هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   2 کاربر مهمان





پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۲:۴۶ یکشنبه ۷ مرداد ۱۳۹۷

گریفیندور، مرگخواران

آلکتو کرو


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۵۴ جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۵۸:۱۲
از ما هم شنفتن...
گروه:
مرگخوار
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
ناظر انجمن
پیام: 186
آفلاین
- خب عرضم به حضورتون که باس، صد قطعه عکس سه در چهار، کپی شناسنامه، البت نباس المثنی باشه، مهارت در تنبیه بدنی و داشتن سلاح گرم یا سرد، اجالتا سه گالیون هم پیش پرداختشه، هر ماهم سه دستگاه نیمبوس 2018 قرعه کشی می کنن! تازه یه چی بین خودمون باشه ساندیسم می دن!
- به نظرت اول برم ثبت نام کنم یا بعد از کامل شدن ماه برم؟
- اگ نظر ما رو می خواین همین الان فرصتو ع دست ندین، برین. چون ساندیس خورا زیادن الان یه غلغله ایه. ما هم پارتی داشتیم. البت جا شما که محفوظه پیش مدیر!

فنریر آب در دستش را بر زمین گذاشت و رفت. آلکتو هم همراه اعضای جوخه بازرسی داخل کلاس شد.
- که اختشاش می کنین واس ما؟ فک کردین اینجا بووووقه؟ حالیتون می کنیم!

آلکتو کنار صندلی یکی از دانشا موزان رفت و چوب بیسبالش را تکان داد.
- هی یو! واستا ببینیم! به قیافه ت میاد اختشاش گر باشی!

دانش آموز بیچاره که دست و پایش را گم کرده بود تته پته کنان گفت:
- کی ... من... من روحمم خبر نداشت! اصلا اختشاشو با کدوم "خ" می نویسن؟
- ننه من غریبم بازی درنیار بینیم! به نام مدیریت هاگوارتز، به نام اون ساندیسایی که خوردیم، به نام چوب بیسبالمون،تو بازداشتی!
- من... هیچ...
- رو حرف سر بازرسم که حرف می زنی! تو محکوم به زندانی شدن تو سیاهچالِ تاریک و نمور مدرسه با اعمال شاقه ایی!
- چی؟

تا دانش آموز بیچاره خواست حرف دیگری بزند، دو دیوانه ساز دستان او را گرفتند و او را به سیاهچال بردند.
- خب کس دیگه، حرفی نداره؟
دانش آموزا:
- پس ادامه می دیم!


ویرایش شده توسط آلکتو کرو در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۷ ۲۲:۵۱:۰۵
ویرایش شده توسط آلکتو کرو در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۷ ۲۲:۵۳:۳۷
ویرایش شده توسط آلکتو کرو در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۸ ۱۱:۰۸:۲۱


People gonna say
If you need a break, someone'll take your place
People gonna try
To tell you that you're fine with dollars in their eyes


شناسه قبلي:پالي چپمن

روسیاهیم ارباب!


تصویر کوچک شده



پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۲:۱۵ یکشنبه ۷ مرداد ۱۳۹۷

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۰:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۲:۵۴:۳۱
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 374
آفلاین
آستریکس که به دلیل مشکل معده اش، دیگر کم کم داشت رقص پا میرفت، با ضربه سطل حاوی گادفری به در درمانگاه، خود را به داخل پرتاب کرد.
مادام پامفری که داشت به کمک تنفس مصنوعی، یکی از تلفات های درگیری بین جوخه بازرسی و الف دال را که کاملا صاف شده بود، باد میکرد، از جا پرید و پوکرفیس وارانه به آستریکس و سطلش نگاه کرد، اما پیش از آنکه بخواهد چیزی بگوید، آستریکس شروع کرد به توضیح دادن.
- ببینید، من الان ممکنه کل این درمانگاه رو به رنگ قهوه ای در بیارم، در نتیجه اول بیاید سراغ من! بعدش یه چیزی به این بدبخت بدید، خون بسازه!

در همان زمان، کلاس تغییر شکل:

دانش آموزان نمیدانستند از بوی عرق استاد تغییر شکل باید بیشتر متنفر باشند، یا از درگیری های جوخه بازرسی و الف دال.
فنریر هم با آرامش در جلوی کلاس ایستاده بود و توضیحات درس آن روز را میداد.
دانش آموزان هم میکوشیدند جلوی دماغشان را نگیرند، و یا بر اثر بوی شدید غرق، بیهوش نشوند.

