هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۲:۰۶:۳۸ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸

گریفیندور، محفل ققنوس

سر کادوگان


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۹ چهارشنبه ۳ آبان ۱۳۸۵
آخرین ورود:
امروز ۰:۰۹:۳۱
از این تابلو به اون تابلو!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
گریفیندور
پیام: 186
آفلاین
گریفندور
VS

اسلیترین


موضوع: قتل



۱.

تصویر کوچک شده
"- پاشو! بیدار شو گرگ تنبل تن پرور! بیدار شو تا بیچاره‌مون نکردی!"

نور آفتاب به پشت پلک‌هایم می‌زد، اما من مقاومت می‌کردم تا بیدار نشوم. گرمای تخت دلنشین بود و امروز هم یکشنبه، روز تعطیل بود. خواب شیرینی هم داشتم می‌دیدم.

- پاشو! بیدار شو گرگ تنبل تن پرور! بیدار شو تا بیچاره‌مون نکردی!

با صدای نکره‌ی کادوگان کامل از خواب پریدم و خوابی که داشتم می‌دیدم را بلافاصله فراموش کردم. آهی از ته دل کشیدم.
- من چه گناهی به درگاه ارباب کردم که موقع خواب هم از دست تو آرامش ندارم کادوگان؟ چند هزار دفعه باید بگم چون می‌تونی از توی تابلوها رد شی دلیل نمی‌شه سرت رو بندازی پایین عین...
- گرگ حسابی! نیم ساعت دیگه مسابقه داریم! اونوقت تو گرفتی کپیدی؟
- نیم ساعت دیگه مسابقه چی داریم؟ واستا ببینم مگه امروز چند شنبه است؟
- دوشنبه ابله نادان! دوشنبه خیار تن پرور!

در جا خشکم زد! از قیافه‌ی برافروخته و عصبانی کادوگان واضح بود که شوخی نمی‌کند. مثل برق گرفته‌ها از رختخواب بیرون پریدم. جغد نامه‌بری که ظاهراً آدرس را اشتباه آمده بود، محکم به شیشه‌ی پنجره خورد و باعث شد که یک متر دیگر هم به هوا بپرم. اسب کادوگان شیهه‌ای کشید و تابلو را یورتمه روان ترک کرد. کادوگان پشت سرش شروع به لیچار گویی کرد، بین رفتن دنبال اسبش و ماندن و مطمئن شدن از آمدن من مردد بود. به سمت دستشویی دویدم تا آبی به سر و صورتم بزنم تا حالم کامل سر جایش بیاید.
- تو برو رختکن حاضر شو، منم الان میام!
- دیر نکنی‌ها!

داشت از تابلو خارج می‌شد که دوباره صدایش زدم:
-کادوگان! میشه به بقیه نگی من خواب مونده بودم؟

نگاه شماتت باری به سر تا پایم انداخت، «ننگ گریف»ی گفت و تابلو را ترک کرد.
با عجله دست و صورتم را شستم، کیف ورزشی‌ام که ردای کوییدیچم از تمرین قبلی هنوز درونش مچاله شده بود را برداشتم و با عجله به سمت ورزشگاه به راه افتادم.

به مناسبت هالووین، مدیریت هاگوارتز رداهای یک شکل و ماسک‌هایی شبیه ماسک‌های مرگخواران برای همه بازیکنان و داور مسابقه تدارک دیده بود. مسلماً این ایده زیاد به مذاق کادوگان و آرتور خوش نیامده بود ولی چاره‌ای جز قبول کردن نداشتند. دشواری این ایده اینجا بود که بازیکنان را فقط از شماره‌های قرمز و سبز دوخته شده بر پشت ردایشان می‌توان تشخیص داد و از رو به رو، نمی‌توانستی هم تیمی را از حریف تشخیص بدهی. البته به استثنای کادوگان که به طرز تابلویی تابلو بود. در رختکن در حال به تن کردن ردای چروک شده و بوی نا گرفته‌ام بودم که آرتور ویزلی وارد شد.
- حالت خوبه؟ نگرانت شدیم، کادوگان می‌گفت از صبح اسهال استفراغ شدید گرفته بودی و نمی‌تونستی از در توالت در بیای!

در حالی که ماسکم را می‌زدم تا چشم‌های پف کرده‌ی خواب آلودم را از آرتور پنهان کنم، به دروغ گفتم:
- بهترم، مرسی. تو آماده‌ای بریم بهشون نشون بدیم گریف با ارشدهاش نمی‌بازه؟


آرتور لبخندی زد. با هم به زمین بازی رفتیم. در همان لحظه‌ی ورود به زمین بازی از ته دل ارباب رو شکر گفتم که ماسکم را زده بودم تا معلوم نشود صاحب این ردای چروکیده و این سر و وضع ژولیده، منم! چشم‌های پف کرده و صورت اصلاح نکرده که بماند. پاک یادم رفته بود که داور این مسابقه، فیونا داونینگ است. با دیدن طره موهای طلایی‌اش که در باد پشت سرش تکان می‌خورد، دلم هری فرو ریخت. همه‌ی اهل هاگوارتز من را گرگینه‌ی خشن و زمختی می‌دیدند که با کسی گرم نمی‌گیرد. بعید می‌دانم کسی حتی تصور می‌کرد که دل این مرگخوار زمخت پیش فیونای ظریف و خوش مشرب گیر کرده باشد.

زیر لب ناسزا گویان روی جارویم جلوی بقیه‌ی اعضای تیمم نشستم و منتظر سوت شروع بازی شدم. فیونا موهایش را در کلاه ردایش مخفی کرد و ماسکش را روی صورتش گذاشت. سپس سوت آغاز مسابقه را زد و همه‌ به هوا برخاستیم.

سرخگون دست من بود. آرتور را از پشت ردایش تشخیص دادم که با سرعت به جلو می‌رفت تا جای گیری کند. یکی از مدافعین اسلیترین به طرز خطرناکی به سمتم کمانه کرد. جا خالی دادم و به سمت دروازه‌شان به راه افتادم. مدافع دیگری به سمتم آمد، اگر اولی را انقدر راحت پشت سر گذاشته بودم، پس این یکی ارباب بود! معطل نکردم و به آرتور پاس دادم. بلافاصله به جلوی دروازه، جایی که بارها تمرین کرده بودیم جای گیری کردم و منتظر پاس آرتور ماندم. حالا که جلو تر از همه به جز بلاتریکس که جلوی دروازه بود ایستاده بودم، نمی‌توانستم شماره‌ها را بخوانم، فقط می‌توانستم امیدوار باشم آرتور هنوز سرخگون را از دست نداده باشد و همان پیکره‌ی توپ به دستی باشد که به سمتم می‌آید. عبور طلسمی را از کنارم حس کردم. می‌توانستم قسم بخورم صدای زمزمه‌ای هم شنیدم، اما وقتی به دور و برم نگاه کردم، متوجه شدم که خیالاتی شده ام. سرخگون به سویم پرتاب شد. درنگ نکردم، به محض گرفتنش، به سمت دروازه شوت کردم. فریاد لعن و نفرین بلاتریکس در صدای هیاهو و تشویق اعضای گریفندور گم شد! سرخگون از لای دستانش رد شده بود.

حالم حسابی جا آمده بود! با جارویم دوری در ورزشگاه زدم و جلوی اینیگو اینیماگو و ملانی استنفورد که کلاه‌هایی به شکل سر شیر به سر داشتند ایستادم و ژشت گرفتم. شیر‌ها غرش می‌کردند و گریفندوری‌ها ورزشگاه را روی سرشان گذاشته بودند. سرم را چرخاندم تا زیر چشمی ببینم که آیا فیونا دارد نگاه می‌کند یا نه. در همان لحظه یکی از بازیکنان را دیدم که انگار تعادلش را از دست داده بود و داشت با من برخورد می‌کرد. لحظه‌ی آخر تعادلش را بازیافت و از کنارم گذشت، اما زیر لب وردی را زمزمه کرد و بازتاب نور سبزی را دیدم که از دستش که بسیار نزدیک به شکمم بود خارج می‌شد و بلافاصله احساس کردم که ضربان قلبم متوقف شد و نفسم بالا نیامد. چشمان از حدقه بیرون زده‌ام می‌دیدند که دارم از روی جارویم سقوط می‌کنم، اما توانایی هیچ حرکتی نداشتم. فقط می‌توانستم دعا کنم تا قبل از اینکه پیکرم به زمین برخورد کند و استخوان‌هایم متلاشی شوند، هشیاری‌ام را از دست بدهم. چشمانم سیاهی رفت و صدای زوزه‌ی باد در گوشم محو شد...


۲.

تصویر کوچک شده
"قبل از آنکه بفهمم با پای خودم به تله افتادم، دستش به داخل ردایش رفت و نوری سبز از نوک بیرون زده‌ی چوبدستی اش خارج شد و..."

نور آفتاب به پشت پلک‌هایم می‌زد. دوباره می‌توانستم نفس بکشم. به نفس نفس افتادم. قبل از اینکه چشمانم را باز کنم، صدای کادوگان به گوشم خورد:
- پاشو! بیدار شو گرگ تنبل تن پرور! بیدار شو تا بیچاره‌مون نکردی!

با تعجب چشمانم را باز کردم و مثل جن زده ها یک کله از تخت خواب بیرون پریدم. سر کادوگان به وضوح از رفتار من جا خورد.
-چته سوسمار جهنده؟
- داشتم کابوس می‌دیدم. امروز دوشنبه اس؟
- معلومه که دوشنبه است، داری می‌ترسونیم گری بک، چرا یه جور نفس نفس می‌زنی انگار از رو جارو افتا ...

حرفش نصفه ماند. جغد نامه‌بری که آدرس را اشتباه آمده بود به شیشه کوبیده شد. اسب کادوگان رم کرد و از تابلو خارج شد. من خشکم زده بود و هاج و واج پنجره را نگاه می‌کردم. کادوگان بین رفتن دنبال اسبش و ماندن کنار من مردد بود.
- تو برو رختکن حاضر شو. من الان میام!

این را گفتم و به دستشویی رفتم و در را بستم. سرم را در دستانم گرفتم. نمی‌دانستم باید چه کار کنم، فقط می‌دانستم که نمی‌توانم تیمم را نا امید کنم. کیف لباس‌های ورزشی‌ام را برداشتم و صورت نشسته به سمت ورزشگاه راه افتادم. در راه هر چیزی که دیدم برایم تداعی خوابی بود که دیشب دیده بودم، امکان نداشت همه چیز تا این حد درست باشد! تقریباً انگار که امروز را دو بار زندگی کرده باشم! مثل تسخیرشدگان راه می‌رفتم و همان کارهایی را می‌کردم که در خوابم کرده بودم.
در رختکن در حال پوشیدن لباس‌های چروک شده‌ام بودم که آرتور از در وارد شد، با عصبانیت گفت:
- مرد حسابی! ما اینجا داشتیم از اضطراب می‌مردیم، اونوقت تو گرفته بودی تخت خوابیده بودی؟ چیه چرا انقدر هاج و واج من رو نگاه می‌کنی؟
این تکه از داستان با چیزی که در خوابم اتفاق افتاد فرق می‌کرد. یادم افتاد که امروز آشفته و هاج و واج بودم و فراموش کردم به کادوگان بگویم که به بقیه تیم نگوید من خواب مانده‌ام. لابد کادوگان هم به اینجا آمده بود و به همه گفته بود. پیش خودم دو دوتا چهارتا کردم، پس هر اتفاقی که به من مربوط نبود، مشابه خوابم اتفاق می‌افتاد، اما حوادثی که من باعث و بانیشان بودم یا به نحوی معلول حرکات من بودند، می‌توانستند بنا به رفتار من عوض شوند. ناگهان فکری به سرم زد. با اینکه از خرافات متنفر بودم اما تا اینجا همه چیز مطابق کابوس پیش رفته بود. چه می شد اگر…؟ !
-ببین آرتور، از من نپرس چرا ولی باید تاکتیک جایگیریمون رو جا به جا کنیم. من سرخگون رو جلو میبرم و به تو پاس می‌دم، ولی خودم عقب می‌مونم تا حواس مدافع‌ها رو پرت کنم، عله به جای من جلو می‌ره و گل می‌زنه؟

آرتور با شک و تردید به من نگاه کرد.
-ولی ما هر بار با گل زدن تو تمرین کردیم، حالا چرا باید دقیقه آخر نقشه‌مون رو عوض کنیم؟ نکنه بهت خبر رسیده اسلیترین از نقشه‌هامون سر درآورده؟

به دروغ گفتم:
-آره، آره، فکر کنم جونور نمایی چیزی فرستاده بودن تو رختکنمون. برو به عله بگو.

تا جایی که امکان داشت با بخار از نوک چوبدستی‌ام، ردایم را صاف‌ و صوف تر کردم، نقابم را جلوی آینه رختکن زدم تا مطمئن شوم موهای ژولیده‌ام از بین نقاب و کلاه ردایم بیرون نزده باشند، آهی به سر و وضع اسفبارم کشیدم و درست به موقع وارد ورزشگاه شدم تا فیونا را ببینم که نقابش را می‌زند و موهای طلایی‌اش را در کلاه ردایش فرو می‌کند.

با سوت فیونا، بازی شروع شد. سرخگون به دست جلو رفتم، همانطور که می‌دانستم، اولین مدافع اسلیترین جلویم آمد. جا خالی دادم. به محض دیدن دومی که شک داشتم ارباب باشد، به آرتور پاس دادم. اما این بار به جلو نرفتم و به جایش به سمت راست پیچیدم. سرم را چرخاندم، مدافع اسلیترین داشت دنبالم می‌کرد. نقشه‌ام گرفته بود! یک بار دیگر دور زدم تا عله را ببینم که حمله را کامل می‌کند. عله سرخگون را گرفت و درست مثل من، بلافاصله شوت کرد. باید اقرار کنم به نظرم خودم در خواب دیروز شوت قشنگ‌تری از عله زدم، ولی در هر حال بلاتریکس باز هم اشتباه پرید و گل اول گریفندور به ثمر رسید. نفس راحتی کشیدم.

بازی را تیم اسلیترین شروع کردند. واقعاً نمی‌شد حدس زد کدامشان، اما مهاجم سرخگون به دستشان جلو می‌آمد. شماره‌ی سه خودمان را دیدم که به سمتش می‌رفت. مرگ بود. طبق تمرین‌ها باید جلوی دروازه‌ی حریف جای‌گیری می‌کردم، ولی به هیچ وجه قصد جلو رفتن نداشتم. چشمم به مهاجم دیگر اسلیترین افتاد که زیرکانه به دروازه‌ی ما نزدیک می‌شد. مرگ هنوز درگیر بود و پرویز به نظر نمی‌آمد متوجه آن بازیکن شده باشد. تصمیم گرفتم خودم کنار آن بازیکن بایستم و سد پاس دادن به او شوم. به بازیکن نزدیک شدم. متوجه حضور من شد، اما واکنشش با چیزی که فکر می‌کردم متفاوت بود. قبل از آنکه بفهمم با پای خودم به تله افتادم، دستش به داخل ردایش رفت و نوری سبز از نوک بیرون زده‌ی چوبدستی اش خارج شد و صاف به سینه‌ی من برخورد کرد!


۳.

تصویر کوچک شده
"جغد نامه بر به شیشه‌ی پنجره خورد."

سقوط کردم. همه جا تاریک شد. بعد نور گرم خورشید به پشت پلک هایم خورد، و در کمال وحشتم، صدای عربده‌های کادوگان را شنیدم!

- پاشو! بیدار شو گرگ تنبل تن پرور! بیدار شو تا بیچاره‌مون نکردی!

چنان با سرعت از تخت خواب روی دو پا جهیدم که کادوگان از شدت تعجب از روی اسبش افتاد!
- چته سوسمار جهنده؟
- امروز دوشنبه است؟
- نگو که تازه یادت افتاده! معلومه که دوشنبه است! مرد حسابی نیم ساعت دیگه بازی داریم!

سرم به دوران افتاده بود، داشتم جنون می‌گرفتم! حالت تهوع داشتم و حس می‌کردم پاهای لرزانم قوای نگه داشتن هیکلم را ندارند. دوباره روی تخت نشستم. جغد نامه بر به شیشه‌ی پنجره خورد. اسب کادوگان رم کرد و از تابلو خارج شد. کادوگان اما بی توجه به اسبش این‌بار با لحن نگرانی پرسید:
-حالت خوبه همرزم؟ شبیه کسایی شدی که از مرگ برگشته باشن!
-نه، حالم خوب نیست کادوگان! من نمی‌تونم مسابقه بدم! یکی دیگه رو بذارین جای من!
-دیوانه شدی؟ کی رو پیدا کنیم توی نیم ساعت؟ بر فرض هم که پیدا کردیم، بعید می‌دونم کسی قبول کنه لحظه آخر تعویض کنیم!
-متاسفم کادوگان ولی به من ربطی نداره! من واقعاً نمی‌تونم امروز بازی کنم، الآن هم به جای تلف کردن وقتت با من، بدو دنبال یه راه چاره باش!

کادوگان برای چند ثانیه تعلل کرد، به نظرم بین گفتن و نگفتن «ننگ گریف»دودل بود، اما سر آخر با لحنی جدی که به ندرت از او شنیده می‌شد، گفت:
-ببین همرزم، من و تو هر دو برای این گروه خیلی زحمت کشیدیم. خودت هم میدونی که بدون تو شانس بازی کردنمون تقریباً صفره. میدونی که من نمی‌تونم بذارم این اتفاق بیفته. پس چرا صادقانه به من نمی‌گی چی شده تا شاید بتونم کمکت کنم؟

نگرانی و لحن صادقانه‌اش رویم تاثیر گذاشت. به حدی گیج بودم که واقعاً احتیاج داشتم تا با کسی صحبت کنم و اندکی از فشار روی سینه‌ام کم کنم.
-چون اگه به مسابقه بیام، به قتل می‌رسم!

لحظه ای چشمان کادوگان از تعجب گشاد شد.
-چرا باید همچین فکری رو بکنی همرزم؟ کسی تهدیدت کرده؟
-نه، اگه می‌خوای حرفم رو باور نکنی یا فکر کنی دیوانه شدم همین الان از تابلو برو بیرون، ولی من امروز رو دو بار دیگه زندگی کردم، و هربار به دست یکی از بازیکنان کوییدیچ به قتل رسیدم!

بر خلاف تصورم، کادوگان نه خندید، و نه شروع به فحاشی و دیوانه خواندن من کرد. بلکه خیلی کنجکاو و صبور به صحبت‌هایم گوش کرد و چند باری از شدت تعجب کلاه خودش را خاراند. وقتی همه چیز را برایش تعریف کردم، ده دقیقه بیشتر تا شروع بازی نمانده بود.
-ببین فنریر، به نظر من اینکه هر بار دوباره از این تخت خواب بیدار میشی اتفاقی نیست. این که واقعاً نمیمیری باید دلیلی داشته باشه. به نظر من اگه امروز هم به مسابقه نیای قاتل، هر کی که هست، بلاخره پیدات می‌کنه و دخلت رو میاره. راه حل تو فرار نیست، مبارزه است!
-چی می‌خوای بگی؟
-به نظر من تو باید با من به زمین بازی بیای، چون تقریباً هر اتفاقی که قراره اونجا بیفته رو می‌دونی، اما این بار منتظری! منتظر قاتل بمون و وقتی از بین بقیه بازیکن‌ها شناختیش، تو پیش دستی کن!

حرفی که می‌زد به نظرم منطقی می‌آمد. اگر راهی برای شکستن این چرخه‌ی عذاب آور مرگ من وجود داشته باشد، باید کشتن کسی باشد که هر بار من را می‌کشد! وقت زیادی نداشتم. موافقتم را به کادوگان اعلام کردم و با عجله به سمت ورزشگاه دویدم.

وقتی نفس نفس زنان خودم را به رختکن رساندم، آرتور را دیدم که از شدت اضطراب ناخون‌هایش را می‌جوید. با دیدن من جلو آمد و در کمال تعجبم، سفت من را در آغوش گرفت. گویا امروز همه‌ی هم تیمی هایم تصمیم داشتند شاخ های من را از تعجب در بیاورند!
-خوشحالم که سالمی مرد! دمت گرم که خودت رو به بازی رسوندی! کادوگان گفت که خیلی ناخوشی.

تلاش کردم تا حد امکان لرزش صدایم را پنهان کنم و لحن امیدوارکننده ای داشته باشم.
-حله آرتور، بهترم. وقت نداریم مرد، بزن بریم به خدمتشون برسیم!

