هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
پیام زده شده در: ۱۹:۳۲ سه شنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۵

آماندا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۰ یکشنبه ۵ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۹:۲۹ چهارشنبه ۶ تیر ۱۳۹۷
از همه جا
گروه:
کاربران عضو
پیام: 226
آفلاین
آماندا در کتابخانه ی هاگوارتز مشغول خواندن کتابی بود؛ وقتی کتابش تمام شد و به سمت قفسه کتاب ها رفت و کتاب را در قفسه گذاشت ناگهان متوجه ی سر و صدای عجیبی شد. به طرف صدا رفت و دید یک گله ویزلی در حال خوردن کتاب های کتابخانه هستند! در حالی که آن ها حق این کار را نداشتند که علم افراد هاگوارتز را بخورند بنابر این آماندا، یک فیگور قهرمانی به خود گرفت و سپس به سمت ویزلی ها حمله ور شد. او ویزلی ها را به در و دیوار پرتاب میکرد و همه چیز را نابود میکرد. بالاخره تمامی ویزلی ها را شکست داد و به ویزلی مرحله آخر رسید...
آماندا یک طرف کتابخانه بود و ویزلی یک طرف دیگر. ویزلی فریادی کشید و به سمت آماندا دوید...نزدیک و نزدیک تر میشد...آماندا چوبدستی اش را در آورد و با اکسپلیار موس، ویزلی مرحله آخر را از خود دور کرد و از شانسش، درست در همین لحظه خانم پینس وارد کتابخانه شد و با دیدن منظره روبه رویش شوکه شد گفت:
- چه بلایی سر کتابخونم آوردی؟
- لازم به تشکر نیست...این ویزلی ها مشغول خوردن مهم ترین دارایی جهان یعنی دانش بودند و من جلوی آن ها را گرفتم.
هیچی دیگه، آماندا از هاگوارتز اخراج شد و افتاد آزکابان و ویزلی ها هنوز در سرتاسر دنیای جادویی آزاد هستند. دنیای جادویی نیاز به یک قهرمان واقعی دارد!



پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
پیام زده شده در: ۲۱:۵۳ سه شنبه ۲۶ بهمن ۱۳۹۵

دلفی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۱۹ پنجشنبه ۷ بهمن ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۵:۴۵:۵۹ سه شنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۸
از خلوت تنهاییم دور شو شیاد!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 200
آفلاین
دلفی سر آسیمه به خوابگاه ریونکلا دوید تا دنبال آگری بگردد،به هر گوشه ای نگاهی می انداخت و فریاد آگری آگری سر میداد،از توی شومینه خوابگاه تا سوراخ کلید در تالار را دنبال آگری گشت ولی اثری از او نبود دوباره راه تالار اصلی را در پیش گرفته و همچنان آگری آگری کنان و سراسیمه نگاهش را از این سو به آن سو میگرداند.
دیگر تقریبا مطمئن شده بود که آن پرنده زشت چاق آگری را به جای ناهار بلعیده.
لینی که صدای دلفی را شنیده بود گفت:
-چی شده؟تو رو به روونا داد نزن خوابیدیم مثلا دلفی!
-آگری،آگری گم شده ققنوسم نیست ققنوس سیاه خوشگلم نیست اون پرنده قرمز نابکار خوردش،من میدونم کار اونه،خوردش خوردش،دیگه آگری از دست رفتــــــــــ

لینی نگاه متفکرانه ای انداخت و گفت:
-کی کیو خورده؟بیا بریم نشونم بده ببینم

دلفی که خشم او را کور کرده بود گفت:
-من میدونم اون خوردتش خودم میکشمش خفش میکنم،ازش مرغ بریون میپزمـــــــــــــــــــــ،بیا تا نشونت بدم این خیکی قرمزو

