هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۷:۳۶:۵۸ دوشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

دیانا کارتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۴۷:۲۷
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 204
آفلاین
قفسه ی کتاب از اون چیزی که بیلی تصور میکرد بزرگ تر بود.
بنابراین اون فقط میتونست به قفسه ی اول و دوم از ده قفسه دسترسی داشته باشه!

اما فعلا همونا هم برای بیلی کافی بود.
پنج اشیاء رو روی زمین گذاشت و به سمت کتابا رفت.

-خب بذار ببینم .‌‌‌‌...افسانه ی لرد ولدمورت که نه.....چگونگی ساخت قالیچه ی پرنده ام نه ...سری جدید هری پاترم به دردم نمیخوره!......طرز تهیه ی تخم مرغ عسلی؟....اینجا موزه اس؟
مرلین بزرگ ترین جادوگر تاریخ ...اصن به من چه؟....بریم قفسه ی بعد ...چی نوشته؟....کتاب های تخیلی کودکان؟....اسمش که باحاله بذار کتاباشم ببینم....تمام طلسم های جادوی سیاه جلد اول....همون جلد دوم....اینم .سفیده شه که...
آهان ...طرز تهیه ی هورکراس!
پیداش کردم

بیلی کتاب رو برداشت و گوشه ای نشست . صفحه ی اول کتاب رو که باز کرد متوجه ی نقاشی بچگانه ای شد ولی مثل همیشه بیلی به اون توجه نکرد.
صفحه ی دوم طرز تهیه بود ، بیلی شروع به خوندن طرز تهیه کرد.
-یک گرم گوشت قورباقه!..این دیگه چیه؟...ادامه داد:
-سه گرم پنیر گوسفندی ، دولیتر شیر شتر و پنج برگ از گیاه آمله!

این دیگه چی بود؟ بیلی نمی دونست!
بیلی هورکراس دنیا دیده ای نبود اما هنوزم میخواست ارباب بشه!


تصویر کوچک شده
피가 내 정맥에 흐르는 한 그것은 어둠의 영주에 속합니다.💀


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۵:۰۲:۲۳ دوشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

رابستن لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۹:۲۹ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۲۱:۵۰:۲۵
از سیرازو
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
پیام: 179
آفلاین
بیلی پنج شی رو برداشت و به سمت موزه ی کتاب ها رفت تا شاید کتابی پیدا کنه که طرز تهیه ی هورکراکس رو داشته باشه.

موزه خیلی بزرگ بود و برای یه بیل این مسئله مشکل ساز بود.
وقتی بیلی توی خاک دفن شده بعضی از حشره ها یکم از اونو خورده بودن. برای همین راه رفتن براش سخت بود.
بیلی سخت تلاش می کرد. لنگ لنگان و لی لی کنان به سمت موزه ی کتاب ها حرکت می کرد. شوق ارباب شدن در وجودش قل قل می کرد...بیلی داشت از درون می جوشید.
هوای داخل بدن بیلی، داغ شده بود. میجیمی تاب نیاور و از درون بیلی، بیرون اومد. روی تن بیلی خزید تا به نوک دماغش رسید.

بیلی مفهوم دست راست رو درست درک نکرده بود.
-مگه تو دماغ منی میجیمی؟ برو سمت دست راستم!

دیگه از بیل چه انتظاری می‌شه داشت؟!

بیلی جلوی اولین قفسه ی کتاب بود.




تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۴:۱۲:۵۵ دوشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

هوريس اسلاگهورن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۶:۲۳ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۱:۲۰:۴۵
از می عشق تو چنان مستم، که ندانم که نیست یا هستم
گروه:
اسلیترین
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 176
آفلاین
بیلی به کند و کاو ادامه داد. روکش چوبدستی سالازار اسلیترین نظرش را جلب نکرد! از طرفی شفاف بود و هیچ تیرگی در آن یافت نمی‌شد، از طرفی دیگر متوجه یک سوراخ در آن شد که ممکن بود طلسم از آن نشت کند. کسی یک روکش سوراخ را، هرچند قدیمی، از او نمی‌خرید.

