هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





Re: هتل ملوان زبل
پیام زده شده در: ۱۳:۵۷ پنجشنبه ۶ بهمن ۱۳۸۴

مایک لوریold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۸ جمعه ۱۳ آبان ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۱۴:۴۳ سه شنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۵
از هاگزمید
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 555
آفلاین
آنها وارد هتل ملوان زبل شدند....هتل به نظر خلوت می آمد....
و فقط یک نفر پشت میز پذیرش نشسته بود...و داشت قهوه
می نوشید......
امپراطور جلوی میز پذیرش رفت و از کسی که پشت میز
نشسته بود پرسیدند:
آی بچه...کافی شاپ اینجا کجاست....
مرد: اولا من اسم دارم آقا...من بن هستم....دوما الان بسته است..
دیر اومدید....ایشالله فردا....
ولدمورت داشت استیاناشو بالا می زد که یه صفایی به بن بده...
امپراطور: آروم ولدی جون....خودم حالیش می کنم....
امپراطور مثل سرعت برق لیوان قهوه را از دست بن قاپید و محکم
زد تو صورت بن و تمام قهوه ها روی صورت بن پاشیده شده بود...
بن با عصبانیت گفت: چوبدستی هاتون رو بذارید رو میز تن به تن بجگیم...
ولدمورت در حالی که پوزخند میزد چوبدستی اش را در آورد و روی میز گذاشت
امپراطور هم همینطور...

ناگهان معلوم نشد که چی شد......


مثل برق بن روی ولدمورت پریده بود....و داشت چشما شو در میاورد....
بلاخره ولدمورت نفاسای آخرشو کشید و جسد خونینش نقش بر زمین شد...

اما امپراطور که به نظر ترسیده بود خودش را آماده میکرد....

بن پرید روی گردن امپراطور و مشغول خفه کردنش شد......


بعد از کتک کاری:
جنازه های خونین امپراطور و ولدمورت روی زمین افتاده بود...

بن: خوب بود استاد....

از آشپزخانه هتل ویلیام ادوارد با لباس
آشپزی بیرون آمد....و گفت:

یا خدا.....
آفرین...تو کشتیشون...؟؟؟

بن: آره....
ویلیام: بیا بقل عمو.....

و بن پرید تو بغل ویلیام......

************************


[img]http://www.filelodge.com/files/room24/643657/ImageUTYU.GIF[/im


هتل ملوان زبل
پیام زده شده در: ۳:۳۷ شنبه ۹ مهر ۱۳۸۴

زاخاریاس اسمیتold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۴۶ سه شنبه ۷ مهر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۰:۳۶ پنجشنبه ۲۸ دی ۱۳۸۵
از قدح انديشه دومبول!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 838
آفلاین
امپراطور:هميني كه هست...من اعصابم داغونه حوصله ندارما!يه دفعه ديدي زدم تورم خفه كردم.آواداكداورا!
و كمدي كه در اون نزديكيها بود ميسوزه.
ولدمورت:هوهوهوي....يواشتر برو ما هم بيايم بابا.چه خبرته؟حالا چي شده مگه؟
امپراطور:هيچي.چي ميخواستي بشه؟....ميخوان ويليام ادواردو بكنن عضو گروهشون!
ولدمورت:كيا؟
امپراطور:اچ سي اويي ها ديگه!منم زدم همشونو خفه كردم.
ولدمورت:اي خنگ!خب ميزدي همون جا كارشونو ميساختي ديگه.
امپراطور:راست ميگيا!ولي نه...نميشد!چون اجازه نداريم تو سايت كسي رو بكشيم مگر نه كار يه دقيقم بود.
ولدمورت:راست ميگي!اي بابا آخه اينم قانونه گذاشتن؟
امپراطور:حالا چرا موضوع رو به مسائل فرانمايشنامه اي ميكشوني؟...ما همين رولمونو تويه نمايشنامه بازي كنيم بستمونه!
ولدمورت:خب نوبت توئه!
امپراطور:خب آها!بزار ببينم.حالا بيا بريم يه خون گلاسه بخوريم.
ولدمورت:اينم جزو نمايشنامه بود؟
امپراطور:فكر كنم نميدونم.به هر حال بريم يه خون گلاسه بزنيم تو رگ!
ولدمورت:من سان شاين رو ترجيح ميدم!
در راه كافي شاپ!**
امپراطور:اي زاخي من تورو خواهم كشت!(توضيح:لطفا با صداي و لحجه آلن دلوني بخونين!)
ولدمورت:معلومه چي داري ميگي؟
امپراطور:ها؟....آره اين يه تيكه از نمايشنامه هاي قديميم بود.من عاشق اين يه تيكشم!...هميشه ورد زبونمه!
ولدمورت:اي گفتي منم يه تيكه دارم كه خيلي دوستش دارم!....سفيدا رويه زمين ولو ميشن و مرگخوارا كه كارشون تموم شده بود غيب ميشن! يادته؟
امپراطور:مااااااا...اينجا ديگه كجاست؟
ولدمورت:نميدونم.فكر كنيم قديم بهش ميگفتن هتل ملوان زبل.
امپراطور:بريم تو ببينيم چه خبره.حالا بعدا يه سرم ميزنيم به كافي شاپ.
ولدمورت:اوكي بريم!
-----------------------------------------------------------------------
به طبع از سرژ من هم چرت و پرت نوشتم ولي خودم فهميدم چي شد!
اين يه تيكه آخرشو نوشتم براي اينكه به اينجا هم مربوط باشه.ادامش بدين يه ذره هتلو دوباره راه بندازيم!


