هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: كلوپ جادوگران
پیام زده شده در: ۱۹:۱۸:۴۸ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۹

اسلیترین

سوروس اسنیپ


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۱۵ دوشنبه ۹ مهر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۰۳:۴۵
از هاگوارتز-تالار اسلیترین
گروه:
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
مترجم
پیام: 199
آفلاین
سوژه:یک روز در تیمارستان سنت مانگو.
قالب:طنز

-بازم ورودی جدید؟

پزشک با استیسالی وصف ناشدنی این جمله را گفت.

-بله دکتر. ما خودمونم دیگه خسته شدیم...همش تقصیرِ...
-هیس دیوونه شدی؟ اسمشو نبر!
-مگه چی میشه اسمشو ببـــ
-نـــــــــیـــــــوــــــــت!

با شنیدن این صدا اخم های پرستاران و پزشک در هم کشیده شد، آنها به خوبی میدانستند هیچ پیامد خوبی برایشان نخواهد داشت.
-این صدای عربده جدید!

-اوه دکتر بالاخره اومدید. این کله زخمیه که قل و زنجیرش کردن توی قفس! میگن اونم مثل حسن، شیلا، پلاکس و ماروولو و بقیه، سر صحنه دوئل نیوـــ
-هیـــــــــس! اسمشو نبر.

پرستارس که شیفت جدید بود با ابرو هایی بالا پریده سوال تکراریه هم شیفتی هایش را تکرار کرد.
-چرا؟!
-یه نگاه کن! تیمارستان دو برابر حجمش مریض داره فک میکنی برا چی؟ ایناهمشون وقتی اومدن اسمِ اسمشو نبر رو عربده میزدن.
-اسمشو نبر مگه لرد نبود؟
-اون برای خارج از دیوارای این تیمارستانه.
-نیــــــــــــوت!

و با عربده دوم هری که همراه با چنگ زدن به میله های قفسش بود، همه بیمار ها دوباره افسار گسیخته وار شروع به عربده زدن و انجام اعمال وحشیانه کردند، هر پرستار به سویی میدوید برای تزریق آرامبخش به مریض های افسار گسیخته.

دیگر خبری از آن آدم هایی که به خیال خودشان نیوت را تحقیر میکردند نبود، حتی دیگر اثری از تیکه ها و یاد آوریِ جزایر بالاک هم نبود.
نیوت حسابشان را تسویه کرده بود.
دوئل فوق حرفه ای او که به ظاهر فقط با پلاکس بود، حساب کار را به دست همه شان داده بود. در حقیقت پوز تک تکشان را به خاک مالیده بود، آنچنان که هری یک هفته پوز درد داشت.
اسنیپ جیغ کشان دور تالار اسلیترین می دوید و گهگاهی آوازِ "من یه شکلات قورباغه ایم" را سر میداد.
پلاکس که حال و روز اسنیپ را میدید، بخاطر اینکه با شکست فجاعت(فجیع در ابعاد بسیار بسیار زیاد) بارش او را ناامید کرده بود، تصمیم داشت رگش را با پاستل گچی که وسیله نقاشی ماگل ها بود، بزند.
موجودی، در قفسی که نیوت برایش ساخته بود گوشه ای کز کرده و حال و روز آشفته تالار گروهش را گزارش میداد.
از برده شدن هری توست پرستاران سنت مانگو تا جارو برقی بی سرنشین ماروولو که سر از تالار گریفیندور در آورده بود.

-همه اینا رو خودت نوشتی دادا اسکندر؟
-آره اینا خاطراتمه! مطمئنم که خاطراتمه. الانم اومدم اینجا یه سری بزنم بهشون و با غرور از کنارقفساشون رد بشم.
-ولی دادا اینجا که قفس نداره!
-چــــــی؟ قفسارو چیکار کردن.
-مریض شماره چهارصدو چهار دوباره معرکه گرفتی؟ پرستارا! پرســــــتـــــارا!
-بله دکتر؟!

دو پرستاری که سراسیمه، خود را با فریاد های پزشک معالج تیمارستان، به اتاق رسانده بودند به دستور او تمام کاغذ و قلم پر ها را جمع کردند و دوباره نیوت را به اتاق انفرادی تبعید کردند.


ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۱۹ ۱۹:۳۲:۰۰
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۱۹ ۱۹:۳۳:۳۷
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۱۹ ۱۹:۴۱:۳۱
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۱۹ ۲۰:۴۳:۱۲

نه چون مومم نه چون سنگم،نه از رومم نه از زنگم،همان بی رنگ بی رنگم.....
به طلا همچو سنگ بنگر...
se.sn_sli

تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلوپ جادوگران
پیام زده شده در: ۱۸:۲۵:۳۲ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۹

هافلپاف، محفل ققنوس

گابریل تیت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۵:۴۶ چهارشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۹
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۰۶:۳۲
از کتابخونه ی هافلپاف!):
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
هافلپاف
محفل ققنوس
پیام: 452
آفلاین
روزی در تیمارستان سنت مانگو


-خانم گابریل تیت...خانم گابریل تیت! لطفا به بخش دیوانگان آزکابانی بیایید!

صدای منشی دفتر از بلندگو های تیمارستان به گوش همگی رسید، اما به گوش گابریل نرسید!

مدتی بعد:

-خانم تیت؟...خانم تیت؟ ما الان سه ساعته که منظر شما هستیم! لطفا به بخش دیوانگان آزکابانی مراجعه کنید...خانم گابریل تیت؟

با صدای فریاد منشی گابریل از خواب نازش بیدار شد و نگاهی به اطراف کرد. تو تیمارستان چیکار میکرد؟ چرا اونو کار داشتن؟ اصلا چرا خوابش برده بود؟

" فلش بک- سه روز قبل"

امروز از اون روزا بود که هر آدمی به افسردگی مبتلا میشد! چه ماگل و چه جادوگر و ساحره.

-بیا بریم خوابگاه...هوا خیلی سرده!
-نگران نباش، کتابخونه گرمه!
-باز داری میری اونجا؟
-
-امکان مرگ" 12/5" درصد!

پومانا با ناراحتی سرش رو انداخت پایین و در پیچ راهرو گم شد.

کتابخونه:

دم در کتابخونه شلوغ بود اما داخلش خلوت خلوت. گابریل کیف دستیش رو روی صندلی رها کرد و به سمت میز مدیر کتابخونه رفت، اما کسی پشت میز نبود!

-امروز قطعا قیامت مشنگ هاست!

رفت و پشت میز نشست و به در کتابخونه خیره شد، کمی نگذشت که چشماش سنگین شد و به خواب عمیقی فرو رفت.

ساعاتی بعد:

-بیدار شو!...بیدار شو گب! باباجان؟

آروم آروم چشماش رو باز کرد و پرفسور رو روبه روش دید!

-پر...پرفسور؟
-باباجان، چند بار بگم اگه دیدی خسته ای زحمت اومدن به کتابخونه رو نده؟
-نه...نه پرفسور، نمیدونم چیشد خوابم برد؟
-خب! به هر حال باباجان، امروز روز خیلی کسل کننده ای بودش و... حق داری!