- اصلا حواستون به من هست؟ چتونه امروز؟ ماه کامله یا چیزی که انقدر قیافه هاتون داغون و ترسناک شده؟

جواب فنریر را در کلاس با باز شدن ناگهانی خود داد، و سپس چندین دانش آموز، که مدال های سیاهی با نشان هاگوارتز روی سینه خود داشتند، وارد کلاس شدند.

- سر کلاسیم ما!

الکتو کرو، به سرعت خودش را از بین آنها جلو انداخت. میدانست که فنریر ممکن است هر لحظه حمله کند و پاچه، یا بقیه اعضای بدن هم قطارهایش را گاز بگیرد.
- سلام پروفسور، با اجازه تون اومدیم قبل از ناهار، برای بازرسی کلاس، یه وقت اعضای الف دال نخوان سوءقصد به جونتون بکنن.
- جونم به اونا سوءقصد نکنه یه وقت. و گفتی ناهار؟ گوشت هم دارید؟
- همیشه پروفسور... چطور؟

فنریر در حالی که داشت اعضای جوخه بازرسی را به خارج از کلاس هدایت میکرد و خودش هم همراهشان میرفت، گفت:
- پس گوشت دارید... و گفتید شرایط عضویت در جوخه بازرسی چیه خانم کرو؟

دانش آموزان با صدای بسته شدن در کلاس پشت در فنریر، نتوانستند پاسخ الکتو را بشنوند.



پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۷:۳۸ یکشنبه ۷ مرداد ۱۳۹۷

ریونکلاو، محفل ققنوس

گادفری میدهرست


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۹ سه شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۶:۲۴:۲۱
از سیرک چالگاه غریب
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 114
آفلاین
کمی از ظهر گذشته بود. تعدادی از دانش آموزان در یکی از کلاس های هاگوارتز تجمع کرده بودند. کلاس مزبور، اتاقی مربع شکل بود و سکوی بلندی در وسط آن به چشم می خورد. مردی ملبس به کت شلوار مشکی و کلاه استوانه ای روی لبه ی سکو ایستاده بود و به ناظران لبخند می زد. مرد دیگری که چشمان سرخ و چهره ی رنگ پریده داشت، با طناب به ستون سنگی موجود روی سکو بسته شده بود و با ناراحتی به مرد دیگر می نگریست. دانش آموز کت شلواری اهم اهمی نمود تا توجه سایرین را به خود جلب کند. سپس، شروع به صحبت کرد.
- دوستان خوبم.. من، گادفری میدهرست، یکی از اعضای الف دالم. امروز ازتون خواستم بیاین اینجا تا یه ظالمو با هم به راه راست برگردونیم...

بعد به دانش آموز چشم سرخ اشاره کرد.
- اسم این مرد، آستریکسه.. اون یکی از اعضای جوخه ی بازرسیه و چن تا از بچه های الف دالو با بی رحمی تمام به قتل رسونده...

زمزمه هایی حاکی از وحشت در اتاق شکل گرفت. آستریکس که با شنیدن حرف های گادفری دهانش از تعجب باز مانده بود، سعی کرد به خودش بیاید و شروع به حرف زدن کرد.
- چی داری میگی بابا؟! مث اینکه زیاد ازین فیلم اکشنای ماگلی می بینی.. جوخه ی بازرسی دیگه چیه؟ قتل کجا بود؟.. من فقط یه کم گشنه م بود و چن قطره از خونشونو خوردم. الانم سُر و مُر و گنده دارن واسه خودشون می پلکن.

ناظرین به گادفری خیره شدند تا ببینند او چه عکس العملی در برابر حرف های آستریکس از خودش نشان می دهد. عضو الف دال لبخند زنان به سمت دانش آموز خون آشام رفت. با خشونتی که با چهره ی متبسمش در تضاد بود، او را مجبور کرد تا روی زانو بنشیند. سپس خم شد و در حالی که موهای سیاه رنگ زندانیش را نوازش می کرد، گفت:
- اوه، آستریکس عزیزم!.. تو داری هذیون میگی. اون قد شرارت کردی که عقلتو از دست دادی. ولی نگران نباش. من امروز خوبت می کنم. تو امروز به راه راست برمی گردی.

