هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
پیام زده شده در: ۱۲:۱۴ پنجشنبه ۳ مرداد ۱۳۹۸

كريس چمبرز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۵۴ یکشنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۲۳:۳۸ یکشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۹۸
از زیر ضلع شمالی سایه ارباب!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 459
آفلاین
خلاصه:

همه چیز تو دنیای جادوگری تغییر کرده. شخصیت ها مثل خودشون رفتار نمی کنن. هکتور معجون نمی سازه. دامبلدور به اسنیپ شک داره. بلاتریکس موهاشو صاف کرده.لرد با همه مهربونه. در این بین تنها کرابه که تغییری نکرده و می خواد با تاسیس ارتش صورتی ها قدرت رو در این دنیای جدید به دست بگیره.عضو گیری ارتش، در کافه مادام پادیفوت در جریانه. ولی بجز لینی کسی حاضر نیست عضو ارتش کراب بشه!
لینی هم اشتباهی میفته توی یه پاتیل جوشان!
..........................

-کرررااا...

آخرین کلمات لینی از زیر آب جوش درون پاتیل بیان شد و به گوش کراب نرسید. اما کراب برای نجات تنها عضو ارتشش سعی کرد با سریعترین سرعت ممکن خود را به پاتیل جوشان برساند و لینی را نجات دهد، اما درست موقعی که دستش را نزدیک پاتیل کرد فردی یقه ی او را گرفته و با لگد به طرفی دیگر پرتش کرد.
-اینجا فقط جای آشپزه! صدبار گفتم مشتری ها اینجا نیان!

سپس آشپز تابی به سبیلش داد و پاتیل حامل لینی و آّب جوش را برانداز کرد.
-اه اه اه! حشره! طرف حتما چینیه، اومده اینجا حشره سفارش داده بخوره!

آشپز هنگام گفتن این جمله صورتش را در هم کشید و لینی حتی درحالی که زیر آب جوش غرق شده بود هم نمیتوانست از حقوق حشرات دفاع نکند.
-م...گ...حشات...چشه؟!

احتمالا جملات لینی که از زیر آب به صورت اصوات ناقص به گوش میرسید دفاعی سر سخت از حشرات بود اما آشپز اصلا توجه ای به معنای جمله نکرد و دوباره صورتش را در هم کشید.
-حشره ی زنده هم سفارش داده چندش! این چینیا همه چی میخورن!

در این حین کراب ایستاده بود و مرد آشپز را نگاه میکرد، اگر لینی زنده بود پس الان نباید دست به کار میشد... وقتی لینی سرو شد باید او را نجات میداد!
آشپز در آخر لینی شاخک پخت شده را درون ظرفی گذاشت و یک زیتون اندازه ی خودش در دستانش قرار داد.
لینی داشت زیر بار مشکلات زندگی له میشد...
آن طرف هم مردی چینی منتظر غذایش بود!

درست وقتی لینی سرو شد و جلوی مرد چینی گذاشته شد، کراب وارد عمل شد.
-آقای چینی! میشه لینی رو نخورید؟

کراب سعی کرد از راه دوستی وارد شود.

-من برای غذا پول داد! چرا من باید نخورم؟

کراب سعی کرد از راه دشمنی وارد شود.
-بدش من مردک چینی!

کراب پایش را به میز چسباند و بشقاب را کشید، در همین حین مرد چینی بلند شد و انواع حرکات کنگ فو، کاراته، جوجیتسو و نینجوتسو را روی کراب اجرا کرد، مرد چینی شاگرد مرحوم بروس لی بود.

و درست وقتی کراب کتک خورده بی هیچ حرکتی روی زمین افتاده بود و به بشقاب حاوی لینی نگاه میکرد، مرد چینی چنگال خود را محکم درون حشره ی توی بشقاب فرو برد و آن را مستقیم در دهانش گذاشت.

-لییینییی!