این بار وقتی به زمین رسیدم که فیونا ماسک زده و بی صبرانه منتظر شروع بازی بود. من و آرتور از تاخیر چند ثانیه‌ای مان عذر خواهی کردیم و فیونا سوت آغاز بازی را زد.

سرخگون به دست جلو رفتم. همه چیز دقیقاً مشابه اولین خوابم پیش میرفت، بعد از جا گذاشتن اولین مدافع اسلیترین و پاس دادن به آرتور، جلوی دروازه منتظر آرتور بودم. باز هم عبور طلسمی را از کنارم احساس کردم، اما به حدی محو بود که نمی‌دانستم آیا به راستی احساسش کردم یا از آنجایی که همه چیز شبیه خوابم بود، مغزم این قسمت را از خودش ساخت. بلاتریکس در جلوی دروازه منتظر بود. شخصی سرخگون به دست نزدیک شد! باید آرتور می‌بود، اما به نظر نمی‌آمد قصد پاس دادن داشته باشد، به جایش داشت با سرعت به سمت من می‌آمد. لحظه‌ای گیج شدم و سعی کردم به خاطر بیاورم در خوابم دقیقاً چه زمانی آرتور به من پاس داده بود. اما لحظه‌ای بعد، بازیکن با سرعت بیشتری به سمت من می‌آمد. در دستش چوبدستی نبود، اما وقتی از کنارم رد می‌شد، ضربه‌ی کوبنده و کاری سرخگون به سرم را حس کردم. صدای جمجمه‌ام را شنیدم که می‌شکافت و گرمی خونم را حس کردم که از سرم فواره می‌کرد. چشمانم از شدت درد بسته بودند و فقط می‌توانستم از ته دل دعا کنم که این بار هم از خواب بیدار شوم...


۴.

تصویر کوچک شده
"دست‌های مشت شده‌ام را بالا آوردم و به دسته دسته موهای طلایی گره خورده در پنجه‌هایم خیره شدم..."

درد قطع شده بود و نور خورشید پشت پلک هایم را گرم می‌کرد.

- پاشو! بیدار شو گرگ تنبل تن پرور! بیدار شو تا بیچاره‌مون نکردی!

برای اولین بار در زندگی‌ام از دیدن کادوگان که بی اجازه در تابلویی در اتاقم ظاهر شده بود، خوشحال شدم!
-کادوگان! چقدر خوب شد که اومدی! باید به حرفام گوش بدی!
-چرا انقدر عجیب رفتار می‌کنی خیار چنبر دریایی؟ هیچ معلومه چرا تا این موقع خواب مونده بودی تنبل تن پرور؟

برای بار دوم، هر اتفاقی که برایم افتاده بود را برای کادوگان تعریف کردم. این‌بار کمی سخت تر از بار قبل حرف‌هایم را باور می‌کرد، اما از پیشگویی برخورد جغد نامه‌بر به پنجره و رم کردن اسبش استفاده کردم و بلاخره وقتی داستانم به پایان رسید، حسابی به فکر فرو رفته بود.
-پس یعنی، فکر می‌کنی آرتور تو رو به قتل رسوند، همرزم؟

برای چند ثانیه‌ای ساکت شدم. تصویر آرتور که من را در آغوش می‌فشرد در ذهنم زنده شد.
-راستش نمی‌دونم کادوگان. فکر نمی‌کنم، وقتی من شخصی که به من حمله کرد رو دیدم، از رو به رو به سمتم می‌اومد. درسته که سرخگون دستش بود، اما واقعاً می‌تونست هر کس دیگه‌ای باشه که تو این فاصله که من جلو میومدم، سرخگون رو از آرتور گرفته باشه. من شماره‌ی پشتش رو ندیدم چون وقتی به سرم ضربه زد، چشم‌هام از شدت درد بسته شد...

از یادآوری مرگ دردناکم، سنگینی بدی روی سینه‌ام نشست. کادوگان حس کرد و با لحن آرامتری پرسید:
-خودت فکر می‌کنی کی بوده هم رزم؟
-واقعا نمی‌دونم کادوگان! هر کس ردا پوشیده‌ای می‌تونست باشه، هر کسی به جز بلاتریکس که جلوم ایستاده بود، و چه حیف، چون توی حالت عادی اولین شکم بلاتریکس بود، این کارا از اون بر میاد.
-یادت نره، خودت گفتی صرف اینکه کسی ادای مهاجم گریفندور رو در میاورده، دلیل نمیشه آرتور باشه. چون کسی هم جلوی دروازه‌ی اسلیترین بوده، دلیل نمی‌شه که بلاتریکس باشه. مگه شماره‌ی رداش رو دیدی؟

کمی فکر کردم.
-نه.
-خیله خب بجنب همرزم! وقت نداریم!
-تو که واقعاً انتظار نداری با پای خودم به قتل‌گاهم بیام؟
-این فرد بلاخره تو رو خواهد کشت، اما به نظر من تو باید به زمین مسابقه بیای، پیداش کنی و بهش رکب بزنی! نباید وا بدی هم رزم!

درد وحشتناک حاصل از برخورد سرخگون با سرم را به یاد آوردم. حاضر بودم دست به هرکاری بزنم و هرچیزی را دست بدهم اما دوباره آن درد را احساس نکنم.
_میخوام وا بدم کادوگان. بیخیال من شو.
_خاک دره‌ی گودریک بر سرت همرزم! همینجا بمون! عین مرغ مخفی شو! شخصا اگه قاتل بودم ترجیح میدادم فرد مورد نظرم در حالی که کل هاگوارتز تو زمین بازی کوییدیچ هستن و این بدبخت تنها تو تالارشون نشسته بیام سراغش. به هرحال تو زمین بازی ممکن بود نقابم بیفته یا همچین چیزی.

تکه ای ابر خورشید را پوشاند و اتاق کمی تاریک شد.

-آی کادوگان! هیپوگریفو نگه دار با هم بریم! اینجا تالار گریفه و همین طوری نمیشه واردش شد. وارد هیچ کدوم از چهار تالار نمیشه شد.

کادوگان قهقه ای زد.
-گرگ ابله! واقعا باور کردی این بانوی چاق می تونه ازت محافظت کنه؟ اگه قاتل بیاد اینجا حتی نیاز نداره چوبدستی بکشه. فقط کافیه یه چاقو نشونش بده تا بدو بدو بره تو تابلو اون ویولت وراج قایم شه. تازه از کجا معلوم طرف گریفی نباشه؟

بنظرم حرف های کادوگان منطقی آمد. تابلوی بانوی چاق فقط می توانست دانش آموزان را کنترل کند. برای یک جادوگر آن هم از نوع قاتل گذشتن از تابلو چندان تولید زحمت نمی کرد بنابراین با تکان سری با کادوگان موافقت کردم.
در کمتر از ده دقیقه، با سر و وضعی ژولیده تر از همیشه، روی جارویم منتظر سوت آغاز بازی بودم. خستگی بند بند بدنم را دردناک کرده بود.بعد از آن خواب دلنشینی که با صدای نکره کادوگان از آن بیدار شدم، پشت سر هم بیداری، عجله، کوییدیچ و مرگ سلسله وار به سرم آمده بود. مثل گرگ وحشی که زخم خورده باشد با شک و بدبینی به همه نگاه می‌کردم. گویی منتظر بودم به ازای تک تک جمعیت نور سبز رنگ به سمتم شلیک شود. درد حاصل از برخورد سرخگون به سرم را به یاد آوردم. از تداعی آن چشمانم را لحظه ای بستم. از ته دل آرزو کردم اگر قرار است بمیرم آخرین چیزی که می بینم همان نور سبز رنگ باشد و شاید هم چهره زیبای…

به جز خودم، سیزده هیکل با لباس‌ها و ماسک‌هایی مشابه روی جارو نشسته بودند، بازیکنان حریف، هم تیمی‌هایم، و فیونای داور. حتی علامت شوم هم به هیبت انسانی درآمده بود. تنها کسی که ظاهرش با بقیه فرق می‌کرد، کادوگان بود که با اینکه در داخل تابلو مانند سایرین لباس پوشیده بود، از بیرون قابی بود که به جارویی بسته شده بود.

در تمام عمرم هیچ وقت موجود ترسویی نبودم، آن لحظه هم نمی‌ترسیدم، اما بدبینی و اضطراب، داشت هوشیاری و سلامت عقلم را زائل می‌کرد. فیونا را کم می‌شناختم، به تازگی از کشوری دور به انگلستان آمده بود. به جز او، همه‌ی بازیکنان را خوب می‌شناختم. با همه چند صباحی را گذرانده بودم و با چندتایی‌شان چند باری اختلاف نظر و جر و بحث داشتیم، آیا هیچ‌کدام از این بحث‌ها به حدی جدی بود که کسی را از من متنفر کرده باشد؟ سوت آغاز بازی زده شد و سرخگون به دست جلو رفتم. اولین مدافع اسلیترین جلویم آمد. بانز، بانز نامرئی... هیچ وقت نمی‌شد صورتش را دید، هیچ‌وقت ندیدم و نفهمیدم وقتی که لرد با افتخار از من تعریف می‌کند، نفرت و کینه در صورتش می‌نشیند یا نه...

جا خالی دادم و با ترس و تردید، پشتم را به بانز کردم، مدافع دوم که به گمانم ارباب بود جلویم سبز شد. آیا همیشه مرگخوار خوبی بودم؟ آیا همیشه وظیفه شناس بودم؟ صورت ارباب وقتی گاهی با محبتی که فقط یک مرگخوار می‌فهمید با من برای شک کردن به خودم دعوا می‌کرد جلوی چشمانم ظاهر شد. یعنی ممکن بود همه‌ی این حرف ها را نه از ته دل، بلکه برای حفظ آبروی مرگخواران می‌زد؟ آیا ارباب میخواست قایمکی من را سر به نیست کند؟ بعید می‌دانستم، به شخصیت ارباب نمی‌خورد، اگر می‌خواست من را بکشد همین پریشب در خانه ریدل جلوی همه...

زیادی به فکر فرو رفته بودم و تمرکزم را از دست داده بودم، مدافعی که فکر می‌کردم ارباب باشد بازدارنده‌ای را به بازویم کوبیده بود و سرخگون از دستانم رها شده بود! سراسیمه به پایین نگاه کردم اما قبل از اینکه بتوانم تکان بخورم، بازیکنی به سرعت برق و باد سرخگون را گرفت و در جهت مخالف من، به سمت دروازه گریفندور به راه افتاد، توانستم در نیم نگاهی شماره‌ی ردایش را ببینم، هشت سبز. هوریس بود.
زیر لب فحش و نفرین بار خودم کردم، به خاطر بی‌حواسی من، مسیر داستان عوض شده بود و حالا نمی‌دانستم که کی باید منتظر حمله از کدام جهت باشم! احساس گرگی زخم خورده در وسط گله‌ی کفتارها را داشتم.
چشم‌هایم را تا جایی که می‌شد باز کردم و چهارچشمی به بازیکن‌های اطرافم خیره شدم، سعی کردم تا جایی که می‌توانم شماره‌ها و جایشان را یاد بگیرم، تا حداقل اگر به قتل رسیدم، یادم بیاید چه کسانی در آن سمتی که به من حمله شد پرواز می‌کردند. در سمت مقابل زمین چشمم به کادوگان افتاد که او هم با نگرانی نگاهش بین من و بازیکنان اطرافم در نوسان بود. قوت قلبی نبود، اما کورسوی امیدی بود. همه‌ی ما می‌دانستیم کادوگان در حد طلسم آواداکدورا جادو بلد نیست، برای همین همیشه با شمشیر می‌جنگید، ولی در حد طلسم اکسپلیارموس یا پتریفیکوس که از دستش بر می‌آمد تا خودم بعدش به خدمت قاتل برسم.

از صدای هیاهوی اسلیترینی‌ها متوجه شدم که کادوگان که شیش دانگ حواسش به من بود، گل خورده است! عله جلو رفت تا توپ را بگیرد، و قبل از آنکه بتوانم مخالفتی از خودم نشان دهم، به من پاس داد. عالی شد! حالا همه‌ی بازیکنان برای اینکه بخواهند خیلی به من نزدیک شوند بهترین بهانه را داشتند! طبق غریزه به سرعت جلو رفتم. نا گهان صدای جیغ ظریف دخترانه‌ای از پشت سرم به گوش رسید. بلاتریکس که جلوتر از من در دروازه‌ی خودشان بود، فقط یک نفر دیگر می‌توانست باشد...

قلبم ریخت. با اضطراب برگشتم و بین شلوغی پشت سرم به دنبال ردایی با حرف «ر» نقره‌ای به جای شماره در پشت گشتم. همه جا شلوغ بود همه چیز در مقابل چشمم رژه می‌رفت. فریاد کشیدم:
- فیووونااا! فیونا کجایی؟!

ناگهان سوزش شدیدی را در پشت کتفم احساس کردم! تیزی جسمی سرد و نوک تیز را در بدنم احساس می‌کردم، اما آن جسم تیز هر چه که بود، شمشیر نبود، کوتاه بود، مثل یک چاقوی تاشوی جیبی. هر کس که از پشت سر به من چاقو زده بود، باید هنوز در فاصله‌ی نزدیکی به من می‌بود. درد طاقت فرسای پشتم نمی‌گذاشت به پشت بچرخم. دستانم را مانند چنگال‌های حیوان درنده‌ای به پشت سرم بردم و قبل از آنکه قاتلم چاقو را از پشتم بیرون بکشد، به سر و رویش چنگ انداختم! چاقو از پشتم لیز خورد و لگدی از روی جارویم به پایینم انداخت. همانگونه که به پایین سقوط می‌کردم و هشیاری‌ام اندک اندک از من دور می‌شد، دست‌های مشت شده‌ام را بالا آوردم و به دسته دسته موهای طلایی گره خورده در پنجه‌هایم خیره شدم...


۵.

تصویر کوچک شده
"اقرار می‌کنم خیلی وقت‌ها کارهایی کردم که به آنها مفتخر نیستم،..."

دوباره می‌توانستم نور خورشید را بر پشت پلک‌های بسته‌ام احساس کنم.

- پاشو! بیدار شو گرگ تنبل تن پرور! بیدار شو تا بیچاره‌مون نکردی!

مثل سرباز جنگنده‌ای که از سنگرش بیرون می‌آید، از رخت خواب بیرون پریدم و جلوی کادوگان ایستادم. بیشتر حرکاتم غریزی بود.
- چته سوسمار جهنده؟
- باورم نمیشه کادوگان! باورم نمیشه! فکرم به هر کسی می‌رفت جز اون!
- هذیون گرفتی داری پرت و پلا می‌گی گری بک! به خودت بیا خیار دریایی!

نفسم هنوز بالا نمی‌آمد، بدنم از مردن و بیدار شدن پشت سر هم کرخت شده بود. اعصابم را از دست دادم و نعره زدم!
-خفه شو کادوگان! نیم ساعت بیشتر وقت ندارم که همه چیز رو بهت بگم پس محض رضای مرلین یک بار توی زندگیت خفه شو و به من گوش کن!

کادوگان با تعجب سکوت کرد و من با بیشترین سرعتی که در توانم بود همه چیز را از اول برایش تعریف کردم.
- پس فکر می‌کنی کار این دختره بود هم‌رزم؟

قلبم هم از فکر کردن به فیونا درد می‌آمد. آخ که چقدر دلم می‌خواست هر کسی، هر کس دیگری به جز فیونا قاتلم باشد. تمام زندگی‌ام را با طغیان و تنهایی زندگی کرده بودم. اقرار می‌کنم خیلی وقت‌ها کارهایی کردم که به آنها مفتخر نیستم، اما برای اولین بار در عمرم، چیزی را احساس کرده بودم که هیچ وقت احساس نکرده بودم. وقتی به فیونا نگاه می‌کردم، احساس می‌کردم می‌خواهم او کسی باشد که شب ها به امیدش به خانه می‌آیم. احساس می‌کردم شاید با حضورش، دیگر نیازی به زندگی با طغیان نباشد. چقدر حیف که هنوز حتی یک بار هم جرأت نکرده بودم تا حتی به یک آب کدو حلوایی دعوتش کنم! آخر چرا فیونا باید بخواهد من را بکشد؟

- من که میگم معجون عشق به خوردت داده!
- برو بابا من هیچ وقت از دست کسی هیچ چیز نمی‌خورم، بعدم قضیه یک روز دو روز نیست که، الآن چند ماهی هست که اینجوری فکر می‌کنم.

احساس کردم دل کادوگان به حالم سوخت و گوش‌هایم از حرص و خجالت توأمان قرمز شد.
-آخه چرا می‌خواد من رو بکشه؟
- ما چیز زیادی از گذشته‌اش نمی‌دونیم همرزم، شاید یکی از دشمنانت فرستادتش!

در حالی که سعی می‌کردم صدایم نلرزد، گفتم:
-مهم نیست، خودم بعد مسابقه شرش رو کم می‌کنم.
- منظورت چیه؟ نکنه می‌خوای نیای مسابقه؟
- کادوگان، اگه الآن بیام مسابقه، به فیونا زحمت نمی‌دم، خودم از خستگی میمیرم! احساس میکنم چند روزه که نخوابیدم و به جاش فقط دویدم! همین‌جا میمونم و درها رو قفل می‌کنم تا...
-ببین فنریر، نمی‌خواستم این رو بهت بگم تا روحیه‌ات رو بگیرم، ولی تا الآن هر بار که توی زمین مسابقه مردی، دوباره از خواب بیدار شدی، ولی آیا تضمینی هست که اگه تحت شرایط دیگه‌ای به قتل برسی باز هم نمی‌میری؟

پیش خودم فکر کردم. پر بیراه نمی‌گفت. من و کادوگان هنوز مکانیزم این هر روز از خواب پریدن‌ها را کشف نکرده بودیم. نه علتش را می‌دانستیم و نه شرایطش را. اگر بعد از مسابقه دوباره فیونا به کلکی من را می‌کشت و من دیگر زنده نمی‌شدم چه؟

- سگ تو زندگی من، باشه الآن حاضر میشم، تو برو.

چطور خودم را به موقع به ورزشگاه رساندم، هنوز هم نمی‌دانم. ردای کوییدیچم را روی لباس خوابم که هنوز تنم بود پوشیدم و دست دور گردن آرتور که از ترس نرسیدن من به بازی کم مانده بود غش کند انداختم و دوتایی وارد زمین بازی شدیم. بلافاصله بعد از ورود ما، فیونا سوت آغاز بازی را زد.

به آرتور گفته بودم تا بازی را به جای من شروع کند، پس خودم چشم از فیونا بر نداشتم. نمی‌خواستم گمش کنم. منتظر گرم شدن سر همه به بازی و منتظر یک فرصت مناسب بودم تا... یک فرصت مناسب که.. خوب، که بکشمش! بلاخره من یک مرگخوار بودم و قبل از این آدم‌های زیادی را کشته بودم. جانم در خطر بود و نمی‌توانستم بگذارم انقدر بیهوده کشته شوم. حالا که خودم در نقش قاتل کمین کرده بودم، می‌توانستم ببینم چقدر پوشیدن ردای یک شکل کار را برایم راحت کرده است. چند دقیقه‌ای فیونا را از پشت دنبال کردم، بی آنکه توجه کسی را جلب کنم. مرتب سرش را به چپ و راست می‌چرخاند، گویا دنبال کسی می‌گشت. فکر می‌کرد من، مهاجم اصلی گریفندور، در جلوی دروازه گریف کمین کرده باشم، فکرش را هم نمی‌کرد که پشت سرش باشم. چوبدستی‌ام را بیرون کشیدم. وقتش بود. دستانم می‌لرزید، اما تمام تلاشم را کردم تا صدایم نلرزد:
-آواداکدورا!