دامبلدور مثل همیشه خیلی کلی حرفی زد و از گابریل دور شد.

-وای بر من! گند زدم تو این هفته.

گابریل با چشمانی خیس کیف دستیش رو جمع کرد و به سمت تالار رفت.

تالار هافلپاف:

در تالار آرامشی عجیبی بر پا بود. سدریک مثل همیشه خواب بود، اگلا گوشه ای مشغول پیپ کشیدن بود، رودولف مجله ی " ساحره های برتر هفته" رو ورق میزد، آرتیمیسیا مشغول خوندن " پیام امروز" بود، زاخاریاس هم مدال ناظریش رو برق مینداخت و پومانا هم داشت مخفیگاهی امن برای خودش درست میکرد و همچنین رکسان گوشه ای داشت گریه میکرد!

-پوفففف! چه روزی بودها؟

گابریل دم در تالار ایستاده بود و به روزی که داشت فکر میکرد که پوستری توجهش رو جلب کرد!

نقل قول:
جادوگران گرامی! ساحرگان عزیز! آیا از زندگی بی ارزش خود رنج می برید؟ آیا هر روز برای شما تکراری هست؟ آیا مبتلا به افسردگی هستید؟ راه حل شما پیش ماست!


-خب تا اینجا که خیلی درست گفت.

نقل قول:
می پرسید چه راه حلی؟ معلومه! چه راهی بهتر از پیوستن به کادر درمانی "تیمارستان سنت مانگو!"


-چی؟

گابریل دادی سر داد پوستر رو از روی دیوار برداشت و درون کیفش گذاشت.

-مزخرف بود تبلیغش! واقعا کلاهبردارن!
و با عصبانیت در رو باز کرد.

گرومپ!

صدای برخورد در تالار با دیوار باعث وحشت تمام کسانی شد که تو تالار مشغول انجام کاری بودن! سدریک مثل گربه ای به هوا پرت شد، اگلا از ترس بسته ی " توتون"ی که در دستش بود رو انداخت و حالت دفاعی به خودش گرفت! مخفیگاه پومانا با لرزش دستش ریخت و پومانا با وحشت تمام به زیر پتو رفت، مدال ناظری زاخاریاس در هوا معلق شد و دست آخر تو سر رودولف خورد و بی هوشش کرد و آرتیمسیا با عصاش شروع به انجام حرکات رزمی کرد! و البته رکسان با خوشحالی به هوا رفت.

-خواب بودم!
-یا پیژامه مرلین!...خطر مرگ...بی نهایت!
-توتون هام حیف شد!
-مدال عزیزم! یک ساعت بود داشتم برقش مینداختم.
-مادر نزدیک بشی با عصام میزنمت!
-
-

گابریل متوجه ی گندی که زده بود شد و به سرعت به سمت خوابگاه دخترونه رفت.

فردا صبح:

-بیدارشو! بیدارشو گابریل!

چشماش رو باز کرد و به اطرافش نگاه کرد،دور سرش چندتا هافلپافی ناراضی ایستاده بودن!

-چی...چیشده بچه ها؟
-که میری تو انبار جارو ها قایم میشی، ها؟
-جر...جریان چیه؟ انبار جاروها؟
-خودتو به اون راه نزن گابریل!
-من...من نمیفهمم منظورتون رو!

اولین بار بود که هافلپافی های مهربان و سخت کوش اینقدر عصبانی بودن!

-نکنه به خاطر در تالار میگین؟...خودم هزینشو میدم!
-در تالار؟ هه! فکر کردی میتونی در بری؟
-چیشده بچه ها؟ بگین بهم جریان رو!

اما کسی چیزی نگفت!

-خودت خواستی!
رودولف این رو گفت و با چوبدستیش وردی روی گابریل انجام داد!

-بیدار شو!

صدای داد پومانا در مغز گابریل پیچید.

-ها؟ چی؟ چیشده؟
-آروم باش! هیچی نشده، خواب بدی دیدی احتمالا!

آرامشی در رگهای گابریل به جریانن افتاد که تو عمرش نیوقتاده بود!

-واقعا؟ یعنی...انبار جاروها؟
-انبار؟ منظورت رو نمیفهمم!
-هیچی چیز مهمی نیست.

گابریل از روی تختش بلند شد و در کیفش به دنبال پوستر گشت.

"پایان فلش بک"

-اوه! من الان باید تو دفتر مدیر تیمارستان باشم!

بدو بدو کنان از راهرو ها گذشت و به دفتر مدیر هجوم برد!

دفتر مدیر تیمارستان:

-اقا؟ ببخشید اقای مدیر؟
-سلام خانم تیت! خوش آمدید!


only Hufflepuff


پاسخ به: كلوپ جادوگران
پیام زده شده در: ۲۱:۰۹ یکشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۹۷

مروپ گانت old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۰۹ سه شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۰:۲۳:۰۱ یکشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۹
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 122
آفلاین
سوژه : فیلم نامه ی جادویی

سپیده دم بود. بارقه های نور خورشید از لا به لای میله های سلول زندان عبور کرده و صورت دو ساحره ی جوان را که کنار هم به دیوار تکیه داده بودند ، روشن می کرد. ساحره ای که چشمان لوچ داشت ، سرش را روی شانه ی ساحره ی دیگر تکیه داد ؛ دسته ای از موهای مشکی او را جدا کرد و در حالی که مشغول بافتن آن ها به موهای استخوانی رنگ خودش می شد ، گفت :"تاتسویا سان! دو تا چیز متضاد کنار هم قشنگ به نظر میان ، مگه نه ؟ ... ببین! سیاه و سفید..."

تاتسویا لبخند بی رمقی زد و در حالی که به نقطه ای نا معلوم ورای روزنه ی کوچک موجود در سلول ، خیره شده بود به این فکر کرد که به زودی دیوانه سازها برای اجرای حکمشان می آیند. مراسم اعدام آن ها بر خلاف معمول با یک بوسه از سمت دیوانه سازها انجام نمی شد. تاتسویا مجبور بود با کاتانایش خودکشی کند و هم سلولی اش ، مروپ ، نیز باید دوز بالایی از معجون عشق را می نوشید که باعث مرگش می شد. تاتسویا در همین افکار غرق بود که صدای مروپ او را به خود آورد.

-می دونی تا حالا به افراد زیادی معجون عشق خوروندم...ولی به خودم نه...فکر کن!...قراره عاشق خودم بشم...

او این را گفت و با حالتی دیوانه وار شروع به قهقهه زدن کرد. تاتسویا در حالی که سعی می کرد او را نادیده بگیرد ، سرش را به دیوار تکیه داد و چشمانش را بست. سعی داشت به خواب فرو رود که ناگهان در سلول باز شد و مردی با موهای آشفته و دستان قیچی مانند به داخل پرید. چهره ی بی ابرویش ذوق زده بود و هاله های دور چشمانش روشن تر از همیشه به نظر می رسید.

