هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: تقاضای عضویت در ارتش جادوی سیاه
پیام زده شده در: ۲۲:۰۲ دوشنبه ۷ آذر ۱۳۸۴
#95

تام ریدل


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۳ دوشنبه ۹ خرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۵:۴۰ جمعه ۱۱ فروردین ۱۳۸۵
گروه:
کاربران عضو
پیام: 569
آفلاین
ديگوري، بلك،خون آشام،اندرو اسنيپ و شون پين...هر پنج نفرتون به مرگخوارها پيوستيد

البته قدرت(رول) پين و ديگوري رو قبلا ديدم...!و مطمئن هستم كه مرگخوار خوبي ميشن(سدريك مرگخوار بود)...و اما سيدني بلك،خون اشام،و اندرو اسنيپ...با وجود اينكه قبلا زياد چيزي از شما نديدم ولي با اين درخواست زيباتون اولين قدم موفقيت آميز در راه رسيدن به مرگخواريتي خوب رو برداشتين...!

(خارج از رول:اميدوارم هميشه از خلاقيتتون به اين زيباي استفاده كنين)



Re: تقاضای عضویت در ارتش جادوی سیاه
پیام زده شده در: ۲۰:۵۹ دوشنبه ۷ آذر ۱۳۸۴
#94

شون پن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۱۱ دوشنبه ۶ تیر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۰:۰۳ سه شنبه ۱ دی ۱۳۸۸
از آمریکا،سانفرانسیسکو
گروه:
کاربران عضو
پیام: 198
آفلاین
باد سردی میوزید. ابرهای فشرده سراسر اسمان رو فراگرفته بود.
لرد آرام بر روی چمن ها قدم میزد. یکی از مرگ خواران روی زمین مانند مار چمبره زده بود و مینالید.
مرگ خوار:ببخشید لرد بزرگ.....اشتباه کردم....غلط کردم.....باور کنید تقصیر...
لرد با خشم نگاهی به مرگ خوار انداخت و چوبش را بالا گرفت. مرگ خوار از درد بر روی زمین به خود پیچید و فریادش در گلویش خفه شد.
لرد با عصبانیت گفت:موجود احمق.....آدم ترسو....تو یه بی شعوری....حیف اسم مرد که روی تو گذاشتن...بهتره بمیری.
آثار ترس روی چهره مرگ خوار نقش بست. لرد بلند قهقه ای سر داد و گفت:نترس....فعلاً نمیکشمت. هنوز زوده.....فعلاً برو گمشو...
و با حرکت کوچکی که به چوبش داد مرگ خوار را به بیرون از محوطه پرتاب کرد. صدای برخورد مرگ خوار با زمین به وضوح شنیده شد.
همه جا ارام بود. ناگهان صدایی از درون درخت ها به گوش رسید. چیزی مستقیم به سمت لرد میامد. لرد دستش را دراز کرد و گذاشت خفاش بر روی دستش بشیند.
لرد به بوته ها نگاه کرد و با صدای بلند گفت:میدونستم دیر یا زود پیدات میشه. خبر اون شب رو شنیدم.همه خبر ها به من میرسه.
هیکل سیاهی از لای بوته ها بیرون آمد و روی زمین زانو زد.آرام آرام جلو رفت و دست لرد را بوسید.
خفاش از روی دست لرد بلند شد و روی شانه مرد نشست.
لرد:بلند شو شون.....میخواهم صورتت رو ببینم.
شون از روی زمین بلند شد.صورتش همانند سنگی که کنار پایش بود سفید بود.و سرخی چشمانش را بیشتر نشان میداد.
لرد با نگاهی تیزبینانه به شون گفت:از اخرین باری که توی جنگ دیدمت خیلی لاغر شدی....و باهوش تر.
شون با صدای سرد و خسته ای گفت:من حاظرم برای اون روز هر شکنجه ای رو که شما در نظر گرفته باشید تحمل کنم.من اون روزها احمق بودم و در جبهه سفیدها میجنگیدم. ولی از کارم پشیمانم. لرد بزرگ به من افتخار بدید تا بتونم در کنار شما با سفیدها بجنگم.
لرد لبخند تلخی زد و دستش را بر پیشانی شون گذاشت. سوزش عجیبی تمام بدن شون را فراگرفت. انرژی ای که از دست لرد خارج میشد همانند هزاران سورزن گداخته وجود شون را فرا گرفت.
لرد به همان سرعت که دستش را بر پیشانی شون گذاشته بود آن را برداشت. و مستقیم توی چشمان سرخ شون نگاه کرد.
شون آرام بود و فقط به چشمان لرد مینگریست...گرچه که این کار بینهایت سخت بود.
بعد از گذشت لحظه ای نسبتاض طولانی لرد با صدای بلند دو مرگ خوار را صدا کرد و به شون گفت:با اینها برو.....خودت میفهمی جوابم چیه.
شون تعظیم کرد و همراه دو مرگ خوار به طرف قلعه رفت.
هوا هنوز سرد بود...سرد تر از قبل.


