هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: ردا فروشي خانم مانيا (انواع رداهاي رسمي-شب و ...)
پیام زده شده در: ۲:۵۸ سه شنبه ۴ مرداد ۱۳۸۴

لارا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۳۲ سه شنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۰:۲۵ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۲
از خانه ريدلها
گروه:
کاربران عضو
پیام: 203
آفلاین
لارا: مانيا جان..تا نرفتي لطف كن يه دست از اون رداهاي خاردار كه برا زاخي سفارش دادم برا تومي جون هم بدوز.مثل اينكه اينا خيلي با هم دوستن....
مانيا:نميشه...من كه گفتم دارم ميرم.وقت ندارم....
لارا:لا اقل از اون كدو حلواييا بدوز
مانيا:خب...يه فكري براش ميكنم
و لارا اميدوارانه به روزي فكر ميكنه كه زاخي جون+تومي جون كدو حلوايياشونو پوشيدن و دست در دست هم دارن قدم ميزنن
و بعد از اون با لبخند بطرف دفتر مشاوره توماس جانسون راه ميفته چون از اونجا وقت گرفته...ميخواد بپرسه چطور ميتونه از دست زاخي و تومي خلاص شه.
20 دقيقه بعد لارا از ساختمون ميدوه بيرون و يه گلدونم پشت سرش.
و صداي خشمگين تومي:ديگه نميخوام اين طرفا ببينمت..
لاراي بيچاره بيگناه نميدونست توماس جانسون همون توميه..
با ناراحتي بر ميگرده ردا فروشي كه رداهاي كدويي رو تحويل بگيره..


تصویر کوچک شده


Re: ردا فروشي خانم مانيا (انواع رداهاي رسمي-شب و ...)
پیام زده شده در: ۲۳:۱۲ یکشنبه ۲ مرداد ۱۳۸۴

توماس جانسونold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۲ سه شنبه ۱۲ آبان ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۸:۲۱ چهارشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۸۵
از قصر كرنوال
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 341
آفلاین
تامي مياد تو و يه نگاه به اونايي كه توي مغازن ميكنه: بعد اينبار با نفرت به همه نگاه ميكنه غير از زاخي

زاخي و تامي:

تامي:واقعا كه ازتون انتظار بيشتري داشتم.مانيا...داره...ميره...اونوقت تو(به لارا اشاره ميكنه)توي اين هير و ويري پيشنهاد ازدواج ميدي؟؟

لارا:

زاخي: مانيا كجايي كه يادت بخير

تامي:شما حتي نميدونين اون الآن كجاست.اونوقت از زبون اون مينويسين؟؟

همه:

زاخي:

تامي:(همون بالايي)واقعا كه

زاخي:

در همين حال و هوا يك هو لارا مياد و يه چيزي در گوش تامي ميگه بعد اينجوري=> از در مغازه ميره بيرون

تامي: (و در حالت انفجار قرار ميگيره)

زاخي:چي شد تامي؟؟

تامي از ناراحتي به روي زمين ميفته و صورتشو بادستاش پنهان ميكنه و سرشو پنهان ميكنه و زوزه اي سر ميده و بعد از آن گريه اي سوزناك

زاخي:تامي...لارا چي گفت؟؟

تامي:هنوز گريه

سكوت وهم انگيز شديدي بر فضا حاكم شد كه به طرز دردناكي فقط صداي گريه ي سوزناك توماس اونو ميشكست...

زاخي:اول...رودي...بعدم خيلي هاي ديگه...حالا هم مانيا

تامي كه داشت در همون حال و احوال به خاطرات خوب و خوش گذشته فكر ميكرد:متوجه شدن اين مساله كه زاخي به مانيا علاقه منده...رغابت هاي جالبه رودي و زاخي...افتتاح ردا فروشي گلدرگز:رغابت منو مانيا..سريال هاي ارباب ردا فروشي ها...دوستي ها...دشمني ها و بعد دزديده شدن رداي قدرت و بعد رفتن رودي و اغاز دوران غم...)

زاخي:همه چيز از دست رفت...هيچ چيزي نمونده

و بعد از ان باز هم سكوتي كه صداي گريه اي تلخ ان را ميشكست

==================

اميدوارم حال و هواي غمگيني به كارم داده باشم...