سپس، کلاهش را برداشت و بطری بزرگی را از داخل آن بیرون آورد. رو به جمعیت گفت:
- اینو می بینین؟ یه معجون مخصوصه که یه تیکه از ریشای پروفو ریختم توش. الان آستریکس اینو می خوره و تبدیل به فرشته میشه.

گادفری دهان آستریکس را به زور باز کرد؛ قیفی ظاهر نمود و با کمک آن محتویات بطری را در حلق خون آشام ریخت. آستریکس سرفه کرد و به اجبار معجون را فرو داد. گادفری قیف را برداشت و منتظر شد تا معجون روی زندانی اثر کند. آستریکس با چهره ای در هم رفته گفت:
- مرلین بگم چی کارت نکنه. معجونت مزه ی شیرعسل گندیده می داد. کلی هم که ریش و پشم ریخته بودی توش، حالم به هم خورد.. عُقق ...

آستریکس روی لبه ی سکو خم شد و محتویات معده اش را روی سر یک دانش آموز مونث خالی کرد. دختر جیغی کشید و ایش ایش گویان در حالی که الف دال و جوخه ی بازرسی را نفرین می کرد، از کلاس خارج شد.

گادفری رویش را به سمت ناظران برگرداند و گفت:
- خب.. یه مدت طول می کشه تا اثر کنه. ولی مطمئن باشین که خون آشاممون تبدیل به فرشته می شه. من اینو تضمین...

گادفری حرفش را قطع کرد، چرا که متوجه شد دانش آموزان به نقطه ای در پشت سر او خیره شده اند. برگشت تا ببیند که چه اتفاقی افتاده و با یک عدد آستریکس مواجه شد که لبخند زنان رو به رویش ایستاده. آب دهانش را قورت داد و با تعجب گفت:
- چه جوری طنابا رو باز کردی؟

آستریکس با پوزخند پاسخ داد:
- فِک کنم تو مهدکودک گره زدنو درست یاد نگرفتی.

قبل از اینکه گادفری فرصت کند چوبدستی اش را بیرون بکشد یا پروانه های گوشتخوارش را به یاری بطلبد، خون آشام به او حمله ور شد و دندان های نیشش را در گردن گادفری فرو برد. دانش آموزان جیغ کشیدند، ولی هیچ کس سعی نکرد به میدهرست کمک کند. حقیقت این بود که شاگردان ترجیح می دادند در جنگ های بین الف دال و جوخه ی بازرسی دخالت نکنند.

آستریکس که با خوردن شیرعسل نیرو گرفته بود، با سرعتی فرابشری خون گادفری را می مکید. رنگ و روی عضو الف دال به تدریج کبود شد و همان طور که آب بدنش را از دست می داد، پوستش حالتی چروکیده پیدا کرد. آستریکس آن قدر به مکیدن ادامه داد تا اینکه دیگر خونی در بدن گادفری باقی نماند و قربانی تبدیل به توده ای درهم از پوست، گوشت و استخوان شد.

خون آشام تفاله ی گادفری را در سطل آشغال انداخت؛ به دانش آموزان بهت زده چشمکی زد و گفت:
- فراموش نکنین که هاگوارتز ما، خانه ی ما. آشغالاتونو همیشه بندازین تو سطل. راستی تفکیکشون هم مهمه. مثلا گادفری زباله ی خشکه...

آستریکس چهره های وحشت زده ی شاگردان را از نظر گذراند و ادامه داد:
- هی!.. چتونه شماها؟ چرا کُپ کردین؟ بابا مگه یادتون نیس مادام پامفری یه بار یه دارویی به پاتر داد که استخون دربیاره. پس حتما می تونه یه کاری کنه که بدن گادفری خون تولید کنه.

ناظرین سرشان را به نشانه ی تأیید تکان دادند و در حالی که خیالشان راحت شده بود، کلاس را ترک کردند. آستریکس پیچشی را در شکمش حس کرد و متوجه شد که به خاطر خوردن شیرعسل پشم آلود مشکل مزاجی پیدا کرده و خودش هم به معالجه نیاز دارد. سطل آشغالی را که محتوی گادفری بود، بلند کرد و به سمت درمانگاه رفت.


ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۷ ۱۷:۵۴:۱۶


پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲:۲۵ شنبه ۶ مرداد ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

هوريس اسلاگهورن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۵:۲۳ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۴:۴۵:۲۹ پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۸
از می عشق تو چنان مستم، که ندانم که نیست یا هستم
گروه:
اسلیترین
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 194
آفلاین
سوژه جدید


- راستی توحید! چطو به تو گیر ندادن؟

- چرا از خودشون نمی‌پرسی؟

- لوس! شوخی نکن.

- صد بارگفتم ولی به خرجت نمی‌ره. اگر پوشش مناسب داشتی کار به این‌جا نمی‌کشید.

- نمی‌دانم! شاید حق با تو باشد.

مسیر زندگی نورممد، پس از این گفت‌وگوی تاثیرگذار با توحید ظفرپور تغییر کرد و به دنبال او، به راه افتاد. توحید هم که چشمش از بابت روبرو شدن با ماموران گشت جوخه بازرسی ترسیده بود، به دنبال مسیری کم رفت و آمدتر به سمت خوابگاه گریفیندور، به بی‌راهه افتاد و مشغول بالا رفتن از پله‌های متحرک بی پایان هاگوارتز شد.

- اومدن!

- سکتوم سمپرا!

نورممد به سمت پیکر توحید که به زبان فارسی سخت پاره پوره شده بود (آخی! ) دوید ...

- عه اینا که مامورای جوخه نیستن!

چند دانش‌آموز با نخ‌های پراکنده و نامنظمی از ریش که به تازگی درآمده بود و شال‌های چهارخانه سفید و نارنجی، از پشت مجسمه‌ها بیرون آمدند. و خودشان را بالای سر توحید رساندند.

- چیزی نیست برادر

- به نیروی عشق توکّل کن!

- شرمندتیم ... امیدوار باش به آوای ققنوس و بجنگ با جوخه بازرسی ... ارتش دامبلدوری می‌میرد، جرواجر هم می‌شود، ذلت نمی‌پذیرد!

دانش‌آموزان الف دالی پس از به زبان آوردن این سخنان تاثیرگذار توحید را به حال خود رها کرده و صحنه را ترک گفتند. نورممد که بالاخره از شوک خارج شده بود، او را کول کرد و به سمت درمانگاه راهی شد.

- کار خودشونه.

نورممد وحشت زده چند متری از جا پرید و بی توجه به توحیدی که از دستش افتاده و لابلای پلکان‌ها به سقوط به ناکجا آباد ادامه می‌داد، به دنبال منشا صدا گشت.

- بله؟ چی کار خودشونه؟ خودشون کیه؟ تو کی‌ای؟

- الف دال ... جوخه بازرسی ... همه دستشون تو یه کاسس! هاگرید و اسلاگهورن اینارو درست کردن من و تو رو بازی بدن! نور به تابلوی پروفسور دیپت بباره! زمان اون از این چیزا نبود که ...

نورممد که احساس می‌کرد پلکان زیرپایش به زبان آمده، وحشت زده به سمت خوابگاهشان دوید تا به خودش وانمود کند تمام اتفاقات آن شب را در خواب دیده.


تصویر کوچک شده


×توضیح: اگر سوژه واضح نیست، می‌تونید این‌جا رو مطالعه کنید! توحید ظفرپور و نورممد صرفا بازیگران مهمان این پست بودند!


ویرایش شده توسط هوريس اسلاگهورن در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۶ ۸:۲۸:۰۹

ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده


پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲:۳۴ جمعه ۲۵ اسفند ۱۳۹۶

بیکو کیساواهی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۳:۰۱ یکشنبه ۵ فروردین ۱۳۹۷
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 26
آفلاین
-هي بيك بنظرت چه اتفاقي افتاده كه دامبلدور ميخواد از هاگوارتز بره؟
بيكو كه عين خيالش نبود و داشت با هايري بازي ميكرد از جا پريد و نزيك بود به سقف بخوره.نگاهي تندي به ليني كرد و گفت:اولا اسم من بيكوه نه بيك.ثانيا به من چه! بنظر من هيچ فرقي نميكنه كي مدير باشه!
ليني كه خونش به جوش امده بود گفت:يعني چي؟تو ميگي دامبلدوري كه گريندل والد رو شكست داد با بقيه هيچ فرقي نداره؟واي خدا!منو ببين كه دارم با كيا بحث ميكنم!
بيكو:نه!هيچي!فقط دامبي يه نفرو تو دوئل شكست داده!همين.كار شاقي نكرده كه!
ليني:دامبلدور نه دامبي.اصلا تو ميدوني كي قراره بياد جاي دامبلدور؟
بيكو:ليني ميشه اين بحث مزخرف رو تمومش كني؟دارم ديونه ميشم!
ليني با اخم خداحافظي اي كرد كه بيشتر به اعلام جنگ شباهت داشت.
بيكو شانه اي بالا انداخت و به كار خودش ادامه داد.