زاخيا...نمايشنامه هاي قبل رو ميخوندي متوجه ميشدي كه كلا ربط به همين هتل داشت و امپراطور اينا هتل رو ميشناسن لطفا قبل از زدن نمايشنامه قبلي هارو هم نگاه كنين
سرژ!!


ویرایش شده توسط سرژ تانكيان در تاریخ ۱۳۸۴/۷/۹ ۱۱:۴۶:۳۴


Re: هتل ملوان زبل
پیام زده شده در: ۱۳:۳۵ جمعه ۸ مهر ۱۳۸۴

تام ریدل


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۳ دوشنبه ۹ خرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۵:۴۰ جمعه ۱۱ فروردین ۱۳۸۵
گروه:
کاربران عضو
پیام: 569
آفلاین
زاخي:بچه بشينيم فكر كنيم
همه ميشينن رو زمين بصورت چهار زانو.
سرژ:بروبچز اچ سي او عمليات فكري پي جي 125...بقيه هم تقليد كنن

انگشتها ميره تو دهن...لك..لوك..لك..لوك...تك..توك...تك..توك...
زاخي:يافتم..يافتم...ويليام باشه تو گروه..بهش نياز داريم
ويليام:من به شرطي هستم كه منو وب مستر كنين!!

همه جا تاريك ميشه و بعد روشن ميشه
ويدر ،امپراطور و ولدمورت با حالتي كه دستشون دور گردن همديگست ظاهر شدند
ولدمورت:امپراطور...چرا برگشتي؟
امپراطور:اينجا كجاست؟..اشتباه شد!!
ويدر:دوباره غيب بشيم
صحنه آهسته
همه جا در حال تاريك شدنه
بروبچز كه تا اون لحظه مات و مبهوت بودند يهو ميجنبن و ميپرن روي امپراطور
سرژ:يــــــــــــــــــــــــــواااااااااااااااااااااا
ميپره و رداي امپراطور رو ميچسبه
زاخي:يـــــــــاووووووووووووووو
ميپره و ريش سرژ رو ميريگه
سرژ جيغ وحشتناكي ميكشه كه در صحنه آهسته صداش كلفت ميشه
ارتابانوس:يوووووووووووووووووو
ميپره و رداي زاخي رو ميچسبه..ردا پاره ميشه..به شلوار زاخي ميچسبه...
همه جا تاريكي مطلق
صحنه اهسته تموم ميشه
هنوز همه جا تاريكه...كم كم روشن ميشه ...در تالاري مخوف هستند
امپراطور:هميشه تو غيب و ظاهر شدن مشكل داشتم...
شروع به راه رفتن ميكنه
امپراطور:چرا من اينقدر سنگين شدم؟
برميگرده و سرژ رو ميبينه كه به رداش چسبيده و زاخي به ريش سرژ و ارتابانوس هم به شلوار زاخي
امپراطور ميره عقب كه باعث ميشه ريش سرژ كشيده ومنجر به جيغ او بشه و همچنين شلوار زاخي در بياد
سرژ:امپراطور تاريك كن..تاريك كن
تاريك ميشه همه جا
صدا امپراطور در تاريكي:كشيدين بالا
زاخي:صبر كن گير كرده...
ارتابانوس:به شلوار من چي كار داري؟اين شلوار منه
زاخي:امپراطور روشن كن
