هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۵۸:۵۷ شنبه ۱۴ دی ۱۳۹۸

هوريس اسلاگهورن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۶:۲۳ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۴:۵۸:۵۳ چهارشنبه ۶ فروردین ۱۳۹۹
از می عشق تو چنان مستم، که ندانم که نیست یا هستم
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 269
آفلاین
اسلیترین vs هافلپاف

سوژه: تغییر شکل

*****

هوریس بدون مقصد خاصی بطری به دست در راهروهای خلوت هاگواراتز می‌پلکید و تلو تلو می‌خورد. پس از مدتی به خودش آمد و متوجه شد که بدون مقصد خاصی در راهروهای شلوغ هاگوارتز می‌پلکد و تلو تلو می‌خورد.

- هی ... هی! اینجا چه خبره پسرم؟

- از ما می‌پرسید پروفسور؟

صدای همهمه‌ای که به گوش می‌رسید و لحظه به لحظه بیشتر می‌شد.

- از کی بپرسم؟

- پست شماست!

اخگرهای رنگارنگ از بین هوریس و دانش‌آموز رد می‌شد.

- من؟ من با خود شما دانش آموزا فهمیدم شلوغ شده! به راوی گفتم که به من نگه قراره چه اتفاقی بیفته.

- خوب راوی هم که خود شما ... بیخیال داریم اعتراضمون رو بیان ...

انفجاری مهیب در تابلوی بانوی چاق رخ داد که موج آن هوریس و دانش آموز را نیز به عقب راند و مکالمه آن دو را برای چند لحظه متوقف کرد.

- سوخت جاروها گرون شده. ما هم حق اعتراض داریم! نداریم؟

چند راه پله ی متحرک از جای خود جدا شده و با عبور از کنار هوریس به پایین ترین طبقه مدرسه سقوط کردند.

- دارین.

دانش‌آموزی که انگار ناگهان متوجه هورِس شده باشد به سمت او دوید و بطری‌اش را با چنگ از او قاپید.

- مولوتوفه؟

بطری را با تمام قوا به نزدیک ترین دیوار کوبید.

- نبود.

و دور شد. هوریسِ، کلافه، زیر لب «لعنتی!»ای گفت و سعی کرد از صحنه جنگ ... اغتشاش ... بیان مسالمت آمیز اعتراضات دور شود و وارد نزدیک ترین دری شد که یافت.

باورش نمی‌شد! حتی هنوز فرصت نکرده بود آن چه می‌بیند را آرزو کند. متحیر ایستاده و به قفسه‌های پرشمار مقابلش نگاه می‌کرد.

تصویر کوچک شده


- من مطمئنم کار کار گریفیندوریاست! اونا با ما بدن، ما خوبیم ولی اونا ...

هوریس آنقدر استرس داشت که باقی جمله ی هکتور را نشنید. دستش را سریع روی جیب ردایش گذاشت تا برآمدگی شیء داخلش را پنهان کند.

- گندزادن! خون لجنین! بی‌غیرتن! بی‌بصیرتن!

- قسم به خون ارباب ریگولوس یه روز کریچر همشونو در به در می‌کنه.

- بسه هکتور! انقدر خانم بلک رو کوک نکن. بازی الان شروع میشه و به جای تمرکز روی این موضوع، تو هنوز به فکر دزدی تالار معجون‌هاتی.

هوریس مطمئن بود آن‌ها اشتباه می‌کنند. آن بطری‌ها معجون نبودند. البته کره‌ای هم نبودند! بهتر از کره‌ای بود. به او حس پرواز در بی‌کران را هدیه می‌کردند.

- هوی هوریس! بیا پایین! بازی هنوز شروع نشده.

- من که هوریس نیستم! من حتی جوزفین هم نیستم.

اما بود.

- من یه ویولتم! یه ویولت لعنتی جذاب!

هوریس از حلقه اتحاد جدا شده و به آسمان رفته بود. اما وقتی رو به زمین تغییر جهت داد، تبدیل به جوزفین شده بود.

بازیکنان اسلیترین بی‌خیال شیرین‌کاری بی‌موقع هوریس شده و به وسط زمین رفتند تا بازی را آغاز کنند. توپ‌ها رها شدند و به آسمان رفتند. هوریس که به حالت عادی برگشته بود، فورا سرخگون را تصاحب کرد و به دروازه حریف یورش برد.



- هی! می‌شه گل نزنی؟ من یه دروازه بان خیلی خوشتیپم ... طرفدارام دوست ندارن گل خوردنمو ببینن.

- عه؟ خب باشه.

هوریس که اکنون پشم درآورده و دندان‌های نیشش رشد قابل توجهی پیدا کرده بود، روی هوا ایستاد و برگشت رو به زمین خودی.

- چی کار می‌کنی هوریس؟ یالا بشوت دیگه!

- عه؟ خوب باشه.

هوریس مجددا برگشت و دستش را برای شوت بالا آورد.

- گوش نده هوریس! اون فقط یه جنه! بکشش.

- عه؟ خوب باشه.

پیش از آن که هوریس پشمالوی بزاق دار این بار به دستور رودولف برگردد، اگلانتاین او را هدف بلاجر قرار داد.

- ناراحت شدی هوریس؟

رودولف که پیشنهادش را عمل نشده می‌دید، زیر لب «پشیمون می‌شی!» ای گفت و غرغر کنان به سمت خانم بلک پرواز کرد.

- گرفتمش! گرفتمش!

- ولم کن پسره‌ی خائن به اصل و نسب! بی‌ناموس! بی‌شرف! بی‌خواهر مادر!

- گوی زرین نبود؟ بودا! نبودا؟

در آن سو، هوریس ناراحت نشد. اما پشم‌هایش ریخت. تمامش!

- چرا کسی به ما پاس نمی‌دهد؟ ما دروازه بانی را دوست نداریم.

- این چرا ادای ما را در می‌آورد؟

- ما ادای تو را در می‌آوریم نمک به حرام؟ به چه جراتی خودت را شکل ما کرده‌ای؟ کروشیو!

-کروشیو؟ اصلا آواداکداورا!

هوریس طبق معمول زیاده روی کرده بود. این بار در فرو رفتن در نقش!

- این دقعه دیگه گرفتمش!

- ولم کن عوضی! من گوی زرین نیستم! من گویم! گوی خالی ... چیز ... نه! من رکسانم! رکسان خالی!

- بیا و گوی زرین باش. تا حالا شده به حرف من گوش کنی و پشیمون بشی؟

تاتسویا که به عنوان داور امنیت تمام ساحره‌ها را در خطر می‌دید، ترجیح داد بازی را تمام کند.

- مقاومت نکن رکسان سان! با تمرکز و آرامش خواهی فهمید که تو یک گوی هستی.


ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده


پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۵۸:۵۳ شنبه ۱۴ دی ۱۳۹۸

گریفیندور، محفل ققنوس

آرتور ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۰۲ جمعه ۱۵ بهمن ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۹:۴۲:۲۹ یکشنبه ۱۰ فروردین ۱۳۹۹
از خانه ویزلی ها
گروه:
ایفای نقش
محفل ققنوس
کاربران عضو
گریفیندور
ناظر انجمن
پیام: 484
آفلاین
گریفیندور VS ریونکلاو


سوژه: رانندگی

-به اون دست نزن. میخوای همین الان ردت کنم؟
هاگرید که داخل وان حموم، کنار فنریر نشسته بود، سعی میکرد به بازیکنان گریفیندور، آموزش رانندگی با وان حموم رو بده. واقعا مشخص نبود که چرا یک جادوگر باید گواهینامه رانندگی با وان حموم رو داشته باشه. فنریر، سوار بر وان حموم، ابتدا با دسته ای از لیف های سر هم شده که به عنوان کمربند ایمنی گذاشته شده بودن، خودش رو به صندلی پلاستیکی محکم کرد. دستی انداخت و فرچه رو خوابوند و پاش رو روی پدال های صابونی گذاشت و شروع کرد به گاز دادن. هاگرید همچنان سعی میکرد تا به فنریر بفهمونه که چجوری باید حرکت کنه.
-خوبه. حالا بعد از خوابوندن دستی باید بزنی تو دنده. گاز نده. پاتو از روی صابون سبز بردار. اول صابون برگردون رو فشار بده و بعد بزن دنده یک. بعد آروم پاتو از روی صابون برگردون بردار و صابون سبز رو فشار...

حرف هاگرید تموم نشده بود که وان حموم با پنج شش بار ریپ زدن به حرکت درومد و کم کم اوج گرفت و پایه هاش از روی زمین بلند شد.
-همینطوری ادامه بده. یکم یواش تر برو... فنریر با توام یواش برو...

فنریر به حرفهای هاگرید توجهی نمی کرد و فقط کار خودش رو انجام میداد. ارتفاعشون از زمین زیاد شده بود و برای خودشون توی هوا میچرخیدن. در طرفی دیگر، بقیه اعضای تیم کوییدیچ گریفیندور، در حال نگاه کردن به وان حموم پرنده بودن. هاگرید به فنریر نگاه کرد که زبونش رو بیرون آورده بود و بادی که بهشون میخورد، باعث شده بود هاگرید با آب دهن فنریر تبرک شه.
-اول اینکه اون زبونتو بکن تو و دوم اینکه وقتش رسیده روی زمین فرود بیایم فنریر. خیلی آروم و نرم، جوری که انگار میخوای زمین رو ببوسی فرود بیا.
زارت!
-گفتم ببوسی نه که گاز بگیری. یواش. سنگ پا رو فشار بده و ترمز کن تا نزدی به کسی.
زارت!

زارت دوم، صدای رد شدن وان فنریر و هاگرید، از روی آرتور بود. بالاخره با زحمت بسیار و جان فشانی های هاگرید، وان حموم ایستاد.
-خیل خب بدک نبود. تنها کسی که آسیب دید ویزلی بود که اونم زیاد مهم نیست. عادت داره. بگید ببینم! مسابقتون با ریونکلاو کی شروع میشه؟
-فردا.
-خوبه. فرصت برای تمرین رانندگی داریم.
-تمرین رانندگی؟ کوییدیچ داریم بابا. تمرین نکردیم هنوز.

هاگرید ابرویی بالا انداخت و نیش خندی زد.
-نگران اون نباشید. همین الان بریزید تو زمین تمرین تا من خودمو برسونم.
-تو کجا میای؟ تو که عضو تیم نیستی.
-بهتون میگم. برید و منتظر من باشید. آها راستی تا یادم نرفته بهتون بگم که جارو با خودتون نیارید.

ملت اندر کف و خیال به فکر فرو رفتن. نمیدونستن که هاگرید میخواد چیکار کنه و دقیقا چه چیزی توی کله پر پشم و پیلش میگذره. به همین خاطر وقتشون رو تلف نکردن و خودشون رو به محل تمرینشون رسوندن.

دقایقی بعد - زمین تمرین تیم کوییدیچ گریفیندور

اعضای تیم گریفیندور روی زمین نشسته بودن و از روی بیکاری و تاخیر هاگرید، دنبال زیر بغل نگینی بودن. پرویز طبق معمول، آجر زیر پا، در گوشه ای از نیمکت ذخیره نشسته بود. ترامپ با نوک موشک هاش ور میرفت و مرگ برای خودش روی هوا چرخ میزد. درحالی که سر کادوگان نعل های اسب کوتوله اش را عوض میکرد و فنریر دنبال یک سنجاب مادر مرده گذاشته بود، در ورودی به زمین باز شد و یک عدد هاگرید به همراه وان های حموم متعدد تک سرنشین به رنگ زرد و قرمز وارد زمین شد. عله جیلتی فریاد زد:
-آخجون ریکاوری!
-تمرین نکردی که ریکاوری میخوای!
-ببخشید یکم دیر شد بچه ها. سعی کردم یکم خلاقیت به خرج بدم و رنگشون کنم.

آرتور نگاهی به بقیه انداخت و دوباره به هاگرید نگاه کرد:
-نکنه میخوای آموزش رانندگی بدی؟
-آموزش رانندگی که نمیشه گفت. میخوام یه سبک جدید از کوییدیچ رو یادتون بدم. قراره به جای این جاروهای درب و داغونتون از این وان های حموم استفاده کنید.
-شوخی میکنی دیگه؟!
-تازه دنده اتومات هم هست.

ملت کوییدیچ باز برای دقایقی به هاگرید، با ظاهری پوکر فیسانه نگاه کردن. بعد از اینکه از شوک درومدن، به سمت وان ها رفتن و سوارشون شدن. هاگرید صداشو صاف کرد و فریاد زد:
-همونطوری که به فنریر یاد دادم باید عمل کنید. تا سه میشمارم و شروع میکنید به پرواز کردن.
-چجوری بود اصا؟
-یک...
-فقط اون فرچه رو بخوابون.
-دو...
-یا جد بلک.
-سه.

با شماره سه، همگی به پرواز درومدن و روی هوا معلق شدن. هاگرید کوافل رو به بالا پرتاب کرد و ملت گریفیندور به سمتش حمله ور شدن.

فردای آن روز – زمین مسابقه

بازیکنان تیم ریونکلاو، تماشاچیان، داوران و گزارشگر مسابقه، همگی با دیدن گریفیندوری های سوار بر وان حموم شاخ دراورده بودن. کسی نمیدونست چی باید بگه. با صدای زوزه فنریر، همگی از شوک خارج شدن و داور متوجه شد که باید مسابقه رو شروع کنه. سوت رو درون دهنش گذاشت و با فوتی عمیق، پرده گوش همه رو به لرزه دراورد. بازیکنان روی سر هم ریختن و طبق معمول شروع کردن به زدن همدیگه.
-به نظر تشنته. بیا یکم آب بخور.

آرتور دوش رو به سمت تام جاگسن گرفت و سر تا پاش رو خیس کرد. بقیه اعضای گریفیندور هم راه های مختلفی رو پیش گرفتن تا به اعضای تیم ریونکلاو ضربه بزنن و خودشون رو صاحب کوافل و امتیاز کنن. داور بارها در سوت خودش دمید و سعی کرد خطای بازیکنان گریفیندور رو بگیره ولی هیچکس توجه نمیکرد و گویا هیجان بازی هم بیشتر شده بود. امتیاز مسابقه تماما به نفع گریفیندور بود و ریونکلاو عقب افتاده بود. تیم گریفیندور با خوشحالی و شرارت بسیار به کارش ادامه میداد. غافل از اینکه در پایان بازی، قراره امتیاز بازی، به علت تقلب تیمشون به تیم حریف برسه.


اتحاد گریفیندور


معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۵۵:۳۵ شنبه ۱۴ دی ۱۳۹۸

ریونکلاو، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

دروئلا روزیه


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۴۵ چهارشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۳
آخرین ورود:
دیروز ۴:۵۹:۲۹
از کتابخونه‌ی زیر سایه‌ی ارباب!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
ریونکلاو
مرگخوار
پیام: 189
آفلاین
ریونکلاو vs گریفندور
سوژه: مسمومیت!

تصویر کوچک شده

شب سال نو بود و همه منتظر بودن تا سال جدید از آرایشگاه برگرده و پوشه محرمانه وظایفشو از سال قبل تحویل بگیره و همگی با جملاتی مثل "چه سال گندی بود، بهتر که تموم شد" و " مرلین نیاره همچین سالیو دیگه"، سال قبل رو بدرقه کنن که بره و دیگه بر نگرده و با آغوش باز و "new year, new me" گویان، به استقبال سال جدید برن.

تو هاگوارتزم، به رسم هر سال، جشنی به مناسبت سال نو برگزار شده بود. از دانش آموز و استاد و مدیر گرفته تا جن و روح، همه لباسای نوِ تر و تمیزشون رو پوشیده بودن و کفشای چرم اژدهای فیکشون رو پا کرده بودن و موهاشونو مرتب شونه کرده بودن و منتظر سال نو بودن. سرسرای عمومی هاگوارتز پر بود از دانش آموزا و اساتیدی که هر کدوم واسه سالی که پیش روشون بود، هزارتا امید و آرزو داشتن. دانش آموزایی که به خودشون قول میدادن با درس خوندن خودشونو کور کنن و استادایی که تصمیم گرفته بودن با حوصله بیشتری درس بدن.
اما جشن و شادی فقط به سرسرا محدود نمی شد. تو جنگل ممنوعه جشن بزرگی برگزار شده بود. گُلا و گیاهای گلخونه م می زدن و می رقصیدن و بالا پایین می پریدن. حتی صدای جشن و مهمونی از زمین کوییدیچم به گوش می رسید.

صدای مهمونی زمین کوییدیچ، همین که به گوشتون می رسید، در گوشتون رو باز می کرد، می رفت تو و می رسید به مغزتون. مغز رو به شکل یه تشک نرم می دید و انقدر رو مغزتون بالا، پایین می پرید، تا احساس کنید سرتون داره منفجر می شه. بعدش خیلی آروم از اون یکی گوشتون می رفت بیرون و شما رو با یه سر درد شدید و یه مغز له شده تنها میذاشت.
همه ی جارو ها و توپا، جدید و قدیمی و کوچیک و بزرگ، تو زمین کوییدیچ دور هم جمع شده بودن و یکی از جارو ها که طبع هنری بیشتری داشت و واکمن یکی از دانش آموزا رو چندین سال پیش از جیبش کش رفته بود، به عنوان دی جی مجلس رو گرم کرده بود. انواع و اقسام خوراکیا و نوشیدنیای جادویی سرو می شد. چند تا از جارو ها و توپا هم تو رختکن اسلیترین شدیدا سرگرم تهیه ی خوراکیا و نوشیدنیا بودن.
- بچه بدو برو از آشپزخونه سکنجبین بگیر، داره تموم میشه.
جاروی پیری که یه تیکه پارچه سبز و نقره ای کثیف و رنگ و رو رفته رو به عنوان پیشبند بسته بود، اسنیچ کوچیکی که فقط دو هفته از اومدنش گذشته بود رو هل داد و به رفتن تشویقش کرد. اسنیچ کوچیک، اسنیچ بی حوصله ای بود. حوصله نداشت اون همه راهو تا قلعه پرواز کنه و با جنا سر دو لیتر سکنجبین چونه بزنه و اون همه راهو با یه بطری پلاستیکی جای نوشابه که سکنجبین توش بود، تا زمین کوییدیچ پرواز کنه. اسنیچ کوچولو با بی میلی راه افتاد که بره و گوشه، کنارای رختکن رو بگرده بلکه یه راه مخفی به قلعه پیدا کنه. زیر همه نیمکتا، پشت همه ی درا، تو همه ی پریزا و سوراخ موشا رو نگاه کرد. چیزی پیدا نکرد و افسرده و خسته و شکست خورده، پرواز کرد و رفت تا گوشه یه کمد که عکس یه دانشمند دیوونه رو در کج و کوله ش بود، بشینه. اسنیچ با نا امیدی رفت داخل کمد و... سرش خورد به یه چیز سفت. اون چیز سفت چرخید و چرخید و افتاد رو اسنیچ کوچولو. شیشه معجون هکتور شکست و اسنیچ بی حوصله، توی معجون غرق شد و بالاش خیس شد و از بس تقلا کرد، خسته شد و خوابش برد.