زماني كه فرد زاعد نجات يابد
زماني كه پسران نا ديده پدرشان را بكشند
زمان تاريكي فرا ميرسد




يك مرگخوار وفادار


پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۲:۳۴ جمعه ۲۷ بهمن ۱۳۹۶

سیریوس بلک old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۳۳ سه شنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۹:۵۶ شنبه ۹ تیر ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 33
آفلاین
- یه لحظه یه لحظه... من نفهمیدم چی شد?!
سیریوس که ناگهان انگار از خواب غفلت بیدار شده بود، از جای خود بر خواسته بود و با چشمان از حدقه بیرون زده ی خود، نا خود اگاه به سمت مقابلش اشاره میکرد.

-سیریوس تا اون انگشتتو تو چشم من فرو نکردی بیارش پایین و بشین سر جات!
_معذرت ریموس!

سیریوس که برای اولین بار در طول عمرش حرف گوش کن شده بود، برای انالیز وضعیتی که به وجود امده بود، سر جایش نشست.
-من نفهمیدم الان دامبلدور میخواد بره?! اولا چرا?!ثانیا کجا?! ثالثا کی میخواد به جاش بیاد?! رابعا کی میتونه جز دامبلدور هاگوارتز رو اداره کنه?! خامسا…
_میشه بس کنی این عربی به رخ کشیدنتو پانمدی?!
-فقط سوال پرسیدم شاخدار!
-اما دقت کنی اینا سوالای ما هم هست و بدبختانه نمیدونیم پاسخاشون چیه!!!

سریوس که دید اگر سوال خامس را و به دنبال ان سوال سادس را بپرسید ملت اطرافش، که شامل دو نفر میشدند، به او حجوم خواهند اورد، ساکت شد و در ذهنش سوالاتش را تا عاشر پیش برد!

-باید بفهمیم چه خبره نمیشه همینجوری بشینیم و هیچ کاری نکنیم. این اصلا تو خونمون نیست.
-ایولا!
سیریوس!


تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۴:۵۹ چهارشنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۶

دارین ماردن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۱ جمعه ۲۴ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۶:۵۴:۵۴ شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 97
آفلاین
سوژه ی جدید!

دارلین = دارین

- دارین ، نظر...

قبل از اینکه جمله ی لینی وارنر تمام شود دارلین گفت :
- دارین نه ، دارلین.
- اه یادم رفت. حالا چه فرقی می کنه؟ همون دارلین ، نظر تو چیه؟

دارلین شانه بالا انداخت و گفت :
- نظری ندارم. برام مهم هم نیست.

لیسا چشم هایش را در حدقه چرخاند و گفت :
- بس کن ، حتما اتفاقی افتاده که آلبوس دامبلدور وسط کلاس ها اعلام یک جلسه ی اضطراری کرده. یعنی کنجکاو نیستی؟
- حرف های اون برای من اهمیتی نداره. بیشتر ترجیح می دادم تو کلاس می موندم.