نور سبزی از چوبدستی‌ام خارج شد و به پشت شانه‌های فیونا اصابت کرد. برای هر پشیمانی دیر شده بود. به سرعت چوبدستی‌ام را قایم کردم و شیرجه رفتم تا پیکر بی‌جانش را قبل از متلاشی شدن بر روی زمین بگیرم. درست بود که کشته بودمش، ولی دلیل نمی‌شد برایش ناراحتی نکنم. با شیرجه رفتن من، توجه دو سه نفر دیگر هم به بدن فیونا که به سمت زمین سقوط می‌کرد جلب شد. لحظه‌ی آخر گرفتمش، روی جارو ساکن ماندم، شانه‌های سردش را در بازو گرفتم و با اضطراب نقابش را بالا زدم. گویا ته دل امید داشتم که خطا کرده باشم و در عین حال خطا نکرده باشم! صورت زیبایش از زیر نقاب پیدا شد. گونه های همیشه سرخش، رنگ پریده و سرد مثل یخ بودند.
می‌خواستم گونه‌هایش را با دستانم گرم کنم که صدای زوزه‌ی باد را شنیدم، مانند وقتی که کسی روی جارو به سرعت به سمتت می‌آید. سرم را بالا گرفتم و شخص ردا پوش و نقاب داری را دیدم که گویا تعادلش را از دست داده بود و داشت مستقیم به سمت من‌ می‌آمد. دستم ناخودآگاه از روی گونه های فیونا سر خورد و به سمت چوبدستی‌ام رفت، اما فرد شنل پوش از من تند تر بود... یک بار دیگر در کمال بهت و وحشت نور سبزی را دیدم که به سمتم آمد و تنفس و ضربان قلبم را بلافاصله قطع کرد. با چشمانی از تعجب گرد در آخرین ثانیه‌های هشیاری‌ام، به قاتلم نگاه کردم و نگاهم به پشت سرش افتاد، کادوگان را دیدم که او هم با بهت و ترس به من ‌می‌نگرد! از ته دل آرزو کردم می‌توانستم دهنم را باز کنم و آخرین و مهمترین سوالم را از کادوگان بپرسم، اما کادوگان گویا از صورت من حرف‌هایم را می‌خواند، همانطور که چشمانم سیاهی می‌رفت و با فیونا در آغوشم سقوط می‌کردم، شروع به فریاد زدن کرد:
-مرگ! مرگ!


۶.

تصویر کوچک شده
"شش روز لعنتی بود که در این چرخه‌ی زمان گیر کرده بودم."


نور خورشید به پشت پلک‌هایم می‌خورد.

- پاشو! بیدار شو گرگ تنبل تن پرور! بیدار شو تا بیچاره‌مون نکردی!

بدنم تازه متوجه شد که دوباره می‌تواند نفس بکشد. نفس عمیقی کشیدم که قفسه سینه‌ام را از روی تخت بلند کرد و به جلو پرت کرد.
-چته سوسمار جهنده؟ شبیه کسایی نفس می‌کشی که تازه از خفگی نجات پیدا کرده باشن!
- کادوگان! خفه شو و گوش کن! باورت بشه یا نه همین الان زندگی من رو نجات دادی!

و قبل از اینکه بالای منبر برود و بگوید که پرت و پلا می‌گویم، یک بار دیگر همه چیز را برایش تعریف کردم. وقتی بلاخره ساکت شدم تا نفسی بگیرم، پرسید:
-بعد من شروع کردم به فریاد زدن و گفتم مرگ؟
-آره! چون تو پشت قاتل بودی، من دیدم که تو دیدی کی من رو کشت، از همه مهم‌تر، از پشت دیدیش! می‌تونستی شماره‌اش رو بخونی! می‌خواستم ازت بپرسم اما نفسم بالا نمی‌اومد. اما تو به من نگاه کردی و از نگاهم فهمیدی چی‌میخوام ازت بپرسم، و داد زدی مرگ!

- چقدر وحشتناک همرزم! حالا چطوری می‌شه از شر مرگ خلاص شد؟
- با آواداکدورا! طلسم کشتن طلسم فوق‌العاده قویه و فقط مال انسان‌ها نیست، تقریباً هر چیزی رو می‌کشه. این مرگ‌ ما هم تنها فرشته‌ی مرگ دنیا نیست. فقط یکی از صدها مرگه. دنیا بدون یکیشون همچین خیلی متفاوت نیست.

با خودم فکر کردم یا حتی دوتاشون! اگه بازم مرگ بخواد اینجوری بازی کنه تسلیمش نمی شم.

شش روز لعنتی بود که در این چرخه‌ی زمان گیر کرده بودم. خستگی بیش از اندازه، عصبانی و کم خلقم کرده بود. فقطمی‌خواستم هر چه زودتر مرگ را بکشم و به این کابوس پایان دهم! به اندازه‌ی یک هفته خوابم می‌آمد و به اندازه‌ی یک جنگ تمام عیار، بدنم کوفته و دردمند بود.
-تو برو کادوگان، من الان میام!


۷.

تصویر کوچک شده
"جلویش زانو زدم."

باز هم لحظه‌ی آخر خودم را رساندم، آرتور را در آغوش کشیدم و با دیدن فیونای قبراق و سرحال که از دیر آمدن ما بدخلق بود، دلم به جوش آمد. با روحیه‌ای بهتر از پنج بار قبل، بازی را شروع کردم. حس می‌کردم که این‌بار بازی را تمام می‌کنم! این بار هم از آرتور خواستم تا به جای من بازی را شروع کند و خودم به تعقیب مرگ پرداختم، همانگونه که دیروز فیونا را تعقیب می‌کردم. بلاخره لحظه‌ای رسید که احساس کردم حواس همه به اندازه‌ی کافی به بازی جمع شده. چوبدستی‌ام را از زیر ردایم بیرون کشیدم و به سمت مرگ که بی‌خبر از همه جا در زیر پایم پرواز می‌کرد گرفتم.
اما زبانم قفل شده بود. نمی‌توانستم طلسم کنم!

به خودم نهیب زدم که احمق نباشم و در این لحظه‌ی حساس، ضعف از خودم نشان ندهم! اما چیزی در درونم با من مبارزه می‌کرد. هیچ وقت به باهوشی معروف نبودم، اما انگار تمام مغزم به کار افتاده بود و به من می‌گفت: فکر کن! یک جای کار می‌لنگد!

ما همیشه مرگ را با شنل سیاهش دیده بودیم، آیا امکان داشت پشت شنل سیاهش، موهایی بلند و طلایی داشته باشد، شبیه آن موهایی که موقع چاقو خوردنم، از سر قاتلم کندم؟ آیا ممکن بود این بار هم اشتباه کرده باشم؟ مرگ را بکشم و باز به دست کس دیگری به قتل برسم؟ از بین همه‌ی هم تیمی‌های دیگرمان، مرگ همیشه به من بیشتر احساس نزدیکی می‌کرد. همیشه دوست داشت با من وقت بگذراند و گاهی برایم خاطرات جالبی تعریف می‌کرد. می‌دانستم که هر روز بنا به شغلش، نام من را در لیست مرده‌های آن روز می‌بیند. هر روز می‌داند که بعد از سقوط من از روی جارو، باید روحم را به زیرزمین مشایعت کند، اما بر فرض اینکه قاتل هم نبود، باز هم به من هیچ چیز نمی‌گفت و اخطاری نمی‌داد.
-فکر کن گرگ حسابی!

آن وقت بود که دو گالیونی‌ام افتاد. مرگ طبق تعهدات کاری‌اش نمی‌توانست به من اخطار دهد و بگوید آن روز به قتل می‌رسم، اما هر روز می‌توانست از مشایعت روحم به زیر زمین سر باز بزند و آن روز را دوباره برایم تکرار کند، به این امید که قاتل را بشناسم و معما را حل کنم!

اگر اکنون مرگ را می‌کشتم، فرشته‌ی مرگ دیگری مسئول گرفتن جان هر دویمان می‌شد و این بار جدی جدی می‌مردم! پس چرا کادوگان می‌خواست که من مرگ را بکشم؟ ناگهان همه چیز برایم روشن شد… غیر قابل باور بود اما کاملا منطقی. پرده ای که حقیقت را پوشاند بود درست در مقابلم شروع به بالا رفتن کرد. حال همه چیز واضح بود!

نمی‌دانم چرا زودتر به این فکر نیفتادم، شاید چون ظاهرش با کسی که هر بار به من حمله می‌کرد فرق داشت. اما از بین همه‌ی این افراد که امروز در این زمین بازی بودند، کادوگان از همه بیشتر با من درگیر شده بود. وقتی هر روز می‌خواستم در خانه بمانم، هر بار کادوگان با بهانه‌ای من را به زمین بازی می‌کشاند، چرا؟ چون خودش تنهایی نمی‌توانست من را بکشد، اما این زمین بازی پر از مرگخوارانی بود که طلسم آواداکدورا را مثل آب خوردن بلد بودند. کادوگان شاید آواداکادورا بلد نبود، ولی از کجا معلوم طلسم فرمان هم بلد نبود؟

یاد احساس عبور طلسمی از کنارم افتادم که چند باری اتفاق افتاده بود. یادم افتاد فیونا قبل از اینکه به من حمله کند، جیغ کشیده بود. من احمق هر روز با تعریف کردن داستان برای کادوگان، بهش این موقعیت را می‌دادم که هر بار فرد جدیدی را طلسم فرمان کند و من را غافلگیر کند. شرط می‌بندم هر روز پیش خودش فکر می‌کرده که چرا روز قبل نتوانسته من را کامل بکشد؟ اما کادوگان از من زودتر فهمیده بود چرا!؟ آن روز که فریاد می‌کشید مرگ! مرگ! در حقیقت به من پیام نمی‌داد، داشت برای خودش فردا صبح پیام می‌فرستاد. روزها برای کادوگان تکرار نمی‌شدند، و اگر چیزی را کشف کرده بود، باید جوری به خودش می‌فهماند، مثلاً با فریاد زدن مرگ به من، در حقیقت به خودش فردا صبح پیام می‌داد:
-فنریر رو ترغیب کن مرگ رو بکشه، مرگ پشت این تکرار روزهاست!
چوبدستی‌ام را از سمت مرگ چرخاندم و به سمت دروازه‌ی گریفندور، جایی که کادوگان باید می‌ایستاد چرخیدم. ولی بازهم زیادی تعلل کرده بودم، قبل از اینکه کامل بچرخم، صدای کادوگان را در ذهنم شنیدم:
-گوش به فرمان! برگرد، مرگ رو بکش!

مطیعانه به سمت مرگ چرخیدم. چوبدستی ام را برای بار دوم بالا گرفتم. ولی بعد صدای خودم را در مغز خودم شنیدم:
-اگه نخوام مرگ رو بکشم چی؟
-بهت میگم مرگ رو بکش مرتیکه‌ی خرچنگ دریایی!
-نه مرسی، نمی‌خوام مرگ رو بکشم، میخوام تو رو بکشم.
-تو به فرمان من گوش می‌کنی!

اقرار می‌کنم که مقاومتم در حال شکسته شدن بود. چوبدستی‌ام صاف پشت مرگ را نشانه گرفته بود که ناگهان صدای آه و ناله‌ی تماشاگران اسلیترینی بلند شد و احساس کردم طلسم فرمان از رویم برداشته شد. با عجله برگشتم تا ببینم چه شده است.

هکتور که کوییدیچ بازی کردنش هم دست کمی از معجون سازی‌اش نداشت، جلوی دروازه‌ی گریفندور صاحب سرخگون شده بود و به جای شوت کردنش به یکی از سه حلقه‌ی دروازه، آنرا اشتباهی به تابلوی کادوگان کوبیده بود. این بار درنگ نکردم و طلسم را به سمت کادوگان فرستادم.
-آواداکدورا!

ناگهان فکر بکری به سرم زد و طلسم دوم را به سمت جارویش فرستادم:
-وینگاردیوم له‌ویوسا!

جارو در مقابل دروازه به پرواز درآمد، در حالی که تابلوی کادوگان هنوز به آن آویزان بود. هیچ کس تا پایان بازی لازم نبود بفهمد که کادوگان دیگر با ما نیست. بازی برای نیم ساعت دیگر ادامه پیدا کرد و تیم ما با نتیجه‌ی دویست و ده بر شصت تیم اسلیترین را شکست داد، با همه‌ی خستگی‌ام، سه تا از گل‌های گریفندور را خودم به ثمر رساندم. بلاخره وقتی ترامپ گوی زرین را گرفت، احساس کردم که حالا می‌توانم باور کنم که زنده‌ام! همه‌ی هم تیمی‌هایم با خوشحالی به سمت جایگاه تماشاچیان گریفندور پرواز کردند. من هم به آنها ملحق شدم. هنوز کسی حواسش به کادوگان که هنوز جلوی دروازه در حال پرواز بود، نبود. مرگ به کنارم آمد:
-آفرین گری بک. شرمنده رفیق، من نمی‌تونستم بهت بگم که چه خبره. ولی اگه یک صبح که از خواب پا می‌شدی اون پنجره‌ی کوفتی رو باز می‌کردی، من هر روز برات یه جغد می‌فرستادم که توش تا جایی که می‌تونستم بهت هشدار داده بودم.

پس آن جغد احمق که هر روز به پنجره می‌خورد، راهش را اشتباه نیامده بود.
از جمع گریفندوری‌ها فاصله گرفتم. اگر یک چیز از این چند روز کابوس وار یاد گرفته بودم، این بود که هیچ تضمینی برای زندگی نیست، فردا شاید خیلی دیر باشد. به سمت وسط زمین رفتم و بی مقدمه فیونا را در آغوش کشیدم. دست زمخت پنجه مانندم را در موهای نرم طلایی‌اش فرو کردم و گونه‌های گرم و لطیفش را به صورت خشن خودم فشار دادم. نمی‌توانستم صورتش را ببینم، ولی از کشیده شدن گونه اش بر صورتم فهمیدم که دارد لبخند می‌زند. او را از آغوشم جدا کردم و جلویش زانو زدم. کل ورزشگاه و بازیکنان به من زل زده بودند. برایم مهم نبود، شیش بار از مرگ نجات پیدا نکرده بودم که برای زل زدن مردم خجالت بکشم و سرخ بشوم. همه از شدت تعجب خشکشان زده بود. حق داشتند، خودم هم از جسارت خودم متعجب بودم!
-فیونا، با من ازدواج می‌کنی؟

صدای نفس چند نفر که در سینه حبس شد را شنیدم. یک «می‌خواد ازدواج کنه سر ما!»ی خاصی در نگاه ارباب بود. اینیگو و ملانی احساساتی شده بودند و با بغض یکدیگر را بغل کرده و به من زل زده بودند. صورت مرگ را نمی‌دیدم، ولی احساس کردم می‌خندد.
-باشه. ولی می‌شه الآن از اینجا بریم؟

از خوشحالی در پوست خودم نمی‌گنجیدم. دست فیونا را گرفتم و دوتایی در میان تشویق و همهمه‌ی ورزشگاه خارج شدیم.

پایان


ویرایش شده توسط سر کادوگان در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۱۷ ۲۲:۰۹:۴۰
ویرایش شده توسط سر کادوگان در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۱۷ ۲۲:۲۱:۴۰
ویرایش شده توسط سر کادوگان در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۱۷ ۲۲:۲۳:۵۴
ویرایش شده توسط سر کادوگان در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۱۷ ۲۲:۲۵:۴۲
ویرایش شده توسط سر کادوگان در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۱۷ ۲۲:۳۳:۱۶
ویرایش شده توسط سر کادوگان در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۱۷ ۲۳:۱۸:۱۹


تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شده




پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۲:۰۶:۰۰ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸

گریفیندور، محفل ققنوس

آرتور ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۰۲ جمعه ۱۵ بهمن ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۸:۰۹:۳۴ پنجشنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۸
از خانه ویزلی ها
گروه:
ایفای نقش
محفل ققنوس
کاربران عضو
گریفیندور
ناظر انجمن
پیام: 470
آفلاین
گریفیندور VS اسلیترین


قتل

____________________________________________________________


صبح روز دوشنبه - وزارتخانه

آرتور، درحالی که قهوه اش از درون لیوان توی راهروهایی که ازشون عبور میکرد میریخت، با عجله به سمت اتاق کار خودش میدوید. با اینکه به ما فوقش قول داده بود که هرگز دیر نکنه، ولی باز هم دیر کرده بود و این اتفاق اون رو به دردسر می انداخت. به سرعت به سمت در ورودی رفت و در رو باز کرد. دفعات پیش، با ما فوقش رو به رو میشد، اما اینبار جناب وزیر، کریس چمبرز، شخصا توی اتاقشون حضور پیدا کرده بودن.
-آرتور.
-جناب وزیر؟! بابت تاخیرم عذر میخوام قربان. دیشب، تمام وقت داشتم روی پرونده ها...

کریس، با بالا آوردن دستش به نشانه ساکت شدن، حرف آرتور رو قطع کرد و اجازه نداد ادامه بده. گلوش رو صاف کرد و برگه ای رو از لای پرونده آرتور که در دست گابریل بود، بیرون کشید. نگاهی به برگه انداخت و با دقت، اون رو با صدای بلند، طوری که آرتور بتونه بشنوه، خوند.
-تاخیر در حاضر شدن در محل کار، سابقه مدیریت سوء استفاده از محصولات مشنگی. تعداد تاخیرها، شش بار و در تاریخ های بیستم و بیست و هشتم فوریه، یازدهم جولای، هجدهم آگوست و دوم و پانزدهم نوامبر. همچنین تعداد تاخیرهای شما در سابقه حضورتون در مقام ریاست اداره شناسایی و مصادره جادوهای دفاعی و اسباب حفاظتی تقلبی، به یازده تاخیر رسیده که خوندن تاریخ هاشون، فقط وقت تلف کردنه. در نتیجه باید خدمت شما عارض باشم که ما در وزارتخونه نمیتونیم همچین کارکنانی رو نگه داریم.

آرتور نمیتونست حرفی بزنه. با همون چهره پوکر فیس و ظاهرش که حرف ها درونش پنهان بود، به وزیر کریس خیره شده بود. میدونست که اینبار هیچ امیدی به موندنش توی وزارتخونه نیست و منتظر بود تا وزیر ادامه بده. کریس چمبرز کمی به آرتور نگاه کرد. وقتی که دید آرتور حرفی نمیزنه، ادامه داد.
-چیزی هست که بخوای بگی آرتور؟
-من...
-بابت تمام زحماتی که این چندساله کشیدی ازتون سپاس گزارم. میتونید وسایلتون رو جمع کنید. دیگه نیازی نیست که نگران صبح روز دوشنبه باشید.

وزیر این رو گفت و از اتاق خارج شد و گابریل به دنبال اون پرونده ها رو با خودش میبرد. آرتور نگاهی به همکارانش که درون اتاق، پشت میز ها و روی سکوهای چوبی خودشون نشسته بودن، انداخت. با نا امیدی به سمت میز کارش رفت. آهی از ته دل کشید و شروع کرد به جمع کردن وسایلش.

ساعت دوازده ظهر - خانه ویزلی ها

باز هم کاناپه، آرتور، لیوان قهوه ای که در دست داشت و افکاری که در ذهنش میگذشت. ویزلی هایی که باید نون میداد. مایحتاج و حتی خرید های مالی. چطور باید هزینشون رو پرداخت میکرد؟ کمی پس انداز توی بانک گرینگاتز و درون اتاقک کوچکش، در انبار کنار خونش داشت. اما با وجود اونها، شاید تنها چند ماه دووم میاورد. حتی شاید چند ماه هم دووم نمیاورد. توی همین فکرها بود که در ورودی خونه باز شد و مالی داخل شد. با دیدن آرتور که روی کاناپه نشسته بود، جا خورد.
-یا مرلین! تو چت شده آرتور. گرخیدم.

آرتور به مالی نگاه کرد و با بی حالی جواب داد.
-بابتش معذرت میخوام.

از لحن آرتور مشخص بود که چقدر نا امید و داغونه. مالی نزدیک آرتور شد و بالا سرش ایستاد.
-چی شده آرتور؟ این وقت روز تو باید سر کار باشی. فقط پنجشنبه تا شنبس که شب کاری و روزای یکشنبس که تمام وقت خونه ای.
-میدونم مالی. خبر بد اینه که امروز اخراج شدم. به خاطر شش تاخیر در سوابق مقام سابقم و یازده تاخیر در سوابق مقام فعلیم که خوندنشون برای وزیر، فقط وقت تلف کردن بود. فکر کنم که تا چند وقت دیگه، شب ها باید با شکم گرسنه بخوابیم.
-این اتفاق نمیافته آرتور.

مالی به آرتور نزدیک تر شد. وسایلش رو کنار کاناپه گذاشت و کنار آرتور نشست. دست آرتور رو گرفت و سعی کرد آرومش کنه.
-تو روز ها و شب ها برای اینکه بتونی خونوادمون رو کنار هم نگه داری و این گرمی و صمیمیت رو حفظ کنی، زحمت کشیدی. تمام وقت کار کردی. توی اون وزارتخونه که هیچ وقت مشخص نبود چه اتفاقات شومی داره توش رخ میده. شاید وقتش باشه که بازنشست بشی. درسته که اخراج شدی ولی به چشم بازنشستگی ببینش. دیگه لازم نیست که نگران تاخیر ها و شب کاری هات باشی.
-ولی کی میخواد این خونواده رو نون بده؟ لباس نو و تعمیرات این خونه نیاز به پول دارن. حتی حقوق بازنشستگی هم بهم نمیدن. از کجا باید هزینشون رو بیارم؟
-نگران نباش آرتور. ما تعدادمون زیاده و خرجمون بالا، ولی همین تعداد زیادمون میتونن خیلی کار ها بکنن. کنار هم میتونیم بهترین ها رو داشته باشیم. اصلا خودمون دو تا همه چیز رو درست میکنیم. نیازی نیست بچه ها کاری بکنن.