روز مسابقه کوییدیچ
جایگاه تماشاچیا پر بود از دانش آموزای عشق کوییدیچ. نصفشون لباس و سر و صورتشون آبی و نصف دیگه شون قرمز بود. یه چند نفریم که بی طرف بودن، بنفش پوشیده بودن. تیم کوییدیچ دو گروه وارد زمین شدن و با جیغ و تشویق و سر و صدای تماشاچیا رو به رو شدن. ربکا که اولین مسابقه کوییدیچشو تا چند دقیقه دیگه تجربه می کرد، با دیدن اون همه تشویق، جیغی که تو دلش نگه داشته بود، فرار کرد و از گلوش بالا رفت و از دهنش پرید بیرون. جیغ بقیه م وقتی دیدن به پای جیغ ربکا نمی رسن، خیلی آروم و بی سر و صدا بر گشتن پیش صاحباشون.

-اعضای تیم کوییدیچ گروهای ریونکلاو و گریفیندور رو می بینین که وارد زمین می شن. داورا جعبه توپا رو آوردن. جعبه باز شد و اسنیچ طلایی... از جعبه افتاد پایین. :ysop:
جستجوگرای دو تیم، با دیدن همچین لقمه راحتی، به سمت اسنیچی که رو زمین افتاده بود و قل می خورد، هجوم بردن. بقیه ی اعضای تیم، با دیدن گیس کشی بین دو جستجوگر، به کمکشون رفتن.

-همونطور که مشاهده می فرمایین، بازیکنا به جون هم افتادن تا اسنیچو بگیرن. کسی نمیدونه اسنیچ چرا روی زمین افتاده. ترامپ الان داره با مشت به سر و صورت تام جاگسن می زنه. عله چهار دست و پا داره زمینو می گرده... انگار یه چیزی گم کرده. یکی از داورا به فنریر بگه مهمونی شام نیومده!

همه بازیکنا از سر و کول هم بالا می رفتن و هم دیگه رو لت و پار می کردن. پرویز، که تا اون لحظه با افسوس داشت به صحنه نگاه می کرد، مرگ رو اونطرف تر دید. به طرف مرگ رفت و باهم زمین رو ترک کردن. سر کادوگان که بالاخره تونسته بود اسبش رو مهار کنه، از دور دویید و پرید رو تل جمعیت.

-داور داره اشاره می کنه. یه لحظه اجازه بدین. ظاهر دو تیم ریونکلاو و گریفیندور از دور مسابقات حذف شدن. داور می فرماین اصلا سوت شروع رو نزده بودن.


One must always be careful of the books and what's inside them, for the words have the power to change us

-Tessa Gray-

تصویر کوچک شده


پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۵۳:۰۸ شنبه ۱۴ دی ۱۳۹۸

گریفیندور، محفل ققنوس

سر کادوگان


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۴۹ چهارشنبه ۳ آبان ۱۳۸۵
آخرین ورود:
دیروز ۱:۵۶:۵۹
از این تابلو به اون تابلو!
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
محفل ققنوس
گریفیندور
پیام: 222
آفلاین
گریفندور
V.S.

ریونکلا


سوژه: سواری!



تیتراژ بالا می‌آید:

گروه کمدی مانتی پایتون تقدیم می‌کند!


دوربین از صحراهای بیت المقدس عبور کرده، از میان دهکده‌ای رد شده و وارد خانه‌ی کاهگلی‌ای می‌شود. زنی که جلوی گهواره‌ای خم شده، با ورود دوربین به سمت در می‌چرخد. سه غریبه‌ی بلند قامت در لباس سفر از در وارد می‌شوند.
- بدون در زدن وارد خونه‌ی یه زن تنها می‌شید خیارهای دریایی؟! دزدهای صحرایی؟! بی مایگان؟!

سه غریبه که انتظار چنین برخوردی را نداشتند، اندکی معذب شده این پا و آن پا می‌کنند. بلند قد ترین آنها که جلوتر از دو غریبه‌ی دیگر ایستاده است، دستارش را از جلوی صورتش کنار می‌زند و خطاب به زن می‌گوید:
- ما سه مرد دانای شرقی هستیم و برای زیارت اختر تابناک بشریت آمده ایم.
- اگر دانا بودین پاتون رو بدون اجازه توی خونه‌ی من نمی‌ذاشتین رذل‌های پست فطرت! سه کله پوک نادان!
- بانوی مقدس، خواهش می‌کنم، ما برای نوزاد شما تحفه‌هایی پیشکش آورده‌ایم که دوست داریم تقدیم کنیم!
- تحفه؟ حالا داری کم کم نشونه‌های دانایی رو از خودت نشون می‌دی! چرا زودتر نگفتید؟ بیایید تو ای مردان فرزانه! حیف نون اون گوشه توی گهواره‌اش کپیده!

سه پادشاه شرقی نگاه‌های متعجبی رد و بدل کردند و به گهواره‌ نزدیک تر شدند. اما با دیدن نوزاد درون گهواره، چشم‌هایشان از حدقه بیرون زد و دهانشان یک وجب باز ماند. یکی از سه مرد نتوانست جلوی خودش را بگیرد:
- ای بابا خانوم، این بچه چرا قدر مرلین کبیر سیبیل داره؟!

اما با دیدن چهره‌ی مادر بچه که برای اولین بار از نزدیک و جلوی آتیش شومینه دیده می‌شد، ساکت شد. یکی دیگر از مرد‌ها برای عوض کردن جو سنگینی که مرد اول به وجود آورده بود، پرسید:
- خب، حالا تصمیم گرفتید اسم پیشوای ما رو چی بذارید؟
- سر!

مرد دوم هم کم آورد.
- دارید شوخی می‌کنید دیگه!
- نه والا. پیش خودم فکر کردم این حیف نون که احتمالاً هیچ عسلی نشه، مربا به روتون، حداقل اسمش رو بذارم سر، مردم فکر کنن واسه خودش کسیه، آرزو به دل ننه کادوگانش نمونه!
- ننه کادوگان کیه دیگه؟ مگه شما مریم مقدس نیستید؟
- آها، شما مریم رو می‌خواید؟ همسایه بغلیه، اونم اتفاقاً تازه فارغ شده، همین طویله رو رد کنید، خونه بغلی!

و سه مرد با عصبانیت هدایای خود را از دست ننه کادوگان کشیدند و به ضیافت خانه‌ی مجاور شتافتند.

ادامه‌ی تیتراژ بالا می‌آید:

زندگی سر کادوگان!


دوربین این بار از جایی بر فراز ابر ها، پیچ و تاب خوران به سمت بیت المقدس می‌آید. به بالای دهکده که می‌رسد، فرود می‌آید و هنگام فرود، گله‌ای از گوزن‌هایی که انگار گاری حاوی دوربین را با خود می‌کشند، از پشت دیده می‌شوند. گاری و گوزن‌ها با زمین برخورد میکنند و پیرمرد فربه‌ای ملبس به لباسی مضحک و جلف، از روی گاری سر میخورد و با کله روی زمین پرت می‌شود. پیرمرد با لپ های گل انداخته، سریع از جایش بلند می‌شود و سوت زنان تظاهر می‌کند که زمین خوردنش بخشی از فیلمنامه بوده. لباسش را می‌تکاند و وارد کلبه کاهگلی ننه کادوگان می‌شود:
- هو! هو! هو! اینجا چی‌ داریم؟ خانوم بچه‌تون امسال بچه حرف گوش کنی بوده یا آتیش سوزونده؟ اگه بچه خوبی بوده براش هدیه دارم!

زن این‌بار حتی سرش را هم بر نمی‌گرداند، اما بغض در صدایش واضح است:
- خونه مریم اینا بغل طویله بغلیه!
- خونه مریم اینا هم میرم، من امشب خونه همه‌ی بچه‌ها میرم و براشون کادو می‌برم!
- حتی واسه این حیف نون یتیم مونده؟

پیرمرد دستی در یقه‌اش کرد و کارت ویزیتی که به شکل یک بیسکویت مرد زنجبیلی بود را در آورد و به زن داد. روی کارت نوشته شده بود:
نقل قول:
عروسک سازی و بچه تسترال کنی بابانوئل و شرکای الف
تربیت بچه های خود را به ما بسپارید!


- هو! هو! هو! ما از امسال به مناسبت تولد مسیح شروع به کار کردیم و هر سال برای بچه‌های خوب، کادو میاریم. این فسقلی شما هم به سنش نمی‌خوره هنوز تونسته باشه آتیشی بسوزونه، اینم کادوش!

و جعبه‌ی کادویی را به زن داد و سپس سوار سورتمه شد و برای بار دیگر به پرواز در آمد.

فلش یه دو هزار سال فوروارد

تصویر تاریک شده در میان هیاهوی صداهای عصبانی، کم کم واضح شده و صداها کم کم گویا می‌شوند. تصویر یک رختکن کوییدیچ واضح می‌شود!
- باختیم! حالا جواب گریفندوری ها رو چی بدیم؟
- لعنت به همه‌تون کنن، یه جارو سواری عادی هم بلد نیستین، حالا میخواید کوییدیچ حرفه‌ای هم بازی کنید آبروی سایت من رو به قهقهرا ببرید؟
- ننگ بر شرف و تفو بر گریفندور پرستی‌تان! ما را سرافکنده کردید!
- گرفتار شدیما این وقت روز! تو خودت تمام مدت از جلوی دروازه از جاروت آویزون بودی و هیچ کاری نکردی، اگه تو درست دروازبانی می‌کردی، ما اینهمه گل نمی‌خوردیم!

صدای هیاهو باز هم بالا گرفت:
-آره! تقصیر توئه کادوگان! کلا هر اتفاقی تو گریفندور افتاده همیشه تقصیر تو بوده!
-لعنت بهت کادوگان! به خودت و دروازه سوراخت!
- دور از حضور مرگ، ولی مرگ بهت کادوگان!
- یه جارو سواری نمی‌تونه بکنه مردک تابلو!

و کادوگان با شانه‌های افتاده و سر به زیر، به آرامی از قاب تابلویش خارج شد. تصویر دوباره تار شد و صدای هیاهو به محوی گرایید.

تصویر یک بار دیگه به خونه‌ی کاهگلی بر می‌گردد. از گوشه‌ی قاب عکسی کنار دیوار، کادوگان با شانه‌های افتاده به خانه پیش مادرش بر می‌گردد. شمشیرش را از کمرش باز می‌کند، شلوار زره اش را پایین می‌کشد و پیژامه‌ی مامان دوز زیرش را نمایان می‌کند، وسط تابلو می‌نشیند و مادرش را صدا می‌کند:
- مادر نازنینم! مادر جان! مادر مبارز و جنگنده‌ام! من بعد از سال‌ها به خونه برگشتم! یا حضرت عیسی مسیح!

کادوگان با دیدن پیرمرد شکم گنده لپ گل انداخته ای که او هم پیژامه‌ی مامان دوز به پا دارد یک متر به هوا می‌پرد. سپس به سمت شمشیرش خیز بر می‌دارد و آنرا به سمت غریبه می‌گیرد:
- تو خونه‌ی مادر من چیکار می‌کنی ای خیار چمبر غده دار؟ چه بلایی سر مادر نازنین ما آوردی؟
- سر آروم باش ننه، عمو نوئله، یادت نیست؟ کوچیک بودی برات کادو میاورد؟

این را ننه کادوگان، در حالی که از تابلوی مجاور وارد می‌شد گفت.
- ما نمیفهمیم مادر، چرا وسط خونه شما با پیژامه نشسته انگار خونه خاله‌شه؟
- بی ادب نشو سر! من بیچاره سالیان سال تنها بودم پسرم، و خوب بلاخره هر انسانی یه نیازهایی داره، نیاز به همدم، نیاز...
- لعنت بر هفت جد و آباد شیطون! ننه یعنی می‌خوای بگی این همه سال که این شکم گنده‌ی چلمن برای ما کادو میاورد..؟

مرد مسن تر برای اولین بار دهن باز کرد:
- زود قضاوت نکن پسرم، من برای همه کادو میاوردم، میگم حالا که مادر و پسر جمعید، میخواید من برم؟ : bigsmile:
- نه بشین حاجی، کجا بری؟ این سر، پسر من همیشه زیاد شلوغش می‌کنه، بشینید دو تایی با هم سنگاتون رو وا بکنید تا من برم دو تا چایی براتون بریزم بیارم!

زن این را گفت و از تابلو خارج شد. بلافاصله پیرمرد به سمت کادوگان برگشت:
- تو رو به ارواح خاک مرلین با من دعوا کن و من رو از خونه پرت کن بیرون! رو من شمشیر بکش، اصلاً یه شصتم رو هم قطع کن، بعدم بگو برم گم و گور شم! من رو از دست مادرت نجات بده!

کادوگان هاج و واج به پیرمرد مستأصل خیره شد.
- واستا ببینم، یعنی میخوای بگی مادر ما مشکلی داره؟
- من غلط خورده باشم، من فقط دارم میگم من اشتباه کردم، اشتباه، یعنی آدرس رو اشتباهی اومدم، یه همسایه خوشگلی داشتین، من به هوای اون شروع به اظهار علاقه کردم، و برگشت، دیدم مادرته!
- یعنی جسارت می‌کنی که بگی مادر ما زشته؟

پیرمرد بیچاره هر لحظه بیشتر رنگ به رنگ می‌شد و به عمق مشکلی که با این مادر و پسر بزن بهادر داشت پی می‌برد. در همان حال به نظر می‌آمد که کادوگان به فکر فرو رفته است.
- چون خودمان هم از ریختت خوشمون نمیاد، کمکت می‌کنیم از دست مادر دلبندمون فرار کنی، ولی به یک شرط...
- به چه شرطی فرزندم؟
- باید به ما سورتمه سواری یاد بدی!

فلش فوروارد
با صدای سوت داور، تصویر دوباره روشن می‌شود. ورزشگاه کوییدیچ مملو از تماشاگرانی که کارگردان از سر کوچه جمع کرده به چشم می‌خورد. درهای ورزشگاه باز می‌شوند و بازیکنان ریونکلاو یکی یکی سوار بر جارو وارد زمین می‌شوند. صدای گزارشگر در ورزشگاه طنین می‌انداخت:
- همه‌ی بازیکنان ریونکلاو وارد زمین شدند و به سمت تماشاچیان خودشون پرواز کردن. حالا نوبت بازیکنان گریفندوره که تک تک وارد بشن، فنریر رو میبینیم که اولین نفر از رختکن خارج میشه و سعی داره با باز و بسته کردن آرواره هاش، توی دل تیم حریف وحشت ایجاد کنه، ترامپ، پرویز، عله، آرتور ویزلی که موهاش از همیشه بیشتر ریخته، مرگ که بدون جارو وارد زمین میشه و جلاالمرلین! این دیگه چی بود؟

دوربین درست به موقع روی وردی رختکن زوم می‌کند تا لحظه‌ی ورود کادوگان به داخل مسابقه را سوار بر یک سورتمه متصل به یک مشت گوزن پرنده، ثبت کند.
- والا مو خودمون جادوگریم، ولی تا حالا همچی چیزی ندیده بودیم، به نظر میرسه که کادوگان که انتقاد های زیادی رو از جاروسواری خودش توی مسابقه قبل برانگیخته بود، بلاخره تونسته یک راه حل برای خودش پیدا کنه!
- معلومه که راه حل پیدا کرده! سورتمه به اون گندگی رو بگیری جلو دروازه، کل سوراخای دروازه رو می‌بنده!

این را سو لی با عصبانیت به داوران مسابقه می‌گفت.

فلش یه ذره بک

دوربین تابلوی کادوگان را نشسته در صندلی سورتمه، کنار بابانوئل نشان می‌دهد.
- ببین پسرم...
- به من نگو پسرم...
- ببین سر کادوگان، اینی که اینجاست گازه. اون وسطی ترمز، بغلیش هم کلاژ، تا اینجاش رو گرفتی؟
- قاز، گرز، کلاه، گرفتم!

کادوگان این را گفت و بدون هیچ آمادگی قبلی، افسار گوزن‌ها را که در دست گرفته بود به طرز وحشیانه‌ای تکان داد! گوزن‌ها به پرواز درآمدند و سورتمه با سرعت برق آسا به جلو حرکت کرد. بابانوئل به صندلی عقب قل خورد!
- چیکار داری می‌کنی مرد حسابی! سرعتت دو برابر حد مجازه!
- دارم روش کار می‌کنم داد نزن تمرکزم رو به هم می‌زنی!
- یا بابا فیروز! جلوت رو نگاه کن مرد!

کادوگان در لحظه آخر سرش را از بابانوئل در صندلی عقب، به جلو چرخاند تا درخت بزرگی را که در یک وجبی‌اش بود ببیند. کادوگان افسار گوزن‌ها را محکم به عقب کشید و گوزن ها قبل از برخورد به درخت به صورت نود درجه، سر بالایی پرواز کردند. بابانوئل از صندلی عقب هم قل خورد، در حین پرت شدن چهارچنگولی سپر عقب سورتمه را گرفت و از پشت سورتمه به پرواز درآمد.
- نگه دار! سر جدت نگه دار!
- دیگه فایده‌ نداره همرزم، افسار گوزن ها بریده!
- یا عصای حضرت مرلین خودت به فریادمون برس!

سورتمه مانند سورتمه‌ی شهر بازی ارم سینوسی وار بالا و پایین می‌رفت و کادوگان مستأصل در حال ور رفتن با دنده، فرمان و پدال های سورتمه بود. بابانوئل آویزان از پشت سورتمه‌ هم با تمام توان فریاد می‌زد:
- وسطیه! خودت رو بنداز رو پدال وسطیه!

کادوگان که بلاخره راضی شده بود که خودش نمی‌تواند راه حل سورتمه را پیدا کند، به حرف بابانوئل گوش کرد و با تابلو روی پدال ترمز فرود آمد. سورتمه با همان سرعتی که به حرکت درآمده بود، از حرکت ایستاد و باعث شد بابانوئل از پشت سورتمه به پرواز درآید و پنجاه متر جلو تر، با سر در برف ها فرود بیاید!
- دیدی چه خوب موقعیت استراتژیک رو هندل کردیم؟ بیا برامون دوباره از اول توضیح بده چی به چیه یک بار دیگه امتحان کنیم. هی صبر کن ببینم بزدل قطبی! کجا داری میری؟
- دارم بر می‌گردم پیش ننه ات!

