى صبحانه ى نجينى اوردن؟

محفلى ها:

لرد دستش را به سمت نزديک ترين چوب دستى برد؛ خبرى از چوب خودش نبود اما يک چوب که انگار قبلا جايى ديده بود، اهميت نداد و با تمام قدرت به سمت نزديک ترين محفلى گرفت:
- اواداکاداورا!

چوب هيچ واکنشى نشان نداد.

- پرفسور؟ حالتون خوبه؟ ببخشيد ولى اليوندر براى کادو تولدتون با چوبتون کارى کرد که ديگه نشه طلسم هاى سياه رو اجرا کرد!

- اليوند غلط کرد. مگه خانه ريدل ها در و پيکر نداره؟

محفلى ها:

گادفرى با حالتى که انگار چيزى فهميده وسط پريد:
- پرفسور فهميدم! پس فردا هالووينه حتما مى خواين امروز به جاش اين ولدمورت رفتار کنيد؛ خب پس منم هکتورم!
- تو غلط کردى. به ما يه ايينه بدين!

محفليون يه ايينه دست لرد دادن لرد با ديدن خودش در ايينه کم مانده بود دو تا شاخ در بياورد؛ او در جسم دامبلدور بود!

نقل قول:
در خانه ى ريدل ها


دامبلدور حرکت خزيدن موجودى دور گردنش را حس کرد؛ سرش را برگرداند تا ببيند چه روى گردنش است؛ اما با برگرداندن و با يه مار بزرگ مواجه شد.
- فرزندان روشنايى! کمک!

اما معمولا مرگخواران به فرياد کمک از طرف کسى که کلمه ى روشنايى را مى اورد توجه چندانى نمى کنند. دامبلدور هم با نيامدن کمک، به داد و بيداد ادامه داد و شروع به دويدن دور اتاق کرد.


ویرایش شده توسط اشلی ساندرز در تاریخ ۱۳۹۷/۸/۷ ۲۱:۱۱:۴۸
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۷/۸/۷ ۲۳:۰۲:۳۴

تا حالا کسی با گیتار زده تو سرت!؟


پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه و سفید
پیام زده شده در: ۱:۰۵ دوشنبه ۷ آبان ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱:۳۸:۲۳
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5485
آفلاین
( پست پایانی)

-شما به یک مهمانی چای عصرانه دعوت شدین.

مادر دامبلدور، کوچکترین اهمیتی به این دعوت نداد. به هر حال او نمی توانست چای بنوشد!

-چای دو بعدی! همراه تابلوهای دیگه...در محوطه دلباز جلوی خونه...

این یکی به هدف خورد! مادر دامبلدور سریعا بهترین ردایش را که فرق خاصی با بدترین ردایش نداشت پوشید و از تابلو خارج شد.

به محض ناپدید شدن چهره پلید و کریه مادر دامبلدور، مرگخواران شروع به جشن و پایکوبی کردند!
تا این که صدای لرد به گوش رسید.
-سریع کل تابلوها رو با مایع مخصوص خط خطی کنید که ملعون نتواند برگردد!

هکتور که به جای رقص و پایکوبی، در همان فاصله مایع مخصوص را تهیه کرده بود، به طرف یکی از تابلو ها رفت.
قلم پر آغشته به مایع را به طرف تابلو برد.

-اوهوی...چیکا میکنی دااچ؟

هکتور با دیدن شش مرد سبیل کلفت داخل تابلو قلمش را پس کشید.
-اممم...براتون مبل راحتی بکشم؟

-نمی خواد...دوشیزه کندرا فرمودن تا برگشتنشون از مهمونی، تابلوهاشونو براشون نگه داریم. همگی دور شین...

خلاص شدن از شر مادر دامبلدور، کمی سخت تر از چیزی بود که انتظار داشتند.

لرد سیاه داشت به روزنامه ای معتبر، برای دادن آگهی فروش خانه ریدل فکر می کرد...


پایان.


نه سول...نمی شه بمونی!
نه تام...نمی شه سر بزنیم!



پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه و سفید
پیام زده شده در: ۱۱:۲۰ چهارشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۹۷

آمی پاین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۸ پنجشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۴:۰۰ یکشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۷
از ما هم به جان شنفتن، سرورم.
گروه:
کاربران عضو
پیام: 31
آفلاین

نقل قول:
کراب بسیار ناراحت بود. کراب بسیار غمگین بود. کراب بسیار پریشان حال و آزرده خاطر بود. کراب تمام صفاتی بود که می شد در لغت نامه ی دهخدا ذیل مدخل کلمه ی ناراحت پیدا کرد. چاقو و چنگال کراب شکسته بود. روبان کراب را از او گرفته بودند. آرایشش خراب شده بود. موهایش (؟) به هم ریخته بود. از همه بدتر این که به مهمانی چای عصرانه ی خانم ها در سالن اسلیترین نمی رسید. حتی اگر می رسید هم حاضر نبود با این سر و وضع آنجا ظاهر شود. نه وقتی روبان عزیزش را...


لرد باز بیکار مانده بود و از معدود مواقعی بود که می فهمید این حجم از قدرت و شکوه جادوییش تنها حاصل توطئه ی دشمنان خانه ی ریدل هاست. چرا که بر اثر این نفرین غم انگیز، او در بیست و چهار ساعت شبانه روز افکار هر تسترالی را که در اطرافش می دید، می توانست بشنود. یا ببیند. یا هرچیزی که نظر استاد محترم ذهن جویی، پروفسور مرحوم مغفور مرگخور محفول، سوروس اسنیپ است.

حالا هم داشت افکار کراب را می...جست. در مورد مهمانی چای عصرانه. در سالن اسلیترین. که تمام بانوان اسلیترینی (افکار نجینی اینجا وارد شد: پاپا، پرنسس هم فسسسس؟! چون پرنسس عُمر و قلب و به معنی دقیق کلمه مغز پاپاش هم هست.) به آن دعوت می شدند و...

-

و شاید سایرین از روی چهره ی لرد متوجه نشوند، ولی پرنسس که تمام اعضای بدن پاپایش بود متوجه شد در تمام اعضای بدن پاپایش عروسی برپا شد.
- یاران ما. ما ایده ای داریم.
- ارباب من ایده تونو نمی دونما! باز نندازین...
- آواداکداورا. می گفتیم. ما ایده ای اربابانه داریم و برای عملی کردنش به چیزی احتیاج نداریم، چون ما ارباب هستیم. ولی شما بسیار مشتاق و بی صبر به نظر می رسید که این ایده رو اجرا کنید.

اشتیاق و بی صبری یاران ارباب از هشت جهت جغرافیایی قابل مشاهده بود!

- برید و از زیر آوارهای محفل، تابلوی عمه/خاله/مادربزرگ/جد هفتمتون یا هر نسبتی که باهاش دارید رو پیدا کنید و برامون بیارید.

شاید اصلاً نیازی نبود تابلو را از جایش بکنند. شاید می شد به شیوه ای دیگر مادر دامبلدور را از تابلوی کذایی اش بیرون کرد.
مثلاً با دعوت شدن به یک مهمانی چای عصرانه!


I will keep quiet
You won't even know I'm here
You won't suspect a thing
You won't see me in the mirror
But I crept into your heart
You can't make me disappear
Til I make you


پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه و سفید
پیام زده شده در: ۱۸:۵۸ دوشنبه ۱ مرداد ۱۳۹۷

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۰۹:۳۳
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4714
آفلاین
خلاصه:

خانه شماره 12 گریمولد، در اثر معجون پراکنی هکتور پرواز می کنه و میاد می شینه رو سر خانه ریدل ها. هر دو خونه با هم فرو می ریزن و محفلیا و مرگخوارا بی خانمان می شن. تصمیم می گیرن خونه هاشونو از اول بسازن.
قرار می شه اول خانه ریدل ها ساخته بشه و بعد مقر محفل. لرد و مرگخوارا خانه ریدل ها رو خیلی بزرگتر و مجهز تر از چیزی که بود توصیف می کنن. ولی برای محفلیا یه چادر می زنن.
الان مشکل مرگخوارا تابلوی مادر دامبلدوره که تو تمام اتاق های خانه ریدل ها نصب شده و به هیچ عنوان کنده نمی شه و عشق پراکنی می کنه. مرگخوارا می‌خوان با خراب کردن دیوار اصلی خونه که تابلوی اصلی روش نصبه، همه تابلوهای دیگه رو از بین ببرن! حالا سعی دارن با کارد و چنگال دیوارو خراب کنن...