کاهنان مصری سه هزار سال قبل از میلاد این کتیبه قدرت و قهرمانی را پیدا کردند و برای آن محافظانی گذاشتند.تا 3 سال پیش کسی آخرین محافظ ر�


ردا فروشي خانم مانيا (انواع رداهاي رسمي-شب و ...)
پیام زده شده در: ۱۱:۳۰ یکشنبه ۲ مرداد ۱۳۸۴

زاخاریاس اسمیتold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۶ سه شنبه ۷ مهر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۰:۳۶ پنجشنبه ۲۸ دی ۱۳۸۵
از قدح انديشه دومبول!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 838
آفلاین
*****فلش بک******************************
زاخی:نهههه....یعنی شما میخوای اینجا رو بخری؟؟؟؟
دزیره:بله...چرا که نه....ولی پولشو ندارم....
زاخی:نهههه....من نمیزارم...
****زاخی میره پیش مانیا*****
زاخی:مانیا خواهشا اگر کسی اومد اینجا رو بخره بهش نفروش یعنی اگر میخوای بفروشی و براش مشتری پیدا شد به من بفروش....فکر نکنی من میخوام اینجا رو راه بندازم...نه....به من بفروش....من نگهش میدارم.....بعد که تو مشکلت حل شد و تونستی برگردی دوباره میدمش به تو....اونم بدون پول...مجانی....تورو خدا به کس دیگه ای نفروشی....
مانیا:وااااای....چقدر حرف میزنی...نمیزاری آدم حرف بزنه....بابا فروختم رفت مغازرو...
زاخی:چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟فروختی؟؟؟؟؟؟؟
مانیا:اره بابا...یه ساعته..
زاخی:به کی؟؟؟
مانیا:چی کار داری؟؟؟
زاخی:خب تو بگو....میخوام ازش مغازه رو بخرم...
مانیا:نه بابا شوخی کردم آخه این مغازرو با این پول کی میاد بخره؟؟؟؟
زاخی:خب هیچکس...تورو خدا بی خیال شو...
مانیا:حالا بزار ببینم چی میشه....
زاخی:ممنون...
**********************************************
زاخی:دنبال کتی میگردی؟؟؟
لارا:آره...
زاخی:رفته جزایر قناری...
لارا:واااااااا....مگه قرار نبود با هم برین هاوایی؟؟
زاخی:خب چرا ولی فعلا کنسل شد....چون دوستاش بهش گفتن بیا بریم قناری اونم گفت بریم....ما که اینجا چیزیم(به خاطر مسائل امنیتی چبز به کار برده شده!)......اصلا انگار نه انگار...اومد خونه گفت من میرم...گفتم کجا...گفت قناری....گفتم چی؟؟؟؟...گفت همون که شنیدی...گفتم مگه قرار نیست هفته دیگه بریم هاوایی....گفت کنسلش کن من دارم با دوستام میرم....من که از دستش خسته شدم...یه روز درست و حسابی نمیبینمش...فکر کنم تا چند سال دیگه انقدر مسافرت بره ورشکستم کنه...حالا خوبه من دوست داشتم بزرگ شدم جهانگرد بشم....حالا اون داره جهانگردی میکنه....
لارا:وااا...یعنی الان اینجا نیست؟؟؟؟
زاخی:نه دیگه گفتم که رفته جزایر قناری...
لارا:چه خوب...
زاخی:چی رو چه خوب؟؟؟
لارا:هیچی دیگه همین که نیستش...
زاخی:خوبیش کجاس؟؟
لارا:خب ما میتونیم با هم درباره آینده حرف بزنیم...
زاخی:هان؟؟؟....خب من اول باید از کتی اجازه بگیرم...
لارا:ای خنگ....چقدر زن زلیلی تو...