یک دسته از گروه ریونکلاوی ها همراه بقیه ی دانش آموزان هاگوارتز به سمت تالار اصلی حرکت می کردند. غلغله ای به پا شده بود. بچه ها به هم تنه می زدند و به هم چسبیده بودند و شانه به شانه ی هم در راهرو ها به سمت تالار اصلی حرکت می کردند. هر کس چیزی می گفت و نظری می داد و سر و صدا انقدر زیاد بود که برای حرف زدن باید تقریبا داد می زدی. این اتفاق ناگهانی همه را سر درگم و گیج کرده بود و این سوال همه ی ذهن ها را درگیر خود کرده بود که آلبوس دامبلدور چه می خواهد بگوید؟ البته به جز دارلین که در این دنیا تقریبا هیچ چیز برایش اهمیت نداشت.
نیم ساعت بعد همه ی دانش آموزان هاگوارتز در تالار اصلی جمع شده بودند. حالا سر و صدا ها حتی بیشتر از داخل راهرو ها بود. اسلیترینی ها از این موقعیت استفاده کرده و در آن هاگیر واگیری بچه ها گروه های دیگر را اذیت می کردند. به پس کله ی یک دیگر می زدند و طلسم های آزار دهنده ای را به وسط جمعیت پرتاب می کردند. همه ی اساتید در صف اول بر صندلی نشسته بودند و با هیجان و حرارت با یکدیگر صحبت می کردند. پروفسور مک گونگال به روی سکو رفت و چوبدستی اش را رو به حنجره اش گرفت و وردی خواند. نوری آبی به داخل گلویش فرو رفت. گلویش را صاف کرد و بلند گفت :
- ساکت!

صدایش آنقدر بلند شد که در آن همه شلوغی و سر و صدا همه شنیدند. سر و صدا کمتر شد اما قطع نشد. پروفسور مگ گونگال دوباره و با صدایی بلند تر تکرار کرد :
- ساکت! ساکت شین.

صدایش در کل سالن پیچید و گوش ها را به درد آورد. بچه ها کم کم ساکت شدند و سکوت همه جا را در بر گرفت. پروفسور مگ گونگال آهی کشید. چهره اش مات و اندوهگین به نظر می رسید. او گفت :
- قراره ، مدیر مدرسه ، پروفسور آلبوس دامبلدور مطلب مهمی رو به شما بگن. به خاطر همین این جلسه ی اضطراری رو تشکیل دادیم. لطفا ساکت باشید و به حرف های پروفسور گوش بدین.

آلبوس دامبلدور از راهرویی وارد شد و آهسته آهسته به سمت سکو رفت. نگاه های سنگین بچه ها را بر روی خود حس می کرد. عینک گردش روی دماغش سر می خورد و از زیر آن به بچه ها نگاه می کرد. دستی به ریش هایش کشید و گفت :
- سلام. همونطور که پروفسور مک گونگال اشاره کردند من برای مطلب مهمی شما رو اینجا جمع کردم. نمی خوام زیاد وقتتونو بگیرم و خیلی سریع می رم سراغ اصل مطلب. چون زیاد هم وقت ندارم مقدمه چینی کنم.

آلبوس دامبلدور نفس عمیقی کشید و بعد از چند لحظه گفت :
- قراره من از اینجا برم. یعنی می خوام برای همیشه از هاگوارتز برم.

جمعیت برای لحظه ای در سکوت محض فرو رفت. چنان سکوتی که در آن حتی می توانستی صدای پر زدن پشه را هم بشنوی. بعد به سرعت برق همهمه و سر و صدا سالن را به هوا برد. شوک شدیدی به جمعیت وارد شده بود. بعضی ها صورت هایشان مچاله شده بود ، بعضی ها می خندیدند و مسخره بازی در می آوردند و همه بلند بلند با هم دیگر صحبت می کردند. پروفسور مک گونگال دوباره فریاد زد و بچه ها را به زور و بدبختی ساکت کرد. دامبلدور کمی مکث کرد و با همان صدای آرامش ادامه داد :
- به جای من قراره مدیر دیگه ای به هاگوارتز بیاد.

یکی از دانش آموزان که ردیف جلو بود داد زد :
- چرا می خواین برین؟
- نمی تونم بگم.

دوباره سر و صدا مثل موجی بر جمعیت افتاد. پروفسور به آرامی لبخند زد. برای بچه ها دست تکان داد و گفت :
- هاگوارتز رو خیلی دوست داشتم...

قطره اشکی از چشم راستش بیرون آمد و بر گونه اش سر خورد. با دستش اشک را پاک کرد و در یک لحظه غیب شد.




عشق نیروی وحشتناکی است. نیرویی که مثل یک تیر در قلبتان فرو می رود و زهرش آرام آرام همه ی وجودتان را می گیرد.

یک روز چشم هایتان را باز می کنید و می بینید عاشق شده اید. عاشقی که همه ی وجود و هستی اش ، همه ی ذهن و نیرویش همه ی آرمان ها و همه ی زندگی و دنیایش در چنگال معشوقی گرفتار شده.
وقتی به خود می آیید که می بینید تبدیل عروسک خیمه شب بازی ای شده اید که معشوق نخ هایش را در دست دارد.

