هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۶:۲۳ جمعه ۲ شهریور ۱۳۹۷

نیمفادورا تانکس old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۶ شنبه ۱۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۵۲:۳۶ جمعه ۱۷ آبان ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 115
آفلاین
هافلپاف*ریونکلا

موضوع: سرخگون فراری

سالن عمومیِ تالار خصوصیِ هافلپاف پر از دانش آموزان مختلف بود ولی با این حال یکی از ساکت ترین روزهایش را می‌گذراند. همه به نوعی در فکر بازی فردایشان در برابر ریونکلاو بودند. رز جاروها را برای بار چندم در آن هفته چک می‌کرد و واکس مخصوص می‌زد. دورا با گفتن جملات امیدوارکننده سعی داشت روحیه‌ی تیمی‌شان را تقویت کند. ارنی برای غلبه بر ترسش از ارتفاع، از یک هفته‌ی پیش روی سقف زدندگی می‌کرد. و من، خوب من...

_ دورا...نیمفادورا.
_ هوم؟

دورا را دیدم که کنارم نشست. نوبت من رسیده بود که حرف های انگیزشیش را بشنوم و در جواب فقط سر تکان دهم. 
قبل از دورا داشتم فکر می کردم اگر فردا هوا بارانی باشد من چطور می خواهم از بقیه ی بچه ها در برابر بازدارنده محافظت کنم؟

این فکر را با دورا در میان گذاشتم.
دورا اصلا از قطع شدن صحبتش به خاطر چنین سوال بی ربطی خوشحال نشد.
- بوقی. تو واقعا فکر می کنی توی این فصل بارون می باره؟ آخه کی بارون رو تو این موقع از سال دیدی؟ ها؟ کی؟

روز مسابقه 

_ دورا...دورا! نیـــــــــمفــــــادورا! بیدار شو دیگه. دیرمون می‌شه ها.
_ آه، ولم کن ماتیلدا.

بالشتی را روی سرم گذاشتم. آخ که چه قدر سر و صدا می‌کرد! 
_ نیمفادورا تانکس مگه ما مسابقه ی کوییدیچ نداریم؟

صاف نشستم. کلا فراموش کرده بودم. نه به شب قبلش که یک دست کامل در خواب کوییدیچ بازی کردم و نه به الانی که حتی پست خودم را یادم نمی‌آمد. ولی چه خواب خوبی بود. صد به هیچ ریونکلاو رو شکست داده بودیم. 
_ ما میتونیم بدیم ریونکلا را شکست ، فقط باید به داشته باشیم خودمون ایمان!

صدای رز، کاپیتان ویبره زنمان بود که هنوز وارد رختکن نشده، شروع کرده بود. تمام راه تا سالن غذاخوری و حتی در حین صبحانه و بعدترش در زمین، دورا و رز یک ریز حرف می‌زدند. اعضای مختلف را برای ما توضیح می‌دادند و نقشه را یادآوری می‌کردند.
_ خیلی خب زر. میشه بریم بیرون.

این را بعد از بلند شدن صدای سوت داور گفتم. اگر نه، که حتی تا پایان بازی هم می‌خواستند صحبت کنند. آخرش هم به بازی ‌نمی‌رسیدیم، چون جلسه‌ی توجیهی داشتیم!
با جارویم پشت سر بقیه وارد زمین شدم. دلشوره‌ام با دیدن دانش آموزان آبی پوش ریونکلا در یک سمت و طرف دیگر، دانش آموزان هافلپافی که با شور و شوق ما را تشویق می‌کردند، از قبل هم بیشتر شد.

با سوت دوم فنریر گری بک، همگی از زمین فاصله گرفتیم. چماغم را محکم تر در دست گرفتم. هنوز هیچی نشده عرق کرده بودم و می‌ترسیدم چماغ از دستم پایین افتد. توپ ها را رها کردند. بی صبرانه منتظر بازدارنده ای بودم تا تمام حرص خود را سر آن بیچاره خالی بکنم.

_ حالا سرخگون دست رز زلر کاپیتان تیم هافلپاف است. رز به سمت دروازه ی ریونکلا حرکت می کند. از بین بازی کنان تیم مقابل دریبل زنان عبور می کند...فکر می کنم این اولین گل مسابقه ی امروز است. اما سرخگون از دست از دست رز خارج شد. چه اتفاقی افتاد؟ 

برگشتم و به رز نگاه کردم. سابقه نداشت توپی را الکی از دست بدهد. خودش هم تعجب کرده بود ولی حالا لادیسلاو روی توپ خم شده و به سمت سدریک حرکت می‌کرد. چماغم را در هوا چرخاندم و ضربه‌ی محکمی به یکی از بازدارنده ها زدم. توپ به سمت لادیسلاو رفت و حواسش را پرت کرد. این فرصت کافی به ارنی داد تا توپ را به هافلپاف برگرداند. بازدارنده‌ای دیگر به سمت شما پرتاب کردم که از راه ارنی کنار رود. ولی ارنی از جایش تکان نمی‌خورد، فقط دور خودش می چرخید. دو دستش را دور توپ حلقه کرده بود و باهم مثل فرفره می‌چرخیدند. 

- معلوم نیست مهاجم هافلپاف چه نقشهای در سر داره ولی سر من یکی که از چرخشش گیج رفت! بلاخره دستش رو از دور توپ برمی‌داره و توپه که با سرعت به سمت دروازه ی ریونکلاو می‌ره. سرعت توپ زیادتر از اونیه که بتونه جلوش رو بگیره و لاتیشا جای خالی می‌ده. انتخابی عاقلانه!
ارنی به نشانه‌ی موفقیت دستی برایم تکان داد ولی حال خودش هم خوب به نظر نمی رسید. شاید به خاطر ترسش از ارتفاع بود. 
- باری دیگر سرخگون دست ریونکلاوه...نه از دست ثور در میاد. مثل اینکه سمت گیاه آدم خواره می ره. گیاه زبونش رو در آورده، ولی به زبون اونم برخورد نمی‌کنه و به سمت شما می‌ره. رز هم دنبالش پرواز می‌کنه. بقیه ی مهاجم ها رو می بینین که پشت سرشون حرکت می‌کنن.
سرخگون انگار دیوانه شده بود.از جایی به جای دیگری میرفت و از دست بازیکنان فرار می کرد. مهاجم ها سعی داشتند دورش حلقه بزنند اما از کنارشان در می‌رفت.
شاید بهتر بود من و چماغم هم بهشان کمک کنیم. این طوری فضاهای بیشتری پوشش داده می‌شود و امکان فرار سرخگون کمتر. 
- مدافع هافلپاف پستش رو ترک می‌کنه و به شکار سرخگون می‌پیونده. سرخگون درون حلقه از طرفی به طرف دیگه می‌ره.
ولی مثل اینکه داره حرکتش رو عوض می‌کنه. تانکس کنار کاپیتان تیمش می‌ایسته. سرخگون رو می‌بینین که به سمتش حمله ور می‌شه. عجیبه! 
سرخگونی که تاحالا داشته فرار میکرده الان به سمت تانکس می‌ره. تانکس چماغش رو بالا می‌آره ولی سرعتش کافی نیست و سرخگون بهش برخورد می‌کنه.
تانکس از روی جاروش به زمین می‌افته و سرخگون که راهی برای فرار پیدا کرده به سمت جنگل فرار می‌کنه! داور مسابقات...
فنریر را که به فاصله‌ی کمی از من نشسته بود خیلی تیره و تار دیدم. سریع سوسیسش را پشت سرش قایم کرد. آخرین چیزی که شنیدم دعوتش برای شام بود:
- بله بله بازی خیلی قشنگی بود. تیم برنده هم امشب مهمون من به صرف سویس بلغاریه!


بعد از اتمام بازی:

_ به نظرتون حالش خوب می شه؟
- آره! نخورده که نیش نجینی! می‌افتن خیلی از بازیکنای کوییدیچ رو زمین خیلی بدتر.  
- ولی به نظر میاد که خیلی شکستگی داشته باشه.
- من نگران معدم که نداره جا برای سوسیس ها بیشتر هستم تا نیمفادورا!

صدا های محو و آشنایی صحبت می کردند.
چشم هایم را باز کردم. دختری با موهای فرفری به من خیره شده بود. هم تیمی های دیگر هم پشت سرش بودند.

سدریک پرسید:
_ حالت خوبه تانکس؟
_ اره...اره خوبم.
_ گفتم که من خوبه حالش.

با صدای خسته ای پرسیدم:
_ چه اتفاقی برای من افتاد ؟
_ نمیدونم چه بالایی به سر سرخگون اومد. اون بهت خورد و به زمین افتادی و بیهوش شدی. ماهم تورو به درمانگاه، پیش مادام پامفری آوردیم.

خسته بودم، کل بدنم درد می کرد، فکر کنم به استراحت حسابی نیاز دارم.


ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۲ ۱۶:۳۶:۲۸

تصویر کوچک شده


پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۱:۵۸ جمعه ۲ شهریور ۱۳۹۷

هافلپاف، محفل ققنوس

ماتیلدا استیونز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۱ پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۱۹:۱۶:۳۷
از کالیفرنیا
گروه:
ایفای نقش
هافلپاف
ناظر انجمن
کاربران عضو
محفل ققنوس
پیام: 368
آفلاین
هافلپاف vs
ریونکلاو


سوژه: سرخگون فراری


-رز با سرعت پیش میره... توپو میده به ارنی. ارنی با یه پرش بلند توپو میگیره. فقط دو قدم از دروازه فاصله داره. حتی زئوس رعد آسا، نمیتونه کاری کنه و... بله! گل برای هافلپاف. اونا بازی رو ۱۳۰ به ۶۰ جلوئن. یه نتیجه ی فوق العاده برای زردپوشان.

گزارشگر دو دقیقه یک بار این جمله را تکرار می کرد. و هر وقت هم یکی از طرفداران ریونکلاو به طرف او بر میگشت که فحش بدهد، سعی میکرد که شال زردش را پنهان کند! سدریک، دروازه بان هافلپاف، روی جارویش خوابیده بود و بیخوابی کل هفته را می‌ کرد و نگرانی هم از بابت گل خوردن نداشت، هیچکدام از ریونکلاوی ها به سمتش نمی آمدند.
تانکس و آملیا هم که با هم دیگر حرف میزدند و بعضی وقت ها هم می خندیدند.ولی در این حال، تماشاگران و طرفداران ریونکلاو، مشغول فحش دادن بودند.

کوه المپ

- آقا جان خسته شدیم. چرا گل نمی زنن؟ اگه کنار بابا بودم، بهش انرژی می دادم.
- تو یکی حرف نزن! همین زشت بودنت برامون زیادیه! چه برسه به زبون درازت هفاستوس!
- مامان...
- گفتم بهت منو هرا صدا بزن. با اینکه از اون دوقلو ها متنفرم، اما با اینحال... از اونا یاد بگیر. مثل یه بچه ی خدا نشستن، دارن هافلو تشویق...چی؟ هافلپاف؟

هرا با عصبانیت به طرف دوقلو ها برگشت. 
- یعنی چی؟!

آپولو غرغرکنان گفت:
- هرا! من از بابا بدم میاد. سه بار منو آدم کرده، گذاشته تو دنیای آدما. مخصوصا دفعه ی آخری که منو با شکم فرستاد... اونموقع دیگه حالم ازش بهم خورد. ببین هافلپاف چه دفاع خوبی داره! این دختر آملیا رو برای من بگیرین. خوب پرتاب می کنه! تا حالا نصفی از بازدارنده هایی که به ریونکلاو خورده رو اون زده.
- نه! میاد جزو شکارچی های من میشه. دختره می تونه وزن آسمون رو بذاره رو خودش. از تلسکوپش معلومه.

هرا هنوز دنبال حرفی می گشت تا به دوقلو ها بزند که صدای آتنا در آمد:
- اینکه از خدایان آسگارده و این یعنی اینکه ما هیچ نسبتی باهاش نداریم!
- خیلی هم آروغ می‌زنه.
- بعدشم، چون من خدای خورشیدم، زرد دوس دارم. پس من طرفدار هافلم.

هرا داد کشید:
- ای بیشعورهای احمق نک...

کمپ دورگه


- بابا برو دیگه. چرا آب نمیاری همه ی اینارو غرق کنی؟
- پرسی. بس کن! نمی تونن که از قدرتاشون استفاده کنن. اخراجشون می کنن.
-غلط کردن. جرأت دارن خدای دریاهارو اخراج کنن تالیا!
- حرف نزن انقدر! بازی رو ببین. بابای منم داره گند میزنه!
- عه نگا کن یه گل دیگ از این دختر زرده خوردیم. تقصیر این ثور بود که توپ رو سفت نگرفت و اون پسره تونسته توپ رو از دستش در بیاره و بفرسته سمت دروازه.
- تازه گل قبلی که اون گیاهه زد هم تقصیر ثور بود. اینقدر که بی خاصیتن این آسگاردیا! از پس یه گل هم بر نمیان!
آنابث با تالیا صمیمی بود ولی مگنوس خانواده‌ش حساب می‌شد!
- اون بازدارنده هه رو باید بابات می گرفت که نخوره بش.

زمین کوییدیچ

همه محو بازی شده بودند. این دفعه ریونکلاوی ها جلو آمده و سعی می کردند که از تلسکوپ آملیا بگذرند. همین موقع گزارشگر همچنان گزارشی جانبدارانه ارائه می داد:
- حالا آندرومدا پس از دعوای سختی با دخترش نیمفادورا،راجع به احترام به بزرگتر ، توپو پاس میده به لادیسلاو. اما وایسین... آندرومدا برای چی اومده حمله؟ بعدا تو گزارش ورزشی دربارش بحث می کنیم. حالا لادیسلاو میره که گل بزنه و خدا رو شکر که گل نشد! عه... نه... منظورم بود که... چی شد؟!

بر خلاف انتظار همه، توپ به جای اینکه به دروازه برود، از دست لادیسلاو در می رود و به طرف گوشه ی زمین حرکت می کند. آنجا توقف کرده و با حالت ویبره ای آنجا می ماند. انگار که می لرزد.

- توپ آ! چرا ز من دوری جوییدی؟ من خواستار گل بودم ای توپ آ!

همه با دهان باز به صحنه خیره شده بودند.. هیچ کس از جایش تکان نمی خورد. حتی اسنیچ هم در هوا بال نمی زد و به بازی خیره شده بود. فنریر احساس کرد به خاطر داور بودنش باید عکس العملی نشان دهد.
- سوسیس بلغاری های من! گوش کنید. نمی دونم چرا توپ این شکلی شد. شاید نقص فنی پیدا کرده و یا از دیدن قیافه ی گشنه ی من ترسیده! الان میرم میارمش.

فنریر قسمتی را با جارو پرواز کرد اما از جایی به بعد پیاده به جلو رفت. آرام آرام برای اینکه سرخگون را نترساند بهش نزدیک شد و پنجه هایش را دراز کرد توپ بالا و پایین پرید و از او، هفت متر فاصله گرفت و دوباره سرجایش نشست.

رز مشتاق و کنجکاو کنار داور به زمین نشست. اشتیاقش شک فنریر را برانگیخت. 
-خانوم زلر، شما معجون ویبره به خوردش دادین؟!
- بلدین راهی که بدم معجون به توپ؟

حتی اگر بلد هم بود به او یاد نمی‌داد. 
- خدایان! یه کمکی نمی‌کنین؟
- زنگ بزن پسرتو صدا کن برادر! 
- پسر من؟ چرا دختر تو نه؟
پنه لوپه و شما آهی کشیدند و به رز پیوستند تا با هم توپ را به کمک داور بگیرند. در یک متری توپ به انتظار اشاره ای از فنریر ایستادند و با گازی که به سوسیس زده شد به توپ حمله ور شدند.