و درسر داشت که بعد از این که لینی پرنده را دید به سوی پرنده آوداکداورا ای روانه کند و برای شام آن را به سیخ بکشد!
چند قدمی که رفتند به تخت خواب دلفی رسیدند که درست مثل چند دقیقه پیش یک پرنده چاق قرمز رویش لم داده بود.دلفی نگاهی به پرنده انداخت و زیر لب الفاظی گفت که اینجا نه مناسب است بازگو شود و نه لازم!
لینی با کنجکاوی پرنده را ورانداز کرد و گفت:
-میکشیش؟

دلفی که همان لحظه ایده بهتری به جای آوداکداورا به سرش زده بود گفت:
-اول دونه دونه پراشو میکنم بعد سیخش میکنیم برای شام،بودجه تالارم که کمه

کم چیزی که نبود،آگری کوچولوی نازنازی اش،ققنوس ایرلندی خوشگل اصیلش،یار دیرینش را خورده بود آن هم در روز روشن،بعد هم لم داده بود سر تخت خوابی که جای آگری بود؛حق آگری بود،تو مشتش بود
لینی گفت:
-خود دانی من برم بخوابم ،خواب هم که نداریم از دست تو

دلفی تا دور شدن لینی را دید پرنده را توی گونی کرد و بر دوش زد تا از آن خسروانی خورشی پدید آورد و به قول شاعر مشنگی:
مخور طعمه جز خسروانی خورش/که جان یابدت زان خورش پرورش

دلفی که حالا به جنگل ممنوعه رسیده بود یک جایی آن گوشه موشه ها نشست و چوبدستی در آورده،مشغول کندن پر ها قرمز حیوان ملعون که نفرین آمون بر او باد شد...
همینطور که پر ها را میکند،میدید که پر هایی سیاه یکی یکی از زیر پر های قرمز سر بر می آورند و این شد که به یاد آگری افتاد و بغض گلویش را فشرد
ناگهان چشم باز کرد و دید درختان جنگل یکی یکی ناپدید میشوند و به علاوه دید که آگری در آغوشش است
به پر ها که دقیق تر شد دید که در واقع اصلا پر نیستند!ویزلی ها هستند و حالا در جنگل راه افتاده و یکی یکی درختان را میبلعند
در همین اثنا مسئولین سازمان محیط زیست جادویی سر رسیدند تا دلفی را به جرم رها سازی موجودات وحشی در طبیعت محافظت شده دستگیر کننده،دلفی سر خوش از بازیافتن یار دیرین اصلا اهمیتی به دستگیری نمیداد و به قول شاعر مشنگی :
من از آن روز که دربند توام آزادم*****پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم
همه غم‌های جهان هیچ اثر می‌نکند *****در من از بس که به دیدار عزیزت شادم


تصویر کوچک شده

A group doesn't exist without the leader


پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
پیام زده شده در: ۱۶:۰۷ شنبه ۹ بهمن ۱۳۹۵

اسلیترین، مرگخواران

وینسنت کراب


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۰ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۳۳:۳۵
از هر جا ارباب دستور بدن!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 594
آفلاین
-ارباب این وضعیت قابل تحمل نیست!

لرد سیاه سرش را تکان داد. کمی افسوس خورد و گفت:
-به نظر منم نیست. این که نشد زندگی. این رودولف ما رو افسرده کرد. شما رو افسرده کرد. ایشان رو افسرده کرد...اصلا این از افسردگی ما تغذیه میکنه. ما داریم قانع میشیم که در زندگی قبلیش دیوانه ساز بوده.

لرد سیاه برخلاف عادت همیشگی اش که فردی کم حرف بود، یک نفس حرف میزد.ولی مشکلات کراب بزرگتر از این حرف ها بود.
-ارباب اون مشکل سرجاش. ولی این مشکل جدیده. شما نگاهی به صورت من بندازین.

نگاه لرد سیاه هنوز رو به پایین بود.
-اینو از ما نخوا کراب. امروز به اندازه کافی روز بدی بود. الانم اگه چشممون به قیافه نحس تو بیفته روزمون بطور کامل نابود میشه.

-ارباب تمنا میکنم. شما یه نگاه بکنین. متوجه عمق فاجعه میشین.