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

هرکدوم از مرگخوارا به شیوه‌ی متفاوتی با کارد و چنگال به جون دیوار افتاده بودن و سعی داشتن در جهت نابودیش حرکتی زده باشن. حالت باکلاسی که مرگخوارا به خودشون گرفته بودن و ذره ذره عمل می‌کردن جوری بود که انگار دارن نون تستی رو برش می‌دن!

این وسط کراب که در کنده‌کاری با قاشق موفق عمل نکرده بود، وضعیتش با چاقو و چنگال هم بهتر نبود و مدام دور از چشم بقیه زمان کوتاهی رو صرف تمدید آرایش صورتش می‌کرد.

لینی که کارد و چنگالش اندازه‌ی چشم مورچه بود و حس می‌کرد هرچی می‌کنه هیچی نمی‌شه، سعی می‌کنه وجود مفید و گهربارشو جور دیگه‌ای به اثبات برسونه. پس با پروازی خودشو به بالای سر کراب می‌رسونه و روش می‌شینه.

- کیشته حشره کیشته... نمی‌بینی چقد دارم زحمت می‌کشم؟ آرایشمو می‌بینی که به هم ریخته؟ حالا باید وزن تو رو هم تحمل کنم؟

لینی در اثر تکون‌های شدید کراب، دوباره بال می‌زنه و به هوا می‌ره.
- کراب! به من گوش کن کراب! این دیوارو می‌بینی؟ نه! تو دیوار نمی‌بینی. تو یه کیک بزرگ شکلاتی می‌بینی که برای رسیدن به خوشمزه‌ترین قسمتش باید روشو ببری تا به مرکزش برسی! این دیوار کیکی رو ببین و برو بِبُرش! بِبُر کیکو کراب! بِبُر!

کراب همچون هیپنوتیزم‌شده‌ها، ناگهان اختیار از کف می‌ده و همچون زمانی که با کارد و چنگال به جون کیکای هاگوارتز میفتاد، به هم خوردن زیبایی و آرایشش رو برای لحظه‌ای فراموش می‌کنه و به سمت دیوار حمله‌ور می‌شه.

- اممم... خب شایدم نباید تصور می‌کردیم کیکه.

لینی این جمله رو زمانی می‌گه که سر چنگال کراب خم می‌شه و چاقوش با صدای تقی از وسط به دو نصف مساوی تقسیم می‌شه، اما دریغ از ذره‌ای آسیب که دیوار دیده باشه!




پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه و سفید
پیام زده شده در: ۲:۱۲ پنجشنبه ۲۸ تیر ۱۳۹۷

لایتینا فاست


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۳ شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۵۹:۲۵ شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۸
از زیر بزرگترین سایه‌ جهان، سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 347
آفلاین
بعد از این که لایتینا به این نتیجه رسید که کشیدن قاشق روی دیوار و تلاش برای کندنش نتیجه ای نداره، یه چیزی تق تق به سرش ضربه زد. لایتینا سرشو بلند کرد و دید یه "فکر داره تلاش میکنه به سرش بزنه.
- یه فکری به سرم زد!

بعد از داد و هوار لایتینا ملت مرگخوار همگی سرشونو برگردوندن.

- آره منم دارم فکر رو میبینم که داره به سر لایتینا میزنه.
- شاید من بتونم باش معجون درس کنم... معجون فکر!

فکری که به سر لایتینا زده بود چون خیلی خجالتی بود وقتی با این حجم توجه مواجه شد، رفت و پشت گوش لایتینا قایم شد و همونجا ایده‌شو به لایتینا گفت.

- خودشو ول کنین. ولی میگه که توی این فیلمای ماگلی با کلاسا اصولا غذا خوردنشون رو با چنگال و کارد انجام میدن. ینی با چنگال غذا رو نگه میدارن و با کارد میبرنش. چرا ما این کارو با دیوار نکنیم؟

مرگخوارا نگاهی به هم انداختن. اونا که با کندن قاشق به جایی نرسیده بودن شاید این راه جواب میداد و دیوار خراب میشد.
پس همه مرگخوارا سریع بلند شدن و برای خودشون، یه جفت چنگال و کارد دست و پا کردن.

- خب اول چنگال رو اینجوری رو دیوار نگه میدارین و بعد با کارد شرو میکنین گچ کنارشو بریدن.