هر سه بدن خود را روی توپ انداختند و به خیال خودشان هیچ راه فراری برایش باقی نگذاشتند. اما توپ هر طور که بود، خود را خلاص و به بالا پرواز کرد. 
بالا، ثور ایستاده بود. لحظه‌ای بعد سرخگون و ثور باهم بالا می رفتند. خدا-ابر قهرمان برای نجات جانش مجبور شد به توپ چنگ بزند که به معنای رها کردن چکشش بود.
اومحکم توپ را چسبیده . به طوری که سر انگشتانش سفید شدند. سعی میکرد به پایین نگاه نکند. و هر وقت توپ زیگزاگی از بازیکنان عبور میکرد، آروغ میزد. 
از همان لحظه ی برخورد هم،به اودین التماس می کرد که از دست توپ نجاتش دهد.

در همان حین مدافعان هافلپاف بحثی در مورد ماهیت و چیستی ثور راه انداخته بودند. آملیا اعتقاد داشت او ابر قهرمان است در حالی که تانکس روی خدا بودنش پافشاری می کرد و خودش با سرخگون به تماشاچی های آبی پوش نزدیک و نزدیک تر می‌شد. 
- حداقل پرتم کن سمت هافلپافی ها!

توپ نه زبان خدایان می فهمید و نه ابرقهرمانان را. پس بدون توجه خودش را چرخاند که ناگهان ارنی آن را گرفت و با لبخند پیروزمندانه ای گفت:
- گرفتمش!

اما لبخند او زیاد طول نکشید چون توپ از دستانش در رفت و تمام وزنش را بر سر پرنگ خالی کرد! او بیهوش شد و به شدت به زمین برخورد کرد. توپ سه بار دور خودش چرخید و بعد با سرعتی که حتی خدای خدایان هم به سختی می توانست ببیند، به طرف جایگاه تماشاگران رفت.

- اوه خدا! عجب توپ مزخرفی! تا حالا سوسیس بلغاری ای به این بدمزگی... منظورم بد، ندیده بودم. بلاتریکس، توپ اضافه نداریم؟
- همین امروز تموم کردیم. می خوای برم از سر بقالی بگیرم؟ ولی تا نزدیک ترین بقالی دو ساعت راهه.
- من دو ساعت نمی تونم صبر کنم. سوسیس هام سرد می شن.
- منم نمی رم. سه تا بازی داوری کردم خستمه دیگه.
- بازی کنسله!

همه با تعجب به فنریر خیره شدند و فنریر تعجبشان را بیشتر هم کرد.
- اینطوری مثل سوسیس به من نگاه نکنین. من نمی دونم که اولای بازی چرا توپ عادی رفتار می کرد و شما راحت می تونستین گل کنین. 
- اما شد کی برده پس؟
- مسابقه تقریبا جایی تموم شد که نتیجه بازی به نفع هافل بود. من هافلپافو برنده اعلام می کنم.

صدای داد و هوار از سمت ریونکلاوی ها برخواست اما فنریر به سادگی به ماتیلدا اشاره کرد.

ماتیلدا استیونز لبخندی بر لب داشت. او دستانش را باز کرد و همه توپی گرد و طلایی را دیدند. 

فلش بک

- بامبا! گامبا لامبا.
- چی میگی غول تشن؟

گرواپ توپ خسته را با سر وصدا های بلند ، بیدار کرده بود. توپ می خواست که او را بزند اما توان نداشت!
- منو پا کردی همینو بگی؟!
- غرررر.

توپ هیچی نمی فهمید. پس، از دست های غول در آمد و به سمت خانه اش حرکت کرد. صبح آفتابی ای بود و شتاب آفتاب بر روی زمین کوییدیچ خیلی زیاد بود و چشم نامرئی توپ را اذیت میکرد.
گرواپ هم خسته شده بود. همبازی ای بعد از هرمیون نداشت. توپ را آورده بود تا کمی بازی کند. 
آن پسرک مشنگی که همسال هرمیون بود زمانی توپ را جلوی پایش می گذاشت و به آن ضربه می‌ زد.
او هم دلش فوتبال می خواست. توپ را جلوی پایش گذاشت و سعی کرد ضربه بزند. نیم ساعت دور خودش چرخید. توپ را گم و حتی چند باری آن را زیر پایش له کرد. اما توپ، با شانس زیادش ترک بر نداشت. گرواپ ساعت ها با او بازی کرد و توپ هم جرئت رفتن نداشت.

ناگهان غول به طرز وحشتناکی تکان خورد و کمی بعد، یک صدای بلند عطسه آمد و شتاب عطسه، باعث شد که زمین بلرزد. توپ خدا را شکر کرد که پشت گرواپ بود. گرواپ آن را برداشت و به دماغش نزدیک کرد. آب دماغش آمده بود و او چیزی غیر از توپ نداشت. 
پس توپ را به ترتیب در هر دو سوراخ دماغش فرو برد و بعد چند ثانیه، آن را در آورد. بعد اینکار، او را زمین گذاشت. نگاهی به خورشید کرد که داشت غروب میکرد و بلند شد و رفت. 

توپ با دماغ های او به زمین چسبیده بود و نمی توانست تکان بخورد. به خورشید با چشم ها نامرئیش نگاه کرد و بعد... او نه تنها خورشید را گرواپ دید، بلکه آن را دوتا هم دید. توپ وحشت کرد و غش کرد. او دوبینی پیدا کرده بود و همه چیز را گرواپ میدید. او چند ساعت استراحت کرد که از این وضع خلاص شود. اول های بازی حالش خیلی خوب بود اما وسط های بازی، دوباره آن مشکل وحشتناک برگشت!


ویرایش شده توسط ماتیلدا استیونز در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۲ ۱۴:۳۹:۴۰

Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me



پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۱:۱۴ جمعه ۲ شهریور ۱۳۹۷

شما ایچیکاوا


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۷ یکشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۹:۴۴:۴۸ دوشنبه ۶ آبان ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 38
آفلاین
ریونکلاوVSهافلپاف
کوافل فراری

- یه خبر بد!
- من نکردم!
-
-
- زئوس توی خواب صاعقه زده، برق کل منطقه به فنا رفته.
- مرلین رو شکر!
-
- منظورم اینه که...یعنی...مرلین رو شکر که ... صاعقه به کسی نخورده!
- شما! چه دسته‌گلی به آب دادی؟
- من هیچ کاری نکرددددم!

شما جیغ زنان سالن اصلی را ترک کرد. اگر سابقه‌ی آشنایی با "شما" را داشته‌باشید می‌دانید، جیغ زدن های شما و فرار کردنش از محل عادی است... تنها چیز غیر عادی اتفاق های بعد از آن است.

- زودپز منفجر کرده دوباره؟!
- نه! آشپزخونه سالمه.
- پریز تلفن‌ها رو زده تو پریز برق؟!
- اونا هم سالمن!
- چیکار کرده پس دوبار...

در اصلی سالن با صدای بدی باز شد و لاتیشیا وارد شد.
- یه خبر بد!

- صد در صد دست‌گل شماست!
- شک نکن! چی شده حالا؟!
- بعد از بازی تمرینی، یکی کوافل رو فراری داده.
-
- شماآآآآ؟!

شما در اتاق نشسته بود و دعا می‌کرد منظور لادیسلاو شما باشد، نه "شما"!

- ایچیکاوا آ؟

شما احساس "مرلین بیامرز" شدن داشت. به طور میانگین شما هفته‌ای دو بار این حس را داشت. اگر شما یک انسان با ضریب هوشی متوسط هم باشید، هنگامی که هفته‌ای دوبار دست‌گل به آب دهید، طریقه برخورد با دیگران را به خوبی یاد خواهید گرفت. اما زمانی که شما یک عدد ایچیکاوا باشید، مسئله کاملا متفاوت است. ایچیکاوا همان راهی را که جیغ زنان به اتاقش رفته بود، جیغ زنان برگشت.

- جیغ نزن یه دقیقه!
-
- آندرو یکی بزن تو سرش، ارور داده!

آندرومدا صرفا جهت رفع ارور و بدون هیچ خصومت شخصی، یک ضربه به شما زد، که شما بعد از قِل خوردنِ اُریب در کل طول سالن و متوقف شدن توسط برخورد با چکش ثور، رفع ارور شد مرلین را شکر!
- من فقط دلم براش سوخت!

فلش بک

- شما! زود کوافل رو بذار سر جاش و بیا.
- چرا همش من؟! یکی دیگه بذاره خب! این غیر‌منصفانه‌س. من اعتراض میکنم. حقوق من به عنوان یکی از اعضای تیم داره ...

اعضای تیم قبل از تمام شدن صحبت های گهربار شما محل را ترک کرده‌بودند. شما ضمن لعنت اعضای تیم و تمام اجدادشان به سمت کوافل رفت که ناگهان کوافل با شدت به سرش برخورد کرد.

- شت! این چه کاری بود کوافلِ تسترال؟!

کوافل غلتی روی زمین زد. شما به قیافه‌ی غمگین کوافل نگاه کرد. دلش به حال کوافل سوخت. کوافل تنها بود. کثیف بود. بدبخت بود. کوافل هر روز توسط شما تمیز می‌شد، در نتیجه دو برابر بدبخت بود. شما احساس همدردی عمیقی با کوافل داشت.
- در حق تو هم بی‌عدالتی میشه؟

اشک های کوافل جاری شد.

- استعدادای تو هم نادیده میگیرن؟!

کوافل بیشتر اشک ریخت.

- بمیرم برات کوافل.

کوافل انقدر اشک ریخت که رنگ پوسته‌اش از بین رفت.

- کوافل! تو...باید فرار کنی. باید بری دنبال استعدادات.

چشمان کوافل امیدوار شد. شما کوافل را بلند کرد و تسترال وار به سمت جنگل ممنوعه رفت.

پایان فلش بک

- کجاست؟
- فراریش دادم.
- کجا؟
- نمی‌گم. من به رفیقم خیانت نمیکنم.

با برخورد صاعقه زئوس به دماغ شما مفاهیم رفیق و خیانت از ریشه برایش تغییر پیدا کردند.

- من...من...قراره فردا صبح برای آخرین بار توی لنگرگاه ببینمش!

- زئوس!

زئوس رعد و برق دیگری را به درون گوش شما پرتاب کرد که به دلیل خالی بودن فضای مغز شما کمانه کرد و از دماغ جزغاله شده‌اش بیرون آمد.

- ما که لنگرگاه نداریم اینجا. درست بگو کجا قراره ببینیش؟
-آقه تو فیلما توی لنقرقا میبینن همو.
- چرا اینجوری حرف میزنی؟!
- دماغم سوقته. انتظار داری چجوری حرف بزنم؟
- خیلی خب...بعدا درستش میکنیم. حالا بگو کجا؟
- تو قافی‌شاپ همین بغل.
- بازی ما هم که فردا صبحه!
- من یه فِقری دارم!
- تو فکر نکن.

آندرومدا اعضای تیم را کمی آنطرف تر از شما جمع کرد تا برای جمع کردن گند شما چاره‌ای بیندیشند. همانطور که سرگرم اندیشیدن چاره و از همین صحبت ها بودند، توپ قرمز رنگی وسط صحنه پرت شد. کاملا مشخص بود که نیم ساعت از رنگ شدن توپ نمی‌گذشت. شما همان طور که تقریبا قوطی دستمال کاغذی را دور دماغش پیچیده‌بود، گفت:
- فردا با این جای قوافل بازی قنید تا من قوافل رو بیارم.
- تو نمی‌خواد بر...
- قوافل فقط به من اعتماد داره. اگه قسی جای من بره، نمیاد.

بعد هم گریه کنان به سمت اتاقش بازگشت. به هر حال قبلاً به خاطر یکی دیگر از اشتباهات شما، آنها توپ پینگ پنگ را به جای اسنیچ رنگ کرده بودند. آنها برای تیم حتی کلاغ را جای قناری رنگ می‌کردند. هرچند آندرومدا نمی‌دانست کجای راه را اشتباه آمده است که الان به جای گرفتن جام، باید توپ والیبال رنگ میکرد جای کوافل میداد دست ملت!

- اوممم...ظاهرش فرق داره. حقیقتش اینه که ساختار فیزیکیش هم فرق می‌کنه.
- راه بهتری داری؟
- نه!
- ولی مطمئنید شما دوباره گند نمی‌زنه؟


فردا- کافی شاپ همون بغل


شما در حالی که پشت سر هم اشک می‌ریخت، روبه روی یک کوافل که روی میز بود، نشسته بود.
- قوافل!

کوافل غلتی زد.

- قوافل...تو باید...فِقر قُنَم باید...

شما به کوافل نگاه کرد. کوافل را خیلی دوست داشت. احساس می‌کرد کوافل نیمه گمشده‌اش است. از دیروز که میخواست او را در جعبه بگذارد و کوافل خودش را محکم به سر او زده بود، حس می‌کرد عاشق کوافل شده است.
- قوافل اونا می‌خوان برت قردونم...همین الان بازی داریم و اونا میخوان قه من بهت خیانت قنم.

چشمان آبی کوافل پر از اشک شد. شما قبل از ضربه دیروز هیچوقت چشمان کوافل را ندیده بود.

- من نمی‌تونم ....تو باید فرار قنی قوافل. من نمی‌ذارم دستشون بهت برسه.

کوافل روی میز غلت دیگری خورد.

- من نمی‌تونم باهات بیام قوافل.

کوافل قل دیگری خورد.

- منظورت اینه قه با هم فرار قنیم. اینجوری ...میتونیم تا ابد با همدیقه زندقی قنیم. درسته؟!

کوافل با خوشحالی غلت دیگری زد.

- باشه قوافلم. بیا با هم فرار قنیم. هیچ وقت هم برنمی‌قردیم. همه هزینه‌ها واسه تو میشه قوافلم.

زمین بازی

گزارشگر: مدافع ریونکلاو به نظر می‌رسه خصومت شخصی داره با گیاه گوشت خوار. از اول بازی رعد و برقه که به این گیاه مظلوم میزنه. کاملا مشخصه اعصابش ضعی‍...

رعد و برق از کنار گوش گزارشگر رد شد تا متوجه شود اعصاب مردم ربطی به او ندارد.

- ثور کوافل رو گرفته و پرتابش می‌کنه برای پوسایدن که امروز جایگزین ایچیکاوا شده. ظاهراً ایچیکاوا رگ به رگ شده. ما هم نفهمیدیم کجاش. کاپیتانشون میگه همش رگ به رگ شده. پوسایدن یه پاس بلند میده که... فقط...از این زاویه به نظر می‌رسه کوافل افتاد زمین. ظاهراً از بقیه زوایا هم همینه. اون از اول بازی که باد زد کوافل منحرف شد، اینم از الان. چقدر کوافل سبک شده امروز!

همه به کوافل که روی زمین افتاده بود و با باد این ور و آن ور می‌رفت خیره بودند.

- کوافل امروز یه مشکلی داره! شاید کم‌باده؟! البته ما که اصلا کوافل ها رو باد نمی‌کنیم... به هر حال دوباره کوافل رو به بالا پرتاب کردن. این دفعه رز زلر ویبره زنان کوافل رو میگیره و به سمت دروازه ریونکلاو می‌ره، بدون پاسکاری نزدیک دروازه میشه و توپ رو پرتاب می‌کنه که میخوره به تیرک دروازه....اممم... کوافل پوکید؟!

در واقع هیچ کس نمی‌دانست چه شده است. همه بازیکنان به محلی که لحظاتی پیش کوافل منفجر شده بود نگاه کردند.

