هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۰:۱۶ جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۱۷:۴۶:۰۵
از زیر سایه عزیز مامان
گروه:
کاربران عضو
مرگخوار
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 213
آفلاین
سوژه جدید


_چی دارن میگن؟! یعنی واقعا امسال هیچ کدوم از دانش آموزا پاشونو نمیذارن هاگوارتز؟!

قلعه در سکوت عجیبی فرو رفته بود و تنها صدایی که این سکوت سنگین را می شکست صدای داد و هوار مدیر مدرسه در دفترش بود.
فریاد هایش حتی پرندگان و جانوران جنگل ممنوعه را هم به وحشت می انداخت!

در دفتر مدیریت هاگوارتز اشیاء زیادی به چشم میخورد که از خشم اینور و آن ور پرتاب شده بود.
مدیر به نامه های عربده کش گوش می داد و اشیاء دم دستش را به سمت در و دیوار پرتاب می کرد و غر می زد و نامه های عربده کش دیگری متقابلا ارسال می کرد.

نامه عربده کش بعدی گشوده شد.
_جناب مدیر... باتوجه به وضعیت نا به سامان قلعه هاگوارتز و خطراتی که سال پیش دائما دانش آموزان را مورد تهدید قرار می داده، ما اولیاء دانش آموزان دیگر قصد فرستادن فرزندان خود به هاگوارتز را تا امن شدن کامل مدرسه نخواهیم داشت.

نامه که لحن بسیار تندی داشت ناگهان جیغ بلندی کشید و خود را ریز ریز کرد.

مدیر مدرسه، سال گذشته تحصیلی را بسیار خوب به خاطر داشت.
_خب آخه واقعا اتفاق خاصی که نیفتاد... حمله چهارتا دونه شپش و کچل کردن همه دانش آموزا چیزی نبود که...کاملا معموله تو مدارس! سیل توی مدرسه هم کاملا عادی بود، بلاخره لوله ها قدیمیه و بخاطر سرمای زمستون ممکنه بشکنه! زلزله هم کاملا عادی بود... قلعه قدیمیه دیگه ممکنه چهارتا آجر روی بچه ها بیفته و له بشن! بقیه اتفاق ها هم... ام... عادیه... آره عادیه... یعنی خیلی غیر منطقیه که بگیم این مدرسه دچار طالع نحس شده.

مدیر مدرسه این روز ها تقریبا هر بیست و چهار ساعت شبانه روز این جملات را بارها و بارها تکرار می کرد تا خودش را قانع کند که طالع نحسی وجود ندارد.
اما به هر حال این اتفاقات شوم هر بار در قلعه رخ می دادند و مدیر هم هیچ کنترلی روی آنها نداشت.

چشم هایش را بست و تمام نیرویش را برای تمرکز به کار گرفت.
_باید یه راهی پیدا کنم که ثابت کنم هیچ طالع شومی گریبان گیر این قلعه نشده...خب... میتونم یه تور رایگان بازدید از قلعه برای مرگخوارا و محفلی ها بذارم. اگر شانس بیارن و جون سالم از قلعه به در ببرند دیگه کسی نمیتونه بگه هاگوارتر شومه!

فکری ایده آل بود؛ اما آیا واقعا مرگخواران و محفلی ها جان سالم از بحران های عجیب و غریب قلعه به در می بردند؟

مدیر دعوت نامه طمع آمیزش را نوشت.

نقل قول:
تور رایگان گردشگری در قلعه هاگوارتز

یک ماه در قلعه هاگوارتز بخورید و بخوابید!
صبحانه، نهار و شام سلف سرویس با جای خوابی گرم و بازدید های روزانه از اماکن مختلف قلعه. ماساژ و انواع خدمات رفاهی توسط جن های کار آزموده هاگوارتز.
همه ی این امکانات برای راحتی و لذت هرچه بیشتر شما از تور یک ماهه تان است. پس این فرصت کاملا رایگان را از دست ندهید و راهی قلعه هاگوارتز شوید.

