هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: بازي با كلمات
پیام زده شده در: ۷:۰۵ پنجشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۳

گلرت گریندل والد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۳۱ چهارشنبه ۱۷ خرداد ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۱۶:۱۲ شنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۳
از عقلت استفاده کن، لعنتی!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 513
آفلاین
بهترین، خورشید، دستمزد، اتاق، بی هدف، پیر، نویسنده، آخر، جارو، سال نو

امروز روز سال نو بود. بهترین روز سال به نظر اکثریت مردم!

گلرت بی هدف در حیات رو به روی قلعه اش قدم میزد و از گرمای خورشید بر روی پوستش لذت می برد. مثل این که دیگر پیر شده بود چون پس از مدتی خسته شد و مجبور شد بر روی یکی از نیمکت های سنگی بنشیند. پس از نشستن بریده ای از روزنامه ی پیام امروز را از جیبش خارج کرد. نویسنده چنین نوشته بود: "تا شقایق هست زندگی باید کرد!"

جمله ی بسیار زیبایی بود و بسیار عمیق... نمیدانست چه کسی آن را نوشته؛ شاید حتی یک ماگل که چیزی جز خوردن و خوابیدن و کار کردن نمیداند این را نوشته بود؛ ولی مگر میشود؟ مگر میشود شخصی که تا آن حد درگیر روزمرگی و زندگی ماشینی است سخنی اینگونه ژرف در مورد زندگی گفته باشد؟! حتما" این شخص ژرف اندیش وارلاک یا شخصی در این سطح بوده.

گلرت در حالی که به جارویی که حیاطش را جارو میزد نگران بود، به تفاوت های بسیار ماگل ها و جادوگران فکر میکرد

"آیا آنها تا آن قدر که به نظر میرسد متفاوتند؟" این سوالی بود که سالها پیش آلبوس از گلرت پرسیده بود و گلرت پاسخ داده بود: "البته که هستند؛ آنها همانند زالوهایی هستند که زندگی را از درون هر موجودی بیرون میمکند!"

گلرت آهی گشید و به پس از قرار دادن بریده ی کاغذ درون جیبش، جارو را به گوشه ای از حیاط تکیه داد و به سمت اتاقش رفت تا کمی بیاساید...


هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!

Elder با نام علمی Sambucus از خانواده Adoxaceae به معنای درخت آقطی است؛ در حالی که یاس کبود جزو خانواده ی Oleaceae (زیتونیان) میباشد؛ کلمه ی Elder در Elder wand به جنس چوب اشاره میکند و صرفا بدین معنا نیست که این چوب قدیمی ترین چوب باشد.

تصویر کوچک شده


پاسخ به: بازي با كلمات
پیام زده شده در: ۳:۳۷ پنجشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۳

اسلیترین

آنتونین دالاهوف


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۴ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
دیروز ۱۰:۱۵:۳۶
از کره آبی
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ایفای نقش
پیام: 2606
آفلاین
ابتدا هیچ بود. هیچ، فرمانروا بود. هیچ، بهترین بود. هیچ، سیاهی، سیاهچاله، خلاء، مبدا پیدایش، این ها بودند. سپس نویسنده خورشید را به وجود آورد. و چه با شکوه بود اولین روز تابیدن نور در دل تاریکی. نور با سرعت نور، با سرعتی که در هر ثانیه میتواند کره خاکی را هشت دور بزند در دل تاریکی به کند و کاو پرداخت.

سال، نو شد. اولین سال بوجود آمدن خورشید و نور. منظور زمانی است که زمان به وجود آمد. قبل از آن اینقدر عمیق، پیچیده، دهشتناک و غیر قابل توصیف بود که حتی بعد زمان وجود نداشت. نویسنده بود و خودش. در آخر، دستمزدش را میگرفت. دستمزدش مادی نبود. حتی معنوی نبود. حتی دستمزدش را خودش میداد.

سیاهی به قدری عظیم است که تا اینک که با هم میخوانیم و مینویسم، نور در حال ماجراجویی در دل تاریکی است ولی حتی یک درصد از تاریکی ها را نشکافته است. و در تاریکی، تاریکی دیگری نهفته است و در دل آن تاریکخانه دیگری. مانند صندوقچه های کوچک و تو در تو. اینقدر جالب و هیجان انگیز است که قلب هر موجودی از دیدنش سنگ کوب میکند. این پاداشش بود.