کراب این جمله را گفت و گریه کرد، همزمان با گریه ی کراب ریمل های سیاهش از گونه اش سرازیر شد.
-للییینییی!
-کر...اب!

صدای لینی از ناکجا آباد به گوش میرسید.
-توهم زدم؟ به همین زودی توهمات شروع شد لییینیی؟!
-توهم چیه؟ پشتتم! روی زیتونه چشم و دهن کشیدم شبیه حشره شه، اون بیچاره جای من خورده شد!

کراب برگشت و با یک پیکسی برنزه مواجه شد.
-پیکسی ما آبی بود خانم! برو به کارت برس!
-بابا کراب منم، توی قابلمه سرخ شدم، برنزه شدم! برای اینکه مطمئن شی من خود لینی ام میخوای قضیه خرگوش صورتی...
-نه!

کراب لینی برنزه شده را برداشت و دوباره روی صندلی اش نشست تا دوباره شانسشان را برای جذب اعضا به ارتش صورتی امتحان کنند!


Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!




پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
پیام زده شده در: ۲۳:۴۵ دوشنبه ۵ فروردین ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۹:۵۹:۱۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5770
آفلاین
کراب سعی کرد ذهنش را به کار بیندازد...ولی موفق نشد.
-ذهنم به کار نمیفته لینی...تو اطرافتو لمس کن. ببین چی هست.

لینی در تاریکی دستش را به اطراف تکان داد...و دستش به جسم نرم و لزجی خورد.
-یه چیز نرم و لزج!

کراب فکر کرد.
-بیشتر راهنمایی کن...تکون می خوره؟ صدا داره؟ چند حرفیه؟

لینی از این که چند دقیقه پیش حاضر شده بود عضو ارتش چنین جادوگر کند ذهنی شود، متاسف شد.
-مگه معما طرح می کنم؟ می گم نمی بینم چیه! نرمه و لزج...دست که می زنم شالاپ شولوپ می کنه.

-حلزونه!

لینی کمی بیشتر لمس کرد.
-بی شباهت نیست...پیچ و خم داره...توشم خالیه...فشار که می دم فرو می ره. فهمیدم! این مغز توئه! من رفتم تو کله تو.

کراب مطمئن بود این مغزش نیست. مغز او کاملا پر بود.

صدای نگران لینی بار دیگر به گوش کراب رسید.
-هی...عصبانی شدی؟ این جا داره گرم می شه...خیلی گرم!

کراب عصبانی نبود...و لینی در فاصله کمی از کراب، داخل پاتیلی به همراه محتویات پاتیل، در حال حرارت دیدن بود. به زودی آماده سرو شدن می شد!



glsenaneesrioraebeckmintgidib


پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
پیام زده شده در: ۱۵:۵۹ پنجشنبه ۴ بهمن ۱۳۹۷

بانز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۸:۳۸ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
کاربران عضو
پیام: 539
آفلاین
لینی غیب شده بود!

بانز همون موقع تو فاصله ی خیلی دورتری ته دلش احساس شور و شعف میکنه که همچین بلایی سر لینی اومده.

بانز اصلا لینی رو دوست نداره.

تو کافه، کراب درحالی که میرنه تو سر خودش، این ور و اون ور میدوئه و دنبال لینی میگرده. بعد از این همه وقت یه نفر حاضر شده تو ارتشش عضو بشه که اونم زده غیب کرده.
این حجم از بی عرضگی و بی تدبیری حتی برای کراب هم زیاده.
-لینی...قربون شکل نیشت برم کجایی...پیدا شو! یه علامتی بهم بده. میرم بخوابم به خوابم بیا و بگو کجایی...

-آروم بگیر بابا! آرامش خودتو حفظ کن.

کراب یهو آرامششو حفظ میکنه. لینی هر جا که هست، صداش داره میاد. پس نمیتونه جای دوری رفته باشه.
-لینی؟ تو کشته شدی؟

-فکر نمیکنم. اصلا احساس سبکی نمیکنم.