تصویر کوچک شده


Re: تقاضای عضویت در ارتش جادوی سیاه
پیام زده شده در: ۱۸:۲۹ دوشنبه ۷ آذر ۱۳۸۴
#93

اندرو  اسنیپ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۲۱ پنجشنبه ۳ آذر ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۲:۱۱ جمعه ۲۱ بهمن ۱۳۸۴
از unknown
گروه:
کاربران عضو
پیام: 39
آفلاین
لرده بزرگ من میخام شما رو در راهتون همراهی کنم (به عنوان نوکر)اگه قابل بدونین

صدایه یه مشنگ تو یه کوچه تاریک بود آره اون داشت با خودش حرف می زد مثل اینکه یه گوشکوبو گرفته بود دم گوشش اندرو با قدم های بلند داشت بهش نزدیک میشد یه چیزی به ذهنش رسید مشنگه یه صدایی از بالایه سرش شنید تا اومد به خودش بجنبه سه تا آجر بزرگ خورد تو سرش ولو شد رو زمین اندرو داشت میخندیدو راهشو به سمت آخر کوچه ادامه می داد تقریبا به ته کوچه که بن بست بود نزدیک میشد چوب دستیشو به سمت یه پلاک کهنه رو دیوار گرفت
و گفت:من اندرو اسنیپ هستم و قراره سرورمو ببینم یدفه
یه صدای زنونه گفت : رمز
اونم جواب داد : کبابه مشنگ
ناگهان دری تو دیوار ظاهر شد اندرو در باز کرد و داخل شد هیچ چیزی نمیدید فقط یک راهرویه تاریک به سمت انتهای راهرو حرکت کرد در انتهای راهرو باز شد یه آسانسوره شیک بود که از بالاش خون میریخت سوسار اسانسور شد و رفت بالا تو هر طبقه یه عالمه جادوگرای مختلف در حال آمد و شد بودن تو طبقه پنجم دوباره به راهش ادامه داد یه دفه مادر مادر بزرگش جلوش ظاهر شد اما اون که مرده بود سریع فهمید چه خبره
،ردیکیولس، و اون تو لباسای یه مشنگ ظاهر شد اندرو از خنده مرده بود که یه صدایی از پشتش گفت خفه شو اندرو سریع بز گشت دید لوسیوس وایسده جلویه در
لوسیوس : مگه از جونت سیر شدی احمق فقط دعا کن لرد نشنیده باشه بیا تو لرد تو اتاق منتظره مواظب حرفات باش
اندرو با دلهره وارد اتاق شد که دید یه صندلی بزرگ اونجاس اتاق با شکوهی بود
لرد : بشین اسنیپ
لرد : خوب بگو ببینم کی هستی ؟
اندرو : قربان من برادره سوروس هستم و الانم در خد متتونم که منو به نوکری بپذیرین
لرد : تا الان کدوم گوری بودی هان ؟
اندرو : قربان من بهد از پایان تحصیلات رفتم به یه سفره دور دنیا که از جادوگرای سراسره دنیا اطلاعات کسب کنم شاید روزی به کار بیاد الانم میخام این تجربیات اندکمو در خدمتتون بذارم
لرد : که این طور دیگه چه غلطی میکردی ؟
اندرو : دعا به جونه شما اعلی حضرت
لرد : خوب حالا میتونی گورتو گو کنی تا هر وقتی وقت کردم یه فکری به حالت بکنم


زنده باد لرد سیاه تصویر کوچک شده


Re: تقاضای عضویت در ارتش جادوی سیاه
پیام زده شده در: ۱۶:۱۹ دوشنبه ۷ آذر ۱۳۸۴
#92

بانو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۲۵ سه شنبه ۳ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۷:۳۱ دوشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۸۵
از هر جا كه سكوت و تاريكيش باعث بريده شدن نفس ها مي شه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 39
آفلاین
جنگل سياه