زاخی:نه آخه بهش قول دادم..
لارا:یعنی تو انقدر به قولت پا برجایی؟؟
زاخی:خب آره...
لارا:چه خوب...
زاخی:حالا تو الان با من چی کار داری؟؟؟
لارا:اومدم با هم در مورد اینده حرف بزنیم دیگه...
زاخی:خب بگو...
لارا:ببینم تو کتی رو میخوای چی کار کنی؟؟؟
زاخی:یعنی چی کتی رو میخوام چی کار کنم؟؟؟
لارا:خب یعنی میخوای دوتا زن داشته باشی؟؟؟؟
زاخی:چی؟؟؟؟....مگه من قراره بازم ازدواج کنم....آهان....تازه یادم اومد....در مورد اون پیشنهادت.....ها ها ها ها...
لارا:کجاش خنده داشت؟؟؟....یعنی تو اصلا روش فکر نکرده بودی؟؟؟
زاخی:خب نه که فکر نکردم...فکر نمیخواد....بزار یه چیزی بهت بگم.....من بدون اجازه کتی هیچ کاری نمیکنم....میفهمی؟؟؟
لارا:خب آره....ولی تو میخوای از کتی اجازه بگیری که با من ازدواج کنی؟؟؟....یعنی میخوای اینو بهش بگی؟؟؟
زاخی:خب آره مگه چیه؟؟؟....اون خیلی مهربونه....نگاه کن
****زاخی زنگ میزنه به کتی*****
زاخی:الو کتی جان...سلام.....خوبی؟............................
کتی: چی گفتی؟؟؟...الان میام حسابتو میرسم....تق...(گوشی رو گذاشت)
زاخی:اوه اوه اوه من باید برم....حسابی در خطرم...
لارا:چی شد؟؟
زاخی:هیچی بعدا در موردش با هم صحبت میکنیم...
کتی:وایستا ببینم کجا؟؟؟
زاخی:ماااااااااا.....کتی جان کجا بودی؟؟؟؟...چقدر زود رسیدی...به سلامتی....چه شکلی اینقدر زود اومدی؟؟
کتی:با جتی که برام خریدی....یادت رفته....تو الان چی گفتی پای تلفن؟؟؟؟
زاخی:من؟؟؟....چی؟؟؟....من؟؟؟...من غلط کرده باشم حرفی به شما بزنم...
لارا:خالی میبنده......گفت...
کتی:تو حرف نزن زنیکه(سانسور)....جریانو بگو زاخی...
زاخی:ای خدا.....ای داد...ای بی داد.....بابا من چه گناهی کردم اینقدر خوشگلم.....از این ور یه زن داریم از جبرئیل خشنتر....از اون ور لارا اومده میگه بیا ازدواج کنیم....از اون ور هافلپافیا دارن هدیه رو قالب میکنن به ما و میگن نباید با یه گریفندوری ازدواج کنی....از اون ورم که روزنامه ها شایعه میکنن زاخی از مانیا خوشش میاد....آخه من چی کار کنم؟؟؟؟......آقا جان من زن دارم...آی مردم....هر چی کتی بگه همونه.....من حرفی ندارم...
کتی:حالا این شد یه حرف حساب....خب راستشو بخوای من نمیدونم چی بگم....
زاخی:تورو خدا بیا این کلوپو دوباره راه بنداز.....از موقعی که کلوپ بسته شده هی میری مسافرت...
کتی:یعنی تو با مسافرت رفتن من مشکلی داری...
زاخی:خب معلومه...خسته شدم از بس تنهایی کشیدم....اگر این کشکلیه من اصلا دیگه پول مسافرتتو نمیدم...
کتی:خب نده...از حساب بانکی خودم برمیدارم...
زاخی:ای بابا....عجب غلطی کردیم پول ریختیم به حساب بانکی تو....اصلا میدونی چیه لارا؟؟؟
کتی:با این حرف نزن....دیگه حق نداری نگاش کنی...
زاخی:اصلا هر چی کتی بگه من همون کارو میکنم...
کتی:......
============================