همینطور که مالی آرتور رو دلداری میداد، ناگهان آرتور به یاد حرف جرج و فرد افتاد که چند روزی پیش برای شوخی با پدرشون گفته بودن. حرف دوقلو های ویزلی توی ذهن آرتور تکرار شد:
نقل قول:
-پدر تا به حال کوییدیچ بازی کردی؟ اگه دوست داشته باشی میتونی بازم بازی کنی.
-فکر نمیکنم بازی کرده باشه. شاید الان بتونه توی تیم پیشکسوتان بازی کنه. البته چون سابقه بازی نداشته راهش نمیدن.

صدای برخورد ماهیتابه مالی به کله دوقلو های ویزلی
-انقدر پدرتون رو اذیت نکنید. یه زمانی اون هم کوییدیچ بازی میکرده و بازیکن بدی هم نبوده.


از تعریف های مالی ابتدا آرتور کمی لبخند طویل، تا دم گوش هاش زد. سپس به خودش اومد و در حالی که به مالی نگاه میکرد، با ذوق گفت:
-کوییدیچ.
-چی؟
-کوییدیچ مالی. میخوام برم و عضو تیم کوییدیچ بشم و دوباره بازی کنم. خیلی سال میگذره ولی شنیدم به بازیکنای تیم کوییدیچ حقوق خوبی میدن.
-درسته آرتور ولی فکر نمیکنی برای اینکار یکمی زیادی پیر و چاق شدی؟
-پیر و چاق؟ کی اهمیت میده؟ همین الانش هم از صد تا بازیکنای جوون بهتر بازی میکنم. درسته، خودشه! همین الان میرم و خودمو معرفی میکنم و عضو تیم کوییدیچ میشم.

مالی که کاری از دستش بر نمیومد، حرفی نزد و رفتن آرتور رو تماشا کرد. تنها نگران این بود که شاید دوباره آرتور ضربه ای بخوره و نا امید تر از قبل به خونه برگرده.

محل عضو گیری برای تیم کوییدیچ

در اطراف محل عضو گیری، تسترال پر نمیزد. گویا کاسبی کساد بود و هیچکس نبود که بخواد عضو تیم بشه. مشخص بود مهلت عضو گیری تموم نشده، چون هنوز بند و بساطشون پهن بود و داشتن پیکسی میپروندن. آرتور کراواتش رو تنظیم کرد و دستی به کت و شلوارش کشید. صداش رو صاف کرد و با اعتماد به نفس بالا رفت سمت دو شخصی که پشت میز نشسته بودن. چهره هاشون براش آشنا نبود و تا به حال همچین افرادی رو ندیده بود، ولی هر جوری که بود باید عضو تیم کوییدیچ میشد. آرتور جلو رفت و جلوی میز ایستاد.
-اهم... ببخشید! میخواستم توی تیم کوییدیچ عضو...

هنوز حرف آرتور تموم نشده بود که دو شخص سمت آرتور حمله ور شدن و دستاش رو گرفتن و به سمت رختکن زمین کوییدیچ کوچکی که در فضای پشت سرشون بود بردن.
-جون مادرت بیا عضو شو.
-مرلین تو رو برامون رسوند.
-اصلا راه نداره بذارم انصراف بدی. ناراحت میشم.
-حقوق دوبرابر بهت میدیم اصلا که زیر دلت هم درد نگیره.

آرتور ابتدا کمی جا خورد و توی ذهنش میگذشت که "یعنی این دو نفر من رو میشناسن؟ یعنی انقدر بازیم خوب بوده که حالا دارن برام سر و دست میشکونن؟". بی خبر از این که اینا یه بازیکن کم دارن و هیچکسی نیست عضو تیم بشه و همه فرار کردن، با خیالات خودش رفت تا قرارداد رو امضا کنه و تمرینش رو شروع کنه.

همان لحظه - خانه ریدل اینا

رودولف و هکتور، درحالی که همدیگر را هل میدادن، از پله ها بالا میرفتن تا زودتر در محضر اربابشون حاضر شن. بعد از کلی آسیب های سطحی و جدی، بالاخره رودولف زودتر از هکتور پاش رو توی اتاق گذاشت.
-ما زودتر رسیدیم ارباب. امر بفرمایید. عکس بدید جنازه تحویل بگیرید اصلا.
-تند نرو رودولف. برنامه هایی داریم که میخوایم بدون کمترین درصد خطا به عمل بیان. این هکتور وامونده کجاست؟

هکتور، در حالی که خودش رو روی زمین میکشید، با سر و وضع خونی وارد اتاق شد.
-در خدمتم ارباب.
-تن لشتون رو جمع کنید و برید و برام بیاریدش.
-کیو ارباب؟
-چیو ارباب؟

ولدمورت با عصبانیت ادامه داد:
-هر آدم کودن و ساده ای که بشه راحت گولش زد. بیاریدش تا نقشه ام رو عملی کنم.

رودولف و هکتور به سرعت از اتاق خارج شدن تا از افسون هایی که لرد ولدمورت به سمتشون پرت میکنه در امان باشن. حتی از خانه ریدل خارج شدن و در حد توانشون از اون خانه دور شدن. کمی بعد، در گوشه ای به زمین نشستن تا ببینن کیو میتونن پیدا کنن که هم کودن باشه، هم ساده باشه و هم راحت بشه گولش زد. هکتور نگاهی به اطراف انداخت و نگاهش افتاد به زمین کوییدیچ کوچک و متروکه ای که در گوشه ای از این دنیای جادوگری، تنها و خسته و افسرده افتاده بود.
-بریم اون تو ببینیم کیو میتونیم پیدا کنیم.
-اونجا سالهاست که متروکست. کی میتونه اونجا باشه؟
-حداقل بریم توش فکر کنیم.

مدتی بعد هردو داخل زمین کوییدیچ و روی سکو ها حاضر شدن. ورزشگاه ساکت ساکت بود و جای خوبی برای فکر کردن بود. هکتور و رودولف میخواستن تمرکز کنن و فکر کردنشون رو شروع کنن که یهو در ورزشگاه با لگد سرکادوگان باز شد و یه ایل آدم ریختن توی زمین. انگار زنگ ورزش، بعد از کلاس ریاضی بود. توی زمین بین فنریر و عله جیلتی، سر کوافل دعوا بود. آرتور با جاروش روی هوا میچرخید و توی در و دیوار میخورد و مرگ به جاروش آویزون بود. پرویز، با خونسردی همیشگیش در گوشه روی نیمکت نشسته بود و طبق معمول آجرش همراهش بود و سرکادوگان کنار دستش درحال کری خوانی بود. تنها ترامپ بود که جارو به دست، مثل بچه آدم سر جاش ایستاده بود. هکتور و رودولف کمی بهم نگاه کردن و لبخند شیطانیشون نمایان شد.

اواسط تمرین تیم کوییدیچ – درگوشه ای از زمین

-آقا نظم رو رعایت کنید. آرتور مهاجمه نه دروازه بان.
-اسیر شدیم این وقت روز.

بازیکنان همچنان درگیر خودشون بودن. نداشتن مربی، معضل بزرگی بود. در طرفی دیگر، هکتور و رودولف که از لحاظ جسمی، روحی و روانی، حسابی از اعضای تیم زخم خورده بودن، روی نیمکت نشسته بودن و به افق خیره بودن.
-سراغ همشون رفتیم. نمیشه گولشون زد.
-فقط آرتور و مرگ موندن. سراغ این دو تا نرفتیما.
-من نمیام. خودت برو. زیاد درد کشیدم دیگه نمیتونم ویبره بزنم.
-پس مرگ رو بیخیال شیم. اون از ظاهر و باطن و اسمش مشخصه نمیشه گولش زد.

هکتور همچنان ساکت بود و به افق نگاه میکرد. حتی با اشاره هم موافقتش رو اعلام نکرد. رودولف به سختی از جاش بلند شد و در حالی که لنگ میزد، خودش رو به داخل زمین رسوند. نگاهش رو به جمعیت رو هوا تیز کرد و دنبال آرتور گشت. انگار داشت دعوا میشد و اعضا داشتن با هم جر و بحث میکردن. بالاخره نگاه رودولف به آرتور افتاد که روی جاروش، در گوشه ای ایستاده بود و وارد بحث نشده بود.
-هوی! آرتوره. بیا اینجا بینم.

آرتور به پایین نگاه کرد و رودولف رو دید که قمه به دست توی زمین ایستاده و داره با اشاره بهش میگه که بره پایین. آرتور آب دهنش رو قورت داد و خیلی آروم با فاصله از رودولف روی زمین فرود اومد تا اگه رودولف حرکتی کرد، فلنگ رو ببنده.
-چی میخوای؟
-بیا نزدیک تر نمیخورمت. کارت دارم.
-از همونجا بگو خب.
-بیا واست پیشنهاد کار دارم.
-کار؟ چه کاری؟
-تو که توی وزارتخونه حقوق درست و حسابی نداری. تازه شنیدم اخراج هم شدی. از کجا میخوای پول در بیاری؟ زن و بچتو چجوری میخوای نون بدی؟ یه کار واست دارم با حقوق تپل. پول داره پررررررو.

آرتور کمی فکر کرد. شاید کوییدیچ به دردش نمیخورد و باید میرفت سراغ یه کار دیگه. رودولف راست میگفت. شاید این همون کاریه که بهش احتیاج داره.
-قبوله.
-آی قربون آدم چیز فهم. بریم از این فقیری و بی پولی نجاتت بدم.

آرتور که گول حرف های رودولف رو خورده بود، به همراه رودولف و هکتور به سمت خانه ریدل تلپورت کرد.

ثانیه ای بعد – راهروی طبقه دوم خانه ریدل

-اینجا کجاست؟
-ارباب آوردیمش.
-اباب کیه؟ کیو آوردید؟ چی شده؟
-به آغوش مرگ خوش آمدی آرتور.
-ولدمورت؟... نه! نمیخوام. ولم کنید.
-ایمپریو.

طلسم فرمان به آرتور برخورد کرد و تماما تحت فرمان ولدمورت قرار گرفت. ولدمورت خنده ای کرد و دور آرتور چرخی زد و به سر تا پاش نگاه کرد. سرش رو نزدیک گوش آرتور برد و در گوشش زمزمه کرد.
-حالا... تو تحت فرمان منی.
-هر امری باشه در خدمتم ارباب.

سپس ولدمورت به رودولف و هکتور نگاه کرد.
-بابت این کارتون پاداش خوبی خواهید گرفت.
-چه پاداشی اباب؟
-جونتونو نمیگیرم.

هکتور و رودولف به هم نگاهی کردن و سپس سر تعظیم فرود آوردن و از حضور ولدمورت مرخص شدن. ولدمورت دوباره نگاهش رو به آرتور دوخت و با لبخند شیطانیش ادامه داد.
-وقتشه خدمت بزرگی به دنیای جادوگری کنی آرتور. میخوام که منو به مقام بزرگترین جادوگر و پدر دانش جادوگری برسونی تا تمام جادوگران زیر سلطه من باشند.

سپس ولدمورت کمی مکث کرد و به سمت آرتور رفت.
-میخوام که در زمان سفر کنی و به گذشته بری و مرلین رو زودتر از آنچه که بخواهد بزرگترین جادوگر این عالم شود، بکشی.

آرتور به نشانه اطاعت، سر تعظیم فرود آورد و در یک چشم به هم زدن با اشاره ولدمورت، غیب شد و به گذشته سفر کرد.

سال 996 – مدرسه هاگوارتز

آرتور وارد مدرسه شد و به اطرافش نگاه کرد. به دنبال شخصی میگشت که تجربه حضور در هاگوارتز رو داشته باشه و تمام دانش آموزان رو بشناسه. کمی که دقت کرد، چهره ای دید که به نظر آشنا میومد. نزدیک تر شد و شخص رو صدا کرد.
-عذر میخوام جناب.
-کمکی از دستم بر میاد؟
-گودریک گریفیندور؟
-بله خودم هستم.

آرتور صداش رو صاف کرد و سر و وضعش رو مرتب کرد.
-من به دنبال یکی از دانش آموزان هاگوارتز میگردم به اسم نیک مرلین.
-نیک مرلین؟ هوووم... فکر میکنم کمی دیر اومدید. همین امسال فارق التحصیل شد و از مدرسه رفت.
-کجا میتونم پیداش کنم؟
-هوووم... شاید در دربار پادشاهی.

آرتور کمی فکر کرد و سپس از مدرسه خارج شد. نگاهی به اطراف انداخت و اولین کالسکه ای که دید رو سوار شد و به سمت قلعه پادشاهی به حرکت درومد. در بین مسیر تمام اطلاعات مربوط به پادشاهی اون زمان و اندک اطلاعاتی درباره دربار و خدمه رو به دست آورد. مدتی گذشت و جلوی قلعه پیاده شد و وارد شد. کمی جلوتر، نگهبانان جلوش رو گرفتن واجازه عبور بهش ندادن. آرتور که سعی در ورود داشت، خودشو معرفی کرد.
-من آرتور ویزلی هستم. بزرگ خاندان ویزلی ها. گودریک گریفیندور بنده رو فرستادن و با جناب نیک مرلین کار دارم.
-گودریک گریفیندور؟ نامه ای دارید که ثابتش کنید؟
-نامه؟ خب... چیزه... نه راستش. من...
-چه خبر شده؟
-درود بر مرلین.
-شما نیک مرلین هستید، درسته؟
-بله. با من کاری دارید؟

آرتور ابتدا به نشانه احترام، سرش را خم کرد و سپس ادامه داد.
-من آرتور ویزلی هستم. لرد ولد... چیز... گودریک گریفیندور بنده رو پیش شما فرستادن. میخواستم باهاتون به صورت خصوصی، صحبتی داشته باشم.

مرلین نگاهی به نگهبانان انداخت و دوباره به آرتور نگاه کرد.
-بهتره کمی قدم بزنیم و حرفتون رو در هنگام راه رفتن بگید.
-کاملا موافقم.

زمان حال – رختکن تیم کوییدیچ گریفیندور

-پس این آرتور کجا موند؟ الان بازی شروع میشه.
-اسیر شدیم این وقت شب.
-بیاید عظمت را به گریفیندور برگردونیم.
-یکی دهن اون تراب رو ببنده.
-آقا بازی شروع شد. بریزید تو زمین.

دروازه ها باز شد و هر دو تیم گریفیندور و اسلیترین وارد زمین شدند. گریفیندور یک بازیکن غایب داشت و هرجور بود باید ماست مالش میکردن. داور مسابقه به سمت بازیکنان تیم گریفیندور رفت.
-شما که یکیتون کمه.
-نه بابا عله جیلتی دو تا حساب میشه. نگاه دو تا صورت روی هم افتادن.
-هوووم... اینم حرفیه.

سپس داور به سمت میانه زمین رفت و کوافل رو به سمت بالا پرتاب کرد و بازی آغاز شد. صدای تشویق و شعار های تماشاچیان بلند شد. تماشاچیان در پوست خودشون نمیگنجیدند و شور و شوق در بین تماشاچیان موج میزد. دو تیم توی هم گره خوردند و دست و پا بود که میشکست. در طرفی بازیکنان سعی داشتن تا موهای آشفته ترامپ رو از توی حلق هوریس در بیارن و در سمت دیگه، علامت شوم به دنبال اسنیچ، با مرگ درگیر بود و بین راه پرویز رو هم گاز گرفته بود.
-اسیر شدیما این وقت شب.

هیچ کدوم از بازیکنان تیم گریفیندور سر جای خودشون نبودن و هر کدوم برای خودشون توی زمین میچرخیدن و تنها سعی داشتن که یه جوری برنده بازی بشن.
-آرتور مرلین لعنتت کنه.

زمان گذشته - قلعه شاه آرتور

آرتور و مرلین، هردو در قلعه قدم میزدند و آرتور هرچیزی که مربوط به پادشاهی و خدمت بهتر به شاه در نظر داشت رو با مرلین در میون گذاشت. کم کم مسیر راه رفتنشون، به سالن دوئل کشیده شد. آرتور به سالن نگاه کرد و تمام سالن رو نظاره گر شد.
-اینجا سالن دوئل قلعست که توسط شخص خودم تاسیس شد.
-سالن زیباییه.
-درسته و من میدونم شما برای چی به اینجا اومدید.

آرتور سرش رو چرخوند و به مرلین نگاه کرد. به نظرش اومد که مرلین همه چیز رو فهمیده. پس چوبدستیش رو پنهانی از آستینش بیرون آورد.
-عذر میخوام. متوجه منظورتون نشدم.
-بگو کی تو رو فرستاده تا من رو بکشی؟ مورگانا لی فای؟
-خیر. بدتر از مورگانا. آواداکداورا.

مرلین از طلسمی که آرتور به سمتش پرت کرد فرار کرد و درگیری بین هر دو شروع شد. در بعد زمانی دیگر، دو تیم اسلیترین و گریفیندور در حال انجام مسابقه ای بزرگ بودن و در بعد زمانی دیگر، در گذشته ای دور، آرتور و مرلین در مقابل یکدیگر ایستاده بودند و هر کدوم، سعی در رسیدن به هدف خود داشتن. یکی کشتار و دیگری زندگی. شدت درگیری بالا گرفت و پرتاب طلسم ها، ستون ها رو تخریب میکرد و شیشه ها رو میشکست. نگهبانان به محل درگیری نزدیک میشدند و سعی داشتن تا وارد سالن بشن. اما آرتور، قبل از درگیری در سالن رو با چوبدستیش قفل کرده بود. ولی هرطور که بود باید وارد میشدند و سعی در شکستن در سالن داشتن. با هر ضربه و جراحتی که آرتور و مرلین به یکدیگر وارد میکردند، در زمان حال، یک تیم به امتیاز میرسید. درگیری به حداکثر شدت خودش رسیده بود تا اینکه بالاخره مرلین، با دانش خودش و تجربه ای که داشت، تونست جراحت بزرگی در بدن آرتور ایجاد کنه و اون رو خلع سلاح، نقش زمین کنه.

مرلین جلو اومد و بالاسر آرتور حاضر شد. نگاهی به آرتور که غرق در خون بود انداخت. بالای سر آرتور نشست و به صورتش خیره شد.
-میدونم که طلسم شده بودی. فقط بگو کی تو رو فرستاده تا من رو بکشی.
-لرد ولدمورت.

آرتور سخنی به زبان نیاورد ولی صدایی از درون بدن اون به گوش مرلین رسید. در همین لحظه، تکه شیشه بزرگی به درون قفسه سینه مرلین فرو رفت و غباری سیاه رنگ از درون بدن آرتور به بیرون اومد. ولدمورت، تمام مدت درون بدن آرتور مخفی بود و بر اون تسلط داشت. ولدمورت دستش رو روی گلوی مرلین گذاشت و اون رو بلندش کرد.
-حالا... این پایان دنیای جادوگران سفید و شروعی برای حکمفرمایی منه.

زمان حال – زمین کوییدیچ

-آقا گل نبود. از کنارش رد شد.
-اصلا باگ فیفا بوده.
-جان؟
-نه آقا گل مردود نیست. اسلیترین 230، گریفیندور 190

بازیکنان دوباره سر پست های خودشون برگشتن تا بازی رو ادامه بدن، اما در آن لحظه فریاد تمام جادوگران بلند شد و همگی روی زمین افتادند. بازیکنان از روی جارویشان به پایین افتادن و تماشاچیان روی سکو ها، در حالی که گوش ها، چشم ها، گلو و سرشان را گرفته بودن، فریاد میکشیدند.


اتحاد گریفیندور


معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!


تصویر کوچک شده


تصویر کوچک شده


پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۲:۰۵:۵۰ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۹:۵۳:۲۱ یکشنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 388
آفلاین
گریفیندور
vs
اسلیترین


سوژه: قتل


اسکاتلند، شهر ادینبرو، سال 1994، ماه دسامبر، محله پیلتون، خانه شماره هشت:

- جوآن؟ ناهار حاضره! دیگه صدات نکنم ها!

