هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۶:۳۴:۲۷ یکشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱:۵۹:۰۳ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
پیام: 4756
آفلاین
پس بیلی به سرعت تصمیم می‌گیره تا نقشه‌ی قبلیش رو عوض کنه و به همکاری با دزدا پایان بده. نقشه‌ش هم به این شکل بود که...

- آخ!

باید دزدا رو ناکار می‌کرد تا پلیس هرچه زودتر هم دزدا و هم خودشو بگیره.
و از اونجایی که بیلی بیل بود و می‌دونست بیل وسیله‌ی دفاعی و تهاجمی خوبی محسوب می‌شه، از غافلگیری دزد سوء استفاده می‌کنه و خودشو محکم می‌کوبه به دست و پا و سر و صورتش.

دزد هم آخ‌آخ‌کنان از بیلی دور می‌شه و پلیسا هم بلافاصله دست به کار می‌شن تا بیان و دزدا رو دستگیر کنن.

- چوب بی‌ارزش و دروغگو.

دزدی که مدتی پیش مورد عنایت ضربه‌های بیلی قرار گرفته بود و حالا در چنگال پلیسا گیر افتاده بود، اینو به زبون میاره و با بغض به هم‌رزماش که دستبند بهشون زده می‌شد نگاه می‌کنه.

بیلی بی‌توجه به دزد با ذوق و شوق جلو میاد.
- من کمکتون کردم! حالا می‌تونم به عنوان قهرمان ملی به موزه‌ای که گفتین بیام.




پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۶:۲۴:۲۹ یکشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۸

وینسنت کراب


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۰ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۳:۵۴:۱۷ سه شنبه ۹ مهر ۱۳۹۸
از هر جا ارباب دستور بدن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 595
آفلاین
-قدم بعدی رو برداشتی بر نداشتی ها!

دزد سعی کرد لحنش کاملا تهدید آمیز باشد، ولی پلیس اهمیتی نداد.

دزد هم کم کم متقاعد میشد که اشتباه کرده که به حرف یک دسته بیل گوش کرده.
-تو که بی ارزشی!

هیچوقت اینقدر به بیلی توهین نشده بود. او یک هورکراکس فعلی و ارباب آینده بود. دسته بیلی با تاجی بر سر.
و حالا سرنوشتش به زندان ختم میشد.
-من نمیخوام برم زندان.

دزد با عصبانیت جواب داد:
-تو رو که زندان نمیبرن چوب! تحویل موزه میدنت.

بیلی میدانست موزه کجاست.
کمی فکر کرد...
موزه...
جایی پر از اشیای قدیمی و نایاب و قیمتی...

اشیایی که میشد یک گونی از آنها را پر کرد و از موزه گریخت و تبدیل به چوبی ثروتمند شد.

شاید موزه دقیقا جایی بود که باید به آن تحویل داده میشد.


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۶:۱۶:۳۸ یکشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

دیانا کارتر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۱:۱۲:۵۶ چهارشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۸
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 240
آفلاین
-خب ..حالا چیکار کنیم؟

یکی از دزد ها گفت و به بیلی نگاه ملتسمانه ای کرد.

بیلی که خوی اربابیش بیدار شده بود ، لبخند شیطانی روی صورت چوبی اش پدیدار شد.
-خب ، اون بیرون پره پلیسه درسته؟

دزد ها سر تکان دادند‌.

بیلی ادامه داد.
-خب شما منو برادرین و اون اسلحه های مشنگی تونو روی سرم بذارین و اون پلیسارو با جون من تحدید کنین....بعد همین طور کشون کشون منو بردارین و از بانک فرار کنین

دزد ها با خود فکر کردن که بیلی حتما زیاد فیلم میبیند اما الان چاره ای بجز اطاعت از او نداشتند.

دزد ها نباید تکان میخوردند چون توسط پلیس کشته یا گرفته میشدند ، پس بیلی با پای خودش رفت و درون دست یکی از دزد ها جا گرفت‌.
سپس داد و بیداد سر داد.
-کمک ‌.....کمک...اینا ..میخوان منو بکشن ....کمک!

پلیس قدمی نزدیک آمد اما با صدای دزدی که بیلی را گرفته بود متوقف شد.
-اگه یه قدم نزدیک تر بیاین می کشکمش!