Re: ردا فروشي خانم مانيا (انواع رداهاي رسمي-شب و ...)
پیام زده شده در: ۱۸:۴۲ شنبه ۱ مرداد ۱۳۸۴

لارا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۳۲ سه شنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۰:۲۵ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۲
از خانه ريدلها
گروه:
کاربران عضو
پیام: 203
آفلاین
در همين لحظه لارا با دو تا كيسه زباله تو دستش وارد ميشه...وهردو رو ميزنه تو سر زاخي
لارا:اقاي زاخي...ميشه بپرسم شما چرا اينقدر رنگ عوض ميكني؟؟؟؟؟ بالاخره من يا كتي؟؟؟؟
زاخي:ام...خوب....چيز
لارا:؟؟؟؟؟؟؟؟
زاخي:خوب راستش من كمي از كتي ميترسم.برا همينم نميتونم ازادانه نظرمو بگم.
لارا:منم كه دو هفته اس دنبال كتي ميگردم باهاش تصفيه حساب كنم..ولي از دور كه منو ميبينه غيبش ميزنه...حالا گريه نكن .بيا اين دستمالو بگير...باهم يه فكري براش ميكنيم


تصویر کوچک شده


ردا فروشي خانم مانيا (انواع رداهاي رسمي-شب و ...)
پیام زده شده در: ۳:۲۶ شنبه ۱ مرداد ۱۳۸۴

زاخاریاس اسمیتold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۶ سه شنبه ۷ مهر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۰:۳۶ پنجشنبه ۲۸ دی ۱۳۸۵
از قدح انديشه دومبول!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 838
آفلاین
زاخی:
مانیآ:چیشده؟؟؟...چته؟؟؟
زاخی:بگو چم نیست...
مانیا:حالا چته؟؟؟
زاخی:یعنی تو میخوای مغازه رو ببندی؟؟؟؟....نهههه
مانیا:ای بابا غلط کردیم اصلا گفتیم...
*****همون موقع کتی وارد میشه*****
کتی:سلام مانیا...واااا.....زاخی چرا داری گریه میکنی؟؟؟
مانیا:به خاطر مغازه من که دارم میبندمش...
کتی:واقعا....چشمم روشن...به خاطر کلوپ گریه نکردی بعد به خاطر اینجا داری گریه میکنی؟؟
زاخی:آقا جان چه ربطی داره....من عاشق توام نه مغازت...ولی من عاشق مغازه مانیام نه خودش.....
کتی:نه تورو خدا میخواستی عاشق خودشم باشی....
******همون موقع لارا میاد تو**********
لارا:سلام به همگی...واااا....زاخی چرا داری گریه میکنی؟؟؟
مانیا:به خاطر مغازه من...
لارا:آها من فکر کردم به خاطر حرفیه که دیروز بهش زدمه....
کتی:ببینم...چشمم روشن...زاخی این بهت چی گفته؟؟؟
زاخی:هیچی بابا....
کتی:چی گفته بهت زاخی....بهم بگو...
زاخی:چی؟؟؟....کی؟؟؟....کجا؟؟؟
کتی:واسه من فیلم بازی نکن...من توی جونور رو میشناسم...
زاخی:ای بابا...ای خدا....چرا منو اینقدر خوشگل و جذاب و خوش تیپ و پولدار و (بقیه صفات خوب)....خدایا چرا منو این شکلی آفریدی که همه دخترا برام صف بکشن؟؟؟؟...
کتی:چشمم روشن...کجا برات صف کشیدن...سرش کجاست؟؟؟
زاخی:سرش همین جاست...
کتی:کجا؟؟؟...کو؟؟؟؟...من که چیزی نمیبینم....نکنه منظورت لارا هستش؟؟؟
زاخی:خودشه درست فهمیدی...
کتی:اوکی....مغزم خوب کار میکنه...چی؟؟؟؟؟....چی گفتی؟؟؟....لارا به تو چی گفته؟؟؟....لارا میکشمت...
******در سه سوت لارا بالای دار قرار میگیره*****
کتی:یا حرفتو پس میگیره یا میمیری...
لارا:من حرفمو پس نمیگیرم...
کتی:پس میمیری...یک دو سه...
زاخی در یک حرکت کتی رو میندازه یه طرف دیگه....
زاخی:تو حق نداری با لارا کاری داشته باشی...
کتی:چی؟؟؟....چی گفتی...تا یه هفته حق نداری بیای خونه...
زاخی:مشکلی نیست با لارا میرم قصرم...
کتی:چی...تو داری چی میگی زاخی....میفهمی؟؟؟....میدونستم...میدونستم....تو الان چند وقته که یه جوری شدی...یادته بهت گفتم....حالا فهمیدم....پس دیگه نمیخوای با من ازدواج کنی نه؟؟؟
مانیا با بیل زاخی رو میزنه....
کتی:آفرین مانیا
مانیا:حقش بود...
****در سه سوت لارا در کیسه زباله سر کوچه قرار میگیره و توسط ماشین زباله به بیرون از شهر منتقل میشه...*****
زاخی:چی؟؟؟...کی؟؟؟...من کجام؟؟؟...
کتی:تا موقعی که واقعیت رو نگی من از اینجا درت نمیارم..
زاخی:چی؟؟.....چرا منو انداختین تو قفس؟؟؟
کتی:همین الان گفتم چرا...
زاخی:خب باشه...جریانی وجود نداره فقط لارا به من پیشنهاد ازدواج داده همین...
کتی:همین؟؟؟....یعنی میخواستی چیزی بالاتر از این باشه؟؟؟...
زاخی:خب نه....اون فقط یه پیشنهاد داده بود...همین....من که نمیخواستم قبول کنم..
کتی:آره جون خودت...الان داشتی میگفتی با لارا میری قصرت...
زاخی:من دوست نداشتم تو قاتل باشی...تو اون موقع اعصابت داغون بود....
کتی:به هر حال تو چند وقتی همین جا میمونی...
زاخی:نهههه...نرو کتی...نههههه.....
===============================