دختری که پشت پنجره نشسته بود و به قطره های بارون که به شیشه برخورد میکردن، نگاه میکرد؛ از جاش بلند شد. توی چهره ش هیچ احساسی دیده نمیشد، البته به جز زیر چشماش که گود افتاده بودن و نشون از کم خوابی زیاد داشتن. به سمت آشپزخونه رفت. کوچیک بود، ولی دنج و گرم.
جوآن پشت میز نشست، به غذاش نگاه میکرد، ولی میل آنچنانی نداشت. تنها کاری که تونست انجام بده، بازی کردن با غذاش بود.
- چرا غذا نمیخوری؟ ببین، اگه بی اشتها باشی جسی کوچولو هم بی اشتها میشه ها.
- نمیدونی چقدر از بابت همه چیز ازت ممنونم، فقط... نمیدونم... میل ندارم به غذا. هنوز فکر جورج اذیتم میکنه.
- جورج خودشم اذیتت میکرد! یادت نیست چند بار کتکت زد؟! بازوت هنوز کبوده!

جوآن با لحنی بغض آلود گفت:
- من فقط میترسم دوباره پیدامون کنه... حتی نمیدونم از چیش خوشم اومد که باهاش ازدواج کردم...
- آره. و الان حکم جلبشو داری. اگر نزدیکت بشه پلیس سریع میگیرتش. پس نگران نباش و غذاتو بخور.

خواهرش، با لبخندی پر از مهربونی دستش رو روی شونه های جوآن گذاشت و بعد روی صندلی خودش پشت میز چهار نفره چوبی کوچیک نشست.
- اوه... سقف دوباره داره چیکه میکنه... باید به شوهرم بگم تعمیرش کنه وقتی اومد. راستی...

جوآن بقیه حرف های خواهرش رو نشنید، داشت به دختر کوچیکش جسیکا نگاه میکرد. یک ساله بود و چهره قشنگی داشت، و تنها دلیلی بود که جورج، شوهر سابقش، هنوزم دنبالش بود. جوآن کتلین رولینگ، بعد از طلاق از شوهرش، همراه با دخترش به خونه خانواده خواهرش اومده بود و با اونا زندگی میکرد. وضعیت اونا هم چندان خوب نبود، شوهر خواهرش، یه کافه کوچیک توی محله های پایین شهر داشت که البته اکثر اوقات خلوت بود.

جوآن انقدر توی افکار خودش غرق شد که نفهمید چجوری غذاش رو خورد و چجوری غذای جسیکارو داد. تنها چیزی که فهمید، این بود که برگشت توی اتاق کوچیکی که خودش و جسیکا توش اقامت داشتن، پشت پنجره نشست و به بیرون نگاه کرد.
خیالش راحت بود که دیان، جسیکا رو توی بغلش گرفته و داره باهاش بازی میکنه. و خودش... تنها کار مفیدی که میتونست بکنه خیال پردازی راجع به یه زندگی بهتر و جادویی بود، البته به جز گرفتن حقوق ثابت از دولت و دادنش به خواهرش، دیان، برای اجاره و کمک خرج.

از نگاه کردن به آسمون ابری و بارونی خسته شد. این هوا فقط افسرده ترش میکرد. پس از روی صندلی چوبی بلند شد و روی لحاف خودش روی زمین دراز کشید. فقط یک تخت توی اون اتاق کوچیک وجود داشت و اون رو برای جسیکا گذاشته بود و خودش روی زمین میخوابید.
خیلی زود خوابش برد...

بعد از گذشت چند ساعت، از خواب بیدار شد.
دیان بالای سرش نشسته بود و بهش نگاه میکرد.

- ساعت... چنده؟
- نزدیک نصف شب.
- اوه...
- نه چیزی نیست. گرسنه ای؟ یه نیمرو بزنم برات؟
- نه واقعا گرسنه نیستم... جسیکا؟
- شامشو دادم بهش. مثل یه فرشته خوابیده.
- خداروشکر...
- راستی چرا مثل پارسال دیگه داستان کوتاه نمینویسی و نقاشی نمیکشی؟
- واقعا نصف شب این سوال به ذهنت رسیده؟

جوآن و دیان به طرز خنده داری به هم نگاه کردن... و بعد زیر خنده زدن. حتی مجبور شدن با دست جلوی دهنشون رو بپوشونن که صدای خنده شون باعث بیدار شدن جسیکا و راجر نشه.
خنده هاشون کم کم با خاطرات دوران کودکی در هم آمیخته شد...
و دو خواهر تا صبح با صدای آروم از گذشته یاد کردن. دلشون برای پدر و مادرشون و خونه قدیمیشون تنگ شده بود. ولی گذشته ها گذشته، و هر دوشون این رو خوب میدونستن.

جوآن عادت داشت صبح ها زود از خواب بیدار بشه. معمولا زودتر از همه روزنامه هارو از جلوی در برمیداشت و میخوند، به خصوص بخش مشاغل رو. میدونست که نمیتونه تا ابد توی خونه خواهرش بمونه و حقوق کمِ دولت رو به عنوان کمک خرج به خواهرش بده.

اون روز هوا یکم آفتابی بود. برای قدم زدن روز خوبی بود... شاید حتی میتونست یه سر به کافه راجر بره. اون کافه محیط آرومی داشت و جوآن میتونست اونجا بهتر از دنیای واقعی فاصله بگیره. محیط خلوت کافه، با آهنگای ملایم همیشگیش و قهوه های گرمش، جای مناسبی برای نوشتن، فکر کردن و خوندن بود.

جوآن یادداشت کوتاهی برای خواهرش گذاشت، و بعد از خونه خارج شد. حس کردن آفتاب روی پوست صورتش، شادابش میکرد. مدت طولانی ای بود که هوا ابری بود و آفتاب خودش رو به اسکاتلند نشون نداده بود.

با قدم های آروم خودش رو به خیابون اصلی رسوند، و بعد سوار یک تاکسی شد. خیابونا خلوت بودن و رانندگی نیم ساعت طول کشید. جوآن پنجره های ماشین رو پایین داده بود تا از نسیم خنک لذت ببره.

محله های نزدیک کافه راجر به شدت خلوت بودن و بوی نم میدادن. خونه ها کوچیک و آپارتمانی بودن و دیوارهای خاکستریشون حالت غمگین و خفه کننده ای بهشون میداد.
جوآن میتونست نگاه هایی رو از پشت سر، روی خودش حس کنه. حس جالبی نداشت. احساس میکرد یه نفر زیر نظر گرفتتش، شاید هم فقط حال و هوای اون محل باعث این احساس شده بود. نمیدونست، ترجیح هم داد بهش فکر نکنه و وارد کافه بشه.

راجر وقتی دید خواهر زنش وارد شده، از جاش پشت بار بلند شد، جلو اومد و جوآن رو در آغوش کشید.
- چطوری تو؟ چه عجب از این ورا! خیلی وقت بود نیومده بودی.
- آره... یه سال شده. نه؟
- اوهوم. اون موقع که میومدی دائم مینوشتی... داستان بود، نه؟ دنیای جادویی و اینا...
- و دقیقا اومدم که ادامه ش بدم. با یه مقدار تغییر.
- برو بشین، منم دوتا چای بیارم و ببینم چه تغییراتی میخوای بدی.

جوآن لبخند زد. واقعی ترین لبخندی که طی چند ماه اخیر زده بود. راجر مثل همیشه خوش برخورد بود و توی کافه به جز دو نفر که پشت یکی از میزهای نزدیک پیشخوان نشسته بودن، کسی نبود.
جوآن یه میز رو نزدیک پنجره انتخاب کرد و نشست، بعدش هم دفترچه یادداشت و خودکارش رو از توی کیفش در آورد.

چند دقیقه بعد، راجر هم بهش ملحق شد، همراه با دو لیوان چای داغ و دارچین.
- خب... میخوا...

جوآن که به شدت هیجان زده بود و با نوک خودکارش روی کاغذ ضرب گرفته بود، حرف راجر رو قطع کرد.
- یادته گفتم قراره داستان حول سه تا شخصیت باشه؟ میخوام تغییرش بدم. میخوام همه شخصیتام داستان خودشونو داشته باشن... میخوام...

و جوآن شروع به توصیف صحنه های داخل ذهنش کرد. صحنه هایی که با جزئیات تمام داشت روی کاغذ شکل میداد و زنده شون میکرد...
و افکار قدرتمندش کم کم جلوی چشمش رو گرفتن و حتی برای خودشم کاملا واقعی شدن.

***


قلعه عظیم هاگوارتز، با چند محوطه، دریاچه ای در کنارش و دانش آموزانی که داشتن توی محوطه و راهروها پرسه میزدن یا توی کلاسا علوم و فنون جادویی رو یاد میگرفتن.
توی تالارهای گروه های چهارگانه همیشه عده ای نشسته بودن و در حال استراحت و صحبت با هم دیگه بودن، و اون روزها، داغ ترین بحثشون مسابقات کوییدیچ بود.
اولین مسابقه، بین تیم های گریفیندور و اسلیترین بود.
اعضای تیم ها چندبار با هم به خاطر تمرین برخوردهای فیزیکی و خشن کرده بودن که البته با پا در میانی اساتید از هم جدا شده بودن.
حتی توی راهروهای قلعه هم جو به شدت متشنج بود و اعضای گریفیندور و اسلیترین با هم درگیر شده بودن که البته با کسر امتیاز و گاهی هم کتک خوردن و متواری شدن دانش آموزای گروهی که تعدادشون کمتر بود یا ضعیف تر بودن، اوضاع به حالت عادی برگشته بود.

جوآن توی ذهنش روزهارو جلوتر برد، خیلی جلوتر. میتونست انگار از توی آسمون داخل قلعه، فعالیتا و جریان داشتن زندگی رو ببینه. و بعد به روز مسابقه رسید...
دانش آموزان و اساتید توی جایگاه هاشون نشسته بودن و منتظر ورود دو تیم کوییدیچ بودن.

هوا آفتابی بود و نسیم ملایمی میوزید. این وضعیت برای تیم کوییدیچ اسلیترین که دروازه شون رو به روی جهت تابش آفتاب بود، زیاد جالب نبود و مهاجمین اسلیترین باید تلاش زیادی برای دور نگه داشتن سرخگون از دروازه شون میکردن.

و بعد از اینکه کم کم صدای تشویق و شعارهای تماشاگرا کم شد، دو تیم کوییدیچ با رداهای سرخ و سبز وارد زمین چمن شدن.
کاپیتان های دو تیم، فنریر و هکتور، محکم با هم دست دادن. هکتور به شدت میلرزید. یه لرزش عجیب و ترسناک که به فنریر هم منتقل میشد. و البته دو کاپیتان به شت محکم دست همدیگه رو فشار داده بودن و حاضر نبودن ول کنن که در نهایت با پا در میونی بازیکنا همدیگه رو ول کردن.

چند ثانیه بعد، داور توپ هارو آزاد کرد و بازیکنا سوار جاروهاشون شدن و روی هوا اوج گرفتن. میتونستن صدای گزارشگر، سو لی رو بین صدای تشویق تماشاگرا و بادی که توی گوششون میپیچید بشنون.

- حالا میبینید که آرتور و فنریر دارن پاسکاری زیبایی رو به نمایش میذارن و مستقیم به سمت دروازه اسلی... اووه... رابستن با یه حرکت چرخشی تونست سرخگون رو از دستشون در بیاره. البته به نظرم اگر شیرجه منحرف کننده هوریس نبود، موفق نمیشد. شاید هم فنریر و آرتور میدونستن اگر بخورن توی شکم هوریس، احتمالا تمام استخون هاشون خرد میشه.

بازیکنای گریفیندور سریع چرخیدن به سمت حلقه های دروازه خودشون و مدافعا سعی کردن رابستن رو هدف بگیرن. تلاش هاشون موفق بود، رابستن نتونست گل بزنه؛ البته فقط برای یک مدت کوتاه. چون چند ثانیه بعد، دو مهاجم دیگه اسلیترین بهش ملحق شدن و با اسکورتِ مدافعا، تونستن سرخگون رو وارد حلقه سمت راست دروازه گریفیندور کنن.

بازی کم کم داشت روند سریعتری به خودش میگرفت. تماشاگرا هیجان میخواستن. نه یه بازی آروم رو. و فریادهاشون به بازیکن ها آدرنالین تزریق میکرد. آدرنالینی که کم کم به صورت خشونت خودش رو نشون میداد. چند دقیقه بعد، بازی برای درمان خون ریزی بینی عله، که به نظر میرسید یکی از معدود دانش آموزان ایرانی هاگوارتز باشه، متوقف شد و داور هم یه پنالتی به نفع گریفیندور گرفت که البته موفقیت آمیز بود.

و بعد، درست لحظه ای که گریفیندوری ها داشتن خوشحالی بعد از گلشون رو نمایش میدادن، سو که از شدت هیجان صداش دو رگه شده بود، فریاد زد:
- به نظر میرسه بازیکن جستجوگر اسلیترین که به نام علامت شوم معروفه، شایدم خود علامت شوم باشه! گوی زرین رو دیده، چون داره با تمام سرعت به سمت جایگاه تماشاچیا میره!

البته که جستجوگر گریفیندور، دونالد ترامپ، یه دانش آموز آمریکایی و رئیس جمهور آینده آمریکا هم بیکار ننشست و با تمام سرعت به سمت علامت شوم رفت. ولی زمانی که علامت شوم با یه چرخش سریع از جایگاه تماشاچیا دور شد، دونالد نتونست خودشو کنترل کنه و با صورت خورد توی جایگاه و رنگش نارنجی شد.

***


و جوآن با دیدن همون صحنه جلوی چشمش، لبخندی زد. برای اون روز کافی بود. سرش رو تکون داد. صحنه رو متوقف کرد، گذاشتش گوشه چشمش، نمیخواست فراموش کنه. و میخواست بعدا روش کار کنه. تا اینجا همه چیزایی که نوشته بود رو دوست داشت. و حالا داشت بهترش میکرد.
به راجر لبخند زد و گفت:
- ممنونم بابت امروز.
- من و دیان همیشه واسه ت هستیم. نگران هیچی نباش.
- بازم ممنون... و من برم خونه کم کم... امیدوارم جسیکا زیاد بهونه گیری نکرده باشه.
- مطمئنی؟ اگه میخوای ناهار اینجا باش، عصری با هم میریم. هوم؟
- نه نه... حس میکنم برم بهتره. یکم هم قدم بزنم. خیلی وقت بود هوای خوب نداشتیم.
- آره راست میگی. از آفتاب لذت ببر و توی راه مواظب باش.

جوآن بعد از خداحافظی از راجر، از جاش بلند شد و از کافه خارج شد.
نسیم ملایمی میوزید و هوا عالی بود. با قدم های آروم و بدون هیچ عجله ای توی کوچه ها و خیابون های خلوت حرکت میکرد تا به خیابون اصلی برسه و یه تاکسی سوار بشه.

تمام مدت که میرفت، با وجود هوای خوب و آرامش و سبک بودن ذهنش، حس ناراحتی عجیبی داشت. حس زیر نظر گرفته شدن.
غرق افکارش بود. جسیکا، نداشتن شغل، بودن توی خونه خواهرش و شوهر سابقش، جورج که تحت تعقیب بود...

و بعد صدای قدم هارو شنید... قدم هایی که به سرعت توی اون کوچه خلوت از پشت بهش نزدیک میشدن، بعد یه سرمای تیز، و خیس شدن لباسش.
به سرعت برگشت، جورج و چاقوی خونی توی دستش رو دید...

***


- نتیجه بازی تا الان هفتاد به شصت به نفع اسلیترین هست. اون هافلیا و ریونیای ردیفای عقب نخوابید! فکر نکنید حواسم بهتون نیست! به نظر میرسه دونالد بالاخره گوی زرین رو دیده، چون داره به سمت دروازه اسلیترین شیرجه میره. با فاصله کمی علامت شوم داره تعقیبش میکنه. اونا جدی جدی گوی زرین رو دیدن! حتی منم میبی... عه... گوی زرین غیب شد!

سو درست میگفت. گوی زرین که چند لحظه پیش کاملا جامد و واضح زیر نور آفتاب میدرخشید، کاملا غیب شده بود! هر دو جستجوگر قبل از اینکه به میله های بلند دروازه ها برخورد کنن، متوقف شدن و با تعجب اطرافشون رو نگاه کردن.

و بعد اتفاق دیگه ای افتاد... یکی از جایگاه های تماشاچیا، انگار که داشت تبدیل به غبار میشد. هم جایگاه، و هم تمام کسایی که داخلش نشسته بودن...

نفس همه کسایی که توی ورزشگاه بودن حبس شده بود و مثل سنگ ثابت مونده بودن...

***


جوآن به سختی میتونست توی اون کوچه بدوه. نفسش بریده بود و زخم عمیق پشتش میسوخت. صدای قدم های جورج رو میشنید که آروم بهش نزدیک میشد. اصلا عجله ای نداشت. میدونست که زخم کاریه.

***


بازیکنای کوییدیچ و تماشاگرا همه شون به هم نگاه میکردن. امیدوار بودن که اینا فقط یه شوخی بزرگ باشه، یا هرچیزی...
و بعد کم کم بازیکنا هم تبدیل به غبار شدن میخواستن دهنشون رو باز کن تا توی لحظه آخر چیزی بگن، ولی حتی از توی دهنشون هم غبار خارج میشد.
یه غبار سیاه، که انقدر ناگهانی اتفاق افتاد که حتی فرصت فریاد زدن هم پیدا نکردن.
و بالاخره اولین تماشاچیا با وحشت جیغ کشیدن.
جیغ هایی که وقتی تبدیل به غبار میشدن و توی هوا پخش میشدن، به سکوت تبدیل میشد.

***


جوآن به سختی حرکت میکرد. خونش روی زمین میریخت و نفسش گرفته بود. با دستش و با کمک دیوار، فاصله ش رو از جورج حفظ کرده بود. ولی برای جورج این موضوع اهمیتی نداشت. خیلی راحت خودش رو به جوآن رسوند و چاقو رو یه بار دیگه از پشت وارد بدن جوآن کرد.
خون از دهان جوآن با فشار خارج شد. چاقو مستقیم وارد ریه ش شده بود.

***


تماشاچیان وحشت زده، از جایگاه خارج میشدن. یا لااقل تلاششون رو میکردن. که البته تعداد زیادی در پی این تلاش ها زیر دست و پا له میشدن.
جایگاه های تماشاچیا، درختای اطراف، زمین کوییدیچ، و حتی قلعه هاگوارتز، همه شون داشتن تبدیل به غبار میشدن... غباری که به آسمون میرفت و حتی آسمون رو هم سفید میکرد... درست مثل یک صفحه کاغذ. یک صفحه کاغذ بدون هیچ نوشته ای.

در طرف دیگه، لرد سیاه و مرگخوارانش که در خونه ریدل ها سر ناهار بودن، متوجه لرزیدن ظروف شدن...
- لرزش چیه حالا؟ هکتورم که داره کوییدیچ میزنه...

و بعد لرد متوجه درد ناگهانی ای توی کل وجودش شد. دردی که نشون دهنده نابود شدن تک تک هورکراکس هاش بود...
- این دیگه چه...؟

لرد نتونست جمله ش رو تموم کنه. خودش، مرگخواراش و حتی خونه ریدل ها داشتن به غبار تبدیل میشدن. آروم آروم. نمیتونستن دردی حس کنن. نمیتونستن حتی چیزی بگن. فقط میتونستن نگاه کنن که چطور خودشون و هم قطاراشون از هم میپاشن و به نیستی میپیوندن.

و اما در اونطرف دیگه، در خونه گریمولد، محفلیا داشتن آخرین راه کارهاشون برای محافظت از پسر برگزیده رو ارائه میدادن و دامبلدور بهشون گوش میکرد. چهره های همه شون جدی بود و نگران...
و بعد کریچر ناگهان وارد اتاق جلسه شد.
- مواد مذاب داشت از زیر زمین خونه بالا اومد! کریچر خوشحال بود! دنیا داشت تموم میشد! کریچر پوچ گرای خووب و خوشحال!

محفلیا انقدر تعجب کردن که نتونستن واکنشی نشون بدن. البته فقط تا وقتی که کریچر جلوی چشمشون تبدیل به غبار شد. و بعد وحشت بهشون غلبه کرد. به سرعت از جاهاشون بلند شدن، خواستن به طبقه پایین برن که با دیدن مواد مذاب که همینطور بالاتر میومد، متوقف شدن...
و البته قبل از اینکه مواد مذاب بهشون برسه، شروع کردن به تبدیل شدن به غبار... غبار سیاه رنگی که همه چیزو میپوشوند و وقتی به جاهای دیگه برخورد میکرد، اون جاها رو هم به غبار تبدیل میکرد.

یه صفحه خالی... بدون هیچ نوشته ای.