مدیر دو نسخه از نامه تهیه کرد و با جغد به خانه ریدل و محفل ققنوس ارسال کرد.




پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۹:۴۳ سه شنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۷

لاديسلاو زاموژسلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۵ دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۲:۳۸ جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۸
از خانه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 414
آفلاین
یوآن که ناخواسته در آن شرایط قرار گرفته بود، مضطرب شده، هول کرده و کنترل اوضاع را از دست داد.

پیست!

لایتینیا تنها توانست لبخند مدهوشانه ریونکلاوی ها را برای آخرین بار ببیند، چرا که دود سبزرنگی آن ها را در بر گرفته و آنان یک به یک جان دادند. دوشیزه فاست نیز که تاب از کف رفتن گروهانش را نداشت لبخندی دلیرانه بر لب نشانده و با گام هایی استوار به میان آن رفته و مرد.
یوآن تنها بازمانده تالار ریونکلاو شده بود.

- آخ جون!

او ذوق کرده و بی توجه به صدای ضعیفی «پسسـ...» که از او به گوش می رسید، به این سو و آن سو دویده و یگانه ریونکلاوی عالم بودنش را به رخ می کشید.
او حتی به دود سبزی که کماکان از وی خارج می شد توجهی نداشت.


راهرو طبقه هفتم:


- شرم کنید از این هوچی بازی هاتون بی سوادا! شما ما رو بدبخت کردید!
- نه خير! اين شما بودید و هستید که ما رو بدبخت کردید! با اون امپریالیزمتون!
- ميو.

خانم نوریس در سکوت مشغول تماشای جدال میان جوخه ای ها و الف.دال ای ها بوده و سعی می کرد تا با تشخیص گروه برنده و پیوستن به آن، تداوم حضور آرگوس فیلچ را در پست سرایداری تضمین کند.
خانم نوریس گربه وفاداری بود.

- من تنها ریونی عالمم!

یوآن این را گفته و رفت.
و جوخه ای ها مردند.
و الف.دال ای ها هم مردند.
و حتی خانم نوریس هم افتاده و مرد.

پای درخت بید کتک زن:


-... می دونی چیه درخت؟ اوایلش خیلی باحال و خفن بود، فقط من ریونی بودم، بعدش تنها دانش آموز بودم، بعدش فقط من بودم و الان دیگه به خوبی اون موقع نیست. دیگه اون حس کوول که اون موقع داشتم و ندارم. دیگه خسته شدم از این دود سبزی که داره ازم می زنه بیرون...

یوآن مدّت زیادی مشغول صحبت با درخت بوده و سرانجام به اصل موضوع رسیده بود، او انتظار داشت که درخت هم ساعت ها برای او سخنرانی کند.

پیب

درخت نشتی یوآن را گرفته بود.
درخت اهل عمل بود.

- تو خیلی کار درسـ...تی؟!

يوآن باد شده و ورم کرد، بیشتر، بیشتر و بیشتر و بوم.
یوآن ترکید.

دیگر هیچ موجود پستانداری در هاگوارتز وجود نداشت.


پایان سوژه


নীরবতা


پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۱:۲۵ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷

پاتریشیا وینتربورن old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۲ جمعه ۲۶ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۶:۳۰ سه شنبه ۱ آبان ۱۳۹۷
از همون اول هم ازت خوشم نمی اومد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 146
آفلاین
- یعنی الان بریم درخواست حقوق کنیم؟

اجتماع ریونی برگشتن و به آندریا که این جمله رو گفته بود ، خیره شدن .

- چیه خب؟ سوال پرسیدم !

اجتماع ریونی دوباره به سمت پنه لوپه چرخیدند و در همین منتظر جواب شدند .

- خب ... می تونیم در خواست پول نکنیم . می تونیم به جاش درخواست یه سری امکانات و ...
- من ایفون xمی خوام !
- من خونه می خوام !
- لامبورگینی!
-پیتزا !

ریونکلاویان دوباره به سمت آندریا باز گشتند .