Re: ردا فروشي خانم مانيا (انواع رداهاي رسمي-شب و ...)
پیام زده شده در: ۱۶:۴۵ جمعه ۳۱ تیر ۱۳۸۴

لارا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۳۲ سه شنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۰:۲۵ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۲
از خانه ريدلها
گروه:
کاربران عضو
پیام: 203
آفلاین
نهههههههههههههههههههههه
اين غير ممكنه...
مانيا تو نميتوني اين كارو با ما بكني (اينو لارا با عصبانيت ميگه)
ماني:تو چي ميگي من كه بهرحال تورو تو مغازه رات نميدادم
لارا:من يه راهي پيدا ميكردم.ناسلامتي تازه روابطم با زاخي خوب شده(قابل توجه كتي)
زاخي:كجا روابط من با تو خوب شده؟خواب ديدي؟
لارا:ام...شايدم شون پن بود .من با يكيتون صلح كرده بودم و تازه ميخواستم براش رداي خار دار سفارش بدم
مانيا لطفا بيشتر فكر كن.من با اينا هنوز كار دارم...
(من تازه متوجه گروه شما شدم...اخه مانيا جان..يه هم گروهي يه پارتي بازي چيزي....؟؟؟؟ )


تصویر کوچک شده


Re: ردا فروشي خانم مانيا (انواع رداهاي رسمي-شب و ...)
پیام زده شده در: ۱۵:۵۴ جمعه ۳۱ تیر ۱۳۸۴

مانیا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۴ یکشنبه ۱ آذر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱:۵۸ پنجشنبه ۲۱ تیر ۱۳۸۶
از Azeroth
گروه:
کاربران عضو
پیام: 210
آفلاین
مانیا خیلی بی حوصله توی ردا فروشی نشسته و داره قهوه میخوره و به روزای خوش زندگیش فکر میکنه
(روزای خوش زندگی:
پرمیس و مانیا نشسته ن و دارن میگن و میخندن و فال قهوه میگیرن...مانیا داره سر رودی داد میزنه و ازش میخواد که پرده ها رو بذاره سر جاش...پرمیس داره دنبال کاری میکنه و مانیا با شور و شعف بهشون میخنده...مانیا و پرمیس زیر زمین گیر کردن و بابا سالازار میاد نجاتشون میده...)
ناگهان صدایی افکار مانیا رو بهم میریزه.زاخی و کتی دست در دست هم وارد مغازه میشن
مانیا حتی زحمت از جا بلند شدن رو به خودش نمیده و همون طوری که نشسته میگه:بله؟
کتی:مانیا حالت خوبه؟
مانیا؟:نه...
و بعد خودش رو میندازه بغل کتی و شروع میکنه به گریه کردن
کتی:
مانیا:
زاخی:چی شده مانیا؟
مانیا(با صدای بسیار ناجوری آب بینیش رو میکشه بالا):اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
زاخی و کتی:
مانیا:دیگه هیچ انگیزه ای برای زندگی ندارم اصلا مغازه برای خودتون...
شون با عجله وارد مغازه میشه و یه هفت هشت تا سیبیل فرچه ای پشت سرش
شون:(اشاره به زاخی)خودشه بگیرینش
زاخی:باز چی میگی تو؟
شون:این مانیا رو گریه انداخت...
مانیا:کی همچین حرفی زده؟
شون:اِاِاِاِاِاِ ببخشید من فکر کردم...
زاخی:تو خیلی بیجا...(سانسور)
شون:بگیریدش به من توهین کرد
اونا هم میریزن زاخی رو میگیرن و میبرن
کتی:ای وای نه کجا؟
بعد اونم میره دنبالشون
شون:مانیا من الان برمیگردم...
و به سرعت دنبال کتی و سیبیل فرچه ای ها میدوه
در همون لحظه در به شدت باز میشه و توماس وارد میشه
مانیا این دفعه زحمت بله گفتن رو هم به خودش رو نمیده و فقط میگه:هوم؟
توماس:وای مانیا چی شده؟چرا گریه کردی؟
مانیا میاد جواب بده که لارا و ساتانیکا و وارد میشن
ساتانیکا:بذار ما هم بشنویم
مانیا در حالی که سعی میکنه جلوی گریه اش رو بگیره:رودی رفت از پرمیس و الیور هم که خبری نیست کاری با اینکه خیلی اذیتم میکرد ولی دیگه ازش خبری نیست...و از همه مهم تر من بدون بابا سالازارم زنده نیستم
و غش میکنه روی زمین
لارا:ای وای آب قند
ساتانیکا که داره به شدت دنبال قند میگرده:وای لارا بدو بریم قند بخریم
توماس:آه...وای منم برم از یه جایی آب پیدا کنم...
==========
حدود یک ساعت بعد همه(کتی،زاخی،توماس،شون،ساتانیکا،لارا)با دهان باز به در بسته ی ردا فروشی و تابلویی که روش زده شده نگاه میکنن:سرقفلی این مغازه واگذار میشود
===
فکر کنید این نمایشنامه(یا هر چیزی)مثل یه خداحافظی میمونه من ممکنه که پشیمون بشم و اون تابلو رو بردام ولی هنوز هیچی معلوم نیست!
شما هنوز اینجا به جنگ و جدل و بحث بپردازید!