پلیس نگاهی به کسی که دزد از آن حرف میزد انداخت.
چوب سخن گو؟
برای پلیس مشنگ ، جان آن چوب مهم نبود ، چون پس از گیر انداختن آن دزد ها آن را به موزه ی ملی جانوران ناشناخته تحویل می داد!
پس قدم دیگری به سمت آن ها برداشت.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۳:۴۱:۵۴ یکشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۸

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۹:۵۳:۲۱ یکشنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 388
آفلاین
بیلی به دوراهی مقابلش نگاه کرد، بعدشم با ذهن اربابانه ش شروع کرد به تفکر کردن راجع به این موضوع. بیلی ارتش قدرتمندی میخواست. اگر پایه های ارتشش قوی بود، قطعا بقیه ارتشش هم کم کم قوی میشد...

و بیلی به سرعت تصمیم گرفت!
- آقای دزد؟

یکی از دزدا به بیلی نگاه کرد. یه جوراب زرد و بنفش روی صورتش کشیده بود که صورتش شناسایی نشه.
- چیه؟
- به ارتش من میپیوندید؟

اینبار همه دزدا به بیلی نگاه کردن. انتظار همچین حرفی رو از یه تیکه چوب نداشتن. اما غافلگیریشون خیلی زود از بین رفت و همه شون زدن زیر خنده. انقدر خندیدن که دلپیچه گرفتن. و حتی نتونستن بفهمن پلیس ساختمون بانک رو محاصره کرده. در واقع وقتی فهمیدن که خیلی دیر شده بود و پلیسا از توی بلندگو داد زدن:
- ساختمون محاصره شده! تسلیم بشید تا آسیب نبینید و در مجازاتتون تخفیف قائل بشیم.

اونجا بود که دزدا فهمیدن با خنده هاشون به بیلی تو چه مخمصه ای گیر کردن. همه شون با ترس به هم دیگه نگاه کردن. نمیدونستن تسلیم بشن یا با پلیس درگیر بشن و شجاعانه همه شون کشته بشن.
بیلی به ترس و شک دزدا نگاه کرد. علاقه ای به ارتش ترسو نداشت. ولی خب در اون زمان این حداکثر چیزی بود که داشت. پس سریع گفت:
- اگه میخواید نجات پیدا کنید تنها راهتون اطاعت از منه!

و دزدا هم البته مجبور بودن... دلشون نمیخواست بمیرن یا برن زندان!



پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۱:۴۵:۳۷ یکشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۸

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

كريس چمبرز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۳۸:۱۶ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 459
آفلاین
بیلی تکانی به خودش داد و آماده ی حرف زدن با دزدها شد.
-ببینید...
-همه بخوابن رو زمین! اگه با ما همکاری کنید تو مجازاتتون تخفیف قائل میشیم!

بیلی چند ثانیه به این فکر کرد این دیالوگ در جای اشتباه و توسط فرد اشتباهی گفته شده است... این دیالوگ پلیس ها بود!

-همه خوابیدن رو زمین؟!

پیرمردی که مرده بود در همان لحظه به زندگی برگشت، گویا که هورکراکسش فعال شده باشد، بلند شد و به بیلی اشاره کرد.
-آقا اجازه؟! این نخوابیده!

و دزد تیری به سمت بیلی شلیک کرد. بیلی روی زمین افتاد، خواست دستش را روی نقطه ی خون آلود بدنش بگذارد اما فهمید نه دست دارد و نه خونی که بخواهد بریزد... و نه اصلا تیری خورده بود!

تیر به سمت پیرمرد شلیک شده بود و برای دومین بار او را کشته بود.

-از آدم فروشا بدم میاد!

بیلی که تحت تاثیر اخلاق و منش دزدها قرار گرفته بود، در فکر فرو رفت... ارتش او باید سیاه میبود... پس آیا نباید دزدها و خلافکارها را جذب میکرد تا اینکه عده ای بچه سوسول در بانک؟

بیلی سر دو راهی قرار گرفته بود.


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱:۳۲:۵۷ یکشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

سو لى


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۵:۲۵:۴۲ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
از این سو، به اون سو!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ناظر انجمن
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 359
آفلاین
بیلی از فهم خودش ذوق کرد. احساس کرد با به دست آوردن قابلیت چاره اندیشی، یک قدم به ارباب شدن نزدیک تر شده است.
-آقا... منم باهاتون میام. منم کار خیلی مهمی با رئیس بانک دارم. اگر منو با خودتون نبرید، دنیا به خطر میفته!

بیلی خیلی جوگیر شده بود. فکر می کرد آنقدر ابهت دارد که بتواند با آن حرف ها، ترس را به وجود مرد بیندازد و او را تحت تسلط خود بگیرد.

-دستا بالا، چوبدستیاتون رو بندازید رو زمین. این یه سرقت مسلحانه‌ست!