لرد با اکراه سرش را بلند کرد.
-بله کراب...فاجعه واقعا عمیقه...آرایشت از همیشه غلیظ تره.

-نه ارباب...شما متوجه نشدین...فاجعه روی لب های منه! رنگ رژم! رنگ سرخ زیبای رژم الان نارنجی شده....چرا؟
-چون...عوضش کردی؟
-خیر ارباب...چون ویزلیای اضافه دیشب رفتن تو رژ من خوابیدن. منم صبح که داشتم رژ میزدم، توجهی به رنگش نکردم. در نتیجه له شدن و مالیده شدن به لب های من. رنگشونم نمیره لامصبا! نارنجی اصلا به من نمیاد ارباب. چهره مو افسرده و دلمرده نشون میده. شبیه رودولف شدم!

لرد سیاه قبلا دستور زنگ زدن به ویزلی جمع کن ها را داده بود. ولی مشکل اینجا بود که کسی نمیدانست کدام نهاد مسئول جمع کردن ویزلی هاست که زنگی بزند!


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
پیام زده شده در: ۲۱:۴۸ جمعه ۱ بهمن ۱۳۹۵

تریسترام بسنوایتold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۰ جمعه ۹ مهر ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۲۲:۱۹ چهارشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۶
از خشونت گل ها خار می شود
گروه:
کاربران عضو
پیام: 16
آفلاین
تریسترام از روی پایه ی صندلی بلند شد و شروع به قدم زدن کرد.
شروع به فرو رفتن در تفکر کرد ...
- عجب و عجبا ! من کجام و اینجا کجاست؟

ناگهان تلوزیون روشن شد و تصویر فرد ماسک داری نمایان شد.

- سلام تریسترام ، تو من رو نمیشناسی اما من تو رو میشناسم .

- خیلی مسخره س آخه سه ماهه به هر کی که می بینم همینو میگم .
- میخوام یه بازی ترتیب بدم و تو باید قوانین رو رعایت رعایت کنی نتیجه رعایت نکردن قوانین خیلی ساده س : رعایت نشدن قوانین !
تا سی ثانیه وقت داری قبل از اینکه دوربینت توسط ویزلی ها خورده بشه
بازی شروع میشه


با نگاه کردن به تایمر متوجه شد سی ثانیه شروع شده است.
تریسترام با عجله به سمت استخر ویزلی ها رفت و تلاش کرد با نیروی هوش فرا انسانی و اصیلش دوربین خود را نجات دهد.

- بیاین بیروووون ویزلیا اصلا هر کی بیرون نیاد خره .

و صندلی را به درون استخر پرت کرد تا ویزلی ها به جای دوربین به سراغ صندلی بروند اما ویزلی ها بدون توجه به تریسترام از سر و کول هم بالا می رفتند و همدیگر رو میخوردند و بالا می آوردند و دوباره میخوردند و عده ای در حال جویدن دوربین فیلمبرداری تریسترام بودند.

- نــــــــــــــــعــــــــ

با شیرجه ای انتحاری وارد استخر شد و ویزلی ها را به کناری پرت کرد و دوربین خود را برداشت و شروع به بیرون رفتن استخر کرد.
هنوز یک قدم برنداشته بود که کمیته انضباطی از سوراخ دیوار بیرون آمد.

- شما به جرم منشوری بودن بازداشتی.

- چرا ؟ من که فیلم بد نساختم تا حالا ... من به این خوبی!

- مرتیکه یه نگاهی به سر و وضعت بنداز.

- ها؟ من چمه مگه؟

تریسترام با اعتماد به نفس نگاهی به خود و لباس های نداشته اش کرد .
لباس هایی که توسط ویزلی ها خورده شده بودند.

- خوابگاه دارید اونجا دیگه؟ .... من با این وضع جایی نمیام باید صورتمو شطرنجی کنی.
در آن هنگام که کمیته ی انضباطی مشغول شطرنجی کردن صورت تریسترام بود ناگهان موجودی مو نارنجی از نقطه ی کور سوژه ظهور نمود و کمیته ی انضباطی را بلعید و فرمود :
من گشنمه.