-کجایی؟ برای من توصیفش کن.

لینی ساکت میشه. انگار داره موقعیتشو میسنجه.
-یه جای تاریکم. خیلی تاریک. اونقدر تاریک که نمیدونم کجام!


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
پیام زده شده در: ۱۴:۴۸ سه شنبه ۲ بهمن ۱۳۹۷

فیلیوس فلیت‌ویک old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۳۲ چهارشنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۶:۰۲ شنبه ۲۵ خرداد ۱۳۹۸
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 61
آفلاین
کراب در فکر فرو رفت .
اگر طلسمش اشتباه زده میشد چی ؟ اگر طلسم اشتباهی بکار میبرد چی ؟ اگه لینی رو میکشت چی ؟ اونوقت دیگه کسی رو توی ارتش صورتی نداشت .

- نه ! من مطمئنم میتونم .

لینی که بی خبر از همه چیز بود ، با تعجبی بس شدید به کراب خیره شد .
اون که نمیخواست هیچ فرصتی واسه منصرف کردن کراب رو از دست بده سریع گفت :
- هزیون میگی ؟ حالت خوبه کراب ؟ تب نداری ؟ میخوای ببرمت سنت مانگو ؟
- من خوبم لینی ! ببخشید ولی “کالرچنجوس” !

دقایقی بس دلشوره انگیز گذشت و کراب خیره به اینور و اونور نگاه می کرد .
طوری که فقط برای پیدا کردن بهترین رژ لبش اینطور میگشت !

- لینی ! لینی ! کجایی ؟ شوخی نکن لینی ، کجایی تو ؟

کراب فکر کرد و فکر کرد .

- نکنه داره قایم موشک بازی میکنه ؟ نکنه حالا که صورتی شده چسبیده باشه به لباس مردم ! نکنه ... نکنه ... نکنه چیزیش شده باشه ؟؟؟؟

اما به راستی لینی کجا بود ؟


ویرایش شده توسط فیلیوس فلیت‌ویک در تاریخ ۱۳۹۷/۱۱/۲ ۱۵:۲۹:۵۰


پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
پیام زده شده در: ۱۴:۱۴ سه شنبه ۲ بهمن ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۹:۵۹:۱۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5770
آفلاین
-چی چیو هوم؟ نه هوم! صورتی به من نمیاد! سبز میاد، آبی میاد، سبز آبی میاد! صورتی اصلا نمیاد. کجا پیکسی ای دیدی که صورتی باشه؟ من و مامانم و بابام و خاله هام و حتی عمو پیکسی که از خانواده طردش کردیم، همگی همین رنگی بودیم. حالا یکی روشن تر و یکی تیره تر. ولی پایه رنگمون همینه.

کراب با لبخندی موذیانه به دنبال لینی که همینطور که عقب عقبی می رفت، درباره ترکیب رنگی خانواده اش برای او توضیح می داد، می رفت.
-آروم بگیر...اونا این رنگی بودن، برای این که هیچکدومشون عضو ارتش صورتی نبودن. این فقط یه فداکاری کوچولوئه. مگه مرگخوارا برای لرد سیاه حاضر نمی شن یه علامت گنده رو ساعدشون بزنن؟ تازه اون می سوزونه. این درد نداره. فقط خوشرنگ می شی. تکون نخور ببینم طلسمشو بلدم یا نه.

لینی شک نداشت که بلد نیست. کراب کلا هیچ طلسمی را بلد نبود. چوب دستی اش از لحظه خرید از الیواندر کاملا بی استفاده باقی مانده بود. حتی در صورتی که دقت می کردید می توانستید برق پلاستیک دورش را هم ببینید که احتمالا کراب از وجودش بی خبر بود.

کراب جلو رفت و لینی عقب!

و بالاخره لینی آنقدر عقب عقبی رفت که عقب عقبی اش تمام شد و به دیوار خورد.
تمام تلاشش را کرد که در دیوار فرو برود...ولی نتوانست.