***


جوآن با هر دو زانو روی زمین افتاد.
و بعد زانوهاش تاب نیاوردن و به شدت زمین خورد.
آخرین چیزی که دید، صورت بی روح جورج بود. نمیدونست چطور پیداش کرده. نمیدونست حتی چرا... فقط میدونست که دنیای جادویی ای که سال ها قبل ساخته بود و اون روز دوباره بهش برگشته بود تا زنده ش کنه، به عدم پیوسته، و قرار نیست دیگه برگرده.
و کم کم اعصابش به خاطر نرسیدن خون متوقف شدن و قلبش هم پمپاژ کردن خون رو متوقف کرد...


ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۱۷ ۲۲:۳۲:۲۶



پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۶:۵۴:۴۱ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱:۵۹:۰۳ شنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۸
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
ناظر انجمن
پیام: 4756
آفلاین
آغاز دور اول مسابقات کوییدیچ ترم سالانه 23 هاگوارتز


از دوشنبه 15 مهر ماه تا ساعت 23:59 جمعه 17 آبان


هافلپاف - ریونکلاو
گریفیندور - اسلیترین



ارسال نتایج داوری: از شنبه 18 آبان تا ساعت 23:59 سه‌شنبه 28 آبان


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۳۹۸/۸/۱۷ ۲۲:۰۷:۴۹
دلیل ویرایش: اعمال تمدید زمان‌ها



پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۹:۰۴ پنجشنبه ۸ شهریور ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

هوريس اسلاگهورن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۶:۲۳ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۰:۱۵:۱۰ شنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۸
از می عشق تو چنان مستم، که ندانم که نیست یا هستم
گروه:
اسلیترین
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 199
آفلاین
نتایج مسابقات کوییدیچ ترم جاری به شرح زیر اعلام می‌گردد:


بازی اول:

گریفیندور:
هاگريد: ٨٥ - 98
تاتسويا موتوياما: ٨٦ - 97
ادوارد: ٦٧ - 58 *
رون ويزلى: ٨٤ - 89
هرميون گرنجر: ٩٠ - 91
امتیاز نهایی: 82.4 - 86.6

هافلپاف:
آمليا فيتلوورت: ٩٠ - 90
نيمفادورا تانكس: ٧٧ - 84
ماتيلدا استيونز: ٧٧ - 86
ليندا چادسلى: ٨٢ - 89
رز زلر: ٨٨ - 97
امتیاز نهایی: 82.8 - 89.2

برنده: هافلپاف


بازی دوم:

گریفیندور:
تاتسویا موتویاما: 90 - 98
ادوارد: 72 - 91
رونالد ویزلی: 88 - 92
هرماینی گرنجر: 85 - 94
سوجی: × - 75 **
مجموع: 83.75 - 90

ریونکلا:
لاتیشا رندل: 75 - 83
آندرومدا بلک: 97 - 96
پنه لوپه کلیرواتر: 85 - 89
شما ایچیکاوا: 98 - 94
لادیسلاو زاموژسلی: 94 - 95
مجموع: 89.8 - 91.4

برنده: ریونکلا


بازی سوم:

ریونکلا:
آندرومدا بلك: ٩٧ - 96
لاديسلاو زاموژسلى: ٩٦ - 94
شما ايچيكاوا: ٩٤ - 95
پنه لوپه كليرواتر: ٩٠ - 90
لاتيشا رندل: ٩٠ - 87
مجموع: 93.4 - 92.4

هافلپاف:
سدريك ديگورى: ٩١ - 88 ***
نيمفادورا تانكس: ٩٢ - 87
رز زلر: ٩٦ - 93
ارنى پرنگ: ٩٤ - 87
ماتيلدا استيونز:٩٤ - 90
مجموع: 93.4 - 89

برنده: ریونکلا


جدول نهایی مسابقات:

تصویر کوچک شده


* به علت ویرایش بعد از موعد مقرر، قانونا پست ادوارد نباید درنظر گرفته می‌شد اما بنده از داوران تقاضا کردم تخفیف قائل شده و پست ایشون رو داوری کنن و برای ضایع نشدن حق حریف، بنا به صلاحدید خودشون امتیازی رو ازش کسر کنن. هر دو داور تصمیم به کسر 20 امتیاز گرفتن.

** مجددا بنا به دلایل ذکر شده پست سوجی نباید در نظر گرفته می‌شد. یکی از داوران 20 امتیاز از ایشون کسر کردن و داور دیگه ترجیح دادن پست ایشون رو امتیاز دهی نکنن اما برای متضرر نشدن گروهشون، امتیاز گروه با تقسیم بر 4 محاسبه شد.

*** سدریک دیگوری در میانه مسابقه به تیم هافلپاف اضافه شد. با هماهنگی و رضایت تیم حریف، پست ایشون هم در نظر گرفته شد.

پیوست:



jpg  jadval.jpg (31.99 KB)
40797_5b87fef8e2603.jpg 280X139 px


ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده


پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۵۷ جمعه ۲ شهریور ۱۳۹۷

آندرومدا بلک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۸ دوشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۸:۱۸:۱۹ چهارشنبه ۱۷ مهر ۱۳۹۸
از ماست که بر ماست...
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 252
آفلاین
-نوموخوام!

آندرومدا از این‌ور سالن به اونور سالن، پشت سر ثور داشت راه می‌رفت. البته ثور داشت راه می‌رفت، آندرو داشت می‌دویید که بهش برسه، بلکم بتونه نظرشو عوض کنه!

-یعنی چی که نوموخوام؟ مگه شهر هرته؟ مملکت قانون داره!
-چه طور جرات می‌کنی به شاهزاده‌ی ازگارد دستور بدی؟ این‌جا من قانونو تعیین می‌کنم!
-بَ رَ بَ بَ! شاید تو سیاره‌ی خودتون خیلی تحویلت بگیرن، ولی این‌جا من قانونو تعیین می‌کنم اتفاقا!
-نوموخوام!

-راست می‌گه خب! چرا وقتی شانسی برای قهرمانی نداریم باید بازی کنیم اصن؟

-چی چیو راست می‌گه؟ یه نگاه به اون دیوار افتخارات بنداز! ما یکی از امیدهای قهرمانی‌ایم، اگه شما به حرف گوش بدید.

آندرومدا نفسی تازه کرد، بعد رو به جماعت ریونی کرد و گفت:
-کی از همه خرخون‌تره؟
-من!
-من!
-من!
-من!

خب... گو این‌که ریونی‌ها کودک درون‌شون بیش‌فعال بود و به برنامه کودک‌های مشنگی علاقه‌ی وافری داشتند!
آندرومدا سری به نشانه‌ی تاسف تکون داد، نگاهی به آسمون دوخت و در دل با روونا یه گلایه‌ی کوچکی که ته دلش مونده بود مبنی بر این‌که "به کدامین گناه واقعا؟" رو مطرح کرد، بعد رو کرد به جماعت ریونی و گفت:
-می‌گم یعنی سرعت تندخوانی کدوم‌تون بیشتره؟ یه کتاب کهن پیدا کردم راجع به کوییدیچ که چطوری می‌تونیم شانس‌مون رو برای برد افزایش بدیم...
-من!
-من!
-من!
-من!

خب... گو این‌که کلا امیدی به ریونی‌ها نبود!

ساعاتی بعد

بچه‌های ریون به خاطر شور و شوقی که در راستای ترویج علم داشتند، دعوایی اساسی میون‌شون شکل گرفته‌بود و بر اثر همین دعوا، کتاب به چهار شقه تقسیم شده‌بود.

-خب... کی چی پیدا کرد؟
-من، من! یه طلسم پیدا کردم برای دفع حشرات!
-دفع حشره آخه؟
-یه موقع نره تو دماغمون مثلا.
-

-منم یه معجون برای تبدیل انسان به هرکول پیدا کردم.

زئوس از آن‌سوی اتاق چشم غره‌ای رفت. همه می‌دانستند که خدایان با قهرمان‌ها مشکل دارند... البته گویا همه به غیر از لاتیشا!

-منم یه چیزی پیدا کردم، ولی حروف این قسمتش پاک شده، خیلی مشخص نیست. فکر کنم نوشته یه انسانی رو باید پیدا کنیم به اسم فلیکس فلیسیتی. ولی ننوشته از کجا باید پیداش کنیم.
-من یه رفیقی دارم به اسم ریتا اسکیتر. می‌تونیم بهش بگیم آگهی کنه برامون.

و چه کسی نمی‌دونست که ریتا می‌تونه هر چیزی رو از زیر سنگم که شده، پیدا کنه؟

روز مسابقه، رختکن کوییدیچ ریونکلاو

بچه‌های تیم ریون که دل‌شون به حضور فلیکس فیلیسیتی، پسر بچه‌ی پنج‌ساله‌ای که همه‌اش ورجه ورجه می‌کرد و داشت همه‌چیز رو به هم می‌ریخت و حتی یه بار نزدیک بود اشتباهی زیر پای ثور له بشه، گرم بود، حس می‌کردن برنده‌ی دنیا و آخرت... چیزی، نه... کوییدیچ و هاگوارتزند!
البته هیچ‌کس هیچ ایده‌ای نداشت که حضور یه بچه‌ی پنج‌ساله دقیقا چه طوری می‌تونه باعث شانس‌شون بشه، اما یقین داشتند که کتاب کهن دروغ نمی‌گه! برنامه‌شون این بود که فلیکس رو توی شکم زئوس جا بدند که داورا شک نکنند، چون زئوس گاهی از شکمش به عنوان انباری هم استفاده می‌کرد و بچه‌هاشو می‌خورد و از این داستانا.

بالاخره گزارشگر اسامی‌شون رو خوند و اونا رو به میدون مسابقه دعوت کرد:
-... تیم ریونکلاو رو در طرف دیگه‌ی زمین داریم که تشکیل شده از آندرومدا، لاتیشا، ایچیکاوا، لادیسلاو، پنه‌لوپه، ثور و زئوس. زئوس نسبت به بازی قبل خیلی چاق‌تر به نظر می‌رسه... انگار سه‌قلو حامله‌اس!

مسلما این مزه‌پرونی گزارشگر به مذاق زئوس خوش نیومد و باعث شد یه آذرخش از بیخ گوشش رد شه.

-خب... بخت با من یار بود و تا آخر مسابقه، اگه بتونم جلوی زبونم رو بگیرم، با شما خواهم بود. داور در سوت خودت می‌دمه و بازی آغاز می‌شه. بچه‌های ریون هرچی ژانگولر بازی بلدن به نمایش می‌ذارن که نشون بدن رئیس کیه. انگار ریونی‌ها از خودشون خیلی مطمئن‌اند!

خب چرا نباید مطمئن می‌بودند؟ با اون کارنامه‌ی درخشان و اعضای خفن... و البته فلیکس؟

-لادیسلاو کوافل به دست به طرف دروازه‌ی هافل به پیش می‌رفت که آملیا راهشو سد کرد. نیمفادورا تانکس اصلا حواسش به مسابقه نیست! همه‌اش دور و بر آندرومدا می‌پلکه و هی مامان، مامان می‌کنه! آندرومدا هم عصبانی شده و تاکید داره که اون فقط بیست سالشه و اصن ازدواج نکرده که بخواد بچه‌ای داشته باشه. به نظر می‌رسخ این شگرد تیم هافل برای برنده شدنه، چون ماتیلدا همین‌طوری داره دنبال اسنیچ می‌گرده.

گیاه آدم‌خوار که زئوس رو دوتا می‌دید و متوجه شده‌بود بار شیشه داره، به طرف زئوس هجوم می‌بره که دلی از عزا در بیاره... ولی اشتباه گرفته‌بود! اون گیاه آدم‌خوار بود، نه خداخوار. پسر عموی پدرش خداخوار بود و هافلی‌ها اشتباه گرفته‌بودند. به خاطر همین، اولین گازی که به زئوس زد، آخرین گازش بود! دندوناش خرد شد ریخت تو دهنش و ناک‌اوت شد.

-تا این‌جای کار مسابقه ده بر پنجاه به سود هافله. نمی‌دونم چرا این ریونیای از دماغ فیل افتاده، بر خلاف فیس و افاده‌شون، اصن خوب بازی نمی‌کنن؟ خلاصه که اصن بازی جذابی نیست!

بله... گزارشگر خیلی بی‌طرفانه داشت گزارش می‌کرد بازی رو!

-اوه! به نظر می‌رسه ماتیلدا بالاخره تونسته اسنیچ رو پیدا کنه. آندرومدا اصلا حواسش نیست، چون تانکس خودشو انداخته رو جاروی او و دوتایی دارن با هم کلانجار می‌رن و به سمت زمین سقوط می‌کنن. اینهههههه! اینهههههه! ماتیلدا موفق شد اسنیچ رو به دست بیاره و بازی دویست و پنجاه به چهل به سود هافل به پایان رسید! مرلین رو شکر... از دست بازی افتضاح ریونی‌ها نجات پیدا کردیم!

آندرومدا همون‌طور که نیمفادورا از پاچه‌اش آویزون بود، خیلی آروم به شما نزدیک شد و یکی زد پس کله‌اش.
-که گفتی فلیکس فلیسیتی پیدا کنیم می‌بریم دیگه؟

شما همون‌طور که جاروشو آروم از اندرومدا فاصله می‌داد، گفت:
-آره... ولی اشتباه خوندم فکر می‌کنم.
-که اشتباه خوندی؟
-آره دیگه... الآن که دارم فکر می‌کنم به نظرم اون‌جا نوشته بود معجون فلیکس فلیسیس، نه فلیکس فلیسیتی. غلط کردممممم!

با گفتن جمله‌ی آخر، شما سر جارو رو چرخوند و به سرعت از آندرومدا دور شد. البته آندرومدا هم کسی نبود که بی‌خیال بشه! می‌دونست اگه دستش به شما برسه، چه بلایی سرش بیاره!


Only Raven

هر کسی به اصل خود باز می‌گردد...


پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۴۹ جمعه ۲ شهریور ۱۳۹۷

لاتیشا رندل


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۱۴ دوشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۰:۲۷:۲۸ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸
از مرگ
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 33
آفلاین
ریونکلاو در برابر هافلپاف
سوژه: فیلیکس فلیسیس


⁃ من از همتون بهترم.

ثور این را در حالی که در اتاق راه می رفت، گفت. او به تازگی قدرت هایش را از دست داده بود و از اونجرز اخراج شده بود. حالا هم مسابقه کوییدیچ داشتند و او هیچ قدرتی نداشت. البته که اینها را به بچه ها نگفته بود. نمی خواست بچه ها هم مثل اونجرز به چشم یک بی مصرف به او نگاه کنند.
در واقع به غیر از پوسایدون و زئوس هیچ کدام از بچه ها هم قدرت خاصی نداشتند، ولی هر چه بود حداقل آنها مهارتی در کوییدیچ داشتند... ولی او چه؟

او جدا نیاز داشت که قدرتش رابرگرداند. اما چطوری؟ او فکر کرد و فکر کرد. هی فکر کرد. دوباره فکر کرد و دوباره و دوباره. ولی جوابی پیدا نکرد و با یک آه عمیق روی زمین ولو شد.
فقط اگر کمی شانس او را همراهی می کرد... بله شانس! خودش بود. آن بچه ها جادوگر بودند. پس حتما جایی شانس می‌فروختند.

سریع بلند شد که برود از یکی بپرسد کجا می تواند کمی شانس بخرد.

*****

⁃ مطمئنی جایی شانس نمی‌فروشن؟
⁃ آره ما که شانس نداریم. درسته جادوگریم ولی شانس نمی فروشیم که. مثل اینه که تو بری از یکی زندگی بخری. مگه همچین چیزی هست؟

ثور می خواست در جواب آندرو بگوید معلومه که هست، شما جادوگرید دیگه که با نگاهی دقیق به صورت خشمگین آندرو منصرف شد و آرام آرام صحنه را ترک کرد.

باید از کس دیگری می پرسید. او مطمئن بود که بالاخره می تواند جایی کمی شانس پیدا کند. پس سراغ یک بازیکن کوییدیچ دیگر رفت.

پنه لوپه توی اتاقی نشسته بود. ثور در زد و وارد شد. پنه لوپه سرش را بالا آورد و با حالتی که انگار کل وجودش علامت سوال شده، ثور را نگاه کرد. ثور هم دید بهتر است که پنه لوپه را از این علامت سوالی در بیاورد. پس گفت:
⁃ یه سوالی ازت داشتم.

پنه لوپه هم همچنان با حالت سوالی به او نگاه کرد. ثور گلویش را صاف کرد و گفت:
⁃ تو می دونی از کجا می تونم شانس پیدا کنم؟

و حالت سوالی پنه لوپه از بین رفت.
⁃ شانس رو پیدا نمی کنن، ولی می تونی کمی شانس یا اگه بهتر بگم معجون شانس بخری.

ثور با حالتی پیروزمندانه فریاد زد:
⁃ می دونستم!

و پنه لوپه را که دوباره به صورت علامت سوالی در‌آمده بود، تنها گذاشت و با خوشحالی توی راهرو ها دوید. یکهو فکری به ذهنش رسید که تمام آن خوشحالی را پراند. حتی شاید هم دو تا فکر. به خاطر این که حواسش جمع نبود به خودش کمی فحش داد. نه چندان زیاد. هر چه بود او ثور بود. کمی حواس پرتی چندان اشکالی برای یک قهرمان نداشت. توی دلش آن ها را لیست کرد: نپرسیدم از کجا بگیرم. اصلا اسم معجونه چیه؟

و این معنی‌اش این بود: پرسش دوباره از یک بازیکن دیگر!

لاتیشا داشت کتابی با موضوع جادوی سیاه می خواند که ثور وارد اتاق شد. لاتیشا هم با دیدن ثور قیافه سوالی پنه لوپه را به خود گرفت.
⁃ ای بابا چرا همتون انقدر حالت سوالی می گیرین به خودتون؟

و این باعث شد حالت سوالی لاتیشا از قبل هم بیشتر شود. ثور هم با دیدن این بیشتر درمانده و عصبانی شد و لاتیشا به این نتیجه رسید که حالت سوالی اش را باید از بین ببرد. ثور هم به نتیجه هایی رسیده بود و آن این بود که بهتر است توضیح دهد که برای چه کاری آمده است.
⁃ یه سوال... یعنی چندتا سوال داشتم ازت.

و سریع قبل از اینکه لاتیشا فرصت پیدا کند به حالت سوالی در بیاید ادامه داد:
⁃ اسم معجونی که شانس میاره چیه؟

و مغز لاتیشا با شنیدن این، دست از کنجکاوی کردن راجع به دلیل آمدن ثور به اینجا برداشت.
⁃ اسمش فیلیکس فلیسیسه.
⁃ ایول! از کجا می گیرنش؟
⁃ از کوچه دیاگون. البته می تونی خودت هم بسازی ولی یه خورده طول می کشه و حس می کنم سریع بهش نیاز داری. واسه چی می‌خوایش؟

و همزمان بازگفتن این جمله یک ابرویش هم با حالتی که انگار می گفت «جرئت داری نگو» بالا برد.
⁃ خب راستش... نیازش دارم.

با نگاهی به لاتیشا فهمید که او انتظار دارد بیشتر توضیح بدهد پس اضافه کرد:
⁃ خب یعنی... کارش دارم دیگه. خیلی به بدشانسی خوردم. نیازش دارم واسه‌ی...
⁃ تقلب؟
⁃ نه خب... یعنی... آره.
⁃ خوبه منم هستم.
⁃ جدی؟
⁃ معلومه.
⁃ خب پس بریم بخریم.
⁃ نه دیگه. گفتم پایه‌ی تقلبم نه پایه‌ی این همه راه رو رفتن.

راستش لاتیشا کلا آدم بی حوصله‌ای بود. به خودش زحمت نمی داد تکالیفش را بنویسد و با تهدید کردن بعضی از بچه ها مبنی بر این که تکالیفش را بنویسند کارش را پیش می برد و در امتحان ها هم از روی بقیه تقلب می کرد. لاتیشایی که انقدر بی حوصله بود مطمئناً تا دیاگون نمی رفت. ثور که جا خورده بود با صدایی که به سختی شنیده می شد گفت:
⁃ باشه.

و آرام آرام از صحنه خارج شد. در حالت عادی ثور هیچ وقت این حرکت را انجام نمی داد اما حالا چون حسابی جا خورده بود، این واکنش را نشان داد. انتظار نداشت کسی چنین چیزی به او بگوید. هر چه بود او ثور افسانه‌ای بود. پسر اودین. کنترل کننده‌ی آسمان. پس قطعا انتظار این برخورد سرد را نداشت.