گزینه بعدی، چوبدستی پلاستیکی متعلق به روونا ریونکلا بود. بیلی دچار یاس فلسفی شد. چوبدستی پلاستیکی به چه کار می‌آید وقتی هیچ طلسمی از آن بیرون نمی‌زند؟ اصلا مگر قحطی چوبدستی واقعی آمده؟ پس افسانه‌های قدیمی هاگوارتز در رابطه با استفاده موسسان مدرسه از چوبدستی یکدیگر دروغ بود؟ اصلا موسسان مدرسه به کنار ... او نمی‌دانست روونا چه ظاهر و هیبتی داشته اما مطمئن بود با قدرت و ثروت او، قطعا خیلی‌ها حاضر بودند چوبدستیشان را در اختیارش بگذارند. از این گزینه نیز عبور کرد.

در قفسه بعدی چتر نجات دوقلوی هلگا هافلپاف قرار داشت. بیلی نمی‌دانست همه‌ی چتر نجات‌های آن دوران این قدر بزرگ بوده‌اند یا هلگا سایز نجات بیش از اندازه‌ای داشته. ترجیح داد پیش از آن که تصورش از هلگا شکل بگیرد، به این موضوع اهمیت نداده و سراغ قفسه بعدی برود. قفسه‌ای محتوی تخم اژدهای شخصی گودریک گریفیندور. ابعاد تخم اژدهای گودریک تعجب بیلی را برانگیخت. وقتی تخمش این قدر عظمت داشت، خودش چه قدر؟ گودریک حقیقتا شجاع بود ... با این حیوان دست‌آموز غول آسا!

بیلی مقابل قفسه بعدی یعنی «صابون حمام نقیوس دوم، بزرگترین پادشاه گرگینه‌ها» متوقف شده بود. عجیب بود که گرگینه‌ها با این بوی گند صابون به چه کارشان می‌آید؟ اما ذهن بیلی مشغول فکری دیگر بود و متوجه این نکته نشد. برگشت؛ شاید ثروت لازم برای ارباب شدن را نیافته بود اما می‌توانست از چهار شیء یافت شده، هورکراکس‌هایی برای خودش بسازد. بالاخره یک ارباب فقیر با پنج جان بهتر از یک ارباب فقیر با یک جان بود.


مستیم درد منو دیگه دوا نمیکنه! تصویر کوچک شده


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱:۵۸:۵۵ دوشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۲۳:۱۶:۳۹
از سوراخ کلید دیدن من را
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1086
آفلاین
بیلی بین خیل عظیمی از اشیاء و عتیقه‌های قیمتی ایستاده بود و به آنها نگاه میکرد...کدام یک از آنها میتوانستند این افتخار را نصیب خود کنند و جزوی از ارتش او شوند؟
اولین چیزی که چشم او را گرفت، یک جسم سفید کوچک بود...
_خب...بذار ببینم...این سفیده چیه؟ چی نوشته زیرش؟ "پوشک هفت ماهگی دامبلدور، متعلق به قرن دوازده"...اوه اوه اوه...نه...این خوب نیست...تازه سفیده...ما داریم ارتش سیاهی تشکیل میدیم!

بیلی به سرعت نگاهش را از پوشک دامبلدور برداشت و سعی کرد به چیز دیگری توجه‌اش جلب شود...او به خاطر رنگ ارتشش، گزینه های محدودتری داشت و در بین طیف رنگهای تیره برای خود دنبال پیروانی میگشت...
_خب...قبل از هر چیز باید یه دست راست انتخاب کنم...بذار ببینم این چیه؟

بیلی به طرف شی سیاه رنگی رفت که مانند آن را هرگز ندیده بود...یک مداد سیاه!
_خب...این چیه؟ نوشته "قلم پر مشنگی، متعلق به پوریا فدایی کلاس پنجِ یک!"...هوم...خیلی مرموز و سیاه به نظر میرسه!