برای همین چشمانش را بست و منتظر اجرا حرکت فداکارانه رهبر ارتش صورتی روی خودش شد.

کراب این بار چوب دستی اش را به طرف لینی گرفت.


glsenaneesrioraebeckmintgidib


پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
پیام زده شده در: ۲۱:۳۵ یکشنبه ۳۰ دی ۱۳۹۷

اسلیترین

سلینا مور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۳:۴۰ جمعه ۲۵ اسفند ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۱۹:۲۲ جمعه ۴ مرداد ۱۳۹۸
از سیاره اکسو
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 56
آفلاین
کراب بلاخره بغضشو خورد. کراب به این راحتی ها تسلیم نمی شد. اون هر کسی نبود که به این راحتی تسلیم بشه، او قرار بود ارتش صورتی رو بسازه. باید همه ی قواش رو جمع می کرد تا دوباره روی چیز دیگه ای تمرکز کنه. بنابراین همه ی قواش رو جمع کرد و دوباره تمرکز کرد.

_کراب؟ هممم... نظرت چیه از یه چیز کوچیک شروع کنیم؟

ایده ی لینی به نظر کراب مناسب امد. به هر حال باید کم کم قدرت هاش رو به همه نشون میداد اما یه مشکلی وجود داشت.
_هممم... خب باید چکار کنم؟

لینی هم به فکر فرو رفت. اما فقط یه راه حل به ذهن کوچولوی آبیش رسید.
_تو قرار یه ارتشو بسازی. تو باید تصمیم بگیری چکار کنی. تو باید ارتش صورتی...

کراب با کلمه صورتی جرقه ی قوی ای در ذهنش صورت گرفت، جرقه ای که نزدیک بود بلاخره مغزش رو بترکونه.
_بله، خودشه، صورتی!

کراب سرتاپای لینی رو چند باری برانداز کرد و سپس با یک لبخند مرموز حرفش رو ادامه داد.
_لینی آلان وقت این رسیده که وفاداریت رو به من ثابت کنی و از جونت برای ارتش صورتی مایه بذاری.

لینی آب دهانش رو قورت داد و به کراب نزدیک شد و گفت:
_خب... چیز... هممم... چکار باید بکنم؟
_ببین لینی ارتش ما قرار صورتی باشه و بهتره از همین حالا شروع کنیم و تغییرات لازم رو ایجاد کنیم.
با کاری که من میکنم تمام کسانی که اینجان به قدرت بزرگ صورتی پی می برن و عضو این گروه میشن تو هم از این رنگ آبی خلاص میشی و تنوعی میشه برات وارتش صورتی به طور رسمی شروع به کار میکنه. منظورمو که متوجه میشی؟
_نه!
_ خیلی سادست. من میخوام تو رو صورتی کنم. هوم؟


!Hey strong girl
.you know, you were born to fly
so beautiful
and

!powerful



پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
پیام زده شده در: ۱:۳۱ جمعه ۲۸ دی ۱۳۹۷

دیانا کارتر old


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۷:۲۷:۵۹ یکشنبه ۱ دی ۱۳۹۸
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 243
آفلاین
کراب چنان بر گلدان تمرکز کرده بود که لينى فکر کرد الان است کله ى کراب از شدت تمرکز بترک!
چند دقيقه گذشت ،اما نه تنها کله ى کراب نترکيد ،بلکه گلدان يادگاري مادربزرگش که قرار بود به اژدهايى صورتى رويا هاى کراب تبديل شود ،از شدت تمرکز کراب شکست وخردو خاکشير شد.
لينى گوش هاى کوچکش که البته نسبت به جثه اش بزرگ بودن را بخاطر صداى ايجاد شده گرفت.
و کراب......
کراب با بغضى عميق به تکه هاى شکسته شده گلدان صورتى نگاه ميکرد و قطره هاى اشک در چشمانش حلقه زده ميزد.
کراب در آن لحظه فقط به سه چيز فکر ميکرد:
اول اينکه گلدان يادگارى اش شکسته بود و ديگر به حالت اول باز نميگشت.