بابانوئل این را گفت و از کادر دوربین خارج شد.

فلش فوروارد به زمین مسابقه
دوربین از روی سو لی که هنوز در حال بحث کردن با داوران است شروع می‌کند و به آرامی در ورزشگاه می‌چرخد. سایر بازیکنان بدون توجه به سو و داوران، در حال بازی هستند.
-بازیکنان هر دو تیم یک بازی کاملاً ارزشی رو برامون به بازی گذاشتن. پرویز داره با آجر دنبال لینی می‌کنه، ربکا لاک‌وود انواع و اقسام اوراد و طلسم‌های شوم رو به سمت ترامپ حواله می‌کنه، گابریل دلاکور سعی داره تا با پاشیدن یک قوطی وایتکس به ارتور ویزلی، سرخگون رو از دستش در بیاره. موفق نمی‌شه، آرتور به سمت دروازه‌ی ریونکلا حرکت می‌کنه، چوچانگ رو از جلوی خودش بر می‌داره، خود آرتور ویزلی...

دوربین که در تمام لحظات گزارش، آرتور جارو سوار را دنبال می‌کند، ناگهان با ضربات سم‌های یک گله گوزن وحشی از سمت راست، به یک طرف پرت می‌شود، اما در همان حال موفق می‌شود لحظه‌ی با خاک یکسان شدن آرتور زیر سم‌های گوزن‌ ها و کف سورتمه را ضبط کند.
- آرتور، همرزم، استقامت کن دارم شرایط رو کنترل می‌کنم، جونورهای چموش رم کردن!
- مرلین لعنتت کنه کادوگان! فنریر بیا به دادم برس!

فنریر گری بک که در حال گاز گرفتن کلاه سو بود، کلاه را ول کرده به سمت آرتور چرخید. سرخگون در هوا می‌چرخید و به سمت پایین سقوط می‌کرد. فنریر به سمتش خیز برداشت که لشکر گوزن‌ها اینبار از سمت چپ وارد تصویر شد!
- سر خر رو کج کن کادوگان محض رضای گودریک!

ولی دیر شده بود و شاخ‌های گوزن‌های کادوگان، در چشم و چال گرگینه فرو رفته بودند!
- آخ آخ شرمنده همرزم! رم کردن! : bigsmile:

سو لی بیخیال قانع کردن داوران شده بود و به بازی برگشته بود. کاملاً واضح بود که سورتمه‌ی کادوگان بیشتر از اینکه به ضررشان باشد، به نفعشان عمل کرده بود!

آن طرف تر در زمین مسابقه، سرخگون به دست بازیکنان ریونکلا افتاده بود و لینی وارنر، توپ به دست، به سمت دروازه‌ی خالی گریفندور می‌رفت. کادوگان هنوز در حال کلنجار رفتن برای در دست گرفتن کنترل سورتمه‌اش بود و او هم به سمت دروازه پرواز می‌کرد. پرویز چماق به دست، بازدارنده‌ای را به سمت لینی فرستاد اما بازدارنده به سورتمه کادوگان که از وسط ناکجا آباد پیدایش شده بود خورد و به فرق سر پرویز کمانه کرد!
- پونه جان!

فنریر گری بک خویشتن داری خودش را از دست داد و سر مدافعین تیمش فریاد کشید:
- ریونکلایی ها رو کنید! کادوگان رو بچسبید! مرگ، بکشش برام!

مرگ و پرویز چماق هایشان را بالا گرفتند و دنبال سورتمه‌ی کادوگان راه افتادند.
- همرزمان، از خودتان هیجانات نامتناسب با شرایط نشون ندهید، چیز خاصی نیست، یک مقدار گوزن‌هایمان رم کردن، الان کنترلشون رو پس می‌گیریم و پوزه‌ی تیم حریف رو به خاک می‌مالیم!

بازیکنان تیم حریف اما حالا که موقعیت را از هر وقت دیگری بهتر می‌دیدند، بازی را به صورت تهاجمی ادامه دادند. فیلم به صورت تند به جلو برده می‌شود و صحنه‌هایی از گل ‌های پی در پی لینی وارنر، گابریل دلاکور و سو لی، همچنین صحنه‌هایی از فرار و گریز کادوگان سورتمه سوار و مدافعین گریفندور به دنبالش به نمایش در می‌آید.

فیلم یک بار دیگر به سرعت معمولی خود باز می‌گردد و آهنگ پت و مت قطع شده، صدای گزارشگر دوباره به گوش می‌رسد.
- جای شک نیست که بازیکنان گریفندور دارن حسرت میخورن که چرا دروازه بان قابل تری برای تیمشون انتخاب نکردن، یا حداقل یه جستجوگر بهتر تا شاید از این وضعیت فلاکت بار نجاتشون بده!

بعد از آوردن کلمه‌ی جستجو گر، دوربین روی چهره‌ی دروئلا روزیه که برق زرد رنگی در چشمانش می‌درخشد زوم می‌کند. سپس صد و هشتاد درجه چرخیده و گوی زرین را نشان می‌دهد که در بالای ورزشگاه جست و خیز می‌کند. دروئلا روزیه به سمت گوی زرین خیز بر می‌دارد. ترامپ که از بی حوصلگی مشغول توئیتر بازی شده، متوجه او نمی‌شود. تماشاچیان به صدا در می‌آیند، عله آن روزی که کنترل پنل را داد رفت لعنت می‌فرستد که ناگهان...
مجموعه‌ی سورتمه-کادوگان-پرویز-مرگ وارد قاب تصویر شده، یکی از گوزن ها گوی زرین را می‌بلعد.

تیتراژ پایان فیلم در میان صدای لیچار و دشنام تماشاگران و لنگه کفش‌های پرت شونده به سمت پرده سینما، بالا می‌آید.


ویرایش شده توسط سر کادوگان در تاریخ ۱۳۹۸/۱۰/۱۴ ۲۳:۵۹:۲۷

تصویر کوچک شده



تصویر کوچک شده


پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۵۰:۲۸ شنبه ۱۴ دی ۱۳۹۸

اسلیترین، ویزنگاموت، مرگخواران

هکتور دگورث گرنجر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۴۲ سه شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۳:۲۹:۳۱ چهارشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۹۹
از روی شونه های آریانا!
گروه:
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
اسلیترین
کاربران عضو
پیام: 765
آفلاین
اسلیترین
VS
هافلپاف


سوژه: تغییر شکل


- من به عنوان کاپیتان تیم، میگم قرعه بکشیم!
- ما هم به عنوان ارباب مخالفت میکنیم.
- ارباب پس چی کار کنیم؟
- ما میگیم کی بره!

اعضای تیم بعد از مقداری رنگ به رنگ شدن و آب دهن قورت دادن، آخرین تلاش هاشون رو برای دیده نشدن به کار گرفتن. هکتور شکل ملاقه به خودش گرفت و خودش رو توی پاتیلش انداخت، رابستن به شدت سعی داشت پشت بچه مخفی بشه. کمی اون سو تر هم قوری گل قرمزی با ابعاد یک بشکه جای هوریس رو گرفته بود! بلا هم ظاهرا نیازی به استتار نمیدید.

- این کار ها بی فایده است. ما انتخابمون رو انجام دادیم. مایلیم این دگورث بره و این کارو انجام بده.
- اربابا! چرا من آخه؟ من یه ملاقه ی ساده ام!
- ملاقه باشی یا پاتیل به ما مربوط نیست. به ما گفتن تو کاپیتانی خودت هم باید بری.
- من چه گناهی کردم کاپیتان شدم خب! نمیخوام اصلا. من استعفا میدم.
- خوشبختانه نمیشه. مهلت تغییر و تحول تموم شده.
- خب الان اگه وقتش تموم شده من برم راضیش کنم فایده نداره که!
- اسمش رو قبلا رد کردیم!
- مگه من کاپیتان نبودم؟
- هکتور دگورث گرنجر!

با شنیدن این جمله حجت بر هکتور تموم شد. بنابراین پاتیلش رو زد زیر بغلش و برای مذاکره راهی شد.

***


- خب ببین اصلا سخت نیست! میری جلو، صداش میزنی و اونم جوابتو میده. بعدش فقط میگی ارباب خواسته بیاید تو تیم. اونم قبول میکنه. به راحتی درست کردن یه معجونه! آره همینه!

هکتور بعد از ریختن این نقشه دقیق و بی عیب و نقص برای انجام ماموریتش میره. که البته متوجه یه اشکال اساسی توی ماموریتش میشه.
- اهم خب تابلو که تو محفله!

اما هکتور معجونی نبود که با این ملاقه ها خراب بشه. بنابراین مغز معجونیش رو به کار میندازه و راه حل رو پیدا میکنه!
- همینه، خودشه! کریچر!
پـــــــــــــاق!
- کریچر از همتون متنفر بود. همشون یه مشت دو رگه ی زشت بود. کریچر فقط یه ارباب داشت.
- اهم کریچر؟
- معجون ساز قلابی همش اسم کریچرو صدا کرد. کریچر باید وایتکس ریخت تو حلقومش تا صدای قل قل معجون هاشو داد.
- نه خیلی ممنون میل ندارم. میخواستم برام یه کاری بکنی.
- متقلب فکر کرد، کریچر جن اون بود. چرا کریچر باید کاری رو برای اون کرد؟
- خب احتمالا چون میتونم یکی از خواسته های اصلیتو برآورده کنم.

چشم های کریچر با شنیدن این حرف چنان برقی زد که ابر های توی آسمون گول خوردن و مشغول باریدن شدن. و این نوک دماغ کریچر بود که در اثر تعظیم بلند بالاش زمین رو جارو میزد.
- امر، امر شما بود، ارباب دگورث!
- خب، خوب گوش کن ببین چی میگم!

***


- گزارش بازی اسلیترین در برابر خریفش هافلپاف رو شروع میکنیم. اختمالا همه از تغییر های تیم اسلیترین در این بازی آگاهین. تغییر خالت تاکتیکی صورت گرفته باعث شده خالت...
- کدوم خاله؟
- خاله؟
- آره دیگه تو گفتی خالت!
- نه ببین من نگفتم خالت. در واقع این متنو هوریس داد به من و گفت بخونم جای گزارشگر.

گوینده ی دیالوگ قبلی که حالا همه چیزو فهمیده بود سر کار و زندگی خودش رفت. لینی هم سراغ گزارش خودش برگشت ولی خب این بار نگاهی به کاغذ توی دستاش و خ های متعدد و چشمک زن متن انداخت و کاغذ رو شوت کرد پشت سرش.
- خب برگردیم سر گزارش. اهم اهم... خب برای اولین بار شاهد برگزاری کوییدیچ سالنی هستیم. که از هوش سرشار یک مدیر ریونی نشات میگیره. و البته به خاطر شرایط ویژه ی عضو جدید تیم کوییدیچ اسلیترینه. یعنی خانوم بلک!
- دو رگه ها، زشت های بی ریخت، قوری، کلنگ...
- اهم بله... میریم که داشته باشیم کوییدیچ رو. سوت رو داور مسابقه میزنه وبلاتریکس سرخگون رو در دست میگیره و با طلسمی قرمز رنگ که از بیخ گوش سدریک رد میشه توپ رو وارد دروازه میکنه. که این کار خطاست و هکولی به عنوان کاپیتان میره که اعتراض کنه.
- مرغابی...
- اممم... هکولی کو؟ این مرغابیه از کجا پیداش شد؟
- تسترال...
- خب مثل اینکه مرغابی هم نبود و تسترال وسط زمینه.
- باسیلیسک...
- باسیلیسک مگه هست هنوزم؟
با ورود باسیلیسک نیمی از تماشاگر ها دست در بال فرشته هایی با هاله نور شیک و خوشگلی روی سرشون به سمت آسمون میرن.
- دگورث...
- خب مثل اینکه هممون سر کار بودیم و این هکتوره که به سمت داور میره و به اون اعتراض میکنه.

فلش بک- روز مذاکره:

- اهم سلام خانوم بلک!
- زشت، تسترال، کلنگ، اره ماهی...
- بله ممنون از این همه محبت ولی راستش لرد سیاه گفتن بیام یه چیزی بهتون بگم.
- لرد سیاه!
ظاهرا وضع مذاکره داشت خوب پیش میرفت.
- اهم بله. خب ارباب گفتن شما هم بیاید عضو تیم کوییدیچ بشید.
- کچل، بی فرهنگ، معجون ساز تقلبی، درغگوی بی خاصیت... نفرینت میکنم. امیدوارم کلنگ بشی، مار کبری بشی، تسترال معلول بشی...

خب اوضاع کمی سخت بود ولی بلاخره هکتور موفق می شد. فقط متاسفانه نفرین پیرزن های درون تابلو خیلی زود می گرفت.

***


- خب همون طور که در کمال تعجب و بر خلاف بازی قبل مشاهده میکنین تیم اسلیترین با اختلاف صد امتیازی از هافلپاف جلو افتاده. البته نباید تاثیر تغییر ظاهری هکتور و تبدیل اون به اژدهای سه سر رو هم نا دیده گرفت. چون همه از سر راهش کنار رفتن و اونم چپ و راست داره گل میزنه. فقط نمیدونم خانوم بلک چرا به تیم اضافه شد. یه تابلو چه کمکی میتونه به تیم بکنه؟
- مداد رنگی...

خب این اصلا وقت خوبی برای قلقلک دادن سیستم اعصاب خانوم بلک نبود.

هکتور که حالا مداد رنگی بیش نبود از همون بالا سقوط میکنه روی زمین سفت و سخت و کله اش از وسط به دو نیم تقسیم میشه.

- به نظر میاد تیم اسلیترین باید فعلا بدون کاپیتانش ادامه بده. خب ارباب که فعلا مشغول دعوا کردن با رابستن هستن. کریچر هم گویا تو این وضعیت داره جارو های شرکت کننده ها رو وایتکس میزنه. گویا آشفتگی داره به این تیم برمیگرده.
- وضعیت ما آشفته است؟
- نه من منظورم این نبود.
- لابد میخواستی یه چیز با مزه بگی! حالا اگه میتونی یه چیز با مزه بگو!
- باقالاقاتق دلپذیر!

و اینگونه بود که نیمی از جماعت حاضر از خنده سیاه و کبود شدند.

لینی هم که گرم شده بود تصمیم گرفت باز هم چیز های بامزه بیشتری بگه!
- کشک بادمچون دلپذیر! حمص دلپذیر! تازه اینو نگفتم! من همیشه فکر میکردم، باقالاقاتق یه جاییه تو فرانسه. نیست که باقاقاقا...

جماعت باقی مونده هم در اثر بامزه بودن این جملات ترکیدند.
- ببخشید! یه آب میوه میخواستم!
- یه آب میوه میدم من... که طعمش بگی عالیس... پر از تیکه ی میوه... پر از طعمای عالیس...
این حجم از خلاقیت و شگفتی بیداد میکرد و کمر تمام خلاقیت های جهان رو شکسته بود.
- لیموشو بدم؟ هلوشو بدم؟ قهوه رو بدم؟ کدومو بدم؟

جماعت ترکیده که دل پری از این جملات داشتن با حشره کشی لینی رو به طور کامل منهدم کردن و با خیال راحت به دیدن ادامه ی بازی پرداختن.

هکتور که بعد از نفرین های جدید خانوم بلک فعلا تبدیل به خرس ولنتاین شده بود، تاتی تاتی کنون برای خودش قدم میزد و کاری از دستش بر نمی اومد. رکسان، رز و آریانا هم از فرصت استفاده کردن و گل های زده شده رو جبران کردن. به این ترتیب حالا دو تیم در امتیاز ها برابر شده بودن.
این بی خیالی اعضا صدای طرفدار های اسلیترین رو در میاره و شعار های حیا کن، رها کن و شیر سماوری سر دادن. خانوم بلک هم جوگیر میشه و انتحاری ترین فحش تاریخ وجودیش رو میده.
- بمب اتمی!
و شد اونچه نباید میشد. هکتور بمب اتم شد!
- بترکی!

و این است پایان مسابقه ی بی پایان این دو تیم!


ویرایش شده توسط هکتور دگورث گرنجر در تاریخ ۱۳۹۸/۱۰/۱۴ ۲۳:۵۴:۲۰
ویرایش شده توسط هکتور دگورث گرنجر در تاریخ ۱۳۹۸/۱۰/۱۴ ۲۳:۵۵:۴۵
ویرایش شده توسط هکتور دگورث گرنجر در تاریخ ۱۳۹۸/۱۰/۱۴ ۲۳:۵۸:۳۷

ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!




پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۲۳:۰۵ شنبه ۱۴ دی ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

سدریک دیگوری


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۳ دوشنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۱:۳۲:۰۴
از خواب بیدارم نکن!
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
مرگخوار
ناظر انجمن
پیام: 160
آفلاین
هافلپاف vs اسلیترین

سوژه: بازی نا سالم


اعضای تیم هافلپاف در سالن عمومیشان، اطراف شومینه نشسته بودند و درمورد مسابقه بعدیشان با تیم اسلیترین صحبت می‌کردند.

سدریک درحالی که سعی می‌کرد صدایش سرشار از امید و انگیزه باشد، گلویش را صاف کرد و گفت:
- خب بچه‌ها، امیدوارم این مسابقه رو ببریم! حواستون باشه که ما خیلی خوب بازی می‌کنیم، پس دلیلی نداره که بخوایم بخاطر مسابقه نگران باشیم.
- سد، می‌شه بگی ما چند بار و کِی تمرین کردیم که برای این مسابقه آماده باشیم؟

سدریک می‌خواست جواب دورا را بدهد، اما حقیقتا تاریخ آخرین تمرینشان را به یاد نمی‌آورد.
- مهم نیست کی تمرین کرده باشیم، مهم اینه که هممون بازیکنای خوب و ماهری هستیم و قطعا این مسابقه رو می‌بریم؛ هیچ تیمی همچین بازیکنایی نداره!

دورا نگاهی به اعضای تیم انداخت؛ اگلانتاین با پیپی در گوشه دهانش داشت چرت می‌زد، رکسان از ترسِ شعله های آتش شومینه در گوشه ی مبل کز کرده و پاهایش را درون خود جمع کرده بود، رز از شدت ویبره کل سالن را به لرزه انداخته بود، رودولف سخت بر روی دسته‌بندیِ شماره‌هایی که از ساحره‌های مختلف گرفته بود، تمرکز کرده بود و در نهایت، آریانا به دنبال تخم‌مرغی می‌گشت تا نیمرویی در ماهیتابه‌اش بپزد و گشنگی‌اش را رفع کند.

- آره، کاملا مطمئنم که هیچ تیمی همچین بازیکنایی نداره. سدریک، واقع‌بین باش، ما هیچ‌ وقت نمی‌تونیم این مسابقه رو ببریم!