بیلی مداد سیاه را سر لیست نامزدهای دریافت عنوان دست راستی قرار داد و به گشت و گذارش در موزه ادامه داد...اما در همین حین، چیزی در وجودش میلولید!
_نمیدونم چرا اینقدر خارش دارم...از وقتی توی خاک دفن شدم کنار اون حشره‌ها بدنم هی می‌خاره!

بیلی اینقدر خودش را خارند که جرقه زد بلاخره یک کرم خاکی کوچک، از بدنش خارج شد!
_چی؟یه کرم؟این همه مدت توی بدن من بودی؟

بیلی ابتدا خواست که کرم را له کنم،اما بعد کمی با خود فکر کرد و گفت:
_خب...البته خوب که فکر میکنم، میبینم که بد نیست به عنوان یک ارباب، یک حیون خونگی داشته باشم و اون رو به فرزند خواندگی قبول کنم...خب کرمی...از الان اسم تو هست "میجیمی" و دختر مایی!

بیلی قرار بود اربابی بسیار تقلید کار شود!


رودولف ایز بک...ران!




پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱:۱۶:۳۲ دوشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۸

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

دروئلا روزیه


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۵ چهارشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۲۲:۴۸:۴۹
از کتابخونه‌ی زیر سایه‌ی ارباب!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
ریونکلاو
مرگخوار
پیام: 108
آفلاین
- مرلین کبیر! چه دستوری میفرمایین قربان؟

رییس بانک جن فرصت طلبی بود. میخواست با پیوستن به مرلین، لقب "جن (بانکدار دانا)" رو بگیره و برای خودش هورکراکس درست کنه و قایمشون کنه اینور و اونور و در آینده، سلسله ی جنیان راه بندازه. در همین افکار شیرین بود که با صدای مرلین از افکارش پرت شد بیرون.

- شکار هورکراکس!
مرلین پیر دانا بود. حتی گفته شده پیر با پرستیژی هم بود. اما هیچکدوم از اینا دلیل نمیشدن که دنبال رویاهای جوونیش نره. در زمان های خیلی خیلی دور، موقعی که فقط مرلین بلد بود هورکراکس درست کنه و فرمولش رو به کس کسونش نمیداد، آرزو داشت بیفته به جون هورکراکس ملت. حتی تو چند نسخه از پیام امروز اون زمان، که رو سنگ حک میشد، دیده شده بود که از تخریب و نابودی هورکراکسای مرلین به دست خودش خبر حک شده.

مرلین آفتابه شو برداشت و با مهری پدرانه بهش نگاه کرد.
- ای آفتابه! بگو که آن هورکراکس در کجا اقامت گزیده؟
آفتابه چیزی نگفت.
- ای آفتابه! بگو که آن هورکراکس در کجا اقامت گزیده؟
آفتابه که حالا دیگه هورکراکس نبود و نمیتونست حرف بزنه، بازم جواب مرلین رو نداد.
- آفتابه هم آفتابه های قدیم! آفتابه ی زپرتی ای بیش نبود، ما لطف نمودیم، هورکراکسش کردیم!
و آفتابه رو به سمت ستون سمت راستش پرت کرد. آفتابه که عمری هورکراکس مرلین بود، با این حرکت ناراحت شد و قطره ی اشکی از گوشه ی چشمش جاری شد. اما آفتابه خیلی ناراحت شده بود. از شدت ناراحتی، ترک برد و همون گوشه افتاد تا عبرتی بشه برای آینده ی آفتابه ها.

مرلین دستشو تا آرنج توی ریشش برد و با تکون دادن سریع دستاش، زلزله ای تو ریشش راه انداخت که لونه ی چند تا شپش رو بهم زد و آواره شون کرد. بالاخره جسم مورد نظرشو پیدا کرد.