ویرایش شده توسط تریسترام بسنوایت در تاریخ ۱۳۹۵/۱۱/۱ ۲۱:۵۵:۲۷


پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
پیام زده شده در: ۲۲:۴۵ چهارشنبه ۲۹ دی ۱۳۹۵

ریونکلاو، مرگخواران

لیسا تورپین


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۶ چهارشنبه ۱ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۰۴:۱۵
از جایی که مردمانش همیشه قهرند!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
پیام: 415
آفلاین
کمی آن طرف تر خانه خانواده تورپین،صبح روز بعد:
لیسا ساعت 6 صبح از خواب بر میخیزد.
از تختش خارج میشود و و میرود تا دست و صورتش را بشوید.
رو به روی آینه می ایستد. متوجه دانه های نارنجی روی لباسش میشود آن ها لمس میکند؛حالت نرم و گلوله ای داشت.
تعجب میکند!حداقل انقدر مغزش کار میکند که بداند دیروز لباسش سفید ساده بوده و امروز سفید خال خالی.
دست و صورتش را شست و رفت به سمت آشپزخانه تا به مادرش جریان را بگوید.
لیسا:مامان
الکساندرا:بله! ا چه لباستو خوشگل کردی معلوم دیگه خانم شدی...
-نه مامان باور کن..
-همش بخاطر اون کتاب اموزش های خانه داری بود که خریدم.معلومه به بخش خیاطی خیلی علاقه داشتی
-نه مامان من اینا رو به لباسم ندوختم اینا خودش اومدن
-مگه میشه..؟
اولیور:الکساندرا این خال خالای نارنجی چیه سر دیوارای اتاق کار من؟مگه نگفتم وقتی میخوای خونه رو تزیین کنی به اون اتاق کاری نداشته باش؟
- بابا اینا سر دیوارای اتاق کار شما هم هست؟سر لباس منم هستن شما نمیدونی چین؟
قبل از اینکه پدر لیسا صحبتی بکند متوجه شدند که خال خال های روی لباس لیسا دست و پا دارند و حرکت میکنند.
ناگهان خواهر لیسا،لیانا از اتاق خود جیغ و داد کنان آمد بیرون
-ویزلی
همه با هم:ویزلی؟
-اره ویزلی!5 تا تو اتاقم هست و دارم وسایل اتاقم رو گاز میزنن
-پس این خال خالی ها هم ویزلی هستن حالا باید چیکارشون کنیم؟
-باید قابشون کنیم بزنیم به دیوار خب باید زنگ بزنیم ویزلی جمع کن بیاد جمعشون کنه دیگه
- پس چرا ایستادی؟خب برو زنگ بزن تا خونه زندگیمونو به باد ندادن :vay:


ویرایش شده توسط لیسا تورپین در تاریخ ۱۳۹۵/۱۰/۳۰ ۱۴:۱۱:۲۴

تصویر کوچک شده


پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
پیام زده شده در: ۲۰:۱۱ چهارشنبه ۲۹ دی ۱۳۹۵

لاديسلاو زاموژسلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۵ دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۲:۳۸:۵۸ جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۸
از خانه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 415
آفلاین
آقای زاموژسلی در درون کمد نشسته بود.

محل سکونت او، شلوغ و به هم ریخته یا آزاردهنده نبود. چیز ترسناکی هم در آن وجود نداشت که رفتن و درون کمد نشستن ایشان را توجیه کند، مگر یک چیز!
لادیسلاو در کمد نشستن را دوست داشت.

- دنگ ِ دینگ! این در بگشای و گر خویش آن را بگشاییم، چنانت بکوبیم که گویی، زین پیشتر نبودی!

درست است که لادیسلاو نشستن در کمد را دوست داشت، اما این بار دینگ او را در آن جا حبس کرده بود. آقای زاموژسلی هر کاری را که دوست داشت نمی کرد.

در گشوده شد. این تاثیر نعره لادیسلاو بر دینگ بود.