دوم آبرويش که با تبديل نشدن گلدان به اژدها پيش لينى رفته بود.

و سوم اين بود که کراب فکر ميکرد رنگ بغضى که کرده صورتى است و نميخواست از بغضش دست بکشد.

لينى که سکوت طولانى کراب کم کم برايش عجيب ميشد ،سمت کراب رفت و بر شانه اش ضربه اى آرام زد.
-هى....کراب خوبى؟

اما کراب نگاه بعض آلودش را از گلدان بر نداشت چون فکر ميکرد اگر بردارد ،بغضش رنگ صورتى را از دست داده و به رنگ زمخت خودش تبديل ميشود.


تصویر کوچک شده


پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
پیام زده شده در: ۲۰:۵۶ پنجشنبه ۲۷ دی ۱۳۹۷

وینسنت کراب


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۰ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۳:۵۴ سه شنبه ۹ مهر ۱۳۹۸
از هر جا ارباب دستور بدن!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 595
آفلاین
کراب چوب دستی را گرفت.
و به فکر فرو رفت!

او جادوگر قدرتمندی بود. الگوی جامعه جادوگری بود. او همیشه متفاوت بود! چیزی از لرد سیاه کم نداشت. حتی چیزی -که جرات نمیکرد مستقیما به آن اشاره کند- اضافه داشت.
حتما میتوانست حرکتی عظیم انجام بدهد.

ابروهایش را در هم کشید که قیافه اش جدی تر و خشن تر جلوه کند.
چوب دستی را به طرف گلدانی که روی میز بود گرفت.
تمرکز کرد.
تا چند ثانیه دیگر گلدان تبدیل به اژدهایی هولناک میشد...و افراد حاضر در کافه از این همه توانایی و ابهت و قدرت، مات و مبهوت میشدند.

درست در لحظه ای که قصد اجرای طلسم را داشت، مزاحم همیشگی، لینی وارنر بال بال زنان پرید و چوب دستی اش را گرفت.
سروته کرد...
و به دستش داد.
-اممم...فکر کنم اینجوری باشه.

کل تمرکز و اعتماد به نفس کراب با خاک یکسان شده بود.

با وجود این تسلیم نشد. اعتماد به نفس پخش و پلا شده اش را دوباره جمع کرد.

چوب دستی را به طرف گلدان گرفت...و تمرکز کرد!


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
پیام زده شده در: ۱۶:۵۲ سه شنبه ۲۷ آذر ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
امروز ۱۹:۵۹:۱۶
از ما گفتن...
گروه:
کاربران عضو
اسلیترین
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
پیام: 5770
آفلاین
خلاصه:

همه چیز تو دنیای جادوگری تغییر کرده و برعکس شده. هکتور معجون نمی سازه. دامبلدور به اسنیپ شک داره. بلاتریکس موهاشو صاف کرده.لرد با همه مهربونه. در این بین تنها کراب تغییر نکرده و می خواد با تاسیس ارتش صورتی ها قدرت رو در این دنیای جدید به دست بگیره.عضو گیری ارتش در کافه مادام پادیفوت در جریانه. ولی بجز لینی کسی حاضر نیست عضو ارتش کراب بشه!

...................

کراب کم کم داشت به این واقعیت دست می یافت که ارتش ساز بسیار ناموفقی است!
-خب...لرد چطوری این کار رو کرد؟ آگهی که نداد. اونم حتما بین مردم گشت و وعده و وعید داد. کم کم ملت جذبش شدن و قطره قطره جمع شدند و وانگهی ارتش شدند...