- ای هورکراکس یاب! پس از سالیان دراز، ما ظهور کرده ایم. به ما بگو آن هورکراکس در کجا اقامت گزیده.
هورکراکس یاب مطیع بود. هورکراکس یاب باهوش بود و حتی لازم نبود بهش بگی "آن هورکراکس" دقیقا کدوم هورکراکسه. بدون چون و چرا، محلی که بیلی توش اقامت داشت رو نشون داد.

دقایقی بعد- موزه
مرلین تمام سعیشو کرد با شکوه و ابهت وارد موزه شه. چشماشو بست و دستاشو باز کرد.
- فرزندان من! من بازگشتم! دیگر دوره ی تاریکی و ستم به سر آمد!

مرلین انتظار تشویق داشت. انتظار شادی داشت. حتی چیزاییم در مورد کاغذ رنگی های خرد شده و بادکنک و کیک تصور کرده بود اما هیچ اتفاقی نیافتاد.

- فرزندان من! من...
- باشه بابا برگشتی که برگشتی. یه ساعته تو صف بلیط موندیم انگار مشکلمون فقط بازگشت این ریش قشنگه!

مرلین توهین فرزندش رو نادیده گرفت و اونو به پای جهل و نادانیش گذاشت.

- فرزندم! من مرلین کبیرم!

حراست موزه که دم در وایساده بود و چند قدمی با مرلین فاصله داشت، با شنیدن اسم مرلین کبیر، فورا به بقیه ی همکاراش اشاره کرد و از پشت پرید و مرلین رو گرفت.

دفتر رئیس موزه
مرلین، دست و پا بسته روی صندلی ای نشونده شده بود و روبروی میز رئیس حراست نشسته بود.

- شما ادعا کردین مرلین کبیرین؟
- آری فرزندم. من مرلین کبیرم.
- جناب مرلین اینارو امضا کنین و اثر انگشت بزنین لطفا.

مرلین عاشق امضا کردن بود. خیلی وقت بود کسی ازش نخواسته بود امضا کنه.

- ممنون از همکاریتون جناب مرلین. شما به موزه ی مرکزی انتقال داده میشین تا تو نمایشگاه بزرگ اونجا به نمایش در بیاین. هرچی باشه شما مرلین کبیرید!

کارشناس موزه، بلافاصله بعد از تموم شدن حرفای رئیس موزه، طلسمی رو به سمت مرلین روانه کرد که باعث مجسمه شدنش شد.
- اینو با اون آفتابه ی تو دستشویی بذارین تو جعبه، منتقلش کنین به موزه ی مرکزی.

در حالی که مامورای حراست دمشغول بسته بندی مرلین و آفتابه ش و منتقل کردنش بودن، بیلی همچنان به فکر تشکیل ارتش بود.


One must always be careful of the books and what's inside them, for the words have the power to change us

-Tessa Gray-


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۲۲:۲۸:۳۲ یکشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۸

گریفیندور

مرلین (پیر دانا)


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۸ یکشنبه ۲۱ دی ۱۳۸۲
آخرین ورود:
۱۹:۴۵:۵۶ چهارشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 1292 | خلاصه ها: 1
آفلاین
آفتابه از دور لبخند ملیحی بر لب داشت و فقط یک جمله گفت: «ممنون که بعد از 1200 سال من رو از این موزه ی لعنتی نجات دادی!»

آفتابه را بردند تا به وضعیت آن رسیدگی شود.

بیلی ماند و به مغز چوبی اش فشار آورد تا بتواند منظور آفتابه را درک کند. یعنی این بلا قرار بود بر سر او بیاید؟! به راه فرار از موزه فکر نکرده بود!