روشن ميشه شلورا سرژ با شلوار ارتابانوس عوض ميشه و زاخي هم شلوارشو بالا كشده
هر سه پا ميشن
زاخي:من به عنوان رئيس اچ سي او ...خخخ...خخخ
سرژ ميره جلو تر:من بلند تز ار فرياد سرژ مي...خخخخخخخ
ارتابانوس دست ميكنه تو رداش تا چوبدستيشو در بياره
_______صحنه در جاي كه ويليام ادوارد هست
ويليام:موهاهاها..اين گوسكوبها خيلي قيمتين...اين چوبدستي هم...(بقيش ديگه خودتون حدس بزنين)
_______در تالار امپراطوري

ارتابانوس :خخخخخخخ
لوسيوس مالفوي ميدو و مياد به طرف ولدمورت:ارباب ارباب...ما تونستيم خخخخخخخخ....
ولدمورت:سيدوس..چرا اينو خفه كردي؟


ویرایش شده توسط سرژ تانكيان در تاریخ ۱۳۸۴/۷/۹ ۱۱:۴۴:۵۷


Re: هتل ملوان زبل
پیام زده شده در: ۲۳:۲۴ دوشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۸۴

دارک لرد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۵۱ سه شنبه ۱۶ دی ۱۳۸۲
آخرین ورود:
۲:۳۷ دوشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۱
از پیش دافای ارزشی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 826
آفلاین
لرد ولدمورت : مرگخوارای بی خاصیت! مقاوت کنید!
لوسیوس: بیشتر از این نمی تونیم قربان خیلی زیادن!
ولدمورت: اصلا ما چرا باید به یه هتل حمله می کردیم؟!
گویل: خوب معلومه چون اتاقاش گرون بود!
لوسیوس: خفه شو گویل! سرتون رو بدزدید جناب لرد!

ادوارد: تسلیم شو ریدل! راه فراری نداری! تمام گروه ها با ما هستن!

ولدمورت: لرد ولدمورت هیچ وقت تسلیم نمیشه! آواداکداورا! آواداکداوراآواداکداوراآواداکداورا!

زاخاریاس: عجب سرعتی! مواظب باشید!
آرتانبوس: زاخی! پس HCO هم اینجاس! خدا رو شکر! ما خیلی تلفات دادیم! ولی زمان پیروزی نزدیکه!
زاخاریاس: امیدوارم قول و قراردادمون رو فراموش نکرده باشید! همونطوری که گفته بودم ما تحت شرایط خاص به شما سفیدا کمک می کنیم! ... سرژ از سمت چپ ... ادوارد بچه هات رو جمع کن از روبه رو ! آرتانبوس با من بیا! وقتشه کار اسمشو نبر رو برای همیشه تموم کنیم!

لوسیوس: ارباب از سه طرف دارن میان!
ولدمورت: پس لرد اریک کو؟ قرار بود کمک برسه! نارسیسا جبهه پشت رو حفظ کن!

آرتانبوس: دیگه تموم شد ریدل! به نام جد بزرگم عدالت رو در مورد اجرا می کنم!
ولدمورت: اگه قرار اینجا بمیرم نصف شماها رو هم با خودت به گور می برم!