دینگ:

با کامل باز شدن در، تاثیر نعره لادیسلاو بر دینگ از بین رفت.

- بر چه چیز این سان چشم پوشیدی، زشت جانور آ؟

دینگ نمی نگریست، می خندید، اما چون دهان، صورت و صوت نداشت، تنها بسته شدن چشمانش دیده می شد.
دینگ در جواب لادیسلاو به آینه اشاره کرد. آقای زاموژسلی سرش را از زمین، جایی که حشره چشم هایش را بسته و سرش را به بالا و پایین تکان می داد، بلند کرد و به آینه نگریست. همه چیز روشن شد.

- موهایمان کی چنین گشت؟

از زیر کلاه آقای زاموژسلی موهایی سرخ و فرفری بیرون زده بود. آقای زاموژسلی آنچنان تعجب کرد که شاخ در آورد.

- این دیگر چیست؟

لادیسلاو دستش را بالا برد و شاخ را لمس کرد، او شاخش را حس نمی کرد، ممکن بود مریض شده باشد.

- آآآآخ!

از کلاه صدایی در آمد و سپس روی زمین افتاد و موهای سرخ و شاخ آقای زاموژسلی نیز کنده شده در کلاه باقی ماند. سپس موها چشم هم در آوردند و به آقای زاموژسلی خیره شدند.

- آه... سلام ای موی!
- سلام!

مو حرف زد!
آقای زاموژسلی چیزی راجع به موها نمی دانست، نگاهی به دینگ انداخت تا از او کمک بگیرد، اما او همچنان چشم هایش را بسته و سرش را تکان تکان می داد.

- خوب هستید مو آ؟
- گشنمه.

مو گشنه هم بود!
نه لادیسلاو و نه هیچکس دیگر نمی داند مو ها چه می خورند. فرصت خوبی بود تا بدانند.
- چه میل دارید؟

مو لبخند عریضی زد و گفت:
- هرچی!

سپس از کلاه بیرون پرید، تعداد زیاد دیگری نیز از کلاه بیرون پریدند و بی توجه به آقای زاموژسلی که مات و متحیر آن ها را می نگریست، به سمت یخچال رفتند. خوشبختانه دینگ عقلش رسیده و به ویزلی جمع کن ها زنگ زده بود. دینگ بحران را مدیریت کرده بود!


নীরবতা


پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
پیام زده شده در: ۱:۲۹ چهارشنبه ۲۹ دی ۱۳۹۵

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۲۲:۲۰:۰۲
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5537
آفلاین
وینکی، موقرمز به بغل، رفت و رفت و رفت...
سر راه سه بار موقرمز را گرد گیری کرد و تی کشید. دو بار با مایع شیشه پاک کن چشم هایش را برق انداخت.
وینکی در هر حالتی به کارش اهمیت زیادی می داد.

سرانجام به خانه ریدل رسید و به خدمت لرد سیاه رفت.

-نمی تونی بری تو!

وینکی به رودولف که معلوم نبود کی از دربانی خانه ریدل به منشی گری لرد سیاه ترفیع مقام داده شده بود نگاه کرد.
-وینکی باید رفت تو. وینکی برای ارباب موقرمز آورد. قمه دار نتونست جلوی وینکی رو گرفت. وینکی جن مصمم!

درست در همین لحظه لرد سیاه در اتاق را باز کرد.
-شما دو تا جای بهتری برای جرو بحث پیدا نکردین؟ مگه نفرموده بودیم مایل به استراحت هستیم؟

وینکی که قدی بسیار کوتاه داشت و صورتش درست جلوی آستین ردای لرد قرار می گرفت، به آستین اشاره کرد.
-ارباب...احتراما وینکی باید اطلاع داد که در آستین شما سوسک بود. و هم اکنون داشت وول می خورد. سوسک حشره مَولول خوب؟

لرد سیاه با بی اعتنایی به آستینش که واقعا هم داشت تکان می خورد انداخت.
-سوسک نیست!