خوشحالم که هیچ وقت در این مرداب فرو نرفتم.


پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۲:۵۰ دوشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۶

آملیا فیتلوورت old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۵ چهارشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۵:۵۳:۰۱ یکشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۸
از محفل ققنوس!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 500
آفلاین
پست پایانی

از یه طرف، آبرفورث خیلی منتظر لشکر جادوگراش بود و از طرفی، زامبی منتظر لشکر زامبی ش؛ اما هیچکدوم نرسیدن. یکی دو روزی گذشت، تا اینکه یه زامبی خودشو به ارباب زامبیا رسوند.
- ارباب ما غافلگیر شدیم، جادوگرا بهمون حمله کردن. همشونو کشتیم به جز یکیشون، اونا هم هممونو کشتن به جز یکیمون!...
- احمقا! شما خودتون مرده متحرکین!

ولی خیلی دیر شده بود برای یادآوری...
لرد هم بلاخره بعد از چندروز جارو سواری، به هاگوارتز رسید و توی دلش، تا میتونست دامبلدور رو نفرین کرد که ضد آپارات گذاشته و اگه تا الان مرده بودن، تقصیر خودشون بود. مرگخوارایی که پشت سرش میومدن، یه خبر بد آورده بودن براش.
- ارباب... حمله شروع شده!

لرد هم یکی از مرگخوارا رو فرستاد تا خبر رو به دامبلدور بده.
زیاد طول نکشید که دامبلدور هم با محفلیا از قلعه سرازیر شدن و با همکاری شروع کردن به جنگیدن. به این طریق که یه محفلی، یکی از خون آشام هارو با عشق در آغوش میگرفت و یه مرگخوار، یه آوادا میزد به خون آشام. همینجوری طول کشید تا اینکه فقط یکی از خون آشاما موند. همین که یه محفلی و یه مرگخوار رفتن سراغش، یه دانش آموز تازه وارد پست نزده و درخواست نقد نکرده ای، محض هواخوری از قلعه بیرون اومد. خون آشام که فرصت رو مناسب دید، پرید روی دانش آموز و گازش گرفت. طبیعیه که دانش آموز خون آشام شد و دوید که بقیه دانش آموزارو هم خون آشام کنه. لرد با یه آوادا خون آشام ملعون رو کشت و مرگخواراش رو جمع کرد رفت، چون وظیفش انجام شده بود.

- میگم... گندش در اومد... نه؟


این تلسکوپه، نه میکروفون!


پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۴:۰۹ پنجشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۶

آبرفورث دامبلدور old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۵۰ دوشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۱:۰۶:۵۳ چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۹۸
از اتاق مدیریت هاگزهد
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 78
آفلاین
-صبر کن حمله چیه،باید یه نقشه درست حسابی بکشیم.

در همان موقع که ولدمورت داشت با استراک تام بحث میکرد صدایی شنید:
-نابود شو ای تاریکی.

در در حال واز شدن بود همه ترسیده بودن چوبدستیاشونو ازلباس هایشان د ر آوردند. در واز شد و یکی وارد شد که داشت خون آشام های کنارشو میکشت ،کمی نزدیکتر شد و ملت دیدن که اون آبرفورثه! همه متعجب شده بودند. آبرفورث با لبخند گفت:
-سلام به همه .

و درو بست ،وپروفسور آلبوس دامبلدور جلو اومد و گفت :
-چجوری از میون اون خون آشام گذاشتی آبرفورث ؟

-به سختی،لشکر زیادی اون بیرون ،لشکری از خون آشاما و زامبیا،لشکر کنت دراکولا و ارباب زامبیا باهم متحد شده بودند.

همه داشتند از استرس و ترس میمردن ،
ولدمورت جلو آمد و گفت:
-لشکر زامبیا و خون آشاما!

-آره

-نه

-حالا باید چیکار کنیم.

-نگران نباشد ارتش من یعنی لشکر آبرفورث در راه ،لشکری از جادوگران.

آستریکس از جاش بلند شد و گفت:
-تا اون موقع همه ما مردیم.

و آبرفورث در جواب گفت :
-نه.

و ناگهان لشکری از جادوگران از در وارد شدن و آبرفورث در ادامه گفت :
-ما مقاومت میکنیم تا لشکرم برسه.