بی هدف نبود، پیر نبود، جارو به دست نبود. دلی داشت به وسعت بوجود آورنده شیرها! تا او را نبینی نمیفهمی چه میگویم. نویسنده، حتی منصف نبود. او فارغ است از همه توصیفات. هر کس برایش اسمی گذاشت ولی او حتی همه را رها کرد و رفت. قهرمان داستانش سال ها زمین و زمان را فحش میداد که چرا هیچکس به او کمک نمیکند؟! خالق کجاست؟ اما نویسنده حتی اخمی به ابرو نیاورد. قهرمان را مانند آهن کوفت و سپس طوری او را داخل کوره آهن پزی کرد که از شوک آن قهرمان مرد.

... اما از خاکسترش برخاست. بالاخره قهرمان، به نویسنده رسید. بعد از سال ها کوفته شدن و آبدیده شدن. قهرمان، خود شمشیر سیاه نشان شده بود. نویسنده، شجاعانه تر از هر حرکتی از پیدایش جهان، رو در روی قهرمانش که اینک هم رده خودش شده بود قرار گرفت. قهرمان، اینک خود نویسنده شده بود. جهان، دو نویسنده داشت. وقتی دو نویسنده روبروی هم قرار گرفتند. نویسنده به قهرمان سابقش فقط در حد چند جمله گفت:
" هر چه میخواهی بکن! دوباره هم اگر بوجود بیارمت، همین کارها را با تو خواهم کرد. تو نمیدانی، من خودم زمانی قهرمان نویسنده دیگری بودم! شاید حالا که خودت یک نویسنده شده ای درک کنی. خیلی بیشتر از آن برایت ارزش قائل بودم که در زندگی به تو کمک کنم و نگذارم داستانت را خودت بنویسی. همین. من میروم. اینک به مرتبه ای رسیده ای که داستانی نو بنویسی. این برگه سفید، این هیچ، این قدرت. بنویس...

نویسنده جدید شروع به نوشتن کرد:
ابتدا هیچ بود. هیچ، فرمانروا بود...




پاسخ به: بازي با كلمات
پیام زده شده در: ۷:۰۲ چهارشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۳

پادما پاتیل


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۱۳ پنجشنبه ۱۶ آبان ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۲۰:۲۸ جمعه ۱۹ دی ۱۳۹۳
گروه:
کاربران عضو
پیام: 13
آفلاین
بهترین، خورشید، دستمزد، اتاق، بی هدف، پیر، نویسنده، آخر، جارو، سال نو


آخرین روز سال بود . پیرزن نویسنده در حال جارو کردن پله ها بود که چشمش به ساعت قدیمی که روی دیوار نصب شده بودافتاد. به سرعت به اتاق طبقه ی بالا رفت و نوه اش را صدا زد:"بیدار شو پسر، خورشید در اومده، برو و دستمزد باغبون رو بده." پسراز تختش بلند شد و به سوی در خروجی خانه رفت. باغبان مثل همه ی روز های عادی سال در حال انجام دادن کارهای باغ بود که پسر به طرفش رفت و گفت:"به به!چقدر زحمت کشیدید؛ همه چیز مثل همیشه زیباست."

پیرزن نویسنده بیرون آمد با باغبان سلام کرد و از خانه بیرون رفت.در راه گربه ای خاکستری رنگ نظرش را جلب کرد؛ با خودش گفت:"امسال هم داره تموم میشه و من هنوز نتونستم حقیقت رو به نوه ام بگم. سال آینده باید به هاگوارتز بره و نمیدونه که جادوگره! همیشه این گربه ها منو یاد یه دوست قدیمی میندازن..."


ویرایش شده توسط HomamiowW در تاریخ ۱۳۹۳/۴/۲۵ ۲۰:۱۳:۱۴

Silence and Smile are two powerful tools
!Take a smile
تصویر کوچک شده


پاسخ به: بازي با كلمات
پیام زده شده در: ۱۱:۰۴ دوشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۳

سلوینیا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۲ سه شنبه ۸ بهمن ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۲۲:۲۹ دوشنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۸
از مایشگاه تخصصی هماتولوژی با کادر مجرب .. :selvin:
گروه:
کاربران عضو
پیام: 46
آفلاین
بهترین، خورشید، دستمزد، اتاق، بی هدف، پیر، نویسنده، آخر، جارو، سال نو