تصویر کوچک شده


Re: ردا فروشي خانم مانيا (انواع رداهاي رسمي-شب و ...)
پیام زده شده در: ۱۲:۴۰ جمعه ۳۱ تیر ۱۳۸۴

ساتانيكا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۲ سه شنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۶:۲۴ چهارشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۸۵
گروه:
کاربران عضو
پیام: 105
آفلاین
ساتانيكا دوباره مياد تو مغازه
ساتانيكا:سلام مانيا امروز چطوري
مانيا:مرسي بدك نيستم
ساتانيكا:مانيا رداي من چي شد دوءل نزديكه ها
مانيا:دارم آماده اش ميكنم فردا ميتوني بياي بگيري
ساتانيكا:مانيا ميخوام گل به كاري ميخوام ردام بهترين رداي دوءل باشه كه هركي ديده
مانيا(بالبخند ):ميتوني مطمئن باشي ساتان
ساتانيكا:باشه ماني پس تا فردا
واز در مغازه مياد بيرون
جلوي در مغازه زاخي رو ميبينه
ساتانيكا:تو چرا انقدر اينجا ولويي حالا خوبه اين يه داداش غيرتي داره خودتم زن داريا خجالت بكش
زاخي:ببين آخه
ببين آخه نداره يادت باش من ميتونم گذشته ها رو و افكار رو بخونم
زاخي :(با تعجب)آخه ببين
ساتانيكا :آخه ببين هم نداره همون كه گفتم فعلا خداحافظ
زاخي:عجب آدميه اين اصلا نمي زاره من حرف بزنم
ساتانيكا ازدور:پشت سر من حرف نزن زاخي


ارادتمند-ساتانيكا ملوني


Re: ردا فروشي خانم مانيا (انواع رداهاي رسمي-شب و ...)
پیام زده شده در: ۱۱:۴۸ جمعه ۳۱ تیر ۱۳۸۴