قبل از این که وینکی موفق به پرسید سوال "پس چیه؟" بشود آستین لرد با حرکتی سریع بالا رفته، سری قرمز از داخل آن پدیدار شد.
-داللللللی!

-ما ذله شدیم...ما کلافه نیز شدیم! جای جای مقر ما مملو از این موقرمزها شده. سر میز ناهار یکیشون از تو کاسه سوپ ما در اومد. که البته میلش کردیم. ولی اینا اونقدر زیادن که حتی ممکنه ما رو سرنگون...

و همین جا بود که رودولف و وینکی صحنه ای را دیدند که آرزو می کردند هرگز نبینند!

پاچه های شلوار لرد سیاه تکان خورد...

بیشتر تکان خورد...

و بعد از زمزمه های "یک...دو...سه..." پاهای لرد سیاه با تکان شدیدی از زمین جدا، و خودش نقش زمین شد!

-ارباب...فکر می کنیم شما سرنگون شدین!
-ارباب... وینکی داشت دو ویزلی تو صورت شما می دید. هر کدوم از یکی از حفره های بینی مبارکتون زل زد به وینکی...یکیشون دست هم تکون داد!

لرد سیاه سرنگون شده با عصبانیت ویزلی های داخل پاچه های شلوارش را از موهایشان گرفت و بیرون کشید.
-یکی جغد بفرسته بیان اینا رو از این جا جمع کنن ببرن!


در زندگی، همواره تلاش کنید که کیگوری نباشید!


پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
پیام زده شده در: ۲۱:۴۵ سه شنبه ۲۸ دی ۱۳۹۵

گریفیندور، مرگخواران

وینکی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۳ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۱:۰۸:۰۱ سه شنبه ۵ شهریور ۱۳۹۸
از پروپاگاندا
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 511
آفلاین
در آستانه فصلی سرد، شب بود و تاریک بود و ماه بود و دیاگون بود و یک جن! همه ایستاده بودند و به یکدیگر می نگریستند. جن همچنان که به غوغای ستارگان خیره بود، در مهر مهتابی سرد، در بوران هوایی گرم، نشسته و دهانش را به دلی دوخته بود که سرشار بود از ناگفته ها. ناگفته هایی که ناگفته بودند و گفته هایی که گفته بودند... وضع عجیبی بود در آن شب؛ و آن شب، وضع عجیبی بود در آن ساعات!

-و آیا این همون چیزی نبود که وینکی منتظرش بود؟ و آیا این حس عمیق به این شبِ پر راز، همون عشقی نبود که همه به نادانسته هاشون داشت؟ و تلفیق هنرمندانه ساختمان ها و طبیعت، طبیعت رام نشده ای که دست لطفشو بر گونه همه کشید...
- عَـــــــــــــــــــــــــــــــو! عَــــــــــــــو! عهه... عومه... عومه...
-عه! نوزاد! نوزاد! نوزاد! وینکی نوزاد دید!

وینکی دو دستش را بر سر گذاشت و همانطور که گوش هایش را گرفته بود، با سرعت به دورِ نوزادی که به تازگی پیدا کرده بود، دوید. در میانه راه، ناگهان شروع به داد زدن کرد.
-وینکی بچه دار شد! وینکی بچه دار شد! وینکی جن مبچوچ خووب؟

نوزاد مو قرمز، با شوق و علاقه خاصی، شست پایش را در دماغش فرو کرده بود و هر دو دستش را می مکید.
وینکی پس از مدتی دویدن، ایستاد و با دقت بیشتری به نوزادِ تازه رسیده نگاه کرد. و این دقیقا وقتی بود که متوجه موهای قرمز کودک شد.
-بچه وینکی چرا موقرمز بود؟ یعنی وینکی هم موقرمز بود؟ اینطوری نشد که... وینکی که ویزلی نبود. مگه اینکه... نهه...