- سابقه نداشته کوافل بپوکه. معلوم نیست بودجه کوییدیچ صرف چی میشه که کوافلاشونم میپوکه.
- گزارشگر راس میگه. یه دفعه دروازه رو میدزدن، یه دفعه کوافل میپوکه. چه وضعیه؟! از خشم ستاره ها نمی‌ترسید؟


آقای مدیر گزارشگر را به سمت آملیا پرتاب کرد و ثابت کرد که از خشم ستاره‌ها نمی‌ترسد. البته بلافاصله پس از پرتاب متوجه شد این گزارشگر، آخرین گزارشگر موجود در انبار بوده است و علاوه بر کوافل الان گزارشگر هم نداشتند. مدیر بودن واقعا شغل پر استرسی بود.

- آقای مدیر چه خاکی به سر بریزیم؟!
- مطمئنی گزارشگر تو انبار نداریم؟
- آره.
- تو اون کشو پایینی همیشه یه دونه واسه روز مبادا بود که.
- این که پرتش کردید همون روز مباداییه بود قربان.
- همینو نمیشه یه دستی به سر و روش بکشی بیاریش؟
- قربان تلسکوپ آملیا از یه گوشش رفته تو، از یه گوشش درومده!
- حالا خودم گزارش میدم اصلا. توپ موپ چی داری تو دست و بالت؟
-قربان کوافلامونم تموم شده. فقط یه توپه بولینگ داریم.
- همونم خوبه. همونو بیار.

سپس آقای مدیر خودش دست به میکروفون شد و شروع به گزارش کرد.
- با تشکر از مدیریت فداکار و محترم وخفن و بی‌نقص. بازی رو ادامه میدیم. همون‌طور که مشاهده می‌کنید کوافلو دادن دست داور تا پرتاب کنه. داور که از قیافش معلومه چقدر سپاسگزار مدیریته. کوافل رو میندازه هوا. مهاجمین با سرعت طرف کوافل میرن که...اینو هم باید گزارش بدم؟! عه... میکروفون بازه؟! خب...کوافل همون مسیری رو که رفته بود بالا قبل از اینکه مهاجمان بهش برسن برگشت پایین و خورد تو سر داورمون.

مطمئنا داور هم آخرین داور موجود در انبار بود. به هر حال مسابقه آخر بود و برای جلوگیری از اسراف، چیز جدیدی خریداری نشده بود.

- از اونجایی که دیگه کسی داوطلب نیست که کوافل رو بندازه تو هوا، کوافل نداریم اصلا. همینه که هست. همینجور بپلکید تا یکی اون اسنیچ لامصبو پیدا کنه.اصلا مطمئنید اسنیچ تو زمین هست؟! نکنه اسنیچا هم تموم شده و نگفتید؟!

همه بازیکنان در هوا، در به در، به دنبال اسنیچ می‌گشتند.

- اه. زئوس انقدر ابر درست نکن چشمام نمی‌بینه. اون شما ذلیل مرده مگه قرار نبود بیارتش؟
- احتمالا ور داشته با توپه فرار کرده. شما چه مصیبتی بود که افتاد تو دامن روونا؟!
- عه...چرا گلدون گل گوشت خواره رو پرت کردن؟! فکر کنم اسنیچو دیدن. بزنش! بزنش!

در عرض چند ثانیه، تعداد زیادی رعد و برق و یک چکش به سمت نقطه‌ای که گلدان پرت شده بود، پرتاب شد و همه بازیکنان در همان نقطه فرود آمدند.

- ظاهراً اسنیچ رو زدن و الان بازیکنان دارن دنبال بقایاش میگردن. بله عزیزان، بازی به پایانش نزدیک میشه و من می‌خوام بازم از مدیریت تشکر کنم.

در وسط زمین، در انبوهی از سنگ و خاک، هر دو تیم به دنبال بالی، کله‌ای، چیزی از اسنیچ می‌گشتند.

- چرا رعد و برقا رو ریختی قاطی اسنیچا؟! ببین نابود شده همه چی.
- شما گفتید خب!
- بگردید. زیر اون سنگ‌ها هم بگردی...

هنوز حرف آندرومدا تمام نشده بود که ماتیلدا جیغ زنان شروع به دویدن دور زمین کرد.

- همون طور که می‌بینید، جستجوگر هافلپاف بال اسنیچو پیدا کرده. از اونجایی که احتمالا بیشتر از همین بال سالم نمونده از اسنیچ، برنده هافلپافه. با تشکر از مدیریت.

آندرومدا اکنون دقیقا می‌دانست کجای راه را اشتباه کرده است که به جای گرفتن جام باید لا‌به‌لای سنگ‌ها دنبال بقایای اسنیچ می‌گشت. اشتباه دقیقا همان جایی بود که به جای بالشت و گلدون و شیر‌دستشویی و شلنگ، شما را در تیم آورده بود.



پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۵۰ پنجشنبه ۱ شهریور ۱۳۹۷

هافلپاف، محفل ققنوس

رز زلر


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۹ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۲:۱۳:۱۴ پنجشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۸
از رنجی خسته ام که از آن من نیست!
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
پیام: 920
آفلاین
هافلپاف vs ریونکلاو


سرخگون فراری


نیمه شب آرومی بود. سه صبحی که تسترال هم تو جنگل ممنوعه بالشو تکون نمی‌داد. حتی صدای خرو و پف معمول از خوابگاه مختلط هافلپاف بلند نمی‌شد. همه راحت خوابیده بودند؛ همه به جز لیندا.
لیندا بی خوابی گرفته بود. از این دنده به اون دنده می‌شد. از رزی که بالشش رو صمیمانه بغل کرده بود به تانکس که با هر تنفس رنگ موهایش عوض می‌شد، تغییر منظره می‌داد.

- به فنجون هلگا و چایی توش قسم که اگه تا نیم ساعت دیگه خوابم نبره دیگه اینجا نمی‌مونم!

این رو سه دور با خودتون تکرار کنین؛ قسم نخورید. به هیچ عنوان قسم نخورید. کلا و به هیچ وجه قسم نخورید!
نیم ساعت بعد، لیندا بیدارتر از نیم ساعت قبلش دوباره به سمت تانکس با موهای سفید چرخید. با خودش فکر کرد که صورتی بیشتر بهش میاد. حتی سبز هم خوب بود.

- خوبه یکم برم تمرین کنم. این طوری برای بازی هم آماده می‌شوم.

و با این استدلال، لیندا ساعت سه و نیم صبح در انبار توپ ها رو زد.
- هی پیس پیس!

سرخگون خواب آلود یکی از چشم هاش رو باز کرد و دختری در لباس خواب و موهای شونه نکرده، جلوش دید.
دختر بند دورش رو باز کرد. سرخگون تا جایی که می‌تونست خودش رو به رختخوابش چسبوند ولی دختر از او قوی تر بود.
- حقوق درست حسابی که بم نمی‌دین، حداقل بذارین خوابم رو برم!

اون وقت صبح، آدم از هیچ چیزی تعجب نمی‌کنه. نه حتی توپ سرخگون سخن گویی که از حقوق کمش می ناله. ونه از جارویی که خمیاز می‌کشه.
لیندا و توپ و جارو به هوا رفتند. اونجا بود که لیندا تازه متوجه شد تک نفری نمی‌تونه تمرین کنه و یه کسی دیگه‌ای باید باشه تا توپ رو براش پرتاب کنه. ولی توپ نمی‌خواست قبول کنه صبح به این زودی برای هیچ و پوچ بیدار شده.
- تازه همون دو گالیون رو هم دو ماهه ندادن!

توپ که در میون درخت های درهم تنیده‌ی جنگل ممنوعه گم شد، لیندا تازه فهمید که چه بوقی زده. بدون توپ که بازی برگذار نمی‌شد. سه ساعتی وقت داشت تا توپ رو پیدا کنه. پاک جارو رو به سمت جنگل به حرکت درآورد.

سه ساعت بعد

نقل قول:

فرار سرخگونی از هاگوارتز


سرخگونی به تازگی از انبار جارو ها فرار کرده و ناپدید شده. علت فرار او هنوز مشخص نیست. بلاتریکس لسترنج اولین کسی است که متوجه نبود او شده. او که ساعت شش صبح برای آماده سازی توپ های بازی ریونکلاو و هافلپاف به زمین رفته بود، سرخگون را در جایش پیدا نکرد.
فنریر گری بک، یکی دیگر از داوران ادعا می کند دیروز عصر ساعت شش در بازرسی سرخگون را خودش در جایش قرار داده.
تحقیقات پیرامون این موضوع هنوز ادامه دارد.


دورا پیام امروز رو تا کرد و کنارش گذاشت. برای لحظه‌ای کسی نمی‌دونست چی بگه تا اینکه ماتلیدا اولین سوال رو پرسید.
- توپ فرار کرده؟
- مگه توپم فرار می‌کنه؟
- واسه چی فرار کرده؟

رز از دور به سمتشون اومد. دورا هلگا رو شکر کرد و همه چیز رو به کاپیتان سپرد. نرسیده و نشسته، سیل سوال ها بود که به سمتش سرازیر می‌شد. رز به سوسیس بلغاریی که از اتاق داور آورده بود، گازی زد.
- کوشش لیندا پس؟

سمت و سوی سوال‌ها کاملا به جهت دیگه‌ای رفت.
- تو خوابگاه که نبودش.
- منم صبح ندیدمش.
- اگه نیاد چیکار کنیم رز؟

یک ساعت بعد

رز نمی‌دونست دنبال کی و چی بگرده. اگه توپ پیدا می‌شد و لیندا نه، بازی رو می‌باختند. اگه هم توپ پیدا نمی‌شد که نیازی به پیدا کردن لیندا نبود.
اعضای تیم هافلپاف همه جا حتی زیر زیرزمین هافلپاف رو هم، وجب به وجب گشته بودند اما هیچ خبری از لیندا نبود.

بلاتریکس و فنریر هرجایی که هافلپافی‌ها نگشته بودند رو جست و جو کردند اما اونا هم چیزی پیدا نکردند. هر دو همچنان گم شده بودند.
در آخر بلاتریکس به دهکده رفت و توپ فوتبال پسر مشنگی تسترال شانسی رو با کروشیو اضافه به عنوان سرخگون به زمین آورد.

در این حین هافلپافی‌ها با زدن در تک تک درهای هاگوارتز، دروازه بان جدیدی پیدا کردند. سدریک دیگوری، با خیال راحت و بی خبر از همه جا روی نیمکت نشسته بود و یخ در بهشت می‌خورد که دورا پاش رو گرفت و همون طور آویزون شده از قوزک پا پیش رز برد.
رز از گوش گرفتش و سر و تهش کرد تا به حالت عادی در اومد. چند دقیقه‌ای بیشتر وقت نداشتند تا فوت و فن ظریف دروازه‌بانی رو یادش داده و جلوی توپ فوتبال قرارش دهند.

- خوش اومدین به این بازی. بازی هافلپاف در برابر ریونکلاو. اعضای دو تیم رو می‌بینین که دارن میان به زمین... هافلپاف هم دروازه بان جدید آورده!

داور ها سریعا به ترکیب اولیه‌ی هافلپاف نگاه کردند. ذخیره‌ای معرفی نشده بود. فنریر به رز اشاره کرد. رز با بی گناهی شونه‌ای بالا انداخت و گفت:
- گرفته سرخگون فراری دروازه بانمون رو.

دزدیده شدن بازیکن حتی توسط سرخگون فراری هم عجیب بود. رز به دورا چشمکی زد و دورا با سینی پر از سوسیس به فنریر نزدیک شد.
فنریر که ذخیره‌ی خودش رو تمام کرده بود با ولع به سینی پر نگاه کرد.

- ده امتیاز برای هافلپاف.

بازی با برتری ده به صفر به نفع هافلپاف شروع شد. رز اولین حمله رو با توپ فوتبال کرد. زئوس بازدارنده‌ی رعد و برق داری رو به سمتش پرت کرد. رز صاعقه رو دریافت کرد و ویبره‌ی آذرخشی از همین جا ابداع شد ولی قبل از این، توپ را برای ارنی فرستاد. دومین گلشون رو ارنی زد.

گیاه آدم خوار دوست جدیدی پیدا کرده بود تا با هم آروغ بزنند. گیاه برای اینکه جلوی ثور خودی نشان دهد، توپ رو بلعید و بعد با آروغی درون دروازه فرستاد. سی هیچ به نفع هافلپاف.
گیاه:

پنه لوپه با بیخیالی ناخن هاش را سوهان می‌کشید. زئوس چماقش را گرفته بود و عملا کاری از دستش بر نمی‌اومد. زئوس جای بازدارنده چماق به طرف ارنی پرتاب می‌کرد و ارنی از ترسش پشت بازیکنان ریونکلاو سنگر می‌گرفت. کم کم بازیکنان ریونکلاو به درختان تبدیل شدند و اوهم در جنگل ناپدید شد.

پنه لوپه که حسابی حوصله‌ش سر رفته بود، دنبالش روان شد و اولین گل ریونکلاو که به دست زئوس به ثمر رسید رو از دست داد.
- توپ دست لادیسلاو ـه. می‌بیندش که جلو میاد. زئوس هرکی کنارش رو با رعد و برق جزغاله می‌کنه. رز زلر رو می‌بینین که منتظر فرصتی برای پس گرفته توپه که نمی‌تونه. مدافع هافلپاف با تلسکوپش به کمکش میاد. بازدارنده ها به سمت لادیسلاو پرتاب می‌شن...آملیا حتی از تلسکوپ عزیزش هم می‌گذره. تلسکوپ پرتاب می‌شه تو صورت لادیسلاو. آقای ژاموسلی عقب عقب می‌ره. دو چشمش قرمزن و ورم کرده. توپ از دستش می‌افته و گل تکی رز ـه که امتیاز پنجاهم رو بهشون می‌ده.

لادیسلاو خیلی عقب رفت. چشمهاش نمی‌دیدند که کجا داره می‌ره. رفت و رفت تا رسید به ارنی. ارنی هم رفته بود تا رسیده بود به لیندا. لیندا هم هنوز به دنبال توپ بود. توپ در مرخصی استعلاجی به سر می‌برد.

نیمفادورا نفر بعدی بود که به این جمع پیوست. آملیا از اولین بازی سال پیش دست به چماق نزده بود و به یاد نداشت چه طور باید ازش استفاده کنه. در همان لحظات اول به جای بازدارنده‌، به صورت تانکس زدش.
- آخ ببخشید. خیلی درد گرفت؟
-

غافل شدن هر دو مدافع از دروازه به معنای گل دیگری برای ریونکلاو بود. و اونجا تازه متوجه غیبت دروازه بانشون شدند. سدریک سر جایش نبود. نه تنها سدریک، بلکه لاتیشا هم معلوم نبود از کی غیبش زده.

کاپیتان ریونکلاو به نیمکت ذخیره‌ش برگشت تا دروئلا و پوسایدون رو به بازی بگیره ولی نیمکت خالی خالی بود. هوش ریونکلاوی آندرومدا هم نمی‌تونست توضیحی برای گم شدن خدا پیدا کنه.
- ندیده کسی ماتیلدا رو؟ گفتم بش برو ریون پناهنده شو ولی خوب نبود منظورم که!

حالا از هافلپاف به استثنای گیاه، فقط رز و آملیای بی تلسکوپ باقی مونده بودند و در مقابل آندرومدا و شما و ثور. خدای دوم هم گمشده بود. بازمانده‌ها خواستند به بازی برگردند ولی توپی برای بازی نبود. حتی بلاتریکس هم در جایگاه داوران حضور نداشت که بره و توپ دیگری بیاره.