- چیه خب؟ آرزو بر جوانان عیب نیست !
- همه اینا درست ولی...

-افراد !

جماعت ریونی پوکر فیس شدند . لایتینا دوباره برگشته بود.

- بیاین اینجا ! می خوام بهتون سنجاق بزنم .

دقایقی بعد

نابغه های تالار ریون سنجاق شده(؟) و در یک خط ، به صف ، در حالی که بهترین ردایی را که گیر آورده بودند پوشیده بودند ، جلوی لایتینا ایستاده بودند و لا در حالی از روی کاغذ پوستی ای قوانین را برایشان می خواند ، جلویشان قدم می زد .

- خب ... سوالی هست ؟

ریونیان زیر چشمی به یکدیگر نگاه کردند .

- لطفا هرکی سوالی داره یه قدم بیاد جلو.

جماعت ریونی طی یک اقدام کاملا هماهنگ قدمی به عقب برداشته و .. یوآن که از قاعده مستثنی بود جلو باقی ماند!

- سوالی داری بمپتون ؟


I'm learning that who I'm is'nt so bad.The things that make me different are the things that make me





پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۶:۱۹ جمعه ۲۶ مرداد ۱۳۹۷

پنه‌ لوپه کلیرواتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۰۲ شنبه ۴ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۸:۱۳:۳۶ دوشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۸
از گریمولد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 198
آفلاین
لایتینا که از اتاق بیرون رفت، پنی لبخند گشادی زد و جلوی بچه های ریون پرید اما طبق معمول پخش زمین شد.
- اون دهنت وا بشه لهت می کنم!

و آندریا که لباش در حال شکفتن بودن توی همدن حالت خشک شد.
پنی به سختی بلند شد و انگار چیزی نشده داد زد:
- گایز گوش بدین دو دیقه!

ریونیون از حالت بله قربان در اومدن و یکصدا گفتن:
-بله قربان!

که یوآن یهو هیجان زده شد و فضا رو عطرآلود کرد. اصلا هم توجهی به تن های بی جونی که اطرافش از حال می رفتن نداشت:
-آااااخ جون! می تونم از این صدا برای رول به روایت صدا استفاده کنم!

پنی آخرین توانشو جمع کرد و بریده بریده جیغ زد:
- لعنتی.. داش... تم حر... ف می زد... م!

یوآن که متوجه شد باز اختیارشو از دست داده یه ببخشید خجالتی گفت و عقب نشست. تا چند دقیقه بعد بازمانده ها جان باختگان رو به بیرون منتقل کردن و خودشون به صف ایستادن؛ پنی هم جلوشون ایستاد و دوباره شروع کرد.
- آقا گوش بدین! من به یه نتیجه رسیدم...
- اسمش چیه؟
- ازدواج کردی مگه؟

پنی کفشو در آورد و کوبید به یوآن که نزدیک اون دوتا نمکدون ایستاده بود و یوآنم باز دود سبز رنگی رو در فضا پخش کرد که باعث بیهوش شدن اون دونفر شد.

چند دقیقه بعد

- خب! ببینین بچه ها! این لایتینا که اومد اینجوری ما رو عضو جوخه کرد، اونوَر یه سودی می بره! حقوق و مزایا، اضافه کاری! ولی ما چی؟ چی به ما می رسه؟ الان همه چی گرون شده! قیمت دلار دستتون هست؟ الان دلار کشور ما می تونه تا شونصد نسل بعد مارو تامین کنه! ما نباید بذاریم بی پول ازمون استفاده بشه! وی نید مانی!
- ولی... آخه... آرمان ها و آرزوهامون چی می شه؟

اجتماع ریونی برگشتن و با قیافه های پوکرفیس به تری که اینو گفته بود نگاه کردن. اونم اول همه رو از نظر گذروند و بعد خنده ای زورکی کرد.
- ای بابا داشتم شوخی می کردم باهاتون!
- خوبه! پس... پیش به سوی مانی!






💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈


پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۹:۴۷ پنجشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۷

گریفیندور

تاتسویا موتویاما


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۶ دوشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
دیروز ۲۳:۳۸:۰۳
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 99
آفلاین
لایتینا برای چند لحظه به پروازِ مغز ها و تلاششان برای خروج از پنجره خیره شد. مغزهایی که پرواز ناموفق داشتند، بعد از برخورد با دیوار، از هم باز شده و بر روی زمین می افتادند. ساحره با لبخندی شوم به دانش آموزان ریونکلاوی نگاه کرد. تک تک‌شان با نگاهی گنگ و مبهم به اطراف خیره شده بودند و لبحند های ابلهانه ای بر لب داشتند.
یعنی لایتینا می توانست از این شرایط به نفع خودش بهره ببرد؟

- سربازان؟
- بله قربان!

لبخندِ دخترک عمیق تر شد؛ تا حدی که کم مانده بود از صورتش بیرون بزند و کل خوابگاه را در بر بگیرد.

- شما از این لحظه، اعضای از جان گذشته جوخه ی بازرسی هستین!
- بله قربان!
- همین‌جا منتظر باشین تا برگردم.
- بله قربان!

لایتینا خیلی کار داشت. خیلی.
باید به تعداد اعضای گروهش مدال تهیه می کرد.

چند قدمی دور شد و بعد، دوباره درون تاالار پرید.
- یعنی الان هرچی من بگم همونه؟ تا پشتمو بکنم، برنمی گردین به حالت اول؟
- بله قربان!
- فقط همینو بلدین بگین؟
- بله قربان!
-


The true meaning of the
'samurai'
is one who serves and adheres to the power of love.

"Morihei ueshiba"


پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۰:۰۲ چهارشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۷

هری پاتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۲۶ پنجشنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۹:۳۱:۰۷ یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۹۸
از فضا آورد منُ پایین بین شما بر زد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 137
آفلاین
- آینه، بهم بگو کی خوشگل ترین مدیر این شهره؟

وقتی که شب طلوع کرده بود، زمانی که دو جبهه مشغول اجرای تمامی افعال زبان فارسی سخت به روی یک دیگر بودند و درست هنگامی که به لطف اغتشاشات و فتنه - درسته، فتنه! - جمعیت ناظمان روز به روز افزایش می‌یافت، هوریس اسلاگهورن با پیژامه ‌ای شوره زده، شلوارک مامان دوز لکه دار و در حالی که از شدت توجه ویژه به نظافت شخصی بوی وایتکس می‌داد به آینه خیره شده بود.

- سرورم، هنوز یه مدیر خوشگل تر تو این شهر وج...
- اسلاگهورن!

و صدایی که ریزش موی دائمی برای هوریس به ارمغان آورد.

- اربابا، داشتم آماده می‌شدم خدمتتون برسم جون ننم!
- نیازی نیست، ما خودمون از راه زخم کف دستتون باهاتون صحبت می‌کنیم، همگام با توسعه ی ساعت ها و تولید اسمارت واچ ها ما هم طلسم های خودمون رو ارتقا می‌دیم اسلاگهورن.
- به به، حقا که برازند...
- ماموریت ما رو به درستی انجام دادی؟ اون نیمه غول هنوزم اذیت می‌کنه؟
- بله ارباب هنوزم مایه ی ننگ مدیریت متقدر ماست! نمی‌ذاره دزدیامون رو به درستی انجام بدیم.

و هاگرید یک حلال زاده بود! بدون لحظه‌ای درنگ با چشمانی سرخ، دهانی پر کف و پرچم کانادا در دست وارد اتاق شد و با کله راهی سوراخ وسط دست شویی فرهنگی شد! هوریس بعد از این‌که از شدت ترس بوی وایتکسش به بوی شکلات فرهنگی بدل شده بود خودش را جمع کرد و گفت:
- نه میلیاردی که بت دادم چی‌کار کردی باز؟
- گم شد علله وکیلی، ذیاد داریم که نئاریم حوریص جون؟ این کانادا چه هوری حائی داشطا!
- نگاه کی رو کردن مدیر مدرسه، یارو دو کلوم سواد نداره!