آن طرف تر تالار خون آشاما

کنت دراکولا و ارباب زامبی ها روی تخت پادشاهی خود تکیه داده بودند و داشتند شطرنج بازی میگردند که کنت دراکولا گفت:
-کیش و مات،این بار سومه که میبرم.

و ارباب زامبیا گفت :
-نمی خوای یه نقشه بکسی کنت؟

-نقشه نمی خواد دارم همش می برمت.

-شطرنج و نمیگم ،حمله به جادوگرا رو میگم.

-آها،نقشه نمی خواد که ،حمله میکنیم تا صبح نشده.

وارباب زامبیا گفت :
-په زودتر این کارو بکنم تا صبح نشده.


ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۶/۱۱/۱۲ ۱۴:۵۴:۳۸
ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۶/۱۱/۱۲ ۱۷:۱۸:۳۲


قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۴۹ دوشنبه ۹ بهمن ۱۳۹۶

رون ویزلیold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۳ پنجشنبه ۶ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۳:۳۳ شنبه ۱۲ آبان ۱۳۹۷
از میتوکندری به راکیزه!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 129
آفلاین
تالار خون آشام ها

- کم کم باید برای نبرد آماده شیم خون ها آشام ها. دوس دارم وقتی اون دو تا قدرت با هم متحد شدن، شکست بخورن و بفهم خون آشام ها قدرتمندترین موجودات هستند.

پیش پروف اینا


پیش پروف اینا اوضاع بی ریخت بود. نه معجونی آماده استفاده بود، نه تلسکوپی آماده ضربه زدن. تازه با شنیدن خبر تصمیم گرفتن خون آشام ها بر حمله که توسط آستریکس و الکس که چند تا پست قبل رفتن جاسوسی داده شد، اوضاع بدتر هم شد. همه نمیدونستن چیکار کنن بجز پروفسور دامبلدور.
- ما با نیروی عشق میتونیم هر مانعی رو از پیش رو مون برداریم. این خون آشام ها که چیزی نیستن. این کنت دراکولا که قدرتی ندارد.

همین طور پروفسور مشغول امید دادن بود که ناگهان خورندگان مرگ به مجلس وارد شدن و تعداد افراد حاضر رو از تعدادی انگشت شمار به بیش از صد نفر افزایش دادن.
- به به پشمک، دیدیم که با بحران مواجهی به کمکت شتافتیم.
- فیس فیس.
- عه عه؟ مگه نگفتیم دروغ ما را در نیار ... چیز ... دلیل آمدن ما فقط کمک به توست پشمک.
- خب ...

در همین حین که دامبلدور و لرد مشغول صحبت بودن، ملیت سیاه و سفید با هم مخلوط شده بودن و همونطور که انتظار داشتیم ، اختلافاتی بین اونا شروع به آشکار شدن شد.
- چی؟ من و این توی یه جبهه جلو دشمن بجنگیم؟ اصن این یدونه جادوی سیاه بلد هست؟
- اصن این قیافش به جنگیدن در راه حق میخوره؟
- تو آدمی نیستی که روی یه سیم خاردار دراز بکشی، اجازه بدی بقیه از روت رد شن.
- اگه من باشم اون سیم خاردار رو قطع میکنم.

پروفسور که دید یخورده اوضاع داره خراب میشه، بلند گفت:
- سااااااااااکت! خودم گروهبندیتون میکنم با هر کی دوس دارین.
-
- چرا میزنی؟
- پادگان ققنوس یادت رفته. اون طور که ده ها پست گروهبندیشون طول کشید، اونقدر هم براشون زحمت کشیدیم تا بیان تاج این آقا رو بندازن پایین، آخر هم یه پشت پا به ما زدن خودشون رفتن سه جا بعد ...

همین طور لرد مشغول شکایت بود که صدایی به گوش رسید. صدای مخوف خون آشام هایی که تشنه خون بودن. کنت دراکولا با یه لشکر نزدیک مقر لشکریان سیاه سفید میشد. اونا باید کاری میکردن که لرد گفت:
- چوبدستی ها، معجون ها، تلسکوپ ها و ... آماده! به مقابله باهاشون میریم.
-استارک تام! باید برا حمله یه نقشه بکشیم.
- من کشیدم. حمله!





تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.