------
دفتر کارشناس:

کارشناس: چی شده چه خبر شده این همه قشقرق به پا شده؟
حراست: چمیدونم این چوبه میگه چرا آفتابه رو گذاشتین پیش من خراب می شم و از این حرفا.
کارشناس: اِ این آفتابه ی مرلینه! میدونی چند سال قدمت داره؟ قراره یه نمایش ویژه تو موزه ی مرکزی برگزار بشه. میفرستمش اونجا. فعلا بذار رو میزم بمونه.
حراست: این بوگندو؟
کارشناس: هوممم بذارش کنار دستشویی.

مامور حراست آفتابه را به دستشویی برد و همانجا رها کرد. آفتابه ی دیگری درون دستشویی بود. آفتابه ی مرلین در غیاب مامور حراست، جای خود را با آفتابه عوض کرد و به رنگ آن درآمد و رنگ آن را به قرمز تغییر داد. حالا دیگر می توانست فرار کند و روح صاحب خود را آزاد سازد.

------
بانک گرینگوتز:

دیگر خبری از پلیس ها و نیروهای ویژه نبود. همه چیز به حال عادی بازگشته و مردم در پی کارهای خود بودند.

پیرمردی که دو بار به ضرب گلوله مرده بود، با حالی نیمه جان خود را به رئیس بانک رسانده بود و زیر گوش او چیزی گفته بود. اجنه ی بانک به چشم خود دیدند که رئیس بانک دوان دوان به سمت موزه ی آن سوی خیابان رفت و با یک آفتابه ی سبز رنگ بازگشته بود.
پیرمرد با دیدن آفتابه گویی جانی دوباره گرفته باشد! آن را برداشت و به سرویس بهداشتی بانک یورش برد.

دقایقی نگذشته بود که پیرمرد سر حال و قبراق با ریشی بلند و نقره ای رنگ از دستشویی بیرون آمد و لبخندی به پهنای صورت تحویل رئیس بانک داد.

«مرلین کبیر بازگشت! آمدم تا با جادوگر سیاه زمان بجنگم! موهاهاهاها!»
رئیس بانک: «موهاهاهاها؟!:»
«اوه این از عوارض هورکراکسمه... درست میشه درست میشه... خخخخ»
رئیس بانک: «راستی گفته بودی میخوای چیزی به من نشون بدی.»
«آره! هورکراکس! یه هورکراکس دیدم تو همین بانک!»
رئیس بانک: «هورکراکس؟! مال کی بود؟»
«معلوم میشه. اول باید پیداش کنم بعد ببینم چطور میشه از بین بردش.»
...


ویرایش شده توسط مرلین (پیر دانا) در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۷ ۲۲:۴۴:۲۱

امضا چی باشه خوبه؟!


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۲۲:۲۶:۱۵ یکشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۴۹:۱۹
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 741
آفلاین
- اومدی که چی کار کنی؟
- ما به اینجا رهسپار شدیم تا ارتشی تشکیل داده و بر دنیا حاکم شویم!
- یه بار دیگه بگو اومدی چی کار کنی؟
- ما به اینجا رهسپار شدیم تا ارتشی تشکیل داده و بر دنیا حاکم شویم!

کمی طول کشید تا مغز چوبی بیلی این جمله رو تحلیل کنه و پیغام بفرسته که تو هم همین رو میخواستی. بعد از رفت و برگشت های بسیار بین مغز بیلی و سایر اعضا، اون بلاخره به این نتیجه میرسه که دو ارباب در یک مکان نمیگنجه و باید فکری بکنه.
در نتیجه نگاهی به این طرف و اونطرفش میندازه و بعد از صرف خورده چوب های بسیار فکر خوبی به ذهنش میرسه.

- آااااای هوااااااااار کمممممممممممممممک آی دااااااااااااااد آی بیداااااااااااد! آی فغااااااااااااان!
- چیه چه خبرته نیومده موزه رو گذاشتی رو سرت؟
- شماها شعور ندارین؟ فرهنگ ندارین؟ موزه داری بلد نیستین؟ هنوز نمیدونین آب باعث پوسیدگی چوب میشه؟
- کو آب؟
- آفتابه به این گندگی رو نمیبینی؟
- آفتابه؟ کی آفتابه آورده اینجا؟
- با این موزه داریتون حتی نمیدونین چی کجاست. بیاین این زشته دماغ درازو بندازین بیرون!