و حقیقت، ناگهان مانند آواری بر سر وینکی ریخت. شب به وینکی خیانت کرده بود! وینکی از این حقیقت شوکه کننده جا خورده بود. وینکی نمی توانست باور کند. این همراه همیشگی چرا این گونه بر قلب یک جن بیچاره خنجر زده بود؟ آیا این بود رسم دوستی و مصاحبت؟

وینکی مسلسلش را به سمت ماه گرفت و همانطور که به آن تیراندازی می کرد، آهنگی جانگداز در پس زمینه پخش شد...

-ببین چطور شد خدیجه؛ خدیجه خدیجه طوفان شد خدیجه؛ ای یارم خدیجه؛ دلدارم خدیجه؛ سلام علیکم خدیجه؛ بدو درو واکن خدیجه؛ منو نگاه کن خدیجه؛ هلو هلو خدیجه؛ هلو هلو خدیجه...

وینکی که دارای حافظه ضعیفی بود و علاوه بر آن، خیلی زود تحت تاثیر محیط و جو قرار می گرفت، مسلسلش را غلاف کرد و مشغول همخوانی با آهنگ مذکور شد. هر از چندگاهی هم بشکنی می زد و برای خودش "خدیجه خدیجه" ای میکرد.
مدتی که گذشت، جن دوباره متوجه نوزادِ روی زمین شد که کماکان در حال مکیدن دست و پایش بود.

-عه! نوزاد موقرمز از کجا در اومد؟ وینکی رنگ قرمز دوست نداشت. ولی خب به هر حال باید این بچه رو پیش ارباب برد. شاید ارباب تونست ازش استفاده کرد. وینکی جن خوش فکر خووب؟

جن خانگی، نوزاد موقرمز را زیر بغل زد و به مقصد خانه ریدل به راه افتاد. در تمام مدتی که وینکی در کوچه دیاگون بود، اصلا حواسش به اعلامیه هایی که از بلندگو پخش میشد نبود. اگر وینکی کمی دقت میکرد، می فهمید که عده کثیری از ویزلی ها از حیاط خانه ریدل سر در آورده بودند و خیال نابودی آن را داشتند.


mērī Arbab
īlon jorrāelagon ao ñuha āeksio


!smoke ROLE every day


پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
پیام زده شده در: ۲۳:۱۷ دوشنبه ۲۷ دی ۱۳۹۵

سوروس اسنیپold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۱۳ شنبه ۱۸ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۸:۲۲ سه شنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۷
از ما به شما
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 67
آفلاین
- و حالا این قسمت از فویل آلومینیومی رو تا می کنیم تا یکی دیگه از گلبرگ هامون درست بشه...

تلویزیون در حال پخش برنامه " از شومینه برمیگردیم به خانه" بود. ساحره خوش سلیقه و با کمالاتی در حال نشان دادن نحوه درست کردن گل های...
- ساحره با کمالات؟ کو؟ کجاست؟ :droool:
- آقا برو بیرون! زشته! وسط سوژه پریدی چیکار؟ برو تا کلا نقشتو از توی سوژه حذف نکردم.
- باشه... .

بله، داشتیم می گفتیم. در حال نشان دادن نحوه درست کردن گل های آلومینیومی و رنگ آمیزی آن ها بود. مادر خانواده نیز در حرکتی گام به گام، سعی داشت تا بتواند همانند ساحره توی تلویزیون عمل کند، اما گل هایی که درست کرده بود بیشتر به چنگال شباهت داشت تا گل!
- الان هم می تونیم چند تا برگ درست کنیم و به اون وصل... خبر فوری! خبر فوری! دنیای جادوگری ما در خطر است!

برنامه قطع شده بود و گوینده اخبار با حالتی نگران در حال خواندن از روی کاغذی بود که آن را در مشت خود فشار می داد.
- به دلیل سهل انگاری آرتور ویزلی و همسر وی، فرزندان ویزلی ها گم شده اند و در سرتاسر دنیای جادویی ای که ما می شناسیم پخش شده اند! وزارت سحر و جادو در پی حمله چند تن از این ویزلی ها به خیابان هاگزمید، حالت فوق العاده در آن منطقه اعلام کرده است و خواستار این است که تمام آحاد جامعه جادوگری با تمام توان خود این موجودات را جمع آوری کرده و تحویل دهند. آن ها همه جا مشغول خرابکاری هستند. سیم های ارتباطی را می جوند و فونداسیون های خانه ها را تخریب می کنند. آن ها می آیند...