جمله ی آخر دورا حواس بقیه را سر جایش آورد. آریانا از خیر پیدا کردن تخم‌مرغ گذشت و گفت:
- می‌دونین چیه بچه‌ها؟ به نظر من علت این که مسابقه واقعا برامون سخته اینه که یه سری کارها خطا محسوب می‌شن که به نظر من واقعا خطا نیستن؛ مثلا چرا باید پرت کردن بازیکن حریف از روی جاروش و انداختنش به زمین، خطا باشه؟ یا چرا نمی‌تونیم از ضربات فیزیکی تو بازی استفاده کنیم؟ من می‌تونستم با ماهیتابه‌م بجای سرخگون، به صورت بازیکنا بزنم؛ اون وقت خیلی خوب می‌تونستیم بازیو ببریم!

سدریک با تعجب به آریانا زل زده بود.
- هیچ می‌دونی چی داری می‌گی آریانا؟ می‌دونی اگه از اون ارتفاع هی نصف بازیکنا پرت بشن روی زمین، دیگه هیچ بازیکنی نمی‌مونه تا بخواد بازیو ادامه بده؟ می‌دونی اصلا دوست ندارم یه بازی ناسالم داشته باشیم؟ می‌دونی اگه...

اگلانتاین با سرفه‌ای که ناشی از دود پیپ بود، حرف سدریک را قطع کرد:
- به نظرم آریانا راست می‌گه. درضمن، بازی ناسالم محسوب نمی‌شه، چون اگه قوانین همینجوری می‌بود، دیگه برخلافشون که کاری نمی‌کردیم! مثلا اگه می‌تونستیم به صورت حریف مشت بزنیم، خیلی راحت می‌شد سرخگونو از چنگشون درآورد.

رودولف نیز که بالاخره کارِ دسته‌بندی شماره‌ها را به پایان رسانده بود، آخرین دسته‌ را درون جیب ردایش جا داد و گفت:
- تازه اگه قانون لمسِ اول اسنیچ برداشته بشه، خیلی خوب می‌شه. اون وقت زمانی که من مشغول گفتگو با ساحره‌های تماشاگرم و جستجوگر حریف اسنیچو گرفت، آریانا با ماهیتابه‌ش می‌کوبه تو صورتش و اسنیچ از دستش ول می‌شه؛ بعد من می‌رم و اونو می‌گیرم و چون دیگه قانون لمسِ اولی وجود نداره، ما برنده می‌شیم!

چیزی نگذشت که صدای موافقت تمام اعضا با این ایده‌ها فضای سالن را پر کرد. سدریک می‌خواست مخالفت کند و آنها را از دنیای خیال بیرون بکشد که درست در همان لحظه، اگلانتاین پیشنهادی داد:
- ببینین، می‌تونیم واقعا کاری کنیم که این اتفاقا بیفته! یه راه خیلی ساده هست...
- از کجا می‌دونی می‌تونیم؟
- الکی که این همه سال عمر نکردم... بالاخره منم یه تجربیاتی دارم. شب یکیتون با من بیاد که ترتیبشو بدیم.

ساعت دوازده نیمه‌شب

اگلانتاین به همراه دورا در تاریکیِ راهرو‌های هاگوارتز به آرامی پیش می‌رفتند. سدریک که بسیار با بازی ناسالم و ناجوانمردانه و این نقشه مخالف بود، به شدت سعی در منصرف کردنشان داشت، اما موفق نشده بود.
مدت زیادی از زمان حرکتشان از سالن عمومی نگذشته بود که دورا پرسید:
- اتاق داورا کجاست اگلا؟
- از این پیچ که رد بشیم می‌رسیم.

ثانیه‌ای بعد، اگلانتاین جلوی در قهوه‌ای رنگی ایستاد.
- همینجاست. صندوق قوانین این توئه.

دورا جلو رفت و با وردی که زیرلب زمزمه کرد، در باز شد و هر دو به آرامی داخل شدند. چوبدستی‌هایشان را روشن کردند و به دنبال صندوق گشتند. چیزی نگذشت که صدای دورا بلند شد:
- هی اگلا... اینجاست!

اگلانتاین جلو رفت و مقابل صندوق زانو زد. اندکی با قفلش ور رفت تا سرانجام قفل با صدای کلیک کوچکی باز شد.
لوله‌ای کاغذپوستی را از درون صندوق برداشت و آن را باز کرد.
- قوانین مسابقات کوییدیچ جهت برگزاری مسابقاتی سالم و جوانمردانه: ۱. برخورد با بازیکن حریف که منجر به پایین افتادن وی از جارو می‌شود، خطا می‌باشد...

درست در همین قسمت، دورا خواندن اگلانتاین را متوقف کرد:
- همینجا... اینجاشو باید عوض کنی، " می‌باشد" رو بکن" نمی‌باشد".

اگلانتاین وردی خواند و بلافاصله فعل جمله تغییر کرد. سپس به خواندن ادامه قوانین پرداخت:
- ۲. هرگونه برخورد فیزیکی و وارد کردن ضربه مگر با توپ بازدارنده، خطا محسوب شده و به بازیکن خاطی اخطار داده می‌شود.

بار دیگر اگلانتاین با خواندن وردی، فعل" محسوب شده" را به" محسوب نمی‌شود" تغییر داد و قسمت دوم جمله و کمله" مگر" را نیز حذف کرد.
به همین ترتیب، با تغییر افعال و جملات، قوانین کوییدیچ را به نفع خودشان تغییر داده و با خیالی راحت، به سالن عمومی برگشتند تا برای مسابقه آماده شوند.

روز مسابقه

- خانم‌ها و آقایان... بالاخره بعد از مدت زیادی انتظار، بازیکنای دو تیم به ترتیب وارد زمین می‌شن. ابهت لرد ولدمورت، حتی از این فاصله هم مو به تن ادم سیخ می‌کنه... صبر کنین ببینم، چرا تیم اسلیترین شش نفرن؟

داور با اشاراتی نامفهموم، سعی در فهماندن موضوع به گزارشگر داشت. بالاخره بعد از چندین دقیقه‌ی طولانی، متوجه ماجرا شد.
- اوه... معذرت می‌خوام؛ مثل این که نفر هفتم تیم اسلیترین بانزه. خب یکی باید اینو از قبل به من می‌گفت دیگه.

سدریک جلو رفت تا با کاپیتان تیم اسلیترین، هکتور، دست دهد. بوی معجون‌های مختلفی که از هکتور بلند می‌شد، سدریک را وادار می‌کرد فاصله‌اش را با او حفظ کند.

- بازیکنا در جای خودشون هستن و منتظر سوت داورن تا بازیو شروع کنن...

اندکی بعد صدای سوت داور بلند و بازی بطور رسمی شروع شد.
- بازی آغاز می‌شه... سرخگون دست بچه‌های اسلیترینه، عجب سرعتی دارن بازیکنای اسلیترین؛ همینجوری دارن هافلپافیارو جا می‌ذارن و جلو می‌رن...

سرخگون دست رابستن بود که با حرکات زیگزاگی به جلو و به طرف دروازه هافلپاف حرکت می‌کرد. دورا برای متوقف کردن رابستن، بازدارنده‌ای را به طرفش فرستاد که به علت سرعت بالای رابستن، به او برخورد نکرد.

- رابستن همینطوری داره سرخگون به دست پیش می‌ره. بازدارنده‌ای به طرفش میاد و سرخگونو به هوریس پاس می‌ده؛ هوریس به سرعت جلو میاد و سرخگونو می‌گیره؛ واو... کی فکرشو می‌کرد هوریس با اون وزن و هیبتش روی جارو بمونه که حالا بخواد با این سرعت حرکت کنه؟

هوریس سرخگون را پرتاب می‌کند که از لای دستان سدریک گذشت و در حلقه وسط جای گرفت.
- گل... گل اول برای تیم اسلیترین!

صدای فریاد شادی هواداران اسلیترین ورزشگاه را پر کرد. درست در همین لحظه، آریانا با نگاهی به دیگر اعضای تیم، آنها را متوجه شروع نقشه کرد.

- سرخگون دست هکتوره که به سرعت داره پیش می‌ره، آریانا کم کم نزدیکش می‌شه تا سرخگونو بگیره، ماهیتابه‌شو بالا می‌بره و... هی، می‌خواد چکار کنه؟

درست در همان لحظه، ماهیتابه با صدای بنگ بلندی بر صورت هکتور فرود آمد و سرخگون از دستش رها شد. صدای سوت داور در فضا پیچید و بازی متوقف شد.

داور با عصبانیت جلو آمد و رو به آریانا گفت:
- اون دیگه چه کاری بود؟ این بازی یه بازی سالمه و تو همین الان یه خطای بزرگ مرتکب شدی! یه اخطار...
- نه نه... اشتباه نکنین، من هیچ خطایی مرتکب نشدم و کاری که کردم کاملا قانونی بود!
مدتی طول کشید تا سرانجام آریانا توانست با گفتن جمله" اگه می‌خواید برید قوانینو ببینید"، داور را قانع کند.

- بازی دوباره شروع می‌شه. این بار سرخگون دست رکسانه که به طرف دروازه اسلیترین پیش می‌ره. اوه... بازدارنده‌ای از ناکجا آباد ظاهر می‌شه که مثل این که از طرف بانز بوده؛ اما رکسان جاخالی می‌ده و توپو شوت می‌کنه... و گل! گل تساوی توسط رکسان زده می‌شه!

صدای فریاد شادی هافلپافی‌ها بلند شد. رابستن سرخگون را گرفت و به سرعت به سمت دروازه حرکت کرد. اگلانتاین نیز درحالی که به او خیره شده بود،‌ پا به پایش پیش می‌رفت. ثانیه‌ای بعد، مشتِ سنگین اگلانتاین بر صورت ظریف رابستن فرود آمد و او را از روی جارو به پایین انداخت.

- خطا... یه خطای کاملا واضح از طرف اگلانتاین! واقعا چه فکری با خودش کرد که این خطا رو مرتکب شد؟

بار دیگر صدای سوت داور بلند شد و این بار خشمگین‌تر از پیش، به طرف اگلانتاین رفت و زمانی که با سخنان پر از اطمینانِ اگلانتاین مبنی بر این که کارش طبق قوانین، خطا نبوده، مواجه شد، بار دیگر قانع شد و بازی را ادامه داد.

اعضای تیم اسلیترین خشمگین بودند. به نظرشان رسیده بود داور توسط هافلی‌ها خریده شده بود که انقدر نسبت به اعتراض‌هایشان بی‌توجهی می‌کرد. حتی هافلی‌ها نیز از این که داور به این زودی قانع می‌شد، تعجب کرده بودند.

- اسلیترینی‌ها با وجود خشمی که دارن، بازیو ادامه می‌دن. بازی هفتاد به سی به نفع هافلپافه که به نظر من بیشترش با خطاهای کاملا واضحشون به دست اومده، ولی خب ظاهرا داور چنین نظری نداره...

مدتی بازی به روال عادی دنبال می‌شد و هافلپافی‌ها خطایی نکردند. تا این که ناگهان علامت شوم با گوی طلایی رنگی درون جمجمه‌اش، ظاهر شد و به دنبالش فریاد شادمانه‌ی اسلیترینی‌ها فضا را پر کرد.

درست در همان لحظه، رز به سرعت با جارویش از کنار علامت شوم گذشت و باعث شد تا اسنیچ از جمجمه‌اش پایین بیوفتد.
رودولف با افتخار آن را گرفت و بالای سرش تکان داد.

بلاتریکس که دیگر خونش به جوش آمده بود، فریادش بلند شد:
- چکار داری می‌کنی رودولف؟ چرا فاز برنده شدن گرفتی؟ اسنیچو اول ما گرفتیم و همه دیدن رز باعث شد علامت شوم اونو بندازه. بنابراین برنده ماییم. اسنیچو بده ببینم!

دورا به سرعت جلو رفت و گفت:
- نه بلا، قوانین عوض شدن. نکنه خبر نداری؟ دیگه اون قانون مسخره که "هر کی اول بگیره برنده‌س"، حذف شده و به جاش قانون" اسنیچ در آخر دست هر کی باشه اون برنده‌س" گذاشته شده!

داور جلو آمد و اعلام کرد که تیم اسلیترین برنده است زیرا زودتر موفق به گرفتن اسنیچ شده بودند.
آریانا شروع به حرف زدن کرد:
- ببینین خانم داور، حرفایی که ما می‌زنیم، کاملا بر مبنای قوانین یه بازی کوییدیچ سالمه. اگه می‌خواین مطمئن بشین می‌تونین یه نگاهی به قوانین بندازین!

داور لحظه‌ای به فکر فرو رفت و سپس دستور داد برگه قوانین را بیاورند. لوله‌ی کاغذ را باز کرد و مدتی به آن خیره شد. چندین بار از اول تا آخرش را خواند و سپس اعلام کرد:
- خب... مثل این که قوانین بازی‌ها تغییر کرده، ولی نمی‌دونم چرا هیچ کس به من که داور بودم چیزی نگفته؟ حتما باید به این موضوع رسیدگی کنم. ولی فعلا طبق این برگه، برنده‌ی بازی تیم هافلپاف اعلام می‌شه!

داور پس از اتمام حرفش، اسلیترینی‌های مات و متحیر و عصبانی را در کنار هافلپافی‌های خوشحال با نیشخندی محو در گوشه لبشان، تنها گذاشت و زمین را برای رسیدگی به اوضاع ترک کرد.




فقط ارباب!
هستم... ولی خستم!

تصویر کوچک شده



پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۱۵:۵۰ شنبه ۱۴ دی ۱۳۹۸

گریفیندور

مرگ


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۷ شنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱:۴۸:۰۴ پنجشنبه ۲۹ اسفند ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 13
آفلاین
گریفیندور
vs
ریونکلاو


سواری


روز سرد و بی روح دیگه ای توی هاگوارتز شروع شده بود. جیغ و ویغ های ذوق زده تماشاگرها که از توی زمین به گوش می رسید به چرتی و لوسی سوژه اضافه میکرد. هرچند نویسنده بخت برگشته برای شروع پستش راه دیگه ای بلد نبود.
چایگاه تماشاچیا پر از ننه قمرهایی بود که نویسنده به زور تونسته بود پیدا کنه بچپونه تو سوژه تا مثلا بگه خیلی کوییدیچ چیز مهمیه و کلی طرفدار داره. وگرنه تو این وضعیت کاربر فعال کجا بود. صدای گزارشگر همون لحظه به گوش رسید تا از میزان یخ بودن سوژه کم کنه.
- با یه مسابقه دیگه خدمت شما هستیم. امروز مسابقه بین تیم های گریفندور و ریونکلا هست. اسمای کاملشون رو گفتم خدمتتون تا داور الکی ایراد نگیره. داوره دیگه! دیر نکردن به نظرتون؟ باید کم کم سر و کله شون پیدا میشد تا حالا. تا اون موقع بریم یه برنامه ببین...نه ببخشید این مال یه جا دیگه ست...

طبیعتا این مزخرفات باعث نشد پست جذابتر به نظر برسه و نویسنده برای اینکه جلوی به بوق رفتن بیشتر سوژه رو بگیره سریع سر قلم رو کج کرد به طرف رختکن بازیکن های دو تیم که همون لحظه داشتن افتان و خیزان وارد زمین می شدن. گرچه یه چیز این وسط درست به نظر نمی رسید و شاید همین یه چیز باعث تاخیر بازیکن ها به زمین شده بود. به طور معمول بازیکن ها جارو با خودشون می اوردن داخل زمین ولی حالا به شکل غیر معمولی کمتر نشانی از جاروی پرنده مخصوص مسابقه تو دست بازیکن های دو تیم دیده میشد. آرتور به عنوان کاپیتان گریفندور با تی دسته داری که مالی باهاش کف اشپزخونه رو میکشید جلوتر از اعضای تیمش وارد شد و احتمالا جاروش قرار بود با جادو بتونه پرواز کنه. اعضای تیمش هم وضع مناسب تری نداشتن جز مرگ که کلا نیازی به جارو نداشت و همینجوری رو هوا سر میخورد. شخص شخیص عله عملا با خر وارد ورزشگاه شده بود و خر مذکور تو اون لحظه هیچ حوصله راه رفتن نداشت و حتی به زور تو سری هم حاضر نبود از علف های زمین دل بکنه. معلوم نبود چطور قراره پرواز کنه!

در حالیکه داورا و بچه های تیم گریفندور تلاش میکردن خره رو تکون بدن قبل از اینکه پای مامورین حفاظت از محیط زیست به ورزشگاه باز بشه بچه های تیم ریونکلا هم از اونطرف زمین خودشونو رسوندن به این طرف. وضعیت تجهیزاتی اونا هم خیلی بهتر از گریفندور نبود. دروئلا و تام جاگسن سوار بر هیپوگریف اومدن بودن تو زمین و چو چانگ سر یه چیزی رو میکشید که معلوم نبود کلا قرار بوده چی باشه. لینی هم که زیرمجموعه حشرات دسته بندی میشد و هیچ حشره ای حتی بزرگتر و عجیب تر از سایز معمولش، یه حشره ست و نیاز به جارو نداره طبیعتا.
- بالاخره سر و کله بازیکنا پیدا شد. اعضای دو تیم وارد زمین میشن و به رسم همیشه جلوی هم صف میکشن. ولی انگار یه نفر کمه. وزیر کجاست؟

بلافاصله گابریل دلاکور با فرمت در حالیکه بین یه دوجین بادیگار اسکورت میشد وارد ورزشگاه شد. با آفتابی شدن سر و کله وزیر وقت صدای هو کشیدن ملت کل ورزشگاه رو برداشت و وزیر با تکون دادن دست و فرستادن ماچ های ابدار به ابراز احساسات ملت واکنش نشون داد. اخرشم معلوم نشد که وزیر کلا اشتباه برداشت کرده یا ملتو گرفته یا چی؟

با تکمیل شدن بازیکن ها، دو تیم در برابر هم صف کشیدن یعنی سعی کردن بکشن!
بازیکنای مرتب در امتداد چیزی که اسمشو گذاشته بودن صف با بی قراری عقب و جلو می رفتن و پای همدیگه رو لگد میکردن و سر هم داد می زدن. مطمئنا توضیح دادن مفهوم صف کشیدن به جک و جونورهایی که جای جارو با خودشون اورده بودن تو زمین کار ساده ای نبود. معلوم نیست نویسنده قصدش از انتخاب همچین سوژه ای چی بوده!
کم کم صدای تماشاگرا داشت از این وضعیت آشفته و طولانی شدن روند ماچ و موچ کردن کاپپیتان های دو طرف بلند میشد.
- داور کجاست تا بیاد به این وضعیت خاتمه بده؟ از پشت صحنه اشاره میکنن گویا داره با سو لی از تیم ریونکلا سر و کله میزنه و معتقده جاروبرقی یه وسیله مشنگیه و نمیشه تو سوژه جادوگری ازش استفاده کرد. از اینطرف کاپیتان تیم گریفندور موقعیت رو مناسب می شمره و یه لگد نثار پرویز میکنه. کی مسئول پاسخگویی به این وضعیته؟

سرها به طرز محسوسی برگشت سمت گابریل که داشت با طنازی خودش رو توی آینه جیبیش برانداز میکرد.