دو مرد با صورت های پوشیده، وارد بانک شده و وسیله هایی شبیه به اسلحه های مشنگ ها را به طرف جمعیت گرفتند.
بیلی به شدت ترسیده بود. ابهت و اقتدارش یکجا ریخت. با صدایی که از ترس، مانند صدای مرغ پر کنده شده بود، فریاد زد:
-بیا! دیدی؟ همینو می خواستی؟ دیدی نذاشتی برم؟ نگفتم بشریت به خطر میفته؟! خوب شد؟ چرا جواب نمیدی؟ ها؟!

ظاهرا پیرمرد از بیلی هم ترسو تر بود. به محض ورود سارقان، درجا مُرد!

-مردی؟ خاک بر سرت! پس چجوری اون همه دوران سخت و وحشتناک رو گذروندی؟ دروغ بود همش؟ قهرمان قلابی!

با کلمه‌ی یکی به آخر مانده، زنگی در سر کوچک و چوبی بیلی به صدا در آمد.
او می توانست قهرمان باشد. می توانست در آن موقعیت، حرکت دلیرانه ای انجام داده و مردم را به خود علاقمند کند. آن وقت کارش برای جمع کردن ارتش، بسیار راحتتر میشد!


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۰:۴۸:۱۸ یکشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۸

مرلین (پیر دانا)old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۲۸ یکشنبه ۲۱ دی ۱۳۸۲
آخرین ورود:
۱۹:۱۷:۱۴ سه شنبه ۲ مهر ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1292 | خلاصه ها: 1
آفلاین
نگاهی به نوبت درون دستانش و نگاهی به باجه های بانک انداخت و بار دیگر تعجب کرد
فقط خوشحال بود که دیگر می توانست راحت نفس بکشد.

پیرمرد که دلش به حال بیل سوخته بود، دستی به ریش خود کشید و گفت: کمکی از من برمیاد؟

خوی هکتوری بیل جواب داد: نوبتت رو با من عوض کن!
خوی خودش گفت: لطفا؟

پیرمرد اول جا خورد، اما بعد از کمی تفکر گفت: نوبتم رو نمیتونم عوض کنم ولی می تونم مستقیم ببرمت پیش رئیس بانک. آخه خودم هم دارم میرم اونجا تا یه سری به حساب قدیمی خودم بزنم.

بیلی گفت: تو اینجا حساب داری؟ چند وقته؟ می تونی ضامن بشی؟

پیرمرد دستی در ریش کرد و سکه ای از آن بیرون آورد و گفت: این رو می بینی؟ خوب نگاش کن.

نفس بیلی دوباره در سینه حبس شد: این... این...

پیرمرد چشمکی زد و سکه غیب شد. سپس گفت: بله اولین سکه ی ضرب شده ی تاریخ. من جزو اولین افرادی هستم که در گرینگوتز حساب باز کردم. رئیس بانک رو خودم برای ریاستش معرفی کردم. اون موقع که بچه بود و نمی تونست دماغشو بالا بکشه، من از چنگال برده داری نجاتش دادم و به جمع اجنه ی تحصیل کرده سپردم.

بیلی فهمید که کلید مشکلات او در دستان این پیرمرد مرموز و احتمالا پوووولدار است....


امضا چی باشه خوبه؟!


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۲۳:۱۸:۵۹ شنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲:۱۶:۱۱ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
از دل تا لب میرسم و سکوت میکنم!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 1115
آفلاین
بیلی وارد بانک شد!
او قسمتی از لرد ولدمورت را در وجودش داشت...معلوم بود که حرص و طمع در تک تک سلول هایش موج میزد!

بیلی به سمت باجه رفت و به کارمند بانک گفت:
_ب...
_نوبت بگیر اول!

بیلی هنوز حتی دومین حرف از اولین کلمه جمله‌ی "ببخشید..یه سوال داشتم!" را هم نگفته بود...
_گفتم نوبت بگیر قبل از هر چیزی!

بیلی اینبار فقط یک نفس کشیده بود...اما مشخص بود که باید نوبت میگرفت...پس نفسش را نگه داشت و به دیگر حاضران در بانک نگاه کرد. شخصی که تازه وارد بانک شده بود، به سمت دستگاهی رفت و دکمه‌ای را فشار داد...سپس کاغذی از آن دکمه خارج شد و مرد آن کاغذ را گرفت و نشست!
بیلی فهمید که این همان نوبت گرفتن است...پس او هم به سختی خودش را به دستگاه رساند و به آن نگاه کرد...دکمه های زیادی برای کارهای مختلفی آنجا بود...بیلی نمیدانست که کدام یک را باید فشار دهد...همچنین دیگر داشت خفه میشد و باید نفس میکشید...پس رو به پیرمردی که کنار دستگاه در حال پر کردن فرمی بود انداخت و از او پرسید:
_ببخشید...من میخوام پول بگیرم ازشون...کدوم رو بزنم؟