طلوع خورشید نویدبخش شروع اولین روز از سال نو بود. سلوینیا ساعت ها بود که پشت میزش بی هدف مشغول نوشتن بود. هر ازچندگاهی قامتی راست میکرد، نگاه رقت باری به نوشته اش میکرد، سری تکان میداد وباخشم کاغذش راپاره میکرد و با وردی نامفهوم دوباره کاغذی ظاهر میکرد و باز به نوشتن ادامه میداد.
او به تازگی نویسنده یکی از نشریات شده بود و برای هزینه درمانش به دستمزد این کار نیاز داشت. او از کودکی یاد گرفته بود بر روی پای خود بایستد. حتی حاضر نبود خانواده اش به خاطربیماریش متحمل هزینه اضافی شوند. او روز به روز از درون خرد شدنش را احساس میکرد بعضا تصمیم میگرفت قید همه چیز را بزند و شاهد غم خانواده واشکهای شبانه مادرش نباشد ولی چیزی از درون مانعش میشد که خودش اسمش را عشق گذاشته بود عشقی که هیچ وقت به ثمر نرسید ولی باز سلوینیا را مصمم تر میکرد.
هوا کامل روشن شده بود و صدای پرنده های رنگارنگ گرسنه ای که سلوینیا عادت داشت در اتاق رهایشان کند او را به خود اورد. سرش را که بین دستانش گرفته بود بلندکرد و به کاغذهای خیس جلویش و تارموهایی که دراین چند دقیقه رو میز ریخته بود نگاهی کرد، با ردا صورت خیسش را پاک کرد . لبخندی زد و باخواندن وردی جاروی پیر وفرسوده ای که گوشه اتاق بود را وادار به جمع کردن کاغذهای باطله کف زمین کرد. به بدنش کش وقوسی داد ودوباره نوشتن را از سرگرفت، این بار میدانست باید چه بنویسد، چیزی که سالها منتظرش بود، داستان زندگی خودش..
او باید این راه را ادامه میداد .. به بهترین شکل ممکن .. حتی اگر امسال اخرین فرصت زندگی او بود..


Yeah...We will return to peak...

تصویر کوچک شده


پاسخ به: بازي با كلمات
پیام زده شده در: ۱۷:۰۷ یکشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۳

پروفسور ویریدیان


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۲۵ یکشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۷:۳۹ شنبه ۲۸ تیر ۱۳۹۳
گروه:
کاربران عضو
پیام: 5
آفلاین
(وزارت) (حمایت) از ورزش با معرفیه آخرین (کاندیدا) همه رو (هیجان زده) کرد
<رون ویزلی> دروازبان (معروفی) که بارها فرا تر از انتظار بوده در (آخرین روز) اعلام کاندیدا به عنوان یک (رقیب) برای دیگر بازی کنان معرفی شد
گرچه به ظاهر (دولت) (بلغارستان) تنها شانس خود برای حضور دروازه بان بلغاری <ماریندا دلاس> در تیم 1 کوودویچ رواز دست داده اما همچنان همه ی علاقه مندان جام کودویچ بی صبرانه منتظر اعلام نتایج (رای گیری) می باشند



پ ن: هرکاری کردم رنگ کلمات عوض نشد :|
وتسه همین کلمات مورد نظرو تو پرانتز گذاشتم
باشد که مورد قبول واقع شود



پاسخ به: بازي با كلمات
پیام زده شده در: ۲۳:۲۹ جمعه ۱۳ تیر ۱۳۹۳

اسلیترین، مرگخواران

مورفین    گانت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۷ شنبه ۶ بهمن ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۰:۵۲:۴۴ یکشنبه ۸ دی ۱۳۹۸
از ت متنفرم غریبه نزدیک!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
اسلیترین
مرگخوار
پیام: 810
آفلاین
بهترین، خورشید، دستمزد، اتاق، بی هدف، پیر، نویسنده، آخر، جارو، سال نو

سال نو نزدیک بود و دیاگون مثل هر سال مملو از جمعیت.
دامبلدور و مودی نیز از این فرصت استفاده کرده و در حالی که کلاه مکزیکی روی سر گذاشته بودند، کناری ایستاده و شادمانه گیتارهای کوچکشان را می نواختند و می خواندند:

حالا دیگه تو رو داشتن خیاله
دل اسیر آرزو های محاله
غبار پشت شیشه میگه رفتی
ولی هنوز دلم باور نداره


بعضی از عابران دست در جیب کرده و چند ناتی در کلاه پیش پای نوازندگان می انداختند. البته نویسنده ی پیر کتاب "اصول طراحی ایرودینامیک جاروهای پرنده" که از مراسم امضای کتابش به خانه برمی گشت، برایشان یک سیکل انداخت که باعث شد دامبلدور برای لحظاتی از شدت ذوق مرگی کف خون قاطی کرده و رعشه بگیرد.اجرا متوقف شد و دامبلدور بعد از 5 دقیقه با سیلی ها و فریادهای هشیاری مداوم مودی حالش سرجا آمد و اجرا را تا غروب خورشید ادامه دادند.