فلش بک- یکماه قبل

هنوز مدت زیادی از سر کار اومدن گابریل دلاکور به عنوان وزیر جدید نگذشته بود که تصمیم گرفت ملت جادوگری رو سر سیاه زمستونی سوپرایز کنه. کلا گابریل از سوپرایز کردن اطرافیانش به شدت لذت می برد. برای همین تصمیم گرفت تا یه شبه قیمت بنزین جادویی رو سه برابر کنه. هیچ هم علتش این نبود که کل پولای ملت رو صرف خرید انواع و اقسام شوینده و وایتکس کرده و سال تموم نشده خزانه رو به بوق داده بود.

ولی گابریل اشتباه میکرد. ملت جادوگر کلا با سوپرایز شدن حال نمیکردن. کلا جادوگرها هیچ جنبه شوخی موخی نداشتن. برای همین ریختن تو خیابونا و شعار دادن و عکس گابریل رو اتیش زدن. وقتی هم مامورا اومدن بگن بابا این شوخی اول اوریل بود جنبه داشته باشین ملت با گفتن اینکه "تسترال خودتونید و اون وزیرتون و از اوریل هشت ماهی میگذره" طرف مامورا سنگ پرت کردن. این شد که گابریل هم از اینکه میدید ملتش انقدر بی جنبه ن و به وزیرشون اعتماد ندارن آب و روغن قاطی کرد و داد ملت رو به رگبار اوادا و کروشیو تو خیابون ببندن. ملت هم نامردی نکردن و این بار شروع کردن اماکن عمومی رو اتیش زدن و دیاگون و هاگزمید رو با خاک یکسان کردن و کلا همون دو سه تا مکان جادویی که بود رو به بوق کشیدن تا تو دهان آستاکبار بکوبن. ولی حواسشون نبود که خب لعنتیا اینی که میخواین بکوبین تو دهنش آستاکباره و کشک نیست!
سه برابر شدن قیمت بنزین که گابریل سرشوخیش رو با ملت باز کرده بود الکی الکی جدی شده بود. قیمت ها یه مرتبه به صورت نجومی رفت بالا.

حالا ملت کم کم داشتن متوجه میشدن اونا تو دهن استاکبار نکوبیدن بلکه این استاکباره که دورخیز کرده و جفت پا رفته تو حلقشون. روزگار چه کنم ملت رسیده بود و تصمیم گرفتن بیان دوباره اعتراض کنن ولی دیدن اولا دیگه چیزی نمونده اتیش بزنن و دوما اینکه انقدر تعداد اعضای فعال کمه اعتراض کردن فایده نداره. پس برگشتن تا راه دوم رو انتخاب کنن. بسوزن و بسازن!
گرونی روز به روز بیشتر به ملت باقی مونده فشار می آورد و بدبختانه مستقیما یه چیز رو هدف قرار داده بود و اونم مسابقات کوییدیچ بود. وقتی قیمت بنزین جادویی گرون شده بود طبیعتا تجهیزات و وسایل بازی شامل جاروهای پرواز هم افزایش قیمت نجومی پیدا کرده بودن. قیمت بیمه بدنه و بیمه شخص ثالث جاروها در کنارسایر تجهیزات رفته بود بالا. کم کم داشت صحبت از لغو مسابقات کوییدیچ به میون می اومد و این چیزی بود که تن دست اندر کاران این ورزش رو می لرزوند. بالاخره عمری داشتن از این راه نون میخوردن و ملتی رو اسکل کرده بودن. اگر کار و کاسبشیون تخته میشد مجبور بودن برن توالت بشورن. در نتیجه نشستن پشت درهای بسته طبق معمول برای خودشون بریدن و دوختن و اعلام کردن استفاده از سایر وسایل پرنده کم هزینه تر مثل جانداران پرنده توی مسابقه مجازه ولی به یه شرط. بازیکن هایی که از سایر وسیله ها برای پرواز استفاده میکردن باید گواهینامه مربوط بهش رو می گرفتن.
به نظر می رسید آستابکار قصد نداره حلق ملت رو بی خیال بشه!

زمان حاضر- زمین بازی

بالاخره سو لی تونست داور رو قانع کنه که جونور همراهش یه هیپوگریفه که از بدو تولد دچار معلولیت بوده و ریخت قناصش به خاطر این موضوعه و براش گواهینامه هم گرفته. داور هم اگرچه هنوز مشکوک به نظر می رسید ولی صدای اعتراض تماشاگرا مجبورش کرد سوت اغاز مسابقه رو بزنه تا دنیا شاهد یکی از استثنایی ترین پروازهایی باشه که تو تاریخ کوییدیچ ثبت شده.
- توپ دست لینی از ریونه که سعی میکنه خودش رو به دروازه گریفندور برسونه. از کنار پرویز رد میشه که سوار چیزیه که گویا تو مشرق زمین بهش میگن قالی پرنده اگرچه بیشتر شبیه پتوی پرنده ست. هرچی هست مشخصا روش تسلط کافی برای مسابقه نداره چون اجازه میده لینی به راحتی از کنارش عبور کنه.

گزارشگر مشخصا پرویز رو خوب نمی شناخت و درک نمیکرد پرویز از هیچ موقعیتی برای خواب نمی گذره چه روی زمین باشه چه توی هوا!
-لینی کماکان جلو میره و ارتور رو جا میگذاره که سعی میکنه توپ رو ازش بقاپه و در این بین هیچ خبری از مهاجمین دیگه تیم نیست. هرچند برای پیدا کردن عله هیچ نیاز نیست زحمت بکشید و تو آسمون دنبالش باشید!

صدای اعتراض بچه های گریفندور از جایگاه تماشاچیا بلند شد که داور رو هو میکردن. از اون طرف عله هم با خیال راحت روی خرش لم داده بود که هنوز مشغول خوردن علف های ورزشگاه بود و مشخص بود مسابقه رو به راست و چپ وجودش دایورت کرده. از اول هم معلوم بود از این بشر ابی گرم نمیشه و داستان خر پرنده همه ش خرافاته.
- لینی با یه چرخش حشره وار فنریر رو جا میگذاره...و اوه...با مرگ فیس تو فیس میشه!

مرگ وسط آسمون و زمین معلق ایستاده بود. صورت ناپیداش رو به طرف لینی گرفت و بدون هیچ حرفی بهش ایست داد لینی بخت برگشته هم از ترس مردن ایست کرد. نفس در قفس همه حبس شد.
- مرگ لینی رو متوقف کرد عه داره چی کار میکنه؟ اوه مرگ لیستشو چک میکنه و با دست به لینی اجازه عبور میده. موندم این اسکلت بوقی رو از کجا پیدا کردن؟ از تو لپ لپ؟

لینی در بین فریادهای هیجان زده و اعتراض امیز تماشاگرا نزدیک دروازه شد جاییکه سرکادوگان سوار بر تسترال عاریتیش منتظر ایستاده بود.
- بیا جلو ای خرچنگ دریایی بزدل...سرکادوگان اینجاست تا روش صحیح مبارزه رو...هوش حیوان زبون نفهم!بایست!

تسترال با دیدن حشره عجیب و غریبی که تا اون روز از عمرش ندیده بود یه مرتبه رم کرده بود و شیهه کشان پا به فرار گذاشت و جیغ و دادهای سرکادوگان به همراهش دور شدن.
- دروازه از اونطرفه حیوان ابله!نـــــــــه...برگرد این خیارک غده دار بی خاصیت!

صدای گزارشگر به گوش رسید.
- حالا لینی بدون هیچ مانعی مقابلش با لبخند موذی میره جلو و...گل به نفع ریونکلا!ریونکلا 30 گریفندور 10. متاسفانه استفاده از تسترال و هیپوگریف این مشکلارو هم داره دیگه!

فلش بک- هفته قبل مسابقه

بچه های تیم گریفندور بی حال و حوصله گوشه رختکنشون ولو شده بودن. از بیرون سر و صدای بازی گل کوچیک یه تیم دیگه به گوش می رسید. کم کم آفتاب غروب کرد و سر و صدای بچه ها هم که داشتن برمیگشتن خوابید ولی دریغ از اینکه تیم گریف یه تکون بخوره. انگار مسابقه چالش مانکن گذاشته بودن لعنتیا. عاقبت اتور که فکش از اینهمه حرف نزدن درد گرفته بود گفت:
- نمیخواین چیزی بگین؟ پست داره الکی بلند میشه ها!

صدای غرغرهای زیرلبی نامفهومی بلند شد اما در نهایت کسی نفهمید کی چی گفت. خدایی فاز فدراسیون چی بود که همچین تصمیمی رو ابلاغ کرده بود. گویا کلا از پروسه اخذ گواهینامه بی خبر بود.
بچه های تیم گریفندور تو این یه ماهه کلی حرص خورده بودن. اول از همه سعی کردن به رسم قدیم از انبار جاروهای هاگوارتز جارو اجاره کنن اما متقاضی زیاد بود و باید براش نوبت میگرفتن و زیر سه ماه هم نوبتشون نمی رسید. برای همین رفتن سراغ گزینه های دیگه. آرتور اول پیشنهاد داد برن گواهینامه مشنگی بگیرن تا با فورد انجلینای پرنده ی خودش برن مسابقه بدن ولی بقیه بهش گفتن اولا اوردن وسایل مشنگی تو بازی مجاز نیست و دوم اینکه هری و رون ماشینش رو تو کتاب دو کوبیدن به در و دیوار و گم و گور کردن.

تنها گزینه هایی که مونده بود استفاده از چهارپایان پرنده ای مثل هیپوگریف بود که هاگرید همیشه چندتاشو به صورت غیرقانونی پرورش میداد و میشد برای روز مسابقه ازش کرایه کرد.
اما این تازه اولش بود. بچه ها اگرچه سریع برای کلاس های اموزش و گرفتن گواهینامه پایه یک روندن هیپوگریف اقدام کردن ولی اموزشگاه رانندگی با موجودات جادویی لندن که از قضا شعبه ی دیگه ای هم نداشت ضوابط خاص خودشو برای ارائه اموزش به متقاضیا داشت. مرگ و سرکادوگان کلا به مرحله ثبت نام هم نرسیدن چون یکیشون که معلوم نبود زنده ست یا مرده و سر کادوگان هم که فقط تابلو بود و موجود زنده محسوب نمیشد.عله هم به علت اینکه شاهد آغاز بشریت بود جزو دسته اثار باستانی طبقه بندی میشد و به زور تونستن جلوی مسئول ثبت نام رو بگیرن زنگ نزنه به میراث فرهنگی.

تا اینجا باز اوضاع خیلی بد نبود اقلا 4 تای دیگه شون می تونستن گواهینامه بگیرن و این باعث امیدواری بود اما وقتی فنریر در حین امتحان شهری از افسر ازمون گیرنده یه گاز گرفت و آرتور هیپوگریفشو دنده عقب کوبوند به جدول امیدشون رنگ باخت. ترامپ هم به دلیل ماگل بودن باید اول مدارک هویتیش ترجمه میشد و طبیعتا مثل بقیه رفت قاطی باقالی ها.
مونده بود این وسط فقط پلویز! اونم دید تک افتاده گفت خیلی نامردین و حالا که اینطوره من دیگه بازی نمیکنم!

و اینگونه بود که تیم کلهم به بوق رفت، بدون در نظر گرفتن اینکه فنریر به خاطر گاز گرفتن افسر تحت تعقیب بود. حالا فقط یه هفته مونده بود به مسابقه و نه جارویی داشتن و نه گواهینامه که بتونن باهاش یه جک و جونوری برای پرواز جور کنن.
این بود که همه در کمال افسردگی توی رختکن ولو شده بودن کسیم حس و حال نمیکشید چیزی بگه. تنها کسی که ریلکس بود پرویز بود که گوشه رختکن خواب بود و خروپفش به راه بود.
حالا دیگه از بیرون هیچصدایی به گوش نمی رسید. احتمالا همه برگشته بودن داخل. آرتور از پنجره یه نگاه بیرون انداخت و اهی کشید. وقتش بود به بچه ها بگه برگردن داخل. اما همون لحظه فنریر جفت پا رفت تو افکارش.

- یافتم!

بقیه برگشتن به فنریر و لامپ مسخره ای که بالای سرش روشن شده بود نگاه کردن.

- چیو یافتی گرگ گنده بوقی؟باز بچه مچه دیدی؟

- اسیر شدیم این وقت شب.

- ای خیاردریایی بزدل! بایست و مردانه بجنگ!

لامپ بالای سر فنریر ترکید و برگشت چپ چپ به سر نگاه کرد.
- چی میگی باو شوما؟ میگم یافتم یعنی فهمیدم باس چیکار کنیم.

- بچه مچه بخوریم؟

- به آغوش مرگ بپیوندیم؟

- بخوابیم و به حق خواب دیگران احترام بذاریم؟

فنریر با متانت گفت:
- هیچکدوم. یه دوستی دارم که می تونه یه روزه 7 تا گواهینامه جعلی تمیز و مامان تحویلمون بده.

سرکادوگان شمشیرش رو تکون داد.
- تقلب کنیم؟منظورت دقیقا این بود ای گرگ گنده متقلب؟ سرکادوگان در تمام طول زندگیش هیچگونه تقلبی نکرده و حالا هم که تو قالب تابلو ادامه حیات میده نخواهد کرد. تقلب کردن کار خرچنگ های دریایی بزدله.

فنریر به تای ابروشو بالا انداخت.
- نقشه بهتری داری شرافتمند؟ فعلا که حتی به عنوان ادم هم حسابت نکردن چه برسه شرافتمند.

سر کادوگان کفری شد و شمشیرش رو بیرون کشید و غوداگویان به طرف فنریر هجوم اورد تا حقش رو کف دستش بذاره. اما با مغز رفت تو حاشیه تابلو و نقش زمین شد. آرتور گه گوشاش تیز شده بود از جا پرید. یه لگد نثار پرویز کرد و سعی کرد به دعوا خاتمه بده.
-دعوا نکنین تو این وضعیت. به نظرم حرف بدیم نمیزنه. وضعیتمون رو نمیبینین؟ وقتی باقی نمونده و هفته دیگه مسابقه داریم اگر دقت کرده باشین. فنر... چقد باس بسلفیم تا گواهینامه تا فردا دستمون برسه؟

فنریر:

زمان حال- مسابقه

- حالا توپ دست بچه های گریفندوره. آتور توپ رو زده زیربغل و با بیشترین سرعتی که جاروش اجازه میده ویراژ میده...اوه انگار جاروش سوخت تموم کرد.

جارو پت پتی کرد و خاموش شد و ارتور جیغ کشان درحالیکه رد سیاهی تو آسمون از خودش به جا می ذاشت سقوط کرد.
- خب به نظر میاد کاپیتان گریفندور از دست دادیم. از مهاجمین ریون باز لینی میاد جلو تا توپ رو بگیره. دقت کردین از اول بازی تا حالا فقط لینی توپ رو دست گرفته؟

واقعیت هم همین بود. از اول بازی سو لی با جونوری که سوارش بود دچار مشکل بود و همینکه تونسته بود تو هوا خودشو نگه داره تا اون لحظه، خیلی شاهکار کرده بود. گابریل هم که مرتب داشت در اشکال مختلف از خودش سلفی میگرفت و خیلی روند مسابقه براش جذاب نبود.
- لینی توپ به دست میره سمت دروازه گریفندور تا برای بار چندم گل بزنه. پرویز که مطابق معمول خوابه و کاپیتان تیم هم دیگه نیست لگد نثارش کنه. در نتیجه لینی با خیال اسوده میره طرف دروازه گریف. باز به غیرت فنریر که با دهان گشوده میاد به استقبالش...اوه و داور سوت میزنه!

همه نگاه ها برگشت سمت داور تا ببینن چه خطایی اعلام کرده. اما سریع مشخص شد داور کلا بازی رو متوقف کرده و همزمان با حرکت دستش از بازیکن ها خواست روی زمین فرود بیان.
-بازی متوقف شد و معلوم نیست چرا داور بازی رو متوقف کرده. بازیکن ها تک به تک فرود میان.

چند دقیقه بعد- روی زمین

چندتا آژدان باتوم به دست ایستاده بودن و تک به تک بازیکن هارو موقع فرود برانداز میکردن. وقتی همه جمع شدن دور هم به استثنای ارتور که با برانکارد اوردنش یکی از مامورا تک سرفه ای کرد و از جیبش یه کاغذ دراورد تا تو چشم و چاله بازیکن ها فرو کنه.
- این یه حکم رسمیه مبنی بر اینکه ما اجازه داریم مدارک شمارو کنترل کنیم. گزارش شده بهمون که تعدادی مدارک جعل شده که بینشون چندتا گواهینامه رانندگی پایه یک وجود داشته یعنی کسی که دستگیر کردیم به صراحت اقرار کرد چندتا گواهینامه جعل کرده برای این بازی.

بچه های تیم گریفندور:

بچه های تیم گریف که عین خر عرق می ریختن و تو دلشون انواع و اقسام فحش هارو نثار فنریر میکردن با این رفیق دهن لقش دیوانه وار به دنبال راهی بودن تا یه جور قضیه رو از سر بگذرونن و سریع مدارک جعلی رو سر به نیست کنن.
بچه های ریون هم که بسیار بچه های مثبتی بودن و به هیچ وجه خون شیرین عسل بازی تو رگهاشون نبود مدارک رو دراورده بودن و به مامورا نشون میدادن تا مطمئن باشن تقلبی نکردن و بعضا یه ابنباتی چیزی هم کادو بگیرن. البته به جز سو لی که هنوز نتونسته بود فرود بیاد.
ولی مامور به نظر نمی رسید اب نبات داشته باشه. چون تا کارش با ریونی ها تموم شد بدون اینکه چیزی بگه یه سری براشون تکون داد و برگشت طرف گریفندوری ها. دستش رو دراز کرد و منتظر موند تا مدارکشون رو بگیره.

- ام...چیزه فکر کنم مدارکم تو خوابگاه جا مونده.

- منم همینطور...تو چمدونم گذاشتم یادم رفت بیارم...

- خرررررر...پپپپپپپپپپپف!

سرکادوگانم جو گرفت و شمشیر کشید تا بگه کسی از مادر زاده نشده بخواد بهش تهمت جعل بزنه اما فنریر سریع یه لگد زد به تابلوش و چپش کرد.
- دوستان همینجور که میبینید بچه های ما مدارک رو تو خوابگاه گذاشتن. اگر اجازه بدین بریم براتون بیاریم.