آخ....! کمک!.... آآآآآآآآآآ

سرژ در حالی که دستش زخمی شده میاد سمت بقیه....
زاخی: سرژ! چی شد؟
سرژ: ه....ه.....(بیهوش میشه!)
ادوارد: اونور چه خبره! صدای درگیری میاد!
زاخی: طرف خودت رو داشته باش ادوارد! آرتانبوس برو منطقه رو چک کن!
آرتانبوس: چرا من؟!
زاخی: چون فامیلت گرینفیندوره!

آرتانبوس : خدای من راهرو همش جسده! زاخی صدای منو می شنوی؟
زاخی: آره دیوارا نازکه بگو!
آرتانبوس: گروه سرژ لت و پار شدن! هیچ کسی هم ای.... آآآ... آخخخخخ خخ خ.....
زاخی: آرتاتبوس؟! آرتانبوس؟!؟! اینجا چه خبره! ویلیام! وقت برای معطل کردن نداریم! حمله کن!!!
ویلیام: به نام دامبلدور! حمله!
زاخی: بمیر اسمشو نبر!
ولدمورت: خواهیم دید! بجنگید!؟ لوسیوس؟ گراب؟ گویل؟ نارسیسا؟
ویلیام: مثل اینکه مرگ خوارای وفادارت جا زدن ! محاصرش کنید!
آرور ها دور ولدمورت حلقه می زنن
زاخی: به خاطر زخمی کردن سرژ می کشمت !
ولدمورت: شما سفید ها قدرت درک کمی دارید...! خوش آمدید لرد سیدیوس!
زاخی به پشت سرش نگا می کنه ولی هیچی نیستش...
ویلیام: واقعا که خیلی بچه گانه بود ریدل! حالا آماده...
(صدای کشیده شدن شمشیرهای لیرزی میاد)
زاخی: خدای من دو تا شمشیر سرخ رنگ توی هوا هستش!

امپراطور و لرد ویدر ظاهر میشن!
ویلیام: بکشیدشون!
امپراطور: لرد ویدر! قدرت تاریکی رو به نمایش بذار!
ویدر: اطاعت سرور من!
ویدر با حرکات شمشیر چندین آرور رو زمین می اندازه و امپراطور در حالی که زیر لب ورد می خونه راحش رو به سمت ولدمورت باز می کنه!
زاخی: HCO جلوش رو بگیرید!

امپراطور به ولدمورت می رسه و شنلش رو روی ولدمورت می اندازه و همه جا برای یک لحظه تاریک و دوباره روشن میشه
اثری از ولدمورت و امپراطور و لرد ویدر نیستش!

ویلیام: لعنتی لعنتی لعنتی!
زاخی: ویلیام ! تو که گفتی توی پارک کار امپراطور رو ساختی!
ویلیام: خوب می دونی... ا ... راستش!
زاخی: بی خاصیت احمق! می دونه چقدر کشته دادیم؟! به خاطر نقشه احمقانه تو! هیچ وقت دشمن رو نباید دست کم گرفت! من درباره کار با جادوگری مثل تو باید دوباره فکر کنیم! HCO از اینجا می ریم....


!ASLAMIOUS Baby!


Re: هتل ملوان زبل
پیام زده شده در: ۱۵:۵۰ شنبه ۱۲ شهریور ۱۳۸۴

ویلیام ادوارد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۰۰ جمعه ۱۹ فروردین ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۹:۲۷ سه شنبه ۲۷ دی ۱۳۸۴
از دهکده هاگزمید
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 58
آفلاین
مثل یک انفجار شکم غول پاره شد و ویلیام پرید بیرون

ویلیام: محفلی ها بکشیدشون.... به این سیا ها رحم نکنید......... چون اونا هم به ما رحم نمی کنند

راستین: ویلیام: تو زخمی شدی.. بیا بریم.. محفل حسابشونو می رسه

ویلیام: من دارم می رم .. محفلی ها فقط آواداکدارا رو اجرا کنید تا پدروشون در بیاد

ولدمورت: افراد عقب نشینی کنید به سمت اتاق های هتل


جادوگران سیاه مثل جن یه هو ناپدید شدند و رفتند تو اتاق های هتل و درشون را بستند.