- ما هم بریم خو.
- کجا؟
- هرجا که رفتن اونا.

همونجایی که رفتن اونا

سرخگون وسط نشسته بود و از ظلمی که این چند سال در حقش روا داشته بودند، تعریف می‌کرد. از زئوس گرفته تا سوسیس های فنریر دستمال به دست به حالش خون گریه می‌کردند و سرخگون با بالا کشیدن دماغش باز هم تعریف می‌کرد و آنها بیشتر گریه می‌کردند.
این همه سیاهی برای قلب مرگخوارها هم زیاد بود. بالاتریکس کروشیویی به دنیای ظالم بیرون زد و سرخگون رو برنده‌ی بازی اعلام کرد.



ویرایش شده توسط رز زلر در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۲ ۱۱:۵۷:۵۰
ویرایش شده توسط رز زلر در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۲ ۱۲:۲۸:۰۷
ویرایش شده توسط رز زلر در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۲ ۱۳:۳۸:۴۰
ویرایش شده توسط رز زلر در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۲ ۱۳:۳۹:۳۵




پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۱:۲۲ پنجشنبه ۱ شهریور ۱۳۹۷

پنه‌ لوپه کلیرواتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۰۲ شنبه ۴ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۳:۴۸:۰۸ پنجشنبه ۲۵ مهر ۱۳۹۸
از گریمولد!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 198
آفلاین
[b] سوژه: کوافل فراری [/b]

[b]ساعت دوازده نیمه شب، هاگزمید، سال ۱۸۸۸[/b]

کافه معروف سه دسته جارو مثل همیشه پر از آدمای علاف و خفنی بود که یا از راه دوری اومدن، یا جایی برای زندگی ندارن و یا... خوب... زنشون از خونه انداختتشون بیرون.
الان هم وضعیت همونطوری بود، با این تفاوت که به جز سه تا گولاخ که یه گوشه لش کرده بودن کس دیگه ای توش نبود؛ و شاید به این دلیل که هاگزمید حسابی خطرناک شده بود و مردم از بیرون اومدن ترس داشتن و اون هم دلیلی نداشت جز: کـوافلـــو کـوییــدیـچــکو!
فضای کافه تاریک و ساکت بود. دود سیگار هوا رو مه آلود کرده بود که ناگهان کلاه کابوی متحرکی از بالای در کوتاه کافه رد شد و جلوی پیشخوان ایستاد.
- یَک حموم اختصاصی من باب برق انداختن!
- ده گالیون!

کلاه کابوی آروم رو به بالا اومد و جسم قرمزی که زیرش بود پدیدار شد.
- نَرَّم!

میخانه چی اول نگاه گذرایی بهش انداخت ولی بعدش با کنجکاوی چشماشو ریز کرد تا بتونه اون چهره رو ببینه. قیافه جسم قرمز که توی ذهنش ثبت شد، مردمک چشماش آروم آروم بالا اومدن و روی چهره ای که توی اعلامیه متحرک روبروش بود متوقف شدن. زیر تصویر نوشته شده بود: کــوافــلــو کـوییــدیـچکـو، قاتل فراری! در صورت مشاهده اطلاع رسانی کنید و جایزه ببرید!
میخانه چی محکم به صورتش زد و جیغ کشید؛ به دنبالش سه تا مرد گولاخ که داشتن با هم حرف می زدن حواسشون جمع شد و نیم خیز شدن ولی جسم قرمز جز پوزخند تحقیرآمیز روی لبش هیچ ری اکشنی نشون نداد.

- کـ... کوا... فلو؟
- اَره! خودمم!

به دنبال شنیدن این حرف سه تا گولاخ اون پشت به سرعت به طرف در هجوم بردن تا بزنن به چاک ولی با نعره کوافلو متوقف شدن.

- هیچکی عَ جاش تیکون نمی خوره! بتمرگین سر جاهاتون!

و آروم تو فضای کافه شروع به حرکت کرد.
- راستش... الان وقت این نی که شوماها برین واسه چندرغاز گالیون منو معرفی کنین به وزارتخونه! یکم کنار بیاین بام، اونقدام آدم ترسناکی نیستم!
- آدمو نه، ولی ترسناکو چرا!

یکی از اون گولاخ ها اینو گفت ولی با عقب گرد ناگهانی کوافلو و نگاه عمیقی که بهش انداخت، ترسش از پایین شلوارش جاری شد و یه گوشه کز کرد.

- تو مرام من آدم کشی نی... ینی هَ! ولی جز وقتایی که خیلی عصبانی می شم آرومم!
- ولی ت... تو، اسنیچ طلایی مسابقه اختتامیه هاگوارتزو الکی کشتی!
- رو اعصابم بود منم نتونستم کنترل کنم خودمو!
- ولی... چجوری کشتیش؟ حتما... خیلی ماهری که اسنیچی که انقد سخت گرفته می شه رو کشتی! چجوری؟ اصلا... چرا؟
- اینجا فقط من سوال می کنم! تسترال فهم شـــــــد؟

میخانه چی آب دهنشو قورت داد و عقب رفت.
-آ... آره به مرلین!

کوافلو سیگارشو تف کرد توی زیر سیگاری.
- تنها که نکشتمش!

[b]فلش بک به سه روز قبل، ساعت ۱۰ نیمه شب، هاگوارتز[/b]

- من نمی فهمم چرا ما باید اینا رو تمیز کنیم! مگه مستخدم نداره این مدرسه که ما کل کوافلا و اسنیچای این دوره از مسابقاتو برق بندازیم؟

لاتیشا اینو گفت و با حرص دستمالو روی کوافل کشید. پنه لوپه که سخت مشغول برق انداختن یه کوافل دیگه بود گفت:
- غر نزن دیگه لاتیشا! اینا همش تاکتیکه! واسه اینکه شب مسابقه آزاد و رها باشیم! بدون فکر کردن به مسابقه و استرس هاش!

لاتیشا به آندرو که با جدیت توی فضای کوچیک تالار ریون سوار بر جاروش به دنبال اسنیچ بود نگاه کرد.
- آره واقعا! رها و آزاد بدون حــتــی فکر کردن به مسابقه!

فضای تالار خصوصی ریونکلاو حسابی شلوغ بود؛ فردا آخرین مسابقه لیگ برگزار می شد و به خاطر همین به بازیکنا اجازه داده شده بود که تا هر وقت که می خوان بیدار باشن و هر کاری دلشون می خواد بکنن. البته این تصمیم لایتینا بود که حتی هدفون به گوش می خوابید و لینی چند دقیقه قبل با جیغ های سرسام آوری -که انگار جیغ های پنه لوپه جلوش نشسته بودن و لنگشونو به نشانه مریدی پهن کرده بودن- حسابی نوازششون کرده و همراه با پتو و بالشتش خوابگاه رو به مقصد سالن اصلی ترک کرده بود.
کسی هنوز نفهمیده بود چرا، ولی مدیر مدرسه دستور داده بود کوافل ها و اسنیچ های کل مسابقات توسط یکی از آخرین تیم هایی که توی مسابقه شرکت داشتن به قید قرعه تمیز بشن. البته اگه مدیر هاگوارتز می دونست با این کار چه فحش هایی رو نثار روح و روانش کرده می فهمید صادر کردن این نوع دستور ها باید با ذکر دلیل و حتی رسم شکل باشه.
بین اون همه شور و تلاش برای تمیز کردن کوافلا و اسنیچ ها، ثور بدون توجه به بقیه یه گوشه نشسته بود و چکششو تمیز می کرد و واسش والک آف اردیبهشت می خوند؛ انگار که هیچ استرسی توی وجودش نباشه.
-آاااااخ!

نعره ثور توی تمام خوابگاه پیچید.

-چته واسه چی داد می زنی؟ اینجا داهاتتون نیستا!

اما ثور فقط سرشو می مالید و غر می زد.
- لعنتی! این موجود بدترکیب را چه شده است؟ سرم سوراخ شد!
شما چشم غره ای به آندرو و اسنیچ رفت.
- اینجا جای تمرینه؟ مگه نمی دونی این اسنیچا روانی ان دلشون می خواد خرابکاری کنن فقط؟

آندرو نوچی کرد:
- خوب بابا! چیزی نشده که!

و دوباره سوار جاروش شد و دنبال اسنیچ راه افتاد.
نیم ساعت بعد، به دنبال چهارمین نعره ثور از روی درد و عصبانیت، اون بالاخره چکششو برداشت و به طرف اسنیچ هجوم برد.
- تو! بایست تا شاهزاده المپ به تو بفهماند سزایت چیست! لعنت خدایان بر تو باد!

این وَر اتاق، پنه لوپه بی توجه به درگیری های ثور و اسنیچ لبخند پر از ذوقی زد و کوافل خوش استایل رو به بغل گرفت.
- عـزیــزوم! چقده شیرینی شما! لاتیشا ببین چقدر خوشگل شده! امیدوارم فردا همش بری تو دروازه هافلیا! اینجوری!

و کوافل رو با دقت و شدت به طرف دروازه فرضی -که همون محفظه بزرگ وسایل کوییدیچ بود- شوت کرد.
همه چیز در یک لحظه اتفاق افتاد؛ کوافل توی هوا با قدرت به سوی سطل وسایل پیش رفت تا اینکه با اسنیچ تلاقی پیدا کرد و سرعتش کم شد. از اونور هم ثور چکشش رو با سرعت برق آسایی به طرف اسنیچ پایین آورد و کوافل و اسنیچ رو زیر خودش نابود کرد.

- ای وای خدا مرگم بده!
- بیچاره شدیم!
- خاک به سرمون شد!

همه به طرف محل تصادف هجوم آوردن و دور چکش ثور حلقه زدن.

- تو چیکار کردی ثور؟
شما اینو گفت و با قدرت عجیبی ثور رو که با ناباوری نگاهش می کرد کنار زد؛ کلا صحنه عاشقانه ای تشکیل شده بود؛ ثور که اصلا باورش نمی شد شما اسنیچو به اون ترجیح بده با حلقه اشک توی چشم هاش زیر لب "بی لیاقت" ــی زمزمه کرد و روی کاناپه تالار نشست.
لادیسلاو که چکشو کنار زد، پنه لوپه محترمانه اسنیچ رو برداشت و با بغض بهش خیره شد.
- عزیز شیرینوم! چی شدی تو؟

اسنیچ اصلا طوریش نشده بود، ولی همه حواسشون جمع اون بود که مبادا توی این وضعیت بازار طلا آسیبی بهش رسیده باشه. کوافل که توسط پوسایدون به گوشه ای پرتاب شده بود بعد از چشم غره عصبانیش سعی کرد با قل خوردن به طور نامحسوس توجه ها رو جلب خودش کنه ولی به زودی فهمید کسی جز ثور اونو درک نمی کنه.
کسی نمی دونست چشمک ثور به کوافل چه معنی میتونه داشته باشه، جز خودشون دو تا، که غرور آسمانیشون شکسته بود. این چشمک آغاز قرارداد شیطانی بود که به سرعت منعقد شد.

[b]روز مسابقه، زمین بازی کوییدیچ، سال ۱۸۸۸[/b]

- همون طور که می بینید امروز بازی بسیار پرهیجانه و شاید این به دلیل وجود اسنیچ عزیزمون باشه که با حرکات و زیرکی هاش داره بازیکنان ریونکلاو رو به دام میندازه و اونا رو حسابی خسته کرده. البته که بازیکنای هافلپاف حسابی خوبن و از پس بازی بر میان و نیازی هم به گرفتن اسنیچ ندارن و حتی اگه ببازن هم اشکالی نداره چون اونا هم بهترینن!

این صدای گزارشگر بازی ریونکلاو-هافلپاف بود که برای انتقام از له و لورده شدن دوستش توی مسابقه قبلی اومده بود و اصلا اصلا هم از ریونکلاو بدش نمیومد.
بازی روال عادی خودش رو داشت؛ کاملا هیجان انگیز و لذت بخش که همه رو به وجد آورده بود. هوا بارونی و مخوف بود و انگار هاگوارتز رو از اینکه اون روز داخلش اتفاقی بیفته ناگزیر می کرد.
کوافل خوش استایل بازی به دست رز زلر بود و اون با تمام سرعتش به طرف دروازه ریونکلاو پیش می رفت.

- حالا می بینید که رز زلر با مهارت به جلو پیش می ره و انگار هیچی جلودارش نیست! کوافل رو در دست هاش جابجا می کنه و اون رو به طرف دروازه شوت می کنه! گـــ... وایسا ببینم! اون کوافل چرا اینجوریه؟
کوافل قرمز رنگ با سرعت دور خودش می چرخید. در نهایت بعد از متوقف شدن دو تیغه براق و قرمزرنگ از دو طرفش دراومدن و ثور از یه طرف زمین به طرف کوافل اومد و اونو با احتیاط به دست گرفت.

- خدای من! مهاجم ریونکلاو اون کوافل عجیب رو گرفته! اما نباید پرتابش کنه بازی باید متوقف بشه ممکنه خطرناک باشه!

ورزشگاه توی بهت فرو رفته بود و همه پش... پلکاشون ریخته بود. به نظر می رسید ثور به یاد روزهای جنگش افتاده و ممکنه بخواد کسی رو بکشه. اما ثور به هیچکس نگاه نمی کرد. اون فقط چشمهاشو دور زمین می چرخوند و انگار دنبال چیزی می گشت. در نهایت نگاهش به گوشه ای متوقف شد و کوافل رو به اون سمت پرتاب کرد.
کوافل هم به سرعت و لایی کشان از بین بازیکنان رد شد؛ حالا دیگه همه می دونستن اون اختیارش رو خودش به دست داره و این خلاف قوانین کوافل های کوییدیچ بود.

- دقیقا داره به کدوم تسترال آبادی می ره؟ اون... اون... اسـنیـچـه؟ مرلینا خودت به دادمون برس!

اسنیچ عین احمقا سر جاش پر می زد و نمی دونست چه اتفاقی داره میوفته. چون به هر حال جدا از کوییدیچ و رول و مسابقه اون یه اسنیچ بود. اسنیچا که نمی تونن فکر کنن !کوافل ها هم... به خودشون مربوطه اصلا.
کوافل همچنان سفیرکشان به طرف اسنیچ میومد و حسابی حس توپ فوتبالیستها بهش دست داده بود. در نهایت، یکی از تیغه هاش رو به اسنیچ نزدیک کرد و... به دو نیم تقسیمش کرد.
فریاد و فغان همه بلند شد. مدیر هاگوارتز به سرعت بلند شد و داد زد:
- کوافل رو دستگیرش کنید!

اما کوافل در حین توجه همه به اسنیچ، فرار کرده بود.

[b]بازگشت به حال، هاگزمید، کافه سه دسته جارو، سال ۱۸۸۸[/b]

- اون کوافل، مـن بودم!

میخونه چی هینی کشید و قدمی به عقب رفت.
-ت... تو چطور تونستی این کارو بکنی؟ اون اسنیچ بی گناهو کشتی؟ آخه چرا؟ به قیمت از دست دادن کارت؟
- من اصولا تو قید دلیل ملیل نیستم! از اون کارم خسته شده بودم! می خواستم زنده باشمو و خودمو به همه بشناسونم! برای همینم... باید پایان خوبی می ساختم!
- تو یه قاتل جانی هستی! نفرت انگیز و عوضی! دلم می خواد نابودت کنم!

کوافلو کلاهشو بالا داد.
- حرفتو پس بیگیر!
- نمی گیرم! تو یه کثافتی! خاک تو اون سرت!
- نمی گیری؟
- نــــــــه!