مامور: مشکلی نیست آقا همکاران ما شمارو تا اونجا راهنمایی میکنن و همونجا کنترل میشه مدارکتون.

دیگه امکان نداشت وضع از اینک هست بدتر بشه. ارتور که کلا موجودی بود که فشار عصبی رو نمی تونست تحمل کنه خواست بیاد جلو و سینه سپر کنه و به همه چیز اعتراف کنه و بگه غلط کردیم. این گرگینه مارو اغفال کرد. اما فرود ناگهانی سولی بیخ دماغش باعث شد تا سخنرانیشو شروع نکرده تموم کنه. ظاهرا جونورش کلا از کنترلش خارج شده بود. گرد و خاک صحنه رو برداشت و از وسط صحنه صدای جیغ و چندتا فحش ناموسی به گوش رسید و بلافاصله صدای غرشی بلند شد و مقادیری خون پاشید رو دوربین. صدای جیغ و فریاد از سمت جایگاه تماشاگرا بلند شد.
- مرلین کبیر! چیزی که سولی اصرار داشته هیپوگریفه ظاهرا یه مانتیکور از اب دراومده.

صدای جیغ و ویغ وحشت زده از جایگاه تماشاگرا بلند شد. همه از ترس بلند شده بودن و دنبال راه فرار میگشتن. همون لحظه از بین توده گرد و غبار یکی از مامورا با ظاهر خونین و درب و داغون کون کشون اومد بیرون و تو بیسیم داد زد:
- درخواست نیروی کمکی! یه مانتیکور گرسنه تو ورزشگاه کوییدیچ هاگ دیده شده...مامان!

بیسیم از دست مامور افتاد و یه چیزی اونو دوباره کشید تو گرد و غبار. ارتور بهت زده به بیسیمی که جلوی پاش افتاده بود نگاه کرد. نمی تونست شانسشون رو باور کنه. تو ورزشگاه مانتیکور که حالا منقار مصنوعی که سولی براش گذاشته بود کنار رفته بود داشت دنبال داورا و چندتا از مامورا میکرد. بقیه بچه های تیم ریون هم فلنگ رو از قبل بسته بودن. ارتور شونه ای بالا انداخت و کش و قوسی به بدنش داد و به بچه های تیمش که داشتن با دهن باز به این منظره نگاه میکردن گفت:
- خب...انگار این مسابقه هم مالید رفت. کی پایه ست بریم هاگزمید دو سیب البالو بزنیم؟


ویرایش شده توسط مرگ در تاریخ ۱۳۹۸/۱۰/۱۴ ۲۳:۲۰:۰۰


پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۱۲:۰۳ شنبه ۱۴ دی ۱۳۹۸

گریفیندور، مرگخواران

فنریر گری‌بک


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۱ جمعه ۱ تیر ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۰:۲۷:۵۲
از زیر سایه ارباب
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
ناظر انجمن
گردانندگان سایت
پیام: 430
آفلاین
گریفیندور
vs
ریونکلاو


سوژه: سواری


فنریر و اعضای تیم کوییدیچ گریفیندور با گیجی به هم دیگه نگاه کردن. بعدشم دوباره به نامه هایی که توی دستشون بود نگاه کردن و برای بار پنجم خوندنشون...

- فنر، برعکس گرفتی نامه رو.
- عه؟ گفتم چرا حس میکنم به یه زبون خارجی نوشته شده...

فلش بک

اعضای تیم کوییدیچ گریفیندور ساعت دوازده ظهر وارد سرسرای بزرگ هاگوارتز شدن. هنوز خمیازه میکشیدن و خوابشون میومد. ولی پشت میز گریفیندور نشستن و به ظرف های خالیشون نگاه کردن.

- فنر؟ دست خودتو میبوسه...

و فنریر از جاش بلند شد. یکم زیر لب بد و بیراه گفت و به سمت آشپزخونه رفت تا با تهدید کردن جن های خونگی، مجبورشون کنه صبحونه رو روی میز گریفیندور ظاهر کنن.
و البته که جن های خونگی با دیدن یه گرگینه که همیشه بوی عرق و خاک میداد، خیلی زود حرف گوش کن میشدن و بهترین صبحانه ای که میتونستن رو آماده میکردن.

چند ثانیه بعد، فنریر دوان دوان برگشت و با صبحانه لذیذ شامل خوراک لوبیا، بیکن، نون و پنیر، چای و آب کدو حلوایی رو به رو شد و البته اعضای تیم کوییدیچ که روی میز شیرجه زده بودن. بهرحال صبحانه ای بود برای تمام سلایق.

گریفیندوری ها داشتن میخوردن و مینوشیدن و اسراف میکردن که به ناگه هفت عدد جغد از توی پنجره های سرسرای بزرگ وارد شدن و شیرجه زدن تو صورتشون تا نامه های بسته شده به پاهاشون رو وارد چشم و چالشون کنن.
البته جغدی که نامه پرویز رو آورده بود، به خاطر چپ بودن چشماش، نامه رو وارد سوراخ چپ بینی پرویز کرد.

گریفیندوری ها نامه هارو از چشم و بینیشون خارج کردن و شروع به خوندن کردن.

پایان فلش بک

گریفیندوری ها نامه هاشون رو با هم عوض کردن تا ببینن برای هم تیمی هاشون چه نامه ای اومده...

- همه شون یکیه که، ما و همرزمانمون رو سر کار گذاشتن!

سر کادوگان نامه مرگ رو روی میز گریفیندور انداخت، و دوربین فرصت کرد قبل از اینکه بقیه هم نامه هاشون رو روی نامه مرگ بندازن، زوم کنه و متن داخلش رو نشون بده.

نقل قول:
به نام مرلین جان آفرین

اعضای محترم تیم کوییدیچ گریفیندور، نظر به تغییر محل ورزشگاه کوییدیچ هاگوارتز و به دلیل قوانین جدید رازداری جهت عبور و مرور در دنیای ماگل ها برای رسیدن به ورزشگاه کوییدیچ، برای شما برنامه آموزشی رانندگی با وسایل نقلیه مشنگی تدارک دیده شده که...


و بقیه نامه به خاطر پرتاب بقیه نامه ها، از دیدرس خارج شد و گریفیندوری ها به هم نگاه کردن. بعدشم از جاشون بلند شدن، و در حالی که به خاطر ناتمام موندن صبحانه غر میزدن، از سرسرای بزرگ خارج شدن تا از طریق شومینه تالار گریفیندور به جلسه اول تمرینشون برن...

میدونستن چرا ورزشگاه هاگوارتز برای این بازی قابل استفاده نیست. میدونستن ورزشگاه به تسخیر دمنتورا در اومده و اونا هم میخوان پیکنیک و پول پارتی برگزار کنن... در نتیجه هیچکس شکایت نکرده بود. کلا هیچکس چیزی نگفته بود. فقط یه ورزشگاه ارزون وسط لندن رو اجاره کرده بودن که این بازی کوییدیچ رو هم بگذرونن...

گریفیندوری ها که غرق افکارشون و صبحانه نصفه نیمه شون بودن، به تالار خصوصیشون رسیدن، روی سر و کول هم سوار شدن و وارد شومینه شدن، پودر پرواز رو ریختن و با گفتن کلمه "آموزشگاه رانندگی وزارت" و البته خوردن مقدار زیادی خاکستر آتیش، غیب شدن و چند ثانیه بعد در یک عدد شومینه بسیار تنگ، با دست و پای همدیگه که توی چشم و چال و دماغ و دهنشون فرو رفته بود، ظاهر شدن و بعد در تلاشی ناشیانه برای خروج از شومینه، پخش شدن کف زمین.

چند ثانیه بعد، چشماشون رو باز کردن و اولین چیزی که دیدن، یکی از کارمندای وزارت بود. چهره ش جدی بود و کت و شلوار پوشیده بود. بدون هیچ معرفی و سلام و احوال پرسی ای سریعا گفت:
- بلند شید ببینم! مربی هاتون منتظرتونن در طبقه پایین. جدا از هم تمرین میکنید. خیابون های خاصی رو توی شهر براتون تدارک دیدیم. اونجا با مربی های ماگلتون تمرین میکنید که واسه مسابقه فردا آماده بشید.
- کجاییم اصلا؟
- لندن دیگه! همه تون انقدر خنگید؟ نامه رو خوندید اصن؟
- سه خط اولشو که قطعا خوندیم.
-

و اعضای تیم کوییدیچ گریفیندور بلند شدن؛ و بدون اینکه نگاه دیگه ای به چهره مامور وزارت که هنوز پوکرفیس بود بندازن، از اتاق خارج شدن، وارد راهرویی شدن که با پله های فلزی به طبقات پایین میرفت. از روی پله ها با حداکثر سرعت عبور کردن به پایین ترین طبقه رسیدن، یک عدد در رو باز کردن و وارد فضای بیرون از ساختمون شدن.

هوای لندن مثل اکثر اوقات ابری و سرد بود. حتی یک پرنده هم توی آسمون نبود و به خاطر سرما همه شون ترجیح داده بودن در کانون گرم خانواده باقی بمونن.

و بعد اعضای تیم کوییدیچ گریفیندور با مربی های رانندگیشون رو به رو شدن. هفت عدد افسر با هیکلای گنده و چهره های خشن، که البته همه شون ماگل بودن.

- تو! بیا اینجا!
- تو هم بیا اینجا!
- و تو هم واسه خودمی!

و افسرها، دانش آموزهاشون رو انتخاب کردن و از هم جدا شدن...
فنریر تمام مدت به افسری که باهاش بود زل زده بود.

- جلوتو نگاه کن.
- چرا؟
- چی چرا؟
- کلا چرا؟
- درسته.

افسر و فنریر همونطور جدی و آروم به ماشین مخصوص آموزش رسیدن.
افسر سوار شد.
- سوار شو دیگه.
- چجوری؟
- به سادگی! همونطور که من سوار شدم...

فنریر سرش رو به نشانه فهمیدن تکون داد و در طرف کمک راننده رو باز کرد تا دقیقا جایی که افسر نشسته، بشینه.

- نه نه! اون یکی در! نمیبینی مگه من اینجا نشستم؟

و فنریر دوباره سرش رو تکون داد، از جلوی ماشین رد شد و در طرف راننده رو باز کرد و نشست. در رو هم به تقلید از افسر خیلی آروم بست.

و بعد افسر توی چشم های فنریر نگاه کرد و یه کلید رو از جیبش بیرون آورد.
- این رو میبینی؟
- خوردنیه؟
- نه... سویچ هستش! ماشین رو با این روشن میکنی. اون سوراخه رو ببین زیر فرمون؟ الان این رو بگیر، بذار داخلش، خیلی آروم بپیچون.

فنریر سویچ رو از افسر گرفت، خیلی آروم داخل محل اشاره شده گذاشت و چرخوندش...
و صدای موتور ماشین، نشان از روشن شدنش داد.

- خوبه خوبه... حالا اون سه تا رو میبینی اون پایین؟ از سمت چپ میشه کلاچ، ترمز و در نهایت گاز.
- گاز؟
- چرا همچین نگاه میکنی؟ پدال گاز منظورمه!
- گاز!
- اوکی. حالا پاتو بذار روی کلاچ، خیلی آروم فشار بده. یخورده آهنگش بیاد دستت...

و فنریر که هنوز از دهنش آب روان بود و کم کم داشت استخری رو کف ماشین تشکیل میداد، کاری رو کرد که افسر گفته بود.
و بعد افسر با احتیاط گفت:
- خب... حالا پدال گاز رو خیلی آ...

افسر هیچوقت نتونست جمله ش رو کامل بگه. چون یهو کل سرش رفت توی دهن فنریر، و بعد فنریر با یه هورت محکم، افسر رو درسته قورت داد.

فنریر که حالا سیر شده بود، آروغ بلندی زد و شروع کرد به بازی کردن با پدال ها...

چند ساعت بعد:

فنریر که خسته شده بود، و البته بعد از ده بیست بار خاموش و روشن کردن و آسیب زدن به جعبه دنده ماشین موفق شده بود حدود یک متر جا به جا بشه، با دیدن هم تیمی هاش که دارن از رو به رو بهش نزدیک میشن، ماشین رو خاموش کرد، سویچش رو برداشت، پیاده شد و به سمتشون رفت.
- یاد گرفتید؟ حله؟ آماده اید واسه فردا؟
- ما که خیلی وقته آماده ایم و داریم استراحت میکنیم. دیدیم تو نیومدی نگرانت شدیم.
- آره آره. منم آماده ام، منتها اینکه به خاطر ترافیک و اینا میخوام با یکی از شماها سوار شم اگه ممکنه فردا...

و تیم گریفیندور با چشم هایی تنگ شده به خاطر شک به فنریر نگاه کرد...

- کارمون درسته. اصلا نگران نباشید. من با پرویز میام فردا.
- گرفتاری شدیم این وقت شب.
- بریم بخوابیم دیگه.

و البته که رفتن خوابیدن. گریفیندوری های راننده خفته خوووب حتی!

گریفیندوری ها صبح روز بعد، ساعت هفت و نیم با مشت خوردن به در اتاق هاشون از خواب بیدار شدن. صبحانه شامل نان و پنیر و چای براشون با میزهای کوچیکی به اتاقشون آورده شد... و گریفیندوری ها که تا حالا فقط صبحانه های هاگوارتز رو خورده بودن دچار تضعیف روحیه و درد شدید در قلب های شجاعشون شدن و شجاعتشون از گرسنگی نعره ها کشید حتی.

و بعد همه شون در حیاط جلوی ساختمون جمع شدن تا قبل از حرکت به سمت ورزشگاه مورد نظر توضیحات مامور مخصوص وزارت رو بشنون. مامور وزارت که تازه از خواب بیدار شده بود و مشخصا هنوز دست و صورتشو نشسته بود، با خمیازه ای که تا انتهای لوزالمعده شو مشخص کرد، گفت:
- ببینید، اصلا شما ایده ای دارید از اول سوژه که چرا اینطوری شد؟

طبیعتا گریفیندوری ها و خواننده ها هیچ ایده ای نداشتن. اونا صرفا با جریان همراه شده بودن و الان اینجا بودن.

- خیلی خب، ببینید، مشنگ ها به صورت عمومی مشکوک شدن به حضور جادوگرا، و ظاهرا تونستن یه سری چیزای جدیدی اختراع کنن که جادو رو تشکیل میده... کاری نداریم که نخست وزیرشونم دهن لق بوده و باید در اولین فرصت ترور بشه. ولی بهرحال... فهمیدید چرا وزارت داره اینهمه خودشو به زحمت میندازه و از فشفشه هایی که بین ماگلا زندگی کردن استفاده میکنه و انقدر بها میده بهشون حتی.

گریفیندوری ها تحمل این میزان از افشاگری رو اون هم توی یک دیالوگ نداشتن. در نتیجه حرفی نزدن.

- خب دیگه. برید سوار ماشین هاتون بشید. هر نفر یه ماشین. اینم به این خاطره که میخوایم هوای لندن رو واسه مشنگا آلوده کنیم که تو کارمون دخالت نکنن. موفق باشید.
- راستی یه سوال... بچه های تیم ریونکلاو کجان؟
- اونا هم تو یه ساختمون مشابه در طرف دیگه شهر همین آموزشارو دیدن. بهشون فکر نکن.

و گریفیندوری ها آروم سوار ماشین هاشون شدن. و بعد حتی خیلی آروم تر ماشین هاشون رو روشن کردن. بعدش آب دهانشون رو قورت دادن... و خیلی آروم تر ماشین هاشون رو به حرکت در آوردن. اونا تا به حال توی خیابون های خالی و خلوت رانندگی کرده بودن، البته در همون یک روز آموزششون، و حالا باید میرفتن توی شهر.
ولی گریفیندوری ها زرنگ تر از این حرفا بودن. اونا فقط تا سر خیابون رفتن، از دیدرس ساختمون وزارت خارج شدن، و بعد همه شون رفتن توی ماشین آرتور که رانندگی رو واقعا از قبل بلد بود. چندتایی از اعضای تیم رفتن داخل صندوق عقب، چندتایی خودشون رو بین موتور ماشین مخفی کردن و فنریر هم رفت زیر صندلی ها...

و بعد آرتور با آرامش تمام در حالی که صدای ضبطشو زیاد کرده بود تا علاوه بر آلودگی دودی، آلودگی صوتی هم ایجاد کنه، به سمت آدرس ورزشگاه مورد نظر به راه افتاد.

آرتور بعد از چندین بار گیر کردن توی ترافیک، پیچیدن توی خیابون های اشتباه و حتی زیر کردن چندتا عابر پیاده، که البته باعث تعقیب و گریز توسط پلیس مشنگی هم شد، تونست به ورزشگاه برسه و ثابت کنه چه راننده قابلیه.

آرتور مقابل ورزشگاه هفت تا ماشین مشابه ماشین های خودشون رو دید. اولین مدل رولز رویس بودن. و این نهایت تلاش وزارت برای جلوگیری از جلب توجه بود که به نظر میرسید خوب جواب داده چون ریونکلاوی ها قبل از گریفیندوری ها رسیده بودن.

بزرگ خاندان ویزلی ها از ماشین پیاده شد. کش و قوسی به کمرش داد و بعد در صندوق عقب و کاپوت جلو رو باز کرد تا گریفیندوری ها بیرون بیان و به فنریر هم کمک کنن از زیر صندلی خارج شه.
و بعد هفت عضو تیم کوییدیچ گریفیندور، وارد سالن ورزشگاه خالی از تماشاچی شدن و با بلاتریکس به عنوان داور، و اعضای تیم کوییدیچ ریونکلاو هم گرم کرده بودن و منتظر وایساده بودن، رو به رو شدن.

و بعد بدون هیچ فوت وقتی جهت سریعتر پیش رفتن سوژه و جلوگیری از عربده کشی داور به خاطر طولانی شدن پست، سوار جاروهاشون که از قبل روی زمین قرار گرفته بود، شدن.

- پس دست دادن کاپیتان ها چی؟

بلاتریکس درست میگفت. اعضای دو تیم نمیدونستن چه کسی کاپیتانه... در نتیجه همگی رفتن با هم دیگه دست و رو بوسی کردن، و بعد برگشتن عقب و سوار جاروهاشون شدن.

و بلاتریکس توپ ها رو رها کرد، و بازیکن ها هم از زمین بلند شدن.

به خاطر سقف بسته ورزشگاه و ارتفاع پایینش، بازیکنا زیاد جای مانور نداشتن و به همین راحت خیلی زود هر دو تیم گل های زیادی رو به ثمر رسوندن. حتی چندبار مورد اصابت بازدارنده ها قرار گرفتن که البته چون فضا کوچیک بود، سرعت بازدارنده ها هم کم بود و آسیب قابل توجهی به بازیکن ها نزدن.