تاتسویا با تعجب گفت :"ادوارد!...چه خبر شده؟"

مروپ نیز دست از قهقهه زدن برداشت و به ادوارد خیره شد.

-تاتسویا! مروپ!...یه خبر خوب براتون دارم.

تاتسویا با امیدواری پرسید :"ما رو بخشیدن؟"

ادوارد سرش را به نشانه ی نفی تکان داد و گفت :"نه دقیقا!...ولی اگه یه مأموریت برای شاه جیگر انجام بدین ، اعدامتون نمی کنن و به جاش به صد سال حبس محکوم می شین!"

مروپ با پوزخند گفت :"وایییی...شاه جیگر چه قد بخشنده ان!"

تاتسویا در حالی که سعی داشت با حس غریبی از نا امیدی که به قلبش چنگ انداخته بود ، مبارزه کند ، پرسید :"اون از ما چی می خواد؟"

ادوارد کف سلول نشست ، چند برگ کاغذ را با چوبدستی اش ظاهر کرد و در حالی که آن ها را به سمت ساحره ها پیش می راند ، پاسخ داد : "ساده اس!...شما باید طبق این فیلم نامه بازی کنین..."

مروپ و تاتسویا با حالتی گیج به ادوارد خیره شدند.

تاتسویا : یعنی می گی ما شغلمونو عوض می کنیم و از مزگخوار تبدیل به بازیگر می شیم...و بعد جیگر ما رو به خاطر این کار می بخشه؟

ادوارد : نه دقیقا!...شما تو این فیلم نامه نقش دو تا مرگخوارو دارین...دو تا مرگخوار که قراره یه محفلی رو به قتل برسونن...

مروپ : این شاه جیگر با مزه تر از اونیه که فکر می کردم...به جای اینکه فقط دستور بده اون محفلیو بکشین ، می خواد ازین قضیه فیلم درست کنه...

تاتسویا : ظاهرا می خواد ماجرا رو حماسی نشون بده...

ادوارد از جایش بلند شد و پرسید : "خب...نظرتون چیه؟ قبول می کنین؟"

تاتسویا پاسخ داد : "من قبول می کنم...شاید بعدا یه راه حلی پیدا شد و از حبس نجات پیدا کردیم..."

مروپ : منم پایه ام...شاید اصن به اندازه ی دامبلدور عمر کردیم و بعد صد سال ازین جا زدیم بیرون...

مروپ این را گفت و دوباره با حالتی نا معمول شروع به خندیدن کرد. ادوارد چرخشی به چوبدستی اش داد و دو کره ی کوچک و طلائی را در هوا ظاهر کرد.

-خب...دوربین های جادوئی وقتی که از زندان خارج شین ، شروع به فیلم برداری می کنن. قربانی تون قادر نیست دوربین ها رو ببینه...راستی بخش های فیلم نامه به ترتیب ظاهر می شن و در حال حاضر شما فقط به قسمت اول دسترسی دارین...مروپ! تاتسویا!...بخت یارتون باشه...

ادوارد این را گفت و سلول را ترک کرد. مروپ و تاتسویا نیز از جا بلند شدند و در حالی که دوربین های کروی شکل آن ها را دنبال می کردند ، از زندان خارج شدند. به محض اینکه پایشان را از زندان بیرون گذاشتند ، دو نقطه ی سرخ رنگ روی دوربین ها شروع به چشمک زدن کردند و فیلم برداری آغاز شد. دو دیوانه ساز به طرف آن ها آمدند و به سمت قایقی کوچک راهنماییشان کردند.

تاتسویا در حالی که امیدوار بود به زودی از همراهی دیوانه سازها راحت شوند ، پرسید : "مروپ سان!...تو فیلم نامه چی نوشته؟"

ساحره ی مو استخوانی در حالی که برگه را به صورتش نزدیک می کرد ، پاسخ داد : "ا...صبر کن ببینم...نمی تونم بخونم...به یه زبون عجیبی نوشته..."

تاتسویا برگه را از او گرفت و در حالی که آن را سر و ته می کرد ، گفت : "برعکس گرفته بودیش..."

مروپ با خنده گفت : "آره...فکر کردم تو این مدتی که تو آزکابان بودم ، خوندن نوشتن یادم رفته..."

تاتسویا ناخودآگاه خندید و موج شادی به وجود آمده ، فضای سرد ایجاد شده توسط دیوانه سازها را تا حدی بهبود بخشید.

تاتسویا در حالی که همراه مروپ سوار قایق می شد ، بخش اول فیلم نامه را خواند و گفت : "خب...الان می ریم به یه جزیره ی مصنوعی و لباس می خریم...اون جا رو مخصوص همین فیلم ساختن..."

مروپ در حالی که چهره ای رمانتیک و مسخره به خود گرفته بود ، برای دیوانه سازها که در فضایی بالاتر از خط ساحل در هوا شناور بودند ، دست تکان داد و گفت : "عالیه!...اصن جالب نبود که با این روپوش های مخصوص زندانیا بریم مأموریت..."

تاتسویا و مروپ در سکوت به امواج دریا خیره شدند تا اینکه بالاخره به جزیره رسیدند. از قایق پیاده شدند و به سمت کلبه ای که وسط جزیره ی کوچک قرار گرفته بود ، رفتند. دختری با موهای طلائی رنگ و مواج پشت پیشخوان ایستاده بود. او با خوشرویی لبخند زد و گفت : "سلام!خوش اومدین!...لطفا از مجموعه لباسای من دیدن کنین..."

تاتسویا فورا یک پیراهن و دامن مشکی کوتاه انتخاب کرد ، اما مروپ به سمت او آمد ؛ یک کیمونوی مشکی زنانه به او داد و گفت : "اینو بپوش تاتسویا سان!...منم یه سفیدشو می پوشم..."

-راستش من به پوشیدن هم چین کیمونوهایی عادت ندارم...دست و پا گیره...

مروپ چشمکی به او زد و گفت : "دست بردار!...ما باید تو فیلم شیک و مجلسی به نظر بیایم..."

ساحره های مرگخوار کیمونوهایشان را پوشیدند و داشتند از مغازه خارج می شدند که پنلوپه گفت : "ا...خانوما!...فراموش کردین حساب کنین!..."

مروپ کیسه پولی را که ادوارد به آن ها داده بود ، از کیفش درآورد و در حالی که به سمت پنلوپه می رفت ، گفت : "واییی...باید ما رو ببخشین...خیلی بی ملاحظه ایم!"

کلیرواتر لبخندی زد و دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید. اما مروپ به او مجال حرف زدن نداد و با حرکت چوبدستی اش که آن را به سرعت بیرون کشیده بود ، باعث شد خون از بینی و دهان پنلوپه فوران کند.

تاتسویا با چهره ای که احساسی در آن دیده نمی شد ، گفت : "ولی تو فیلم نامه چیزی راجب حمله به پنلوپه کلیرواتر نیومده..."