***


- برای بار آخر می‌پرسم عضو جوخه نمی‌شین؟
- عروس رفته گل بچینه!

لایتینا دیگر از این قشر فهمیده به ستوه آمده بود. اندک امیدش را نیز از دست داد و رو کرد به ملت ریونکلا و گفت:
- یعنی باس بگیرم بندازمتون پیش فیلچ و باقی ناظما؟ درد داره باور کنید!

کلاوس بودلر که واقعا بی‌ربط ترین فرد نسبت به وقایع اخیر، سوژه، سایت، هری پاتر و به کل هر چیزی بود از جای خود برخاست، عینک خود را در آورد و با گفت:
- یادته وقتی بهمون گفتین کتاب های خود را بگشایید؟ ما همه گفتیم گشادیم! این وضعیت آموزش و پرورش به هیچ عنوان مورد قبول ما قشر رنج دیده و آیدین های روزگار نیست!

و مغزش بال درآورد و همراه با قشر کثیری از ریونکلایون فرار مغز ها کرد!


ویرایش شده توسط هری پاتر در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۲۴ ۱:۰۲:۵۵


پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۵:۲۲ سه شنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۷

ریونکلاو

آندریا کگورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۴:۱۳ دوشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۰:۳۵:۲۰ یکشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۸
از کوچه دیاگون پلاک شیش
گروه:
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
ناظر انجمن
پیام: 145
آفلاین
بعد از یه ربع ساعت که لایتینا درحال توضیح دهی بود و برعکس همیشه ریونیان با افکت «واشر سرسیلندر جوش اورده» خیلی گنگ نگاش میکردن و تو ذهنشون سوال های متعدی از جمله :«انقلاب شده؟!» و «تا الان که داشتین با همین وضعیت زندگی میکردین الان یهو چتون شد؟!» درحال بالانس زدن بود و راستش رو بخواین هیشکی هم فرضیه ی مناسبی برای سوالات نداشت.

-...و به این دلایل همگی باید عضو جوخه باشیم
و سپس با سرافرازی و غرور نشانش را عینهو نشان میتیکومان فرو کرد تو چش چال بچه ها.

آندریا که از همیشه سردرگم تر بدبخت تر دید خودش رو پرسید:

-این جوخه و الف دال به گروه های محفل و مرگخوار هم ربطی داره؟

-به طور نامحسوس بله

-خب پس من ترجیح میدم بی طرف باشم

لایتینا که کل یک ربع سخنرانیش رو کشک دید با لحن نه به دموکراسی گفت:

-ترجیجات تو برای من مهم نیست بــــــــــایــــــــد عضو جوخه بشی

تحکمی که روی باید به کار رفته بود آندریا را بیشتر ترغیب کرد تا با لحن دادخواهانه ای بگوید:

-پس حق حقوق ارباب رجوع چی میشه؟

-بزا دم کوزه ابشو بخور...یا عضو جوخه میشین یا میبرمتون عمارت ریدل واسه شکنجه

پسری مو فکلی ابرو کمون خلاصه از اینجور تپیا با تاکید بر اینکه عضو جوخه یا الف دال شدن برایش مهم نیست اما داشتن آزادی انتخاب یکی از دلایل عضویتش در ریون است از آندریا حمایت کرد و پس از ان دختری با موهای فر و پوستی برنزه و ارایش غلیض با لحنی تند و الگو گرفته از اسنیپ لب به اعتراض باز کرد:

-اصلا برای چی باید عضو جوخه بشیم با این مدیریت خشک و بی اساس من که ترجیح میدم عضو الف دال باشم تا جوخه. این که نشد زندگی نه میزارن ردا جلوباز بپوشیم نه خالکوبی کنیم از اون طرفم خیلی جالبه که بلک مارکو خالکوبی نمیدونن