کوافلو نگاه دقیقی به اطراف انداخت. به نظر می رسید وقت رفتنه. سری تکون داد و با یه نوچ، رو به جلو هجوم برد. چند لحظه بعد، میخونه چی روی زمین غرق خون بود و کوافل داشت از کافه خارج می شد.
- گفتم که، من زیاد تو بند دلیل نیستم!


ویرایش شده توسط پنه‌ لوپه کلیرواتر در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۲ ۱۴:۱۹:۳۳
ویرایش شده توسط پنه‌ لوپه کلیرواتر در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۲ ۱۴:۲۱:۲۲
ویرایش شده توسط پنه‌ لوپه کلیرواتر در تاریخ ۱۳۹۷/۶/۲ ۱۴:۲۳:۰۱

💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈


پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۸:۱۵ جمعه ۲۶ مرداد ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

هوريس اسلاگهورن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۶:۲۳ جمعه ۳ فروردین ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۰:۱۵:۱۰ شنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۸
از می عشق تو چنان مستم، که ندانم که نیست یا هستم
گروه:
اسلیترین
کاربران عضو
ایفای نقش
مرگخوار
پیام: 199
آفلاین
مدیریت خرق عادت کرده و مسابقه ریونکلا در برابر هافلپاف رو بدون تاخیر، از ساعت 12 امشب آغاز می‌کنه! قدردان باشید.

سوژه‌ها:

سرخگون فراری
فیلیکس فلیسیس


از تماشاچیان محترم تقاضا دارم از پرتاب سنگ و طلسم به سمت بازیکنای حریف خودداری کنن ... به فحش قناعت کنید. ترجیحا به داورا!


ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر کوچک شده


پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۵۸ شنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۷

گریفیندور

تاتسویا موتویاما


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۶ دوشنبه ۷ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
دیروز ۱۹:۵۳:۵۱
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
پیام: 95
آفلاین
گریفندور در مقابل ریونکلاو

سوژه: جاروی فرسوده


- ابهت ما را ببین و از سخن گفتن باز بمان، ای فرومایه! فرزند کرونوس و رئا، شکست دهنده ی خدای خدایان قدیم و پادشاه المپ مقابلت ایستاده. خدای آسمان ها و رعد و رق، بزرگ ترین و قدرتمندترین، اولین با نام او، زئوس بزرگ هستیم!

از هیبت غول آسا و رعب آور زئوس، آذرخش پراکنده می شد و ردای شاهانه اش بر روی شانه هایش افتاده بود.

- هرچقدرهم قدرتمند باشی، در مقابل من حقیری زئوس! من و چکشِ افسانه ایم، میولنیر، تو و ابهتت رو خرد می کنیم و با تختِ باشکوهت به اعماق تارتاروس می فرستیمت!

گیسوان ثور، مانند آبشاری از طلا، چشمان بی باکش را قاب گرفته بود و چکشی را که قدرتی بی مانند داشت، در یک دستش می چرخاند.

- قدرتِ یه قهرمان به زور و بازوش نیست، جوانک! به قدرتیه که درون قلبش داره و قلبِ تو یه پوسته ی پر از غرور و دروغه! مثل یه جوجه ی طلایی می گیرمت و باهات سوپ درست می کنم!
- با منی؟ به اودین می گم!
- احمق چی داری می گی؟ گند زدی تو کل کل!

زئوس با حرص از ثورِ گریانی که به پوسته ای پر و از دروغ و غرور تشبیه شده بود، فاصله گرفت و به بطری نوشیدنی های کف زمین لگد زد.
- یه بار خواستیم قبل از مسابقه کری بخونیم با روحیه وارد زمین بشیم که گیر این افتادیم!

صاعقه ای پرتاب کرد و فریاد زد:
- نوشیدنی هاشون هم که آشغاله! کاش وقت داشتم یه بشکه "نکتار" با خودم بیارم. لعنت بهت هرا که منو به این روز انداختی!

در همین لحظه مجسمه ی هرا که در گوشه ی رختکن به تماشا ایستاده بود، دستش را بلند کرد بر فرق سر شوهرِ آسمانی اش فرود آورد.

- آخ شرمنده هرا! داشتم می گفتم غصه ی دوری ات باعث شد فراموش کنم با خودم وسایل ضروری بیارم.

زئوس درحالی که این کلمات را بر زبان می آورد، آهسته از مجسمه ی همسرش فاصله گرفت و با انگشتان پیر و چروکیده اش، موهای ژل زده اش را مرتب کرد و دستی به ریش ها و ابروهایش کشید. در تیم مقابل دختر جوان و زیبایی دیده بود که اطلاعات خوبی از دنیای او داشت. شاید بعد از مسابقه اورا هم با خودش به المپوس می برد و به عنوان یک حوری نزد خودش نگه می داشت.

به محض خطور کردن این فکر به ذهنش، مجسمه ی هرا پایش را بالا برد و لگد محکمی به ساق پایش زد. زئوس فریادزنان قصد داشت از چادر خارج شود که با برادرش پوسایدن روبه رو شد.

- جایی می ری برادر؟ مسابقه الان شروع می شه!

به دنبال این حرف، صدای تماشاچیانی که با ورود تیم گریفندور به زمین تشویقشان می کردند، به گوششان رسید. خدای خدایان، ثورِ گریان، همسر خشمگین و حوری آینده اش را فراموش کرد و بر روی جارویش محکم نشست.

***

فلش بک به دقایقی قبل از شروع مسابقه

بهترین جاروهای کوچه ی دیاگون را از نظر گذراند و با خوشحالی دسته هایشان را لمس کرد. موهای لخت و بلندش را به دور انگشتانش پیچید و سعی کرد خودش را مشتاق نشان ندهد.

- اونی – سان*، من بهترین جاروی دیاگون رو نمی خوام، بهترین جاروی لندن رو نمی خوام، چیزی که دنبالشم بهترین جاروی دنیاس. مگه نه کاتانا؟

کاتانا سرش را به نشانه ی تاکید تکان داد. دخترک یک بار دیگر سرتاسر مغازه را زیر نظر گرفت و چشمانش را تنگ کرد تا قیمت ریز و بدخط روی تخته ی جارویی سیاه را بخواند. تک تکِ حرکات دختر سامورایی فریاد می زد: من ناشی ام! من یه تازه کارم! سرم کلاه بذارین!

و این ها از چشم پیرمرد مغازه دار دور نماند.

- دخترم، می خوام یه چیز خیلی با ارزش و قدرتمند رو بهت نشون بدم؛ اونقدر شگفت انگیز که جلوی دید عموم نمی ذاریمش. می خوای ببینیش؟

تاتسویا احمق نبود، حداقل نه خیلی خیلی. شاید یک مقدار. یک مقدار زیاد. در حقیقت همیشه مبنا را بر صداقتِ کامل طرف مقابلش می گذاشت، درست همانطور که یک سامورایی باید باشد.

- می تونم ببینمش قربان؟

پیرمرد درحالی که لبخندی پدرانه بر روی لب هایش نشانده بود، لنگان لنگان و با عصایش به سمت انباری مغازه حرکت کرد. تاتسویا لبخندی از سر شوق زد و گالیون های درون جیبش را دوباره و دوباره شمرد. دقایقی گذشت تا پیرمرد هن و هن کنان و با بسته ای در دستش نزد دخترک برگشت. ظاهر بسته به قدری شگفت انگیز بود که حتی محتاط ترین خریدار هارا هم گرفتار می کرد. چهره ی تاتسویا مانند همیشه بی حالت بود اما برقی که در چشمانش درخشید نشان می داد تصمیم قطعی اش را گرفته است.

- این یه مورد واقعا خاصه دخترم. نظرت چیه؟

سامورایی با یک حرکتِ کاتانا، جارو را از بسته بندی اش بیرون آورد و در دست گرفت. به رنگ قهوه ای روشن بود و...
- به نظر می رسه یکم رنگش رفته، نه؟
- تا حالا تو انبار بوده. یکم زیر نور بمونه، رنگ و روش وا می شه؟
- این پوشالای تهش... دارن می ریزن، نه؟
- نفرمایین خانوم! رشدشون سریعه فقط!

تاتسویا لب هایش را گزید و نفس عمیقی کشید. با این حساب، این بهترین جاروی دنیا بود!

- پس... همین رو می برم! چقدر می شه؟
- چهارصد گالیون.
- چــقـــدر؟

پیرمرد وحشتزده به شممشیرِ زیر گردنش نگاه کرد و جواب داد:
- برای شما دویست گالیون!

ساحره با رضایت، تمام محتویات جیبش را روی پیشخوان مغازه خالی کرد و پس از تعظیم کوتاهی به پیرمرد، از مغازه خارج شد. پیرمردی که پس از خروج تاتسویا از مغازه، عصایش را به هوا پرتاب کرده و درحال انجام قرِ پیروزی بود.

- جاروی قبلیمون تو مسابقه با هافلپاف کاملا داغون شد اما این یکی واقعا شاهکاره!

تاتسویا درحالی که به ساعت مچی بند چرمی ساده اش نگاه می کرد، این جملات را روبه کاتانا زمزمه کرد و بعد با وحشت از جا پرید.

- دیرمون شد برای بازی کاتا! آماده ی آپارات کردن باش!
- پاق؟
- پاق.


***

- تاتسی کجا بودی؟ سکته کردیم از نگرانی!

تاتسویا در پاسخ جاروی جدیدش را به سمت هرماینی گرفت.

- راستش رو بخوای نمی دونیم چی شده اما نفرات کم داریم. چیکار کنیم کاپیتان؟
- اوه، رون سان. اوس. مگه عضو ذخیره رو معرفی نکرده بودم؟

تاتسویا با لبخند شومی بر لب به سمت یخچال رختکن حرکت کرد.

- موجی سان! وقتشه!

موجودی بسیار محترم، بشاش، با عینک ریبنی بر صورت از یخچال بیرون پرید و حرف دخترک را اصلاح کرد:
- سوجی هستم، سوجی!

ولی سامورایی، بی توجه، بر روی جارویش نشسته و درحال خارج شدن از رختکن بود. خروج بازیکنان گریفندور از رختکن همانا و غریو تشویق تماشاگران هم همانا! گریفیون و گریفیات به سرعت دورزمین چرخیدند و برای دورا ویلیامز و بلاتریکس لسترنجی که در جایگاه داوران ایستاده بودند، دست تکان دادند؛ همه به جز سامورایی فلک زده که با تمام توان، تلاش مذبوحانه اش برای کنترل جاروی سرکش را پنهان می کرد و با دستپاچگی، استراتژی های تیم را بر سر هم‌تیمی هایش فریاد می زد.

در همین لحظه بازیکنان تیم ریونکلاو وارد زمین شدند و برگ های بید کتک‌زن با دیدن اساطیرِ قدرتمند، یونانی در ترکیب آن ها فرو ریخت؛ چنین ترکیبی آن هم در مقابل تیمی که یک مهاجم کاتانا به دست، یک پرتقال مدافع و یک هاگریدِ جستجوگر داشت.

به هرحال تیم گریفندور عنصر بسیار بسیار قدرتمندی داشت. نقطه ی قوت آن ها نه توانایی دروازه بان بود و نه کتابخوانی گرینجر و نه حتی توانایی بیلیون تسکینگ ِ برتی باتز.
نکته ی قوت آن ها اعتماد به نفس مرگبارشان بود.

- تسویه آ. جاروی عجیبی سوار شده اید.

مهاجم تیم ریونکلاو، لادیسلاو زاموژسلی، درحالی که از شمشیر سامورایی فاصله می گرفت این جمله را به زبان آورد.

- فوق العاده اس، نه ژاموزسیخبحیبنلی سان؟

جای شکرش باقی بود که لادیسلاو جمله ی تاتسویا را نشنید و درحال بردن توپ به سمتِ دروازه ی گریفندور بود، وگرنه غرورش می شکست و پودر می شد و شهرتش را از دست می داد و بی آبرو می شد و منکری نبود که نکند و با آن همه ذوق و قریحه زیر خاک می رفت، چون نمی خواست خودش را عوض کند و قوی تر و شجاع تر شود و لمن تقل.

به هرحال تاتسویا درشرایطی نبود که به سرنوشتِ شومِ لادیسلاو فکر کند، زیرا درحالی که شدیدا برای به ثمر رساندن گل تلاش می کرد، با جارویی که تمایل داشت از زمین خاج شود می جنگید. کم کم داشت به ذهنش خطور می کرد که نکند پیرمرد مهربان جارو فروش فریبش داده؟ اما نه. غیر ممکن بود. تلاش کرد این افکار منفی را از خودش دور کند و با قدرت به بازی برگردد.

سوجی درحالی که با برگ های ظریفش چماف سنگین را می چرخاند، بلاجر هارا به سمت مهاجمین ریونکلاو می فرستاد. با کمری کشیده و شانه هایی صاف بر روی جارو نشسته بود، گویی پاهایی قدرتمند و نامرئی را به دور چوب جارویش حلقه کرده است.

کوافل از میان انگشتانِ شما ایچیکاوا سقوط کرد و هرماینی مانند دابی ای آزاد ظاهر شد تا آن را به چنگ بیاورد. پاس‌کاری شگفت انگیزی مابین کتاب های ساحره و سرِ ادوارد دست قیچی، توپ را به دستِ کاپیتان تیم گریفندور رساند. تاتسویا این بار تردید نکرد و توپ را به سمت حلقه های تیم ریونکلاو پرتاب کرد.

لاتیشا رندل با قدرت از دروازه پاسداری می کرد اما کاتانای دختر سامورایی شوخی بردار نبود. اصلا.

- گل! ده امتیاز دیگه برای گریفندور!

تاتسویا لبخند شوقش را فروخورد و نگاهی با هرماینی رد و بدل کرد. شاید خیلی مغرور شده بود یا حتی حواسش پرت بود، به هرصورت کمی دیر متوجه داد و بیدادی شد که بالای سرش در جریان بود.

- این چه طرزِ بازیه پیرمرد؟ به خودت می گی مدافع؟ فکر می کنی خدای خدایانی؟ واقعا که خیلی تحفه ای. حالا منو نگاه کن که چطوری گل می زنم و وسایلت رو جمع کن که بعد از بازی ببرمت خانه ی سالمندان!

مخاطب این جملات خشمگین و متهم کننده از سوی ثور، کسی به جز زئوس بزرگوار نبود. حقیقتا زئوس خدای بسیار بزرگواری بود. او بر سر کسانی که کفرش را می گفتند، صاعقه نازل نمی کرد. او با شکیبایی به دعاهای مردمش گوش می داد و تا جایی که در توانش بود – و هرا اجازه می داد – آن هارا براورده می کرد. او حتی به سختی تلاش کرده بود تا خودش را به مسابقه ای که به نظرش ابلهانه بود برساند و با تمام توانش بازی کند؛ برای همین شنیدن حرف های ثور کمی ابرایش سخت بود. کمی زیاد. بیش از اندازه خیلی. زئوس تمام تلاشش را کرد تا آن اتفاق نیفتد اما آن اتفاق افتاد.

هوای صاف و آفتابی، ناگهان تیره و تار شد. سرمای منجمد کننده ای به زمین کوییدیچ هجوم آورد و بعد، صاعقه ای به سمت فرزند اودین پرتاب شد. ثور به سختی خودش را از مسیر صاعقه دور کرد. قسمتی از موهای پنه لوپه کلیر واتر آتش گرفت ولی تنها یک نفر نتوانست به موقع از مسیر صاعقه کنار برود.

یک نفر که به شدت درحال سر و کله زدن با جارویی چغر و بد بدن بود.
یک نفر که قبل از هرکاری هم تیمی هایش را با کمک کاتانا از خطر دور کرد.
یک نفر که با برخورد صاعقه با جارویش مانند سنگ بر کف زمین مسابقه سقوط کرد.
یک نفر که همان تاتسویا موتویاما بود.