از قضا روبیوس هاگرید که در همان لحظات بی هدف در دیاگون قدم می زد و از شدت دل ضعفه، دماغ به شیشه ی کبابی ها و اغذیه ها می چسباند نوازندگان قصه ی مارا دید که دارند آخرین سکه ها از دشت آن روز را می شمرند. جلو رفت و...

هاگرید: سلام آقا!
دامبلدور: سلام غول!
- من غول نیستم آقا. نیمه غولم!
- اوه! ببخشید... سلام نیمه غول!
- اممم... سلام... اممم... آقا؟... من 3 روزه هیچی نخوردم و می بینم که شما امروز کاسبیتون خوب بوده. میشه فقط یدونه نون برام بخرین؟
- البته پسرم! من به تو اعتماد دارم!
مودی: چی میگی آلبوس؟! من دستام ورم کرده از بس گیتار زدم. یادت رفته تا یه ماه پیش هفته ای یه نات هم درآمد نداشتیم؟ حالا چرا باید بخش مهمی از درآمدمونو که می تونیم پس انداز روزهای مبادا کنیم به این نیمه غول بدیم؟! گمشو مفت خور! برای پول درآوردن باید کار کنی نه گدایی!
هاگرید: خواهش می کنم آقا! براتون کار می کنم! هر کاری بگین می کنم. فقط خواهش می کنم بهم رحم کنین. من دارم از گشنگی می میرم.
دامبلدور دستی به ریشش کشید و به مودی گفت: می تونیم تو گروه عضوش کنیم الستور. نظرت چیه؟
مودی غرولند کرد: این درآمد برای خودمونم کافی نیست. چی میگی تو؟ بعدشم دستاشو ببین! هر کدومشون اندازه ی در اون سطل آشغاله! با این دستا چجوری می تونه گیتار بزنه؟ اصن گیتار داره؟
هاگرید با عجله جواب داد: اما قربان... من دستمزد نمی خوام. فقط یه اتاق و یه لقمه نون برام کافیه آقایون. ضمن اینکه من از بابای خدابیامرزم ترومپت زدن رو یاد گرفتم. اگه یه ترومپت برام بخرین، قول میدم که بهترین نمایش رو براتون اجرا می کنم.

دامبلدور نگاه معنی داری به مودی کرد. مودی بی تفاوت شانه ای بالا انداخت. دامبلدور لبخندی زد و پرسید: اسمت چیه نیمه غول؟
- روبیوس هاگرید قربان!
- خوش اومدی روبیوس! تو سومین عضو گروه موسیقی محفل ققنوس هستی!

و اینگونه بود که هسته ی اولیه ی محفل ققنوس شکل گرفت.

پیوست:



jpg  mahfel.jpg (44.98 KB)
27009_53b6f97bbed57.jpg 300X152 px



هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!


پاسخ به: بازي با كلمات
پیام زده شده در: ۱۲:۰۳ شنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۳

lavender111


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۴۶ دوشنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۱:۵۵ شنبه ۷ تیر ۱۳۹۳
از هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
پیام: 12
آفلاین
طلوع "خورشید" "بهترین" هدیه را به هری در روز "سال نو " داد.
هنگامی که چشمانش را باز کرد گرمای لذت بخش خورشید را در تک تک سلول هایش حس کرد. برف های شب گذشته که شدت ریزشش هر جانداری را می ترساند کم کم اب می شد،و "اتاق" از مهربانی شعله های خورشید سرشار از لذت می شد.
و چه چیز بهتر از اینکه "دستمزد" سال ها تحمل سختی در دنیای جادوگری گرمای نور خورشید بود، هری به درخت کریسمس پر زرق و برق در وسط خانه نگاه کرد در پایین ان هدیه های زیادی وجود داشت :از جمله کتابی از طرف پسرش که هری ارزوی خواندن ان را داشت و "نویسنده" ی "پیرش" را بخوبی میشناخت،بعد از این همه سال این اولین سال نویی بود که او با خیال اسوده و بدون نگرانی به سمت بوقلمون پخته شده ی روی میز میرفت و بی صبرانه منتظر بیدار شدن بقیه اعضای خانواده بود.