-جمع کنین بابا الف جیم دال راه انداختن، همیشه همینه دیگه هر اتفاقی کوچیکی که میوفته مسئولین باید برسی کنن مسئولین حل کنن مسئولین باید نشخار کنن سعی کنین یکم صبور باشید هنوز هیچی نشده دارین حکومت رو سرنگون میکنین؟ مثلا فکر کردین این بره کی جاش میخواد بیاد؟ یکی بدتر از اون میاد دیگه

لایتینا شوک شده بود و به نظرات پرخاشگرانه ریونکلاوی ها میگوشید و هر چند دقیقه یک بار یه چشم غره ترسناک به آندریا که سخت مشغول نگاه کردن به چیزی بود میرفت که یعنی همه این آتیشا از گور تو بلند میشه


ویرایش شده توسط آندریا کگورت در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۱۶ ۱۵:۲۶:۱۹


پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۱:۳۸ دوشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۷

لاديسلاو زاموژسلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۵ دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۲:۳۸ جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۸
از خانه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 414
آفلاین
- فرق ایشان چیست؟

لایتینیا برای پیدا کردن لادیسلاو به میان افراد حاضر نگاه کرد.
ولی اثری از او نبود.

- اهم.

به زیر پایش نگاه کرد.
نبود.

- اهم!

به بالای سرش نگاه کرد.
نبود!

-لادیس کجایی؟!
- چی؟ لادیسلاو رفته خونه مامان بزرگش که. همین پریروز هم رفت، خدافظی هم کرد.

لایتینیا کمی چشم هایش را مالید.
- بابا خودش بود! پرسید فرقشون چیه!
- نه خودش نبود. اصلا کسی چیزی نشنید.
- لایت حالت خوبه؟
- ناظرمون داره جوون مرگ می شه! وویی وویی وویی وویی.

ریونیون مشغول چنگ بر صورت زدن و مو کندن و بر سر و روی کوبیدن شدن.
لایتینیا حس می کرد حالش خوب نیست.

- من ادا لادیس رو در آوردم!
- منم سرفه کردم!
- منم کردم!

لایتینیا بهتر شد.

- خب فرقشان چیست؟
- خفه شو.

دوشیزه فاست از شوخی های خز و تکراری و در آوردن شور چیز ها خوشش نمی آمد.
ناگهان صدای ترکیدن بغضی و پایین افتادن چمدان هایی و های های گریه ای به گوش رسید!

- ما ز بهر جنابانتان تحفگان بیاورده بودیم! ما بر منزل مادر بزرگ خویش باز می گردیم!
- عه، لادیس خودت بودی؟

تعدادی چمدان در آستانه ورودی تالار ریونکلاو قرار داشت و دنباله کتی که پشت مجسمه روونا ریونکلاو ناپدید شد.

- خب... هووف! بذارید از فرق های جوخه با الف دال براتون بگم.


নীরবতা


پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۱:۱۰ دوشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۷

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۰:۲۵:۵۲ سه شنبه ۱۹ فروردین ۱۳۹۹
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ریونکلاو
پیام: 4812
آفلاین
ریونکلاوی‌ها که اصلا انگار تو باغ نبودن و جز کلمات نقش بسته تو کتاب، از اوضاع و احوال جای دیگه خبر نداشتن، با چهره‌هایی مات و مبهوت به لایتینا زل می‌زنن.

لایتینا که انتظار چنین عکس‌العمل‌های خاموشی رو نداشت، سعی می‌کنه نشانشو بالاتر بگیره تا برق حاصل از اون بیشتر چشمای ریونکلاوی‌ها رو کور کنه.
- نشان! جوخه بازرسی! اوضاع به هم ریخته‌ی هاگوارتز... اصلا می‌دونین دور و برتون چه خبره؟

سر تک‌تک اعضای ریونکلاو طی یک حرکت هماهنگ به نشانه‌ی منفی به حرکت در میاد.

- شما دقیقا کجا زندگی می‌کنین که خبر ندارین؟

این‌بار نوبت انگشت اشاره‌ی ریونکلاوی‌ها بود که در عین هماهنگی به کتابایی که جلوشون ردیف شده بود اشاره کنن. پاسخشون واضح بود، اونا تو کتابا زندگی می‌کردن!