مروپ در حالی که در کلبه را پشت سرش می بست ، گفت : "بی خیال...فقط می خواستم دلم یه کم خنک شه...خب...حالا باید چی کار کنیم؟"

-باید جلوی خونه ی تابستونی آملیا فیتلوورت تو دهکده ی هاگزمید ، ظاهر شیم...

-خب...پس اون محفلی ستاره شناس هدف ماست...

-اوهوم

تاتسویا در حالی که بقیه ی نوشته های موجود در آن بخش از فیلم نامه را می خواند ، ادامه داد : "این جا نوشته که ما اعتماد آملیا رو جلب می کنیم...و بعد تو یه فرصت مناسب بهش حمله ور می شیم..."

مروپ لبخندی زد و گفت : "یه جورایی داره از شاه جیگر خوشم میاد...اون دوست داره بازی کنه..."

تاتسویا فیلم نامه را در کیفش گذاشت و با لحنی جدی گفت : "این قضیه بی معنیه...ما فقط باید اونو می کشتیم و داستانو تموم می کردیم..."

مروپ بازوی تاتسویا را فشار داد و در گوشش زمزمه کرد : "دست بردار تاتسویا سان!...یه ذره سرگرمی حتی برای یه سامورایی مث تو ام لازمه..."

دو ساحره نقشه ای کشیدند و حرف هایی که قرار بود به آملیا بزنند ، با هم هماهنگ کردند. سپس ، دست هم را گرفتند و مقابل خانه ی مورد نظرشان ظاهر شدند.

کلبه ی تابستانی آملیا بافتی سنتی داشت و از کاهگل ساخته شده بود. در آن لحظه ، او روی پشت بام ایستاده بود و داشت تلسکوپش را تعمیر می کرد. هوا به زودی تاریک می شد و او می خواست سیاره ی مشتری را که اخیرا در محدوده ای قابل دید قرار گرفته بود ، بررسی کند.

کار روی تلسکوپ تقریبا تمام شده بود که صدای زنگ در بلند شد. آملیا با تعجب از بالای پشت بام ، دو ساحره ی شنل پوش را دید که پشت در ایستاده بودند.

-غریبه ها!...شما کی هستین؟

مروپ و تاتسویا کلاه شنلشان را کنار زدند و به بالا ، جایی که آملیا ایستاده بود و آن ها را نظاره می کرد ، خیره شدند.

آملیا : دو تا مرگخوار اینجا چی می خوان؟

تاتسویا : ما تو دردسر افتادیم آملیا!...

آملیا : بله!شنیده بودم که افتادین زندان...چه طور شده که آزادتون کردن؟

مروپ با چهره ای متأسف گفت : "مجبور شدیم اطلاعاتی رو راجب لرد سیاه و مرگخوارا فاش کنیم...نمی خواستیم این کارو بکنیم ، ولی برای نجات جونمون مجبور شدیم..."

آملیا به سردی گفت : "خب...پس ، حالا اینجا چی کار می کنین؟ حتما قراره جیگر پاداش خوبی بهتون بده..."

تاتسویا : همون طور که مروپ گفت ما مجبور شدیم اون کارو بکنیم...گوش کن آملیا! الان ما تو شرایط بحرانی هستیم...محفل و مرگخوارا باید متحد شن و جیگرو سرنگون کنن...

آملیا : شما که انتظار ندارین محفلی ها به مرگخوارها اعتماد کنن؟

مروپ : ببین ما متوجه شدیم که جیگر داره برای حمله به محفل و قتل دامبلدور نقشه می کشه...

رنگ از چهره ی آملیا پرید و با تردید به دو مرگخوار خیره شد. آیا ممکن بود آن ها راست گفته باشند؟ آملیا با خودش فکر کرد اگر مرگخوارها به احتمال یک در صد هم داشتند حقیقت را می گفتند ، جان دامبلدور در خطر بود.

او از پله های پشت بام پایین آمد ؛ به سمت درب ورودی رفت و آن را برای مرگخوارها گشود. مروپ و تاتسویا داخل شدند و به سمت پذیرایی رفتند. آملیا دو لیوان نوشیدنی کره ای آماده کرد و به آن ها تعارف نمود.مروپ لیوان را گرفت و در حالی که از جایش بلند می شد ، گفت : "بیاین بریم رو پشت بوم...می خوام با تلسکوپ آملیا ستاره ها رو تماشا کنم..."

تاتسویا نگاهی پرسشگرانه به مروپ انداخت ؛ رفتن به پشت بام جزء برنامه شان نبود ؛ اما احتمالا مروپ فکر می کرد آن جا محل رمانتیک تری برای قتل است. ساحره ی مو استخوانی جلوتر رفت و آملیا از تاتسویا پرسید : "خب...نقشه ی وزارت برای حمله به محفل چیه؟"

تاتسویا پرسش او را نشنیده گرفت و گفت : "می دونی چه طور شد که ما رو به زندان انداختن؟"

-بله ، شما دختر آرسینوس جیگرو کشتین...

-خب...تو جزئیاتشو نمی دونی...اون وسط اتاق وایساده بود و می لرزید...دختر کوچولوی بیچاره واقعا ترسیده بود...

آملیا نگاهی به چهره ی تاتسویا انداخت و آمیزه ای از احساسات را در آن دید . آیا او واقعا از کشتن آن دختر بچه متأثر بود؟ از نظر آملیا ، ساحره ی ژاپنی یک سامورایی بود که هدفش وسیله را توجیه می کرد. اما شاید واقعا مرگخوارها هم می توانستند احساس داشته باشند. در هر حال ، آملیا نمی خواست در مورد آن حادثه بشنود. در حالی که سعی داشت اضطراب را از خود دور کند ، دوباره پرسید : "تاتسویا سان!...اونا کی می خوان به محفل حمله کنن؟ نقشه شون چیه؟"

تاتسویا طوری که انگار وقفه ای در کلامش ایجاد نشده ، ادامه داد : "واسه همین من از مروپ خواستم که بهش معجون عشق بده..."

آملیا که یکه خورده بود ، گفت : "چی؟...به یه بچه معجون عشق داد؟"

-نه،نه،فکر بد نکن...دوز کم از اون معجون باعث ایجاد آرامش و اعتماد به طرف مقابل می شه...این باعث شد که اون آروم باشه و دیگه نترسه...

آملیا و تاتسویا وارد محوطه ی پشت بام شدند و قبل از اینکه فیتلوورت فرصت کند برای چندمین بار در مورد نقشه ی وزارت از مرگخوار سامورایی پرسش کند ، مروپ او را صدا زد.

-آملیا!...بیا این جا و کمکم کن این تلسکوپو تنظیم کنم...

فیتلوورت همان طور که به سمت مروپ می رفت ، خطاب به هر دو مرگخوار گفت : "بالاخره می خواین چیزی بهم بگین یا نه؟"

گانت با خوشرویی لبخند زد ؛ به پشت سر آملیا و جایی که دوربین های کروی قرار داشتند ، نگاهی انداخت و گفت : "خب...آسمون امشب صافه و ستاره ها حسابی می درخشن...وقتش شده که ستاره های فیلممون هم بدرخشن ، مگه نه؟"

آملیا : داری در مورد چی...