*****


«معجون فروشی چهار برادر»

با دیدن این تابلو نفس راحتی کشید. بعد از کلی پرس و جو و بدبختی‌های فراوان بالاخره رسیده بود. این فوق العاده بود. محشر بود. باورنکردنی..
⁃ بسه دیگه هی هیچی نمی گم ادامه می ده.
⁃ ها؟ کی بود؟
⁃ منم احمق.
⁃ منم احمق کیه؟
⁃ ای خدا!
⁃ من توئم. مغزتم.
⁃ آها. خب زودتر می گفتی دیگه.
⁃ خب حالا اصلا شتر دیدی ندیدی برو تو مغازه.
⁃ باشه.

و با این حرف در چوبی مغازه را آرام آرام باز کرد.
⁃ آهای! کسی هست؟
⁃ آهای! کسی هست؟ کسی هست؟ کسی هست؟
⁃ چی؟ کی بود؟
⁃ چی؟ کی بود؟ کی بود؟ کی بود؟
⁃ انقدر ازم تقلید نکن.
⁃ انقدر ازم تقلید نکن. نکن. نکن.
⁃ دوباره مجبورم برگردمو بهت توضیح بدم؟
⁃ چی؟ چی شده؟ آها. مغزمی. اون آدم تقلید کار رو توضیح بدی؟
⁃ آره. اون انعکاس صداته.
⁃ می دونستم خودم. فقط به این خاطر این کارو کردم که برگردی. آخه دلم واست تنگ شده بود.
⁃ باشه بابا جمع کن خودتو. حالا باید برم کلی کار دارم.
⁃ باشه ولی دوباره برگرد.

ثور که دید مغزش قصد جواب دادن ندارد همینطور توی مغازه قدم زد تا صاحبش بیاید. ولی نیامد و ثور هم عجله داشت. پس یک معجون فیسیک فیلیلیکس برداشت . صبر کن ببینم. این با چیزی که لاتیشا گفته بود فرق داشت. معجون... معجون... فیلیکس فیلیسیس. بله. همین. یکی از همان ها را برداشت، پولش را گذاشت روی میز و سریع از مغازه بیرون آمد و دوباره با هزار بدبختی. نه. نهصد و نود و نه بدبختی. این دفعه پایش به هیچ سگی گیر نکرد.

*****


⁃ مسابقه یک ربع دیگر آغاز می شود. از تمامی بازیکنان و تماشاچیان خواهشمندیم هنگام بازی فحش ۱۸+ سال ندهند.

این صدای جیغ جیغوی داوری بود که سعی داشت صدای نرم و لطیفی که توی بیمارستان‌ و فرودگاه پخش می شوند را تقلید کند اما صدای خروسی که گلویش گرفته از صدای او بسیار قشنگ تر بود.

اکثر بازیکنان استرس داشتند و فقط ثور بود که خیلی ریلکس روی صندلی لم داده بود و چکشش را می چرخاند و هنگام چرخاندن آن ملت را له می کرد. البته شاید بقیه فکر می کردند به خاطر استرس است چون موقع استرس هم دقیقا اینکار را می کرد اما این دفعه از ریلکس بودن زیاد از حد ثور بود.

آن طرف هم زئوس از استرس نه ریلکسیت زیاد، داشت ناخودآگاه رعد و برق به همه جا می زد و هر از گاهی هم کسی را برشته می کرد.

خلاصه هر کس به نوبه‌ی خودش خرابی به بار می آورد و کسی را مصدوم می کرد و یا می کشت اما چون تیم کوییدیچ به اعضایش نیاز داشت کسی حق نداشت بمیرد و هر کسی که می مرد را کاپیتان می کشت. در نتیجه ملت هم از ترس کشته شدن توسط کاپیتان نمی مردند.

⁃ خب بازیکنا وقتتون تمومه زود بیاین تو زمین.

و بازیکنان خیلی آهسته و با وقار داشتند وارد زمین می شدند که داور فریاد زد:
⁃ زود تر بجنبین بیاین دیگه. وقتمون کمه.

البته که وقتشان زیاد بود اما به خاطر نشکستن دل داور بازیکن ها کمی( تاکید می کنم. کمی! ) سریع تر آمدند.
⁃ خب حالا با شلیک گلوله‌ی من بازی شروع می شه. ۱... ۲... آماده...

خواست بگوید آتش و همزمان گلوله اش را شلیک کند که فهمید نه تفنگی دارد و نه گلوله‌ای و تنها به خاطر فیلم دیدن بیش از حد، جو زده شده بود. ولی او کم نمی‌آورد. نه در مسابقه ای به این مهمی پس از خودش صدای گلوله‌ی فوق العاده ای که به خاطر فیلم دیدن زیاد بود در و آورد و همزمان گفت:
⁃ آتش!

و بازیکنان هم با جارو هایشان بلند شدند.
⁃ بله. بازیکنان به سمت دروازه‌ی ریونکلاو پیش می رن و... گل نمی شه.

ثور با شنیدن این سری به نشانه‌ی رضایت تکان داد. او نه تنها خودش از معجون شانس خورده بود، بلکه توی غذای تمام بچه‌ها هم ریخته بود. حالا هم داشت با رضایت تمام اثراتش را نگاه می کرد.
⁃ حالا ثور به سمت دروازه می ره... و... گل! گل به نفع تیم ریونکلاو. همش پشت سر هم دارن خوش شانسی میارن.

*****


⁃ بچه‌ها ببینین چی پیدا کردم.
⁃ ولمون کن.
⁃ حوصله داری ها.
⁃ بعد از باختمون دیگه مهم نیست چی پیدا کردی.

و البته که شما انتظار این برخورد سرد را نداشت. شاید هم داشت. آن هم بعد از باخت افتضاح آن شب. ولی این موضوع واقعا مهمی بود.
⁃ نه خیلی مهمه. بیاین.

بچه ها هم با کلی غر زدن و فحش دادن و غیره بالاخره آمدند.
⁃ خب حالا این بطری چیز خاصی داره ما رو تا اینجا کشوندی؟

شما که تعجب کرده بود گفت:
⁃ اولاً که نصف یه اتاق رو اومدی. ثانیاً اینو ببین...
⁃ داریم می بینیم ولی نکته خاصی نداره.

شما که متوجه شد برچسب بطری زیر دستش است آن را سریع چرخاند.
⁃ نه! امکان نداره.
⁃ کار کی می تونه باشه.
⁃ هافلپافیا اینو دادن به خوردمون؟

شما هم پیروزمندانه گفت:
⁃ نه. کار اونا نبود. این تو کیف ثور بودش.

و با گفتن جمله‌ی آخر بغضش گرفت. او ثور را خیلی دوست داشت. ولی بالاخره یکی باید این کار را انجام می داد. روی بطری نوشته بود:
«مجون بر‌عکس فیلیکس فلیسیس»
و با خط ریزی زیر آن نوشته بود:
این معجون بسیار شبیه فلیکس فلیسیس است. اول برای شما مقدار زیادی شانس آورده و بعد دقیقا برعکس آن کار می کند و برای شما به مقدار زیادی بدشانسی می آورد. استفاده برای کودکان زیر پنج سال ممنوع.



ویرایش شده توسط لاتیشا رندل در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۲ ۲۳:۵۳:۲۵
ویرایش شده توسط لاتیشا رندل در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۲ ۲۳:۵۵:۱۶
ویرایش شده توسط لاتیشا رندل در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۲ ۲۳:۵۶:۳۴

مرگ!


پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۲:۳۹ جمعه ۲ شهریور ۱۳۹۷

لاديسلاو زاموژسلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۵ دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۲:۳۸:۵۸ جمعه ۸ شهریور ۱۳۹۸
از خانه
گروه:
کاربران عضو
پیام: 414
آفلاین
بسمه تعالی


سوژه: فیلیکس فلیسیس

مسابقه ریونکلاو و هافلپاف


پاسی از نیمه شب گذشته بود و معلمان، مستخدمین و حتی سرکش ترین دانش آموزان در خواب بودند. اما در پایین ترین نقطه قلعه، آقای مدیر همچنان بیدار و مشغول به کاری بود.
- بذا ببینم... هوووم! کره اعلاء! قشنگ جا افتاده.

هوریس این را با خودش گفته و با چهره ای که از لذت زاید الوصفش حکایت داشت، پلک هایش را بر هم گذاشته و لبخندی بر لب نشاند.

پییشت... دلنگ دلنگ دلنگ.
تیشک!

چیزی درون پاتیل مقابل هوریس افتاده و معجون را به همه سو افشانده و پاتیل را واژگون کرده بود.
هوریس اکنون دو زانو بر زمین نشسته و با نگاهی متحیر به پاتیل تهی و شیشه شکسته و جسم پرنده ای که دور می شد، خیره مانده و به معجونی که شش ماه برای جا افتادنش صبر کرده بود، می اندیشید.

- نعععععععع!

***

- لینی پاشو!

لایتینا این را گفته و پتو را از روی لینی کنار کشید. در زیر پتو لینی خیس مچاله شده و از سرما به خود می لرزید.
- ببین لایت... فین!

بینی اش را بالا کشید.
- ... هپشو!

لینی این را گفته و به آرامی پتو را از دستان لایتینا بیرون کشیده، روی خودش انداخته و درون آن مچاله شد.
لایتینا مایعات حاصل از عطسه لینی که بر صورتش نشسته بودند را پاک کرده و فریاد زد:
- پاشو! امروز مسابقه آخرمونه!

لینی در جواب تنها مچاله تر شد.

***


مردی با کت شلوار مشکی در اتاقی تاریک با عینک دودی نشسته و به تصاویری که پرژکتور بر پرده سفید رنگ می انداخت، چشم دوخته بود. او گاهی چانه اش را می خاراند و گاهی بازویش را و گاهی پایش و گاهی نیز کمرش را.

- چیزی شده؟!

زنی با کت و دامن مشکی و عینک دودی در همان اتاق تاریک این را پرسیده بود.

- اممم...نه! چرا؟
- پس چرا اینقدر خودت رو می خارونی؟
- هممم... ؟ گرمه دیگه!

زن یک ابرویش را بالا آورد.
آن ها در یک سردخانه در سیبری بودند.

ناگهان چهره خونسرد مردی با کلاهی بلند بر روی پرده به نمایش در آمده و هر دو سرشان را به سوی آن چرخاندند.

***

غریو جمعیت به پا خواسته و آدرنالین را در خون بازیکنان هر دو تیم به غلیان می انداخت. در یک سو بازیکنان تیم هافل پاف ایستاده و در سوی دیگر بازیکنان تیم ریونکلاو بودند.
اما نه همه آنان.

- لاتیشا هست، شما هست، زئوس هست، لادیسلاو هست، پنه هست، خودم هستم... ثور! ثووور! ثور کجاست؟
ثور نبود.

- من اینجـ... هوع!
ثور بود.
وی دو زانو روی زمین نشسته و در حفره ای که با چکشش ایجاد کرده بود، بالا می آورد.

- درود فراوان بر جنابتان ثور آ! ما شنیده بودیم که پیش از زین سان جدالان، تهی بودن بسیار نیک است! شمای آ! شمای نیز چنین نمایید.
آقای زاموژسلی این را گفته، شما را زیر بغل زده و بر بالای حفره برده و فشرد تا او نیز محتویات خویش را بیرون بریزد و در حین این عمل هیچ توجهی به خالی بودن شکم او نکرد.

- اِ... اینو که کسی نمی خواد؟ من برش می دارم.
پنه لوپه این را گفته و روده ای که شما بیرون انداخته بود را از درون حفره برداشت تا با آن برای محفلیون سوسیس بندری و یا غذای لذیذ دیگری بپزد.
از هر انگشت پنه لوپه یک هنر می ریخت.

- خب حالا وقتشه که بازیکن های دو تیم وارد زمین بشن!

این صدای بلاتریکس لسترنج، داور مسابقات بود که به وسیله جادو در ورودی زمین کوییدیچ می پیچید. دو تیم با عجله وارد زمین شده و در دو سوی داور ایستاده و منتظر سوت او شدند.

- خیلی خب، هر تیم سه تا مهاجم، دوتا مدافع، یک دروازه بان و یک جست و جو گر داره. مسابقه تا زمانی که ـ
- اعووووو! خودمون می دونیم!

بلاتریکس با پشت دست در دهان زئوس زد و دندان های او را خرد کرده و توجهی به استخوان ها و دست خودش که سوختند، نکرد.
او داور خونسردی بود.

- تا زمانی که یکی اسنیچ رو بگیره.
- هپیشه!

این بار ثور عطسه ای کرده و ویروس هایش به بلاتریکس مالیده و راهی تماشاگران شدند. بلاتریکس که از سرماخوردگی خوشش نمی آمد، بر روی ثور پریده و شروع به زدن وی با کفش پاشنه بلندش کرد.
او خیلی هم داور خونسردی نبود.

وی سپس از روی ثور بلند شده و سوت زد، جارو ها به هوا خواستند و کوافل نیز پرتاب شد. داور در رها کردن اسنیچ که به مایعی آلوده بود تردید کرده و قصد داشت با دستمال آن را بگیرد که ناگاه داورد دیگر که هاگرید بود از راه رسیده و جعبه را له کرده و توپ طلایی نیز رها شد.

***

- صبر کنید! چی می بینم! لاتیشا رندل برای این که توپ رو از رز زلر بگیره داره با مشت می زنه تو شکمش! یعنی این حرکت خطا نیست؟!

بلاتریکس با چشمانی که از هیجان بیرون زده بودند شصتش را به لاتیشا نشان داده و سپس آن را بر عکس کرد. لاتیشا نیز این بار مشتش را عقبت تر برده و بعد ضربه آخر را زد که مشتش از کمر رز بیرون آمد. بعد هم جسد او را از بالا به پایین انداخت و کوافل را برداشت و برد تا گل بزند.

- همینه! همینه!
بلاتریکس این را فریاد زده و سرش را به شدت تکان داد.

- هپیشو!
موج جدیدی از ویروس از سوی تماشاگران به سوی صورت وی روانه شده بود.
-

بلاتريكس در زیر بازوی هاگرید که او را تا زانو در زمین فرو برده بود چاره ای جز خونسرد بودن نداشت.

اما کمی آن سو تر و بر فراز سقف جایگاه تماشاگران ریونکلاویی دو نفر در لباس های تماما مشکی و با عینک های دودی، دمر دراز کشیده بودند و یک سلاح مشنگی نیز در دست داشتند.

- خودشه؟
- آره بابا! خودشه!
-خب خب! پاشو هدف بگیر!

زن به سمت مرد برگشته و او را که از هیجان لب می گزید، نگاه کرد.
مرد شیرین می زد.

- می زنم تو سرش!
- نععععععع!
- خفه شو! صدامون رو می شنون!
-نععععـ...

زن تفنگ را رها کرده و دو دستی جلوی دهان مرد را گرفت که همچنان فریاد می زد.
- چته؟! چرا نزنم.

مرد آرام گرفته و پاسخ داد:
- اگه بزنی تو سرش کلاش می افته! بعد از کجا تشخیصش بدیم.

زن دهن مرد را ول کرده، به پس سر او ضربه ای زده و چسبی بر دهنش نهاد، سپس برگشت تا تفنگش را تنظیم کند.
تفنگ نبود.
آن دو تنها توانستن لحظه سقوطش به میان تماشاگران را ببینند.


***


- یعنی ممکنه؟! ممکنه مسابقه به این زودی ها توسط ریونکلاو تموم بشه؟ آندرومدا یه چیزی دیده و داره دنبالش می کنه... اون الان دستش رو دراز کرده!

آندرومدا اسنیچ را دیده و با تمام سرعت به سمت آن در حال حرکت بود. اما مرتکب اشتباهی شد.

بنگ!

- اوووف!
- عجب صدایی داشت!
- فکر کنم ساز باشه.
- هپیشو!

ریونی ها به تفنگ دوربین دار که به میانشان سقوط کرده نگاه می کردند و لینی نیز سرما خوردگیش را شیوع می داد و این ها کافی بود تا آن ها به جست و جو گری که مغزش متلاشی شده و در حال سقوط بود، توجهی نکنند.

پیلاشت!

آندرومدا در برابر داوران مسابقه سقوط کرده و قسمت های متلاشی نشده اش متلاشی شد و کبدش با مقداری خون به صورت بلاتریکس برخورد کرد. بلاتریکس نیز با کبد پیشانیش را پاک کرده و سپس آن را بالای سرش گرفته و چلاند.
او به یاد داشت که مایعی قرمز رنگ هست که برای سرماخوردگی مفید است... او فکر می کرد آن خون است.

- منم! منم!

دای از میان جایگاه تماشاگران دستانش را به سوی بلاتریکس دراز کرده و درخواست کمی خون کرد.
داور مسابقه کمی جگر را تکان داد و صدای مایعی که درون آن بود به گوش رسید. او نیز کبد را بالا آورده و تا آخرش را سرکشید.

- عقده ایِ خون ندیده!

دای اشتباه می کرد! بلاتریکس یک عقده ایِ خون ندیده نبود.
او فقط سادیسم داشت.

***

- وویی! وویی! وییی!

مردی که کت و شلوار و عینک مشکی داشت، غرق در بازی کوییدیچ شده و منتظر زده شدن ضربه پنالتی بود.

- بس کن! یه کاریش می کنیم!

زن چهار زانو پشت به میدان مسابقه نشسته و سعی می کرد که چیزی را از کفشش بیرون بیاورد.

- ببین، الان قراره با جارو تیز بره سمتش از روی جارو بندازتش پایین!... چیلیک.
مرد از جایی تخمه گیر آورده و تخمه می شکست.

- می خوان پنالتی بزنن! ... خیر سرت داری دو ساعت نیگاشو می کنی، هنوز نفهمیدی چی به چیه؟! اِه!
زن در انتهای جمله دو دستش را به سمت مرد گرفته و گویی چیزی را به سمت او هل داد.

- عااااااا!

صدا از میانه میدان به گوش رسید.

- دیدی گفتم می خواد بندازتش پایین!
مرد با لبخندی متکبرانه این را گفته و به شانه زن زد.

زن به سرعت برگشت و به میدان مسابقه نگاه کرد.
- خودش بود؟! آره؟!

مرد به نشانه تایید سری تکان داد.
زن از روی خوشحالی کفشش را به هوا پرتاب کرده و جست و خیزی کرد، سپس دست مرد را گرفته و او را دور خودش چرخاند و سپس وی را در آغوش فشرد.
- اممم... اهم. چرا کفشت داشت بوق می زد؟

چشمان زن چرخید و به مرد که سرش از بغل به سر او چسبیده بود، افتاد.

بووووووم.

****

سکوت بر ورزشگاه حکم فرما شد.

تپ... تپ تپ تپ... تپ.

با انفجار بمبی در آسمان بازیکنان کوییدیچ سوخته و این طرف و آن طرف روی زمین افتاده بودند.

- تماشاگرای عزیز... من نمی دونم چی باید بگم. همه مردن... همه.

بلند گوی گزارشگر بر زمین افتاده و برای چندثانیه صدای بوقی ممتد در ورزشگاه پیچید.

- آخ جون!

بلاتریکس این را گفته و از چاله ای که درونش بود بیرون جست و به سمت نزدیک ترین جنازه در حال سوختن رفته پارچه سیاه رنگی بر روی خودش و جنازه کشیده و مشغول بخور کردن شد.
او می دانست این کار برای سرما خوردگی خوب است.

- اهم... می گم حالا باس چی کا کنیم؟ فووت.
هاگرید این را گفته و خاکستر روی دماغش را فوت کرده بود.

- چی رو چی کار کنیم هاگرید؟
- مسابقه رو دیه!

بلاتریکس سکوت کرده و مشغول فکر کردن شد. سپس پارچه سیاه را از صورت جسد کنار زد.
- این کیه؟
- شوماس.
-منم؟!

بلاتریکس پارچه را دوباره بالا داده و به چهره جنازه نگاه کرد.
او در تاریکی بهتر می دید!

- این که من نیستم!
- شوما نه بابو! شوماس!

بلاتریکس کمی سرش را خاراند.
- پودر لباس شویی؟
- اَ دس تو بلا! شوما ایچیکاواس!

بلاتريكس با دلخوری شانه اش را جا انداخته و سپس پرسید:
-ریونی یا هافلی؟
- فک کنم ریونیه.
- خب پس... ریون برنده است!

- بــ لا! فین.
لینی که در آستانه ورودی قرار داشت، بینی اش را بالا کشیده و با هاله عظیم ویروس هایی که در اطرافش وجود داشت به سمت بلاتریکس می آمد. بلاتریکس نیز با جسمی کرخت به او خیره شده و تنها واکنشش پرش عصبی پلک سمت چپش بود.

- عه... می گم بلا! این جا یه چیز دیگه هم نوشته...

بلاتریکس تنها لینی را در آغوش گرفته و آهسته آهسته هق هق می کرد.