مسئولین موزه در کسری از ثانیه دماغ آفتابه رو گرفتن و اونو به محلی که به اون تعلق داشت یعنی همون مرلینگاه منتقل کردن. بیلی هم شاد و پیروز از این موفقیت در حالی که دور شدن آفتابه رو نگاه میکرد و براش زبون درازی می کرد، مشغول فکر کردن به ادامه نقشه اش برای تشکیل ارتش شد!


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۲۱:۴۵:۴۱ یکشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۸

گریفیندور

مرلین (پیر دانا)


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۸ یکشنبه ۲۱ دی ۱۳۸۲
آخرین ورود:
۱۹:۴۵:۵۶ چهارشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 1292 | خلاصه ها: 1
آفلاین
بیلی را پیش کارشناس بردند و کارشناس با بررسی آن تصمیم گرفت آن را به موزه ی اشیاء عجیب و غریب با خواص جادویی منتقل کند.

بیلی خوشحال بود و لبخند از چهره ی چوبی اش محو نمی شد.

مأمور ویژه با احتیاط فراوان او را در جایگاه شیشه ای حفاظت شده با اسپل هفت افسون قرار داد و با ورد خاصی شیشه را مهر و موم کرد.

حالا بیلی به آرزوی خود رسیده بود و در موزه برای خود جایگاهی ویژه داشت.

به اطراف چرخید و سعی کرد اشیاء ارزشمند دیگری بیابد تا هم بتواند به هورکراکس ها بیافزاید و هم شاید برخی از آنها را بفروشد و پول هنگفتی برای خریدن مزدور به جیب بزند.

«چه بوی عجیبی میاد.»

پشت سرش، دقیقاً پشت سرش یک آفتابه ی قرمزرنگ رخ نمایی می کرد.

«این چیه؟!»

آفتابه به حرف آمد: «منم آن آفتابه ی اعظم! آفتابه ای مهم و پیچیده در عین سادگی و خاکی بودن! منم آن آفتابه ی نورانی که هیچ کس نمی دانست چیست و فکر می کردند صرفاً به بزرگ جادوگر تاریخ، مرلین کبیر، تعلق دارد! اما چه می دانستند من بیش از یک تعلق ساده به یک جادوگر کهن هستم...»

بیلی گفت: «چقدر زر می زنی! چی هستی دقیقا؟»

آفتابه: «واقعاً عجب هورکراکس ابلهی هستی که هورکراکس های دیگه رو نمیتونی تشخیص بدی!»

بیلی: «تو... هورکراکسی؟...»

آفتابه با افتخار گفت: «بله. تکه ای از روح شیطانی و قدرتمند مرلین را در خود دارم! موهاهاهاها!»

بیلی: «مرلین که هیچ وقت نمی گه موهاهاهاها؟!»

«آره این بخشش از شخصیت خودم بود. »

بیلی: «چند وقته اینجایی؟ اصلا چرا اینجایی؟!»

«من اومدم اینجا به این امید که بتونم ارتشی تشکیل بدم...»


امضا چی باشه خوبه؟!


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۲۱:۱۸:۲۸ یکشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۸

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۲۲:۱۸:۳۰
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 341
آفلاین
بیلی به راه های جلوی دست و پاش نگاه کرد. هیچکدومشون خوب به نظر نمیرسیدن. در نتیجه بیلی مجبور شد خودش یه راه بسازه و جلوی پاش بذاره. بیلی قصد داشت اربابی بشه راه ساز!
- نیاز به سرایداری، تلمبه دستی ای چیزی ندارید؟
- نداریم آقا... وقت ما رو نگیر ملت تو صفن.
- ببین من واقعا با ارزش تر از اونم که بخوای به خاطر یه صف از رعیت ها بندازیم بیرون.