- خوب من گوش مي كنم ، چي فهميدي؟
- بانوي عزيز اين لردي كه مي گن ظاهرا خيلي قدرتمند ، همه ي جادوگرا حتي از گفتن اسمش هم وحشت دارن و پيروانش كه اسمشون رو گذاشتن مرگ خوار اون رو با نام لرد سياه خطاب مي كنند.اون در حال ساختن ارتشي براي مبازره با جادوگرانه و از همه موجودات استفاده مي كنه......
- خوب اين خير خوبيه خوشحال مي شم كه بتونم يه درس خوبي به اين جادوگر ها بدم.......


مقر لرد سياه-12شب

ساختمان كوچكي بود. با تعجب نگاهي كرد. اما غريزش مي گفت درست اومده.
جلوي ساختمان جايي كه بايد در مي بود رفت.اثري از در نديد.با خود فكر كرد شايد شب ها كسي رو نپذيرند.......
داشت بر مي گشت كه ناگهان كسي او را صدا كرد:
- تو كي هستي و چه مي خواهي؟
صداي محكم و بي روحي بود . هركس بود مطمينا مي ترسيد اما او به اين راحتي ها جا نمي زد.
- به من مي گن بانو ، من بانوي خون آشام ها هستم.براي ديدار با لرد سياه آمدم.
سكوت.شايد پشيمان شده....
- بسيار خوب بيا تو.
تو مگر او ديوانه شده اينجا كه دري نيست...
- از كجا.....
- وارد ديوار شو.
با شك ترديد به سوي ديوار رفت و در كمال ناباوري از ديوار رد شد!
همه جا تاريك بود اما اين نه تنها باعث نگرانيش نشد بلكه او را بسيار خشنود ساخت.
در انتهاي تالار نوري ديده شد.جلوتر كه رفت تونست نور يك شومينه رو تشخيص بده.
شخصي شنل پوش جلوي اون بر روي يك صندلي نسبتا ساده نشسته بود.
- تو افرادتم وارد مي كني؟
- تمامي خون آشام ها با افتخار در برابر جادوگران خواهند جنگيد.
- بسيار خوب مطمين باش كه به زودي به شما ها خبر خواهم داد.
- پس من منتظر خواهم ماند.......