مجری با حالتی وحشت زده و شبیه به گندالف در ارباب حلقه ها وقتی که تالار های موریا را باز کرده بودند، جمله آخر را ادا کرد و از جلوی دوربین فرار کرد. پشت سر وی چند کله نارنجی رنگ نیز جست و خیز کنان در حال حرکت بودند.

کوچه دیاگون:

- توجه! توجه! فرزندان من، ای سیفیت های توپول موپول من، حتی شما سیاهان متالیک و درخشان من! هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم. در صورت مشاهده هر گونه بچه ویزلی، لطفا آن را به صندوق پستی 3434 بانک ملی واریز کنید به ما تحویل دهید.


Always


پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
پیام زده شده در: ۱۶:۲۱ دوشنبه ۲۷ دی ۱۳۹۵

اسلیترین، مرگخواران

بانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۵:۰۷:۰۸ چهارشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
اسلیترین
ایفای نقش
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 535
آفلاین
کمی دورتر رستورانی بسیار کثیف و درب و داغون در هاگزمید:


-گارسوووووون!

گارسون که در حال پاک کرن بشقاب ها با پیش بند کثیفشه وحشت زده از جا میپره.
-پناه بر ناخن شست مرلین! روح! رستورانمون روح زده شده ...شاید بتونم با پخش این خبر درآمدزایی کنم! مشتریا از این جور چیزا خوششون میاد.

بانز قاشقی رو که در یک دست و چنگالی رو که در دست دیگش نگه داشته همزمان روی میز میکوبه.
-روح کجا بود! من یه ساعته اینجا نشستم و شما حتی به خودتون زحمت نمیدین برای من منو بیارین. ضمنا دیدم بشقابا رو نمیشورین. با پیش بند پاکشون میکنین.

گارسون نمیدونه بانزی که نه دیده میشه و نه لباسی پوشیده چطوری انتظار داره متوجهش بشن؟ ولی چون قبلا تجربه ی پذیرایی از بانز رو داشته، منو رو ور میداره و به طرف میز بانز میره.

نیم ساعت بعد!


-گارسووووووووون!

گارسون که در حال پاک کرن بشقاب ها با پیش بند کثیفشه وحشت زده از جا میپره.
-پناه بر ناخن شست مرلین! روح! رستورانمون روح زده شده ...شاید بتونم با پخش این خبر درآمدزایی کنم! مشتریا از این جور چیزا خوششون میاد.

بانز:

گارسون که حضور بانز رو فراموش کرده بود با دستپاچگی به طرف میزش میره.
-ببخشید جناب بانز! چیز دیگه ای میل دارین؟

-نخیر! همین یکی رو هم نتونستم میل کنم!
-چرا قربان؟ گرمه؟ سرده؟ زشته؟
-نخیر...زنده اس!

گارسون به بشقاب بانز خیره میشه. حق با بانزه. پای هویجی که بانز سفارش داده تکون میخوره.
-حق با شماست قربان. ولی بیایین نیمه پر لیوان رو ببینیم. این نشون میده هویج های رستوران ما خیلی تازه هستن!

قبل از این که بانز جوابی بده، تحرک پای بیشتر و بیشتر میشه. و مواد داخلش کمتر و کمتر. و همین باعث میشه بانز و گارسون با صحنه ی جدیدی مواجه بشن!
یک ویزلی گرسنه که معلوم نبود چطوری سر از پای هویج بانز درآورده و حالا تقریبا همشو از داخل خورده!

-گارسون! فکر میکنم باید برای من یه پای جدید بیارین! این بار شکلاتی باشه. از هر چی هویجه حالم به هم خورد. این بچه رو هم که پیدا کردیم. بندازین تو صندوق پست.

پخش شدن ویزلی ها تو دنیای جادویی اصلا اتفاق خوبی نبود!


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.