شون پن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۱۱ دوشنبه ۶ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۰:۰۳ سه شنبه ۱ دی ۱۳۸۸
از آمریکا،سانفرانسیسکو
گروه:
کاربران عضو
پیام: 198
آفلاین
شون در مغازه رو محکم باز میکنه و میاد تو.
زاخی :تو که دوباره پیدات شد!
شون با انگشت زاخی رو نشون میده و میگه همینه!
ده، دوازده تا جادوگر سیبیل کلفت فرچه سیبیل میریزن توی مغازه و زاخی رو میگیرن!
مانیا جیغ می کشه:باهاش چی کار دارین فرچه سیبیل ها!
کتی برای موارد اضطراری میره آب قند بیاره!
شون: زاخی جان من مامور مالیات نبودم، من مامور بخش ضربت جادویی هستم. ماموریت داشتم ببینم چه کسانی به مامورین مالیات رشوه میده. متاسفانه یکیشون تو بودی!
مانیا و کتی:
زاخی:
یکی از اون سیبیل کلفت ها میگه:این رو میگیریم می بریم، مغازه هم باید پلمپ بشه!
مانیا و کتی و زاخی و شون:
شون: مغازه چرا؟
یارو:این دستوره.
مانیا از شک در میاد و به شون میگه: همه اون رداهایی که واست دوختم کوفتت بشه نامرد!
شون سیبیل کلفت رو میکشونه یه گوشه و یه چیزی بهش میگه.
طرف میگه:عمراً. این کار خلاف...
شون داد میزنه:من بهتون دستور می دم برین بیرون.
مامورها یه نگاه چپ چپ به شون میاندازند و زاخی رو ول می کنن و میرن بیرون.
شون به زاخی میگه:خب این دفعه ماست مالی شد. کسی با شما کاری نداره. من باید یه مقدار کار اداری بیشتری بکنم.
زاخی به شون چپ چپ نگاه می کنه و میگه:حالا مثلاً من به تو مدیونم؟
شون: مدیون چیه.من خودم از این که آدم ها رو گول بزنم خوشم نمیاد. خب اگه کسی کاری نداره من میرم.
شون سیگار برک نازکش رو میزاره گوشه لبش و از مغازه میره بیرون.


تصویر کوچک شده


ردا فروشي خانم مانيا (انواع رداهاي رسمي-شب و ...)
پیام زده شده در: ۵:۵۲ جمعه ۳۱ تیر ۱۳۸۴

زاخاریاس اسمیتold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۶ سه شنبه ۷ مهر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۰:۳۶ پنجشنبه ۲۸ دی ۱۳۸۵
از قدح انديشه دومبول!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 838
آفلاین
******فلش بک*********
الیور هورنبای:مانیا جان...خواهرم باید به زودی دیگه مالیات دادنو شروع کنیم....حسابی مالیاتیا ریختن تو سطح شهر.....مواظب باش گیرشون نیفتی...
مانیا:باشی...داداشی....حتما....
**************************************
مانیا:تو چطور دلت میاد این کار بی رحمانه رو انجام بدی؟؟؟؟...آخه مالیات برای چی؟؟؟
شون:خب همه وظیفشونه که مالیات بدن دیگه.......من مامورم و معذور...
زاخی:خواهش میکنم....من مامورم و معذور....از این حرفا زیاد شنیدیم....ببینم تو هم حوس کردی که از اداره مالیات اخراج بشی؟؟؟
شون:چی؟؟.....منظورت چیه؟؟؟......چی داداش!!!!!!
زاخی:منظورم اینه که میخوای از اداره مالیات بندازمت بیرون؟؟؟
شون:جرات داری این کارو بکن....
زاخی:باشه....میبینیم.....فردا که برگشتی و اومدی معذرت خواهی بعد میفهمی.....
*******فردا*************
شون:مالیات رو رد کن بیاد....
مانیا:زاخی مگه نگفتی که کار مالیات رو درست میکنی؟؟؟
زاخی:ببخشید ولی آشنامون تازگیا بازنشسته شده بود برای همین من نمیدونستم....نمیتونم کاری بکنم....فعلا...البته اگر پیگیرش باشم....با پول و توسط بابابزرگم میتونم این کارو بکنم....حوصله دردسر ندارم...
مانیا:به من ربطی نداره باید درستش کنی....
زاخی:ولی.....خب....شون جان شما برو بعدا باهم صحبت میکنیم....یه چشمک میزنه...
شون:یعنی چی؟؟؟....کجا برم....من تا مالیات رو نگیرم نمیرم...
زاخی:بیا بیرون با هم صحبت میکنیم....
*******بیرون******
زاخی:بیا اینم 1000 گالیون.....ناقابله....کافیه...دیگه این طرفا پیدات نمیشه برای مالیات گرفتن؟؟؟
شون:چی؟؟؟؟رشوه؟؟؟؟
زاخی:نه بابا رشوه چبه....انعامه....برو برو الان مانیا میاد..
شون:ولی....
زاخی:ولی نداره برو الان میاد...
**********تو مغازه*****************
مانیا:چی شد؟؟؟
زاخی:هیچی کارش درست شد...
مانیا:آفرین زاخی من یه داشتن یه همچین دوستی افتخار میکنم...
زاخی:خواهش میکنم...من متعلق به همتونم...








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.