چارلی: خوبه موفق شدیم شکستشون بدیم

وود: چندان مطمئن نباش.. چارلی جون

آلبوس دامبلدور: همه برگردن به محفل جلسه ی حضوری داریم. این ویلیام و راستین هم که هر وقت می خواهیم.. تشریف ندارند

همگی هتل رو ترک کردند

بن مسئول هتل دائما زیر لب هم سفیدها رو لعنت می کنه و هم سیا ها رو

...........لعنت به شما...لعنت....گند زدید به هتل من


ویلیام ادوارد
سرمایه گذار سایت
جادوگران

منصوب شده توسط:
مدیران و گردانندگان
سایت

عضو شورای تشخیص مصلحت سایت جادوگران


Re: هتل ملوان زبل
پیام زده شده در: ۱۵:۳۶ شنبه ۱۲ شهریور ۱۳۸۴

تام ریدل


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۲ سه شنبه ۷ مهر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۷:۳۹ یکشنبه ۹ بهمن ۱۳۸۴
از خانه ریدل ها
گروه:
کاربران عضو
پیام: 330
آفلاین
ايني: ميگم، تامي زير سن قانوني نيست؟!

تامي: برو كنار ببينم!

قدم در دالان تنگ و تاریک و باریک و سیاه و مشکی میذاره...
اینیگو از پشت سرش: نیازی به نور نیست؟
- لوموس بابا!
چوبدستی تام روشن میشه.. میره جلو...
- فکر میکنین آخرش به کجا میرسه؟
اینگو با ترس و لرز: ننن ننن نمیدونم.... اص...اصلا همچین چیزی توی هتل من نبود!
======- موهاهاهاهاهاهاهاهاهاها
تام و اینی دو پا داشته با همونا فرار کردن....
تام میپره تو بغل آرتا...
- اااوووونجا.. غوووله... مم.مم..منن... صدای.. گراپ!
شتلق.. پتلق... دنگ... بوف... بوق...بوق...بوق... شترق!
همه دیوار آن قسمت یک جا بر زمین فرو میریزه..
همه: ت.. ت.. تو... تو.... تو کی هستییی؟
غولی هفت هشت کیلومتری (به ریال حساب کنید) ظاهر میشه...
آرتا تامو میندازه زمین میپره تو بغل اینی: به جون خودت این تام منو اغفال کرد.. من کاره ای نبیدم!
- موهاهاها... من دستور دارم این هتلو رو سرتون خراب کنم....
در هتل باز میشه...
ویلیام ادوارد بی توجه به حوادث اطرافش: اهمم. .یه اتاق 100 90 80 70... 30 20 10 5 1 تخته برام حاضر کن!
غوله چشماش به ویلیام میفته: آوو... چه مورد دیجیتالی! خیلی وقته یه آدم خوشمزه نخورده بودم..
ویلیام رو از روی زمین ورمیداره و میاره جلوی چشماش...
- ولم کن غول بی شاخ و دم... صبر کن.. آهان یادم اومد... «ناگهان صد و پنجاه لشکر سفید داخل هتل میریزن و غول هم که اونا رو میبینه از ترسش میگه: ببخشید میخواستم لباستو بتکونم.. هه هه هه هه»
غول ویلیام رو مینزاره توی دهنش و قولوپ! قورتش میده...
اینی: خخ... خ... خوردیش؟
یک صدایی که انگار از ته چاه میاد از داخل شکم غول بیرون میاد: الان محفلی ها میریزن سرت.. بیچارت میکنن.. تو الان دیالوگت اینه که بترسی و پا بذاری فرار... بابا یکی منو بیار بیرون من از تاریکی میترسم!


[b][size=medium]اولین جادوگر در تمامی دوران ها که توانسØ


Re: هتل ملوان زبل
پیام زده شده در: ۱۵:۳۰ شنبه ۱۲ شهریور ۱۳۸۴

لوسیوس مالفوی old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۲ شنبه ۲۲ مرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۷:۲۲:۵۷ پنجشنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۸
از قصر خانواده مالفوی
گروه:
کاربران عضو
پیام: 817
آفلاین
گروهي مرگ خوار به فرماندهي امپراطور وارد هتل مي شن


همه جيق زنان از درو ژنجره هو ديوار در هال فرار بودن كه...