Re: تقاضای عضویت در ارتش جادوی سیاه
پیام زده شده در: ۱۴:۰۴ دوشنبه ۷ آذر ۱۳۸۴
#91

سیدنی بلک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۴۶ جمعه ۲۷ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۶:۰۰ جمعه ۹ تیر ۱۳۸۵
از دارکهم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 10
آفلاین
آسمان را ابرهای تیره پوشانده بودند صدای رعد همه جا می پیچید قطره های درشت باران به سوی زمین حمله ور می شدند سیدنی به سختی به راه خود ادامه میداد ...خیلی خسته بود ....اما همیشه میخواست عضو ارتش باشد خادم لرد باشد و برای او بمیرد... پس به راه خود ادامه داد تا به قلعه برسد نوک برج سیاه رنگی پدیدار شد سیدنی با امیدواری بیشتر به سوی قلعه حرکت کرد تقریبا به قلعه رسیده بود حالا تمام جزئیات قلعه هم قابل مشاهده بود
قلعه ی عجیبی بود تماما از سنگهای سیاه ساخته شده بود
هیچ پنجره ای نداشت و البته هیچ دری....
سیدنی کاملا ناامید شده بود حتی فکر بازگشت برایش دردناک بود ...
نمیدانست چه کار کند که صدای وحشتناکی شبیه به صدای غریدن از بالای سرش شنید
ازدهای *سبز رنگ با چشمان پرخونش به سیدنی نگاه میکرد
سیدنی در حالی که به شانس لعنت میفرستاد به سمتش افسون بی حسی فرستاد اما آن خرنده ی غول پیکر جان سخت تر از این حرفها بود سیدنی توی بد مخمصه ای گیر افتاده بود...یاد دو سال پیش افتاد ..مسابقه 3 جادوگر در مدرسه تصمیم گرفت از روش کرام استفاده کند چوبش را به سوی چشمان ازدهای گرفت و افسونی را نثارش کرد ازدها* از درد جیغ میکشید و دمش را به طرز وحشتناکی به زمین میکوبید سیدنی سریع از او دور شد
-تو باید بکشیش
صدای تند و تیزو بسیار سردی بود سیدنی به طرف صدا برگشت مالفوی کوچک را دید
سیدنی با عصبانیت پرسید تو اینجا چی کار میکنی؟
دراکو جواب داد:من یکی از مرگخوارها هستم
سیدنی در حالی که تعجب کرده بود پرسید میشه بهم بگی اینجا چه خبره؟
لرد برای اینکه بفهمه میتونی مرگخوار خوبی بشی یا نه این ازدها رو اینجا گذاشته و تو باید بکشیش و گرنه مجبوری از همان راهی که اومدی برگردی
سیدنی گفت چطور میتونم برم توی قلعه؟
دراکو چشمکی زد و گفت:منم برای همین اینجام که اگر ازدها رو کشتی ببرمت تو قلعه
سیدنی این دفعه با اشتیاق پرسید اگه این جونور رو بکشم لرد منو قبول میکنه؟
دراکو خندید و گفت گفتنش آسونه ولی کشتنش سخته
سیدنی به طرف ازدها خشمگین برگشت به یاد کوییرل
افتاد زمانی که از اردها برایشان گفت آسون ترین راه کشتن ازدها این است که دمش را قطع کنیم تا خون زیادی ازش برود
اما دم ازدها از سرش نیز خطرناک تر است سیدنی یکی از سنگها را تبدیل به شمشیر سبز رنگ بلندی کرد و آن را به دست گرفت و به سوی ازدها حمله کرد و با یک حرکت برق آسا دمش را قطع کرد ازدها از درد به خود میپیچید و بعد ار چند دقیقه آرام شد و با صدای شبیه گروپ به زمین افتاد
سیدنی به طرف دراکو برگشت در حالی که پوزخندی بر لبانش نقش بسته بود دراکو با لحن تحسین آمیزی گفت هیچ وقت در مورد اصیل بودنت شک نکردم تو خیلی خوب میجنگی
سیدنی گفت بهتره زودتر به قلعه بریم ... سیدنی در فکر بود آیا لرد او را می پذیرفت یا نه؟
----------------------------------------------
* متاسفانه کیبرد من فاقد حرف j ( فارسیش) است


زندگی چیست
ثانیه در پس ثانیه ای دیگر
پس چنان زندگی کن که گویی تا ابد ز


Re: تقاضای عضویت در ارتش جادوی سیاه
پیام زده شده در: ۱۱:۴۹ دوشنبه ۷ آذر ۱۳۸۴
#90

سدريك ديگوري


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۴ شنبه ۲۱ خرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۲:۲۲ جمعه ۲۱ مهر ۱۳۸۵
از لبه ي پرتگاه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 530
آفلاین
سدريك روبروي ساختمان بلندي ايستاده.
سدريك: اوه يعني تمام اين ساختمون ماله لرده بابا مايه دار شده بيخيال.
سدريك پا در ساختمان ميزاره و از جلوي افرادي كه دارن با كامپيوتر كار ميكنن ميگذره.
سدريك:ببين عجب تشكيلاتي به هم زده.
سدريك به دفتر مديريت پا ميزاره:سلام ارباب اگه اجازه بديد اومدم كه دوباره درخواست بدم تا در لشكر سياه من رو بپذيريد و ...
صدايي ناآشنا از سمت ديگر اتاق به گوش ميرسه:هان لرد كيه؟من ويليام ادوارد رييس اين شركتم.
سدريك: يعني لرد و لوسيوس توي اين شركت كار نميكنن؟
ويليام:چرا مگه ميشه من لوسيوس عزيز رو فراموش كنم.
سدريك: پس ميشه لطف كنيد بگيد كجاست؟
ويليام:ببين همين راهرو رو تا آخر ميري يه اطاقه روش نوشته آبدارخونه.
سدريك:
------------------------------------
در آبدارخانه
لوسيوس:من ميرم از زندگي تو بيرون يادت باشه خونمو كردي ويرون خونمو كردي ويرون
لوسيوس با ديدن سدريك سريع خودشو جمع و جور ميكنه.
لوسيوس:ا سلام سدريك من...اينجا...دارم...چايي ميخورم.
سدريك:نميخواد بگي خودم همه چيزو ميدونم.
لوسيوس در حالي كه بغض گلوشو گرفته:نه تو هيچي نميدوني با اون حقوق بخور نميري كه لرد به ما ميده نميتونم زندگي كنم,بچه ام از يه طرف فشار مياره كه ماشين ميخواد زنم طلا ميخواد من از كجا بيارم اينهمه ثول بدم.
سدرك:
صداي خاموشي از پشت سره لوسيوس به گوش ميرسه:كه اينطور لوسيوس,فكر ميكني كمتر از حقت بهت پاداش ميدم.ميدوني الان فاصلت با مرگ كمتر از فاصلت با منه؟
لوسيوس:غلط كردم قربان,از اون قهوه اي ها خوردم.
لرد:كرشيو,ميدوني هيچ خوشم نمياد توي صورت مرگخوارام گريه رو ببينم؟نه براي اينكه ناراحت ميشم بلكه اين يعني نهايت ضعف,از آدماي ضعيف متنفرم.
لوسيوس خودش رو جمع و جور ميكنه.
لرد:حالا بزار يه بار ديگه كرشيوت كنم بعد باهم بريم پايگاه.كرشيو.
لوسيوس:ممنون ارباب.
سدريك:هي من اينجا بوقم؟
لرد:فعلابوق باش تابيام تاييد كنم.