اما قبل از اینکه فرصت کند حرفش را به اتمام برساند ، مروپ با سرعت چوبدستی اش را بیرون کشید و آملیا برای جلوگیری از برخورد طلسمی که به سمتش روانه شده بود ، خودش را به سمتی پرت کرد. قبل از اینکه بتواند از جایش بلند شود ، برق شی ئی تیز را در هوا دید و روی زمین چرخید تا کاتانای تاتسویا او را از وسط به دو نیم نکند.

سپس ، نفس زنان از جایش برخاست و دو مرگخوار را دید که از دو طرف راهش را بسته بودند. چوبدستی اش را بیرون کشید و سعی کرد آرامش خود را حفظ کند.

مروپ لبخندی زد و گفت : "واقعا سریعی آملیا...اما بد شانسی اوردی...ستاره ی بختت قراره امشب افول کنه..."

ناگهان آملیا سوزشی را روی قسمت های مختلف پوستش و همین طور در چشمانش حس کرد. خون از دست ها و پاهایش جاری شد و ماده ای غلیظ از چشمانش بیرون زد. بدون اینکه بفهمد ، آسیب دیده بود. در حالی که بینایی اش مختل شده و مرگخوارها را به شکل دو سایه ی مبهم می دید ، چوبدستی اش را تکان داد و چند طلسم به سمتشان روانه کرد ، اما دشمنانش خود را کنار کشیدند و بعد ، دوباره به او حمله ور شدند.

سوزش چشمان آملیا شدید شده و به مغزش سرایت کرده بود. چوبدستی اش را انداخت و با دستانش شقیقه هایش را فشار داد. به طرزی مبهم حس کرد جسمی تیز وارد شکمش شد و محتویات آن را زیر و رو کرد. آملیا که قدرتی برای فریاد زدن هم نداشت ، به پشت روی زمین افتاد و صدای مروپ را شنید که می گفت : "حیف شد!...با این وضع چشمات دیگه نمی تونی ستاره ها رو ببینی..."

مروپ کنار آملیا نشست و قسمتی از روده های او را بیرون کشید. تاتسویا به سمت آن ها رفت و می خواست کار عضو محفل را تمام کند که مروپ تیغه ی کاتانای او را گرفت و از بدن آملیا دور کرد.

-تاتسویا سان!...نباید تفریح منو خراب کنی...

ساحره ی سامورایی توجهی به حرف همراهش نکرد ؛ چوبدستی اش را بیرون کشید و زمزمه کرد : "آواداکداورا..."

نوری سبز رنگ به سینه ی آملیا برخورد کرد و صدای نفس زدن های گرفته و دردناکش قطع شد.

مروپ در حالی که خون از دستش جاری گشته و کیمونوی سفید رنگش به لکه های سرخ مزین شده بود ، از جایش برخاست و نگاه نارضایتمندانه ای به همراه مرگخوارش کرد. تاتسویا در حالی که دچار سرگیجه شده بود ، به سمت درب پشت بام رفت و قبل از اینکه بتواند آن را باز کند ، محیط اطرافش تیره شد و دیگر چیزی نفهمید...

***

صبح بود و انوار گرم و طلائی خورشید صورت تاتسویا را نوازش می کرد. دلش نمی خواست تخت خواب را ترک کند. لبخند زد و داشت از حس آرامشی که او را فرا گرفته بود ، لذت می برد که ناگهان یاد اتفاقات دیشب افتاد. چشمانش را گشود و ادوارد و دو دیوانه ساز را دید که بالای سرش ایستاده بودند.

سراسیمه از جایش برخاست و پرسید : "مروپ کجاست؟"

ادوارد با چهره ای که متأثر به نظر می رسید ، کنار رفت و نگاه تاتسویا به جسم بی حرکت مروپ روی تختش افتاد. چشمانش باز و مردمک هایش بی حرکت بود. یک جام خالی در دستش دیده می شد. تاتسویا به سمت او رفت و با دستی لرزان علائم حیاتی اش را چک کرد ؛ مروپ مرده بود!

تاتسویا با صدایی گرفته پرسید : "چرا؟...ما که طبق فیلم نامه عمل کردیم..."

ادوارد برگه ای را به سمت ساحره ی ژاپنی گرفت ؛ محتویات فیلم نامه بود و بر خلاف آن چیزی که مروپ و تاتسویا تصور کرده بودند ، آخرین بخش آن بازگشت به زندان نبود. آرسینوس جیگر آن ها را فریب داده بود. تاتسویا به قسمت پایانی فیلم نامه خیره شد و احساس کرد کلمات در مقابل چشمانش می رقصند.

-ادوارد!...تو می دونستی؟...تو می دونستی که آخرش من و مروپ باید اعدام بشیم؟

ادوارد سرش را به شدت تکان داد و گفت : "قسم می خورم که نه..."

تاتسویا کاتانایش را از غلاف بیرون کشید و روی زمین زانو زد. به خاطر کشتن آملیا احساس تأسف می کرد. در واقع ، به خاطر گرفتن جان تمام قربانیانی که تا آن روز کشته بود ، احساس ندامت می کرد. قوانین و شروطی که تا آن روز بر مبنای آن ها زندگی کرده بود ، حالا به نظرش پوچ و بی معنی به نظر می رسیدند. از خودش پرسید واقعا به چه دلیل سال ها با اعضای محفل جنگیده بود؟

تاتسویا شمشیرش را بالا برد و آن را با سرعت به سمت قلبش فرود آورد...


ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۷/۳/۱۳ ۲۲:۲۳:۱۵
ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۷/۳/۱۳ ۲۲:۵۳:۰۹
ویرایش شده توسط مروپ گانت در تاریخ ۱۳۹۷/۳/۱۴ ۱۳:۰۶:۴۱


پاسخ به: كلوپ جادوگران
پیام زده شده در: ۰:۱۰ چهارشنبه ۱ فروردین ۱۳۹۷

گریفیندور، مرگخواران

ادوارد


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۳ شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۲۳:۳۸
از باغ خانه ریدل
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
گریفیندور
مرگخوار
پیام: 192
آفلاین
درود! این تاپیک دوباره راه اندازی میشه. نحوه کار اینجوریه که هر چند وقت دو سوژه( یکی طنز، و دیگری جدی) داده میشه. قابل توجه باشه که این تاپیک تک پستیه و انتخاب هرکدوم از سوژه ها بستگی به خودتون داره.

سوژه طنز: یک روز در تیمارستان سنت مانگو.

سوژه جدی: یک فیلمنامه جادویی.

دوستان عزیز میتونید سوژه های خودتون رو برای اینجانب بفرستین تا در سری های بعدی قرار بگیره.

موفق باشید.


تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده

نهی از معروف و امر به منکر.