لینی با آدامسش بادکنکی درست کرد و بادکنک روی صورتش ترکید.
کراب با دیدن این صحنه، از تنها عضو ارتشش هم ناامید شد. لینی به هیچ دردی نمی خورد. با این حال ترجیح داد نکته ریز و کوچکی که توجهش را جلب کرده بود، با کراب در میان بگذارد.
-خب...لرد یه مهارت هایی داشتن. تو...راستش...یه کم...چیزی!

کراب با تعجب نگاهی به دست و پای خودش انداخت.
-چیم؟ عالیم که. همه چیز تمومم!

لینی چوب دستی کراب را به دستش داد.
-ببین...اینو بگیر...یه حرکت خارق العاده انجام بده که کسایی که اینجا نشستن توجهشون جلب بشه و بخوان تو ارتش تو باشن...کنارت باشن...ازت چیزی یاد بگیرن.


glsenaneesrioraebeckmintgidib


پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
پیام زده شده در: ۱۱:۰۲ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۹۷

ریونکلاو، مرگخواران

سو لى


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۳۲ دوشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱۷:۰۰:۰۴
از این سو، به اون سو!
گروه:
مرگخوار
ایفای نقش
ناظر انجمن
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 392
آفلاین
_اینم که رفت!

کراب سرش را روی دستهایش گذاشت و سعی کرد بفهمد مشکل کجاست.
اما از آنجایی که به فکر کردن زیاد عادت نداشت، سرش را بلند کرد و به لینی گفت:
_هی پیکسی، به نظر تو مشکل چیه که همه در میرن؟
_تا الان هرکسی که اومده یا کلا با ارتش حال نکرده یا با داغ!
_اگر مشکل داغ بود خودتم قبول نمیکردی!
_اگرمیتونستی روی من داغ بزنی معلومه که قبول نمیکردم.
تو یه نگاه به من بنداز، ببین اصلا اندازه اون داغ به من میخوره؟
_اوا راست میگیا...
ولی خب چه جایگزینی برای داغ هست که با ارتش تناسب داشته باشه؟
_شاید یه روبان صورتی با گره پاپیونی دور مچ!

کراب برگشت تا صاحب صدا را ببیند؛ اما لینی چون روی میز جلوی کراب نشسته بود، مجبور شد پرواز کند و روی شانه کراب بنشیند.
_چقدر قیافش آشناست!

دختر جوان سرش پایین بود و برخلاف گذشته، علاقه ای به تماشای منظره بیرون، از پنجره کافه نداشت.
وقتی صورتش را برگرداند، لینی اون را بخاطر آورد...
_اینکه سو لیه!
اینجا چکار میکنی؟
_خب معلومه! اومدم یکم تفریح کنم؛ گوش کردن به صحبتهای دیگران لذت بخش ترین کار دنیاست!

لینی چندبار پلک زد و بعد که توانست خودش را قانع کند که این اتفاقات همه را تغییر داده است، به کراب گفت:
_اگر واقعا تغییر کرده باشه، حتما حسابی بیخیال و خوش گذرون شده.
_یعنی ممکنه عضو ارتش بشه؟
_نمیدونم، ازش بپرس.

کراب سرفه ای کرد تا صدایش را صاف کند.
_اهممم... خب به نظرم ایده‌ی روبان صورتی خیلی عالیه! خود شما مایلید که اولین عضوی باشید که امتحانش میکنه؟
_نبابااااا... ارتش کیلویی چنده؟ برو بشین زندگیتو بکن . مگه دنیا چند روزه؟

بعد درحالی که چشمان لینی و کراب قادر به پلک زدن نبودند، سو چتر و کیفش را برداشت و همانطور که چترش را در هوا میچرخاند از کافه خارج شد.

لینی سعی کرد کراب را آرام کند:
_خب حداقل فهمیدیم بجای داغ چی رو جایگزین کنیم!

و کراب دوباره سرش را بین دستهایش پنهان کرد...


بلای جان ارباب!

بهش دست نزنید! مال منه.

"ONLY RAVEN"

ارباب... میشه بیام تو؟







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.