بازی تقریبا برای همه متوقف شد، به جز روبیوس هاگرید و آندرومدا بلکی که سرسختانه بر سر تصاحب گوی بلورین می جنگیدند و از محل حادثه دور بودند.
اتفاقی که پس از آن افتاد، تا روزهای بعد در ویدیو چک، وی ای آر و قدح اندیشه بررسی شد. وریتا سیروم های بسیاری بر سر آن مصرف شد و شایعات زیادی درمورد آن ساخته شد اما نتیجه ی نهایی، همانی بود که بلاتریکس با چشم مسلح به دوربین دید.

هاگرید با سرعت زیاد از سمت راست و آندرومدا از سمت چپ پرواز می کردند و گوی بلورین در این میان دستپاچه شده بود. هاگرید هزمان حجم و جرم بیشتری داشت و درمقابل آندرومدا بسیار فرز و سریع بود. جستجوگر گریفندرو برای ایجاد رعب و وحست در رقیبش دهانش را باز کرد و با صدای بلند فریاد کشید، این حربه شاید جواب می داد اگر کاپیتان ریونکلاو با سرعت غیر قابل مهاری به دنبال گوی پرواز نمی کرد. به هرحال آندرومدا کمی ریزجثه بود و دهان هاگرید کمی بزرگ و... گوی و جستجوگر ریونکلا هردو در کثری از ثانیه ناپدید شدند.

بلاتریکس دهانش را باز کرد تا نتیجه را اعلام کند اما نمی توانست نتیجه ای که مشخص نیست را اعلام کند، پس دوباره دهانش را بست و با دقت بیشتری نگاه کرد. در همین لحظه دهان هاگرید دوباره گشوده شد و مشتی کوچک که گوی طلایی را می فشرد از آن خارج شد. مشتی که مسلما متعلق به آندرومدا بلک بود.

- جستجوگر ریونکلاو گوی طلایی رو گرفت! ریونکلاو برنده اس!

بازیکنان مغموم گریفندور درحالی که بالای سر کاپیتان آسیب دیدشان ایستاده بودند، به این کلمات دردآور توجهی نکردند.
ثور و زئوس درحالی که با نگرانی دست در گردن هم انداخته بودند و نقشه ی فرار از هاگوارتز را می کشیدند، موقتا دعوای کوچکشان را فراموش کرده بودند.

درهمین لحظه صدایی از پیکر درهم شکسته و ظریف دخترک به گوش رسید:
- جاروی خوبی بود. حیف... باید بیشتر باهاش تمرین می کردم، نه؟

هرماینی دست های کوچک سامورایی را در دست گرفت و گفت:
- به همین خیال باش که بذاریم دوباره کوییدیچ بازی کنی تاتسو.

همه ی شما می دانید که هرماینی همیشه به حرف هایش وفادار بود. برای همین آن ها تا آخر عمر به خوبی و خوشی زندگی کردند و دیگر هرگز سراغ بازی کوییدیچ نرفتند.


The true meaning of the
'samurai'
is one who serves and adheres to the power of love.

"Morihei ueshiba"


پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۵۵ شنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۷

ادوارد


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۰۳ شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۷:۱۰:۴۸ سه شنبه ۷ آبان ۱۳۹۸
از جزایر کارائیب.
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 127
آفلاین
گریفیندور - ریونکلاو

سوژه: خرید داور


_ چیکار کنیم؟ احتمال بردنمون کمه.
_ نمی‌دونم. بیایین بریم از فنر کمک بگیریم.

بازیکنای گریفیِ درمونده، که همه وقت تمرینشون رو به فَساد کردن و پارتی گرفتن گذروندن، بعد از کوبیده شدن زمان و تاریخ مسابقه توسط تاتسویا حالا در به در دنبال یه راه حلی بودن تا بتونن بازی با ریونکلاو رو ببرن. بعد از دادن این پیشنهاد که برن و از فنریر کمک بگیرن، همگی از رختکن به سمت سالن گریفیندور راه افتادن.

کمی بعد، سالن گریفیندور:

اعضای تیم گریفیندور اومدن سر وقت فنریر و دیدن که دوتا دستشو فرو کرده تو حلقومش و انگار داره چیزهایی که شبیه "مو" هستن رو از لای دندوناش خارج میکنه. فنریر با دیدن اونا بیخیال کارش شد و سعی کرد قیافه با ابهتی به خودش بگیره و شروع کرد به نوازش کردن یه تیکه گوشت استیک که روی پاهاش بود

_ خب. خب. خب... دوباره به هم رسیدیم سوسیس های عزیز. چه کمکی از دستم برمیاد؟
_ می‌شه یه راه حل بدی تا بازی فردا رو ببریم؟
_ نه‌. :شکلک شیطانی:
_ چرا؟
_ نه. :شکلک شیطانی:
_ چرا نه؟
_ مو لای دندونمه. اذیتم می‌کنه. در نتیجه نمی‌تونم کمک کنم.
_ همین؟ خب بیا مسواک بزن.

بعد از این حرف، هرمیون یه مسواک از پشتش در آورد و به سمت فنریر گرفت. فنریر که انگار بهش توهین کرده باشن، با یه نگاه خوفناک به هرمیون نگاه کرد. پشنهاد به مسواک زدن توهینی بزرگ به یه گرگینه بود. هرمیون، بعد دیدن اون نگاه سریع دستش رو کشید و رفت پشت رون قایم شد. فنریر هم که از قایم شدن هرمیون راضی بود، مو های لای دندوناش رو نادیده گرفت و دست کمکش رو به سمت تیم گریفیندور دراز کرد.
_ خب؟ خودتون ایده‌ای ندارین؟
_ نه.
_ هوووومم... چیز هایی که الان می‌خوام بگم باید تو همین اتاق بمونه و هیچ کس از بیرون ازش خبردار نشه.

فنریر که موقع گفتن این حرف قیافش خیلی جدی تر و با ابهت تر شده بود، با سرش اشاره کرد تا بچه بهش نزدیک تر بشن.
_ تنها راه حلی که‌ واسه‌ی مشکل شما هست اینه که برین به دیاگترن.
_ دیاگترن کجاست؟
_ یه جای خوب.
_ اسمش که خوبه. حتما جای خوبی هم هست.
_ دقیقا ادوارد...دقیقا.

کمی بعد، وقتی که از هاگوارتز بیرون اومدن و رقتن دیاگون و از اونجا هم به ناکترن، حالا به جایی رسیده بودن که هیچ‌کس اونجا نبود. محوطه‌ای خالی، سیاه، خوفناک و پشم ریزون که سوراخی بزرگ روی زمینش بود که کنارش یه تابلو بود که نوشته بود «کوچه دیاگترن». گریفی ها که تا الان شلوار هاشون تغییر رنگ داده بود، می‌دونستن اگه از سوراخ پایین برن باز هم تغییر رنگ می‌ده.

_ بیایین پایین.

فنریر در حالی که داشت از نردبون داخل سوراخ پایین می‌رفت اینو گفت. تیم گریفیندور هم بعد از اون پایین رفتن. نردبون خیلی بلند بود. خیلی بلند. وقتی به پایین نردبون رسیدن، با یه اتاق سه متر در سه متر مواجه شدن که دقیقا روبروی نردبون، یه دروازه گنبدی شکل و خیلی دارک قرار داشت.

_ رسیدیم.
_ باید بریم این تو؟
_ آره
_ اول تو برو هرمیون، خانما مقدمن.
_ خودت برو. چرا من؟ خودت برو.
_ من از عنکبوت می‌ترسم، در نتیجه نمی‌تونم برم.
_ تو! برو تو.
_ همیشه من؟
_ بیا برو تو. حرف نباشه.
_

ادوارد خیلی آروم و لرزون، به سمت دروازه رفت. بعد از چند دقیقه، ادوارد، خونی و کبود از حفره پرت شد بیرون.

_ چی شد؟ چرا اینطوری شدی؟
_ گفتن خیلی سفیدم، بعد زدنم و پرتم کردن بیرون.
_ اگه اینجوری باشه ما همه خیلی سفیدیم که. چیکار کنیم حالا؟
_ گفتن باید بریم مغازه بورگین و برکز و خودمون رو سیاه کنیم.

بعد چند دقیقه که دوباره همه‌ی مسیر رفته رو برگشتن، به سمت مغازه بورگین و برکز رسیدن. و بدون توجه به فحش های بورگین، شروع کردن به پرتاپ کردن گرد و غبار به سمت همدیگه. بعد از اینکه از سیاه بودن خودشون مطمئن شدن، دوباره به سمت دروازه حرکت کردن.

*داخل کوچه دیاگترن*

گریفیندوری های سیاه، بعد از اینکه پشمای لولو ها و روح های دم در رو از شدت سیاه بودنشون ریزوندن، با تعجب به مغازه های کوچه دیاگترن نگاه می‌کردن. مغازه هایی مثل ( قاچاق مشنگ. قاچاق مشنگ‌زاده. قاچاق جادوگر. قاچاق هر چیزی پذیرفته می‌شود.) و حتی جاهایی بود   با عنوان های: شکنجه ببینید. شکنجه‌گر شوید. اصول شکنجه. و...

اونها رفتن و رفتن تا به مغازه مورد نظرشون رسیدن. مغازه داور فروشی‌. رفتن داخل و با مغازه‌ای روبرو شدن که روی در و دیوارش پر عکس بود. بعد از اینکه همگی داخل مغازه شدن، فنریر شروع کرد.
_ یه داور می‌خواستم. یکی که تو بازی برنده‌کنه تیممون رو.
_ هووم...یکی دارم. الان میارم...خب، بیا.
_ خوبه این دیگه؟
_ آره. خوبه. فقط نا پایداره.
_ می‌خوامش.
_ هشتاد و پنج هزارتا.

بعد از اینکه فک های همه غیر فنریر افتاد، فنریر یه کیسه رو ظاهر کرد و داد به فروشنده و داورو زد زیر بغلش بیرون رفت. بقیه هم دنبالش رفتن.

_ اون همه پول رو از کجا آوردی؟
_ خیلی اتفاقی اینا مال هری پاترن و بازم خیلی اتفاقی همه رو داده به من.

بعد از باز موندن دوباره دهن ها، فنریر به سمت مغازه (قاچاق همه چیز پذیرفته می‌شود) رفت و سفارشی بزرگ و پولی بزرگ تر داد. سفارش قاچاق کل افراد هاگوارتز به اینجا!

_ چرا گفتی کل هاگوارتز و بیارن اینجا؟
_ چون می‌خواییم بازی رو ببریم.
_ حالا کجا می‌ریم؟
_ می‌ریم که آخرین قدم به سمت پیروزی رو برداریم.

پس اونها رفتن به معازه دیگه‌ای و باز هم یه سفارش عجیب دیگه دادن. شبیه سازی زمین کوییدیچ هاگوارتز و دم دستگاهش!

*اواسط بازی گریفیندور و ریونکلاو*

_ خلاصه بازی رو دوباره می‌گم دوستان. تا اینجا ریونکلاو صد به شصت جلو هست. طرفدار های ریونکلاو تونستن با پرتاب کیک و شیرینی به طرف جستجوگر تیم گریفیندور، حواسش رو پرت کنن. طی این پرت کردنا جستجوگر تیم گریفیندور، هاگرید از جاروش سقوط کرد و از زمین خارج شد.

بعد از زدن گل یازدهم ریونکلاو، اتفاق عجیبی افتاد. دست داور مسابقه یکهو از جاش کنده شد. و به پرواز دراومد و شروع کرد دور زمین چرخیدن. با فاصله چند ثانیه، دست دیگش هم کنده شد و اونم شروع کرد به پرواز کردن. بعد از چند دقیقه هم دو تا پاهاش کنده شد و اونا هم رفتن. اوضاع وخیمی بود. پا های داور به بازیکنا لگد می‌زدن، دست ها می‌رفتن تو چشم و دماغ ملت. خود داور یا حداقل چیزی که ازش مونده بود شروع کرد به فحش دادن.

_ اوه...خدای من. چقد خفن. تاحالا صحنه‌ای به این باحالی ندیده بودم. اوه..‌.یکی از پا های داور لگد زد تو صورت مهاجم ریون. ایول. نگاه کنین. انگار مدیریت می‌خواد سوت رو از داور بگیره و بازی تموم کنه. داور تف می‌کنه تو صورتش. یه سوت کوتاه می‌زنه و یکی از پاهاش میاد به مدیر لگد می‌زنه. همه محو حرکات داور و زیر مجموعه هاش شدن. حتی بازیکنا هم دیگه بازی نمی‌کنن.

تو اون طرف زمین، تاتسویا داشت با یکی از دست های داور که چنگال دستش گرفته بود می‌جنگید و در آستانه پیروز شدن بود.

_ اونجا رو...اون اسنیچه که چشم داور داره دنبالش می‌کنه؟ آره. خودشه. چشم داور اسنیچ رو گرفت. ولی حالا چی؟ بازی به نفع داور تموم شد؟

وقتی که همه تو کف این بودن که چشم داور با رگ های وصل بهش اسنیچ رو گرفته، چشم به سمت بازیکن جستجوگر ریون رفت و خودش و اسنیچ رو انداخت توی دستش.

_ و بله...ریونکلاو می‌بره. چه بازی عجیب و غریبی. چه بازی هیجان انگیزی.

گریفیندوری ها که مونده بودن که چی شد چی نشد، با اشاره فنریر ریختن سر داور و زیرمجموعه هاش و تا می‌خورد می‌زدنش.


تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۵۴ شنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۷

گریفیندور، محفل ققنوس

سوجی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۲۰ چهارشنبه ۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۱۹:۲۰:۱۱
از یخچال گریمولد
گروه:
کاربران عضو
گریفیندور
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 40
آفلاین
- در سمت راست زمین، تیم اساطیری ریونکلاو رو داریم که اولین تیم مشترک خدایان و انسان‌ها بعد از جام کوییدیچ المپ در سه هزار سال قبله. و سمت چپ زمین هم... تیم نخاله‌ها...
- جردن!

نگاه همه به سمت جایگاه گزارشگر چرخید.
- الکی مثلا من پروفسور مک‌گونگالم! هیچی... هیعک... ادامه بده بِلا!

هوریس قهقهه‌ای زد و بطری نوشیدنی‌اش را سر کشید. ظاهراً مدیر هاگوارتز دوباره در مصرف نوشیدنی زیاده‌روی کرده بود. بلاتریکس چشم‌غره‌ای به هوریس رفت و هوریس بلافاصله ترجیح داد بطری‌هایش را جمع کند و جایی غیر از جایگاه گزارشگر برای تماشای بازی پیدا کند. بلاتریکس که گزارشگر بود ادامه داد:
- بله! همونطور که داشتم می‌گفتم، سمت چپ زمین هم تیم گریفیندور رو داریم که یه دسته موجود عجیبن که دور هم جمع شدن! نمی‌دونم طرفدارای گریفیندور چی رو دارن تشویق می‌کنن! واقعا امیدوارید همچین نخاله‌هایی مقابل خداهای تیم ریونکلاو برنده بشن؟!

گریفیندوری‌ها هو کشیدند و هواداران ریونکلاو زدند زیر خنده. ورزشگاه کوییدیچ هاگوارتز برای لحظه‌ای غرق در سر و صدا شد تا اینکه بلاتریکس در بلندگو سرفه کرد و ادامه داد:
- و جالب‌تر اینکه تنها بازیکن آدم حسابی گریفیندور، یعنی کاپیتانشون موتویاما سه روز قبل استعفا داده و همونطور که می‌بینید در بازی حضور نداره.