لایتینا که ورود هیجان‌انگیز و پرابهتش با ناآگاهی ریونکلاوی‌ها به کل خراب شده بود، کل امیدش همچون ابر بهاری شروع به باریدن می‌کنه تا اینکه به اتمام می‌رسه.
بنابراین لایتینا نشانشو رها می‌کنه و بعد از صاف کردن رداش می‌ره و جایی در صدر میزگرد خرخون‌ها برای نشستن پیدا می‌کنه.
- ببینین الان ما با دو گروه مختلف تو هاگوارتز رو به رو هستیم، جوخه بازرسی و الف.دال! یا باید با مدیریت باشیم یا برضدش.

ریونکلاوی‌ها که این‌بار کاملا شیرفهم شده بودن، متفکرانه سری تکون می‌دن و نگاهی به همدیگه می‌ندازن.
لایتینا که حس می‌کرد دوباره فرصتی برای نشون دادن نشان مامور بزرگ فراهم شده، در حالی که جوگیر شده از جاش بلند می‌شه، رو صندلیش می‌ایسته و نشان جوخه بازرسی رو بالا می‌گیره.
- که ناظرتون قبلا انتخاب خودش رو کرده!

همون موقع نشان درخشان لایتینا، به امر روونایی همچون ذره‌بین عمل می‌کنه و یکی از کتاب‌های پهن شده کف میز شروع به سوختن می‌کنه! به نظر میومد اون روز شانس با لایتینا همراه نبود. لایتینا که دستپاچه شده بود به سرعت با چوبدستیش آتیشو خاموش می‌کنه.
- اهم اهم... خب حالا انتخاب شما چیه؟




پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۹:۵۵ دوشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۷

لایتینا فاست


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۳۳ شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۵۹ شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۸
از زیر بزرگترین سایه‌ جهان، سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 347
آفلاین
فنریر همچنان به خاطر تله ها جوری به در و دیوار میخورد انگار که میخواست ثابت کنه از اسمش فنر تره! و از اونطرف آلکتو با چوب بیسبالش به کیسه میکوبید و سعی داشت حسابشو برسه و هی پشت سرهم با کلمات رکیک مورد عنایت قرارش میداد.
- بی چوب بیسبال! بی آدامس! چطوری جرات میکنی؟!

در این بین بقیه اعضای جوخه که نمیدونستن چیکار کنن جیغ زنان به این ور و اون ور میدوییدن و گاها حتی به دیوار میخوردن و کمونه میکردن و به یه سمت دیگه میدوییدن.

- قار قار؟
- قار به تو قار چه.

و کلاغ هاییم که این وضعیت تالار گریفیندور رو دیده بودن هم بال بال زنان رفتن و اونا رو به حال خودشون تنها گذاشتن.

دور از این شلوغیا، تالار ریونکلاو

برعکس گریفیندوریا، ریونکلاویا با آرامش و همه با عینک گرد و ته استکانی نشسته بودن و مطالعه شون رو میکردن و هرازگاهی انگشتونو با تف مورد عنایت قرار میدادن تا صفحه رو ورق بزنن.

- همه پاشین!

لایتینا جیغ زنان وارد تالار شد. یه سنجاق سینه و نماد جوخه بازرسی رو به رداش زده بود و به همین خاطر گوشه رداشو گرفته بود و هرکسی رو که میدید نماد جوخه رو تو حلقش فرو میکرد. اما این دفعه خاص بود پس در نتیجه کلا اون تیکه از ردا رو درید و نشان جوخه و یه تیکه پارچه رداش رو بالا گرفت.
- این نشان مامور بزرگ، لایتینا فاسته!

ریونکلاوی ها:

- ده لامصبا یه فرصت بهتون میدم یا عضو جوخه میشین یا با این نشان طرفین!


The MUSIC is making me growing
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down

Onlyتصویر کوچک شدهaven







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.