***



بلاتریکس سرانجام سرما خورد و تمهیداتش راه به جایی نبردند. دای نیز از او انتقام گرفت و نرم کننده مویش را با گریس عوض کرد.

لینی خوب شد. همین.

آن دو مامور مشنگ منتسب به سازمان جاسوسی مشنگ ها علیه جادوگران پس از حذف آقای زاموژسلی استعفا داده و با یکدیگر ازدواج نمودند و هجده بچه به دنیا آوردند. تمامی فرزندان آنان جادوگر شدند.

خورشید غروب می کرد و آسمان سرخ سرخ بود. در آن روز کسانی که بینایی معمولی و یا ضعیفی داشتند تنها خورشیدی را می دیدند که به رنگ خون در آمده و ذره ذره ناپدید می شود. اما افرادی که بینایی بهتری داشتند می توانستند جسم کوچک طلایی رنگی را در پهنه افق ببینند که آزادانه به این سو و آن سو سرک می کشد.

قانونی در کوییدیچ وجود داشت که اگر تمامی بازیکنان یک مسابقه کشته شوند و آن مسابقه دو داور داشته باشد که یکی از آن ها نیمه غول باشد، اسنیچ آن مسابقه آزاد می شود تا به هر جا که دلش خواست برود. قانونی که تنها و تنها یک بار اجرا شده است، برای خوش شانس ترین اسنیچ تاریخ.

پروفسور اسلاگهورن به پرهای نقره ای مانده در پاتیل اش شکی نبرد و روبیوس هاگرید را از مدرسه اخراج کرد، زیرا به نظرش سرما نخوردن در آن ورزشگاه امری غیر طبیعی می رسید و همان طور که خودش بعد ها گفت « روبیوس شانس آورد... یه کمم زیادی شانس آورد! » اما حقیقت این است که اگر واقعا شانس آورده بود از تنها جایی در جهان که به او کار می دادند اخراج نمی شد.



به پایان آمد این دفتر
حکایت همچنان باقیست...


নীরবতা


پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۲:۱۳ جمعه ۲ شهریور ۱۳۹۷

هافلپاف

ارنى پرنگ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۳ دوشنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۲:۵۱:۲۳ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 126
آفلاین
تصویر کوچک شده


سوژه سرخگون فراری

روز مسابقه

زمین کوییدیچ در هیجان و فریاد های تماشاچیان می‌لرزید. اتوبوس های دو تیم هافلپاف و ریونکلاو با فاصله کمی از یکدیگر جلوی درب اصلی هاگوارتز رسیدند. ارنست پرنگ که رانندگی اتوبوس زرد رنگ را بر عهده داشت ترمز دستی را کشید.
-خب بچه ها رسیدیم. امیدوارم برنده بشید. بوس بوس. به امید هلگا، برید دیگه... .

رز زلر گوش ارنی را گرفت و آرام پیچاند و به سمت در اتوبوس کشید.
- میای تو هم با ما.
-رز تو رو هلگا! من اصن ترس از ارتفاع دارم آخه. چشمام سیاهی میره. دستم میلرزه. شمال و جنوب رو گم میکنم. شلوارمو خیس میکنم.

ویبره‌ی رز شدت گرفت و محکم تر گوش او را پیچاند.
- اومدی آخه لامصب چرا اصن تو تیم؟ اونم مهاجم. داری مرض مگه؟

تانکس و لیندا گوش ارنست را از دست رز نجات دادند و سعی کردند کمی او را آرام کنند. رز آب پاکی را روی دست ارنی ریخت.
-میکنی تو بازی. گفتم همین که. مهم نیست چیه اصلا هم برام بهونت.

ماتیلدا به سمت عقب اتوبوس رفت و دو عضو مجازی تیم که رباتی بیش نبودند را روشن کرد. همه چوب دستی ها، چماق ها و جارو هایشان را برداشتند و از اتوبوس پیاده شدند و به سمت اتاق استراحت تیم رفتند. هنوز کمی تا شروع بازی وقت مانده بود که باید روی استراتژی شان کار میکردند.
رز با چوب دستی اش روی کاغذ انواع روش های ضد حمله را به بازیکنانش یاد آوری میکرد و به سوالات آن ها پاسخ میداد.

-خب بذاری ارنی تو باید تاتسویا رو جا. و بعد ... ارنی؟ کو پس ارنست؟

همان لحظه ارنست از دستشویی بیرون آمد.

- هی بچه ها من تغییری کردم ؟

همگی سر تا پاهای ارنست را برانداز کردند ولی تغییری نیافتند.
-نه خیر.
-همون بودی که بودی.
-نکنه دوپینگ کردی!
-نه بابا دوپینگ چیه ولش کنید اصن. خب رز چی میگفتی؟

و به سمت رز رفت . در دل به خودش گفت " مرلین رو شکر که کسی نفهمید پوشک پوشیدم. اینجوری اگه اون بالا اتفاقی هم بیوفته آبروم نمیره."

پیش از آنکه رز بتواند استراتژی را بار دیگر برایش توضیح دهد، در رختکن زده شد.
-تیم هافلپاف. مسابقه داره شروع میشه کاپیتان تون باید بره به اتاق تریبون.

رز عذاب وجدان داشت. وقت نشد که برای بار پنجم استراتژیشان را دوره کنند. فقط و فقط چهار دور و نصفی خوانده بودند!
- ما باختیم این بازی رو صفر هیچ ! نیستیم آماده. برم بایدهم...کنین دعا به درگاه هلگا، برسونه شاید تقلبی چیزی بمون.

و برای اخرین بار اعضای تیم دست هایشان را روی هم گذاشتند و فریاد زدند:
-زنده باد ننجون!

اتاق تریبون

کاپیتان تیم ریونکلاو از قبل پشت تریبون قرار گرفته بود. رز با قدم های آرام پشت تریبون رسید. گلویش راصاف و میکروفونش را تنظیم کرد. صدایی از بلندگوی مرکزی به گوش رسید.
- وان... تو...تری...فایت!

آندرومدا با لبخند ملیحی شروع کرد.
- سلام به همه‌ی طرفداران خوبمون. به امید روونا امروز این زردپوش های بی استعداد رو هزار بر هیچ میبریم.

صدای همهمه خبرنگاران و فلش دوربین ها بلند شد. نوبت رز بود.
-بیند عقاب در خواب جام کوییدیچ.
- چون تا امروز نوار زردرنگ دور جام کشیده نشده و نمیشه، جام رو زرد رنگ ساختن که دلتون نشکنه.
-نیست بلند پروازی بر ریونکلاویان عیب .
-حداقل ما میتونیم پرواز کنیم و مثل شما تونل نِمیکَنیم.

صدای هو کردن از طرف تماشاچی‌ها شنیده شد. شوخی با گورکن از خط قرمز های رز بود. رز با صورت قرمز با شدت تمام لرزید و تریبون و میکروفون به طرفی پرت شدند. آندرومدا هم به سمت او آمد.
چند دقیقه بعد دو کاپیتان موهای همدیگر را میکشیدند و به همدیگر لگد میپراندند که باعث افزایش هیجان و فریاد تماشاچیانی شد که این صحنه را از روی نمایشگر توی ورزشگاه می دیدند.

بالاخره حراست ورزشگاه توانست دو کاپیتان را از هم جدا کند. هر دو تیم از راهرو ی منتهی به زمین بیرون آمدند. تماشاچیان هورا میکشیدند و از اینا که برای تولد و عروسی استفاده میکنند پرت میکردند. رز به کمک لیندا و ماتیلدا ارنست را روی جارو گذاشت و اورا با طلسم به جارو چسباند. وقتی خیالشان از بابت ارنی راحت شد، خودشان هم سوار جارو هایشان شدند.
داور مسابقه صندوقچه ی حاوی توپ ها را باز کرد. اسنیچ با لبخند شیطانی به بازیکنان نگاه میکرد و سرخگون توسط داور به هوا پرتاب شد. مسابقه شروع شده بود.

توپ درست روی به روی ارنست بود. جلو رفت دستش را لرزان برای ضربه زدن به توپ بالا آورد که زئوس توپ را قاپید و برای لادیسلاو فرستاد. درست قبل از زدن ضربه، گیاه آدم خوار پای لادیسلاو را گاز گرفت و لادیسلاو موقعیت را از دست داد.
دروازه بان هافلپاف توپ را برای مهاجم دیگرشان فرستاد. رز توپ را قاپید و با یک ضربه ی بی نهایت محکم توپ را از حلقه رد کرد. لاتیشا حتی نتوانست واکنشی نشان بدهد. آن طرف زمین آندرومدا و ماتیلدا در تعقیب اسنیچ بودند. اسنیچ قهقهه زنان جا خالی میداد و فرار میکرد.

تانکس چماغش را چرخاند و مستقیم به شما که صاحب توپ بود، نگاه کرد. آماده بود تا بازدارنده را با قدرت به سمتش بفرستد. پشت شما، رز منتظر پرتاب تانکس بود.
شما به طرف دروازه حرکت کرد. بازدارنده از سمت تانکس پرتاب شد. رز فاصله اش را با شما کمتر کرد. سوت داور حواس رز را پرت کرد و متوجه جاخالی دادن شما نشد و بازدارنده صورت رز را بوسید.

چشم ها از روی بازدارنده به سمت داور چرخید که دستش را به سمت تانکس دراز کرده بود.
-تیم هافلپاف به دلیل آوردن شخصی غیر از اعضای تیم داخل زمین حذف میشه.

دهان همه ی هافلپافی ها، حتی روی نیمکت، از تعجب باز مانده بود. رز با صورت سرخ و دردآلود به سمت داور رفت.
-ما کی نبوده رو آوردیم تو لیست؟
-اون دختری که اونجاست کیه؟
-تانکسه دیگه.
-نه دیگه! تانکس ایشونه.

و با دست عکس تانکس را روی کاغذ نشان داد که موهای سیاه و چشمان آبی داشت ولی بازیکن توی زمین چشم های مشکی با موهای ابی داشت.
رز دگرگون نما بودن تانکس را به کل فراموش کرده بود. بعد از ارائه ی کلی سند و مدرک که شخص داخل زمین همان تانکس است داور اجازه ادامه ی بازی را داد و شما که با سرخگون دقیقا بغل حلقه ایستاده بود توپ را تبدیل به امتیاز کرد.

...

آملیا و نیمفادورا موفق شدند تعادل مهاجم ریونکلاو ی را با پرتاب پشت سرهم بازدارنده بهم ریزند. گیاه آدم خوار که زیادی گرسنه مانده بود، با دهان باز و آبی که از آن بیرون می‌آمد، به سمت سرخگونی که از ابتدای مسابقه یک لحظه هم قرار نداشت، پرواز کرد. سرخگون با سرعت بیشتری فرار کرد و از رزی که سعی در گرفتنش داشت فاصله گرفت و به ثور نزدیک تر شد. ثور چکشش را بالا آورد تا با پرتابی سه امتیازی سرخگون را به سمت دروازه پرت کند که سرخگون باز هم فرار کرد.

این بار به مهاجم سوم هافلپاف یعنی ارنست نزدیک شد. ارنست می لرزید و به نظر نمی‌رسید برایش خطری داشته باشد. حتی برای گرفتنش هم تلاشی نمی کرد.

- بوووووووم !

صدای انفجاری از نزدیکی به گوش رسید. بازیکنان و تماشاگران باهم به پشت سرشان، جایی که فکر می‌کردند منبع صداباشد نگاه کردند. افرادی با کت و شلوار های مشکی و چوبدستی های آماده ی شلیک داخل زمین بازی شدند و تمام زمین را گرفتند. بازرسان وزارت خانه کنار تمام بازیکنان و حلقه ها ایستادند. فریاد های شاد تبدیل به جیغ های هراسان شد.
پروفسور اسلاگهورن سرش را به زور از پنجره‌ی اتاقی که انجمن اسلاگ در آن تشکیل می‌شد، در آورد.
-اینجا چه خبره؟

سر بازرس جارویش را به سمت اتاق مذکور و کله‌ی نیمه بیرون اسلاگهورن هدایت کرد. عکس مجرم تحت تعقیبی را جلوی چشمش گرفت.
-شما این رو میشناسید؟
-البته اون همینجا زندگی میکنه.
-شما توی دردسر بزرگی افتادین. این توپ به جرم قتل، فرار از ازکابان و گرفتن رشوه برای برنده کردن تیم ها تحت تعقیبه.
-ینی چی؟
-این سرخگون فراریه آقا.

ماموران وزارت سرخگون را گرفته و تیوپی آهنی دورش انداخته و با زنجیر سفت او را بسته بودند. بازیکنان خشک شده در حالت حمله و دفاعی که پیش از آمدن بازرسان بودند، مبهوت به سرخگون که داخل قفس بزرگی گذاشته شد و آرام آرام ازآنجا دور میشد، خیره شدند.

ارنست آرام پیش رز رفت:
-حالا میشه فرود بیایم پوشک من بیشتر از این جا نداره.


ویرایش شده توسط ارنى پرنگ در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۲ ۲۲:۱۸:۰۴


پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۷:۰۲ جمعه ۲ شهریور ۱۳۹۷

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۰:۲۶:۴۷ یکشنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۸
از جایی که ارباب هست!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 125
آفلاین
هافلپاف vs ریونکلاو

سوژه: فلیکس فلیسیس

- بخورش.
- نمی خورم.
- دست خودته مگه؟
- خوب آب کدوحلوایی دوست ندارم!

گوش رز اصلا به این حرف ها بدهکار نبود. دهن سدریک رو به اندازه ی پاتیل معجون سازی باز کرده بود تا دورا پارچ پر از آب کدوحلوایی رو درون حلقش خالی کنه. سدریک عاجزانه به بقیه اعضای تیم نگاه کرد. بقیه کاملا اتفاقی به پنیر سوراخ دار روی میز علاقه مند شده بودند.

نیم ساعت بعد

- بازیکنا وارد زمین میشن، کاپیتانا باهم دست میدن و بله! صدای سوت آغاز بازیه.
سرخگون دست بازیکنای هافلپافه. انگار برای این مسابقه خیلی تلاش کردن؛ حالا پنه لوپه صاحب میشه. ریونکلاییا هم عملکرد خوبی دارن!

ماتیلدا همان طور که اوج می گرفت تا از آن بالاها دنبال گوی زرین بگرده، از کنار سدریک رد شد و گفت:
- حواست به دروازه ها باشه سدریک! اینا یهویی حمله می کنن.

سدریک واقعا دوست داشت مراقب باشه ولی به سختی خودش رو روی جارو نگه داشته بود. به خاطر اون همه آب کدوحلوایی که به خوردش داده بودن، حالت تهوع داشت.

در این حال نیمفادورا با ضربه ی دقیق و هدفداری، با چماقش بازدارنده رو به سمت مهاجم ریونکلا روند که مستقیم به هدف خورد.
اندکی بعد مدافع ریونکلا به انتقام برخواست و موفق شد به ارنی ضربه بزنه و از گل احتمالی هافلپاف جلوگیری کنه.

- بیست دقیقه از شروع بازی گذشته و همچنان نتایج صفر صفره. باید ببینیم سرخگون دست کیه؟ بله، شما! نه نه شما نه پروفسور، منظورم اون شماست! شما (ای بابا پروفسور شما به کار خودتون برسین. ) بی وقفه به سمت دروازه ی هافل حرکت میکنه، از دو بازدارنده جاخالی میده و توپو پرتاب می کنه و گ...، نه گل نمیشه! سدریک دیگوری دروازه بان جدید تیم هافل با یه حرکت حساب شده جلوی توپو می گیره.

خود سدریک هم نمی دونست چطور با اون همه کدوحلوایی که درون معدش جشن گرفته بودن، تونست جلوی توپو بگیره.
ارنی از طرف دیگه ی زمین براش دست تکون داد تا توپ رو به اون سمت پرتاب کنه. سدریک تو مدرسه ی ماگلی برای ورزشش صفر گرفته بود ولی بعد از این بازی، دعوت نامه ی ان بی ای به دستش رسید.

ارنی دو دستی توپ رو چسبید و به طرف دروازه ی ریونکلا حرکت کرد. ضربه ی قشنگی که زد باعث شد همه فکر کنن گل شده اما دروازه بان ریون توپ رو در ثانیه ی آخر منحرف کرد.

- بازی عجیبی شده! هردو طرف کاملا مساوی پیش میرن و حتی حرکتاشونم شبیه همه! حالا می بینیم که رز زلر کاپیتان هافل با سرعت به طرف دروازه ی ریون پرواز و توپ رو پرت میکنه؛ و گل! گل برای هافلپاف! ده صفر به نفع هافلپاف.

این برتری خیلی طول نکشید. ثور دوباره بازی رو مساوی کرد.
ارنی موقعیت خوبی برای گل بعدی پیدا کرد‌. پنه لوپه غیبش زده و جناح چپ دروازه بدون دفاع رها شده بود.

- مگه نگفتی یه قطره فلیکس کافیه؟ پس چرا بعد این همه مدت هنوز مساویم؟ اونم ده به ده!

معده ی سدریک به نشانه ی تعجب صدا کرد. سدریک دستش رو روی شکمش گذاشت و خطاب به آب کدوحلواییا گفت:
- باید به رز بگم حتما!

- آملیا با تلسکوپ معروفش به بازدارنده ضربه میزنه که توسط مدافع ریون جواب داده میشه‌. چند دقیقه اس که شاهد پرتاب این بازدارنده از این مدافع به اون مدافع هستیم. سدریک دیگوری دروازه رو ترک میکنه و شما و لادیسلاو به سمت دروازه ی هافلپاف هجوم میارن‌.

رز با قیافه ی 《دقیقا داری میکنی چه غلطی》 به سدریک نزدیک شد. سدریک سرعتش رو افزایش داد تا سریع تر به اون برسه.
- ریونیا هم فلیکس فلیسیس خوردن رز! همین الان شنیدم که پنه لوپه به کاپیتانشون میگفت پس چرا با اینکه فلیکس خوردیم همه چی برابره؟ باور کن، خودم شنیدم!

- ماتیلدا با سرعت به طرف زمین هجوم میبره انگار گوی زرینو دیده. جستجوگر ریونم به دنبالش میره اما هردو با قیافه های ناامید بر میگردن.

- بوق بزنن بش. نزدیک بودها. سدریک نکن باور، نمیکنن ریونی ها از این کارا. خواستن که بترسونن تورو.

پایین روی زمین، دورا داشت خودکشی میکرد بلکه رز نگاهی بهش بکنه. بالا و پایین می پرید و پرچم قدیمی " هافلپاف همیشه قهرمان میمونه " رو تکون میداد.

بالاخره توجه کاپیتان بهش جلب شد.
- آخی این پرچمه. یادگار الادورا مونه. یادش رفت ببره اینو با خودش‌.

و بعد با ویبره به سمت سرخگون پرواز کرد. دورا چوب پرچم رو تو سر خودش زد.

- یک ساعت و نیم گذشته و امتیازای دو تیم برابر پنجاهه. واقعا بازی عجیبیه، هر حرکت از سوی یه تیم با یه حرکت مشابه از سوی تیم مقابل جواب داده میشه!

-

دورا بالاخره با استفاده از قابلیت های جادویی موفق شد توجه رز رو به خودش جلب کنه. رز هیچ وقت تو لب خونی خوب نبود ولی اون روز به برکت شانسی که داشت به خوبی حرف دورا رو فهمید.

مثل اینکه سدریک درست شنیده بود. دورا با خوندن ذهن ریونکلایی بی گناهی در جایگاه تماشاچیا فهمید که آب کدوحلوایی سر میز ریونکلا هم حاوی یه قطره فلیکس بوده.

- بعله! بالاخره ماتیلدا موفق میشه گوی زرینو بگیره و هافلپاف رو برنده کنه! بازی ای پر از هیجان رو پشت سر گذاشتیم؛ واقعا ریون حقش نبود که ببازه اما خب حالا هافل برتری خودشو نشون داد! تاحالا همچین بازی ای ندیده بودم؛ همه چی تا قبل از گرفتن گوی زرین برابر بود!

ماتیلدا دست درخشانش رو بالا گرفت. پر کوچک و کج شده ای که از مشتش بیرون زده بود، قابل دیدن بود.

عصر همان روز

سدریک تا جایی که میتونست دور از رز نشسته بود. میترسید دوباره بلایی سرش بیاره. رز پارچ آب کدوحلوایی رو دوباره دستش گرفت.
به طور ناکهانی سدریک احساس کرد فاصله ش با رز خیلی کمه. باید دور میشد. اصلا از هاگوارتز بیرون میرفت. کنار ستاره های آملیا شاید جاش امن می بود.


ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۲ ۱۷:۱۹:۳۴

فقط ارباب!

تصویر کوچک شده








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.