و بعد میون کل بازی کوییدیچ، فنریر ناگهان حس عجیبی پیدا کرد... انگار که داخل شکمش پیچش هایی رو حس میکرد.
- تایم اوت! نیاز به استراحت دارم ملت!

و البته که بلاتریکس چندتا ناسزای ناجور داد و بازی رو متوقف کرد. و در همون حال که فنریر به سمت مرلینگاه میدوید، دوربین روش زوم شد، از لایه های پوستیش گذشت و مستقیم به معده ش وارد شد...

درون معده فنریر، افسرِ خورده شده داشت خودشو میکوبید تو در و دیوار.

- داداش نکن همچین! آروم بگیر دیگه!

و افسر به انتهای معده نگاه کرد و چند نفر آدم با لباس های پاره پوره رو دید.
- شماها دیگه کی هستید؟
- ما هم عین تو خورده شدیم. الانم اینجا زندگی میکنیم.

و افسر به فکر فرو رفت... کل زندگی اون در آموزش رانندگی خلاصه شده بود. اون هیچ کار دیگه ای بلد نبود. بنابراین به اون مرد نگاه کرد و گفت:
- نظرتون راجع به خروج از اینجا چیه؟
- راه نداره اصن.
- نظرتون راجع به سرگرمی چیه؟
- چی مثلا؟
- آموزش رانندگی... روی در و دیوار معده مثلا.
- Damn... I'm in!

و اون مرد که مشخص نبود حتی جادوگره یا نه، و توسط فنریر سال ها قبل خورده شده بود، رفقاش رو جمع کرد و همگی با افسر شروع کردن به بازی بازی و اسکیت کردن روی دیواره های معده فنریر...

و دوربین به آرومی از معده فنریر خارج شد، و فنریر رو نشون داد که همچنان دلش داره پیچ میزنه و از مرلینگاه برمیگرده به زمین بازی.
بازیکن ها با برگشت فنریر دوباره سوار جاروهاشون شدن و اوج گرفتن. فنریر در تمام مدت یک دستش رو روی شکمش گذاشته بود و نمیتونست سرخگون رو بگیره. نهایت کاری که میتونست بکنه این بود که وقتی بهش پاس میدادن، با سر به سرخگون ضربه بزنه و امیدوار باشه گل بزنه یا به هم تیمی هاش پاس بده که البته در نود در صد مواقع توپ رو به تیم ریونکلاو واگذار میداد و ریونکلاوی ها هم از موقعیت استفاده میکردن و گل میزدن.

و بعد درون معده فنریر اتفاقی افتاد...
افسر موفق شد خودشو به بالای معده فنریر برسونه...
و فنریر حس کرد درد معده ش حتی بیشتر شده. البته هیچی نگفت، حس میکرد اگر یکبار دیگه درخواست استراحت بده بلاتریکس ورزشگاهو آتیش میزنه.

و بعد اتفاق ترسناک تری افتاد...
فنریر ناگهان کبود شد و روی زمین افتاد.
بازیکنای دیگه و بلاتریکس هم فرود اومدن و سریع دورش جمع شدن. حتی دروئلا و آرتور و سر کادوگان روی شکم و گلوی فنریر بالا و پایین پریدن تا اگر توپ یا چیز دیگه ای توی گلوش گیر کرده هم در بیاد. ولی تلاش هاشون کاری از پیش نبرد و فنریر تقریبا سیاه شد.

و در همون حال، افسر که داشت خودشو از گلوی فنریر بالا میکشید، با شنیدن صدای خش خشی از توی جیبش، فهمید که بیسیمش دوباره کار میکنه، در نتیجه درش آورد و با وجود ضرباتی که روی شکم و گلوی فنریر فرود می اومد و لهش میکرد، با مرکز تماس گرفت و گفت:
- یه مورد اضطراری قتل و آدم خواری توی ورزشگاه ریچارد شیردل واقع در خیاب...
- میدونیم کجاست! زنده بمون تا بیایم. تمام!

و افسر غر غری کرد. وقتی مرکز باهاش شوخی میکرد اصلا خوشش نمیومد. بهرحال به خزیدنش به سمت بالا ادامه داد، کم کم به دهان فنریر رسید و بازش کرد، و بعد سرش رو از توی دهان فنریر بیرون آورد تا با داور، گریفیندوری ها و ریونکلاوی های گیج رو به رو بشه.
- اوه.

و البته اونا هم سریعا افسر رو از دهان فنریر خارج کردن تا فنریر بتونه دوباره نفس بکشه.
- من غلط بکنم دیگه آدم درسته بخورم...

درست همون لحظه درهای ورزشگاه چهار طاق باز شدن و نیروهای پلیس وارد ورزشگاه شدن تا با افسری که هنوز پاهای توی دهان فنریر بود، جادوگرا و ساحره های گریفیندوری و ریونکلاوی، توپ هایی که هنوز روی هوا بودن و جاروهای پرنده ای که روی زمین بودن، رو به رو بشن...

- فقط بلا چوبدستی داره نه؟

بلاتریکس به تام جاگسن نگاه کرد، شانه ای بالا انداخت و بعد با صدای پاق بلندی غیب شد تا کاملا روی این موضوع تاکید کنه... و هیچکس فرصت نکرد زمانی که نیروی پلیس لندن روی سر گریفیندوری ها و ریونکلاوی ها ریخت، سر و صدایی کنه...

و چند دقیقه بعد، در تمام وزارت خانه های سحر و جادوی دنیا، آژیرهای خطر مبنی بر شروع جنگ بین جادوگرا و مشنگا و لو رفتن کامل جادوگرها به صدا در اومد...




پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۰۸:۵۵ شنبه ۱۴ دی ۱۳۹۸

اسلیترین، وزارت سحر و جادو، مرگخواران

رابستن لسترنج


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۰۹ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۰۷:۳۶ چهارشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۹۹
از سیرازو
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
مرگخوار
ناظر انجمن
ایفای نقش
پیام: 218
آفلاین
اسلیترین vs هافلپاف


سوژه: تغییر شکل


*****

-با سلام خدمت دوست داران کوییدیچ! با شما هستیم با یه مسابقه ی دیگه! یه مسابقه ی حساس و تماشایی بین اسلیترین و هافلپاف! حاشیه هایی که طرفداران هافلپاف ایجاد کرده بودن باعث شده که حساسیت این بازی دو چندان بشه.

فلش بک - تالار هافلپاف

- همتون می دونین که ما به برد این بازی نیاز داریم تا وضعیتمون توی جدول خوب بشه. پس لطفا ایده هاتون رو بریزین وسط که چیکار کنیم تا ببریم.
-این ساده‌س! من می رم و ساحره های تیم حریف رو اغفال می کنم و می گم به نفع تیم ما بازی کنن.

البته رودولف بعد اینکه یادش اومد که ساحره های تیم حریف، بلاتریکس و خانوم بلک هستن از حرفش پشیمون شد.

-می تونیم جو رو متشنج کنیم!
-منظورت چیه سدریک؟
-ببینید! اگه ما بتونیم با یک سری کار ها، وضعیت روحی تیم مقابل رو به هم بریزیم، بردمون حتمی می شه.
-خب ایده ای داری؟
-یه چندتا دارم!

پایان فلش بک

-البته این حواشی، عصبانیت آقای فیلچ رو هم دو چندان کرده.

همون لحظه - آقای فیلچ

-از همون اول هم از کوییدیچ بدم میومد! یه سریا این بنر های مزخرف رو می زنن ولی من باید جمعشون کنم. آخه بنر "لا تیم الا هافل! لا رابستن الا خنگ" چیه دیگه؟ این حتی قافیه هم نداره! می خواین ملت رو مسخره کنین، حداقل یکم خلاقیت به خرج بدین!

پایان همون لحظه

-در بین حرفای من، بازیکنان هم وارد میدان شدن. خشم بازیکنان اسلیترین حتی از اینجا هم مشخصه! بنظرم این کار هافلپافی ها بیشتر به ضرر خودشون شده بود...خب، توپ ها آزاد می شن و مسابقه شروع می شه. بلاتریکس سرخگون رو صاحب می شه و به سرعت به سمت دروازه ی هافلپاف حرکت می کنه. آریانا رو رد می کنه و توپ رو می ده به هوریس اسلاگهورن...دورا به توپ بازدارنده ضربه می زنه و اونو می فرسته سمت هوریس! هوریس باید مراقب باشه. اوه مرلین من! هوریس رو می بینین که روی جاروش ایستاده...بازدارنده داره بهش نزدیک می شه و هوریس، آفتاب بالانس می زنه و بازدارنده بهش نمی خوره. به نظرم که هوریس قبل بازی یه 100 ساله باز کرده. ... حمله ادامه داره. هوریس، رابستن رو خالی می بینه و بهش پاس می ده. رابستن تا سرخگون بهش می رسه اونو به سمت دروازه می فرسته و گل! گل برای اسلیترین! چه گل می زنی رابستن! سدریک حتی فرصت واکنش هم نداشت! اینه عاقبت عصبی کردن اسلیترینی ها!

همه ی هافلپافی بعد از خوردن این گل به سدریک نگاه کردن.
-الان به نظرت روحیه اینا داغون شده؟
-باید می شد! ولی خب انگار که نشده.

بعد از دعوای کوتاه بین بازیکنای هافلپاف با سدریک، بازی از سر گرفته می شه.

-خب بازی رو هافلی ها شروع می کنن. اونا این فرصت رو دارن که گل زود هنگامی رو که خوردن، جبران کنن! رکسان، رز و آریانا به صورت مثلثی حرکت می کنن و هرکی بهشون نزدیک می شه رو با پاس های بی نقص رد می کنن. ولی مهاجمین اسلی بعد از چند ثانیه دوباره جلوشون ظاهر می شن.

مهاجمین هافلپاف از این همه سمجی بازیکنان اسلیترین خسته شده بودن. از هر راهی می رفتن، جلوشون سبز می شدن. برای همین رز یه فکری کرد و به سرعت رفت سمت دروازه. آریانا که سرخگون دستش بود اونو دید و سریع بهش پاس داد. رز سرخگون رو گرفت و وقتی صورتشو برگردوند که جلو رو نگاه کنه، یه توپ بازدارنده رو توی 30 سانتی متری خودش دید. فرصت واکنش دادن رو نداشت و توپ بهش خورد و اونم تعادلش رو از دست داد و از روی جاروش افتاد.

-نوش جونت بشه هیپوگریف! گوشت تسترال 500 ساله بشه، بچسبه به تنت.

خانوم بلک با اولین ضربه اش یدونه از هافلپافی هارو از دور خارج کرد.
رابستن سرخگون بی صاحب رو ورداشت و دوباره یه حمله رو ترتیب داد. بلاتریکس و هوریس هم در دو طرفش قرار داشتن و منتظر بودن که رز و آریانا نزدیکشون بشن. همین‌طور که سه نفری به سرعت به سمت دروازه حرکت می کردن، آریانا سعی کرد که از سمت هوریس به رابستن نزدیک بشه و توپ رو ازش بقاپه که شکم هوریس مانعش می شد. رکسان هم از اون طرف، همین قصد رو داشت ولی موهای بلاتریکس بهش اجازه نمی داد.

-مدافعین هافل باید به کمک مهاجمینشون بیان و یه کاری کنن!

اگلانتاین و دورا هم‌زمان با هم توپ های بازدارنده رو به سمت رابستن فرستادن.

- انگار قراره یه چیز دردناک ببینیم. اگه اون دو تا بهش بخورن، حداقل 6 ماه توی بیمارستان بستری می شه...صبر کنین! نیروی کمکی رابستن تو راهن!

خانوم بلک و هکتور به سمت رابستن میومدن.

- اونا به رابستن می رسن! و بله! توپ ها رو می زنن و نمی ذارن که به رابستن اصابت کنه...رابستن توی بازی می مونه!

توپی که هکتور دفع کرد، دوباره به سمت دورا برگشت و دورا هم با یک ضربه، توپ رو زد تا بهش نخوره. توپ بازدارنده به طرف کریچری که دنبال گوی زرین می گشت، رفت.

- یک لحظه چشم از حمله ی اسلیترین بردارین و کریچری رو ببینین که از روی جاروش افتاده و داره لحظه به لحظه به زمین نزدیک تر می شه!
-ارباب ریگولوس به کوییدیچ بی برخورد اعتقاد داشت! کریچر درد داشت!

کریچر به زمین برخورد کرد و دیگه نتونست به بازی ادامه بده. از اون طرف مهاجمین تیم اسلیترین هم به پیش‌رویشون ادامه می دادن.

-با از دست دادن جستجوگر کار برای اسلیترین سخت می شه ولی اگه همینجوری به حمله ادامه بدن، شاید ورق برگرده. به ادامه بازی می پردازیم! هوریس و بلا، همچنان دارن از رابستن مراقبت می کنن. اگه همینجوری پیش بره این حمله هم به گل تبدیل می شه و در اوایل بازی، هافلپاف دو گل رو دریافت می کنه...از نگاه های رودولف هم معلومه که گوی زرینی در کار نیست. هافلپاف باید به خودش بیاد.

رکسان و آریانا هیچ کاری نمی تونستن بکنن غیر از اینکه حرکت مستقیم رابستن به سمت دروازشون رو مشاهده کنن.

-و گل! یه گل دیگه برای اسلیترین! اینجوری پیش برن شاید حتی به وجود جستجوگر هم نیاز پیدا نکنن.

تیم اسلیترین با حواشی قبل از بازی، عصبی تر و با گل های زود هنگامش پر روحیه تر بازی می کرد.

11 ساعت و 50 دقیقه بعد

-سرخگون دست رابستنه! اون فرصت گل زنی داره!

رابستن به سرعت به سمت دروازه ی تیم گریفندور حرکت می کرد. از طرفی رودولف هم بالاخره گوی زرین رو دیده بود و به سمتش حمله ور شده بود.


-فقط چند دقیقه به تموم شدن 12 ساعت بازی مونده و بعدش استراحت 2 ساعته ی بین بازی شروع می شه. البته کاپیتان ها می تونن مساوی رو اعلام کنن ولی فکر نکنم که اسلیترین با همچین نتیجه ای که کسب کرده این کار رو بکنه. نتیجه روی تابلو، 230 - 80 به نفع اسلیترینه! اگه رابستن بتونه این حمله رو گل کنه، هافلپاف حتی با گرفتن گوی زرین هم نمی تونه برنده بشه ولی اگه رودولف موفق بشه که گوی رو بگیره، هافلپاف یه مساوی رو بدست آورده.

رابستن به 10 متری دروازه رسید. همه رو رد کرده بود و فقط خودش بود و سدریک! بقیه از گرفتنش قطع امید کرده بودن و باخت خودشون رو حتمی می دونستن. رابستن هم برای تحقیر بیشتر هافلپافی ها سرعتشو کم کرد و با آرامش، ادامه ی راه رو در پیش گرفت.

-رابستن باید کار رو یه سره کنه! رودولف خیلی به گوی زرین نزدیکه!

رابستن دیگه به موقعیتی که می خواست رسیده بود. سرخگون رو پرت کرد!

- و گل! گل برا...نه یه لحظه صبر کنین! رودولف، گوی زرین رو گرفته. معلوم نیست که اول گوی زرین گرفته شده و بعد راب گل زده یا برعکس. باید منتظر نظر داورا باشیم.

دل تو دل تماشاگرا نبود. این بازی خیلی برای اسلیترینی ها مهم بود. با اینکه اونا از قبل هم می دونستن که توی کوییدیچ قهرمان می شن ولی الان، جلوی برد هافلپاف رو گرفتن از قهرمانی هم براشون مهم تر بود.

-داورا دارن با هم مشورت می کنن...فکر کنم الان راب توی دلش داره به خودش لعنت می فرسته که چرا تعلل کرد.

داخل دل رابستن لسترنج

-این رختا کجا گیر کردن شدن؟
-تو مری‌ هستن می شن! تا چند ثانیه دیگه رسیدن می کنن.

رختا از مری وارد معده شدن!

-شستن کردن بشین!

ورزشگاه

- بله داورا رو می بینیم که از هم جدا می شن... داور اصلی میاد تا نتیجه رو اعلام کنه... و بله! مساوی شد. تعلل رابستن کار دست تیمش داد و رودولف بازی رو مساوی کرد. از نگاه تماشاگر های اسلیترین معلومه که می خوان سر به تن رابستن نباشه!

رختکن اسلیترین

بازیکنای اسلیترین دور رابستن حلقه زده بود و زل زده بودن بهش...دهمه ازش توضیح می خواستن.

-خب... خب چیزه... خواستن می شدم که اونا رو تحقیر کردن بشم.
-الان تحقیر کردن شدی؟ حالا قهرمانی که برای ماست. این هیچی! به عنوان کاپیتان در این مورد هیچی نمی گم بهت. اعضای تیم هم چیزی نمی گن. ولی خب جواب تماشاگرایی که بیرون رختکن صف بستن تا کله‌تو بکنن رو چی میدی؟

رابستن صدای اسلیترینی های بیرون رختکن رو می شنید. نفرت رو به خوبی توی صداشون حس می کرد.
-من چیکار کردن بشم؟ من نخواستن می شم که مردن بشم.

تیم اسلیترین شروع به فکر کردن کرد ولی هیچکس ایده ای برای این قضیه نداشت...البته همه غیر لرد ولدمورت!
-ببین راب! ما از اینجا فراری‌ات می دهیم. نه برای اینکه دلمان برایت می سوزد! بلکه برای اینکه ملت دنبالت بگردند و تو مجبور بشی گم و گور بشی و ما از دستت خلاص شویم. حالا هم از پشت چادر فرار کن تا دیر نشده.

رابستن از اربابش تشکر کرد و از پشت چادر فلنگو بست. به سمت دستشویی رفت تا اونجا قایم بشه و یه فکری به حال خودش بکنه.
همین که به دستشویی رسید وارد یکیشون شد، در رو بست و پاهاشو بالا گرفت. چند نفس عمیق کشید تا آروم بشه و بتونه خوب فکر کنه.
-خب! چیکار کردن بشم؟ اینجا موندن بشم؟ نه این خیلی خطرناک بودن می شه چون هر لحظه ممکن بودن می شه که یکی اومدن کنه و منو دیدن کنه و کله‌م رو فرو کردن بشه...

رابستن مکانی رو که می خواست بگه، تو ذهنش مرور کرد و از گفتنش صرف نظر کرد چون حتی گفتنش هم تهوع آور بود.
- ... من اصلا نباید به این چیز ها فکر کردن بشم. باید راه فرار پیدا کردن بشم تا رفتن کنم و وقتی آبا از آسیاب افتادن کردن، برگشتن کنم.
خب چیکار کردن بشم؟ چجوری از بین اسلیترینی هایی که به خونم تشنه بودن می شن، گذشتن کنم؟
آها! حتما بچه تونستن می شه که بهم کمک کردن بشه!