قبل از اینکه پیرمرد پاسخی بدهد، همان کارمند بانک که بیلی را به گرفتن نوبت مجبور کرده بود، از همان پشت باجه فریاد کشید:
_مگه نگفتم اول نوبت بگیر؟

بیلی دوباره نفس را گرفت و به پیرمرد نگاه کرد..پیرمرد هم گفت:
_خب...فکر کنم وام میخوای یعنی...این دکمه رو بزن!

بیلی دکمه را زد و کاغذی از آن خارج شده که شماره‌ی نوبتش روی آن نوشته شده بود..بیلی بلاخره نفس کشید اما با دیدن شماره‌ی روی کاغذ، دوباره احساس خفگی کرد...
_الان نوبت شماره هشتاد و پنجه و من نوبتم...هشتصد و پنجاه؟




پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۲۲:۵۶:۲۰ شنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۳:۵۲:۳۲ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5582
آفلاین
-لعنت به این زندگی...لعنت به این سرنوشت...لعنت به هکتور دگورث گرنجر!

بیلی راه می رفت و بصورت تصادفی به زمین و زمان لعنت می فرستاد.
از ان جایی که هورکراکس بود، لعنت هایش هم درست به هدف می خورد. زمین دهان باز کرد و زمان از حرکت باز ایستاد و هکتور در خانه ریدل ها از وسط نصف شد.

بیلی داشت فکر می کرد که آیا واقعا راهی برای اداره یک ارتش، بدون نیاز به پول وجود ندارد؟
آیا زندگی اینقدر مادی است؟
آیا نمی تواند با جذب یکی دو مالفوی و لسترنج، منابع مالی ارتشش را تامین کند؟

فکر کرد و رفت...تا این که به ساختمان بزرگی رسید. ساختمانی که دستگاهی در مقابلش قرار داشت.

مردی با عجله جلوی دستگاه رفت و کمی با دستگاه صحبت کرد. مقداری پول گرفت و از آن جا دور شد.

بیلی، هیجان زده شد...دستگاهی که بدون هیچ چشمداشتی به دیگران کمک می کرد. شاید بیلی هم می توانست با توضیح دادن وضعیتش، درخواست پول کند.

به دستگاه خودپرداز نزدیک شد.

-ببخشید...من...احتیاج به کمی پول دارم. خیلی هم کم نباشه...

-اگه کم نمی خوای باید بری توی بانک. این دستگاه محدودیت داره.

نگهبان بانک این را گفت و بیلی بر سر دو راهی وارد شدن به بانک و امتحان دستگاه خودپرداز باقی ماند.


زیر سایه یارانمان این شکلی شدیم!


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۲۲:۴۱:۱۲ شنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۵:۵۲:۵۹ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 748
آفلاین
رئیس کارخونه لحظه ای با قیافه ی مبهوت چند بار توی استفراغ بیلی پلک زد. اما بعدش تازه از داغی بیرون اومد و نعره زنون بیلی رو شوت کرد اون سمت و خودش شروع کرد به دویدن دور کارخونه.

بیلی هم در هوا رفت و رفت و رفت و رفـــــــــــــت تا صاف وسط بستنی ها فرود اومد.
- سردهههههههههههههه! یخ زدم!

بیلی این رو گفت و در حالی که از سر و کله اش بستنی میچکید دو پا که نداشت ولی دو پای دیگه هم قرض کرد و بدو بدو شروع کرد به دوایش. در همون حین هم داشت فکر میکرد از کدوم راهی میتونه فرار کنه و خودش رو نجات بده.
بیلی چوب کوچیکی بود که خب مغز نداشت. ولی عجیب بود که اون لحظه انگار مغز تمام مرگخوار ها و لرد و کل جماعت باهوش داشت تو سر نداشته ی بیلی کار میکرد.
بعد از محاسباتی طولانی بیلی پرید روی یک تخته و از اونجا بدو بدو و با سرعت شیرجه زد سمت یک پنجره و شیشه اون رو شکست و بعد از چسبیدن نیم کیلو شیشه خورده به تن و بدنش تو هوا به پرواز در اومد و رفت... و رفت... و رفت... و...

شلــــپ!

بیلی توی یه گودال کوچیک آب فرود اومد. اون بلاخره تونسته بود از کارخونه فرار کنه.


ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.