پاسخ به: كلوپ جادوگران
پیام زده شده در: ۲۲:۰۱ جمعه ۱۸ اسفند ۱۳۹۶

آرسینوس جیگرold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین


صدای چه چه خروس همسایه بغلی به گوش میرسید و باعث میشد صبح سرد و مه آلود، بسیار زیبا و رویایی جلوه کند. حتی خورشید خانم هم کم کم داشت سیاهی شب را مثل قهوه مینوشید و نوید یک روز جدید و خوب را به ساکنان لیتل هنگلتون میداد.
اما در مورد خانه ریدل، اوضاع اندکی فرق میکرد. گل های آفتاب گردان در حیاط حال نداشتند حتی به خورشید نگاه کنند، گویا قهرهای لیسا رویشان اثر گذاشته بود. دکه دربانی رودولف نیز کاملا سوت و کور بود، مشخص بود که رودولف از ساعت کاری اش استفاده مفیدی کرده و به خوابی عمیق فرو رفته است.
درون ساختمان عمارت نیز اوضاع بهتر از این نبود. "اکثریت" مرگخواران خواب بودند. و آن عده اندکی هم که بیدار بودند، به هیچ وجه کار خوبی نمیکردند.

یک نمونه از این معدود مرگخواران بیدار، ادوارد دست قیچی و همسرش بودند.
ادوارد تنها با دادن وعده تشکیل ارتشی از قیچی های در خدمت لرد سیاه، موفق شده بود رضایت ایشان را برای ازدواج کردن با یکی از قیچی های بلند مرتبه در میان دیگر قیچی ها، جلب کند و البته به سرعت هم عروسی کرده بود. هرچند که به طرز عجیبی هیچ یک از مرگخواران موفق به دیدن همسر ادوارد نشده بودند.
اما لرد سیاه که از این وصلت بسیار راضی به نظر میرسید، به او اتاقی درست در طبقه سوم خانه ریدل، و دقیقا بالای اتاق آرسینوس، داده بود.

اما خیلی زود یک چیز برای آرسینوس روشن شده بود، و آن این بود که ادوارد و همسرش به شدت ناسازگاری داشتند. و البته آنها این ناسازگاری را هر روز با خرد کردن وسایل اتاق بر سر یکدیگر، نشان میدادند.

تق!
تق!
شپلق!


آرسینوس بالش را محکم تر روی سرش فشار داد. خوابیدن برایش غیرممکن به نظر میرسید. حتی فکر کردن به نقاب هایش هم نمیتوانستند آرامش کنند.

شب قبل تا دیروقت با مرگخواران سنگ کاغذ قیچی بازی کرده بود و نتیجتا بسیار دیر خوابیده بود، اکنون هم با وجود سر و صدای طبقه بالا، به شدت سرش درد گرفته بود. با وجود سر درد، از جایش بلند شد و از پارچ کنار تختش، یک لیوان آب نوشید.

پااااق!

مقداری از گچ های سقف روی سرش ریختند.
آرسینوس کراوات خاکستری اش را با حالتی عصبی محکم کرد، اگر یک روز دیگر اوضاع به همین منوال پیش میرفت، قطعا عقلش را از دست میداد.
ردایش را با ضربا دستش تکاند تا گچ های ریخته شده از سقف را از آن پاک کند، اما فقط باعث شد لکه های سفید بزرگی روی ردایش به وجود بیایند.
- خیلی خب... دیگه کافیه. میرم سر وقتش و یه بلایی سرش میارم که به قیچی بگه انبر دست!

آرسینوس پس از گفتن این حرف با صدای بلند، پاورچین پاورچین از اتاقش خارج شد. مراقب بود که کفش هایش روی کف چوبی خانه ریدل سر و صدایی ایجاد نکنند. میدانست که هر صدایی، احتمالا موجب بیدار شدن لرد سیاه یا نجینی خواهد شد، و البته اصلا علاقه ای نداشت که بداند چه بلایی سر کسی که لرد یا نجینی را از خواب بیدار میکند، خواهد آمد.

وی بالاخره پس از چند دقیقه به طبقه بالا رسید.
آرسینوس به خوبی میدانست که در این طبقه، اتاق و آزمایشگاه هکتور هم وجود دارند، پس احتیاطش را دو برابر کرد. اصلا دلش نمیخواست هکتور از خواب بیدار شود و احتمالا به او تهمت دزدیدن معجون یا کتاب بزند.
بالاخره پس از چند دقیقه به اتاق ادوارد رسید و به آرامی ضربه ای به در زد.

لای در باز شد و ادوارد که به نظر میرسد از زیر موهایش خون جاری شده باشد، در میان در ظاهر شد.
- سلام آرسی، چیزی شده؟
- چه خبرتونه اول صبحی؟ چرا نمیذارید من بخوابم؟ مشخص نیست با اون همسر مخفیت که حبسش کردی تو اتاق چیکار میکنی که ذله شده از دستت، بعد ما باید تاوان پس بدیم!

ادوارد به سرعت آرسینوس را به داخل اتاق کشید، و البته قیچی هایش تا گوشت آرسینوس را یک دور شکافتند.
آرسینوس در حینی که ادوارد در را پشت سرش میبست، به اتاق نگاه دقیق و سریعی انداخت.
- وایسا ببینم... تو مگه عروسی نکرده بودی؟ پس زنت کو؟ نکنه...؟
- نه نه... اونطوری نگاه نکن. همسر عزیزم همونجا روی تخته.

ادوارد سپس به سوی تختش رفت، مشخص بود که ملافه ها بر اثر برخورد مکرر قیچی هایش، تکه تکه شده اند.

- بسیار خب، آرسینوس، همسرم. همسرم، آرسینوس.
- این که فقط...
- خب؟
- ... یه قیچی باغبونیه.
- نه... چرت نگو... بر طبق قانون و حکم ارباب، ایشون همسر عزیزمه... فقط یخورده اختلاف داریم با هم دیگه.
- اختلاف سر چی؟
- حاضر نیست خودشو یکم تیز تر کنه محض رضای ارباب.

آرسینوس به قیچی بی حرکت و کاملا عادی نگاه کرد.
- و هر روز صبح اینهمه دعوا و عربده کشی که نمیذاره من بخوام سر همین موضوعه...؟
- دقیقا آرسی... دقیقا!
- و اونوقت خودت هم حاضر نیستی دست بزنی بهش و برش داری تیزش کنی؟
- نه، بهم گفته اگر دستم بهش بخوره میره شکایت میکنه و مهریه شو میذاره اجرا.

آرسینوس برای لحظه ای به افق خیره شد.
- میگم نظرت چیه طلاقش بدی؟
- نه اونطوری اصن نمیتونم شخصا. زیرِ قیچی هام درد میگیره.
- و اونوقت من باید هر روز از خواب بیدار شم به خاطر دعواهای تو با یه قیچی باغبونی معمولی؟
- آره دیگه... ببین من هی بهش میگم بیا آروم حرف بزنیم، خودش ولی شروع میکنه.
- میکشمت ادوارد...