چند نفر از توی صف پشت سر بیلی به خاطر اینکه رعیت خطاب شده بودن اعتراض کردن، ولی خب بیلی اصلا اهمیتی نداد. براش در اون لحظه وارد شدن به موزه خیلی مهم تر از هر چیزی بود. پس سریع گفت:
- ببین، من میتونم ثابت کنم که چطوری با ارزشم!
- ثابت کن خب.

بیلی به من و من افتاد. فکر اینجاشو نکرده بود. در واقع اصلا فکر نمیکرد کارمند موزه ازش بخواد ثابت کنه!
- خیلی خب... اینجا که نمیشه جلوی مردم. بریم داخل، من با کارشناساتون صحبت میکنم.

کارمند موزه چشماشو تا جایی که میتونست تنگ کرد و با شک به بیلی نگاه کرد. بیلی هم تماس چشمیشو با اعتماد به نفس ناشی از ارتباط روحیش با لرد سیاه حفظ کرد.

کارمند موزه که دید بیلی کم نمیاره، بیسیمش رو برداشت و گفت:
- یه مورد داریم که میخواد جزء اشیاء موزه بشه. یه نفر از حراست بفرستید ببرتش پیش کارشناس.

بیلی لبخند پیروزی زد. در طی این مدت اصلا نتونسته بود لبخند پیروزی بزنه. و این لبخند میتونست تمرین خوبی برای آینده ش باشه و بعد از هر موفقیت ازش استفاده کنه!



پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۷:۱۱:۵۲ یکشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۲۳:۱۶:۳۹
از سوراخ کلید دیدن من را
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1086
آفلاین
مامورین اما بی‌توجه به بیلی، در حال دستبند زدن و بردن دزدها بودند...بیلی اما چوبی نبود که بتواند بی‌توجهی به خودش را تحمل کند!
_آهای...با شمام...میگم من الان حاضرم به عنوان قهرمان ملی، به موزه منتقل بشم...البته بعد از کنفرانس خبری...که اونم بعد از مراسم تقدیر و تشکره...که اونم بعد از اهدای مدال افتخار به من هست...که اونم بعد از این هست که من رو الان رو دستاتون بلند کنید و بندازین بالا و هی هورا بکشید برام!

ماموران اما واکنش خاصی نشان نداد..آنها ابتدا به یکدیگر نگاه کردند و سپس دوباره بی‌توجه به بیلی به کار خود ادامه دادند...فقط یکی از مامورین جلو آمد و گفت :
_میخوای بری موزه؟
_آره!
_این خیابون رو میبینی؟ یه صد متر بری جلو، موزه اس...برو!

قبل از اینکه بیلی چیزی بگوید، مامورین دزدها را سوار ماشین کرده و رفتند...بلی هم دستش کشیده شد و از پایش درازتر شد تا دست از پا درازتر به موزه برود!
وقتی بیلی به موزه رسید، سراغ اولین کارمند موزه که دید رفت و گفت:
_من میخوام بیام موزه!
_خوش اومدی...بلیط بگیر!
_نه...یعنی میخوام جزیی از موزه بشم...به عنوان شی ارزشمند و قیمتی و عجیب و اینا!
_هوم...اونوقت چی شما ارزشمند و قیمتی و عجیبه؟
_دارم حرف میزنم!
_خب؟
_چوبم؟
_خب؟
_
_آها...فهمیدم...چوب سخنگو...خب...اشتباه اومدی دیگه...سیرک دو تا خیابون اونورتره!

بیلی حالا نمیدانست که چه باید بکند...باید خودش را به عنوان یک شی ارزشمند به آنها ثابت میکرد و یا هر طوری که شده وارد موزه شود؟ و یا حتی تسلیم شده و به همان سیرک مراجعه کن؟ راه دیگری نبود؟


رودولف ایز بک...ران!









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.