با توضیحات لایتینا، مرگخواران با حرکات هماهنگ، سعی کردن خیلی با کلاس دیوار رو برش بدن.


ویرایش شده توسط لایتینا فاست در تاریخ ۱۳۹۷/۴/۲۸ ۲:۱۶:۵۵

The MUSIC is making me growing
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down

Onlyتصویر کوچک شدهaven


پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه و سفید
پیام زده شده در: ۱۷:۰۲ جمعه ۲۲ تیر ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
دیروز ۱۳:۵۱:۳۴
از زير سايه لرد سياه
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 484
آفلاین
دقايقى بعد، مرگخواران دور تابلوى مادر دامبلدور حلقه زده و به كرابى كه قاشق به دست، در تلاش براى كندن ديوار بود، نگاه مى كردند.
كراب روى زمين نشسته و قاشق را به ديوار مى كشيد و صداهاى نا به هنجار ايجاد مى كرد.

-كراب!... مگه نون نخوردى تو؟... زور بزن! محكم تر بكش. اينجورى تا يه هفته ديگه هم اين ديوار قدر يه گردو سوراخ نميشه!
-چيه؟... چرا غر ميزنى؟... اگه خودت بهتر بلدى بيا خودت بكن!

و قاشق را به سمت نارسيسا گرفت.
-بگير ديگه!... بيا!... بيا ديگه!

-كراب...

لبخند بلاتريكس براى برگشت كراب به سر كارش كافى بود.
در حالى كه قاشق را روى ديوار مى كشيد، زير لب غرولند مى كرد.
-هى لبخند ميزنه. روبانم رو كه ازم گرفت، حالا هم بيگارى مى كشه... تموم ناخونام لب پر شده، لاكم پريده... مرلينا... چقدر بدبختم من!

پس از گذشت نيم ساعت، تنها مقدارى از گچ ديوار به گوشه اى پريده و مشغول زبان درازى به كراب بود.

-بابا اين بچه رو چيكار دارين؟... چرا بيگارى مى كشين ازش؟ عشق بورزين بهش. نوازشش كنين. اين بچه روحيه اش لطيفه...

با فرياد "سى لنسيو" بلاتريكس، تابلو مادر دامبلدور ساكت شد.

-اينجورى نميشه! يكى بره اون ست قاشق چنگال رو بياره... همه با هم مى كنيم!

دقايقى بعد جماعت مرگخواران رو به روى ديوار چمباتمه زده و در تلاش براى فرو كردن قاشق در ديوار بودند.


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه و سفید
پیام زده شده در: ۱۵:۵۷ جمعه ۲۲ تیر ۱۳۹۷

نارسیسا مالفویold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۲۸ چهارشنبه ۳ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۱۶:۴۲ دوشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۷
از سرتم زیادیه!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 110
آفلاین
_ کی روبان داره؟
_ این. بسته به موهاش. خجالتم نمیکشه با این هیکلش!

بلاتریکس به سمت اینی که نارسیسا اشاره کرده بود برگشت. کراب را دید که با خونسردی به دیوار تکیه داده بود.
_ روبانتو بده کراب.
_ عمرا. کلی گشتم این رنگیشو پیدا کردم.

بلاتریکس با جدیت به کراب نزدیک شد.
_
_ بیا بابا شوخی کردم. بگیرش...

کراب روبان صورتی رنگی را از موهایش باز کرد و به سمت بلاتریکس گرفت.

دقایقی بعد مرگخواران و بلاتریکسی که جلوتر از همه آنها قرار داشت، به سمت لرد برگشتند. بلاتریکس قاشق روبان پیچ شده را به دست لرد سپرد.

اخم کوچکی بر صورت لرد نقش بست.
_ این چیه دیگه؟
_ کلنگ ِ ارباب. کلنگ!

لرد برای ثانیه ای به خود شک کرد.یعنی آیا او سالها با کلنگ غذا میخورده است؟

اخم لرد عمیق تر شد.
_ کلنگ تویی جفنگ! مارو مسخره کردین؟ قاشق آوردین ما باش دیوار خراب کنیم؟
_ میشه ارباب. میشه. خودم دیدم تو فیلمه یه ماگل با یه قاشق زمین زندان رو کند و فرار کرد.

لرد به فکر فرو رفت. بحث آبروی او در میان بود. هکتور حرف یک ماگل را به میان آورده بود که با قاشق زمین را کنده بود. دور از شان اربابی چون او بود اگر از یک ماگل در مقابل مرگخوارانش کم می آورد!


ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در تاریخ ۱۳۹۷/۴/۲۲ ۱۹:۵۲:۱۱

?Why so serious


پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
پیام زده شده در: ۲۰:۳۲ چهارشنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۷

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۲:۱۲:۴۷ چهارشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۸
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 737
آفلاین
هکتور بی خبر از همه جا بود. گوشه ای از اتاق پیشبندش رو تا زیر چشم هاش بالا کشیده بود و بندش رو بعد از سی و سه دور پیچیدن دور کمرش، روی دماغش بسته بود. که باعث شده بود پاپیونی درست وسط دماغش شکل بگیره که با هر ویبره اش بالا و پایین می رفت.
هکتور ملاقه به دست به دیواره های پاتیلش دست می کشید تا آب توی اون گرم بشه.

مرگخوار ها که توجهشون به شکل یهویی و بیخودی جلب هکتور شده بود، بعد از دیدنش تو اون وضعیت، فکرهایی به ذهنشون رسید. فکر هایی خیلی خوب و مفید در مورد وسیله ی دیوار خراب کن.
توافقی همگانی و توی سکوت روی وسیله ی مورد نظر به وجود اومد. کراب یک قدم به سمت هکتور برداشت. اما گویا اون احساس خطر کرده بود و همین باعث شد، عربده اش توی اتاق بپیچه.

- جلو نیا وگرنه ملاقه رو فرو میکنم تو سوراخ دماغت.

کراب با اینکه نمیدونست چرا هکتور میخواد ملاقه رو توسوراخ دماغش فرو کنه ولی سوراخ دماغش رو دوست داشت. وقتی رفته بود تا دماغش رو برای بار چهل و سوم عمل زیبایی کنه و تکشو یه کم بده بالاتر، یکی از افرادی که واسه عمل اومده بود بهش گفته بود که چه سوراخ دماغ زیبایی داره. و کراب از همون جا عاشق سوراخ دماغش شد.

اما بلا که کلا اهمیتی به سوراخ دماغش نمی داد. بدون توجه به جیغ و هوارهای ممتد هکتور به سمتش رفت، دست همراه چوبدستیش رو به سمت سر هکتور دراز کرد. دست بلا دو سانتی متر با سر هکتور فاصله داشت و حتی از سرش رد شد.

درست موقعی که هکتور عربده ای زد که نصف شیشه های خانه ریدل ها ریخت پایین، دست بلا همراه یک عدد قاشق به عقب برگشت.
- اینم وسیله ی دیوار خراب کن. حالا کافیه روبان ببندیم دورش و تقدیم ارباب کنیم.


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: انجمن تفرقه بین دو جبه ی سیاه وسفید
پیام زده شده در: ۱۴:۴۰ یکشنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

وینسنت کراب


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۰ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۶:۲۴:۲۸ یکشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۸
از هر جا ارباب دستور بدن!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 590
آفلاین
مرگخواران سریع به اتاق ابزار مراجعه کردند.

-بگردین...بگردین...بگردین...
-چوب دستی از دور خارج شده...لوازم یدکی جارو...یکی دو محفلی نیمه جون برای شکنجه...کلنگ...کلنگ...کلنگ...کلنگ کدومه؟
-من یه تصویر ذهنی مبهم ازش دارم...ولی هر کاری میکنم واضح نمیشه.

واقعیت این بود که مرگخواران با ابزاری به نام کلنگ آشنا نبودند؛ برای همین تصمیم گرفتند از منطقی ترین راه مشکلشان را حل کنند!
-ریونیا...سریع ذهنتونو به کار بندازین.


مرگخواران ریون کلاوی همچون ای کیو سان هایی سرگرم فکر کردن شدند.
-خب...بذارین ساده تر فکر کنیم. ما دنبال چیزی میگردیم که باهاش بشه دیوار رو فرو ریخت. هر وسیله ای که ظاهرا این قابلیت رو داشته باشه کلنگه! روبان رو هم از موهای یکی از ساحره ها باز میکنیم. مثلا کراب...الان بگردین ببینین کدوم وسیله ممکنه به درد دیوار خراب کردن بخوره. همونو میبریم برای ارباب.


فکر بسیار خوبی بود و مورد پسند واقع شد!


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.