[size=medium][color=0000FF]غم و اندوه را مي ستايم زيرا همواره همراه من بوده Ø


Re: تقاضای عضویت در ارتش جادوی سیاه
پیام زده شده در: ۲۳:۳۶ یکشنبه ۶ آذر ۱۳۸۴
#89

تام ریدل


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۳ دوشنبه ۹ خرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۵:۴۰ جمعه ۱۱ فروردین ۱۳۸۵
گروه:
کاربران عضو
پیام: 569
آفلاین
بله هخونطور كه معاون و سخنگوي ارتش گفت عضو گيري دوباره آغاز ميشه ...

هكتور...شخصا تورو ميپذيرم...بعدا نشان سياه برات فرستاده ميشه...!

مرگخواراني كه عضو هستند.وقتي كوتاهي از آنها در جنگها ببينيم اخراج ميشوند...

لرد ولدمورت


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۸۴/۹/۷ ۹:۴۸:۰۴


Re: تقاضای عضویت در ارتش جادوی سیاه
پیام زده شده در: ۲۰:۱۷ یکشنبه ۶ آذر ۱۳۸۴
#88

لوسیوس مالفوی old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۲ شنبه ۲۲ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۴۳:۳۷
از قصر خانواده مالفوی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 817
آفلاین
عضو گیری آغاز میشه عزیزان مرگ خوار بیان جلو نظم رو هم به هم نزنید!
جادگران سیاه ثبت نام کنید همکنون به جادوی سیاه شما نیاز داریم.

عزیزان با بازگشت لردولدمورت احترام بگذارید!! عضو گیری آغاز میشه.


مثل یک دفتر خاطرات جادویی (تام ریدل) اگر اتفاقی به پستی از من برخوردیدو خوشتان آمد قلم پر را بردار و یک جغد برام ارسال کن...


Re: تقاضای عضویت در ارتش جادوی سیاه
پیام زده شده در: ۱۴:۳۷ یکشنبه ۲۹ آبان ۱۳۸۴
#87

هکتورold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۱۱ شنبه ۷ خرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۳:۰۸ دوشنبه ۹ اسفند ۱۳۸۹
از تالار راونکلا
گروه:
کاربران عضو
پیام: 256
آفلاین
مکان:در دفتر ثبت نام در دژ مرگ