شاهزاده: همشون رو بگيريد

مرگ خوار: آواداكورا

ملت :آخ

ژرفسور ويليام: نه من بي گناهم

شاهزاده: اون بياريد اينجا

در همين حال مرگ خوار ادوارو پيشه شاهزاده مياره

شازاده: خوب خون لجني به ما ميگي كثافت

شاهزاده:ژاتريو

ادوار: آخ!

در همين هين تمام مرگ خواران سر ميرسن كه.....


مثل یک دفتر خاطرات جادویی (تام ریدل) اگر اتفاقی به پستی از من برخوردیدو خوشتان آمد قلم پر را بردار و یک جغد برام ارسال کن...


Re: هتل ملوان زبل
پیام زده شده در: ۱۷:۱۳ شنبه ۲۹ مرداد ۱۳۸۴

کارادوک دیربورن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۴۰ سه شنبه ۲۴ خرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۲:۰۹ سه شنبه ۲۱ اسفند ۱۳۸۶
از جهنم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 329
آفلاین
غريبه: زودباشيد ديگه! از هيكلتون خجالت بكشيد!
تامي:
غريبه:
آرتا و ايني:
غريبه: :root2: زودباشيد خرساي گنده وگرنه
آرتا و ايني: باشه باشه!
***
- آرتـــــــــــــــــــــــــا!
- اي درد!
- هــــــــــــــــــــــــي! چه سنگينــــــــه!
- از... از... ه... ه... ه... ا... ه... نوربرت خجالت بكش... ه... ناسلا... متي... م... رگخوار شديا!!
غريبه: كارتونو بكنين!
***
بعد از دو ساعت كار، آرتا و ايني با كمد رفتن تو ديوار روبرويي و چنان كمدو كشيده بودن كه ديوار كمد ترك برداشته بود.
نوربرت گفت: به، به! خرساي گنده! بزنم به تخته! خيلي زحمت كشيدين!

آرتا و ايني: و به ديوار تكيه دادن!

اما ناگهان هر دو با پس گردن رفتن تو زمين و سرشون به چيزي سفت خورد.

غريبه و تامي: اون ديگه چيه؟
ايني: چي چيه؟

آرتا: چي؟

و آرتا و ايني سرشو برگردوندن و در چوبي كهنه‌اي ديدن.
ايني و آرتا داشتن خودشونو ميتكوندن.

ايني: بنظرتون اون پشت چيه؟

غريبه: هرچي هست يه راه مخفيه.

ايني: ميگم آرتا، ميخواي بري ببيني اون پشت چيه؟ :-D

آرتا: اِ... زرنگي!! اگه راس ميگي خودت برو!

ايني: هاه؟

آرتا: چه مرگخوار شجاعي!

ايني: اصن حالا كه اينطور شد، باهم ميريم!

هردو هراسان با لگدي در رنگ و رو رفته مخفي را باز كردند!

تامي: اَ...... پسر... اينجا يه راه مخفيه! شايد مارو به يه گنج برسونه!

ايني: آره! حتماً بهت ميديم!

غريبه: د چرا منتظرين! برين ببينين چه خبره!

آرتا: ولي اگه نياي از گنج منج خبري نيست! و چشمكي به ايني زد!

ايني: آره! آرتا راس ميگه!

غريبه: خرساي گندۀ ترسو! اصن باهم ميريم!

ايني: ميگم، تامي زير سن قانوني نيست؟! :brush:

تامي: برو كنار ببينم!

=-=-=-=-=-=
ادامه بديــــــن!
=-=-=-=-=-=



Re: هتل ملوان زبل
پیام زده شده در: ۱۵:۲۸ شنبه ۲۹ مرداد ۱۳۸۴

غریبه


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۷:۳۸ دوشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۳
آخرین ورود:
۱۶:۳۱ یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸۵
از سر زميني به نام عشق
گروه:
کاربران عضو
پیام: 117
آفلاین
راستش من دلم واسه هتل و نوشتن نمايش تو اينجا تنگ شده بود ! ولي چون نمايش هاي قبلي يه کم پيچيده شده و نميشه ادامه داد سعي مي کنم يه موضوع ديگه رو شروع کنم .

$ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $ $

بچه ها با کمک هم هتل رو تعميراتي کردن ...
شب ، سر ميز شام
ايني : خب بچه ها دستتون درد نکنه هتل رو حسابي تعمير کرديم . سازمانيا اگه بيان حسابي کيف ميکنن !
غريبه : ايني ممکنه پاداشي هم بدن ؟؟ چون ما با اينکه اين کاره نبوديم ولي خوب از پسش بر اومديم !
آرتا : دقيقآ من هم با اينکه از اولش نبودم ولي خيلي دقيق کار ميکردين !!!
ايني : خب ... بعيد نيست ، ممکنه يه پاداشي بدن ...
سيبل : خب حالا شام رو بخوريد بعد صحبتاتون رو بکنيد !

بعد همه شامشون رو ميخورند و ميرن ميشينن تو سالن ...

ايني تکيه داده بود به ديوار و داشت صحبت مي کرد : آقا من جونم دراومد سر اين ديوار !! رنگ و که ميزدي مثل بستني که آب ميشه ميريزه ، ميريخت !! 600 بار رنگ زدم ولي انگار نه انگار ...
تامي ميپره وسط حرف ايني و ميگه ...
آره ... اين ديواره منم خيلي اذيت کرد ! يه لک سياه داشت هر چي رنگ ميزدم روش باز هم سياه مي موند ! البته اولش خوب بودا ولي بعد از 5 مين که ميومدي ميديدي باز هم سياه شده بود !
غريبه : اِ اِ اِ اِ ... من ميگم چرا جاي اين کمده عوض شده !! نگو واسه اينکه تابلو نشه اينو بردي اونور !
تامي : خب گفتم يه وقت ايني ميبينه اون يه ذره حقوقي هم که داريم کم ميکنه ! ولي خب تقصير من نبود !
ايني :
آرتا : شايد مشکل از رنگشه
غريبه : نه بابا چه طور بقيه جاها رنگ گرفته !!
سيبل : تامي آخرين باري که ديدي باز هم سياه بود ؟!
تامي : اوهوم !
ايني : خب بيايين کمک کنين اين کمد رو بديم اونور يه ديد بزنيم !!
بقيه :
ايني : چــــيـــــــــــــــه ؟!
غريبه : ايني واقعآ که !!! تامي که نصف تو هستش خودش کمد رو هل داده تا اونجا ! اون وقت تو نمي توني يه ذره هلش بدي کنار ؟!!!
ايني : اِ اِ اِ اِ ... خب به من چه ؟!!! حالا که تا اينجا هل داده ، خودشم بياد هلش بده کنار !!!
آرتا :
تامي :
غريبه :

=-=-=-=-=
ادامه دارد...
=-=-=-=-=


تصویر کوچک شده
Live like you will die tomorrow , Learn like you will live for ever ...


استخدام در هتل ملوان زبل
پیام زده شده در: ۱۱:۲۲ یکشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۸۴

کارادوک دیربورن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۴۰ سه شنبه ۲۴ خرداد ۱۳۸۴
آخرین ورود:
۲۲:۰۹ سه شنبه ۲۱ اسفند ۱۳۸۶
از جهنم
گروه:
کاربران عضو
پیام: 329
آفلاین
نام: آرتابانوس
لقب: گريفيندور
شغلی که مایلم در این هتل داشته باشم: صندوقداري (اگرم احتياجات ديگه اي بود، ميتونم درون زمينه هم بكار بپردازم، ترجيحاً پذيرايي :-D)
سن: هزار و اندي ساله اما جوان!
استعداد ها: تا دلتون بخواد! دفاع در برابر جادوي سياه، تغيير شكل، افسونگري پيشرفته و ... (اينا فقط از يه لحاظ بودن)
تیپ: بلندقامت، خوشرو، ورزيده و تنومند، خوش اندام و گريفيندوري
اخلاق: خوش اخلاق، شوخ طبع و مهربان
_________________
پس از ثبت نام، كارمو شروع ميكنم.








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.