همون لحظه

-گفتن کن! مرگ بر رابستن! اون عقبی ها چرا گفتن نمی کنن؟ حنجره‌تو جر دادن کن و فریاد زدن کن! مرگ بر رابستن!

دستشویی

-البته این باعث شدن می شه که بچه هم به دردسر افتادن بشه و من به عنوان یک پدر، نباید بچه رو تو همچین موقعیتی قرار دادن کنم. خب پس چیکار کردن بشم؟

رابستن داشت ناامید می شد. فکرش داشت به سمت این می رفت که خودش رو تسلیم کنه و به زندگیش پایان بده. ولی خب شاعر می گه "در ناامیدی بسی امید است"!

-آها! تغییر شکل دادن می کنم تا کسی منو نشناختن کنه! همین بودن می شه! خب! برای تغییر قیافه به چه چیزیایی نیاز بودن می شه؟ لوازم آرایشی؟ ... آره خودش بودن می شه. باید از کراب گرفتن کنم.

رابستن تا اومد حرکت کنه، یادش اومد که کراب هم اسلیترینی هستش و به خونش تشنه! پس دوباره شروع کرد به فکر کردن تا راهی برای گیر آوردن لوازم آرایش پیدا کنه.
-قبلا کراب رو دیدن کردم که اومدن می کنه داخل دستشویی و آرایش شده خارج شدن می شه. پس حتما توی دستشویی لوازم آرایش قایم کردن می شه.

رابستن درست فکر کرده بود. کراب بیشتر لوازم آرایش هاش رو توی دستشویی پنهون می کنه تا دخترای خوابگاه اونا رو ندزدن.

رابستن شروع کرد به گشتن دنبال لوازم آرایش کراب!

چند دقیقه بعد

-پیداشون کردن شدم. خب اینجا همه چی داشتن می شیم. حالا شروع کردن بشیم به تغییر شکل. اول باید از رنگ پوستم خلاص شدن بشم... خب حالا برای اینکه نشناختنم کنن ریش و سیبیل و مو برای خودم کشیدن می کنم.

رابستن خودش رو آرایش کرد و رفت جلوی آیینه. همه چی خوب به نظر می رسید و تنها مشکل اندازه ی کله ی رابستن بود. تنها شخصی که کله ی به این بزرگی داشت رابستن بود.
رابستن برای این قسمت از ماجرا هم فکری داشت. دفترچه‌اش رو در آورد و برگه ای که تا خورده بود از بینش کشید بیرون. برگه رو باز کرد و الگوریتمی که درست کرده بود رو جلوی خودش گذاشت... الگوریتم معجون های هکتور!
رابستن طی تحقیقاتی به این نتیجه رسید که معجون های هکتور طی یک الگوریتمی اثر می کنن و اونا رو توی یک برگه کشیده بود. طبق این الگوریتم، معجون " بیدار نگه دار" باعث می شه که سر رابستن کوچیک بشه. اینجا تنها مشکل نحوه ی به دست آوردن معجون بود.

-ریخت! ریخت! برین کنار!

هکتور با سرعت وارد دستشویی شد و بدون توجه به رابستن رفت تا خودش رو خلاص کن. چند دقیقه بعد "آخیش" گویان از دستشویی اومد بیرون و رابستن رو دید.
- تو اینجایی؟ نمی گی یکی میاد و تورو می بینه و بدبخت می شی؟
- هکتور اینا رو ول کردن شو! باید برای یکی از معجون هات رو آوردن کنی.
- کدوم؟
- بیدار نگه دار!
- چرا می خوای بیدار بمونی؟
- واقعا این روحیه‌ات که فکر کردن می شی معجونات کار کردن می شن، تحسین بر انگیز بودن می شه.
- منظورت چیه؟
- هیچی فقط اون رو آوردن کن!

هکتور رفت و معجون رو برای رابستن آورد.

- خب هکتور، تو رفتن کن تا کسی به اینجا شک کردن نشه!
- باشه راب! مراقب خودت باش.

و در دستشویی رو باز کرد.
- راب اینجا نیست، منم باهاش حرف نزدم و معجون براش نیاوردم و فقط کارمو کردم.

هکتور داشت سعی می کرد طبیعی جلوه کنه.

رابستن معجون رو خورد و آرزو کرد که الگوریتمش درست باشه. بعد از خوردن معجون تاثیری تو خودش احساس نکرد. نمی دونست چی شده. رفت جلوی آیینه! طاقت نداشت خودش رو ببینه، برای همین چشم هاش رو بسته بود. ولی باید با حقیقت رو به رو می شد. چشم هاش رو باز کرد وخودش رو توی آیینه دید.
-یعنی من سفید شدن بشم و کله‌م کوچیک شدن بشه، همچین چیزی شدن می شم. به به!

رابستن دست از خودش برداشت. حالا باید این تغییر شکل رو امتحان می کرد. کار ریسکی ای بود.

-ریخت! ریخت! برین کنار!

این تکون های هکتور باعث شده بود که دچار تکرر ادرار بشه.

-هیچوقت فکر نکردن می شدم که تکرر ادرار هکتور روزی به کار من اومدن کنه!

هکتور دوباره بدون توجه به رابستن رفت و خودش رو خلاص کرد و وقتی بیرون اومد یه غریبه رو تو ردای اسلیترین دید.
-ببخشید! شما یه آدمی رو ندیدین که کله‌ش گنده باشه و خودش رو آرایش کرده باشه که از قضا خیلی شبیه رابستن هم هست ولی خودش نیست؟

تغییر شکل جواب داده بود. البته به عقل و چشم هکتور نمی شد زیاد اعتماد کرد ولی خب رابستن مجبور بود که اعتماد کنه.
- من رابستن بودن می شم هک!
- عه؟ واقعا؟ اوه ببخشید! حتما اشتباهی معجون مرکب برات آوردم!

رابستن حین اینکه داشت به اعتماد به نفس هکتور فکر می کرد، به موضوع خیلی مهم تری هم فکر کرد. شاید قیافه ی خودش رو عوض کرده بود. ولی نوع حرف زدنش هنوز هم همونجوری بود. برگه‌ی الگوریتمش رو نگاه انداخت ولی هیچ کدوم از معجون های هکتور این مشکل رو حل نمی کردن و تنها راه حل این بود که حرف نزنه.
-هک! من نتونستن می شم که حرف زدن بشم. برای همین تو باید با من بودن بشی و جای من حرف زدن بشی.
-قبوله راب!

رابستنِ تغییر شکل یافته و هکتور از دستشویی اومدن بیرون. رابستن اولش با کمی ترس راه می رفت ولی بعدش که دید هیچ کدوم از افرادی که از کنارش می گذرن، متوجه نمی شن که اون رابستنه، ترسش بر طرف شد.
اون حالا همه کار می تونست بکنه فقط کافی بود که حرف نزنه.

داشتن با هکتور راه می رفتن که نگاه رابستن به گابریل افتاد. اون همیشه از قیافه‌ش خجالت می کشیدو به همین دلیل زیاد جلوی اون آفتابی نمی شد ولی الان قیافه‌ش بهتر شده بود.
از کنارش که گذشت لبخندی بهش زد و گابریل هم سرخ شده و راه رفتن رو سریع تر کرد.
از قضا سو هم این صحنه رو دید.

سو لی شخصیت عجیبی داشت. اون ریونکلاو رو از همه ی گروه ها برتر می دونست و برای همین به ازدواج درون گروهی اعتقاد داشت تا مرلینی نکرده از هوش ریونکلاوی به غیر ریونکلاوی بهره ای نرسه. برای همین به سرعت اقدام به جلوگیری کرد و مسیر خودش رو به سمت اتاق مدیر مدرسه کج کرد.
وقتی وارد اتاق شد بی درنگی، گزارش وجود یه غریبه با ردای اسلیترین رو کف دست مدیر داد. مدیر هم به آقای فیلچ گفت که بره و اون غریبه رو بیاره.

آقای فیلچ رابستن رو پیدا کرد.
-مدیر کارت داره!

رابستن نگاهی به هکتور کرد.

-چیکار داره؟
-من با تو حرف زدم؟ می خواد این غریبه رو ببینه!
-آها پس بریم!
-تو کجا میای؟ فقط با ایشون کار داره.

و دست رابستن رو گرفت و برد.

اتاق مدیر

رابستن به همراه فیلچ وارد اتاق مدیر شد و لرد ولدمورت رو که در کنار سو لی، روی مبل نشسته بود، دید.

-آقای مدیر! همین! این همون غریبه ایه که بهتون گفتم.

فنریر رو به رابستن کرد و گفت:
-این ردا رو از کجا آوردی؟ چهره ی تو برای من آشنا نیست.

رابستن فقط به فنریر نگاه کرد.

- چرا جواب نمی دی؟

رابستن جوری به فنریر نگاه می کرد که انگار اصلا حرفای اون رو نمی فهمید.

- زبون ما رو بلدی؟

رابستن سرش رو به نشانه ی "نه" تکون داد.

- بلد نیستی و جواب می دی؟ مدیر هاگوارتز رو مسخره می کنی؟

رابستن سوتی ای که نباید می داد رو داد. دیگه راه فراری نداشت. باید حرف می زد.
- من رابستن بودن می شم و تغییر شکل دادن شدم که کسی من رو پیدا نکردن بشه.

رابستن شروع کرد داستان تغییر شکل دادن خودش رو تعریف کردن.
وقتی که تعریف هاش تموم شد. متوجه لبخندی که اربابش توی چهره داره شد.
- شما هم قبول داشتن می شین که هکتور خیلی اعتماد به نفس داشتن می شه نه ارباب؟!
-اون که چیز عجیبی نیست راب! همیشه داشته!
-پس چرا لبخند داشتن می شین ارباب؟
-اول اینکه به تو ربطی نداره که ما چرا لبخند داریم. دوما لبخند ما به خاطر سرکار گذاشتنی بود که انجام دادیم تا روحمان شاد شود. که خودمان را شکر شاد شدیم.
-یعنی چی ارباب؟
-ما تو را پرنده ای معروف کردیم تا شاد شویم. ما با یک دستور می توانستیم به مرگخوار های اسلیترینی بگوییم که با تو کاری نداشته باشن. همونجور که اعضای تیم با تو کاری نداشتن. ولی برای اینکه به فلاکت رسیدن تو را مشاهده کنیم و شاد شویم، چیزی نگفتیم تا بدبخت شوی. حالا هم با ما بیا تا قضیه رو حل کنیم. به اندازه ی کافی شاد شدیم.

رابستن و لرد سیاه از اتاق مدیر بیرون اومدن و به سمت تالار اسلیترین حرکت کردن.

رابستن از دو چیز خیلی خوشحال بود. یکی اینکه باعث شده بود اربابش شاد بشه. یکی دیگه هم که صاحب یه قیافه ی توپ شده بود.



ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در تاریخ ۱۳۹۸/۱۰/۱۴ ۲۳:۳۴:۱۰

تا همیشه، لرد ولدمورت، ارباب من هستن می شن!

تو قلب من جا داشتن میشه!


پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۲:۵۷:۲۶ شنبه ۱۴ دی ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

اگلانتاین پافت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۳۶ پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۳:۵۸:۱۳
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 79
آفلاین
هافلپافvsریونکلاو

موضوع: بازی نا سالم


سالن عمومی زرد رنگ هافلپاف، به مراتب خلوت‌تر از همیشه بود. فصل، فصل امتحانات بود و بیشتر دانش‌آموزان یا در کلاس‌های درس به سر می‌بردند و یا اوقاتشان را در کتابخانه‌ها می‌گذراندند.

مسابقه کوییدیچ نزدیک بود و اعضای تیم هافلپاف هنوز هیچ تمرینی نکرده بودند. سدریک که حس می‌کرد بعنوان کاپیتان تیم باید کاری کند، تصمیم گرفته بود تا اعضای تیم را در سالم عمومی جمع و درمورد مسابقه‌ی پیش رو، حرف بزند.

حدود بیست دقیقه بعد، هر هفت نفر در سالن عمومی نشسته و منتظر سدریک بودند تا شروع کند.

اگلانتاین جزوه های درس ستاره شناسیش را روی میز پخش کرده و مشغول مرتب کردن آنها بود.
دورا طاق باز وسط سالن عمومی پخش شده بود و سرش را میان دستانش گرفته بود و رکسان با ترس به رودولف که درحال صحبت با خودش بود، خیره شده بود؛ به هر حال هرکدام به روشی نوین در حال گوش نکردن به سخنرانی سدریک بودند.
_اهم...اهم...

دیگوری با سرفه ای ساختگی، سعی در به دست آوردن توجه هم تیمی هایش کرد.
اما باز هم کسی به او توجهی نمی کرد.
_بچه ها...
_کنید گوش هافلی ها...سدریک دارد حرفی برای شما.

رز زلر باز هم به ویبره افتاده بود.
_ممنون رز...خب به هر حال، من شما رو اینجا جمع کردم که درمورد قوانین جدید مسابقه بحث کنیم.
قوانینی که درمورد نینداختن بازیکن ها از روی جاروهاشونه...

همهمه ی نارضایتی هافلی ها بلند شد.
سدریک حرفش را قطع نکرد و ادامه داد:
_نمی تونید با چماق ها به خود بازیکن ها ضربه بزنید و در کل...بازی نا سالم ممنوع. هرتیمی هم که خطایی انجام بده، دوپینگ کنه و یا داور هارو بخره، از دور مسابقات حذف می شه.

دیگوری از سالن عمومی فرار کرد بیرون رفت و هم تیمی های عصبانیش را رها کرد.
در آن میان تنها پافت بود که با خونسردی پیپی بر دهان گرفته و در فکر فرو رفته بود.

                          *****

_چیه اگلا این وقت صبح؟
_رکسان...پاشو، یه فکری دارم...پاشو دیگه دختر.
_تو چطوری اومدی تو خوابگاه دخترا؟
_اممم...بیخیال این قسمت رول، مجبور شدم دیگه...بیا بریم حالا.

رکسان معنی رول را نمی فهمید؛ اما این را خوب می دانست که وقتی اگلانتاین فکری در سر دارد، هر کاری می کند تا آن را عملی کند.

ثانیه ای بعد هر دو پاورچین پاورچین در راهرو پیش می رفتند.
_نقشت چیه اگلا؟
_دوپینگ...
_چی؟...دوپینگ کنیم؟ سدریک می کشتمون.
_ما نه رکسان ...تیم حریف. ما توی غذای بچه های اسلی داروی دوپینگ غیر بهداشتی که از باشگاه های ایران کش رفتیم می ریزیم.

 وقتی که به آشپزخانه رسیدند، اگلانتاین تمام نقشه اش را برای رکسان توضیح داده بود و عملی کردن آن وظیفه ی خودشان بود.

دقیقا وسط مسابقه:

_تو گفتی عمل می کنه...من از خوابم زدم تا باهات بیام تا داروی دوپینگ تو صبحونه ی بچه های اسلی بریزیم...تو...

رکسان در حال زدن اتهامات سختی به پافت بود.
حدود یک ساعت از شروع مسابقه گذشته و هنوز هیچ اتفاقی برای تیم اسلیترین نیفتاده بود.
هافلی ها خسته و عرق کرده، بطری های آب شان را سر می کشیدند و ناراضی از نتیجه ی مسابقه،
سخن می گفتند.
_عمل می کنه...مطمئنم عمل می کنه.

صدای سوت داور بلند شد:
_وقت استراحت تمومه...

_سرخگون حالا دست هکتوره...هکتور سرخگونو به هوریس پاس می ده و...هکتور فکر کنم وقتشه تمومش کنی.

هکتور روی جارویش، پوستر تبلیغات معجون هایش را چسبانده بود که هر از گاهی با صدای بلند و نور اضافی، ترکیدن یکی از معجون هایش را به نمایش می گذاشت.
_آریانا با یه حرکت سریع سرخگونو از هوریس میقاپه و حالا...بله گل برای هافلپاف.

بازی کماکان ادامه داشت. لردولدمورت گاهی آواداکاداورایی نثار سرخگون می کرد، اما تاثیری بر آن نداشت.
_ارباب ناراحت شدین؟
_بس کن پافت.

ترکیب تیمی عجیبی بودند.
اسلیترین بلاتریکس را در دروازه داشت و هافلپاف سدریک را و جست و جوگر اسلیترین علامت شوم بود و جست و جوگر هافلپاف، رودولف لسترنج.
اما با این حال، هافلی ها سرسختانه ادامه می دادند؛ تا اینکه رابستن، رکسان را از روی جارویش به زمین انداخت.

صدای سوت تاتسویا بلند شد.
_خطا...بازیکنان فرود بیان.

دختر سامورایی در حالی که فریاد می کشید و کاتانا را دیوانه وار تکان تکان می داد، به رابستن نزدیک شد.
_چطور جرات می کنی یه ساحره رو از روی جارو بندازی؟
_نه به مرلین...من انداخن نکردم. من فقط یه کله ی زیدانی زد...

رابستن قادر به اتمام حرفش نبود، زیرا زبانش باد کرده و اندازه ی سرخگون شده بود.
لرد عضله هایی که هر کدام اندازه ی کله ی نجینی بودند درآورده و تی شرت هوریس از شدت سیکس پک هایش پاره شده بود.
بلاتریکس قد بلند شده بود...خیلی قد بلند و هکتور هم در حال قیچی برگردان زدن و فیگور گرفتن های عجیب بود؛ حتی بانز هم با اینکه دیده نمی شد، اما جلوی راه هوایی بیشتری را سد کرده بود.

صدای تماشاگران ناراضی بلند شده بود.
هر کدام با پرتاب چیزی به وسط زمین عصبانیت خود را نشان می دادند.
تحمل دروئلا تمام شده بود. چرا باید در روز های اوج وزارتش، می آمد و بازی کویدیچ داوری می کرد. آن هم بازی ای که قوانینش را خودش وضع کرده بود و حالا داشتند به حضور او بی احترامی می کردند، به حضور جناب وزیر.
_به من بی احترامی می کنید؟ به وزیر مملکت بی احترامی می کنید؟ بدم حلق آویزتون کنن؟ بدم کروشیویی تون کنن؟ از جلوی چشمام دور شین...فقط دور شین.

سپس بلندتر فریاد زد:
_اسلیترین از دور مسابقات خارجه.

فریاد شادمانی هافلی ها بلند شد.
در آن میان تنها پافت بود که با خونسردی پیپی بر دهان گرفته و در فکر فرو رفته بود.


ارباب...ناراحت شدید؟







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.