فلش بک

سه روز تا بازی گریفیندور-ریونکلاو باقی مانده بود. اعضای گریفیندور در رختکن زمین بازی جمع شده بودند تا آخرین تمرین کوییدیچشان را شروع کنند. مسابقه‌ی پیش رو حساس و تعیین‌کننده بود و همه مضطرب بودند. تاتسویا در حالی که کاتانایش را به طرز تهدیدآمیزی در هوا تکان می‌داد، مشغول توضیح دادن مجدد تاکتیک‌ها و نکات ضروری قبل از شروع تمرین بود.

- شیک ایت شیک ایت! اند وی آر مووینگ اگین... شیک ایت شیک ایت!

با شنیدن این صدا، تاسویا سکوت کرد و سر همه به سمت گوشه‌ی رختکن برگشت؛ یا به عبارت دقیق‌تر، به سمت یخچالی که گوشه‌ی رختکن گذاشته بودند.

- بین عه لانگ تایم کامینگ فور عه ورکینگ من، شیک ایت شیک ایت!

صورت تاتسویا از عصبانیت سرخ شد. عرض رختکن را طی کرد و محکم در یخچال را باز کرد. کاتانایش را سمت سوجی گرفت و گفت:
- سوجی چان؟

سوجی که کل هیکلش بین دو گوشیِ هدفونش قرار گرفته بود، با تعجب و وحشت به نوکِ تیز کاتانای تاتسویا نگاه کرد.
- بـ... بـ... بله تاتسویا؟
- چند قاچ پرتقال میل دارید سوجی چان؟

سوجی با وحشت آب دهانش را قورت داد.
- غلط کردم! ولی... چی شده؟

اینجا بود که تاتسویا کنترلش را از دست داد. فریاد زد:
- فقط چند روز مونده به شروع مهم‌ترین بازی امسالمون و اونوقت داری اینجا آهنگ گوش میدی؟ این آخرین تمرین ماست، با این حال یکی از مهاجم‌هامون دستاش قیچیه و حتی نمی‌تونه کوافل دستش بگیره، جستجوگرمون یه پیر چاق خرفته که نمی‌تونه درست جارو برونه و تو هم حتی عین خیالت نیست که مسابقه داریم و میگی چی شده؟!

همه‌ی گریفیندوری‌ها خشکشان زد. هیچوقت کسی تاتسویا را اینقدر عصبانی ندیده بود. تاتسویا دستش را به بازوبند کاپیتانی‌اش برد و آن را از پیشانی‌اش کند و گفت:
- چیه؟ چرا اینجوری بهم نگاه می‌کنید؟ این رو اینجا بسته بودم که بیشتر شبیه سامورایی‌ها شم... به هرحال! شونن شوجو، بذارین یه چیزی رو رک بهتون بگم... ما با این ترکیب هیچوقت برنده نمیشیم. من دیگه نمی‌تونم! استعفا میدم!

کاتانایش را غلاف کرد و در حالی که رد قرمزی که به خاطر تنگی بازوبند روی پیشانی‌اش مانده بود را می‌خاراند از رختکن بیرون رفت. بقیه‌ی اعضای تیم بهت‌زده به هم زل زدند... ناگهان برتی‌باتز از جایش بلند شد، گلویش را صاف کرد، بسته‌ای از جیبش بیرون آورد و گفت:
- کسی دونه‌های همه مزه میل داره؟

همه یکصدا فریاد زدند:
- من!

شاید تاتسویا حق داشت استعفا بدهد، تیم گریفیندور به وضوح دسته‌ای از عجیب و غریب‌ها بود.

پایان فلش بک


- داور جعبه‌ی توپ‌ها رو آورده اما نمی‌دونم چرا سوت شروع بازی رو نمی‌زنه. به جاش داره یه چیزایی به تیم ریونکلاو میگه...

دورا ویلیامز در ردای ارغوانی-بنفشش شبیه هرکسی بود به غیر از داور مسابقه. روی جاروی براقی که در جلویش یک گورکن طلایی رنگ نصب شده بود، در مقابل تیم ریونکلاو قرار گرفته بود و با فریاد می‌گفت:
- قدرت‌ها ماوراءالطبیعه‌ی بعضی از شماها خلاف قوانینه! باید توازن بین دو تیم برقرار باشه!

کاپیتان ریونکلاو، آندرومدا بلک جلوتر آمد تا جواب بدهد اما زئوس پیش‌دستی کرد و گفت:
- این بی‌همه‌چیزان هرگز با من در توازن نخواهند بود ای داور! من قدرتمندترین هستم. طنابی از طلا به آسمان ببندید، تمامی خدایان و الهه‌ها، شما نمی‌توانید زئوس را فرو آورید. اما من اگر بخواهم شما را به زیر بکشم...

تور به پیشانی‌اش زد و گفت:
- بازم شروع کرد... از دست این پیرمردای المپ. انگار باید خودم با داور حرف بزنم.

آندومدا که از خودبینی خداهای هم‌تیمی‌اش خوشش نمی‌آمد فوراً گفت:
- لازم نکرده، خودم زبون دارم! خب، دورا... راستش ما هم به همین قضیه فکر کرده بودیم... به خاطر همین اینا قبول کردن که در طی بازی از قدرت‌هاشون استفاده نکنن یا اصلا به تیم گریفیندور هم قدرت‌های ماورایی بدن!

دورا جا خورد، انگار انتظار همچین چیزی را نداشت.
- چی؟ نه، نمی‌خواد. چه معنی داره؟ همون اولی، بگو قدرت‌هاشون رو بذارن کنار.

زئوس دوباره جلو آمد و گفت:
- زئوس منبع قدرت است، هرگز نمی‌تواند این خفت را بپذیرد که خودش را در سطح این بی‌همه‌چیزان پایین بیاورد! این منم که برای برقراری توازن به این فرومایگان قدرت می‌بخشم... ای هاگرید! زین پس تو خدای شکم‌چرانی هستی و هرچیزی را که بخواهی، می‌توانی ببلعی! برتی‌باتز! از اینک تو خدای تنوع هستی. و سوجی...

زئوس به سوجی خیره ماند. ظاهرا چیز خاصی در یک پرتقال نمی‌دید تا براساس آن به او قدرتی بدهد.
- تو... تو را رب‌النوعِ «شناسه‌های قبلی» می‌نامم!

تمام ورزشگاه، شامل تماشاچی‌ها، گزارشگر، داور و حتی بقیه‌ی بازیکن‌ها باناباوری به صحنه چشم دوخته بودند. کسانی که زئوس نام برده بود بدنشان نورانی شده بود و بدنشان روح‌مانند به نظر می‌رسید. بالاخره دورا راضی شد و در سوت دمید.

وقتی زئوس به سه نفر از اعضای تیم مقابل قدرت‌های خداگونه داد، لحظه‌ای به نظر همه رسید که شاید این بتواند بین دو تیم توازن ایجاد کند و بازی عادلانه شود، اما خیلی زود مشخص شد صرفاً داشتن قدرت مهم نیست... چرا که سوجی، برتی‌باتز و هاگرید نه بلد بودند از توانایی‌های جدیدشان استفاده کنند و نه عقل درست و حسابی داشتند تا طرز استفاده‌ی آن‌ها را کم‌کم یاد بگیرند.

هاگرید که جاروسواری‌اش خوب نبود، همان اول کنترل جارویش را از دست داد و به سمت جایگاه تماشاگران پرتاب شد. در حین پرت شدن، وقتی که دهانش را باز کرد تا نعره بزند، مثل یک جاروبرقی غول پیکر هرچیزی در اطرافش بود را به دهانش کشید. چند ده دانش‌آموز و تعدادی از نیمکت‌ها را به علاوه‌ی جارویش، به معده‌اش کشیده شدند.

دانش‌آموزها همینطور که به سمت معده‌ی الهی هاگرید کشیده می‌شدند، سعی می‌کردند تا به دندان‌ها و زبان و گلوی هاگرید چنگ بزنند و خودشان را نجات بدهند، اما حریف قدرت بلعیدنش نمی‌شدند و دست آخر سر از معده‌ی لایتناهی‌اش درمی‌آوردند و روی هم تلنبار می‌شدند.

هاگرید که جارویش را هم بلعیده بود و از چنگ‌زدن‌های دانش‌آموزان به گلویش و لگدزدن‌هایشان در شکمش دردش می‌آمد، از جایش بلند شد و فریادزنان در امتداد جایگاه تماشاچی‌ها دوید. بقیه‌ی تماشاچی‌ها با دیدن هیکل بلعنده‌ی هاگرید که به سمتشان می‌آمد، شلوارهایشان نوتلایی‌رنگ شد و سعی کردند تا از طریق بالا رفتن از سر و کل هم، پا به فرار بگذارند.

اما فقط در جایگاه تماشاگرها نبود که بلبشو به پا شده بود. برتی‌باتز که خدای تنوع شده بود هم نمی‌توانست خودش را کنترل کند. همین که جارویش را لمس کرد، جارویش تبدیل شد به یک گریفین-تسترال-کفتر. موجودی با سر شیر، بدن تسترال و رفتار کفتر.

در حالی که گریفین-تسترال-کفتر برتی‌باتز پرواز می‌کرد تا روی سر بازیکنان و تماشاچی‌ها دانه‌های همه‌مزه‌ی برتی‌باتز با مزه‌ی معلوم‌الحالی را دفع کند، خود برتی‌باتز چماقش را در هوا چرخاند تا ضربه‌ی یک بلاجر را دفع کند. اما چماقش تبدیل شد به عصای حضرت موسی و بلاجر را به دو بلاجر مجزا تقسیم کرد. برتی‌باتز عصا را انداخت، اما ظاهراً «بلاجرهای همه‌ضربه‌ی برتی‌باتز» نمی‌خواستند دست از تقسیم شدن بردارند و مدام به دو بلاجر مجزا تبدیل می‌شدند. داور از بین بلاجرها عبور کرد، به برتی‌باتز نزدیک شد و عصای وی را بوسید، سپس با آرامش در گوش وی گفت که همه هزینه ها از این به بعد برای «آن‌ها» میشود و آنها اصلا نباید نگران باشند.

بلاتریکس با دیدن اوضاع قمر در عقرب زمین بازی، در میکروفون فریاد زد:
- دانش‌آموزا دارن توسط هاگرید بلعیده میشن و اساتید هم هنوز نتونستن کاری بکنن. از طرفی توی زمین هم برتی‌باتز یه کاری کرده بلاجرهای تقسیم‌شونده ایجاد بشن که هی دارن زیاد و زیادتر میشن و به بازیکن‌ها صدمه می‌زنن... بازی فوق‌العاده‌ایه... کمی خشونت همیشه قضایا رو جذاب‌تر می‌کنه! و داور هم داره با تمام سرعت میره به سمت دهان هاگرید تا... اوه... داور چندتا کیک شکلاتی روی هوا ظاهر کرد و با آرامش و مهربانی عجیبی توی دهان هاگرید خالی کرد.

بلاتریکس یک ظرف پر از پاپ‌کورن‌های سیاه‌رنگ روی میزش گذاشت و بی‌توجه به اینکه «خرچ خرچ»‌های جویدنش از بلندگو پخش می‌شود، مشغول لذت بردن از صحنه‌ی درگیری شد.

در داخل زمین بازی، آندرومدا به لادیسلاو و شما ایچیکاوا نگاه کرد که بر اثر بلاجرهای همه‌ضربه‌ی برتی‌باتز از جاروهایشان افتاده‌اند و بقیه‌ی بازیکنان هر دو تیم را دید که از ادامه‌ی بازی ناتوان شده‌اند و فقط درحال جاخالی دادن از دست بلاجرهای تقسیم‌شونده هستند. از دست یک بلاجر جاخالی داد، سرش را پایین گرفت تا چکش ثور که داشت چند بلاجر را خرد می‌کرد به او نخورد و خودش را به زئوس رساند.
- می‌بینی چیکار کردی؟ قدرت‌هاشون رو پس بگیر!

زئوس بادی به غبغب انداخت و گفت:
- به من دستور میدی بشر ناچیز؟ شما به درگاهم التماس کردید تا به تیمتون ملحق شم، حالا چطور جرئت می‌کنی سرم فریاد بزنی؟

آندرومدا سعی کرد از در دیگری وارد گفت‌وگو شود.
- یعنی میگی در توانت نیست قدرت‌هاشون رو پس بگیری؟ اینقدر ضعیفی؟!

زئوس از خشم سرخ شد. دست‌هایش را به هم زد و در یک لحظه تمام بلاجرها توسط صاعقه‌هایی که معلوم نبود از کجا سر درآوردند، تبدیل به خاکستر شدند.
- حالا می‌بینی کی ضعیفه، فرومایه!

با از بین رفتن بلاجرهای مزاحم، آندومدا به سمت کوافل خیز برداشت و بقیه‌ی کار را به زئوس سپرد. زئوس هم به سمت سوجی رفت... کسی که کمتر از بقیه هیاهو به پا کرده بود و هنوز با خودش درگیر بود.

سوجی از وقتی که به رب‌النوع شناسه‌های قبلی تبدیل شد، در گوشه‌ی زمین فرود آمده بود و مدام به اشکال مختلفی تبدیل می‌شد.
- چم شده؟ هیک! بابای عزیزم، حالا که این نامه را برایتان می‌نویسم... کاپ! هشیاری مداوم! هیک! اهلی کردن یعنی چی؟ کاپ! معجون عشق پختم، چه معجون عشقی... هیک! ارادتمند شما؛ دخترتان، جودی!

وقتی زئوس بالای سر سوجی رسید، خندید و گفت:
- این نتیجه‌ی قدرت دادن به افرادیست که شایستگی داشتن آن را ندارند! برخیز که دیگر دورانت به پایان رسیده!

سوجی با وحشت به زئوس خیره شد. سکسکه‌ها و تغییر شکل دادن‌ها قدرت واکنش دادن را از او گرفته بودند. دید که زئوس دستش را به جیب ردای ابریشمی‌اش برد و یک صاعقه از آن بیرون کشید تا به سمت او پرتاب کند. چشمانش گرد شد و در یک لحظه‌ی حساس، با تبدیل شدن به «نوربرتاold»، از جایش پرواز کرد و جاخالی داد.

با تبدیل شدن به اژدها و جاخالی دادن از صاعقه‌ی زئوس، سوجی حس کرد قدرتش را تحت کنترل گرفته. پس بال زد و اوج گرفت تا از صاعقه‌های بعدی هم در امان باشد. اما خیلی زود با سکسکه‌ی بعدی، دوباره تبدیل به یک پرتقال شد و از ارتفاع سقوط کرد.

زئوس خندید و خودش را بالای سر پرتقال لهیده‌ای که سوجی بود رساند. صاعقه‌ی بعدی را در دست گرفت و گفت:
- خب... دیگه وقتشه.

وقتی صاعقه به سوجی خورد، در یک لحظه به نظر رسید که قدرتش را از دست داده. اما ناگهان فریاد زد:
- نهههععوووهااااو!

سپس بدنش شروع به بزرگ شدن و تغییر شکل کرد. دست‌ها، پاها و سرهای اضافی درمی‌آورد و مدام بزرگتر می‌شد. به نظر داشت تبدیل به تمام شناسه‌های قبلی سایت می‌شد.

زئوس دستش را به جیب ردایش برد و با خودش گفت:
«اوه... مثل اینکه صاعقه اشتباهی زدم، برعکس داره عمل می‌کنه.» اما قبل از آنکه بتواند کاری بکند، جسم غول‌پیکر سوجی فریاد «نــــههه!» سر داد و به ترکیبی از irmtfan، «مرلین(پیر دانا)»، «استرجس پادمور» و «آمبریجold» تبدیل شد.