آرسینوس قدمی به سوی ادوارد برداشت، چوبدستی اش را بیرون کشید، اما ناگهان بر اثر کمبود انرژی، باطری تمام کرد و پخش زمین شد. روایت است از آن روز به بعد، هر گاه کلمه قیچی را میشنید، دچار تشنج میشد حتی!



پاسخ به: كلوپ جادوگران
پیام زده شده در: ۲۱:۵۷ سه شنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۳۹۶

هافلپاف

رز ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۲۴ پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۱۹:۵۹:۲۵ پنجشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۹
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 1473
آفلاین
با پایان زمان در نظر گرفته شده برای مسابقات پانتومیم جادویی، این تاپیک به روند عادی خودش بر میگرده.

با تشکر ازناظرین انجمن و شرکت کنندگان مسابقه.



ارباب جان، جان جانان اند اصلا!






پاسخ به: كلوپ جادوگران
پیام زده شده در: ۱۸:۳۷ یکشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۶

جیمزold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۲ چهارشنبه ۳۰ فروردین ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۵:۰۹ چهارشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۸
از تهران
گروه:
کاربران عضو
پیام: 9
آفلاین
اجرای سوم تیم اجرا کننده

جن خانگی با وحشت جیغ کشید. اصلاً انتظار این مورد را نداشت. پس به سرعت و درحالی که چانه اش میلرزید گفت: دادپی به شدت معذرت خواست. دادپی حواسش به پایه میز بد نبود. پایه میز به دادپی گیر کرد. دادپی رفت خودشو تنبیه کرد.

آرسینوس گفت: اصلا مهم نیست. میبخشمت. حالا برو بقیه سفارش هامون رو بیار.

آرسینوس بعد از گفتن این حرف، به کمک چوبدستی و جادو ردایش را دوباره تمیز کرد و بعد هم به جیمز نگاه کرد. سپس گفت: به نظرت میان؟ مرحله نهاییه... من شدیدا امیدوارم که بیان و قال این مسابقه رو بکنیم تموم شه بره.

جیمز جواب داد: تو رو خدا بیان.

چند دقیقه بعد:

درحالی که جیمز و آرسینوس داشتند کیک و نوشیدنی خنکشان را میخوردند، در کلوپ جادوگران باز شد و چهار نفر دیگر هم وارد شدند. جیمز و آرسینوس هم تیمی خود آماندا و اعضای تیم مقابل را تشخیص دادند.
همگی نشستند و بعد از سلام و احوال پرسی، بالاخره جیمز اصل مطلب را گفت و البته با ضربه آرسینوس و آماندا به پهلویش، به ناچار بلند شد تا اجرای مربوط به خودش را به نمایش بگذارد.
جیمز با نگرانی به اطراف نگاه کرد. او چندان چیزی از اجرا کردن و پانتومیم نمیدانست، ولی در طی دو پست قبلی اندکی با آن و روش انجامش آشنا شده بود.

جیمز ابتدا کبود شد، سپس سرش را پایین انداخت و به کفش هایش بیشتر نگاه کرد تا خجالتش کاملا برای همه جا بیفتد.
چند ثانیه بعد، جیمز فهمید که در ذهنش چیز دیگری ندارد، پس از هدر رفتن مقدار کمی (حالا بگو زیادی) از وقت طلایی گروه پاسخ، آنها با عصبانیت سر جیمز داد زدن که: بگو دیگه وقت ما برامون مثله طلاس حالا مال تو مثل ریگه ربطی به ما نداره!!!!!
جیمز به سختی آب دهنشو قورت داد و دوباره چند دقیقه فکر کرد که یهو فکری به سرش زد. تو مخش (که حالا چیزی جز گچ ازش نمونده بود) اینطوری شد: (که یعنی عمرا بتونن حدس بزنن)
اون اول با ایما و اشاره فهموند که سه بخشه.
بعد کلمه ی اول رو اجرا کرد: اون دستی از چونه اش تا پایین کشید.
یکی حدس زد: ریشش بلنده؟
جیمز سری به معنی آره تکون داد و یکی دیگه گفت:(متاسفانه قابل نوشتن نیست. خودتون حدس بزنین چیه)و بعد جیمز سری به معنی آره تکون داد.
رفت سراغ کلمه ی دوم: صورتشو خشمگین و مانند پروفسور های هاگوارتز کرد که یکی گفت: پرو فسوره و از یکی بدش میاد؟ جیمز سرش رو تکون داد که یعنی آره.یکی دیگه گفت:(این یکیم خودتون حدس بزنین)بعد جیمز دوباره سرشرو به معنی آره تکون داد.
سومیش: دوتا دستاشو گرد کرد و برد جلوی چشماش. و یه علامت مثه صاعقه رو پیشونیش کشید. یکی گفت: عینک داره با یه علامت رو پیشونیش که مثه صاعقس و کلمه ی دوم از اون بدش میاد؟ جیمز با خیال راحت آره گفت و نشست و پس از چند دقیقه تیم حدس جواب درست رو به اون گفتن و صورتی که تو کلش خیال کرده بود پاک شد و ایندفه سه شکل تو کله ی گچیش جا گرفت:
اما بالاخره دیگه نباید اجرا می کردن.


این منم
اینم داداشمه
اینم دوستمه
اینم جغدمه
اینم تنها چیزیه که ازش بدم میاد


پاسخ به: كلوپ جادوگران
پیام زده شده در: ۱۳:۵۵ شنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۶

ریونکلاو، مرگخواران

لیسا تورپین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۱۶ چهارشنبه ۱ دی ۱۳۹۵
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۰۷:۰۱
از من فاصله بگیر! نمیخوام ریختتو ببینم.
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ریونکلاو
مرگخوار
پیام: 496
آفلاین
پاق

لیسا به کلوپ جادوگران آپارات کرد.
دوره اول مسابقات پانتومیم جادویی در پاتیل درزدار و دوره دوم در کلوپ جادوگران بود. این بار تیم اون تیم حدس زننده بود.
آنانیو، همگروهی لیسا زودتر رسیده بود.

- سلام پس یوآن کو؟
-وا مگر آبرکرومبی با تو نبود؟
-نه من فکر کردم با تو میاد!
-ولش کن الان پیداش میشه. رقبامون کیا هستن؟

آنانیو با دست به سه نفر اشاره کرد.

-اینا که محفلین!
-بله محفلی هستن.

رقبای آن ها لیلی لونا پاتر، جیمز سیریوس پاتر و آلبوس سوروس پاتر بودند.
لیسا با عصبانیت به آن ها میکرد.

-شروع مسابقه!

برگزار کننده ی مسابقه با صدای بلند این را گفت و مسابقه شروع شد. اجرا کننده لیلی لونا بود.
لیلی تنها به آلبوس پاتر اشاره مرکرد.

-برادر؟

لیلی با سر جواب او را رد کرد و دوباره به برادرش اشاره کرد.