در اتاق انتظار

هکتور با اضطراب روي يکي از صندلي هاي اتاق نشسته و به اين فکر ميکنه که ايا لرد سياه او را به غلامي قبول ميکنه يا نه...
ناگهان در اتاقي که لرد سياه در ان است باز ميشه که يک مرد يک جنازه را به کمک جادو در هوا نگه داشته و با خود ميبرد. او مضطرب تر از من بود!؟
هکتور داگورث گرنجر يک مر د مو بور از اتاق بيرون آمده و او را صدا ميزند او لوسيوس مالفوي دست راست لرد سياه بود.
هکتور بلند ميشه و ميره پيش مرد.
لوسيوس:نوبت تو ه برو داخل ضمنا وقتي ارباب از تو سوال ميکنه جوابش را خوب و کامل بده و طفره نرو وگرنه به سر نوشت اون مرده که الان بردنش دچار مي شي.
هکتور ميره تو وميبينه که لرد سياه روي يک صندلي نشسته که طرح يک مار روي اون کنده کاري شده .
سلام بر لرد سياه که سياهي از آن اوست (پاچه خواري)اگه بشه مي خوام من را به غلامي قبول کنيد .
لرد:خوبه خوبه اول بگودرجادوي سياه چقدر توانايي داري و بعد هم مگه اومدي خواستگاري.
هکتور:پش من را به نوکري قبول کنيد من توانايي هاي زيادي در جادوي سياه دارم البته 1 هزارم توانايي شما هم نميشه (قطره اي دردريا)و الان هم براي استفاده ي غير قانوني از جادوي سياه تحت تعقيبم.
لرد :پس او مدي جورت را بکشم ترسو موتاد بدبخت برو ترک کن نه خودم ترکت ميدم کريشو!
هکتور روي زمين ميافته و با آه و ناله ميگه:نه به سر لرد سياه من موتاد نيستم زبونم نچرخيد تازه من اگه بخوام ميتونم همشون را بکشم فقط ميخوام نوکر شما باشم.حالا جون مادرت بسه مردم.
لرد:نه همينجا ميکشمت موتاد تازه خوردي به خنسي من مادر ندارم
: هکتور:خوب جون پدرت بابا مردمممممممممممممممم.
لرد با خنده ميگه اونم خودم با همين چوبم گور بگورش کردم.
هکتور:؟؟؟جون خودتون.
لرد:گمشو بيرون تا اون روي سگم بالا نيومده.
---------------------------------------------------------------------
ارباب اي قدرتمندترين قدرتمندان اي سياه ترين سياه اي فنا نا پذير.



Re: تقاضای عضویت در ارتش جادوی سیاه
پیام زده شده در: ۸:۳۱ پنجشنبه ۲۶ آبان ۱۳۸۴
#86

لوسیوس مالفوی old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۲ شنبه ۲۲ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۴۳:۳۷
از قصر خانواده مالفوی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 817
آفلاین
احترام بگذارید معاون ارتش وارد می شود به محل ثبت نام :

همه می خوابن زمین .هاها

خوب عزیزان نمایشنامه کوتا به جز دوستان خوبمون همه یادشون رفتو اما بریم سره اصل مطلبخوب اعضای که غییر اسلیترین هستین بهتره حتما یه نماشنامه کوتا بزنن تا ببینم چقدر میشه رو شما حساب باز کرد .حتی شما دوست عزیز.

خوب اعضای که در ارتش ثبت نام کردن وپذیرفته شدن می تواندد به تاپیک شکنجه گاه مراجعه کنند یا در آموزش نمایشنامه های سیاه فعالیت کنند تا زمان موعود فرا برسد.
با کمال تشکر معاون ارتش دارک

اعضایی که همکنون در ارتش ثبت نام کردند ودرخواست آنان مورد قبول بنده قرار گرفته به این شرح است البته توجه کنید این اسامی خارج از اسلیارین بوده و فقط اسامی پذیرفته شدگان کنکور ارتش گروهای غیر از اسلیترین هست.
1.سدریک دیگوری
2. جرج دیویس

خوب یعنی تعداد مرگ خواران دیگر گروه ها همش همین هست یا همه رفتن تو اسلیترین. یا شاید هم به محفلی که با خاک یک سانش میکنیم پیوسته اند......

پس همکنون ثبت نام کنید جادوگران سیاه همکنون به جادوی سیاه شما نیاز مندیم .......اینم سخنی بود از امپراطوری کبیر تاریکی که یادشان گرامی.
-----------------------------------------
در پنها نشان سیاه در آسمان شب
ویرایش شد!!


ویرایش شده توسط لوسیوس مالفوی در تاریخ ۱۳۸۴/۸/۲۶ ۱۱:۴۲:۰۹
ویرایش شده توسط لوسیوس مالفوی در تاریخ ۱۳۸۴/۸/۲۶ ۱۱:۵۹:۴۵
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۸۴/۸/۲۶ ۱۲:۲۹:۳۵
ویرایش شده توسط لوسیوس مالفوی در تاریخ ۱۳۸۴/۹/۶ ۲۰:۲۱:۰۵

مثل یک دفتر خاطرات جادویی (تام ریدل) اگر اتفاقی به پستی از من برخوردیدو خوشتان آمد قلم پر را بردار و یک جغد برام ارسال کن...







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.