برای چند لحظه به نظر رسید سوجی با چهار صدای مختلف با خودش صحبت می‌کند:
- من شماره عله رو دارم، بخوان صاعقه بزنن بهم زنگ میزنم بیاد ببنده کوییدیچو.
- اینقدر هر مشکلی پیش میاد به من زنگ نزنید، من در جریان مسائل سایت نیستم، فقط کارای فنی و آپدیت سایت و اینا با منه.
- چی میگی؟ تو که سه چهار ساله آن نشدی اصلا، همه کارای فنی رو خودم دست تنها انجام دادم. من اصلا قهرم، خیلی وقته قهر نکردم جایی رو نبستم.
- فراموش نکنید که نصف انجمنا و تاپیکای اصلی رو خودم ایجاد کردم ولی هیچ جا تقدیری نشده ازم.

اما زئوس سر درنمی‌آورد سوجی چه می‌گوید، برای همین صاعقه‌ی بعدی را با قدرت بیشتری به سمت سوجی پرتاب کرد.

ولی او نمی‌دانست که سوجی تبدیل به ترکیبی از چندنفر از بزرگترین زوپس‌نشینان شده و قدرت عله‌ای-زوپسی پیدا کرده. سوجی صاعقه را با به راحتی با اشاره‌ای دفع کرد و بعد مثل گوریل انگوری مشت‌هایش را به سینه‌اش کوبید. بعد به سمت زئوس پرید، او را بلند کرد و درسته قورت داد.

کل ورزشگاه برای چند ثانیه در سکوت فرو رفت. از شدت خفن بودن صحنه، موهای همه فر خورد و ریخت، حتی موهای بلاتریکس هم که در منتها الیه محور فر خوردگی بود.

اولین کسی که حرکتی کرد و چیزی گفت داور بود که فریاد زد:
- و ناک آوت! چه می‌کنه این بازیکن! برنده‌ی قطعی این بازی تیم گریفیندوره!

و قبل از اینکه کسی بخواهد بفهمد چه شده و چرا، ادامه داد:
- نگاه کنید، گوی زرین رو هم هاگرید بلعیده. خب، بازی تمومه!

و در سوت پایان دمید.

فلش بک
- خب چرا خودت توی تیم...
- دورا سان! من که به شما گفتم؛ استعفا دادم و دیگه عضو تیم نیستم. ولی به هرحال یه گریفیندوری‌ام... دلم برای دوستام می‌سوزه. این که یه خورده هواشون رو داشته باشید خواسته‌ی زیادیه؟

تاتسویا یک روز پس از استعفا دادنش از تیم در یکی از کریدورهای خلوت هاگوارتز، دورا ویلیامز را گیر آورده بود و سعی داشت هرجور شده از او بخواهد در بازی طرفِ گریفیندور را بگیرد. با اینکه استعفا داده بود و یک سامورایی هرگز از تصمیمش برنمی‌گشت، اما به هرحال یک گریفیندوری هم هرگز دوستانش را تنها نمی‌گذاشت.

- آره تاتسویا. من نمی‌تونم جانبداری کنم، به هر حال داوری یه ضوابطی... اوه...

تاتسویا با اشاره‌ی چوبدستی‌اش یه صندوقچه ظاهر کرده بود که داخلش ردای ارغوانی-بنفش زیبایی به چشم می‌خورد. رگه‌های طلایی زیبایی هم در بافتش به چشم می‌خورد که آن را پر زرق و برق و سحرآمیز جلوه می‌داد.
دورا به سختی از لباس چشم برداشت، آب دهانش را قورت داد و گفت:
- ولی... آخه... رشوه... نمی‌تونم...

تاتسویا لبخند مرموزی زد و گفت:
- رشوه چیه دورا سان؟ این‌ها فقط هدیه هستن. این لباس و البته این جارو.

با اشاره‌ی چوبدستی تاتسویا، لباس از صندوق به بیرون پرواز کرد و زیرش یک جاروی براق که جلویش یک گورکن طلایی نصب شده بود خودنمایی می‌کرد. دورا دیگر کاملا مجذوب جارو و لباس شده بود:
- این هدایا تاتسویا... این هدایا خیلی برام ارزشمندن. ولی من فقط می‌تونم برای اینکه کمکی کرده باشم، از اعضای تیم ریونکلا یه جوری بخوام که قدرت‌های ماورایی خداهاشون رو بذارن کنار. این حتما ضعیفشون می‌کنه، ولی بقیه‌ش با خود گریفی‌هاست.

تاتسویا به فکر فرو رفت، مطمئن نبود تیم فعلی گریفیندور حتی بتواند یک دسته کرم فلوبر جاروسوار را شکست دهد، اما به هرحال همینقدر هم از هیچ بهتر بود. به هرحال کوییدیچ همیشه غیرقابل پیش‌بینی بود.
- ممنونم دورا سان، کاتانای من هیچوقت لطفتون رو فراموش نمی‌کنه.

پایان فلش بک

بعد از اینکه در بهت و حیرت تماشاچیان، زئوس بلعیده شد و داور گریفیندور را برنده اعلام کرد، ناگهان بدن سوجی شروع کرد به لرزیدن و رنگ عوض کردن. لرزش شدید و شدیدتر شد تا اینکه بدنِ ترکیبی سوجی از بین رفت و در میان گرد و خاک، بدن بیهوش زئوس و جسم کوچک و گرد و نارنجی رنگی که بدون شک سوجی بود، دیده می‌شد.

هاگرید و برتی‌باتز هم قدرت‌هایشان را از دست دادند و هاگرید کوهی از دانش‌آموزان و اجسامی که بلعیده بود را بالا آورد. گریفیندوریها کم‌کم از شوک خارج شدند و با نوشیدنی‌هایی که از هوریس کش رفته بودند، به سمت تالارشان رفتند تا عجیب‌ترین پیروزی تاریخ گروهشان را جشن بگیرند.


ویرایش شده توسط سوجی در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۲۰ ۲۳:۵۷:۳۵
ویرایش شده توسط سوجی در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۲۰ ۲۳:۵۸:۲۴
ویرایش شده توسط سوجی در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۲۰ ۲۳:۵۹:۰۲
ویرایش شده توسط سوجی در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۲۱ ۰:۰۰:۴۵
ویرایش شده توسط سوجی در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۲۱ ۰:۱۱:۱۵


پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۲۲ شنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۷

لاتیشا رندل


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۲:۱۴ دوشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۴:۱۴:۵۱ شنبه ۲ شهریور ۱۳۹۸
از مرگ
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
پیام: 33
آفلاین
ریونکلاو-گریفیندور

- آره تو بهترینی!

پوسایدون اینو با حالتی که انگار از اول عمرش طرفدار پروپاقرص زئوس بوده، به اون که روی میز رفته و با جارویش فیگور گرفته بود گفت.

ولی درون و بیرون آدم ها فرق داره که این شامل حال پوسایدون هم می شد. در درون از زئوس متنفر بود و دلش می خواست سر به تنش نباشد. تمام عمرش به زئوس حسودی می کرد چون همیشه از او بهتر بود. با هم برادر بودند ولی او رئیس المپ بود.

حالا تنفرش به درجه ی آخر رسیده بود. باید کاری می کرد. هر چه زود‌تر بهتر. پس فکر کرد و فکر کرد. بیشتر فکر کرد. دوباره فکر کرد و انقدر فکر کرد که مغزش غرق شد. اون خدای دریا بود. پس طبیعی بود وقتی که زیاد فکر کنه مغزش غرق شه.

به غرق شدن مغزش فکر می کرد که یهو یه ایده ای به ذهنش رسید. بله! اون خدای دریا بود. پس می تونست زئوس رو یه بار برای همیشه غرق کنه! با خشنودی از این ایده ی هوشمندانه اش سر تکان داد. که ناگهان صدایی در سرش گفت:
- غرق کردن؟ واقعا؟! دیوونه شدی آخه؟ به نظرت اون موقع نمی فهمن کار کی بوده؟

منطقی که فکر کرد فهمید که واقعا راست می گه.
- خب می گی چی کار کنم؟
- یه راه دیگه رو امتحان کن.
- خب اینو که می دونستم نابغه.
- خب بذار فکر کنم. ایش.
- فکر کردی؟
- نه هنوز.
- حالا چی؟
- نه.
- حالا؟
- نه آقا جان نه! از آخرین باری که پرسیدی یه ثانیه هم نگذشته.
- خب باشه بابا. بهت وقت می دم.
- فهمیدم!
- چی؟
- جاروی اون زئوس از خود راضی رو می شکنیم.
- فکر خوبیه فقط یه مشکل کوچیک هست.
- و اون چیه؟
- زئوس. اون می تونه پرواز کنه.
- خب ممنوعه.
- نه نیست.
- پس ما ممنوعش می کنیم!

×××××


- بابایی اونا چین اونجا؟
- هیچی نیست عزیزم فقط آشغالن.
- ولی خودم دیدم حرکت کردن. هیولان؟
- نه عسلم خطای دید بودن لابد.

اما اون هیولا ها خطای دید نبودن. البته هیولا هم نبودن. اونا پوسایدون و لاتیشا بودن که سعی داشتن قایمکی خودشون رو به وزارت خونه برسونن تا بتونن قانون ها رو تغییر بدن.

وایسا ببینم... لاتیشا؟ لاتیشا دیگه چرا؟

فلش بک

- منم میام.

این رو لاتیشا خطاب به پوسایدونی گفت که داشت بار و بندیلش رو برای رفتن به وزارت می بست.
- چی؟ کجا؟ من که جایی نمی رم.

لاتیشا فقط یکی از ابرو‌هاش رو با حالت سوالی بالا برد و زل زد به پوسایدون.
- خب چیزه... شاید داشتم جایی می رفتم. ولی اون جا جای بچه ها نیست. نمی شه بیای.

لاتیشا با همون حالتی که ابروش رو برده بود بالا بهش زل زد که یهو زئوس از پشت سرشون گفت:
- ببرش دیگه پوسی.
- هزار بار بهت گفتم به من نگو پوسی.
- این شکلکه که واسه منه.
- خب که چی؟ من شکلی ندارم پس مجبورم از اون استفاده کنم.
- باشه بابا گریه نکن. می ذارم ازش استفاده کنی.
-
- خب حالا ببرش.
- باشه بابا. بیا بریم دختر.

لاتیشا در درون هزار بار به زئوس خندید. آخه می دونست پوسایدون داره واسه انجام چه کاری کجا می ره. از کجا فهمید؟ از اون جایی که پوسایدون بلند بلند فکر می کنه.

حالا اونا اینجا بودن. بی خبر از این که پنه لوپه داره تعقیبشون می کنه. لاتیشا گفت:
- چطوری می خوای قانون رو تغییر بدی؟
- تو از کجا می دونی؟
- به نظرم باید این عادت بلند فکر کردن رو کنار بذاری تا مردم نقشه هات رو نفهمن.

با فهمیدن این حقیقت حالت پوکر فیسانه ی خاصی تو صورتش موج زد و رفت تو افق محو شه که لاتیشا اونو گرفت و گفت:
- بعدا برو محو شو حالا.

و پوسایدون فهمید که جدا این یه مورد رو راست گفته. پس سریع نقاب پوکر فیسانه رو از رو صورتش کند و انداخت تو آشغالا و راه افتادن سمت وزارت.

×××××

همه چیز رو به راه بود. جارو خراب شده و قانون تغییر کرده بود. همه داشتن با جارو هاشون و زست های مختلف وارد زمین می شدن. همه چیز به نظر بدون مشکل بود. ولی واقعا نبود.

گزارشگر با لحن هیجان زده ای گفت:
- خب گروه ریونکلاو هم اومدن. فکر کنم همه چیز قراره خوب و بدون مشکل پیش بره.

ولی سه نفر بودن که می دونستن این درست نیست و یکی از جارو ها مشکل داره، جوری که به اندازه یه جاروی فرسوده ی به درد نخور کار می کنه. اونا پوسایدون، لاتیشا و پنه لوپه بودن.

- به همین خیال ب...

پوسایدون دوباره داشت بلند فکر می کرد که با چشم غره ی لاتیشا و نگاه پر از تعجب آندرومدا ادامه ی حرفش رو خورد.
هیچ کدوم از اونا نفهمیدن که پنه لوپه داره پیش خودش لبخند می زنه.
- خب با نام و یاد هلگا...

داشت این را می گفت که از هر دو طرف و همچنین از طرف مدیر فحش خورد. پس با یک تاکتیک هوشمندانه حرفش رو عوض کرد:
- داشتم می گفتم با نام و یاد هلچو... اهم... اوهوم... نتهتخه.

و همینطور صداهایی جورواجور و ناموزون که مثلا سرفه و عطسه بودن از خودش در آورد.
- ببخشید یه کم سرما خوردم. اچو.
و ملت هم با بدگمانی پذیرفتن.
- خب حالا بازیکن ها آماده... شروع!

و صدای بنگ بلندی که معلوم نبود از کجا اومده، شنیده شد و بعد بازیکن های هر دو گروه بلند شدند.
- هرمیون مهاجم گریفیندور در حالی که یه کتاب دستشه... چی؟ یه کتاب دستشه؟

داور چشم هاش رو مالید و چند بار باز و بسته کرد که مبادا یه موقع تو خواب باشه. ولی خواب نبود.
- پیش می ره و گل! توی دروازه! بازیکنان گریفیندور دارن توی هوا پشتک می زنن.

تاتسویا با شنیدن جمله آخر با حالت پوکرانه خاصی به گزارشگر زل زد و گزارشگر با دیدن برق کاتانا تصمیم گرفت که از اون موقع به بعد کمی خفه خون بگیره.
- خب داشتم می گفتم. زئوس خیلی خوب بازی می کنه. از جاروی زئوس داره رعد و برق میاد بیرون. نه! داره با جارو سقوط می کنه. جاروش مثل جارو های فرسوده قدیمی مادربزرگم کار می کنه.

تو این مورد برای اولین بار داشت راست می گفت. واقعا جاروی زئوس یکهو تغییر شکل داد و کلی ترک عجیب غریب برداشت. پوسایدون و لاتیشا هم داشتن لبخند های شیطانی ای رو باهم رد و بدل می کردن. اما شیطانیت هیچ کدومشون به شیطانیت پنه لوپه نمی رسید. اون هم داشت لبخند مرموزی رو می زد که به خاطر اتفاقیه که قراره بیوفته و هیچ کس نمی دونستش.

بعد از چند تا چرخش وحشیانه ی اسلوموشن که مخصوص جارو های فرسوده بود،‌ بالاخره صاف وایساد و یکهو بدنش درخشید و کل خراش ها از بین رفتن.

بله! این کار پنه لوپه بود. اون رفته بود جای ممنوعه ی کتاب خونه و این طلسم فوق العاده رو پیدا کرده بود. اون خیلی سخت روش کار کرده بود. وقتی همه خواب بودن رفته بود سراغ جاروی یه خدا!

البته این تنها کارش نبود. پنه لوپه اون طلسم فوق العاده رو رو جارو های همه پیاده کرده بود. حالا همه ی جارو ها می درخشیدن.

×××××


- به افتخار این پیروزی فوق العاده‌مون!

آندرومدا این رو گفت و جشن رو آغاز کردن.


ویرایش شده توسط لاتیشا رندل در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۲۰ ۲۳:۳۰:۱۷
ویرایش شده توسط لاتیشا رندل در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۲۰ ۲۳:۳۹:۲۴
ویرایش شده توسط لاتیشا رندل در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۲۰ ۲۳:۴۱:۰۶
ویرایش شده توسط لاتیشا رندل در تاریخ ۱۳۹۷/۵/۲۰ ۲۳:۵۹:۱۲







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.