-دامبلدور!
- چه ربطی داشت آخه؟
-هی تو پانتومیم نباید حرف بزنی! خوبه قهردونم فعال شه؟

هر سه نفر با حالت پوکر فیس به لیسا نگاه کردند.

-جواب آلبوس پاتره؟
-یکم کامل تر بگو!
-هی حرف میزنه! میگم حرف نزن!

لیلی این بار به لیسا اهمیتی نداد.

-آلبوس سوروس پاتر!
-آفرین درسته!


!Don't talk to me


پاسخ به: كلوپ جادوگران
پیام زده شده در: ۲۰:۳۲ جمعه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۶

آرسینوس جیگرold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
پست اجرای دوم جایگزین آماندا


- گرمه!
- خب نقابتو در بیار!
- نمیتونم اونطوری اصلاً!

آرسینوس در حالی که می‌کوشید بدون شل کردن کراواتش یقه ردایش را گشاد کند، این را گفت و عاجزانه به اطراف نگاه کرد. کلوپ جادوگران آن روز حسابی خلوت بود که البته با وجود کولر خرابش و هوای بسیار گرم، کاملاً منطقی بود.
آرسینوس دوباره با ناراحتی به یوآن که مقابلش نشسته بود و ناخن‌های سیاه روباهیش را سوهان می‌کشید، نگاه کرد.
سپس در همان زمان بود که در کلوپ باز شد و لیسا، آنانیو، آماندا و جیمز وارد کلوپ شدند و یک راست آمدند به سمت میز آرسینوس و یوآن، ابتدا یوآن را به زیر میز راندند، سپس آرسینوس را به گوشه صندلی پرتاب کردند و خودشان در کمال آرامش نشستند.

جن خانگی پیشخدمت کلوپ، به سرعت، در حالی که پاهای پرانتزی‌اش چندتا صندلی و میز را واژگون کردند، آمد سروقتشان تا سفارش بگیرد.

- شیش تا نوشیدنی تگری خنک.
- قربان، کلوپ نتونست شیش تا نوشیدنی خنک تقدیم کرد، یخچال هم همراه کولر به فنا رفته بود.
- خب پس وایسا همینجا فوتمون کن.

و جن خانگی بیچاره همانجا ایستاد و با دهان کوچکش شروع کرد به فوت کردن آن شش نفر که آمده بودند تا مرحله دوم مسابقه پانتومیم را انجام دهند!
اینبار نوبت آماندا بود که اجرا کند.

او از جا بلند شد و نفس عمیقی کشید. سپس خود را خم کرد و تلاش کرد هیکلش را بسیار کوچک جلوه دهد.
آماندا پس از آنکه خودش را بسیار خم و راست و کوچک کرد، رفت پشت پیشخوان و زمانی که جادوگر پشت پیشخوان به او سلام کرد، از خجالت بسیار سرخ و سفید شد و برگشت پیش رفقایش. وی پس از نشان دادن ریزنقشی و خجالت، رفت پشت پیشخوان شروع کرد به فضولی کردن در صندوق که البته با داد و فریاد فروشنده کلوپ رو به رو شد و به سرعت بازگشت.

آماندا پس از بازگشت، با نگاه‌های حاکی از نفهمیدن تیم حدس زننده رو به رو شد، پس به ناچار گفت:
- بابا... اول اینکه خیلی ریزنقشه، ولی در عین حال تو یه فاجعه نقش پررنگی داشته و زده کلی پارادوکس زمانی مکانی ایجاد کرده. دوم اینکه خجالتیه تقریباً. سوم اینکه سنت شکنه. چهار اینکه یه شخصه و پنجم هم اینکه اسمش سه بخشیه! حالا اگر گفتید کیه؟



پاسخ به: كلوپ جادوگران
پیام زده شده در: ۱:۳۸ جمعه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۶

آنانیو دیلنold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۷ شنبه ۱۲ فروردین ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۴:۱۹ چهارشنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۶
گروه:
کاربران عضو
پیام: 10
آفلاین
تیم حدس زننده


آنانیو و لیسا بعد از اینکه یک گشت توی دور و اطراف زدن به سمت پاتیل درزدار رفتن تا یک اتاق دو خوابه اجاره کنن تا شب رو در پاتیل درزدار بمونن و صبح به سمت کلوپ جادوگران برای ادامه مسابقه پانتومیم جادویی -که لیسا تا اسمش رو میشنید ابروهاش میرفت توهم- برن.
برای پیدا کردن اتاق ۱۳ به سمت طبقه دوم رفتن و یکی از اون چوب های فریاد زن(قرچ قرچ کن) شکست و نزدیک بود پای آنانیو توی فضای خالی ای که ایجاد شده بود بره . آنانیو ایشی گفت و چون خیلی به تمیزی حساس بود کفششو همونجا در آورد!!
به طبقه دوم که رسیدن یک سوسک از زیر پای لیسا رد شد و لیسا هم بعد از اینکه دو متر پرید هوا‌ و صدای جیغ آنانیو بلند شد گفت :
-اون از معتادا و اینم از سوسک! اه!

و تا مرز قهر کردن پیش رفت. خلاصه به داخل اتاق رفتن و هرکدومشون روی تخت خودشون دراز کشیدن . آنانیو بلند شد تا اون شمعی رو که روشن مونده بود خاموش کنه که چشمش به زیر تخت لیسا افتاد.
-هی لیسا اون چیه؟

لیسا به زیر تختش نگاه کرد و یه برگه بزرگ کهنه که شبیه روزنامه بود آورد بیرون.
-اوه این پیام امروزه
-متوجه شدم ولی این کیه؟
-از دنیا عقبیا! این آلبوس سوروس پاتره!!
-پاتر؟ پسر هری پاتر؟
-آره دیگه...این عکس بعد نبردشون با دختر اسمشو نبر گرفته شده.
-اینم حتما باید...امممم...اسکورپیوس مالفوی باشه دیگه درسته؟
-آره خودشه.

آنانیو شونه ای بالا انداخت و همون شمع باقی مونده رو هم فوت کرد. بعد هم به سمت تختش رفت و هر دوتاشون برای خوابیدن تلاش کردن . تا اینکه صبح شد و صدای در اتاقایی که باز و بسته میشد آنانیو و لیسا رو از خواب بیدار کرد . بعد از خوردن صبحانه آماده شدن و بعد از ترک پاتیل درزدار به سمت کلوپ جادوگران حرکت کردن تا برای اولین بار حدسشونو بزنن!
****************************
کلمه : آلبوس سوروس پاتر

_______________________________
تصویر کوچک شده


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۶/۲/۱۵ ۱۱:۳۱:۳۳
ویرایش شده توسط آنانیو دیلن در تاریخ ۱۳۹۶/۲/۱۵ ۱۲:۳۷:۱۱
ویرایش شده توسط آنانیو دیلن در تاریخ ۱۳۹۶/۲/۱۵ ۱۲:۳۹:۱۲

از استاد خویش یاد گرفتیم همواره عقل بر شمشیر پیروز است :'O







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.