سوروس اسنیپ علاوه بر تدريس معجون سازي و دفاع در برابر جادوي سياه
معلم عشقي پاک و بي انتها بود


پاسخ به: بازي با كلمات
پیام زده شده در: ۱۸:۳۶ سه شنبه ۱۳ خرداد ۱۳۹۳

ایگنوتیوس پورال


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۳۵ جمعه ۹ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۳:۴۰ شنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۳
از ته قلبم بهت میگم : دوست دارم
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 52
آفلاین
روز های آخر زندگی نویسنده پیر یعنی ایگنوتیوس پورال بود که یکی از برادران یادگاران مرگ بود که شنل ناپدید کننده را از مرگ خواسته بود.او می خواست بهترین کتابش را در روز های آخر عمر خود بنویسد .به بیرون رفت و به خورشید نگاه کرد و ناگهان موضوعی به ذهنش رسید . او در شب دستمزد کارگرش را داد و پس از رفتن کارگر ، شروع به نوشتن کتابی به نام سال نو کرد .در آخر های شب دیگر خسته شد و به اتاق رفت و خوابید . فردا صبح ، پس از این که از خواب بیدار شد از پنجره به بیرون نگاه کرد و هری پاتر را دید که داشت یک جارو پرنده می خرید . و ناگهان در ذهنش افتاد که در کتابش راجع به مردمی که بی هدف زندگی می کنند هم بنویسد . او کتاب را ظرف دو ماه نوشت ، اما خودش نتونست معروف شدن آن کتاب را ببیند چون دو روز بعد از انتشار کتاب ، شنل ناپدید کننده خود را به پسرش داد و مرگ آمد و او را بلند کرد و به سوی آسمان برد و او از این دنیا رفت .


ویرایش شده توسط kasra.potter.magic در تاریخ ۱۳۹۳/۳/۱۳ ۲۲:۴۹:۵۳

I close my eyes, only for a moment and the moment's gone
All my dreams pass before my eyes in curiosity
Just a drop of water in an endless sea
All we do crumbles to the ground, though we refuse to see
Don't hang on, nothing lasts forever but the earth and sky
It slips away and all your money won't another minute buy
Dust in the wind
All we are is dust in the wind
Everything is dust in the wind



تصویر کوچک شده



تصویر کوچک شده






پاسخ به: بازي با كلمات
پیام زده شده در: ۱۹:۲۶ چهارشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۳

آنتونی گلدشتاینold


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۳۴ چهارشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۷:۵۳ شنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۵
از هاگوارتز
گروه:
کاربران عضو
پیام: 27
آفلاین
بهترین، خورشید، دستمزد، اتاق، بی هدف، پیر، نویسنده، آخر، جارو، سال نو

بهترین
سال نو برای هری بود چون از فروشنده ی پیر جارو فروشی که دسمزد کمی هم میگرفت آخرین جارو پرنده ی خود رو خریده بود ان پیرمرد نویسنده هم بود که توی اتاق خودش بی هدف در باره ی خورشید می نویسید هری سر از پا نمیشناخت و با خوشحالی به طرف هاگوارترز می رفت تا به کلاس پروازش برسه آخرین جلسه ی سالش بود.


آنتونی گلدشتاین ریونکلاوی


پاسخ به: بازي با كلمات
پیام زده شده در: ۱۸:۲۵ دوشنبه ۵ خرداد ۱۳۹۳

نویل لانگ باتم


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۶ دوشنبه ۵ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۴:۵۳ دوشنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۳
از همه جوگیر ترم !!! اینو میدونم !!!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 83
آفلاین
خورشید به بهترین شکل ممکن در آسمان میدرخشید .
نویسنده ای در اتاقش برای نوشتن کتابی به عنوان سال نوتلاش میکرد ، تا اینکه بالاخره توانست شخصیت اصلی داستانش را که فردی پیر بود به آرزویش برساند ؛ آرزوی مرد پیر این بود که در آخرین سال های عمرش بتواند قلب خود را از کینه جارو کرده و در کنار خانواده اش زندگی کند چرا که سال ها پیش خانواده اش کاری نابخشودنی در حق او کرده بودند .


شاید وجودم به خیلی ها ارامش نده . . .
ولی همین که حضورم حرص خیلی هارو در میاره . . .
بهم انگیزه خیلی بالایی میده . . .







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.